The Bruh Moment of Mosesُ

 

The First Mourning

 

داستان از اونجا شروع شد که یک نقاشی قرن نوزده دیدیم به نام نخستین سوگواری اثر ویلیام-آدولف بوگرو که آدم و حوا بر جنازه هابیل گریه می‌کردند. بهش گفتم اینکه اولین مرگ تاریخ مذهبی بشر در اصل یک قتل بوده خیلی ضایع است فکر کن کلا شش نفر روی زمین بودن یکی‌شون اون یکی رو می‌کشه. پرسید تاریخ مذهبی چیه؟ و خب یادم افتاد پسرم در آستانه دوازده سالگی هیچی از قصص مذهبی نمی‌دونه. حتی در جریان هبوط آدم و گندکاری‌های قوم نوح و نقش احتمالی خود نوح در انقراض دایناسورها بخاطر کمبود جا نیست. از اقدام به فرزند‌کشی‌‌‌های پیامبران و نسل‌کشی‌های عادی جلوه‌ داده شده توسط نزول بلا در داستانهای مذهبی که با توجیه بدکاره بودن کل قوم – از کودک و نوزاد گرفته تا سالخوردگان- و کوه نمک شدن زنی که رو برگرداند که شاهد از بین رفتن قومش را ببیند و هزار داستان دیگر چیزی نمی‌دونه.

طبعا این به خودی خود عالیه که مدارس چیزی از مذهب در مغز بچه‌ها نکردند ولی خب از طرفی فکر کردم الان که اونقدر عقل داره که داستانهای مذهبی رو یک داستان بدونه شاید بد نباشه در مورد پیامبران و داستانهای حواشی براش داستان بگم. از اونجا که هنر، ادبیات، سینما و سیاست با داستانهای مذهبی گره خورده قطعا بد نیست وقتی تابلو شام آخر رو جایی دید فکر نکنه کسی پارتی گرفته. طبعا از آدم  و حوا شروع کردیم. داستانها براش جالب و بامزه و مفرحند. انقدر که هرشب منتظر می‌شه تا من داستان شبش رو تعریف کنم. خیلی هم امید بسته به ۱۲۴هزار شب داستان  که خب نمی‌دونه اینجوریا نیست و پیامبران خیلی دست‌چین شده وارد قصص مذهبی شدند. سوالها یا نظراتش هم گاهی خیلی بامزه است. مثلا دیشب که به داستان موسی رسیده بودیم و به شکافتن دریا و چندتا نقاشی از دریای دو نیم شده نشونش دادم. همونطور که معلوم بود خیلی با این معجزه حال کرده و توقع داشته فوفش خداوند یک سری پرنده بفرسته ملت رو ببرن اونطرف آب گفت واو ولی من عمرا دنبال موزز از وسط دریا رد نمی‌شدم. گفتم چرا؟ گفت این دیوارهای آب خیلی ساسه. ساس یک کلمه رایج بین بچه‌هاست که مخفف suspicious است به معنی مشکوک و خب راست می‌گفت. من هم به نقاشی نگاه کردم و جدی خیلی ساس بود.

بهترین عکس العملش هم به این داستانهای مذهبی تا حالا هم اونجا بود که گفتم قوم بنی‌ اسراییل گیر دادن به موسی که ما کتاب می‌خواهیم یالله و موسی برای سی روز رفت کوه که کتاب و ده فرمان رو بیاره. سی روز شد چهل روز و وقتی برگشت دید ملت یک گوساله طلا درست کردن دارن اون رو می‌پرستن. به اینجای داستان که رسید خیلی ناراحت شد و با پیامبر رکب خورده همدلی کرد و گفت اوه اوه، این از لحظه‌هاست که حتما موزز گفته ‌‌Bruh. براه رو باید جستجو کنید. این هم یک اصطلاح بچه جوان و نوجوانهای آمریکای شمالیه که وقتی یک چیزی اونجور که باید پیش نره استفاده می‌کنن مثل شوتی که به تیر دروازه می‌خوره یا وقتی یکی سوال بدیهی می‌پرسه یا مثلا پارسال که من اشتباهی براش کفش اطفال سفارش دادم و وقتی رسید جعبه رو باز کرد دید کفش سایز یک بچه دو ساله است گفت Bruh. یک حال ضایع شدن توام با طنزی داره.

به نظر من اگر یک جا واقعا باید گفت ‌Bruh اونجایی که به دادخواهی حق یک سری آدم به فرعون و زندگی در قصر پشت کنی و یک سری آدم رو بندازی دنبال خودت و آواره بیابون بشی و  معجزه به بزرگی شکافتن دریا براشون رو کنی  و از چنگ سپاه ظالم نجاتشون بدی و تازه بخاطرشون بزنی به کوه و چهل روز منتظر وحی بمونی و آخرش هم لابد خسته و گرسنه کلی لوح سنگی رو کشون کشون بیاری از کوه پایین و خب ببینی اونها دور گوساله طلا پارتی گرفتن. حقیقتا که Bruh

The Adoration of the Golden Calf - Wikipedia

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۲ دیدگاه

بلند شدن از سر میز.

یک سریالی می‌دیدم بنام Maid  ( اگر می‌خواهید سریال رو ببیند باقی رو نخونید. خطر لو رفتن داستان)

 

 

 

 

 

 

می‌گفتم. سریال داستان مادر جوانی بود با دختری سه ساله که در خلال فرار از پارتنر الکلی و آزارگرش به خاطر می‌آره وقتی خودش هم پنج ساله بوده مادرش با اون از پدر الکلی و آزارگرش فرار کرده. یک جای داستان زن برای گرفتن حضانت بچه از پدر الکلی نیاز به شهادت یکی داره که برای قاضی بنویسه شاهد آزار مرد بوده. از اونجایی که نزدیک به تمام آزارها در خلوت اتفاق می‌افتن و آزارگرها انقدر عقل دارن که جایی رو انتخاب کنن که شاهدی برای آزارشون وجود نداشته باشه، و ضرورتا همه آزارها ردی مثل کبودی یا زخم یا نمونه اسپرم برجا نمی‌گذارند و کماکان از اونجایی که آزارگرها معمولا خانواده نزدیک یا رفقای نزدیک زنان هستند برای همین ممکنه زنان خشونت دیده از ترس تنهایی یا استیصال یا صرفا بخاطر داشتن خاطرات خوش با اون آدم بهش فرصت دوباره بدن، زن هیچ شاهد یا سندی نداره جز پدرش که یکبار شاهد آزار مرد بوده. اونها در چشم دیگران یک خانواده سه نفره خوشبختن ولی ما می‌دونیم که اینطور نیست. چرا ما می‌دونیم؟ چون ما کنار دوربین ایستادیم نه پشت پنجره.

در هرحال زن جوان پیش پدرش  می‌ره و ازش می‌خواد کمکش کنه. ازش می‌خواد که برای دادگاه بنویسه که صحنه خشونت مرد بهش رو دیده ولی پدرش می‌گه نمی‌تونه این کار رو بکنه. نمی‌تونه چون می‌دونه شوهر اون الکلیه، مثل خودش که روزی الکلی بوده و این اتفاق و رفتار دست خودش نیست، تقصیر اعتیادش به الکله. زن التماس پدرش می‌کنه می‌گه اینجا موضوع اون مرد نیست. اینجا موضوع الکلی بودن اون نیست. اینجا تنها چیزی که مهمه سلامت و امنیت خودش و بچه‌است ولی پدرش جای اون با مرد همدلی می‌کنه. می‌گه خودش اون حال رو تجربه کرده و صحنه‌ای هم که شاهدش بوده چیز مهمی نبوده. مردی رو دیده که با زن جوانش دچار اختلاف شده و تحکم کرده.

حقیقت هم اینه صحنه‌ای که پدر شاهدش بوده چیز عجیبی نبوده. ما هم همراه اون شاهد این صحنه بودیم. صحنه چی بود؟  پدر برای دختر و داماد و نوه شام آورده. دختر که بعد فرار اول و دیدن تلاش مرد برای تغییر و چشیدن طعم بی‌خانمانی و فقر و بی‌جایی دوباره به اون خونه برگشته و بعد مدت کوتاه دوباره متوجه شده مرد همون آدم سابقه و حالا ته چاه بدتری گرفتار شده . دیگه حتی ماشین یا موبایل هم برای فرار نداره میلی به شام و این نمایش دروغین نداره. مرد الکلی از پدر تشکر می‌کنه و میز رو می‌چینه . بچه و مرد و پدر سر میز نشستن ولی زن گفت شام نمی‌خوره و می‌خواد بخوابه. مرد بهش می‌گه پدرت لطف کردن غذای خونگی برامون آوردن. زن می‌گه گرسنه نیست و می‌ره سمت اتاق خواب. مرد به سمتش می‌ره و با تحکم  بهش می‌گه برگرد بشین سر میز. صداش رو بلند می‌کنه کمی و خیره می‌شه تو چشماش. نه کتکش می‌زنه نه هیچی ولی خب زن می‌ترسهو میاد سر میز. زن می‌ترسه چون اون روی مرد رو هم دیده. چون گاهی چیزهای کوچک نشانه اتفاقات بزرگن. اتفاقات بزرگی که در خلوت اتفاق می‌افتن یا حتی هنوز نیافتدن ولی ممکنه بیافتن. خشونتهایی که لازم نیست شاهدشون باشیم یا منتظر رخ دادنش. هیچ سربریدنی از سر غیرت، همسرکشی یا تجاوز از طرف خانواده یا نزدیکان یک شبه اتفاق نیافتده. ولی خب ما نشانه‌ها را جدی نمی‌گیریم یا می‌گیم چیزی نشده که. یک داد ساده بوده، یک تماس بی‌جا در حال مستی بوده ..

درهرحال اینجای داستان پایان رابطه زن با پدرشه. انگار می‌فهمه آدمی که خودش خشونت کرده و کتک زده و اون رو گردن الکلی بودنش انداخته، استانداردش برای خشونت کماکان به نفع آزارگر عمل می‌کنه. چون پذیرش آزارگری مرد به معنی اینه که پدر قبول کنه خودش هم آزارگر بوده و دیگه نتونه همه چیز رو گردن الکل بیاندازه. پدر رو در طول داستان شناختیم. کارگردان سخاوتمندانه ازش یک فرشته ساخته. مردی خوب و بسیار با ایمان که حالا ازدواج کرده و دو بچه داره و شغل خوب و الکل هم نمی‌خوره. پدر قراره آدم خوب داستان باشه ولی دختر از سر میز بلند میشه و پدرش رو ترک می‌کنه. دختر هیچکس را در جهان نداره جز یک مادر بیمار روانی ولی پدر فرشته صفتش رو ترک می‌کنه و به نظر من حق هم داره. خیلی هم حق داره. زن می‌دونه پدرش آزاری که اون دیده رو به رسمیت نمی‌شناسه چون خودش آزارگر بوده و حتی آزار خودش رو هم گردن الکل می‌اندازه و خب کمک اون آدم بی‌ارزشه. زن در سکوت میز رو ترک می‌کنه.

