کتابی که بو داشت

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : اردیبهشت ۱م, ۱۳۹۳

 

Last Man in Tower

کتابی «آخرین مرد در برج» نوشته آراویند آدیگا را می‌خوانم. نمی‌دانم این کتابش هم به فارسی ترجمه شده یا نه ولی ‌می‌دانم ببرسفید ترجمه شده و بسیار هم کتاب خوبیست. ببرسفید را خوانده‌ام، فروغ برایم فرستاد و با همان کتاب خیلی از نویسنده‌اش خوشم آمد.خوش آمدن من از ببرسفید به کنار ولی کماکان یک چیز برایم سوال است، هندی‌هایی که این کتاب را می‌خوانند هم دوستش دارند؟ آدیگا در تضاد کامل با تصویر هند پراز رنگ و معنویت می‌نویسد. خشونت انسان به انسان را یک لحظه رها نمی‌کند. آدمهای کتاب – چه شخصیتهای اصلی، چه سیاهی لشکرها- بجای وارسته و از دنیا دست شسته و گاندی بودن، یا خیلی ابله‌اند و زودباور یا بسیار منفعت طلب و کلاش، به کسی هم رحم نمی‌کند. ببرسفید را که گوگل کردم دیدم از طرف جامعه هندی هم تقدیر شده هم فحش خورده که البته هند هم کلی جمعیت دارد، و طبیعی است که مثل ما ایرانی‌ها یک میلیونشان عصبانی‌اند که این برای جایزه گیری و درغرب عزیزشدگی مارا بی‌آبرو کرد، یک میلیون هم خوشحالند که یکی تصویر درستی از خشونت پشت تصویر هند پراز رنگ و خدا را نشان داد. باقی هم که اصلا کتاب نمی‌خوانند و رفته‌اند سینما.  ولی حالا من اصلا نیامده‌ام این را بگویم. من درحد یک خواننده هند نرفته و ندیده، کتابش را خیلی دوست داشتم و آمدم بنویسم که فضا سازی خوب تا چه حد آخه. جز زبانش که مقطع مقطع حرف زدن هندی‌ها را کاملا حفظ می‌کند، یعنی گاهی دیوانه‌ات می‌کند چرا جمله‌ها انقدر کوتاه‌اند ولی بعد می‌بینی چقدر شکل حرف زدن واقعی هندیها درآمده و جز توصیف خوب ظاهر آدمها، آراویند آدیگا حتی توانسته بوها را در نوشته منتقل کند. با دقتی مثل بالزاک و طنز خود-زنی کننده‌ای مشابه براتیگان ، سرصبر از در ورودی تا اتاق مدیر ساختمان، جزییات درودیوار و حتی بوی ساختمان را هم توصیف می‌کند. با هرسطح قوه تخیلی، چنان بوی نا ساختمان، غذای پر از کاری و عرق تن می‌زند زیر دماغتان که حتی اگر مثل من تابحال هند نرفته باشید گاهی شک می‌کنید که چرا ترکیب این بو‌ها را به این خوبی بلدید. بوی خیابان موقع غروب، بوی مرد عرق‌کرده مدیر ساختمان، بوی کاغذ و …. همه بوها را با دقت می‌نویسد. با اینکه من آدم جزییات نوشتن و خواندن نیستم ولی جنس فضاسازی را خیلی دوست داشتم. البته اعتراف می‌کنم که کتابش اذیتم هم می‌کند. کتابش بو می‌دهد و نمی‌گذارد یک نفس داستان را بخوانی.گاهی دلت هوای تازه می‌خواهد. این خیلی هنر است که بوی فضا را انقدر خوب منتقل کنی که خواننده که رفته بود قهوه بخورد حس کند حالش دارد از بو بهم می‌خورد. کتابش را ببند. قهوه هم نخورد و بیاید بیرون نفس بکشد.

