#درانتظارقطاربعدی

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : خرداد ۳۱م, ۱۳۹۵

تا داد نزده بود bitch تو فکر میکنی کی هستی, فکر میکنی از من بهتری؟ متوجه حضورش نشده بودم. داد که زد اول فکر نکردم مخاطب کلمه سلیطه منم ولی اون برای اینکه مطمئن بشم سلیطه کیه در فریاد بعدیش مشخصا به جزییاتی اشاره کرده که مطمئن شدم روی سخنش با منه.

آره، تو سلیطه با اون کت شلوار تنگ سورمه ای و اون کفشای سلیطه‌گی نوک تیزت و کیف آنچنانیت و عینک بشقابی پرادای آشغالت. تو فکر میکنی کی هستی؟

حقیقت این بود که من ابدا فکر نمیکردم کسی هستم چون نیستم. من یک کارمند بودم که صبح دوشنبه را با جلسه کشدار در سایتی خارج از شرکت شروع کرده بود و مجبور شده بود کت شلوار آستردار و گرم و نامناسب برای تابستان مخصوص جلساتش رو تن کنه و بعد از جلسه برگشته بود سرکار و همه روز با ده انگشت کوبیده بود روی کیبرد و الان در راه برگشت عینک زده بود که چشمهای از خشم و استیصال گریه‌ کرده‌ امروزش رو از آدمها پنهان کنه و حتی شاید اگر صندلی برای نشستن پیدا کرد پشت تاریکی شیشه‌های بشقابیش و در امان از نور مهتابی قطار چرت کوتاهی بزنه. چرت بزنه تا وقتی رسید خونه انقدر جون داشته باشه که ابتدا بره گوشت چرخ کرده‌ای که تو کیف آنچنانیش بود را بگذاره یخچال، کفشهای نوک تیز را با کفش ورزشی عوض کنه، تنها کت شلوارش را آویزون کنه که برای جلسه بعدی چروک نشه و بدود دنبال پسرش تا مدرسه. ده دقیقه به شش برسه و خوشحال باشه که بابت تاخیر جریمه نشده، کوله چرب و نوچ پسرش را بندازه روی دوشش و دوتایی با هم برگردن خونه و پسرش همه راه در مورد ماشینها و ساخت و ساز و کفش‌دوزک نظر بده و خودش بین جوابهای سرسری به سوالهایی که دیگه بعد از چندسال مادری دستش اومده سوال‌کننده‌شون برای هیچکدومشون جواب نمی‌خواد، به جراحت پای مادرش در ایران فکر کنه، به شام شب، به خشمش، به جزوه‌ای که برای کار جدید باید بخونه، به ساعتی که قیمت برق نصف می‌شه و می‌تونه لباس بشوره،به پول،به این هزارپاهای دوسر عوضی که معلوم نیست از کدوم گوری دارن میان و …

نمی‌خواستم زن را نگاه کنم. می‌دونستم با اولین نگاه دوباره شروع خواهد کرد سرم فریاد زدن ولی انگار نگاه نکردنم بیشتر خشمگینش کرد. حس کرد نفرتش رو نادیده گرفتم و انقدر یک سره مملو از نفرت بود که انگار خودش را نادیده گرفته بودم. اینبار فریاد می‌زد. کسی کاری نمیکرد، حتی نگاهش نمی‌کردند انگار صدای زن مثل یک نخ فقط متصل بود به گوش من و برای باقی قطار کوپه‌ای بود مثل هر روز که گاهی سکوتش با صدای بلندگویی که اسم ایستگاه بعدی یا دلیل تاخیر را اعلام می‌کند می‌شکست. #صرفاهمین