یادآوری عجیبی بود. احتمالا خیلی از ما دنبال حس همدلی بودیم از کسی که خودش آزار مشابه و بزرگتری رو انجام داده. شدنی نیست. دیر یا زود انکارت خواهند کرد. مثل پدر سابقا الکلی و آزارگر این زن احتمالا خواهند گفت اتفاقی که برات افتاده چیز مهمی نبوده یا حتی بدتر، داری دروغ می‌گی. شاید برای همینه که در حلقه‌های همدلی آدمهایی که تجربه آزار مشابه داشتند رو کنار هم می‌گذارند نه اونی که تجربه مشابه آزارگری رو داشته. فکر کردم با اینکه آسون نیست ولی چه کار خوبی کردم که از سر میز بلند شدم.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۲ دیدگاه

از شما ممنونم دکتر نادیا چادْهری

 اولین توییتی که ازش دیدم این بود.
“امروز روزی است که به پسرم بگویم من در حال مرگ بر اثر سرطان هستم. به آن نقطه رسیده است که باید آن را از خود من بشنود. بگذارید همه اشکهایم الان جاری شود تا بعد از ظهر قوی باشم. بگذارید اکنون از غم زاری کنم تا بتوانم او را دلداری دهم.”

پنج ماه پیش. یازدهم ماه مه سال دوهزار و بیست و یک. یکی از غمگین‌ترین توییتهای که دیدم. طبعا اولین واکنشم به این توییت بغض و تجسم خودم در موقعیت مشابه بود. اولین واکشنم ترس بود. ترس از جدایی از فرزند، ترس از تمام شدن زندگی ولی این زن در پنج ماه بهم یاد داد که بغض جای خود ولی یاد بگیر که مرگ هم قسمتی از زندگی‌ است و برایش آماده باش. راستش من کسی رو شکل این زن نمی‌شناختم. کسی که با مرگ خودش جوری روبرو بشود که انگار قسمتی از زندگی باشد. در انتظار پایان هرروز به خودش و ما زندگی و زیبایی‌هایش رو یادآوری کرد. هرروز از عطر جنگل و حس زمین خیس زیر پاها حرف زد و از لذت در آغوش کشیدن پسرش و طعم انبه. از دکتر نادیا چادوری در عمل یاد گرفتم زندگی به کمیت نیست به کیفیت است. روزهای آخر عمرش را درگیر جمع کردن کمک هزینه تحصیل برای دانشجویان بود. در ازای کمک برایمان در راهرو بخش سپری کردن روزهای اخر زندگی بیمارستان راه می‌رفت. هرروز چند قدم. قدمها هرروز کمتر شدند و هفته قبل به هیچ رسیدند. دیگر نمی‌توانست راه برود. روی تخت نقاشی با آبرنگ نقاشی می‌کشید و رشته توییت صادقانه ولی بسیار خوبی برای آموزش درباره سرطان تخمدان نوشت (بخوانید).  حتی به برچسب قلب شکلی که روزهای آخر به باسنش زده بودند برای جلوگیری از زخم بستر خندید.

آدمها زیر توییتهایش چیزهای عجیبی می‌نوشتند. بعضی از توییتها از نظر من نهایت بی‌فکری بود. برای کسی که قادر به خوردن یا نوشیدن نبود عکس غذا می‌گذاشتند و می‌گفتند به یاد تو خوردیم. یا عکس منظره‌ای و می‌گفتند جای تو را خالی کردیم. من جای آنها خجالت می‌کشیدم ولی می‌دیدم که او هرچندتا را که بتواند با خوشحالی جواب می‌دهد گاهی حتی همخوان می‌کند. توانایی این را داشت که از هرچیزی محبت را جدا کند. جای دیدن بی‌فکری محبت را می‌دید. دیگر از حرفهای دیگران خجالت نکشیدم. یکی دعا می‌کرد. یکی از پیاده‌روی در دل جنگل می‌گفت که تمام مدت یاد او بوده.

یاد هزاران هزارن جزوه چگونه با بیمار در آستانه مرگ یا بیمار درگیر سرطان صحبت کنیم افتادم. حس کردم چقدر این پادکستها و جزوات باعث شده که از ترس همدردی غلط دربرابر آدم افسرده یا درگیر بیماری کشنده یا لاعلاج لال بشوم. چندبار فرار کردم یا گم و گورشدم از ترس اشتباه حرف زدن  ولی از این زن یاد گرفتم که بودن و محبت کردن حتی گاهی با ادبیات غیرمنطبق با جزوات شاید راه بهتری باشد.

امروز فهمیدم که دیشب فوت کرده یا بقول خودش خوابیده. برای همیشه. فکر کردم به تمام دستاوردهایش بعنوان یک زن دانشمند و استاد دانشگاه، یک آدم ورزشکار و دوست داشتنی اضافه کنیم زنی که مردن را یادمان داد. از فردا با هر لذت ساده زندگی یاد دکتر نادیا چادهری خواهم کرد که هم زندگی کردن را خیلی خوب بلد بود و هم مردن را.

https://twitter.com/DrNadiaChaudhri/media

 

 

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۲ دیدگاه

گیرم جهان یک وطنه، با مرزهای الکی.

صبح نوشته خ. رو خوندم. قلب کردم ولی ته دلم گفتم بمیرم برات ملخک.
بعد رفتم بیرون راه برم و خیلی خوش و عاشق خودم بود. کیمونویی که ا. از ژاپن برام آورده بود تنم بود و مردم کیمونوم رو با حسرت نگاه می‌کردن چون معلومه فرق داره با کیمونوهای قلابی. روح کیوتو در الیافش جاریست به نظرم. حالا انقدر به این موراکامی بدبخت گیر می‌دم ولی خودم خراب ژاپنم. فکر کنم از حسادتم بهش گیر می‌دم اصلا. هم ژاپنی باشی، هم رگ خواب خوانندگان رو بلد باشی و کتاب رو کتاب چاپ کنی، هم ماراتن بدوی معلومه خاری می‌شوی در چشم تنگ نظر من. بگذریم. می‌فرمودم.
خودم قشنگ بودم و هوا هم آفتابی و قشنگ بود. همین شد که زنگ زدم به مامان. حرف زدن با مامان هرچیزی رو قشنگتر می‌کنه. کمی از جای زخمهاش حرف زدیم که سیاه شدن ولی محو نه. گفت باورت می‌شه از مرداد تا حالا. باورم می‌شد. گفتم عکس بگیرید ببینم. گفت خودم که نمی‌تونم از پشتم عکس بگیرم، پدرت هم دستش می‌لرزه. هوا آفتابی بود و پاییز من و مادرم بیشتر با هم خاطره مشترک داریم. تابستانها بیشتر در خانه بودیم چون انقدر روی آبدوغ‌خیار تاکید داشتیم که نصف روز گرممان بود و نصف دیگر روز بر اثر مصرف بی‌رویه دوغ شل افتاده بودیم روی مبل ولی پاییز‌ها تیز و بز بودیم و متر کننده شهر.  برای همین از قدیم حرف زدیم. بین خاطره‌ تعریف کردن عطر قنادی رضا از پله‌هایی که می‌رفت تا گاندی هم حرف زدیم. خیابان گاندی. چه اسم قشنگی. چرا چند روز است که انقدر یاد این خیابانم. چشمام رو دو ثانیه بستم بوی پاییز گاندی یادم بیاد. خوردم به محل زنجیر کردن دوچرخه. نیست که خیلی شهر امنیه برای دوچرخه هر یک متر یکبارم محل تکیه دادن دوچرخه نصب کردن آدم نتونه یک دقیقه تخیل آمیخته با نوستالژی کنه.
رسیدم دم مغازه لوازم تحریر فروشی. به مامان گفتم من برم برای ایلیا مداد و خودکار بخرم. گفت باشه. بعد خرید پیچیدم در یک کوچه فرعی و نبش یک کوچه خلوت یک کافه برزیلی پیدا کردم. یعنی اول نفهمیدم برزیلیه. دیدم یک کافه کنج کوچه مسکونی صندلی گذاشته. رفتم تو. زنی که قبل من داشت قهوه سفارش می‌داد گفت نونوایی برزیلی دیگه کجا هست تو شهر؟ فروشنده گفت نمی‌دونم فکر نکنم زیاد باشه. همین شد که فهمیدم برزیلیه و ناگهان بهش علاقه‌مند شدم. حس کردم خیلی با کافه صمیمی و نزدیکم. قهوه گرفتم و از شکلات و تنقلاتش عکس گرفتم فرستادم برای خ. حالا چرا برزیل انقدر مهمه و حس تعلق دارم بهش؟ چون خ برزیله و من فکر می‌کنم خیلی با برزیل فامیلم. در صورتی که نیستم. با هیچ جای این دنیا نیستم. همه جا رو روی نقشه دیدم و قرار است روی نقشه هم ببینم ولی جریان اینه که پخش شدیم در همه جهان. شکل اون پرندگانی که حضرت ابراهیم در هاون کوبیدن گذاشتن سر کوه با این فرق که امیدی هم نیست معجزه رخ بده و ما همینجور هرکدام سر یک کوهی خواهیم ماند.
گفتم پرنده یادم افتاد حتی حس نزدیکی می‌کنم به پرندگان شهر پرت استرالیا. فقط پرنده نه حتی اخبار مربوط به شهردار برلین رو با دقت بیشتری دنبال می‌کنم چون حس نزدیکی به برلین می‌کنم. چون سارا استرالیاست یا مریم برلین. هرکس یک جاست. کاش همونطور که وطن متمرکزه حداقل خارج هم یک جای محدودی بود. یادم افتاد که مادرم اول مکالمه گفت فقط من نیستم، همه رفتن، بچه‌های همه رفتن. پسر نیر هم اگر مونده بخاطر اینه که تریاک در خارج نایابه و این طفلک خیلی گرفتاره. گفتم تورنتو تریاک هست فکر کنم. تریاکی که زیاد هست. گفت فکر کنم برنامه‌شون تورنتو اومدنه. پس پسر نیر هم داره می‌آد.

بعد یاد این ترانه افتادم. یک کم هم بغضی شدم. دلم برای خیابون گاندی تنگ شد. دل تنگی خ. سرایت کرد. کاش فر موهاش سرایت می‌کرد ولی.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۴ دیدگاه

از وبلاگ کارپه

وبلاگ آهو نمی‌شوی به این جست و خیز گوسپند یا این یکی آیدا نوشته

“یک اعتراف:
از تمام شدن کرونا می‌ترسم. از عادی شدن زندگی، از بازگشتن به آن‌چه بود. کرونا از یک جایی به بعد شد «ناتوانی دست‌های سیمانی» معاصر. شد دلیل و بهانه‌ای محکمه‌پسند برای تمام چیزهایی که محقق نمی‌شود. برای تمام نتوانستن‌ها و نشدن‌ها. نه که کرونا دلیل مهمی برای بسیاری از نتوانستن‌ها و نشدن‌ها و فروریختن‌ها نبود، نه؛ که بود و هست. که تمام جهان آن را از نزدیک، از خیلی نزدیک تجربه کرد، باور کرد. تجربه‌ای سخت و سهمگین که به این زودی‌ها از حافظه‌ی جهان پاک نمی‌شود. کرونا برای من اما، فراتر از تجربه‌ی یک فاجعه، تبدیل شد به امری شخصی. تبدیل شد به اسطوره‌ی بهانه‌ها. آن‌قدر حضورش قطعی و بی‌شائبه بود که حالا مهار شدنش هم می‌ترساندم. برم می‌گرداند به دوره‌ی مواجهه با کافی نبودن‌ها، کامل نبودن‌ها. و باز از بی‌نقص‌نبودن همه‌چیز رنج بردن. و خود را ساییدن. فروپاشی مختصر دائمی.
۱۴۰۰/۶/۲۰”

و من خیلی باهاش موافقم.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌تان را بنویسید:

پمپ پمپ شماست.