تا صفحه پنجاه کتاب خوانده ام و زیاد بودن تعداد شخصیتها – تمام ساکنین یک آپارتمان را همان ده صفحه اول با یک شناسنامه برای خواننده توصیف می‌کند – گاهی مجبورم می‌کند ورق بزنم ببینم ساکن واحد بی-۳ چه کسی بود و این بعلاوه بو‌ها یک نفس کتاب خواندن را سخت می‌کند ولی خود کتاب را دوست داشتم.  البته فکر می‌کنم فقط هر یکسال یکبار بتوانم کتابی از این نویسنده را بخوانم. یکسال آیش لازم دارم تا از فضای پراز ترافیک و خشونت کتابهایش استعلاجی بگیرم و احتمالا چندسال هم لازم دارم که ترسم از بوها بریزد و قانع بشوم که یک روز بروم هند را از نزدیک ببینم.

راه رو درست اومدی احدیانی؟

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : فروردین ۲۹م, ۱۳۹۳

گریه کرده بودم. مهم نیست چرا، شب جمعه بود برای مرده‌هام شاید، روز قبل مصلوب کردن مسیح بود برای مسیح اصلا، دوستم که نمی‌تونه بره ایران از تایلند زنگ زده بود و نگران خانواده‌اش بود برای اون اصلا، صبح دم آسانسور مهدکودک بچه، دوستم را دیدم یک دست سیاه پوشیده بود، گفتم چرا؟ گفت پدرم پریشب تو خواب مرده. گفت باورت می‌شه دیگه نمی‌بینمش. برای اون شاید. عصر بچه‌م رو دیدم، خورده بود زمین همه صورتش رو خون گرفته بود، برای درد زخم اون اصلا و برای تو. تو که نمی‌فهمی چرا من دارم گریه می‌کنم و خودم هم نمی‌فهمم. مهم نیست برای کدام حال بالا گریه کرده‌ بودم درهرحال چشمهام ریز و سرخ بود و پلکها و دماغم درشت. آدم آشنا من رو دید و گفت : بمیرم، برای مرگ مارکز اینهمه گریه کردی؟

خندیدم. نمی‌دونم چه تصویری به آدمهای اطرافم دادم ولی هرتصویری از خودم  دادم رو باید با همین فرمون تا ابد بدهم.

سه روز پیش

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : فروردین ۲۶م, ۱۳۹۳

 

آقایی که باهاش جلسه داشتم، رابرت، دماغش مو داشت. نه فقط داخل دماغش، روی دماغش هم مو داشت. برای یک زن خاورمیانه‌ای که از سرزمین انسانهایی می‌آد که از بین تمام ویژگیهای پستاندار بودن، ویژگی موی روی تن را به تمام کمال دریافت کرده‌اند و جز تخم چشمشون هرجایی از تنشون قابلیت رویش مو داره، موی روی دماغ نباید چیزعجیبی باشد ولی موی دماغ رابرت بلند بود، حتی بلندتر از دیده‌های زنان خاورمیانه‌ای و تقریبا در شرف یال روی صورت شدن.از فاصله‌ای که ازش قرار داشتم سه یا چهار موی قهوه‌ای و سفید ضخیم و بلند می‌دیدم که با جریان هوای اتاق تکون می‌خوردند. باد درموهایش، این تکه کلام حسین نوروزی –نویسنده وبلاگ گاوخونی- مدام یادم می‌اومد و فکر می‌کردم نوروزی کجاست که گند زده بشه به همه فانتزی‌های این چند ساله‌اش از این تکرار این عبارت. باد درموهای دماغش، باد برموهای دماغش. برام عجیب بود که خودش خونسرد نشسته و بادقت به حرف سوم شخص غایبی که صداش را از تلفن اتاق کنفرانس می‌شنیدیم گوش مید‌ه درحالی که تارهای مو موج می‌خوردند به راست و چپ در نسیم مصنوعی و خنک تهویه اتاق کنفرانس. چرا خارشش نمی‌گیره از موج مو روی صورتش؟ من هروقت ابرو برمی‌دارم یا مو کوتاه می‌کنم بعدش اگر آرایشگر خیلی بهم فرصت نده که موهای خرد شده روی صورتم را با وسواس توام با خشونت پاک کنم مدام توهم دارم که مو روی صورتم است. گاهی ساعتها بعد از آرایشگاه، همینطور که خونسرد کنارخیابون منتظر سبز شدن چراغ عابرم و چون تازه موهایم را کوتاه کرده‌ام جوگیر شده ام که خیلی خوشگلم و به سگ و بچه‌ ملت لبخند باوقار می‌زنم، ناگهان حضور یکی از خرده موها را روی صورتم حس می‌کنم و اگر آینه دم دستم نباشه شروع می‌کنم به دست کشیدن روی صورتم، اگر صورتم کرم داشته باشه و مو بچسبد و با مالش و سایش اولیه نیافته شروع می‌کنم به کتک زدن خودم. می‌کوبم روی صورتم و عابران کانادایی که هیچوقت در مشکلات اشخاص باهم یا با خودشان دخالت نمی‌کنند، خونسرد از کنار کسی رد می‌شوند که با موهایی تازه قیچی خورده دارد خودزنی می‌کند. مو می‌افتد و من با گونه‌های ملتهب از کتک به سگها لبخند می‌‌زنم.

