ناحال

قرنطینه باعث شده بفهمم هیچ ارتباطی با زمان حال ندارم. هیچ. مدام دلتنگ چیزی موهوم در گذشته‌ام یا درحال برنامه‌ریزی برای هدفی در آینده. قبلا معلوم نبود. شاید فکر می‌کردم تقصیر سرعت زندگی‌ست که مدام دلتنگی گذشته‌ای را می‌کنم که تصور می‌کنم کندتر بوده یا زیباتر بوده یا آرزوی آینده‌ای را می‌کنم که قرار است بعد اینهمه دویدن به آن برسم،آرزوی آینده‌ای که فکر می‌کنم از امروز زیباتر است و قرارم در آن آینده بیشتر. آرزویی که انقدر هم زیباتر نیست از امروز. در آینده من بالاخره خانه در محله محبوبم خریده‌ام ولی حواسم نیست در همان آینده بچه هم بزرگ شده و رفته. همان بچه‌ای که در زمان حال روی مبل روبروی من نشسته ولی جای بوسیدنش عکسهای دوسالگی‌اش رو نگاه می‌کنم و آه می‌کشم.
در گذشته تهران را آنطور تصور می‌کنم که هیچوقت نبوده حتی هر رابطه‌ای در گذشته را هم مثل تهران تجسم می‌کنم. عشق‌ گذشته را غلیظ و عمیق و احتمالا فقط با استناد به خاطرات یکسال اول بخاطر می‌آورم. بدون دردها رنج‌ها سردی‌ها اشکها. قبل از اینکه دچار عارضه فراموش کردن زمان حال بشوم و غایب بشوم از حال به گذشته به آینده. 
عارضه عجیبی است. هیچوقت به اندازه این روزها متوجه‌اش نشده بودم. بیمارم؟ حس می‌کنم تازگی حتی در آینه هم تصویر امروز خودم را نمی‌بینم. یا حسرت آن تصویری را می‌خورم که هیچ برتری به تصویر امروز ندارد صرفا در گذشته است و یا برای فردایی برنامه‌ریزی می‌کنم که دیگر شکل امروز نباشم. و بین این دلتنگی و حسرت امروز هم تمام می‌شود و بچه بزرگ می‌شود، کنار چشمهایم چروک می‌شود، خانه کهنه می‌شود و عشق به آرشیو یک تلفن قدیمی می‌رود که او هم خاک بخورد.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۱ دیدگاه

ده

هفت ماه بعد از نهمین سالگرد ازدواجشان تصمیم به جدایی گرفتند. همه چیز بسیار ناگهانی اتفاق افتاد. نه آنقدر ناگهانی, قبلش چندبار دعوا سر بی عرضه بودن؛ چندبار بحث در مورد بی خاصیت بودن معاشرین و دوستانشان؛ چند بار قهر سر فراموش کردن روز زباله ها, آب دادن گلدانها, لق بودن ققسه های انبار,بد مستی, نپختن کدوها قبل از پلاسیده شدن و آخر سر یکی دوبار مستی و لاس مختصر با همکارها و یا دیدن ولمس تصادفی معشوقی از یاد رفته در مهمانی و یا شنیدن چند تعریف جنسی از یک هم کلاسی جوان کلاس ورزش که یادآور لذت خواسته شدن بود, بعد کم کم تلاش برای همزمان به رختخواب نرفتن, رد و بدل کردن پیام و ایمیل با دوستانی که با خودشان میگفتند فلانی سینما را بهتر میفهمند, یا موسیقی را بهتر یا سیاست را , در صورتیکه اصلا مهم نیست چیزی می فهمد یا نه , فلانی صرفا حرف جدید می زند و دلبری میکند یا خریدار دلبریست. و آخر سر به زبان آوردن جمله معروف این رابطه کار نمیکند. 

 

همه چیز بسیار ناگهانی اتفاق افتاد. آنقدر که هیچکدام یادشان نیست چه کسی جمله “این رابطه کار نمیکند” را اول به زبان آورد. حتی یادشان نیست تا روز تحویل آپارتمان کدامشان کدام شب را روی مبل خوابید کدام یکی روی تخت. بخاطر ندارند چه روزی از هفته بود یا آخرین بار چه لباسی تنشان بود ولی یادشان هست اوایل پاییز بود. یک چیز دیگر را هم یادشان هست. موقع تفکیک کتابهای کتابخانه یک کوپن تخفیف اقامت در کلبه کوهستانی نوردیک مخصوص دهمین سالگرد ازدواج از لای یکی از کتابها افتاد. تخفیف زیادی نبود ولی بد هم نبود. زن گفت اگر پنج ماه دیگر صبر می کردیم ازدواجمان ده ساله میشد, فقط پنج ماه. مرد گفت وسط زمستان آدم با احمق باشد برود این کلبه. ضمنا چه فرقی دارد ده با نه. مریم گفت نه و نیم. نیما گفت هان, نه و نیم. واقعا فرقی با ده نداره. یک کم فرق داره البته. اون دو رقمیه این یک رقمی. مریم گفت دقیقا. ده انگار رابطه پخته تری بوده و خب جداییش هم پخته تر حساب میشه. نیما گفت شاید, آدمها برای ده بیشتر دلسوزی میکنند یا غصه میخورند تا نه و نیم. مریم کوپن تخفیف را انداخت در کیسه زباله سیاه آنطرف اتاق. 

 

همه چیز بسیار ناگهانی اتفاق افتاد ولی کاش پنج ماه دیرتر همانقدر ناگهانی اتفاق می افتاد.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۱ دیدگاه

چهارشنبه

اول فرودین سال هزاروسیصد نود و نه

 

اگر جمعه که بهمون گفتن دستک و دنبک رو ببرید منزل و تا اطلاع ثانوی از منزل کار کنید رو روز اول حساب کنید امروز یک هفته از “فاصله گیری اجتماعی” گذشته است. اسمش را البته خیلی شیک گذاشته اند, یک جوری که دردش معلوم نیست من بود میگذاشتم انزواطلبی اجباری.

انزوا طلبی اجباری برای من میتواند یک شکنجه باشد. چرا؟ چون برونگرام. برونگرای عادی هم نه. اصلا درون ندارم که بگروم به سمتش. چون تنها تفریحم پیاده راه رفتن در شهر است. قهوه خوردن در کافه ها. در نخ مردم رفتن. برونگرایی حاد. اسبق یک دوست قدیمی وسط تحقیرهایش یک صفتی برای من و دوستم به کار می برد که میگفت شما ” شهوت معاشرت ” دارید. او این را میگفت که ما ناراحت بشویم. ولی ما خوشحال میشدیم. از اینکه یکی فهمیده بود دقیق ما چه حالی داریم خوشحال میشیدیم و مدام هرجا میرفتیم میگفیتم بله ما شهوت معاشرت داریم و بعد حمله میکردیم وسط معاشرت. الان اینطور نیستیم. حداقل من نیستم ولی بازهم یک حالی دارم که وقتی وارد مهمانی میشوم که هیچکس را نمیشناسم شکل خواننده موزیک راکی برخورد میکنم که خودش را از روی صحنه بر روی جمعیت پرت میکند. خودم را پرت میکنم وسط معاشرت. شهوتران معاشرت, اون منم. 

البته گفتم که الان به آن حادی نیستم. اصلا دروغ چرا یک مدت بود یک فاز لوسی هم برداشته بودم که کیفیت معاشرت من کو. حتی اوایل این انزواطلبی اجباری میگفتم بیا انقدر ناشکری کردی که اینجوری شد. بعد دیدم یونیورس با تمام بی عدالتی و حماقتش اینجوری کار نمیکند که برای تنبیه من که سر فلان تولد خودم را لوس کردم که صد نفر دعوتن من معاشرت کیفیتی میخواهم نه کمیتی کل جهان را تنبیه کند. گفتم که خیلی شهوتم کم شده ولی بازهم هرجور حساب کنید آن شهوت معاشرت را کبر سن تبدیل به نجابت معاشرت نمیکند. هنوز یک آتشی آن زیر زبانه میکشد که یا خدا. 

چی می گفتم؟

هیچی. چیز مهمی برای گفتن ندارم. واقعا باقی این نوشته هم خواندن ندارد چون اصلا نمیدانم کجا ممکن است تمامش کنم یا اصلا از چی بنویسم. کل نوشته های من در مورد فلان آدمی که در خیابان و کافه دیدم و همکار و اینهاست. در انزوای معاشرت از خودم باید بنویسم. یک نوشته درونگرا. کدام درون؟

 

در تمرین درونگرایی و پس از گوش کردن مفصل به صدای آبکشی روده هایم کمی هم برگشته ام سر خاطراتم. مثل آلبوم عکسها. همان که نسل ما در تهیه اش قصور کرد. هرکدام چندین هارد داریم که سالها خاک میخورند و آخرش با تمام خاطرات ما در یک اسباب کشی گم می شوند. جای آلبوم مغزم را ورق میزنم. چقدر خاطره دارم. حافطه ام مثل دخترعموم خاطرات را قیچی کرده است. هرجا خوب نیافتده ام, هرجا دارم گریه میکنم, را از عکس بریده برای همین وقتی به یک خاطره میرسم و نگاهش میکنم, زیباست, زیبا. کسی قرار نیست بعدش برود,حتی فقر را از صحنه های کودکی بریده است. اگر هم هست زوم شده است روی رقص مادرم با دستان گشوده وسط خانه ای که دو اتاق بیشتر نداشت با ترانه ای ترکی. زوم کرده است روی پدرم که برایم داستان تعریف می کند و هرروز من را پارک میبرد. چیزی از پشت صحنه معلوم نیست. زوم شده است روی مادرم و رژ لب سرخی که از لبهایش حذف نکرد و شاید لبهای سرخش بود باعث شد که من نفهمیدم از آسمان بمب میبارد و از زمین فقر و تحقیر و بدبختی. چرا چیزی از این قدرت زن در رنگی کردن دنیای خاکستری در من نیست. از رقصش. از زمزمه کردن ترانه آنهم کجا؟ داخل تاکسی. از خندیدنش به همه چی. از خوشحال بودنش با تنش, یا خودش. چرا؟