لوله کش یک کیسه سیاه در بسته را گذاشت وسط حیاط و گفت با این چه کنم؟ از پنجره طبقه بالا سرم را بیرون آوردم و مثل راپونزل پرسیدم چی هست؟‌
گفت پمپ قدیمی چاه فاضلاب.
گفتم چه می‌شود کرد با این پمپ؟
گفت هیچی. این که کار نمی‌کند ضمنا منبع بوی بد و کثافت و معذرت می‌خوام پر از مدفوع هم هست و خب جاذب مگس و عامل هزارجور بیماری. فقط و فقط باید بندازیمش در سطل زباله.
گفتم بله همین کار را بکنیم ولی اگر این تنها راه است چرا از من پرسیدین؟
همینطور که از روی ماسک دماغش را فشار می‌داد که بوی بد اذیتش نکند گفت،پرسیدم چون به هرحال پمپ، پمپ شماست.

یاد روزی افتادم که شبکیه چشم چپم پاره شده بود و بینایی چشمم تا حد زیادی از دست رفته بود. دکتر یانگ متخصص چشم در بیمارستان بروک آفتابی به من که سیاهی مثل یک مرکب چکانده شده داشت آرام آرام رسوخ می‌کرد به تمام آنچه چشمم می‌دید، گفت یک راه درمان این است که لیزر سرپایی بکنیم و نواحی نازک شده را ترمیم کنیم.
گفتم بله بله لیزر کنیم. ترمیم کنیم.
گفت لیزر خیلی راحت است ولی خب استفاده از این راه حل برای ترمیم وضعیت وخیم چشم تو خیلی دیر شده است. لیزر در مرحله‌ای قابل انجام است که هنوز پارگی به این شدت رخ نداده و بیمار نوری، تارعنکبوتی چیزی می‌بیند نه مثل مورد تو سیاهی. البته خب راه دیگر این اسا که بالن بفرستیم داخل چشم که فشارش شبکیه جدا شده را متصل کند به دیواره چشم.
[حقیقت این است که توضیحش دقیق یادم نیست و ممکن است کل پروسه رو اشتباه نوشته باشم. کلمه بالن و ورود را یادم هست. پس این احتمال هست که شاید اصلا من باید می‌رفتم داخل بالن نه بالن داخل چشم من]
درهرحال گفتم بله بله همینکار رو بکنید. همین بالن که فرمودید.
گفت برای بالن هم دیر شده. بینایی شما خیلی از دست رفته و بالن دیگر نمی‌تواند ترمیمش کند. راه سوم جراحی چشم شماست جوری که یک چیزی Buckle را ببندیم دور کره چشمتان.این تنها راه است.

هیچوقت فرصت نشد ازش بپرسم اگر تنها راه این بود چرا پس همان اول نگفتی برویم اتاق عمل دور چشمت را کش ببندیم دکتر؟ برخلاف سناریو‌های فیلم‌های پورن لوله‌کش‌ها و دکترها با آدم خیلی تعارف دارند گویا.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۲ دیدگاه

و گیسوانی از جنس لجن

چشمام بسته بود و روی چشمام پنبه گذاشته بود و روی پنبه اون عینک پلاستیکی مخصوص در معرض نور شدید قرار گرفتن. پس ابدا چیزی نمی‌دیدم. همزمان هم ازم خواسته بود که لبهام رو روی هم فشار بدم که بتونه موهای پشت لبم یا همون سبیلم رو لیزر کنه بدون اینکه پوست نازک لبهام آسیب ببینه. بسته بودن همزمان دهان و چشمهام باعث شده بود که درست نشنوم. نمی‌دونم چطور توضیح بدم. به زبان ریاضی ساده اگر از اون سه میمون که یکی دست روی گوش‌ها گذاشته و یکی روی دهان و دیگری روی چشمها دوتاشون بله، سومی هم ضروتا بله. و به زبان غیر ریاضی “اگر چشم و دهان من را ببندید گوشهایم را هم بسته‌ای”

چه جمله انقلابی گفتم. اگر پنج سطر بالاتر بحث لیزر سبیل نبود شاید می‌شد این نوشته را جای یک مقاله مهم در شرح تاثیر سانسور و آزادی بیان بر شنوایی جا زد ولی دیگر دیر است شما دیگر می‌دانید این نوشته درباره رفع موهای صورت است و دیگر هیچ.

گفتم که نمی‌شنیدم و خب برای همین یادم نیست از چه کلمه‌ای استفاده کرد. پولدارها؟ ثروتمندان، دست به دهان رسیده‌ها؟‌ درهرحال یک جایی بین جِزجِز کردن صورت من و حرفهایش در باب مهاجرت به یکی از جزایر نواحی گرمسیری بود که گفت می‌دونی آیدا جون، در مهاجرت به سنت مارتین [جِزجزِ] موضوع فقط فرار از سرما و رسیدن به گرما نیست. [جِزجزِ]حقیقت اینه کانادا دیگه چیزی[جِزجزِ] برای آفر کردن به ما پولدارها نداره. کل این شهر دوتا خیابون شیک داره و یک ساحل پر از آدم قزمیت. دیگه چی داره؟‌ [جِزجزِ]

می‌خواستم بگویم اختیار دارید، ما پولدارها کجا بود. اول شخص مفرد ادامه بدهید لطفا. همین بنده که اینجا درازکشیده‌ام و اگر بوی موی سوخته بگذارد ته مانده بوی لجنی که روی موهایم رسوب کرده است را حس می‌کنی، پمپ تخلیه فاضلاب زیرزمینم خراب شده و چون عجالتا پول تعویضش را ندارم جای جستجوی تعویض پمپ دارم روشهای مدارا با بوی لجن* را گوگل می‌کنم . یعنی چون نمی‌توانم مساله را حل کنم، یا صورت مساله را پاک کنم دارم خودم می‌روم داخل مساله. حل می‌شوم در بوی لجن. دارم تلاش می‌کنم خودم قسمتی از بوی فاضلاب بشوم ولی نگفتم. چون لبهایم را روی هم فشار داده بودم که لیرز پوست لبم را نسوزاند. خوشبختانه صورتم هم از گرمای حرارت لیزر سرخ بود و دیگر حتی سیلی هم لازم نداشتم. برای همین فقط گفتم اوهوم. یعنی دقیقا همینطور است فقط یادم رفت بپرسم در سنت مارتین سطح لوله فاضلاب شهری از کف زیرزمین منازل بالاتر است یا پایین‌تر؟‌

* برای نتیجه تحقیقاتم در مورد زندگی احاطه شد در بخار فاضلاب یک نوشته جدا منتشر می‌کنم.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۳ دیدگاه

شیربادام

اگر این جا فوتوبلاگ بود الان باید یک عکس می‌گذاشتم از یک لیوان قهوه با شیر بادام – بله می‌دانم چیزی به نام شیربادام وجود ندارد و این محصول کلاهبرداری محض است و زباله است ولی چه کنم شیرجو خیلی من را یاد صدراسلام می‌اندازد و غلیظ است و دوست ندارم. شیرگاو را هم اجازه بدهید حرفش را نزنم که چه بلایی سر دستگاه گوارشم می‌آورد – می‌فرمودم. آه لیوان قهوه و کف شیر بادام و پنجره.

هفت صبح است و هوا هنوز کامل روشن نشده. باران هم می‌بارد. باران شدید و آهنگ دار ولی هوا سرد نیست برای همین همه پنجره‌ها را باز کرده‌ام و صدای قطراتی که روی شیروانی می‌خورند را دوبار می‌شنوم. یکبار از زیر سقف و یکبار از پنجره. گربه هم نشسته روی لبه پنجره روبروی خانه. تخصص گربه‌ها ایجاد کادر‌های کارت پستالی‌ست. مثل همین شازده که الان نشسته وسط پنجره روی به باران و ضد نور. یک توده نرم و پشمالمو قوز کرده خاکستری با پس زمینه سبز و خیس پشت سرش قاب شده در چهارچوب پنجره رو به سنگفرشهای کوچه باریک که دمش را با اشتیاق تکان می‌دهد. اشتیاق که نه ولع حیوانی برای قتل سنجاب احتمالا ولی شما بخوانید اشتیاق. پشت سرش یک درخت بزرگ در قاب است. بزرگ که چه عرض کنم تنومند. درخت جلو خانه خیلی بزرگ است و تازگی کشف کردم که پلاک هم دارد. پلاک چرا دارد؟ آثار باستانی‌ست؟ از آنجایی که خانه باریک و کوچک و سبک است حس می‌کنم با این درخت میخ شده است به زمین. عاشق درخت جلو خانه‌ام و درخت به درستی لایق کلمه تناور است. تنومند و تناور و بلندبالا و هرچه صفت دیگر که بین درختان و رستم مشترکند.

امروز روز آخر تابستان است و فردا روز اول پاییز (از کرامات شیخ ما چه عجب. پنجه را باز کرد و گفت وجب). من همانطور که در اقلیت چپ دست قرار می‌گیرم در اقلیت شورپاییزی هم قرار می‌گیرم. پاییز برخلاف شما دوست عزیز به من شور زندگی می‌دهد. انگار یادم می‌افتد زندگی چقدر زیباست و این واقعا در تناقض است با کاری که طبیعت در پاییز انجام می‌دهد. کدام کار؟ همین زرد کردن هرچه در بهار سبز کرده و خوابیدن و ما را به حال خود با آن زمستان الدنگ رها کردن ولی خب از کسی که موقع دویدن بازخوانی پرونده‌های قتل زنجیره‌ای گوش می‌دهد چه توقعی دارید؟ همین که هفت صبح بیدار شده‌ام و از ذوق تمام شدن تابستان نمی‌دانم چه کنم نشانه این سرخوشی نیست؟

هوا هنوز برای لباس در شان پاییز خیلی گرم است. درخت را نگاه می‌کنم که از تمام برگهاش آب سرازیر شده و سنجابی که معلوم نیست چطور موفق شده وسط این رگبار دمش رو خشک نگه دارد از بین شاخه‌ها زل زده است به گربه کارت پستالی پشت پنجره. اگر همسایه‌ها که هنوز شناخت درستی از من ندارند به به عقلم شک نمی‌کردند می‌رفتم شال خردلی که اول ماه مه تا کردم و ته کمد است، را می‌آوردم می‌انداختم روی شاته‌ و می‌نشستم در ایوان. چه تصویری چه تصویری. بگذریم که احتمالا بعدش شانه‌هایم عرق سوز می‌شدند به دلیل ترکیب گرما و شال و پوشش نامتناسب با دمای هوا ولی چه باک که تصویر پاییز بدون شال خردلی من کامل نیست.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۶ دیدگاه

مورخ هفتم اکتبر دوهزار و یک

بچه امروز رفت مدرسه. بعد یکسال؟ نمی‌دونم بعد چند وقت. بعد هزارسال و نمی‌دونم برای چه مدت. بعید نیست دوباره بعد چندهفته بفرستنشون خونه. خونه صدای سکوت می‌ده. گربه هم چندبار رفت تو اتاقش میو‌میو کرد و الان اومده روی میز من خوابیده. رادیو رو هم روشن نکردم. سکوت خونه چیز عجیبیه. خیلی دلچسبه. مادربزرگم می‌گفت سکوت قشنگه وقتی بدونی صدا در راهه. به صِدا می‌گفت صَدا. نشسته بودیم در آشپزخانه خانه فاز یک اکباتانش. شهرام فکر کنم مدرسه بود. من چرا نبودم؟‌ یادم نیست. شاید هم مدرسه نبود. شاید اصلا از ایران رفته بود. یادم نیست. صندلی‌های آشپزخونه فلزی با بالشهای نرم رو یادمه که بسیار زیبا، مدرن ولی بسیار ناراحت بودند.  چرا با من فارسی حرف می‌زد؟‌ یادم نیست. می‌دونست من ترکی رو خوب می‌فهمم ولی نمی‌تونم جواب بدم. مثل من که می‌دونم بچه‌ام ته حرفهای من رو به زبان فارسی می‌فهمه و خب من همین رو لازم داشتم و باقی چه اهمیتی داره اگر به قاف و غین می‌گه گاف. حرفم رو می‌فهمه. مثل من که مادربزرگم رو می‌فهمیدم.