مرد ولی خونسرد نشسته بود و به من لبخند می‌زد. دلم می‌خواست سرش داد بزنم لبخند می‌زنی که چی؟‌ آقای رابرت، مو دماغ شما فقط متعلق به شما نیست، موی دماغ بنده هم هست. چرا کوتاهش نمی‌کنید؟ مگرکوتاه کردن یا حتی کندن سه تار مو چقدر سختی دارد. ما زنها اگر جوانمرگ نشویم در طول زندگی پربارمان میلیونها تار مو را از سطح تنمان می‌کنیم. انتخابی به نام کوتاه کردن هم نداریم، ریشه کن می کنیم و صدایمان هم در نمی آید بعد شما موی دماغت را باد می‌دی جلوی من و لبخند هم می‌زنی؟ فکر کردم شاید رابرت نمی‌داند دماغش مو دارد؟ شاید فکر می‌کند دماغ همه جهانیان مو دارد. شاید دماغ پدر و مادر رابرت هم مو بلند داشته و رابرت همانقدر با موی دماغش اخت شده که من با ابروهایم. شاید همکار روس من که یک تاردر ابروچپ دارد و یک تار در ابروی راست وقتی من را با این ابروها می‌بیند همین حسی را دارد که من به رابرت دارم. سعی کردم به چیز دیگری فکرکنم جز موی دماغ رابرت ولی من بدبختم، چون از یک جایی به بعد نمی‌توانم به چیزی که نمی‌خواهم فکر نکنم و این بزرگترین نقطه ضعف من است. رابرتی که توصیف کردم فقط سه تار موی روی دماغ نیست، صدای خیلی خوبی دارد وبم و شمرده شمرده حرف می‌زند. رابرت احتمالا مثل من و نادر – نویسنده وبلاگ بولتس- دیوانه کورت ونه‌گات است و این را از آنجا فهمیدم که مدام به خنده تا حرف برای همیشه ازکار انداختن نیروگاه دارلینگتون می‌شد ته جمله‌اش می‌گفت «آری. رسم روزگار چنین است»*. رابرت پا روی پا انداخته بود و کفش بنددار مردانه چرمش و جورابش قهوه‌ای خیلی زیبایی بودند. شلوارش هم چهارخانه قهوه‌ای خیلی نازکی داشت که همرنگ کفشش بود. رابرت بوی سیگار سبک و اودکلن سنگین می‌داد. وقتی نمی‌فهمید مرد آنطرف خط از چه حرف می‌زند من را نگاه می‌کرد و چشمهای آبی را در کاسه چشمش می‌چرخاند و این کار را خیلی بامزه انجام می‌داد. کنار چشمهایش چین‌های ریز میانسالی داشت و می‌دانستم تفریحش ساخت هواپیما است. ساخت هواپیما واقعی که هرکدامش شش سال وقتش را می‌گیرد و آخری را می‌خواهد هدیه بدهد به پسرش. رابرت پر بود از جزییات جذاب و دوست‌داشتنی که می‌شد بجای موی دماغش روی آنها تمرکز کنم ولی من نمی‌توانم. من حالا حالا لکه نمی‌بینم ولی گاهی بعد از دیدن اولین لکه زرد روی لباس مخاطبم عاجز می‌شوم که نگاهم را از لکه لباس بردارم. حتی اگر در چشمهایش هم نگاه کنم لکه راه می‌رود و می‌رسد به گوشه چشمم و تا وارد دایره دید من شد بزرگتر می شود. نمی‌دانم چرا یادم افتاد که مردی را که ترکیب همه زیبایهای عالم بود خیلی عذاب دادم چون نمی‌تواستم فکرم را از لکه‌ای که آزارم می‌داد بگیرم و بدهم به صدای بمش که می‌گفت دوستم دارد و به دستهایش وحتی گرمی دور از دسترس بغلش. از جایی به بعد انگار بجای دستهای خودش فقط به دست دور کمرش فکر می‌کردم، حتی با اینکه سرم را بالا گرفته بودم که اشکهایم نریزد، و دست دور کمرش را نگاه نکنم باز دست را می‌دیدم. آنروز هم همینطور شد، کم کم رابرت محو شد از تصویر و من از جایی به بعد من فقط یک دماغ می‌دیدم با سه تار مو که باد تکانشان می‌دهد. از جایی به بعد سکوت شد، رابرت و کفشها وچشمهای آبی و خاطرات هواپیما انگار مرده بودند و موها مانده بودند. آری ، رسم روزگار چنین است.