از عکسهای سرم میگفتم.  بین عکسها صحنه ای از غروب در بیابانی که دانشگاه ما وسطش بود و نور نارنجی عجیبی میتابید به حیاطی بسیار بزرگی که بوفه آنجا بود. با پانته آ روی پله ها نشسته بودیم. پانته آ پالتو سیاه نازک خیلی قشنگی تنش بود. شلوار جین آبی. کفشهای چرمی سیاه. ببین چقدر دقیق یادم است. پوست پانته آ خیلی خوب بود. در نور غروب حیاط برق میزد از خوبی. لیوان چای شفاف پلاستیکی را در دست گرفته بود و فوت میکرد که سرد بشود. کنارمان یک شکلات بود که منتظر بودیم بعد سرد شدن چای با چای بخوریمش. روزهای آخر هفته بود. بیشتر بچه های دانشگاه تا چهارشنبه ظهر کلاس برمیداشتند که بعدش برگردند تهران یا کرج. من ولی چون ریاضی یک افتاده بودم مجبور شده بودم تنها کلاس ریاضی یک که چهارشنبه عصر بود را بردارم و شب برگردم تهران. پانته آ بخاطر من مانده بود. دانشگاه خیلی خلوت بود. برای همین مجبورمان نکرده بودند برویم از آن یکی بوفه که مخصوص دختران بود و در دانشکده علوم انسانی بود چای بگیریم. از پنجره یکی از پسرهای معماری معلوم بود که وسط سرسرای دانشکده نماز میخواند. تقصیری نداشت. قصد خودنمایی نداشت. دانشگاه مسجد و نمازخانه داشت به چه بزرگی ولی خب معلوم نبود کدام نهاد یا کدام مدیر خودشیرین تصمیم گرفته بود نمازخانه مردان را قفل بزند و موکت های بویناکش را پهن کند وسط سرسرای دانشکده مهندسی که نماز خواندن را در چشم دیگران بکند. فکر کرده بودند لابد اینجوری تبلیغ عبادت میشود یا حداقل آنهایی که نگران پذیرش فوق لیسانس هستند شاید مجبور شود برای تظاهر جلوی دیگران هم که شده وسط سرسرا قامت ببندند. 

 ما البته منتظر سرد شدن چایمان بودیم. پسری که نماز میخواند را میشناختیم. قد بلند بود و کوه نورد با موهای جعد دار آشفته و استخوانهای ابرو برآمده. هم ورودی ما. رشته معماری. شلوار جین تنگ قشنگی پوشیده بود. اجازه بدهید با جزییات توصیفش کنم. چون واقعا قشنگ بود. عکس بدون او ناقص است. کاری نداریم که. همه محبوسیم در خانه پس چه کاری زیباتر از توصیف هم دانشگاهی خوش قد و بالای من. پیرهن سفید مردانه بی یقه هم تنش بود. چه سالی؟ سال هفتاد و شش. الان بله همه جا از این پیرهن ها ریخته ولی آن موقع یکی تن این پسر بود یکی تن ولایتی وزیر. که خب او کجا و ولایتی کجا. 

عجیب است. من لباسها و بوها را با جزییات به خاطر دارم. مکالمات را ابدا. گاهی مکالمات را روی پیراهن سفید کسی میسازم. فکر میکنم آن پیراهن سفید این را میتوانسته بگوید که شاید اصلا در آن لحظه چیزی نگفته باشد. اینجا نیاز به مکالمه نیست. پیراهن سفید داشت نماز میخواند. صدایش را نمی شنیدیم. ژاکت سورمه ای نازک و شل بافتی رو پیراهن تنش بود که روی آرنجش جیر قهوه ای دوخته بودند. جورابهایش رنگی بود و موهایش آشفته و تابدار. نور کج و نارنجی غروب از پنجره غربی سرسرا تابیده بود بهش. فکر کنم بعدا یکی از این کارگردانهای مدل حاتمی کیا که عشق پیوند زدن مذهب با زیبایی و مدرنیته را دارند در یکی از فیلمهایش از همچین صحنه ای استفاده کرد. حتما کرد. احتمالا جای ما دوتا هم دوتا دختر چادری  اختیاری, چشم سبز/آبی گذاشت که نجیبانه مرد را نگاه میکردند.  به قصد ازدواج . ما چادرمان مثل حجابمان زوری بود, قصد ازدواج نداشتیم و چشمانمان قهوه ای بود.

ولی دقیق اگر بگویم پانته آ که داشت چایش را نگاه میکرد من هم  روبرویم را نگاه میکردم. سال بالایی از گروه معدن آنطرف حیاط ایستاده بود با کت جیر کهنه. پلیور یقه اسکی کاموا ضخیم سبز یشمی  و شلوار جین آبی. پوتینهای بنددار کهنه قهوه ای. پوستی بسیار سبزه با موهای مجعد قهوه ای.  داشت کتاب میخواند و سیگار میکشید. به چشم نوزده ساله ام زیباترین مرد جهان بود و بود. پانته آ گفت. فکر کنم این هم ریاضی یک رو افتاده با تو کلاس داره. گفتم محاله . یک سال از ما بالاتر بود پس میشد سال دوم ترم چهارم و خب اگر هنوز درگیر ریاضی یک بود یعنی فاجعه ولی از تجسم همکلاس شدن با او دلم ریخت. اسمش را بلد نبودیم. پانته آ بهش گفت چهارشنبه.لابد چون اولین بار چهارشنبه دیدیمش. نمیدانم چرا شکل رابینسون کروزئه روی آدمها اسم میگذاشتیم. 

همین. اینهمه نوشتم که بگویم این خاطره را یادم آمد. کل این صحنه را با این جزییات. کتابی که دست چهارشنبه بود را یادم نیست. یادم هست نازک و دست دوم طور بود. درسی نبود.کل خاطره شکل یک عکس زنده بود. شکل این عکسهایی که آیفون میگیرد. چند حرکت کوتاه در عکس هست و باقی ثابت. مثل فوت کردن پانته آ بر روی لیوان چایش و بخار لیوان و بیشتر نه. نور نزدیک غروب و پالتو پانته آ. هیچ چیزی از خودم یادم نیست. یادم نیست چی پوشیده بودم. یادم نیست کدام کیفم را داشتم. فقط یادم هست که یکهو درد چهارشنبه دیرتر از باقی به تهران برگشتن از دلم رفت. چهارشنبه سیگارش را روی آجرهای دیوار خاموش کرد.به ما لبخند زد. کتابش را گذاشت در کیف چرمی کهنه رو دوشش و برگشت داخل دانشکده. همه جا بوی بیابان میآمد. بوی کود و چوب سوخته ای که حتی نمیدانی کجای بیابان دارد میسوزد ولی بوی سوختش را همیشه می شنوی. بوی عطر ملایم پانته آ. چراغهای حیاط دانشگاه روشن شدند. گرما ریخت در دلم. پشت خاطره را نگاه کردم. با خط بد نوشته بودم “اولین بار که عاشق شدم”.

 

برای گذراندن این روزها باید بنویسم. شاید خیلی نخوانمشان. فقط بنویسم. بعد این دوران انزوای اجباری میخوام همه رو دعوت کنم خونه ام و بهشون نشون بدم توی ساقه لاله ها سوزن نکردم و خودشون سرپان. بعد این دوران میخوام شیرجه بزنم روی معاشرت. میخوام در تمام کافه های شهر شراب بخورم. میخوام چی؟ میخوام نصف لذتهایی رو که وقتی میشد رفت کافه و رستوران و مهمانی رفت ببرم؟ 

ولی مگه همون وقت نق نمیزدم. به یک چیز دیگه؟ به اینکه چقدر مهمانی باید بروم. مثل همین الان. مثل اینکه الان اینجا نشستم و مهرداد داره لباسهای رو بند رو تا میکند و حالا دارم نق در خانه ماندن را میزنم. نباید بروم بغلش کنم؟ شاید فردا بگویند از عزیزترین و نزدیکترینها هم باید فاصله بگیرید.  بروم تا دیر نشده. 

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۴ دیدگاه

او رفته با صدایش اما

‎خشک آمد کشتگاه
‎در جوار کشت همسایه.
‎گر چه می گویند: ”می‌گریند روی ساحل نزدیک
‎سوگواران در میان سوگواران.”
‎قاصد روزان ابری، داروگ! کی می‌رسد باران؟
‎داروگ – نیما یوشیج

‎جورج می‌گفت در زمان آن مریضی عجیبی که در آن سالی که زمستانش خیلی سخت بود گرفتارش
‎شده بوده حس می‌کرده پاهایش صد کیلو شده اند. هرکدام. سر جمع می شود دویست کیلو. من تابستان همان سال دیدمش بعد شش ماه. خوب شده بود. انقدر خوب که پابرهنه روی چمن ها جلوی در راه میرفت. پاهایش ورم کرده بودند. به اندازه پای فیل. هرچند که من تا به حال پای فیل ندیده‌ام. خود فیل را هم. پاهایش کبود بودند و ورم کرده ولی راه می‌رفت. سخت. پس سبکتر از صدکیلو باید می‌بودند، روی هم. گفت متوجه نشدی که من شش ماه است از خانه بیرون نیامده ام؟ نگفتم نه.حقیقتش این بود که متوجه نشده بودم. تمام آن پاییز و زمستان حواسم به خودم بود و بچه‌ام.به بچه‌ام که نفهمد چه زمستان سختی را می‌گذرانیم و به خودم که حس میکردم از درون متلاشی شده‌ام.