یادم افتاد اولین روزی که بردمش مدرسه تا لحظه آخر دستم رو گرفته بود. ایستاد ازش عکس بگیرم. اینبار نه. کلاس هفتمه. دوست داره روز اول مدرسه باشم ولی دوست داره معلوم نباشم. برای همین ایستاده بودم دور. پشت زمین اسکیت. سن عجیبیه. از یک جایی به بعد لابد می‌خواد نباشم. من هرروز این رو با خودم تکرار می‌کنم. قرار بچه به رفتنه و ما وسیله‌ای هستیم که اون موجود کوچک که نفس کشیدنش هم اما و اگر داره رو تبدیل به آدمی می‌کنیم که مستقله و فکر می‌کنه و میره. این میره‌ رو هرروز با خودم تکرار می‌کنم که عادی بشه ولی همین تکرار هم جواب نداده. هی می‌خوام این روزها رو بیشتر زندگی کنم. می‌خوام زمان جلو نره. حتی این روزهایی که هردو باهم خونه بودیم و پیاده‌روی‌های طولانیم به مقصد هیچ. گاهی دلم می‌خواد خودم زودتر برم. نه که بمیرم. مثلا جمع کنم برم کلمبیا قبل از اینکه اون بره ونکوور. دیروز یک پادکستی گوش می‌کردم که تبلیغش زندگی در کلمبیا بود. انقدر تعریف کرد و گفت تنها راه زندگی با کیفیت زندگی در کلمبیاست که فکر کردم راهش اینه که زودتر برم کلمبیا.

مردی که نبش خیابان فرمن زندگی می‌کنه تنهاست. تنها که نه با سگش. سگش محترم‌ترین موجود زنده جهانه. بله حتی از شما محترم‌تر دوست عزیز. صبحها می‌نشینن روی ایوان خونه و مرد روزنامه می‌خونه و سگ دراز می‌کشه. باورم نمی‌شه که هنوز روزنامه کاغذی وجود داره. از کجا می‌خره؟ شاید هم روزنامه قدیمیه. به من باشه روزنامه قدیمی می‌خونم. خیلی خوبه خبری رو بخونی که بعدش رو می‌دونی. ارتش آمریکا و انگلیس به افغانستان حمله کردند و بوش طالبان را تهدید کرد که بهای سنگینی پرداخت خواهد کرد. بعد ته دلت بگی “اوه چه عالی. بالاخره یکی حق این عوضی‌های ضد زن و بشریت رو کف دستشون گذاشت. جانی قهوه من تموم شد، وقتشه برگردیم تو”. درهرحال سگ می‌خوابه روی ایوان . یک رسم خوبی این محله داره که همه نشستن در ایوان خانه. همه بجز خونه‌های جدید که معماریشون یکجوریه که انگار از بیرون و فضای عمومی متنفرن. کلی پنجره دارن که همیشه پرده‌هاشون کیپ کیپه یا اصلا پنجره ندارند. خوشبختانه خونه‌های این محله انقدر بهم چسبیدن که بساز بفروش‌ها نمی‌تونن هی بکوبن و بسازن و عجالتا بیشتر خونه‌ها قدیمی و ایوان‌دارند و عجالتا همه نشستن تو ایوان قهوه و شراب و آبجو و هرچی موجود باشه می‌نوشند. سگ رو می‌گفتم. وقتی رد می‌شی از جاش بلند می‌شه و یکجور مودبی می‌شینه. مثل من که بچه بودم یادم داده بودن اگر بزرگتر رد شد پات رو جمع کن. من و سگ خوب تربیت شدیم. حالا این مدت که مدرسه بسته بود تک و توک سر صبح کسی رد می‌شد و سگ پیر می‌شد در آرامش دراز بکشه ولی از امروز که بعد ماه‌ها بچه‌ها با کوله‌پشتی‌های بزرگشون عازم مدرسه بودن سگ تمام مدت خبردار نشسته بود. بهش گفتم صبح بخیر جانی. نگاهم نکرد. مشغول ادی احترام به صف دانش‌آموزان بود.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۴ دیدگاه

باغ

یکشنبه شب خواب دیدم یک جایی در تهران مهمانیه. من تازه از سفر رسیدم. چمدون دستمه. همه اقوام هستن. دایی و خاله و عمو و خاله زاده و عموزاده و دخترخاله‌های مادرم و همسایه‌ها و باقی. هرکسی که می‌شناسم اونجاست. صدای موسیقی بلنده و همه دارن با شور در بین درختهای باغ می‌رقصن. مهمانی شبیه شب نشینی‌های پنهانی یک جمع جوان روی مخدره ولی جای یک سری جوان همه خانواده من اونجان. همه جز پدر و مادرم.از رقص و نور دیدن اعضا خانواده هیجان زده شدم. هر چند ثانیه یکبار یکی محکم بغلم می‌کنه. همه حالم رو می‌پرسن. حال بچه‌ام. حال خودم. از احوال زندگیم در کانادا سوال می‌کنن. فامیل نزدیکی که سالهاست ازش خبر ندارم تنگ در آغوشم می‌کشه و من رو به همراهش معرفی می‌کنه. فامیل نزدیک دیگه‌ای که سالهاست حتی جواب سلام رو نمی‌ده ازم می‌خواد که برقصم. از اینکه خانواده نزدیک دوستم دارن هیجان زده می‌شم. جای زن چهل و دو ساله بچه‌ای می‌شم که عقده محبت دیدن داره. چمدون رو رها می‌کنم و شروع می‌کنم سبکبال با خانواده رقصیدن. شور می‌گیرم باهاشون. ترانه ترکی رو می‌خونم. لاله‌لر… لاله‌لر…  یکهو یادم می‌افته بخاطر مادرم اومدم ایران. یادم می‌افته حال مادر وخیمه و من وسط این مهمانی چه غلطی می‌کنم.  بین خواب انگار یک پنجره گوشه تصویر باز می‌شه و مادرم رو تنها در لباس آبی بیمارستان می‌بینم. لاغر و رنجور و پدرم کنارش روی صندلی خوابیده. یادم می‌افته چرا اونجام. از خودم حالم بهم می‌خوره که تا چند دقیقه قبل داشتم رشید بهبوداف می‌خوندم. از یادآوری رقصم حالم بهم می‌خوره.  به آدمها می‌گم مامان کجاست؟ کدوم بیمارستانه. یا جوابم رو نمی‌دن یا نمی‌دونن هیچکس اسم بیمارستان رو بلد نیست. جالب اینه که همه می‌دونن حالش خیلی بده ولی نمی‌دونن کجا بستری شده. ازش خبر ندارن. همه دارن می‌رقصن. صدای موسیقی خیلی بلنده. فاصله می‌گیرم. ریسه‌ها از دور معلومن و آدمهایی که دارن می‌رقصن. با لباسهای قشنگ و صورتهای صاف و زیباشون محو می‌شن. می‌رم تو تاریکی.

از خواب پریدم. سه و نیم صبح بود. فکر کردم زنگ بزنم به مادرم. از پله‌ها رفتم پایین. زنگ زدم جواب نداد. فکر کردم لابد مسکن خورده و خوابه. پدرم هم لابد رفته دنبال دارو. یادم افتاد یکشنبه است و وقت دکتر دارن. متنفر از خودم نشستم روی صندلی. متنفر بودم از خودم بابت رقص در خواب با آدمی که سالها مادرم رو آزار داده. اینکه درخواب نمی‌دونستم کدوم بیمارستانه. به تنهاییشون فکر کردم و سنگ گیر کرد در گلوم. تا چهار و نیم صبح خیره موندم به موبایلم و صبح شد.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۳ دیدگاه

به قلعه فِرَنْک خوش آمدید

موقع دویدن مسیری که می‌رسه به کارخانه آجری که الان تبدیل پارک شده رو اگر ادامه بدی وارد یک سربالایی خیلی تیز می‌شی که یک جاهایش حس می‌کنی زانوت داره می‌خوره به دماغت ولی اگر اون رو هم رد کنی با تنی عرق کرده و بدنی بویناک از یک دروازه فرضی رد می‌شی و ناگهان از جنگل وارد یک محله‌ای می‌شی که پراست از قصر. اسم محله هم قصر داره. قصر که نه قلعه. البته در شهر کودکی من قلعه در اسم محله ابدا دلالت بر ثروت محله نمی‌کرد ولی خب اینجا به نظر وضعیت فرق داره. اسم محله قلعه فرانک است یا همچین چیزی. فرانک نه فرنک به کسر ف و فتح ر. خانه‌ها ناگهان غیرعادی بزرگ می‌شن. برای من که در چهار کیلومتری همین محله در کوچه‌ای زندگی می‌کنم که عرض خونه‌ها کمی از اتوبوس بیشتر است این تفاوت ناگهانی و کمی غیرعادی است. یک جنگل دست دوم رو رد کنی و ناگهان اینهمه قصر. ناگهان از بوی خودم خجالت می‌کشم یا از شلوارک ورزشیم که مارک درست حسابی ندارد و صرفا چون مغازه “برندگان” یازده دلار می‌فروخته خریدم و مشکلش این است که از کیلومتر چهار به بعد خشتکش عرق می‌کند و چون مثل شلوارکهای هشتاد دلاری لیموی لولو الیاف تنفس کننده ندارد این عدم تنفس را بصورت یک لکه بزرگ خیس در خشتک دونده که من باشم نشان می‌دهد. اگر سیاه بود مساله‌ای نبود. صورتی است. صورتی چرک و این لکه بزرگ از بین پاهایم تا عقب دیده می‌شود آنهم کی؟ دقیقا وقتی که دونده به اوج رسیده و توقع دارد برایش کف بزنند که آن سربالایی پرشیب را با سرعت قابل قبولی دویده. کسی تشویقم نمی‌کند. همه به خشتکم زل می‌زنند. آن هم در محله‌ای که قصرهای بزرگی دارد و چمن‌هایش حتی یک گل زرد هم ندارند. 