 

*So it goes – Slaughter House-Five – Kurt Vonnegut

پینوشت : پنج وبلاگ نامزد جایزه دویچه وله هستند. روش رای دادن برای انتخاب پرطرفدارترین وبلاگ یکجور شکنجه است که شاید می‌خواهد علاقه ما را به وبلاگ محک بزند. درهرحال عدالت نهفته در نهاد من – شیشکی حضار- حکم می‌کند که نگویم به چه کسی رای داد‌ه‌ام و می‌دهم، البته اگر تیتر این نوشته من را لو ندهد.

درهرحال من اشرف مخلوقاتم.

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : فروردین ۲۵م, ۱۳۹۳

هوا که گرم می‌شود اگر خوابم سبک باشد، صبحها با صدای پرنده‌های حیاط بیدار می‌شوم. من که نمی‌دانم کدام به کدام است ولی هربارکه از صدای چه‌چه و جیک‌جیک بلبل، گنجشک، سار، زاغ بی‌دم و یک چیزهای نارنجی سینه‌سرخی بیدار می‌شوم جای اینکه مثل زنان ناشتا ولی همچنان زیبای فیلمها پلک بزنم و با صورتی بشاش و سرشانه‌های برهنه زیر ملافه، به صبح سلامی دوباره کنم، با چشمهای یک باز یکی بسته و کله‌ای زیر بالش، اول فحش رکیک می‌دهم به هرجانوری که نمی‌گذارد من کارمند/مادر که درهرحال محکومم ساعت شش بیدار بشوم همین پنج ساعت را هم  با آرامش بخوابم. بالافاصله بعد از نفرین با خودم فکر می‌کنم این پرنده‌ها چه جوری زمستون نمردن آخه؟ این جک و جوجه‌های قدر کف دست چطور امسال که هوا آنقدر سرد شد که حتی رودخانه‌های عریض منتهی به نیاگارا هم یخ زدند، منقرض نشدند؟ به همین سادگی،  تا آخر بهار هرروز بعد از فحاشی، این سوال برایم ایجاد می‌شود و کم‌کم انقدر به گرما و زندگی بدون چکمه عادت می‌کنم که  کاملا یادم می‌رود زمستان جوجه‌کُشی هم بوده و اینها درآن زمستان نمرده‌اند و خب از آنجا به بعد دیگر از حضور گنجشکها و سینه‌سرخها تعجب نمی‌کنم.