چرا نوشتم متلاشی؟

‎با استناد به دماسنج این زمستان ولی سخت نبود. سرد نبود. سوز نیامد.حتی بچه تب نکرد. برف زیاد نداشت و پاهای جورج همان ماند که باید. ولی به این چیزها نیست. این زمستان از زمستان آن سال و هرسالی که یادم می آید سیاه تر بود.

‎بود؟ هست؟

‎گفتم دست کثیف رو نکن توی چشمت. مگر نمی‌بینی همه جا میگن کرونا زیاد شده و راه انتقالش تماس دست آلوده با دهن ، دماغ و چشمه؟ گفت که شنیده بچه ها کرونا نمیگرن. گفتم اینطور نیست و همه میگیرن. گفت ولی اینجور که آمار نشون میده اگر من – که بچه
‎ام – اگر کرونا بگیرم نمی‌میرم،نه؟ (بله از آخرین باری که ازش نوشتم یکهو خیلی بزرگتر شده و نمیدونم چرا اینجوری حرف میزنه) گفتم نه نمی‌میری. بدن شماها مقاومه. رد میکنه ولی خب اگر مواظب نباشی ممکنه به دیگران که بدنشون مقاوم نیست انتقال بدی. گفت یعنی مثلا باعث بشم تو کرونا بگیری. گفتم یک همچین چیزی. چشم و دماغش رو چروک داد. هنوز چشمش می‌خارید لابد. پرسید بعد تو می‌میری؟ خواستم محکم کاری کنم که از زیر دست شستن در نره گفتم ممکنه. وحشت را در چشمانش دیدم. اومدم درستش کنم و به رسم تمام این سالها دوباره خودم رو رویین تن نشون بدم که گفت امروز اول مارسه. بیست روز دیگه مواظب باشیم زمستون تموم میشه. بهار بشه آنفلونزا کم میشه. کرونا هم یکجور انفلونزاست ، پس میره. مگه نه؟ گفتم اوهوم. حتما. گفت دماغم رو برام میخارونی؟

‎بهار میشه؟

‎بهار میاد. هرسال اومده و امسال هم حتما میاد. همون سال پاسنگینی جورج، همون سال تنهایی من، سال سایه‌ها، سال شیمی درمانی‌ها. مگه نیومد؟ این کوچه پر از گل میشه. همه این خونه‌ها چمن هاشون سبز میشه. زور بهار به پاییز و زمستون امسال که بقول نیما (جمالی) سال مرگامرگی بود هم میرسه. شک دارم ولی زور هزار بهار هم به داغی که پاییز و زمستان امسال در دلها گذاشت برسه. فکر کنم سالها بعد وقتی از امسال حرف بزنیم همه ماهایی که امسال رو زندگی کردیم بگیم نود و هشت؟ همون سالی که میلیاردها دست از صابون خشک شد، میلونها کیسه اشک از زیاده‌روی در گریه و تازه این در برابرهزاران هزار چشمی که به در خشک شد هیچ بود.

هیچ.

‎* از شعر ری‌را سروده نیما یوشیج

‎لینک در تلگرام

https://t.me/Piaderoublog/113

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۳ دیدگاه

دکتر برایان از دودکش بالا می‌رود.

الوعده وفا

دکتر برایان از دودکش بالا می‌رود. ۱۳۹۳

آیدا احدیانی

ویراستار: محسن آزرم

طرح جلد: آفرین ساجدی

عکس پشت جلد: سام جوانروح

لینک دانلود.

 

پ.ن. دانلود کتاب رایگان است و من راضی ولی اگر دلتان راضی نشد به مجانی خواندن به هر خیریه‌ای که دوست داشتید هرچقدر که دلتان خواست کمک کنید.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۷ دیدگاه

فاکینگ روزت بخیر.

مردی دائم الخمر و خوش زبانی که هر روز سر چهارراه روبروی استارباکس گدایی میکرد امروز هیچکدام از جملات روزهای قبلش، مثل روز بخیر زیبا پول خرد داری؟ یا ظهر بخیر برای ناهار تشریف می برید، منم‌ دعوت می‌کنی؟ می‌شه لطفا یک بدون شیر ولی پر شکر برای من بگیری؟  را تکرار نمیکرد. امروز جای تمام آن جملات هر چند ثانیه یکبار بلند داد میزد FUCK.

انگار امروز چیزی طلب نمی‌کرد، چیزی نمی‌خواست ، برای یکروز نه محتاج قهوه بی‌شیر پرشکر آن رهگذر عجولی بود که روی کفشهای چرمیش گالش نارنجی کشیده و نه ممنون بابت بیست و پنج سنتی مرد جوانی که معلوم بود کیف پولش جایی برای سکه‌ها ندارد. حتی منتظر سخاوت پنج دلاری من هم نبود. انگار ناگهان به عمق کثافت زندگی پی برده بود و میدانست هیچ پنج دلاری این کثافت را درست نمیکند. صدایش تا آنطرف چهارراه هم می آمد.

فآک

فآک

فآک

فآک

نمی‌دانم چرا یاد فیلمی از تظاهرات روز اول زیر پل کالج افتادم. آنجا که انگار آدمها از شعار، از خواستن و حتی از نخواستن‌ تهی شده بودند و فقط داد می زدند.

بی‌شرف

بی شرف

بی شرف

بی شرف

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۴ دیدگاه

پرندگان را به خاطر بسپار

متیو بعد همدردی بهم گفت شما ایرانی ها خیلی تحصیل کرده هستید, پروفایل هرکدوم از کشته شده های هواپیما رو خوندم تحصیلات عالی داشت. من هر ایرانی رو اینجا دیدم تحصیلکرده بوده.

درست میگی متیو. همه اون چشمهای براق قشنگ, همه اون آدمهای امیدوار که از دیروز عکس شدن روی صفحه روزنامه های تورنتو تحصیلکرده بودن. اکثر ایرانیهای که اینجا دیدی هم مهندس و پزشک و معمار و …. بودن ولی ما همه تحصیلکرده نیستیم. ما هم مردمان عادی هستیم مثل باقی دنیا که حکومت کشورمون کمر به قتلمون بسته. اونهایی که  شانس آورده بودن و دانشگاه خوب رفته بودن شانس خروج داشتن و دیدی چطور پرپرشون کردن در آسمون. دیدی چه راحت دروغ گفتن بابت مرگشون و چه راحتتر گفتن بله ما زدیم. اونها دکترها و مهندس ها و استادها مون بودن. اونهایی که تونستن پذیرش بگیرن, که امتیاز مهاجرت داشتن. اونها رو تو دیدی و ازشون شنیدی متیو ولی میدونی باقی کجان؟ میدونی صنعتگر و کشاورز و راننده و کارگر و کارمند بانک و خانه دار و معلم و باقیمون کجان؟
شناور پشت سد. سوخته در نیزار ماهشهر, یخ زده با دستان مشت شده در کوهستان. تیرباران شده به جرم درس دادن به کودکان روستا. اونهایی که رو جنازه شون نون گذاشتن موقع تشعییع. اونهایی که جنازه هاشون رو شبانه دفن کردن. که حتی دو خط ازشون ننوشتن در روزنامه.
متیو ما همه دکتر نیستیم. کارگر هم داریم ولی داره بابت درخواست حقوقش پشت میله ها موهاش رو سفید میکنه متیو. تو اونها رو ندیدی چون اونها مثل ما شانس نداشتن کشور دومی پیدا کنن که براشون ارزش قائل باشه. که همه شهر رو سیاه پوش کنه بابت این همه جان ارزشمند  که از دست داده. که براشون شمع روشن کنه. که عکس لبخندهاشون, زندگیشون رو با مردم قسمت کنه تا از عدد تبدیل به آدم بشن و به حق بده به همه برای از دست دادنشون سوگواری کنن. ما هم مثل شما صنعتگر و کشاورز و معلم و خانه دار و خیاط و .. داریم متیو.  اونهایی که دیشب صد و هشتاد نفر انسان قشنگ, پر امید, و ری را و پریسا و پونه و غنیمت و آرش و شادی و مادر سلمه رو کشتند چهل روز پیش پویا و نیکتا و سهیلا رو هم کشتند. هزار پونصد نفرشون رو کشتن, با تیر به سر, با طناب اعدام با بیکاری. اونها هم پسر کسی بودند متیو, و امروز هیچکدوم دیگه نیستند.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۱۰ دیدگاه

فقط با پنج دلار

روزهایی مثل امروز که پنج دلار به پسرجوانی که دم مترو نشسته است کمک می کنم حس می کنم آدم بهتری هستم. من چند کیسه خرید در دستم است و او نشئه و ژولیده کنار پله ها نشسته است و مقوایی که رویش نوشته گرسنه و بی خانمان است را بی رغبت به زانوانش تکیه داده. جلوی مقوا لیوان قهوه خالی گذاشته که چند سکه تهش دیده می شوند. تخمین زدنشان کار سختی نیست, احتمالا روی هم یک دلار هم نیستند.

در کیفم هم یک دلاری دارم, هم دو دلاری و هم پنج دلاری ولی اسکناس پنج دلاری را در لیوانش می اندازم. کاغذ روی کاغذ صدایی تولید نمی کند ولی خود مردجوان انگار از خواب بیدار شده باشد داد می زند متشکرم خانم. روزتان خوش. همان چند نفر آدمی که شاهد سخاوتمندی من بودند جوری نگاهم می کنند یا نمی کنند انگار که ته دلشان بگویند خب که چی؟ الان همین را هم می برد خرج مخدر و مسکراتش می کند. راستش خودم هم همین فکر را میکنم ولی پنج دلار فقط در نقش مخدر پسر نیست, مخدر من هم هست.