 

در ایوان بزرگ خانه سرنبش مردی ایستاده بود. لباس معمولی تنش بود و سیگار می‌کشید. جوری ایستاده بود که انگار صاحب خانه باشد ولی شکل من بود. ماها پوستمان فرق دارد با ساکنین این خیابان. جنس پوست ما هم خوب است ولی یک چیزی فرق دارد و موها. موها خیلی فرق دارند. تقاوت کیفیت پوست در کودکان و سالمندان انقدر محسوس نیست که در میانسالهای مثل من. حرف براقی و شادابی پوست نیست. یک چیز پیچیده است. یک ماتی قشنگی دارد. در پوستهای تیره‌تر مثل من رنگ زیتونی پوست فرق می‌کند. انگار آنها با آفتاب گرانتری برنزه شده اند. این فرضیه من است. احتمالا یک ربطی هم به کرم‌ها و تغذیه دارد. یا گردش هوا در قصر. در هرحال مرد در چشم من که مدام دنبال ارزیابی ظاهری آدمهای این محله هستم به ایوان خانه‌ای که به ستونش تکیه داده بود و سیگار می‌کشید نمی‌آمد. در بهترین حالت پوستش به محله من می‌خورد. پوست خوب مایل  به معمولی یک مرد چهل ساله با موهای روشن که معلوم بود آفتاب زمین گلف و قایق خصوصی زیادی در زندگی ندیده. با خودم فکر کردم لابد باغبان است. اینطور که خیره است به باغچه روبروی خانه قطعا باغبان است. چمن‌های خانه که بزرگ آجری یکدست و سبز بود. همه یک اندازه بدون یک علف اضافه. فکر کردم چه باغبان خوبی هم هست. آفرین برایان. لباسش ولی مرتبتر از کسی بود که برای کار آمده باشد. پیراهن سفید نخی و شلوار خاکستری از اینها که پارچه خنک تابستانی دارند و برعکس شلوارک من نفس می‌کشند. کفشهایش معلوم نبود. ایوان سنگی بود و همین اندازه از مرد معلوم بود. در محله من نرده ایوانها چوبی‌ هستند و می‌شود کفش آدمها را دید. از کفش هم بیشتر. من حتی پاهای برهنه همسایه سر خیابان راتمن را هم دیده‌ام. صبح‌ها که می‌روم قهوه بخرم نشسته است روی ایوان. در خیابان ما باغچه روبروی خانه‌های کم عرض است. گاهی اصلا نیست و می‌شود به پاهای کسی که در ایوان نشسته انقدر نزدیک شد که جزییات را دید. پاهایش ورم کرده و پر از رگ است. کبود. در این محله ولی ایوانها یا نرده‌های سنگی دارند یا انقدر زمین خانه بزرگ است و ایوان در عمق که پاهای آدمها معلوم نیست. آدمی هم معمولا در ایوانها نیست. جز برایان باغبان که سیگارش تازه تمام شده بود. فکر کردم لابد کارش تمام شده و لباسش را عوض کرده. لباس باغبانی را درآورده و این لباس تمیز را تن کرده. شاید هم اشتباه کنم و باغبان نیست. سرباغبان است. 

 

مرد از پله‌های سنگی پایین آمد. جگوار سبز در راه باریک جلوی گاراژ پارک بود. سوارش شد. نمی‌دویدم. ایستاده بودم ضربان قلبم آرام بشود. در روزنامه روز قبل خوانده بودم زن جوانی موقع دویدن ایست قلبی کرده و بازیکن تیم فوتبال دانمارک را هم که خودتان دیدید و حالا نگران خودم بودم. الکی. این را بهانه کرده بودم که بایستم. بیشتر می‌خواستم خانه‌ها را نگاه کنم. وقتی سوار جگوار شد فکر کردم دیدی اشتباه کردی. شروع کردم خودم را دعوا کردن که دیدی باز آدمها را از روی کیفیت پوست و مو قضاوت کردی . دیدی مرد صاحب این خانه بود. کی ‌می‌خواهی دست برداری از این نگاه طبقاتی قضاوت گر. شرم بر تو. چرا باور نداری که آدمهایی با پوست طبقه متوسط هم می‌توانند نردبان ترقی را طی کنند و ساکن قلعه فرنک بشوند. چقدر ابله‌ای. شرم خشتک خیس کم بود این شرم قضاوت از روی کیفیت پوست و مو هم اضافه شد. مرد نشسته بود در ماشین ولی حرکت نمی‌کرد. مثل من. لابد منتظر بود ضربان قلبش پایین بیاید. 

 

زن مسنی از در بیرون آمد. موهایش شکل ملکه انگستان بود ولی لباس روشن و راحتتری تنش بود. با اینکه حداقل نود سال سن داشت مو و پوستش اشرافی بود. یک فر سرحالی داشت موهای سفیدش. زن به پله اول نرسیده مرد از ماشین بیرون پرید. در پشت را باز کرد. زن با خوشرویی سوار شد. مرد در را بست. خودش سوار شد و رفتند. اشتباه کرده بودم. مرد باغبان نبود ولی راننده بود. بقول دختر دوستم شوفور. فکر کردم خوشحال باشم از اینکه فرضیه ارتباط کیفیت پوست و مو با خانه‌های محله قلعه فرنکم درست درآمده یا نه. احساس خاصی نداشتم. برخی از فرضیه‌ها چون قابل ثبت کردن نیست ارزش علمی ندارد. ضربان قلبم آرام شده بود ولی بین شلوارم هنوز خیس بود. برگشتم به سمت دروازه‌ای که از آن وارد محله قصرها شده بودم. مسیر برگشت سرازیری با شیب تند بود. مضر برای زانو .

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۵ دیدگاه

خداحافظ اریک.

ساختمان برادویو قدیمی بود. در یک محله معمولی. با مستاجرانی معمولی. هیچ چیزی درموردش جذاب یا برجسته نیست که در ذهنم ثبت شده باشد جز رختشورخانه‌اش. سالنی مرطوب و بویناک در زیرزمین با چندین ماشین لباس شویی و خشک کن سکه‌ای. یک کتابخانه فلزی زنگ زده که چند جلد کتاب جیبی درونش گذاشته بودند که بوی نا می‌داد. احتمالا مدیریت پیش خودش فکر کرده بود چه کنج فرهنگی را برای مستاجرین تدارک دیده. آن وقتها از الان وسواسی‌تر بودم. الان که اصلا وسواسی نیستم. منظورم این بود که آنوقتها کمی بودم. نه آنوقتها هم نبودم ولی فکر می‌کردم اگر تظاهر نکنم که از چیزهایی چندشم می‌شود لو می‌رود که تا مغز استخوان درگیر تمیزی نیستم. چون نیستم. برایم ظاهر مهم است. برایم مهم است که همه چیز مرتب باشد و خاک نداشته باشد و دیگر هیچ.  یادم است دوستانم یک سبد مواد لازم برای شستشوی ماشین لباس‌شویی اشتراکی قبل از شستن لباس داشتند. آنها اول با دقت داخل ماشین لباسشویی را تمیز می‌کردند و بعد لباسهایشان را تویش می‌ریختند. همان وقت و کماکان فکر می‌کنم خوب ماشین که خودش کف و آب دارد و وقتی روشن باشد هم لباسهایم را می‌شود و هم داخل خودش را ولی هیچوقت به آنها نگفتم که از ماشین اشتراکی چندشم نمی‌شود. نه فقط نگفتم که برای اینکه ادایشان را در بیاورم رفته بودم یکی از آن اسپری‌ها خریده بودم. حتی نمی‌دانستم چیست و آیا باید فقط بزنم و تمام یا باید بزنم و با دستمال پاکش کنم و تمام. هربار هم یادم می‌رفت با خودم ببرمش رختشورخانه و لو می‌رفت که آدم تا مغز استخوان تمیزی نیستم. همین الانش هم به همین درد دچارم.  تا قبل این جریان کرونا نمی‌دانستم لایسول چیست. معمولا تمام سطوح را  با اسپری شیشه پاکن کن پاک می‌کنم و دستشویی رو با اسپری حمام و دستشویی و یک چیز کرم طوری هم دارم برای تمیز کردن گاز و خب خمیردندان هم که مال دندان‌هایم است. گفتم که بدتر هم شدم. آن وقتها ادایش را در می‌آوردم. نه فقط ادای تمیزی را، ادای همه چیز. مثلا همیشه دلم می‌خواست یکی از آن کتابهای مرطوب جیبی که رویش عکس زنی با با کمر باریک و باسن برجسته داشت و مردی با بارانی و موهای روغن زده،  را بردارم و بخوانم ولی جایش کتاب ونه‌گات خودم رو می‌بردم و همانطور که چرخش لباسها را می‌پاییدم و نگران تردد موشهای بزرگ بودم ورقش می‌زدم. 

 

آنروزها در رختشورخانه ساختمان خیابان برادویو معمولا تنها بودم. آدمها خیلی لباس نمی‌شستند. البته یکی می‌گفت ساکنین این ساختمان بیشتر دانشجو هستند و احتمالا لباسهایشان را می‌برند خانه والدین‌شان می‌شورند. یکی دیگر هم می‌گفت ساکنین ساختمان بیشتر الکلی هستند و ترجیح می‌دهند این یک دلار را خرج دوتا آبجو کنند تا شستن البسه و لباسهایشان را در وان می‌شورند. هردو ممکن بود. من ولی نه الکلی بودم نه خانواده‌ای داشتم و نه حتی پول برای دوتا آبجو ولی ناچار بودم لباسهایم را بشورم. خیلی لباس نداشتم. دو یا سه تا شلوار جین و چند تا تی‌شرت و یکی دوتا پیرهن شومیز. دانشجو مفلسی بودم و هرچقدر هم لباسهایم را باد می‌دادم که بوی تنشان برود سر ده روز دیگر هیچ لباسی برای پوشیدن نداشتم. 