امروز صبح سرم را از زیر بالش درآوردم و از دنده چپ بیدار شدم که نگاه کنم چند تا تله و چند متر تور برای خفه کردن این جماعت مزاحم لازم دارم که دارکوب را دیدم. صدای نوک به درخت کوبیدن دارکوب را قبلا شنیده بودم ولی چون همیشه جایی وسط جنگل بیدارم کرده‌ بود و حال نداشتم یا دلم نمی‌خواست از گرمای کیسه و خواب و نم و خنکی سحرگاه چادرم برای دیدنش بیرون بروم، خودش را هیچوقت ندیده بودم. دارکوب درخت حیاط از تصور من خیلی کوچکتر بود و از تصور همه ما دیوانه‌تر، از نظر من که کاملا مجنون. اطراف را نگاه می‌کرد بعد بی‌هیچ آماده باشی سرش را چندبار محکم و پشت سرهم می‌کوبید به درخت.کمی  استراحت می‌کرد و یک صدای جالبی از خودش در می‌آورد و دوباره شروع می‌کرد با همان فرکانس با سر و منقار به درخت کوبیدن. این حقیر یک واحد زیست‌شناسی یک ساله در دانشگاه تورنتو خوانده‌ که مهندس خالص از دنیا نرود. یک جایی در آن کلاس استاد پاپیون زده‌مان برای جمعیت هزارنفری –بدون اغراق-  کلاس – سالن اجتماعات – توضیح می‌داد که ارزش غذایی خوراک یک جاندار باید با روش بدست آوردنش تناسب داشته باشد. یعنی اگر گاو هم برای علف با کالری خیلی کم همانقدر بدود که یوزپلنگ برای گوشت با ارزش غذایی بالا می‌دود انوقت گاوهای لاغری خواهیم داشت. گاو گاو شده‌است چون باسن مبارک را تکان نمی‌دهد و همانجا که ایستاده می‌چرد بعد همانجا ولو می‌شود و نشخوار می‌کند و نیم متر آنطرفتر هم ذبح می‌شود. همین می‌شود که  برایم سوال ایجاد می‌شود این چهارتا کرم و حشره که قرار است شکار دارکوب بشوند چقدر مگر کالری و ارزش غذایی دارند که او بخاطرشان کله‌اش را اینطور دیوانه‌وار به درخت می‌کوبد. داد زدم نکن مجنون، نکن روانی، وسط کویر که نیستیم، این همه غذای خوب و دردسترس که روی زمین برایت ریخته، خب از همونها بخور که باقی می‌خورند، چی تو اون غذاست که داری خودت رو می‌کشی بخاطرش. سرش را نکوبید. ایستاد،  سر خوشرنگش را برگرداند و روبه آسمان داد زد. مصبتو شکر، ببین کی به کی میگه؟ دارکوب لاتی بود. با دارکوب دهن به دهن نشدم ، رفتم حاضر بشوم بروم سرکار و او هم دوباره شروع کرد به سرکوبیدن.

 پینوشت : اگر جز در کارتونی وودی-پکر دارکوب دیگری ندیده‌اید،این فیلم را نگاه کنید.

کسی از مشاور نپرسید کدام جهت؟ هشت آوریل را پادساعتگرد چرخیدم.

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : فروردین ۲۱م, ۱۳۹۳

داشت جای خالی حلقه‌اش را می‌مالید. کمی با خشونت، احتمالا امیدوار بود تا قبل از اینکه ما متوجه بشیم رنگدانه‌های تیره باقی انگشتش رسوخ کند به آن خط باریک سفید آفتاب نخورده. من جای خالی را ندیده بودم ولی انقدر با خشونت انگشتش را می‌مالید که دیدم. سعی کردم جای دیگری را نگاه کنم.اصل ۱: به ما مشاورها  یاد داده‌اند که فقط وقتی در مورد مشتری حرفی بزنیم یا متوجه نکته‌ای بشویم که آن نکته در راستای قوت مشتری باشد. جای خالی حلقه احتمالا نقطه قوت مرد نبود. تمام سه ساعت قبل مهندس برای من از داشته‌ها و دست‌آوردهایش حرف زده بود. از دو مدرک مهندسی و اقتصادش و ام.بی.ای اخیرش از بهترین دانشگاه انگلستان، از هزاران ماراتونی که دویده که برای ثبت نام برای هرکدامشان باید کلی دونده ماهری باشی، از آن همه قله که در تمام رشته‌کوه‌های مهم جهان فتح کرده و از سیستم مونیتورینگی جدیدی که در سایت تحقیقاتی بیمارستان پیاده کرده و انقدر اعتبار داشته که هیات مدیره بیمارستان میلیونها دلار بابت نظرش خرج کرده است. تمام چند ساعت قبل مرد از خودش حرف زده بود و من به‌به و چه‌چه کرده بودم. از خودش گفتن که خسته‌ شد، پرسید کجا مهندس شدی؟ گفتم ایران. گفت چی؟ گفتم مهندسی مواد. گفت همچین رشته‌ای نداریم از این رشته‌های از من درآوردی خاورمیانه است. گفتم داریم، اینجا با مهندسی مکانیک یا معدن یکی‌است. گفت احتمالا کل لیسانس تو می‌شود یک درس این بچه‌ها. لبخند دهان بسته‌ زدم. شاید راست می‌گفت و من حقیقتا سرسوزنی روی لیسانسم و ایران و دانشگاه قزوین تعصب ندارم ولی بخاطر لحنش و حال گند خودم می‌توانستم از بالای برج پرتش کنم پایین، ولی نکردم.اصل ۲: به ما مشاورها یاد داده‌اند که با یک کم تحقیر از کوره در نرویم. پرسید چندسالت است؟‌ گفتم ۳۵ ساله‌ام. یک نگاه هیز چشم ریزی کرد  و گفت خیلی هم خوب، می‌ترسیدم بچه‌تر باشی. چشمانش را ریز کرده بود و جمله‌اش جز تحقیر در زمینه تجارب کاری، تشویق جنسی هم داشت ولی من بازهم کرده را با کارد را روی نان مالیدم و لبخند هم نزدم.