من با پنج دلار ناگهان فشار خونم بالاتر میرود. خیلی کاذب و موقت حس میکنم آدم بهتری هستم. برای چند ثانیه نشئه می شوم. لذت نشان دادن اسکناسی در لیوان مرد کنار مترو به دیگران که با عجله از کنارش می گذرند به مراتب از لذت چند ده دلاری که ماهانه برای بیمارستان کودکان و مرکز تحقیقات سرطان از حسابم کم میشود بیشتر است. از خودم خوشم می آید. خیلی کاذب. خیلی الکی و فقط بابت پنج دلار. پولی که هرروز سه برابرش را قهوه میخورم. پولی که صد برابرش را کفشی خریده ام که لازم ندارم و راحت هم نیست. رهگذران با سرزنش نگاهم می کنند که یک پنج دلاری خرج مواد مرد جوان کرده ام ولی آنها نمی دانند که این پول را خرج خودم کرده‌ام. پنج دلار مخدر من است نه مخدر پسر. اسکانس آبی داخل لیوان پسرک متوهمم می کند که آدم خوبی هستم. همانطور که ارواح گمنام و بی اسم و نشانی که بین مهمانی جمعه شب و “جیم رفتن ” و خرید برای مهمانی شنبه شب, بعد از نوشیدن و خوردن و رقصیدن, چند دقیقه هم آدمهای دیگر را با خشونت و فحاشی محاکمه و تهدید می کنند, را دچار این توهم کرده که مبارزه میکنند و از انسان واقعی مثل من که از روزمره و کارمندی و بچه و گربه و حساب بانکی و سالاد و کفش و غیره می نویسم, انسانهای بهتری هستند.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌تان را بنویسید:

یک روز معمولی برای یک زن عینکی

یک روز معمولی برای یک زن عینکی

روز خوبی بود, یعنی قرار بود باشه. شایدم چون من عینک خوشبینی رو از صبح زده بودم. نه از دیشب. از ساعت چهار عصر دیروز که یکهو فهمیدم ساعت هشت صبح می سی ساگا جلسه دارم و هیچ کاری براش نکردم.
چهارشنبه چهار عصر: بچه کلاس داره تا شش و نیم و با خودم قرار گذاشته بودم حالا که ساعت ناهار نرفتم ورزش و جاش یک کاسه بزرگ سالاد اداره-پز خوردم, بعد کار برم ورزش و بعد برم پسرم رو از کلاس فرانسه بردارم و بریم باهم برای بچه های دنیا اومده و نیومده ای که من خودم رو خاله شون می دونم, کادو سال نو بخریم. چی شد؟ جاش تا شش و ربع موندم سرکار و شش و ربع در سرمایی که معلوم نبود چرا انقدر سردتر از اون چیزیه که دماسنج ها نشون می دادن دویدم به سمت مترو و بعد پیاده به سمت کلاس بچه. کلاه و دستکش یادم رفته بود. کلاه کاپشن رو کشیدم روی سرم و از سرما مچاله شدم درون کاپشنم. نزدیک چهارراه کلاه بزرگ کاپشن رو دادم عقب که ماشینها رو ببینم و نرم زیر ماشین و ناگهان ماه رو بالای ساختمون بلند سرچهارراه دیدم. مدور و سفید و پرنور. با همون دهن یخ زده و با هیجان گفتم عجب ماهی.

پنج شنبه شش صبح : زودتر از همیشه بیدار شدم. جای جلسه دور بود و در جهت ترافیک سنگین صبح. جز راه باید وقت میگذاشتم برای حاضر شدن, حاضر کردن, گرم کردن برنج و ماهی ناهار پسرم, خشک کردن مو, اتو کردن پیرهن, آماده کردن صبحانه بچه, یک قهوه. همه چیز طبق برنامه پیش می رفت از حموم که در اومدم با مدیریت زمان عالی صبحانه بچه رو درست کردم, برنج و ماهی رو گذاشتم گرم بشه و قهوه جوش رو روشن کردم, اتو رو به برق زدم. بنگ. برقها قطع شد. چیز جدیدی نیست. خونه قدیمیست و فیوزش قدیمیست و سیمهاش قدیمیست و صاحب خانه اش قدیمیست وخب چندماهیه که به هر بهانه ای فیوز میپره. هربار که زنگ میزنم تعمیرکار میگه چی به برق زدین؟ انگار پریزهای خونه مونوگامیست باشن و جز دوشاخه یخچال چیز دیگه ای رو نباید بهشون زد. با شرمندگی میگم هیچی باور کن. و با صدای یواش می گم فقط سشوار, خب آخه زمستون سرده با سر خیس … میگه خب نمی کشه.
بعد دعوامون میشه چون من تلاش میکنم قانعش کنم که حداقل کاری که از دست یک خونه بر میاد اینه که یک یخچال و یک سشوار رو همزمان تحمل کنه و اون مدام از فشار وارده روی مدار حرف میزنه. اینبار بهش زنگ نزدم. خودم چراغ قوه رو برداشتم رفتم زیر زمین. مهرداد دفعه قبل ازش چندتا فیوز گرفته بود. زنگ زدم به مهرداد که بگه چیکار کنم. آدرس داد, فیوزها رو پیدا کردم. حالا من بودم با چهارتا فیوز سوخته روی تابلو و هشت تا فیوز روی میز کنار تابلو که معلوم نبود کدوماشون سوختن کدوما نه. شما خودتون احتمال ممکن برای رسیدن به حالت ایده آل رو حساب کنید. بله خیلی. در اوج ناامیدی فیوزهای گرد و پیچی یک شکل رو که معلوم نبود کدوم سوخته است کدوم درست رو امتحان کردم و معجزه شد. ایلیا داد زد چراغ اتاق خواب و آشپزخونه روشن شد. برگشتم بالا. دیگه نزدیک قهوه جوش هم نشدم از ترسم. با ترس آماده شدم و بعد از خاموش کردن همه چیز در تاریکی سشوار رو زدم به برق. خوشبختانه جای موهای سرم رو بلد بودم. دیر شده بود. نیمه-تر راس شش و چهل و پنج دقیقه درحالیکه برنج و ماهی و ماست میوه ای و بیسکوییت در کیف ناهار بچه بود, یک پیراهن دیگه که اتو نمیخواست پوشیده بودم پریدم در اوبر به سمت جلسه.
زن راننده اوبر گفت روز تا الان چطور بوده. فقط چهل و پنج دقیقه از روزم میگذشت. با خنده بلند گفتم عالی تو چطور؟