 

اریک هم آن یکشنبه عصر لباسهایش را آنجا می‌شست. اریک احتمالا دانشمند بود چون با کاغذهای سه سوراخه جزوه‌اش أمده بود رختشورخانه. احتمالا اسمش اریک هم نبود. رایان بود یا دیوید یا هر اسم دیگری. اصلا شاید روس بود یا فرانسوی چون هر بوری که انگلیسی نیست.بی‌دلیل از حضورش در آن زیرزمین نم‌دار پر از موش و بوی تاید داغ شدم. خودم و اریک را روی تک تک آن ماشین‌های لباسشویی تجسم کردم. پیچیده در هم. وحشی و بدون ترس از اینکه کسی بیایید داخل. لباسهای تمیز و کثیفی که پرت می‌شوند روی زمین چون چیزی جلودار شهوت ما نیست. جزوه‌ها که خیس می‌شوند از خیسی تاید مایع مخصوص آب سرد که درش باز شده وقتی اریک من را روی ماشین لباس شویی پرت کرده و حالا تمام منحنی‌ها آبی‌تر از قبل جاری شده‌اند روی کاغذ شطرنجی. تجسم کردم کنده شدن دکمه‌های پیراهن جین آبی اریک را با دستان من و یقه تیشرت خودم را و ناگهان آرزو کردم کاش جای این شلوار جین و تیشرت که تنم بود پیراهنی گلدار چین‌دار کوتاه نخی پوشیده بودم. از آنها که کوتاه است و راحت از روی ران بالا می‌رود. صرفا برای زیبایی نه از نظر عملی هم پیراهن نخی گلدار کوتاه برای یک سکس سرپایی در رختشورخانه ساختمان مناسبت‌تر است. همین که مجبور نشوم شلوار جینم را در بیاورم. فقط شلوار جین که نیست. اول کفش. یعنی اول بند کفش. بعد شلوار. شلوار هم که همیشه گیر می‌کند به قوزک پا. بعد جورابها که در غیاب شلوار واقعا زشت دیده می‌شوند. حتی تی‌شرت هم بدون شلوار خیلی زشت است. زنی که از بالا یک تی‌شرت سرمه‌ای سه دکمه پوشیده و از پایین هیچ. ولی من پیرهن گلدار نخی گلدار نداشتم. از آن پیراهن‌ها که از زیر سینه کمی گشاد می‌شوند، تابستانی و خنک و بازیگوشند. دامنشان کوتاه است و اگر دوچرخه داشته باشی مدام نگرانی که لباس زیرت پیدا شود. از همان پیراهنها که مغازه گپ می‌فروشد هفتاد و نه دلار و اگر تا اخر فصل صبر کنی با چهل و نه یا حتی سی و نه دلار یا اگر تا اکتبر صبر کنی حتی با بیست دلار هم می‌توانی یکی بخری. شاید سایز خودت نه یا حتی رنگ دلخواهت چون تا آن موقع تمام شده است ولی بالاخره پیرهن گلدار نخی است دیگر. البته گپ همیشه وقتی حراج می‌کند که تابستان دارد تمام می‌شود. معلوم است چرا مغز خر که نخورده اول فصل حراج کند که همه هلاک پیرهن گلدارند و بابتش هرچقدر که طلب کند پول می‌دهند. اگر تا آخر تابستان صبر می‌کردم پیراهن را می‌خریدم و اریک را دیوانه می‌کردم. حتی می‌توانستم تا آن روز روی چمن‌های دانشگاه برنزه بشوم. برای ساحل رفتن وسیله نقلیه شخصی لازم بود و من نداشتم. یک زیرانداز می‌بردم روی چمن‌ها ولو می‌شدم. بعد هم پیراهن را می‌خریدم سی و نه دلار و یکروز عصر اریک را دیوانه می‌کردم. البته بهتر بود تا اکتبر صبر می‌کردم که بیست دلار بشود.

 

سر بلند کردم. اریک رفته بود. سعی کردم تجسمش کنم ولی چون جلوی چشمم نبود نشد. تخیلم و آن شعف هورمونی همه رفته بود. سرد شده بودم و تمام تمایلاتم به تنظیمات عصر یکشنبه برگشته بود. افسردگی و سرخوردگی. اگر انقدر خودم را درگیر پیراهن گلدار نمی‌کردم لابد تا قبل رفتنش کل داستان را تجسم کرده بودم. وقتی خودش و بوی تنش و عطرش در زیرزمین بود. کاش حداقل حاضر می‌شدم در تخیلم هفتاد و نه دلار پول بابت پیراهن اول فصل بدهم. ولی من اینطوری نیستم، همه چیز را از حراج می‌خرم، حتی در فانتزی‌هایم.  

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۳ دیدگاه

آه ای اشیاء نازنین.

انقدر بیرون نمی‌روم و انقدر آدمها را نمی‌بینم که چیزی برای نوشتن ندارم. تمام داستانهایم شده‌اند روایات اشیاء. امروز فکر می‌کردم باید داستان این کتری را بنویسم. این کتری که وقتی سوت می‌زند دروغ می‌گوید و هنوز آب درونش نجوشیده‌است. خانه را روی سرش می‌گذارد و وقتی سراسیمه از پله‌ها پایین می‌آیم و چای دم می‌کنم آب روی چای کف می‌کند. چون هنوز نجوشیده است. گاهی با کتری حرف می‌زنم. تهدیش می‌کنم که سوتش را قطع می‌کنم تا انقدر بجوشد که بسوزد. مثل کتری قبلی. بعد دلم می‌گیرد. اگر کتری سوت نزد با اینهمه سکوت چه کنم. چای کف‌کرده را می‌نوشم. تعریف کردم در اتسی دنبال یک فرش مراکشی بودم؟ مراکشی مراکشی که نه ولی دستباف. دیدم زنی به نام آسمیر در اتسی فروشگاه فرش گرد دستباف دارد. برایش نامه نوشتم و چیزهایی درباره ابعاد فرش پرسیدم. سخاوتمندانه جوابم را داد و تمام مدت خوشحال بودم به بهانه فرش با زنی کشاورز در اندوزی مکالمه می‌کنم. تجسمش می‌کردم در روستایی که تمام طیف‌های رنگ سبز را در یک نظر نشانت می‌دهد پشت میزی چوبی در خانه‌ای رو به تپه‌ای سبز نشسته و جوابم را می‌دهد.  که ساعتها به حرفهایم در مورد اندازه فرش گوش فکر می‌کند. حس می‌کردم کره زمین به آدمهایی زیبایی مثل من نیاز دارد که برای خرید اشیاء انقدر وقت می‌گذارند و بابتش با انسانها معاشرت می‌کنند. آه ای ساکنین کره خاکی، خواهش می‌کنم. البته امروز فهمیدم اسمیر وجود ندارد و احتمالا با یک ربات یا در خوشبینانه‌ترین حالت زنی محبوس در مستطیلی خاکستری در ساختمانی بتنی در شهری خاکستری در چین حرف می‌زدم. فرش البته روی اقیانوس است و تقصیر اون نیست که آدمها هم مثل کتری‌ها دروغ می‌گویند حتی در سایت حمایت از صنایع دستی اتسی که قرار بود راست بگویند.

از معاشرین جامدم می‌گفتم. تازگی‌ها با دقت نگاهشان می‌کنم. درزهایشان را با ناخن و محبت تمیز می‌کنم. یا مثلا امروز با عجله که می‌رفتم پایین زیر کتری خالی‌بندم را خالی کنم که خانه را روی سرش گذاشته بود زانوی راستم گرفت به گوشه صندلی کارم. واقعا دردم آمد. یکی زدم پشت صندلی. محکم. و بلافاصله یادم افتاد یک شب برفی صندلی را با پسرم دوتایی از زنی در خیابان سنت کلر خریدیم. یادم افناد همان شب زیر برف مورب وسط خیابان صاحب قبلی صندلی از من خواست که صندلی را امتحان کنم. یاد برف و روشنایی شب افتادم وقتی وسط کوچه روی صندلی نشسته بودم و زن و پسرم به من لبخند می‌زدند. یاد آدمها افتادم و لبخندها. درد زانو راستم تقصیر صندلی نبود. کتری دستپاچه‌ام کرده بود. کتری هنوز داشت فریاد می‌زد. اهمیت ندادم. صندلی را نوازش کردم. به هرحال تنها اشیا برایم مانده‌اند و نمی‌خواهم برنجانمشان. کتری فریاد می‌زد. من با ناخن درزهای صندلی را تمیز کردم. چای امروز عصرم کف نکرده بود.
داستان صندلی اینجاست

چرا نمی‌نشینی؟

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۱ دیدگاه

و ۳۸۵ کیلوبایت جا باز شد.

داشتم صندوق ذخیره گوگل رو تمیز می‌کردم که جا باز کنم و مجبور نشم پول بابت حجم بیشتر بدم. یک عکس در پیدا کردم از خودم و میم و شین و سین. بیست و هفت اوت دوهزار و هشت. خونه سین چهارتایی. نه من و شین بچه داریم نه میم. دست انداختیم گردن هم و عکس گرفتیم. یکی من و میم و یکی من و میم و سین. روی میز ودکا و لیمو معلومه و یک کم چیپس و تنقلات عرق‌خوری. کیفیت عکسها چنگی به دل نمی‌زنه چون با اون دوربین کوچیک دیجتالی که اون سالها داشتم گرفتم. اسمش سایبر شات بود و خیلی پول جمع کرده بودم برای خریدنش.کیفیت عکسها خوب نبود ولی وای از کیفیت ما. کیفیت صورتهامون خیلی قشنگه. واضحه خیلی حالمون خوبه. مست نیستیم بالا نیستیم هیچ جا نیستیم ولی خیلی خوبیم. یکجور خوشحالی عمیق که دوربین سونی سایبرشات قدیمی هم تونسته ثبتش کنه. عکس مال اون دورانیه که هنوز با آبجو و ودکا هم شاد می‌شدیم.  یادمه بعدش ترانه درو وا نمی‌کنم فرخزاد رو گذاشتیم و رقصیدیم. یادمه شین خیلی حرص می‌خورد ما انقدر این ترانه رو دوست داریم ولی خودش هم با خنده باهامون می‌رقصید یا یک ساز ضربی جایی پیدا می‌کرد و شروع می‌کرد باهاش ضرب گرفتن. یادمه یک جایی سین یک خاطره خیلی خنده‌دار از معلم رانندگیش در شهرکرد تعریف کرد. خاطره انقدر بامزه بود که من با کف دست چندبار کوبیدم رو پام تا همین هم کافی نبود.در اوج ناباوری رفت هارد کامپیوترش رو گشت و ویدیو خاطره عجیبی رو که تعرییف کرده بود پیدا کرد. پسرعموش باهاش اومده بود تعلیم رانندگی و با اجازه معلمش از کل جریان فیلم گرفته بود. با یک هندی‌کم قطعا بسیار قدیمی‌تر از دوربینی که عکسهای اونشب رو باهاش گرفتیم. هرچیزی رو که سین تعریف کرده بود حالا در فیلم می‌دیدیم. خیلی خندیدیم. بالای مونیتور کامپیوتر سین پوستر یک فیلمی بود که سالهاست همه تلاشم رو کردم اسمش رو پیدا کنم ولی موفق نبودم. هیچی از فیلم یادم نیست. نه اسم کارگردان نه بازیگر. یادمه زندگی زنی بود که به دیدن پدرش می‌رفت. پدرش یکجایی در آلاباما خونه داغونی داشت که به چشم من قشنگ بود. الان شک کردم که پدرش بود. ولی الکلی بود. و شاعر. به این هم شک کردم که مرد الکلی بود یا زن. زن شاعر بود یا مرد. اصلا کسی شاعر بود؟ درهرحال فیلم قشنگی بود و پوسترش هم خیلی قشنگ بود. وقتی سین و شین می‌رفتن در بالکن سیگار بکشن من و میم می‌نشستیم کنار هم و حرف می‌زدیم. از عشقهای قدیمی می‌گفتیم یا به یک چیزی می‌خندیدیم. میم دوست خیلی خوبی بود و هست. هست ولی خیلی دوره. چقدر در عکس قشنگ بودم. زوم کردم روی پستانهام که از کناره‌های بالاییشون گرد و اندازه قشنگ از چاک یقه پیرهن سفید تنگم زده بود بیرون. چه بزرگتر بودن قبل بچه‌دار شدن و شیردادن. مدل موهام چه قشنگتر بود. چقدر زیباتر.