دوباره انگشتش را مالید. بابک و مدیر منابع گاز طبیعی شرکت ما که ۶۰ ساله است و هنوز نصف ر ها را ق تلفظ می‌کند داشتند در مورد اینکه چقدر زندگی خصوصی وودی‌آلن به ما مربوط است/نیست بحث می‌کردند. دلم برای خودم و بابک می‌سوخت که سرمیز پیرمردهایی نشسته بودیم که یا از خودشان تعریف می‌کردند یا انگار که تازه قوای جنسی‌شان را کشف کرده باشند با شوق یک نوجوان ۱۳ ساله هرچیزی را سریع به پستان و تخم و کون مربوط می‌کردند. هرکارشان می‌کردیم و از هرچه حرف می‌زدیم این دوتا فقط دوست داشتند کل مشکلات اقتصادی، نبودن امنیت فضای مجازی، نبودن شرایط  خوب بازنشستگی و حتی کمبود ذخایر گاز طبیعی را از زاویه دید مشکلات صنعت پورن بررسی کنند. چطور؟  اینطور : بخاطر زمستان سخت سال قبل گازطبیعی گران شده، کارگردانها صحنه را گرم نمی کنند، بازیگران صنعت پورن با لباس روی صحنه ظاهر می‌شوند یا کونشان از سرما دون دون است، فیلم پورن بد کیفیت و کم مشتری می‌شود، مشتری‌ ترجیح می‌دهد جای خریدن، فیلم کون‌برهنگان در شال‌گردن را دانلود غیرمجاز کند و خب این بی‌پولی باعث می‌شود که زنهای این صنعت بی‌کار بشوند. ما دوتا تسلیم شده بودیم و سعی می‌کردیم خیلی گوش ندهیم چه می‌گویند. بابک عکس می‌گرفت و من عکسهایم را نگاه می‌کردم.