پنج شنبه یک ربع به هشت صبح : اتاق جلسه بیمارستان می سی ساگا طبقه همکف روبروی در کلینیک اطفاله. کلینیک نه, نوشته بود فالو آپ بخش کودکان. لابد مونجایی که بعد ترخیص باید برگردی که مطمئن بشن همه چی رو رواله. زود رسیده بودم. قهوه به دست نشستم روی یکی از صندلیهای قسمت انتظار. در یکی از مطبها باز شد و زنی بیرون اومد که از کالسکه پشت در چیزی برداره. همون موقع وقتی سر زن گرم گشتن کیسه زیر کالسکه بود یک دختر خیلی کوچیک شاید دو ساله با صورت گرد و موهای خیلی کوتاه و تُنُک, با پیراهن سبز و جوراب شلواری قرمز مزین به عکس گوزن و جعبه کادو دوید بیرون. شکل یک درخت کریسمس یک متری بود که یک ستاره طلایی بالا سرش نصب کرده باشن
تا سه چهار قدم اول فرار موفقی داشت و کسی به نظر هنوز متوجه فرارش نشده بود تا اینکه درحال فرار داد زد بای بای. ادبش به ضررش عمل کرد و طبعا مادرش و یک پرستار دویدن دستگیرش کردن. از قیافه مبهوتش که نمی فهمید کجای نقشه فرار رو اشتباه طراحی کرده هر سه خندیدیم. به مادرش نگاه کردم و لبخند زدم. مادرش به من نگاه کرد و لبخند زد. خجالت میکشیدم به موهای خیلی تازه بچه نگاه کنم. در همون حال دزدین نگاه از زیبایی طلایی رنگ بچه به لبخند مادرش در دلم گفتم شاید حالا کلا از این بچه هایی باشه که دیر مو در میارن. بچه فلانی و فلانی هم موی سرشون تا پنج سالگی مگه همین نبود؟
فراری مودب رو برگردوندن به اتاق معاینه. در رو بستن. یکهو صدای گریه اش اومد. صدای پرستار و دکتر یا شاید مادرش که باهاش حرف میزدن. هی تو سرم تکرار کردم بابا چیزی نیست. خودت که یادته, بچه خودت رو بلوزش رو بالا میزدی هنوز گوشی معاینه به تنش نخورده میزد زیر گریه. دردش نمی آد. احتمالا یک گریه ساده سر هیچیه. به بای بای گفتنش موقع فرار فکر کردم و خنده ام گرفت. بیماری بچه ها باگ خلقته. منطقا هیچکس نباید زیر بیست سال مریض می شد ولی خب کائنات اگر عدالت سرش میشد که وضعمون این نبود. همون موقع صدای خنده بچه اومد. خنده بلند و از ته دل. چند دقیقه بعد در باز شد مادرش و دختر کوچولو اومدن بیرون . بچه روی پیرهن سبزش یک کاپشن سفید پفی پوشیده بود. شکل یک بستنی وانیلی بود که روش گرد طلا پاشیده باشن. سوار کالسکه شد و درحالیکه از جلوم رد می شدن دوباره داد زد بای بای. اینبار منم بهش گفتم بای بای.
پنج شنبه یازده: راننده اوبر برگشت به خونه هم خانم بود. محجبه با دستهای خیلی سفید. صندلی عقب خیلی کثیف بود. جوری که خودش متوجه نشه خرده نونها رو تکوندم و نشستم. متوجه شد. گفت صبحها چندتا سرویس دارم بچه ها رو میبرم مدرسه. ببخشید اونها صبحانه خوردن. گفتم مگه اینجا هم سرویس هست. گفت خب آره من دو شیفت سرویس کار میکنم. بعد حرف کشیده شد که قبلا سر آشپز بوده. ده سال و چقدر دوره های مختلف دیده و چقدر کارش رو دوست داشته ولی ساعتش زیاد بوده و بخاطر بچه اش کار رو کنار گذاشته تا بیشتر با بچه اش باشه. بعد حرف بچه هامون شد. هردو پسر داشتیم. اسم پسر اون علی بود. ناگهان نمیدونم چرا حس کرد باید دلیل روسری رنگیش رو توضیح بده گفت من پدرم عربه و مادرم پاکستانی, خودم متولد انگلیسم, باور دارم به اسلام ولی شخصیه و مسلمان سختگیری نیستم. اضافه کرد چقدر اهل ورزش و سینماست و چقدر خوشحال بودن براش از هرچیزی مهمتره. گفتم آدم هرجور خوشحاله, مادامیکه که به دیگران کار نداره, حتما کار درست رو میکنه. گفت همینه. گفتم دلت برای آشپزی حرفه ای تنگ نمیشه؟ گفت چرا. البته برای مهمونیا تو خونه سفارش میگیرم و خب خیلی با علی آشپزی میکنیم, برای اون خیلی خوبه, هرکاری که دقت زیاد بخواد رو خیلی هم دوست داره. شاید چون اوتیستیکه.
بعد گفت که مادر تنهاست چون شوهرش وقتی بچه شش ماهه بوده برای یک کاری رفته دوبی و دیگه برنگشته. گویا اونجا با کسی آشنا شده و مونده. گفت الان دیگه ازش ناراحت نیستم لابد با ما خوشحال نبود. اگر دیرتر میرفت فکر میکردم بخاطر اوتیسم علی رفته و شاید خیلی بهم برمیخورد و ازش کینه به دل میگرفتم. ولی خب ربطی به پسرمون نداشت. گفت از مادرتنها بودن هم ناراحت نیستم . گفتم نباید هم باشی. من هم تا همین چند ماه پیش بودم و بین خودمون باشه اصلا هم بد نبود. بلند خندید. گفت بیا, به هرکس میگی باورش نمیشه. گفتم من باورم میشه چون خیلی دوره خوبی با بچه ام داشتم. خیلی خوشبخت بودم. الانم خیلی خوشبختم ولی نه چون رابطه یک نیازه, چون آدمی که باهاشم بهترینه والا به نظرم رابطه به خودی خود ضروری نیست, فقط خوبشه که خوبه. گفت دقیقا.
گفت علی هیچوقت پدرش رو ندیده. گفتم سوال میکنه درموردش؟ گفت نه خیلی, شاید حس میکنه ناراحت میشم. ولی خوشحاله به نظرم. اون یکی رو کاریش نمیتونم بکنم ولی هرکاری میکنم که علی خوشحال باشه.برنامه ام اینه که یک آپارتمان براش بخرم. برای خودش که وقتی بیست ساله شد بدمش به خودش. میخوام حتی اگر من ازدواج کردم اون یک آپارتمان رو از طرف من برای خودش داشته باشه. میخوام مستقل باشه. به نظرم صداش نگران شد. شایدم چون داشت از یک تریلی سبقت می گرفت. درهرحال گفتم تو بهتر از من میدونی حتما ولی میدونی که اوتیسم ضرورتا بازدارنده یا محدود کننده نیست, نگران بچه هامون بودن درسته ولی بپا یکهو اور-نگران نشی؟ بلند خندید. خنده اش رو نمی تونم توصیف کنم. یکجور سفت و استواری بود. هوندا قراضه و مالامال از خرده نونش رو می لرزوند. شایدم لرزش ناشی از سبقت از تریلی بود. گفتم از وقتی براش تشخیص اوتیسم دادم تا الان از پیشرفتش راضی هستی؟ گفت آره, خیلی هم باهاش کار میکنم, برای همین موندم خونه اصلا و مسافر کشی میکنم که وقتم مال خودم باشه و بیشتر باهاش باشم. هم اون فرق کرده خیلی هم منم من یاد گرفتم که بچه ها یک شکل نیستن.
به خروجی خیابان یانگ نزدیک شده بودیم. ناگهان ازم پرسید تو خوشحالی؟ گفتم خیلی خوشحالم. آدم مگه از زندگی چی میخواد. دوست داشتن و دوست داشته شدن و من و تو هردوش رو داریم. پس خوشحالم. گفت الحمدالله. منم همیشه خوشحالم, گاهی لج آدمها رو در میآره خوشحالیم ولی من فکر میکنم اگر ما سعی کنیم بدون ناراحت کردن کسی حداقل یک نفر رو خوشحال کنیم دنیا جای خوشحالی میشه و من از خودم و علی شروع کردم. گفتم در یکساعت گذشته فکر کنم نهصد بار از کلمه “هپینس” استفاده کردیم. هردو با صدای بلند خندیدیم. ماشین لرزید.
پنج شنبه دوازده و ربع: رسیدم خونه. مهرداد باقی فیوزها رو درست کرده بود ولی ترموستات و سیستم گرمایشی خونه کار نمی کرد. دمای خونه با سرعت داشت پایین می رفت. اون باید میرفت سرکار. بهش گفتم تو برو من زنگ میزنم به تعمیرکار. گفت مطمئنی.اذیت نمیشی؟ پلیور یقه اسکی دوم رو پوشیدم روی سارافن پشمی. جوراب پشمی رو پوشیدم روی جوراب شلواری پشمی و درحال بستن بند کفش , از زیر توده لباس گفتم . آره بابا. خیالت جمع, من خوبم.
پنج شنبه یک و نیم : پای تلفن با رییس بودم که تعمیرکار رسید. تعمیرکار ایتالیالیه, ران و همشهری صاحبخونه. احتمالا بالای شصت سال سن داره ولی انقدر ورزش کرده که عضلاتش از زیر کاپشن هم برجسته است. موهاش سفیده و دوست داره ادای بیست ساله های رو که سینما برای ایتالیایی تصویر کرده رو در بیاره. یک هیزی لوسی میکنه گاهی. بعضا هم بابت اینکه کلید و پریز خونه رو نشونش دادی چندتا میکوبه رو شونه ات. دیگه چه میشه کرد, یک عده هم به دلبری زنده اند. من خیلی باهاش مشکلی ندارم چون میدونم برای من عشوه نمی اد, داره مانور دلبری میده. فقط کاش بتونه جای مدام حرف زدن از مشکل صفحه فیوز و سیستم گرمایش, مرتکب یک عملی بشه و خونه رو دوباره گرم کنه.
مستقیم میره زیر زمین. راه رو بلده, سالهاست که تعمیرکار امین صاحب خونه است و سر هرچیزی اون رو میفرسته. جای قهوه رو هم حتی بلده. چند بار میره پایین, میاد بالا, میره سروقت ماشینش, چیزی میاره و هربار هم یک چیزهایی رو برای من توضیح میده. من زیر ده تا پلیورم و تنیده در سه لایه جوراب نشستم در آشپزخونه, چون هرچهار شعله گاز رو روشن کردم و تنها جاییه که کمی گرمه. هربار تو سرم یک صدایی فریاد میزنه, ران من لازم ندارم بدونم چرا, فقط درستش کن ولی مودبانه گوش میدم یا گاهی با یک قهوه میخوری چیزی بحث رو قطع میکنم. میگه نه بعدش میخوام برم باشگا نمیخوام قلبم تند بزنه. زود اضافه میکنه من قلبم مثل یک نوزده ساله تند میزنه.
درگیر کارم. سرسری جوابش رو میدم. فکر کنم حتی از قلبش یک تعریفی هم میکنم. میگه میشه برم دستشویی؟ خب ظاهرا بنجامین باتن ما از بیست سالگی هم عقبتر رفته و ده ساله شده. میگم برو. گوش نمیدم که صدای سیفون میاد یا نه. درگیر کارم. وسط حرف زدن با همکار یکهو می بینمش که جلوم ایستاده. بدون هیچ توضیحی میگه, کار من نیست. اداره گاز باید یکی رو بفرسته که گاز رو قطع کنه و یک نگاهی بیاندازه و میره. زنگ میزنم به صاحب خونه و همین ها رو براش توضیح میدم. صاحب خونه میگه زنگ بزن اداره گاز بگو بچه در خونه زندگی میکنه یکی رو زود بفرستن. میگم خب.
زنگ میزنم اداره گاز. اونور خطی برام آهنگ پخش می کنه. دمای خونه انقدر سرد شده که متوهم شدم و حس میکنم بخار دهنم رو میبینم. یکساعته میخوام برم دستشویی ولی منتظر بودم ران بره. با وحشت از اینکه کی جرات داره در این زمهریر شلوارش رو پایین بکشه در دستشویی رو باز میکنم. چاه گرفته. آب و کثافت تا لبه کاسه بالا اومده. فضولات مرد تعمیرکار رو نگاه میکنم.
برمیگردم توی پذیرایی, دستگاه پخش موزیک رو روشن می کنم. یک ترانه خیلی شاد از گوگوش میذارم, خیلی بلدنش می کنم و میرم زیرزمین دنبال تلمبه چاه باز کن. به بخاری خاموش و ساکت و بزرگ نشسته در زیرزمین نگاه می کنم. بهش میگم هرچی میکشم از دست توست. همونجوری مکعب و خاکستری نگاهم میکنه . برمیگردم بالا. پنجره حموم رو باز میکنم. باد سرد با هوای سرد خونه به هم میرسن, به نظر اون دوتا خیلی خوشحالن از این وصلت. کوران می شه. منم در حالیکه یقه یکی از دوتا یقه اسکی که تنمه رو کشیدم رو دماغم با گوگوش همصدا میشم و چاه رو باز میکنم. سیفون رو می کشم و با لبخند به فضولاتی که دارن در گرداب چرخ می خورن تا ناپدید بشن می گم بای بای.