 

هنوز حسرتم به انتهای بود نرسیده بودم که تقویم تاریخ مغزم پرید وسط. یادآوری کرد چقدر اون روزها دچار عدم اعتمادبه‌نفس عمیقی بودم نسبت به خودم. از یک رابطه بد بیرون اومده بودم. از فرط عاشقی درسم رو در یک دانشگاه خوب ول کرده بودم و شده بودم تلفن‌چی یک شرکت. مدام نگران حضور دیگری تو رابطه‌ام بودم و سر رابطه شین با پ. شین مدام برام توضیح می‌داد اونها باهم ده سال قدمت دارن و من باید این رو بفهمم. من نمی‌فهمیدم و مذبوحانه تلاش می‌کردم با تاریخ رقابت کنم. که باختم. بعد یادم افتاد چقدر کارم بد بود. چقدر تحقیر آمیز بود و چقدر S  قائم مقام مالی اداره در ساعت غیرکاری بهم مسجهای نامربوط می‌زد و من چقدر می‌ترسیدم حرفی بزنم و اخراجم کنن. یادم تهدیدهای مدام ب افتادم. یادم افتاد چقدر بی‌پول بودم، چقدر مقروض بودم و چشم خندان چپم که نه ماه قبلش شبکیه‌اش پاره شده بود در اون عکس هنوز درست نمی‌دید. یادم افتاد قبل این بود که پولم به لیزرکردن برسه و هرروز یک وقت زیادی رو صرف بند انداختن پشت لبم می‌کردم. یادم افتاد از مدل موهام اصلا خوشم نمی‌اومد و چند روز بعد این عکس رفتم عوضش کردم. 

 

به عکسها نگاه کردم. خیلی قشنگ بود. اون شب خیلی قشنگ بود و همیشه قشنگ خواهد بود چون تنها کاربری خاطرات و عکس همین است. مومیایی زیبایی‌ها. یک نسخه از عکس رو برای میم فرستادم و گفتم چقدر قشنگیم. اون هم همین رو گفت. البته اون همیشه از من آدم زمان حال‌تریه. زود گفت اونوقتها ودکا و لیمو می‌خوردم و دور لیوانم دستمال می‌پیچیدم عرق نکنه. بعد از اینکه الان چی می‌خوره حرف زد. میم همیشه بدون حرف و بدون اینکه خودم متوجه بشم دست من رو می‌گیره و از گذشته برم می‌گردونه به زمان حال. از سین سالهاست خبر ندارم. شین هم برگشته به تاریخ. پستانهام هنوز هستن فقط یک سایز کوچکتر شدن.

 

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۲ دیدگاه

در صد و چهل کاراکتر

(این نوشته من در مجله ناداستان شماره نُه، بهمن ۱۳۹۹ چاپ شد)

دکتر براون پرسید بعد آن اتفاق و تهدید‌ها اگر می‌توانستم به عقب برگردم دست از سر اینترنت برمی‌داشتم؟  جواب دادم نه، هیچوقت. دکتر براون جوری نگاه کرد که انگار جوابم را قبول کرده ولی قانع نشده. دست کم هفتاد سال داشت و متعلق به نسلی نبود که بتواند درک کند زنی بعد از این همه تحقیر، تهدید، آزار کلامی جنسی، ترس و خشم از فضای مجازی هنوز فکر می‌کند اگر برمی‌گشت به پانزده سال پیش باز هم وبلاگی باز می‌کرد، اسمش را می‌گذاشت «پیاده‌رو» و شروع می‌کرد با طنز یا جدی، گاهی  داستان و گاهی صرفا از روزمره زندگیش نوشتن. توضیحش برای دکتر براون و حتی نزدیکان خودم هم سخت است. توضیح اینکه همین وبلاگ و بعدتر شبکه‌های اجتماعی بود که باعث شد به غلط یا درست فکر کنم من هنوز در وطنم زندگی می‌کنم. وبلاگ من را در جایی که دوست داشتم و برای آدمهای که دوستشان داشتم زنده نگه داشت. توضیح اینکه آیا اصلا این حس در وطن خود زندگی کردن چیز ارزشمندی است که به واسطه آن وبلاگ ارزشمند باشد هم کار دشواری است. دکتر براون هنوز با لبهای جلو داده نگاهم می‌کرد. انگار منتظر بود چیزی بگویم و از حماقتی که چند لحظه قبل مرتکبش شدم، کم کنم. به دکتر گفتم فقط یک چیز را تغییر می‌دادم. لبخند زد، یعنی ادامه بده. گفتم از هر مدیومی به منظور درستش استفاده می‌کردم. به عینکش ها کرد. ناامیدش کردم. چیزی نگفت. 

من بیست و چهارم اکتبر سال دوهزار و سه مهاجرت کردم. روز تولد بیست و چهار سالگی. البته آن روز فکر نمی‌کردم مهاجرت می‌کنم، مطمئن بودم صرفا عازم سفرم که درس خواندن در خارج از ایران را تجربه کنم. کشوهای میز اتاقم در منزل والدینم پر بود از کاغذهای حاشیه‌نویسی رنگی، کتابهایم در کتابخانه، شالهای رنگی نخی آویزان در کمد و پوستر تئاتر «فنز» روی دیوار اتاقم، چند جفت کفش هم زیر تخت. هیچ چیز مهمی را با خودم نیاورده بودم، چیز مهمی هم نداشتم ولی همان خنزر پنزرها آن سالها برایم مهم بودند. قرار بود برگردم، قبل از اینکه فراموش شوم، قبل از اینکه کفشهای زیر تخت از مد بیافتند، برگردم. مهاجرت من در دوران ایمیل رخ داد برای همین وخامت از خاطر نزدیکان رفتنم به اندازه خاله‌ها و دایی‌ها که دهه شصت از ایران رفتند نبود. به آنها هفته‌ای یکبار از تلفن‌خانه یا با کارت زنگ می‌زدیم و بعد نوبتی می‌چپیدیم در باجه یا در خانه تلفن را دست به دست می‌کردیم و هرکسی سه کلمه احوالپرسی سطحی یا ابراز دلتنگی می‌کرد. من این شانس را داشتم که با دوستانم حرف یا ایمیل بزنم و حتی وبکمی هم روشن کنم تا از یاد نزدیکان نروم ولی کماکان این شانس را نداشتم که در حافظه دیگران بمانم. 

وقتی مهاجرت یا بقول خودم همان «رفتم که درس بخوانم و برگردم» کردم،  تازه چندسالی بود که جدی شروع کرده بودم به نوشتن. کلاسهای سوره می‌رفتم، خیابان رشت، مندنی‌پور، خیابان ادیب، میرصادقی، دربند و هر جایی که می‌شد یاد گرفت، نوشت و برای دیگران خواند. نوشتن برایم از هرکاری دلنشین‌تر بود. برای همین نیمی از سختی مهاجرت برایم دور شدن از خانواده و دوستان بود و باقی، از دست دادن حلقه آدمهایی که بشود برایشان داستان نوشت و حرف زد. تا سالها این سوراخی بود در قلبم که با ایمیل و چت یاهو پر نمی‌شد. دلم می‌خواست برای آدمهایی مشق نوشتن کنم که نمی‌شناسمشان.

 

من یک «بدمهاجر»م. مادرم در تمام ده‌هزار عنوانی که برای دسته‌بندی آدمها دارد: بدسفر/خوش‌سفر، رابطه‌دوست/تنهایی‌پرست، یک دسته‌بندی مهم دارد بنام «بدمریض». آدمها دو دسته هستند، خوش‌مریض یا بدمریض. بدمریض‌ها با کوچکترین سردردی شروع می‌کنند به نک و نال، ناله آنقدر مهم نیست که فرورفتن بدمریض تا قعر لجن‌زار بیماری و عدم تلاشش برای خروج از آن یا حتی تظاهر کردن به سالم بودن. من و مادرم از آن خوش‌مریض‌ها هستیم، حتی کمی اضافه‌کار. هرچه حالمان وخیم‌تر باشد ماتیک قرمز‌تری می‌زنیم و کارهای پیچیده‌تری انجام می‌دهیم. من که در حالت عادی غذاهای آب‌پز و حاضری درست می‌کنم و شلوار نخی راحت می‌پوشم و یک روز درمیان پنج کیلومتر می‌دوم و موهایم را با کش می‌بندم، بعد جراحی شبکیه چشم یا زایمان حتما شلوار جین تنگ پا می‌کنم، موهایم را پوش می‌دهم، غذای سخت درست می‌کنم و روزی ده کیلومتر می‌دوم. رفتارم برای یک مریض غیرعادی است. ما خوش‌مریض‌ها می‌ترسیم اگر به مریضی رو بدهیم بماند و گاهی در این تظاهر به ما خوبیم انقدر زیاده‌روی می‌کنیم که یک زکام ساده دو ماه می‌ماند یا هر بخیه‌ای را باز می‌کنیم. نقطه مقابل ما می‌شود «بدمریض‌ها». آنها مدام از دردشان حرف می‌زنند، حتی وقتی منعی برای حمام کردن وجود ندارد سعی می‌کنند با موی هرچه چرب‌تر ظاهر بشوند و با یک زکام موقع راه رفتن حوله‌های کلفت حمام می‌پوشند، صدایشان را ناله‌ای می‌کنند،  پاهایشان را روی زمین می‌کشند و بوی ویکس پخش می‌کنند. وقتی حالشان رو به بهبود است انقدر بقول مادرم خودشان را انگولک می‌کنند که دوباره ردی از مریضی پیدا کنند و دوباره شروع کنند. بدمریض‌ها بیمار نمی‌شوند، در نقش بیمار ذوب می‌شوند. 

 درست است که من بدمریض نیستم ولی قطعا در همان مقیاس یک «بدمهاجر»‌ام. آدمهای عادی بعد از مهاجرت دنبال راهی می‌گردند برای وصل شدن به کشور جدید، دوست داشتنش، لذت بردن از چیزهای ساده یا چیزهای بزرگتر که مهاجرت برایشان فراهم کرده و من؟ حداقل چند سال تلاش کردم برای وصل نشدن و چند سال بعد را هم تلاش کردم که توضیح بدهم چرا وصل نمی‌شوم. وقتی بهانه‌های مثل دلتنگی یا از دست دادن هویت اجتماعی از دست رفت، آویزان زبان شدم. برای یک بدمهاجر چه کارت برنده‌ای بهتر از زبان پس هربار بعد از نوشیدن اولین لیوان، این دلیل را می‌کوبیدم روی میز. به هرکس که می‌رسیدم، شروع می‌کردم. روضه اینکه من عاشق داستان تعریف کردنم، عاشق روایت کردن و خنداندن و  زبان من فارسی است، در ایران با زبان خودم می‌نوشتم و خوانده می‌شدم اینجا چی؟ حالا انگار آنجا قرار بود پخی بشوم و ولی این را که مخاطب نمی‌دانست، مخاطب اگر زرنگ زود یک بدمهاجر را تشخیص می‌دهد، بین نک و نالش فرصتی پیدا می‌کند برای فرار و پناه می‌برد به علیرضا نامی که خوش‌مهاجر است و ژاکت گوزن‌دار تن کرده و نام دوست دخترش کریستیناست. مخاطب حق دارد ما بدمهاجر‌ها از بدمریض‌ها هم غیرقابل تحمل‌تریم. 