هرکسی خودش رو مشغول نشان می‌داد. نه من را نگاه می‌کردند نه زن را و انقدر در این تظاهرکاری موفق بودند که شک برم داشته بود نکند فریادهای زن ساخته و پرداخته تخیل من است. این تظاهر به ندیدن، زل زدن به جهت دیگر، پاورچین از کنار جنازه رد شدن، خصلت خیلی آدمهاست حتی خودم. رو برمی‌گرداندم از ترکیب ظالم و مظلوم، از صحنه شکار و طعمه و فرار می‌کنم از موضع‌گیری در برابر بی‌عدالتی‌های خُرد و در سطح غیربین‌المللی. مادامیکه که هردوطرف بالغ باشن و شاهد خونریزی هم نباشیم خیلی از ماها سربرمی‌گردونیم، به هدفون پناه می‌بریم، از گروه‌های فیس‌بوکی خارج می‌شیم، با انگشتهای بالا گرفته از ترس تاییدات سرانگشتی در سکوت عبور می‌کنیم و کنار می‌خزیم و می‌گذاریم یکی اون یکی رو بدره یا یک عده یکی رو بدرن چون دریدن از نظر ما صرفا مفهموم فیزیکی داره و کسی از سلیطه و جنده خطاب شدن وسط مترو و نامه و جمع نمرده پس چرا کاری کنیم یا موضعی بگیریم که به خود ما هم بگن سلیطه یا دچار خطر بشیم یا مهمونی دعوت نشیم. برای همین کاملا درک می‌کردم چرا هرکسی خودش را خیلی عمیق مشغول به کار عبثی نشان می‌داد، خودم معمولا یکی از آنهایی بودم که مثلا دارند با دقت نوشته روی دیوار قطار را می‌خوانند “برای نشستن روی این صندلی زنان باردار، معلولین و سالمندان در اولویت هستند.” #هزاربارخوانده‌شودتاغائله‌خوابیده‌شود
زن عصبی‌تر شد و کمی نامفهموم حرف می‌زد، مثل کسی که خیلی مست یا روی مخدر باشد. اینبار نگاهش کردم، ناخودآگاه خواستم ببینم کسی که انقدر از من متنفر است چه شکلیست. مثل باقی متنفرهایم معمولی بود. کاپشن و شلوار ورزشی آبی کمرنگ مخملی تنش بود و کلاه کاپشن را در این هوای چهل درجه روی سرش کشیده بود. زن بسیار قد بلندی بود و کفش هم به پا نداشت. هیچی به پا نداشت، پا برهنه بود. کیفش که بین پاهای برهنه‌اش روی زمین بود اگر اصل بود گرانقیمت بود و خودش با این قد و بالا می‌توانست یک مانکن باشد. کم کم دیگر متوجه حرفهایش نمی‌شدم، فحشها ول می‌شدند در قطار و من نگاهم را می‌دزدیدم . او گاهی ساکت می‌شد تا صدای روبات طوری در بلندگو قطار معذرت می‌خواست که امروز قطارها کندتر حرکت می‌کنند ساکت شود. کارمندانی مسافری که مثل من هرروز سوار مترو می‌شوند می‌دانستند مترو بیش از یک ماه است که کند‌تر از معمول حرکت می‌کند و الان حتی  این احتمال وجود دارد که معمولش شده باشد همین سرعت ارابه‌ای و این دیگر معذرت خواهی ندارد.

بالاخره قطار به یک ایستگاه رسید. دو ایستگاه قبل‌تر از ایستگاه خانه ولی پیاده شدم. بقول مادرم از تو می‌لرزیدم. حس می‌کردم معده‌ام می‌خورد به ریه‌ام که احتمالا از نظر آناتومی حس غلطی است. پابرهنه بودن زن برایم یک تهدید بود و با اینکه خوب حفظ ظاهر کرده بودم ولی تمام مدت حس کرده بودم اگر اراده کند به سمتم خیز خواهد برداشت و انقدر سر سلیطه‌ام را به شیشه خواهد کوبید که بمیرم. می‌دانستم تاحالا این اتفاق نیافتده ولی انقدر ایمانم را به اجتماعات انسانی از دست داده‌ام که فکر کردم اگر این اتفاق هم بیافتد، حتی اگر برای اولین بار در تاریخ متروِ کند‌تر‌ازمعمولِ تورنتو زنی تصمیم بگیرد سر زنی دیگر را انقدر به شیشه بکوبد که زن بمیرد باز عده‌ای با شعار “ببین خودت چیکار کردی”، “لابد بد نگاهش کردی”، “لابد تو اول عصبیش کردی”،”خوب قبول کن حضور یک زن کفش‌دار ممکنه باعث خشم یک زن بی‌کفش بشه” ، “روابط زنانه همینه دیگه” در سکوت خرد شدن و متلاشی شدن کله من را نگاه کنند و در همین حین حتی ممکن است یک مرحله در کندی‌کراش بالاتر هم بروند. #براوو

بجای نورت‌یورک، یورک‌میلز پیاده شدم چون همین یک چیز را خوب یاد گرفته ام “کس نخارد پشت من، جز ناخن انگشت من” یا بعبارت دیگر “خودت به داد خودت برس چون به باقی چه؟”  و خب همیشه حداکثر پنج دقیقه بعد، قطار بعدی می‌آید و به تقریب خیلی خوبی در آن زنی شما را سلیطه خطاب نخواهد کرد و شما هم می‌توانید در کندی‌کراش یک مرحله بالاتر بروید و البته این احتمال هم هست اینبار درهای قطار باز شود و یکی با مسلسل شما را به رگبار ببندد و فردا در صدر اخبار سی.بی.سی بنویسند “زنی که لابد اجلش رسیده بود دو ایستگاه زودتر پیاده شد تا در یورک میلز آبکش شود” #آری‌رسم‌روزگار‌چنین‌است

 