 

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۱۰ دیدگاه

رابطه عشق و معماری

نوشته زیر و نوشته knock knock هر دو نمونه های  از مجموعه در حال تکمیلی هستند که امیدوارم تا پایان امسال (شمسی) چاپ بشود.مجموعه ای کوتاه از داستانهای بسیار کوتاه به نام ” کتاب جیبی راهنمای جاودانه سازی عشق” آ.ا

 

رابطه عشق و معماری

از آخرین باری که مارتا معشوقش را در کمد پنهان کرده بود هفده سال می گذشت. در این هفده سال خیلی چیزها تغییر کرده بودند مخصوصا معماری خانه ها. آپارتمانهای جادار و نورگیر سابق جایشان را داده بودند به دخمه های کوچک و تنگی که بی اغراق کل مساحتشان از مساحت کمد آپارتمانهای هفده سال پیش کمتر بود. به همین دلیل ساده و جادار نبودن کمد بود که مارتا مجبور شد نیمی از معشوقش را در کابینت کنار یخچال پنهان کند.

 

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۱ دیدگاه

به آقای ال چاپو OREO تعارف کردی؟

از در نرسیده دوید جلوم و گفت پدر فیلیپ در حراج یک داج دوهزار و پونزده خریده که قبلا ماشین پلیس بوده. گفتم مگه ماشین پلیس رو هم می فروشند؟ گفت بله. پدر فیلیپ هم یکی خریده.

میخواستم بگم فکر نکنم حالا بذار بیام تو با هم گوگل می کنیم ..

که با هیجان ادامه داد, فیلیپ میگه پدرش عاشق تجربه های جدیده, فکر کن چقدر باحاله. یک ماشین پلیس بخری, یک چیزی که قبلا باهاش هرچقدر عشقشون می کشیده سرعت می رفتن , آژیر داشته و کلی خلافکار رو صندلی های عقبش با دستبند نشستن( البته اون نگفت خلافکار گفت کریمینال). ادامه داد که فیلیپ دیروز بعد مدرسه از روی صندلی پشتی همین داج پلیس برام دست تکون داد. نشسته بود عقب کنار خواهرش و داشت بیسکوییت کرم دار میخورد. فکر کن جایی که فیلیپ نشسته قبلا کیا نشستن. سارق بانک, موادفروش بت همون یارو که پارسال وقتی می رفتیم قهوه بخریم تو مغازه یک دلاری کنار قهوه فروشی رو ملت اسلحه کشیده بود. یادته؟ خواستم بگم یادمه و دوباره به جوک قدیمی بینمون که کدوم ابلهی با اسلحه می ره دخل مغازه یک دلاری رو بزنه بخندم که با هیجان ادامه داد چقدر عجیب که امروز فیلیپ دقیقا جای اون خلافکارا نشسته بود و اوریو می خورد.

پرسیدم پشت ماشین شیشه داشت؟ از اینها که بین خلافکار و پلیس حائل می شه؟ گفت داشته, فیلیپ گفت ماشین رو درست کردن که شکل مااشین عادی بشه. لابد این چیزهای مربوط به پلیسش رو هم برداشتن, حتما دستگیره های در پشت رو هم گذاشتن سرجاش.می دونی در پشت ماشینهای پلیس از تو باز نمیشه؟

گفتم آره می دونم و می خواستم بگم ولی شاید ماشین بخش اداری بوده.صرف نمیکنه اینهمه چیز که جوش دادی به اتاق ماشین رو بکنی که شش هفت بفروشیش. لابد خودرو بخش اداری بوده. بالاخره پلیس هم چهارتا کارمند معمولی داره لابد که ماشین عادی بخوان که ادامه داد..

حتما کارواش درست حسابی هم بردنش. خلافکارها عصبانی میشن تف میکنن. تف درشت. گفتم کجا دیدی؟ گفت تو فیلم. همون فیلمه که تو نیویورک بود. یارو میکوبید به شیشه و داد می زد. بعدم تف کرد به شیشه. خیلی حال بهم زن بود. ولی خب خلافکارها موقع دستگیری یک کم عصبین. به هرحال هیچکس دوست نداره بره زندان. دلش برای مامانش و دوستاش تنگ میشه. راستی فیلیپ میگه احتمالا خیلی از پلیسها ماشینشون رو میشناسن. برای همین براشون سر تکون میدن. گفتم مگه روش نوشته پلیس؟ گفت نه. ولی خب پلیسها حافظه خوبی دارن. مثل ما نیستن, دقیقند. بالاخره اگر سر و کارت با خلافکارها باشه باید همه چی رو خوب و بادقت به حافظه بسپری. چون ممکنه یکی که دنبالشی فردا سبیل بذاره جلوت قدم رو بره و تو نفهمی همونه.همچین آدمهایی حتما ماشین خودشون رو هم یادشونه. گفتم ولی اداره پلیس هزارتا شعبه داره و هر شعبه هزارتا ماشین. چطور ممکنه .. گفت ولی فیلیپ گفته بین خودشون یک کدهایی دارن که ماشینهای خودشون رو تشخیص میدن. حق با فیلیپه. اگر تشخیص ندن ممکنه به پلیس مخفی شلیک کنن نه؟ یا حتی فکر کنن ماشین یک آدم عادیه و  بابت تند رفتن جریمه اش کنن. خدای من آیدا. خوش به حال فیلیپ. فکر کن چقدر ماشین باحالی داره. پدر فیلیپ واقعا آدم باحالیه. میدونی رستوران داره نه؟

می خواستم بگم میدونم که آشپزه که حواسم پرت برق چشمهاش شد. به من گوش نمیکرد. احتمالا خودش رو گذاشته بود جای فیلیپ, روی صندلی پشت در حال اُ-ری-اُ خوردن با رییس شبکه باند هک کردن بازی های کامپیوتری. شایدم به یک تعقیب و گریز حسابی فکر می کرد. به خودش و فیلیپ درحالیکه دنبال باسن یک سری پلیس واقعی درحال عملیات در اتوبان چهارصد و یک می تازونن و پلیسها هم احتمالا از آینه ماشینشون رو می بینن و چون ماشینشون گاو پیشونی سفید همه شعب پلیسه براشون دست تکون می دادن.

حس کردم هر سوال منطقی, هر نوع جستجوی اینترنتی یا هر اصراری برای به زمین کشیدن این خیال بلند پرواز کار غلطیه. پرسیدم چه ماشین جدیدشون رنگی هست. گفت خاکستری تیره. گفتم فکر میکنی نور سقفش آبی باشه. چشماش برق زد و گفت اوووم. شاید. باید فردا  از فیلیپ بپرسم.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۳ دیدگاه

knock knock

  • بله؟
  • من ستوان راجی هستم. از آگاهی مزاحم می شم در مورد قتل همسایه طبقه چهارمتون. خانم مارلین گراویل
  • اوه خدای من. خدای من. مارلین. مارلین بیچاره. من هنوز باورم نمیشه. من نبودم سفر بودم. یکماهه رفته بودم فلوریدا پیش بچه های خواهرم. هیچوقت زمستونها اینجا نمیمونم. برگشتم و همسایه گفتن که مارلین اینجوری شده. باورم نمیشد. این زن بی آزار. این زن تنها
  • متاسفم. واقعا متاسفم که این غم براتون یادآوری شد.ما مزاحم شدیم چون برای تکمیل گزارش محلی چند سوال باید از شما بپرسیم. میدونم شما از دو هفته قبل از وقوع قتل وبعدش در شهر نبودید ولی حتما چیزهایی هست که میتونه به پیگیری ما کمک کنه.
  • هرچی میخواهید بپرسید. من حتما کمک میکنم که اون بی شرف رو دستگیر کنید. این زن بی گناه و بی پناه تنها هم صحبتش من بودم. تو ساختمون با کسی جور نبود. زبانش خوب نبود. من مشکلی با آدمهای که انگلیسی خوب بلد نیستن ندارم. باقی ساختمون یک سری نژادپرست احمقن که شاکی بودن یک بیوه خارجی اومده تو این ساختمون.  کاش تنها نمیگذاشتمش.
  • باقی همسایه هم شهادت دادن که شما تنها آدم نزدیک به خانم مارلین بودین. از اونجایی که علت قتل سرقت یا تجاوز جنسی نبوده, هیچ حدسی می زنید که چه کسی ممکنه مارلین رو کشته باشه؟
  • هیچکس. محاله کسی بخواد مارلین رو بکشه.ستوان راشس. مارلین دشمنی نداشت. اون ساکت و بی آزار بود.فکر کن بعد اون بدبختی از دست اون شوهر کثافتت خلاص بشی و تازه بیای دو روز یک زندگی عادی داشته باشی و بعد اینطوری بشه. خیلی غمگینه جناب راشس
  • ستوان راجی. شما خیلی وقته که باهاش همسایه اید؟
  • دو سال. دو سال و هیچ بدی ازش ندیدم. مثل این دیوار ساکت بود. چطور ممکنه کسی بد مارلین رو بخواد جناب راشس. چطور ممکنه کسی از این زن …
  • این مدت هیچ رفت و آمد مشکوکی به خانه مارلین دیدید؟ درمورد اختلافی چیزی با شما حرفی نزد.
  • نه. کسی باهاش کاری نداشت. اون خیلی تنها بود. خیلی تنها. اختلافی با کسی نداشت. یک اختلاف مالی کوچیک با این مردک تئودور. چند بار هم تئودور اومد اینجا. مثل همیشه باهم سر پول بحث کردن. من رفته بودم رنده مارلین رو پس بدم و اون اونجا بود. البته زبونشون رو نمیفهمیدم ولی صدای تئودور کمی بالا رفته بود. به زبون خودشون حرف می زدن. مارلین بعدش برام گفت جریان پوله. همون بدهی قدیمی. نصفش رو صاف کرده بود ولی گویا مردک از اون ول نکنها بود.
  • تئودور کی بود؟
  • همون آدمکش حرفه ایه که مارلین دو سال پیش استخدامش کرده بود شوهرش رو بکشه. هنوز نصف مبلغ رو بهش بدهکار بود. مارلین بیچاره.
منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۱۲ دیدگاه

بودای بزرگ، آنها اینترنت را کشتند.