 

وبلاگ بهترین اتفاق سالهای اول مهاجرت بود. اصلا اگر وبلاگ نبود شاید انقدر دوام نمی‌آوردم که بتوانم اینجا را خانه خودم ببینم. نه تنها دوام نمی‌آوردم که دیگران را هم دیوانه می‌کردم با اینهمه نک و نال. اولش در وبلاگم با خودم حرف می‌زدم مثل هر وبلاگ نویس دیگری. کم‌کم آدمها آمدند. اول آنهایی که می‌نوشتند «با نوشته‌ای در مورد عشق به روزم به من سربزن» و بعد آنهایی که دنبال تبادل کالا نبودند، واقعا می‌خواندند. این معجزه اینترنت بود برای من، حرف زدن با آدمها بدون مرز. زندگی صدایت در جغرافیایی که دیگر جسمت آنجا نیست. شکل معجزه است. انگار مدیومی باشد که یکی بعد مرگ بتواند در آن برای بازماندگانش حرف بزند. این چیزها را دکتر براون درک نمی‌کند.او همیشه جایی بوده که می‌خواسته باشد. برای او اینترنت جایی است که هرچه‌ را بخواهی در آن جستجو می‌کنی یا بلیت هواپیما می‌خری یا با خواهرت در فلوریدا بای‌بای می‌کنی. برای من اینترنت حضور بدون جسم در تاریک روشن عصر پنج‌شنبه جلسه داستان و نقد داستان بود و پیدا کردن آدمهایی که به نوشته من گوش می‌کردند. خواندن داستان آنها. قرار نبود منتظر مسافری که مجله‌ای می‌آورد بشوم. داستان نوشتم. بعدتر داستان کافی نبود از خودم و از زندگی و از دیگران نوشتم. همه آنچه فکر می‌کردم مهاجرت از من گرفته را وبلاگ به من برگرداند، گیرم با هشت و نیم ساعت اختلاف زمان. به دکتر براون گفتم اگر وبلاگ نبود من که روز تولد بیست و پنج سالگی با دو چمدان از اتاقم رفته بودم، کجا دچار این توهم می‌شدم که هیچوقت نرفته‌ام؟ داشت کفترهای پشت پنجره را نگاه می‌کرد. 


دکتر براون گفت از الان حرف بزن نه گذشته. دقیقا می‌توانی بگویی کدام قسمتش از همه بیشتر آزارت می‌دهد. خشونت‌؟ فحاشی جنسی؟ تهدید‌ها؟ مخاطب نفرت بودن؟ گفتم همه اینها آزارم می‌داد، ولی اینها در گذشته‌اند. چیزی که امروز آزارم می‌دهد این حس مرگ است. حس می‌کنم مرده‌ام. سالها همزمان دو نفر بوده‌ام. نه دو نفر مجزا، من و سایه‌ام. مجزا ولی از یک نقطه بهم متصل و هر دو همزمان و باکیفیت در دو جغرافیا زندگی کردیم. هم اینجا، هم ایران. انگار یکی از ما دو نفر مرده است. شاید هم نفر دومی نبود و من تمام این سالها آنجا مرده بودم و به غلط فکر می‌کردم زنده‌ام.  ابروهایش را بالا نداد. می‌فهمید؟ نه نمی‌فهمید. هیچکس نمی‌فهمد. خودمم هم نمی‌فهمم چه مرگم است. عمر شبکه‌های اجتماعی انقدر طولانی نیست که هویت مجازی، آزار محیطش و از همه مهمتر مرگ مجازی آدم به رسمیت شناخته بشود چه برسد به اینکه درک هم بشود. بابت همچین دردی پیش روانکاو آمدن هم از اول پول دور ریختن بود. 

 

فین کردم در دستمال و گفتم سوال اول را دوباره جواب بدهم؟ گفت بده. مشکل اینترنت یا وبلاگ نیست، مشکل داستان است. اگر به عقب برمی‌گشتم هیچوقت اکانت توییتر به اسم خودم باز نمی‌کردم. اگر به عقب برمی‌گشتم هیچوقت در توییتر چیزی نمی‌نوشتم. من آدم شرح و توضیح و توصیف موقعیتم. از اول قرار بود در «اینترنت» داستان تعریف کنم. اگر پنج سال پیش جای یک خط توییت با جزییات داستان شبی را تعریف می‌کردم که سوار اوبر شدم و با مرد جوان راننده از دوری از خانواده گفتیم. اگر می‌نوشتم که او عکسی از مادرش نشانم داد که به حداقل ده گربه‌اش در حیاط غذا می‌داد. اگر می‌گفتم من برایش از مادرم گفتم که بخاطر دیابت چشمش دچار مشکل شده بود. که حرف زدیم از حس گناه مشترکمان از همراهِ سالخوردگیِ والدینمان نبودن. مخصوصا وقتی ما در آرامش مطلق کنار دریاچه‌های آلگن کوین چادر زده‌ایم و آنها برای ساده‌ترین چیزها اضطراب تحمل می‌کنند. تازه اینجا بود که او اضافه کرد که چقدر بعد از فلان انفجار در فلان محله شهرش دلش می‌خواهد خانواده‌اش را هم بیاورد اینجا چون او بیشتر از من نگران مادرش است، انگار که مسابقه نگرانیست. اگر تمام اینها را می‌نوشتم جای اینکه با سَری گرم، ساعت سه صبح آن یک جمله اشتباه را از میان آن همه حرف صادقانه را برای توییت کردن انتخاب می‌کردم. اگر حس گناه از زندگی آرام در کانادا، دلتنگی و نگرانی برای والدین و عکس گربه‌ها را خلاصه نمی‌کردم در یک ۱۴۰ کاراکتر شعاری، بی‌محتوا و غلط که جدای از باقی داستان جوری رها شود در فضا که کلی آدم را اذیت کند، شاید هیچوقت اینطور نمی‌شد. شاید هم می‌شد. 

 

آن شب نمی‌شد یک شب دیگر می‌شد، برای من پیش نمی‌آمد برای یکی دیگر می‌آمد.  چون توییتر مدیوم صد و چهل کاراکتری (امروز دویست و هشتاد) است که ناتوان است از انتقال منظور ما آدمهای ۱۶۰۰ کلمه‌ای. قطعا نه برای همه، برای من که برای تکراری‌ترین کار زندگی که سوار مترو شدنم باشد را هم با آب و تاب تعریف می‌کنم. در جایی مثل توییتر کلماتت به آنچه می‌خواهی بگویی، به منظورت، به داستانت،  به یکدیگر و حتی به خودت و تفکراتت وصل نیستند. می‌شود از یک جمله هزار برداشت کرد. می‌شود یک جمله را برداشت و خارج از آنچه قبل و بعدش گفته شده دست به دست کرد وهیولا ساخت. همان اتفاقی که برای من افتاد. من باید جایی را انتخاب می‌کردم برای روایت داستان آن شب که که جا داشته باشد برای قصه‌گویی. اصلا اگر این پلتفرم فست‌فود نوشتتاری دم دستم نبود و مجبور بودم به روایت طولانی‌تر و درست داستان لابد می‌خوابیدم. چه کسی ساعت سه صبح ، مست از خواب مکالمه بی‌ارزش و کلیشه‌ای که هرروز با راننده و کسبه و گربه و همکار دارد را تایپ،  ویرایش و در وبلاگ منتشر می‌کند؟ این هم شهوت گفتن همه‌چیز هم از همین در دسترس بودن این پلتفرم غیر نیازمند به محتوا می‌آید. به خیال خام من توییتر برای من ادامه وبلاگ بود. می‌خواستم آنجا هم از زندگی روزمره بنویسم. از احساسات، از خرده خساست‌های زندگی کارمندی و خب اشتباه بود. آنجا جای من نبود. 

 

به دکتر گفتم من اشتباه کردم که وارد آن فضا شدم. اشتباه کردم زودتر ازش بیرون نرفتم ولی حتی اگر تمام تقصیر‌ها را هم به گردن خودم بیاندازم باز هم توییتر من را یاد داستان «لاتاری» شرلی جکسون می‌اندازد. آدمهایی که تا چند لحظه قبل دارند با هم حرف می‌زنند، آدمهایی که تو را می‌شناسند ولی رسمش این است که هر از چندی نسبت به یک نفر خشم بورزند. آدمی که دم دست باشد نه آن اکانتهای تیک آبی دار که انگار واقعی نیستند. پس قرعه می‌اندازند. دنبال چیزی می‌گردند. حرف اشتباهی یا هرچیزی و خب همراه کردن دیگران برای این موج نفرت ساده‌تر است چون آدمها به داستانشان وصل نیستند به آن قرعه که شاید یک توییت کوتاه و بی‌دقت باشد وصلند. همه داستان زندگی آدمی که پانزده سال در همین اینترنت زندگی کرده می‌شود همان یک توییت. آنها نمی‌شناسندش یا می‌شناسند ولی باز سنگ می‌زنند. تحقیر می‌کنند، از بدنت، از زن بودنت، از مادر بودنت جملات کریه می‌سازند. اگر از درد یا ترس به زبان بیایی بابت این هم دعوایت می‌کنند. خشم رزوناس می‌کند. سعی می‌کنی خودت را توضیح بدهی، فایده ندارد، تو دیگر داستانی نداری، تبدیل شده‌ای به صد و چهل کاراکتر، کسی توضیح را لازم ندارد، رسم هرساله دهکده این است. انقدر ادامه می‌دهند که دست دست از توضیح دادن برداری، دستهایت را از روی صورتت برداری و بگذاری سنگها به صورتت بخورند. وقتش است مرگت را قبول کنی. بله می‌دانم، استفاده از کلمه «مرگ» برای یک شناسه زیادی سانتیمانتال است ولی خب شناسه‌ای که ماه‌ها قبل تبدیل به یک دایره سیاه و ساکت شد را چه بنامیم؟ یک شناسه مرده؟ گور مجازی؟ مدتی سکوت می‌شود. آنها فکر می‌کنند با مرگ مجازی این شناسه، برکت به گندمها بازخواهد گشت، اوضاع بهتر خواهد. شاید هم حق با آنها باشد. من که دیگر آنجا نیستم حتما جای بهتری شده ولی می‌دانم هرچه بشود آنها سال دیگر دوباره قرعه‌کشی خواهند کرد یا ماه دیگر. دکتر براون این چیزها که گفتم قابل تعمیم دادن نیست، صرفا تجربه من از توییتر است. پرنده‌های پشت پنجره خودشان را چاق کرده بودند که سرما اذیتشان نکند. دکتر براون دوباره نگاهم کرد و پرسید توییتر کدامشان است؟ آن پرنده آبیه ؟ گفتم بله. 

 

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۲۷ دیدگاه