مرثیه‌ای برای Snare

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : خرداد ۱۵م, ۱۳۹۵

رفتم زیرزمین برای آخرین بار نگاهش کنم. هنوز چشمام خیسه و مطمئنم فردا خودم رو سرزنش خواهم کرد که با این حال نشستم پشت کامپیوتر تا بنویسم، چون تار می‌بینم و همه کاف‌ها رو گاف خواهم نوشت مثل همیشه.نگاهش کردم، سنگین نشسته بود، هیچ حسی به من نداشت. با اینکه همه نه سال گذشته همونجا بوده, گاهی سمت شرقی اتاق گاهی سمت غربی با اینکه سالها هم خونه هم بودیم و از صداش لیوان چای من روی میز شیشه رقصیده. اولین تصویر من از شهروز پشت این درامز بود. بعد از صحنه‌ای که شروع کرد طولانی ترین خیابون جهان رو دنده عقب رفتن در حالی که موهای تابدارش از شرجی دوازدهم اوت سال دوهزاروشش مجعد شده بود. سالها بود ندیده بودم کسی دست بگذاره روی صندلی کمک راننده و دنده عقب بره.اون من رو نگاه نمی‌کرد حواسش به خیابون بود ولی من نگاهش می‌کردم، یواشکی و فکر می‌کردم چه عجیب با اینکه دماغش بزرگه ولی چقدر خوبه. چقدر پیرهنش قشنگه و چقدر جنس سکوتش زیباست. همون شب مهتابی برای اولین بار پشت این درامز آلبالویی رنگ بود که میگفت از ایران آورده دیدمش که لبهاش که روی هم فشار داد و ساز می‌زد، با عشق و در خاطر من صدای درامز هزاربار زیباتر از صدای تمام سازهای دنیا ثبت شد. روز بعدش وقتی چشم باز کردم عاشقش بودم و اون هم عاشقم بود با اینکه شک داشت اسمم چیست. به همین سادگی عاشق شدیم و به همین زیبایی همه چیز شروع شد و درامز انگار که بچه‌ اون باشه حالا وارد زندگی ما شده بود. هرجایی که می‌رفتیم خونه و محل درامز در اولویت بود. همین خونه که اومدیم قبل از اجاره کردنش اون رفت زیرزمین و شروع کرد با تمام قدرتش روی طبلی که آورده بود کوبیدن و من در سراسر حیاط قدم زدم تا مطئن بشم صداش بیرون نمی‌آد و عاشق خونه شدیم. بعد اون هرجا که رفتیم تا سازش رو از هم باز نمی‌کرد و این سازه آهنی سنگین رو سرهم نمی‌کرد باور نمی‌کردم که موندنی هستیم.

صبح چشم باز کردم دیدم نوشته “یک روز که نیستی بیام درامزم رو ببرم” نوشتم فردا عصر، گریه کردم و قلبم ریخت.

روزی که کتابهام رو بعد هفت سال مهاجرت فرستادم کانادا مادرم گریه کرد, گفت فکر میکردم کتابهات رو نبردی چون مطمئن نیستی که می مونی و الان که بردی فهمیدم برنمی‌گردی. الان می‌فهمم چی می‌گفت در نه ماه گذشته حس می‌کردم درامز اینجاست پس نرفته، روحش هرچند ساکت هنوز تو زیرزمین نشسته بود و ما یک خانواده بودیم، من، پسرم و درامز. و من همه این نه ماه در برابر بچه‌ گریه نکردم  ففط گاهی شبها گاهی می‌رفتم زیرزمین و برای اسنر‌ها و های‌هت‌ها و سنج‌ها گریه می‌کردم دقیقا مثل الان که اشکم بند نمی‌آد.

دستمال کشیدم روی درامز، شک داشتم کار خوبیه یا نه، ترسیدم خراب شه. با دست آروم گرد و غبارش رو پاک کردم و نخندید، سنج رو بوسیدم. همونجایی که وقتی می‌خواست ساکتش کنه با دو انگشت نگهش می‌داشت. در ماه‌های که گذشته هرروز سعی کردم با از دست دادن‌هام کنار بیام. هرشب سعی کردم به نبودها فکر نکنم ولی انگار درامز لنگر این خونه بود.آخرین نقطه امید من به بازگشت. لنگر قراره بره و حس می‌کنم فردا شب خونه مثل خونه پیرمرد کارتون آپ هوا خواهد رفت و من و پسرم می‌ریم به دوردستها. جایی که دیگه هیچوقت صدای درامزش خونه رو پر نخواهد کرد. خداحافظ مولایی، ممنون بابت همه چیز، صدای ساز، خنده‌ها،سفرها، شام‌ها، عشق، زندگی

و ایلیا.

آیدا
چهارم ژوئن دوهزارشونزده یا ده سال بعد.