پنج روز عجیبی بود. تازه من کی هستم که بگم عجیبه. من نشستم اینطرف دنیا، همه چیز شکل قبل و کلی آدم اونور فرو رفتن در تاریکی و اونوقت من بگم عجیبه؟ چقدر خودخواه آخه. ولی عجیبه. انگار همه این سالها، وبلاگ و اورکات و گوگل ریدر و اینستاگرام و توییتر و تلگرام و واتس اپ یک وظیفه داشتند. من رو وصل کنند به آدمهای خودم، به رامین و ترانه و آیدین و مرضیه و حسین و سولماز و آیدا و فروغ و بهرنگ و الدوز . مهنوش و نیکزاد، عطا و بهمن و رضا و نگار و سیمین و سرمه و البرز و آرش و صنم و مانی و امیلی، الهه، کسرا و راحله و کاوه و نوروزی و وحدانی و بزرگیان و دراک و نیاز و مهرداد و خانم کلمیتین و آق بهمن و محاق و….
همه این شبکه های اجتماعی با همه جنگ‌ها، خنده‌ها یک کاربری داشت، فکر می‌کردم وصلم به وطن، به وطن که نه، به هموطن. به اونهایی که دوستشون داشتم و دیده و ندیده دوستشون دارم. یکهو همه چی رفت تو تاریکی. برای ما چی موند؟ هشتگ زدن، همخوان کردن تک و توک توییتهایی که از ته تاریکی چیزی رو فریاد می‌زد و خشم، خشم ناشی از استیصال، خشم از سر ناتوانی، ناامیدی.
اونها اونجان. ته یک غار تاریک. تجسمشون می‌کنم درحال مانتو دوختن، سریال دیدن، کافه رفتن، داروخانه رو بستن، کت طراحی کردن، نوشتن، حرص خوردن، خندیدن، گریه کردن، به سگشون فحش دادن، به بچه‌شون خندیدن…. ولی دیگه همه چیز رفته در تجسم من. نکنه طول بکشه، نکنه رنگ موی کلمیتین عوض شه و من نفهمم؟ نکنه رامین قد بکشه؟ نکنه سهند و بی‌تا بزرگ بشن و من نبینم. من سالهاست که حس کردم نرفتم. رفته بودم ولی فسمتی از روحم و چشم اونجا بود. همه چیز رو بستم، توییتر و اینستگرام و باقی. الان که فکر می‌کنم کاری هم نداشتم اونجا جز دیدن آدمهایی که دوستشون دارم. هیچوقت مفهوم مرز انقدر به نظرم ترسناک، احمقانه، ظالمانه نبوده.مرز چیز عجیبیه، یک تقسیم بندی جغرافیایی نیست. یک دیواره، که می‌‌تونه انقدر بلند بشه که آدمها حبس بشن توش. مرز رو کی اختراع کرد راستی؟
بقول رامین “شاید بردارم” و به تک تکشون نامه بنویسم. اصلا بگذار که رنج خوندن دست خط من یک رنج جدیدی بشه روی رنجهاشون 🙂
منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۳ دیدگاه

خوشه های پلاسیده تابستان

دوازده و سی دقیقه قرار بود در میخانه پایین شرکت دوستی را ببینم. روبروی آینه دستشویی لب جلو داده داشتم ته لوله ماتیک رو می چرخوندم که از در یکی از دستشویی ها اومد بیرون. اگر بخواهم دقیق صحبت کنم تقریبا نیمی از لب پایین رو سرخ کرده بودم وهمانطور با لبهای نیمه باز, بی اختیارو نامفهوم پرسیدم چطوری؟ این چطوری پرسیدن در آسانسور و مستراح از رسوم کارمندیست. روزهای دوشنبه می پرسیم آخر هفته چطور بود؟ از سه شنبه تا پنج شنبه می پرسیم خوبی؟ و جمعه ها میپرسیم برنامه ات برای آخر هفته چیه؟ جوابی لازم نداریم صرفا می پرسیم که سکوت را بشکنیم. پنج شنبه بود.دستهاش رو گرفت زیر شیرآب  و گفت بد, خیلی بد. 

خیلی بد گفتن در جواب “چطوری؟” و “چطور بود؟”, رسم کارمندی نیست. ما همیشه خوبیم و بعضا اکسلنت. یک کارمند خوب یاد گرفته است که بد بودنش اجازه ندارد مزاحم حال خوب همکاران یا کند شدن چرخش چرخ اقتصاد بشود. روحیه ما برای بالا بردن روحیه شرکت و بالا بردن بهره وری الزامیست برای همین همیشه “خوبیم” مگر آنکه مرده باشیم. تکرار کن جواب “چطوری” همیشه خوبم است, حتی وقتی بد باشی. 

هول شدم. حتی بلد نیستم جواب خوب نیستم رو بدهم چه برسد به جواب خیلی بدم.حتی اگر همکار بودن و چرخیدن چرخ اقتصاد رو هم از این مکالمه خارج کنیم باز درگیر جواب ” بدم” شدن و خروج از سوال جوابهای از قبل برنامه ریزی شده, مکالمه می طلبد والان وقت مکالمه نبود, وقتی ساعت دوازده و بیست و نه دقیقه است و لب بالا و نیمی از لب پایین هنوز بی رنگ, و رفیقت در میخانه منتظر و هردو یکساعت وقت ناهار دارید وطبعا در یکساعت باید آبجو و سالاد سفارش بدهید, بخورید و بنوشید و حساب کنید, حتی پنج دقیقه هم وقت برای مکالمه با کسی که در جواب چطوری پاسخ میدهد ” بدم” نمی ماند. 

 

لعنت برمن , چون ناخودآگاه پرسیدم چی شده؟ و همزمان چون ترسیدم دلیل علت “خیلی بد بودن” به مرگ مرتبط باشد و وقت شنیدن خبر مرگ در حال ماتیک زدن باشم,  باقی ماتیک رو نزدم ولی کماکان ماتیک را غلاف نکردم. هنوز امید داشتم که بدم یک شوخی لوس در مورد اوضاع جهان باشد و نه بیشتر.مثلا جولیا ادامه بدهد بدم چون سوریه فلان, یمن بیسار, بدم چون دمای زمین یک درجه رفته بالا,دلایل جهانی بد بودن هرچقدر که میلیونها نفر قربانی بگیرند کماکان مانع ادامه ماتیک زدن نمی شوند برای همین امیدوارانه در آینه  نگاهش کردم. مشکل آب شدن یخچالها نبود چون داشت گریه میکرد.

 

گفت باب میخواهد جدا بشود. باب رو میشناختم. پارتنرش بود. ده سال بود عاشق هم بودند یا حداقل از سمت جولیا مطمئن بودم که عاشق باب است. داستان ملاقاتشون رو پارسال در یکی از جشنهای شرکت وقتی همه داشتن پینگ پونگ بازی می کردند برایم تعریف کرد.

 

جولیا بعد گرفتن لیسانس در شهر گوئلف چند ماهی رفته بود سفر با کوله پشتی و ظاهرا رسم است دانشجویان حتی آنها که مثل جولیا والدینشان قایق شخصی دارند گاهی در طول سفر کارگری کنند. جولیا هم در کار چند روزه میوه چینی در استرالیا باب را دیده بود. باب راننده وانت میوه باغ و پسر صاحب باغ بوده. گویا زیر آفتاب گرم ژانویه عاشق هم می شوند. داستان عشقشان را برایم تعریف میکرد فکر کردم چقدر هورمونی و هالیوودی, جولیا موطلایی چشم آبی باب قد بلند و لاغر ولی عضلانی با صورت آفتاب سوخته و موهای مجعد است و کامیونی پارک زیر درختها و هم آغوشی – از روی شلوار البته چون باقی دانشجویان, آنها که والدینشان قایق ندارند آن دور و بر یا داشتند سیب میچیدند یا پسریا دختر یک باغبان دیگر را ماچ می کردند-  در سایه درخت سیب با سیبهای رسیده. حتی موسیقی فیلم را هم میشود تجسم کرد.

 

 باقیش رو گوش کن بعد یکسال از دو طرف اقیانوس عاشقی مکاتبه ای  کرده اند و بعد باب خانه و زندگی و سیب و کامیون و کانگرو را ول کرده و به کانادا آمده و با تمام مشکلاتی که با سرما داشته و دارد انقدر عاشق جولیا بوده که دوتایی در یک اتاق یک خانه دانشجویی با کلی دانشجوی دیگر با هم زندگی کرده اند, و والدین جولیا که هردو پزشک هستند در پنج سال اول روزی یک ساعت مکتوب یا تلفنی بر سرش غر زده اند که چرا با اینهمه تحصیلات و خانواده درست و حسابی رفته عاشق یک باغبون بدون تحصیلات شده و جولیا انقدر عاشق بوده که اهمیت نداده و هربار سر اداره مهاجرت داد زده که چرا اجازه کار باب را درست نمی کنند و بالاخره مجوز را گرفته و باب عضلانی و از کار سخت نترس زود رفته کارگر یک آبجوسازی محلی تورنتو شده و از آنجایی که در تورنتو الان نان در آبجوسازی محلی است و باب هم باهوش و کاری کم کم در کارش خبره شده تا اینکه همین دوسال پیش با کلی بیچارگی و قرض از بانک  و وام و التماس به والدین جولیا و والدین خودش پول جور کردند و با دو شریک دیگر یک رستوران یونانی کپک زده را در یک محله مالامال از الکلی و بی خانمان ولی رو به رشد شهر به یک بار زیبا تبدیل کردند وچون من عاشق درگیر جزییات زندگی ملت شدن هستم یادم هست انقدر خودشان میخ زدند و رنگ زدند که جولیا صبحها سرکار آمدن را استراحت حساب می کرد و شبهای زیادی کف همان میخانه می خوابیدند. خیلی روزها پشت کت جولیا لکه رنگ و خرده چوب چسبیده بود.

میخانه “خوشه های رسیده تاکستان” تابستان قبل افتتاح شد. جولیا من و شادان را یک شب به میخانه دعوت کرد و ما رفتیم و زیتون گرم و شراب خوردیم و راستش همه چیز واقعا زیبا بود. مرد و زنی جوان وعاشق و صاحب یک میخانه تقریبا موفق محلی و … قبول کن کل داستان عشقشان تا سر این واقعه مستراح هیچ کم و کسری از داستانهای هالیوود ندارد. 

 

اینجا باید داستان تمام می شد حالا این وسط فوقش چند جا پدر جولیا یک کرمی میریخت که داستان فراز و نشیب داشته باشد ولی پایان فیلم باید نمای بسته رقص باب و جولیا در در میخانه خوشه های رسیده تاکستان می بود وقتی درها را بسته بودند و صندلی ها روی میزها بود و چراغها تک و توک خاموش. دوربین عقب می رفت؛ از شیشه بخار گرفته از سرمای زمستان رد میشد و از آن طرف خیابان رقص این دو را نشان میداد و کارگردان سر فیلم بردار داد میزد که استیو یکجور بگیر اون بی خانمانی که روی هواکش مترو خوابیده تو کادر نباشه. کات. 

 

حیف. گفتم چرا آخه؟ انقدر دیگر عقلم می رسد که بلافاصله بعد چرا آخه نپرسم شما که باهم خوب بودید! یاد گرفته ام که دیگر جدایی صرفا در اختیار آنها که با هم خوب نیستند نیست و آنها که با هم خوبند هم از هم جدا می شوند. همانطور که خوشبختی.  اشکهایش بند نمی آمدند. من نپرسیدم ولی او جواب داد, خوبیم باهم .عاشقم است ولی هرکاری میکند دلش خانواده و زندگی خانوادگی نمیخواد. تصمیم گرفته عمر من را هدر نکند. دلم میخواست به باب فحش بدهم.ولی چرا؟ چون نمیتوانسته, دلش خانواده نمیخواسته؟ چون ترجیح میداده جای کنار جولیا خوابیدن کف میخانه بخوابد و شانس بچه داشتن یک زن را بازیچه ترس خودش نکند؟ چون میداند جولیا چه میخواهد و نمیخواسته جولیا بخاطر عشق به چیزی تن بدهد که دلش نمیخواهد پس رفته؟ 

باب کار بدی نکرده بود ولی من ازش شاکی بودم چون جولیا داشت گریه میکرد یا شاید چون فکر میکردم لابد باب دروغ میگوید. لابد استفانی عشق قبلی از استرالیا برایش نامه نوشته که هنوز عاشقش هست و هنوز هر سیبی که گاز میزند یاد طعم لبهای باب می افتد و باقی قضایا. چرا حاضر نیستم دلایل غیر کلیشه ای را برای جدایی قبول کنم. باب باید شیاد باشد والا چرا رفته؟

 اشکهای من چرا ریخت؟ دلم برای بدبینی خودم و غم جولیا و پایان تخمی فیلم به این قشنگی و باب که گیر من افتاده سوخت. گفتم رفت؟ گفت آخر هفته وسایلش را جمع کرد و رفت. میدانستم ممکن است باب برگردد ولی دلیلی برای امید دادن نمی دیدم. هنوز داشت گریه میکرد. 

شک ندارم یکجایی در اساسنامه رفتار با همکار نوشته تماس فیزیکی بدون کسب اجازه ممنوع و در صورت …. ماتیک را ول کردم کنار دستشویی.  بغلش کردم.بغل من را لازم نداشت ولی من حرفی نداشتم بزنم. همین یک بغل را داشتم. جولیا تشکر کرد. گریه کردیم و او چندبار دیگر تشکر کرد. کانادایی ها مردمان مودبی هستند, آنها بابت هرچیزی تشکر میکنند.

ساعت احتمالا خیلی از دوازده و نیم گذشته بود. سرخی لبم را با کنار کتم پاک کردم و زیر لب چند فحش به باب دادم و از پله ها دویدم پایین.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۵ دیدگاه

از نظر حقوقی

عکس یک دریاچه بود با آب زلال که یک کشتی بزرگ رو شفاف و واضح زیر آب می دیدی. اون بالا آدمها داشتن شنا می کردن یا ماهیگیری یا هرکاری که آدمها روی دریاچه میکنن ولی زیرشون یک کشتی مرده بود. مدفون. میشد عکس رو بگذارم اینجا ولی دلم خواست تجسمش کنید. اگر نخواستید همین الان در پنجره کناری بزنید, کشتی غرق شده توبرموری و بعد در قسمتها عکسها بگردید دنبالش, ولی اگر به من اطمینان کنید عکس رو توضیح میدم. عکس از زاویه دید یک مرغ دریایی گرفته شده, مرغ دریایی که روی دریاچه پرواز میکنه و منقارش به سمت ساحله. آب خیلی شفاف و آبی رنگه و در نزدیکی ساحل که چند خانه ویلایی گرون قیمت هم روش ساخته شده کمی تیره تر میشه. جز آب و آسمان و رنگ روشن حاشیه ساحل باقی همه سبزند ولی اینها مهم نیست. زیر آب آبی یک کشتی بزرگ خوابیده. از این زاویه که مرغ دریایی نگاهش میکنه به ابعاد یک نهنگ بزرگ. کشتی که احتمالا کلی خزه به خودش جذب کرده آب اطرافش رو کمی سبزتر کرده . کسی حواسش به کشتی نیست. انگار نه انگار یکی اونجا خوابیده. اگر باور نمیکنی خودت ببین.

شیرین دانشجوی حقوق که بود میگفت نزدیکترین اشیا به انسان کشتی ها هستند. اونها اسم دارن و بندر محل تولد و ملیت. قبل نوشتن این جملات نرفتم جستجو کنم ببینم راست گفته یا نه. فکر کردم فوقش بابت چرند نوشتن قضاوت میشم ولی دلم خواست یکبار هم که شده حرف یک نفر رو درست و حسابی باور کنم. دلم میخواست شیرین راست بگه. اصلا شاید حرف اون باعث شد که از کشتی غرق شده توبرموری راحت نگذشتم. کشتی اونجاست, زیر آب و کسی عین خیالش نیست. آدمها دارن قایق سواری میکنن و ماهیگیری و نزدیکترین اشیا به انسان اونجا غرق شده . یک جنازه سنگین و بزرگ زیر آبه, داره متلاشی می شه. یکی خیلی نزدیک به ما, از نظر حقوقی , که اسم داره و محل تولد حالا زیر آب خوابیده و کسی عین خیالش نیست.

این وسط یاد کتاب در قند هندوانه براتیگان هم افتادم . فکر همونجا بود که خوندم که جنازه های دهکده رو جای دفن در تابوت شیشه ای میگذارند و تابوت رو زیر رودخانه دفن میکنند. فکر کنم همین بود جریانش. از بالای پل استخوانها و جنازه ها معلوم بودن. میشه الان از روی تخت بلند بشم و برم طبقه سوم کتابخونه اون مجموعه سه تایی براتیگان رو بردارم و ببینم درست یادم مونده یا نه ولی نمیخوام این کار رو هم بکنم. به دو دلیل. دلیل اول اینکه دلم میخواد از مغزم استفاده کنم و اگر اشتباه هم کرده و این این رمان حسابی رو درست به خودش نسپرده , کماکان این رو به روش نیارم. دلیل دوم هم اینه که شک ندارم این کتاب رو هم مثل هر دو نسخته سلاخ خانه شماره پنج هام یکی ازم بلند کرده و الان ساعتی نیست که بخوام به شارلاتان و دودره بودن آدمها فکر کنم.

مرگ در تابوت شفاف زیر آب برای آدمها شاید تصویر خوشایندی نباشه ولی هرجور که فکر میکنم برای یک کشتی یک مرگ رویاییه. زمان مادربزرگم مد بود که با مرگ سر سجاده پز میدادند, نسل والدینمون با مرگ در خواب پز میدن. میگن فلانی در خواب رفت, خوشبحالش, کسی رو عاصی نکرد. احتمالا در عالم کشتی ها هم انقدر سالم و بدون دو نیم غرق شدن و آرام کف توبرموری خوابیدن باید معادل مرگ روی سجاده و در خواب باشد. احتمالا کشتی ها که نزدیکترین اشیا از نظر حقوقی به انسان هستند دارن پز مرگ رفیقشون در توبرموری رو به بازماندگان تایتانیک میدن.

ولی مهم نیست چقدر کشتی مرگ شکوهمندی داشته من نمیتونم بالای سر کشتی مغروق توبرموری شنا کنم. حس میکنم من رو پایین خواهد کشید. آب آغشته شده به نعش کشتی. اصلا حق با شیرینه , حتی بیشتر, کشتی نه فقط از نظر حقوقی که از نظر حقیقی هم شبیه ترین اجسام به انسانه و برای حرفم دلیلی ندارم, همین که من از جنازه کشتی زیر دریاچه میترسم کفایت میکنه.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۳ دیدگاه