حواسم پرت بود. فکر همه جا بود جز سرمیز. از صبح موبایلم را هزارجا قایم کرده‌بودم که نگاهش نکنم، که نپرسم چه خبر و نشنوم که چه خبر. به چیزی گوش نمی‌کردم و داشتم یک عکس قدیمی از کافه کنار قبرستان را نگاه می‌کردم. خواستم جایی جز کافه را نگاه کنم و حواسم  نبود که نگاهم را از انگشتش بدزدم.خیره شدم به دست راستش که سعی می‌کرد خط سفید جای حلقه را در دست دیگرش سرخ کند. گفت درحال جدایی هستم. گفتم متاسفم. نمی‌خواستم بیشتر بشنوم ولی خودش گفت بعد از ۱۷ سال. زودتر تابستون بشه جای این حلقه تیره بشه که اگر رفتم بار یا دیسکو زنهای جوان نفهمند تازه جدا شدم. اصل ۳: مشاور باید از هرفرصتی برای به رخ کشیدن اطلاعاتش استفاده کند. گفتم مطالعاتی که روی هوا شده نشون می‌ده که تابستون امسال گرم خواهد بود حتما زود جاش می‌ره. گفت ۱۷سال خیلی زیاده. گفتم بله خب زیاده. گفت تازه ۵ سال هم دوست بودیم. بعد انگار نه انگار که از بهترین دانشگاه انگلستان ام.بی.ای گرفته، دستش را مثل مش‌قاسم بالا گرفت و به مدد انگشتهایش ۵ را به هفده اضافه کرد: هجده . نوزده.بیست. بیست و یک. بیست و دو. بعد از ۲۲ سال. قبول کن یادم رفته چطور باید دوباره با کسی ارتباط برقرار کنم. من هم یادم رفت که ما نباید از مشتری چیزی بیشتر آنچه خودش می‌گوید بدانیم، گفتم بچه هم دارید؟ گفت نه. گفتم پس روند جدایی آسانتر است. گفت نه، اصلا هم آسان نیست. نمی‌توانیم تقسیم کنیم. لیوانها. حتی در جداکردن لیوانها مشکل داریم. می‌دونی ما سفرزیاد رفتیم و هرکدام از این لیوانهای خاطره یک شهر است.یک سفر. نمی‌تونیم تقسیمشان کنیم. مدام سرشان دعواست. سرهمه چیز دعواست، سرگربه، سر ظرف غذای گربه قبلی که درحیاط خاکش کرده‌ایم. سرنگاتیو عکسها. تقسیم کردن زندگی مشترک خیلی سخت است. آنهم بعد از ۲۲ سال. چشمهای ریز مهندس هیز نبود، خیس بود. اصل ۴: مشاور نباید بگذارد مشتری در برابرش گریه کند. اصل ۵: مشاور ابدا نباید جلوی مشتری گریه کند. سرم را بالا گرفته بودم و سعی می‌کردم به هشتم آوریل فکر نکنم. اصل ۶: همیشه حق با مشتریست . با صدای بلند نگفتم ولی اینبار از ته دل قبول داشتم که حق با مهندس است، لیوانهای یک کابینت بعد از چندسال دیگر خیلی سخت از هم جدا می‌شوند و ملافه‌ها و روبالشی‌ها که معلوم نیست کدام به کدامند و کدام بوی چه کسی را می‌دهند. کمدهایی که لباسهای هردو نفر در آنها آویزان است. فیلمهای وودی آلن و پتوهای مبلهای جلوتلویزیون و دست‌های دور کمر. اصل ۶: مشکل مشتری همیشه در اولویت است. سعی کردم فکر نکنم ولی بغض کرده بودم. گفتم من باید بروم دستشویی .گفت ببخشید ناراحتت کردم. دماغم قرمز شده بود، رستوران در مرتفع‌ترین نقطه تورنتو می‌چرخید. دستشویی ولی نمی‌چرخید و جابه‌جا شده بود. تمام رستوران گردان مشتری‌های شرکت ما بودند. در خلاف جهت چرخش رستوران راه می‌رفتم و به باب و راب و جیمز و امیر و .. سلام می‌کردم. نفسم کمی سخت بالا می‌آمد. از پیشخدمت پرسیدم این بالا اکسیژن رقیق است؟ خندید. دلم می‌خواست فرار کنم و هیچوقت برنگردم سرمیز شام ولی باور کنید سخت‌ترین کار دنیا بعد از جداکردن لیوانها، دل کندن از برج کنار دریاچه‌ی است که بهترین چشم‌انداز دنیا را دارد و آرام دارد می‌چرخد. باخودت فکر می‌کنی، ابله نشو، تا آخرش بمان ببین تا کجا می‌چرخد. برگشتم سرمیز.بابک از دست حرفهای مردان میانسال خسته شده بود و داشت بین ساختمانهای شهر دنبال خانه‌اش می‌گشت. نگاهم کرد یکجوری که این دوتا تین‌ایجر را چرا سپردی دست من؟ معلوم نیست نوجوانهای ۵۰ و ۶۰ ساله درنبود من چه چیزهای را گوگل کرده بودند که بابک هنوز صورتش سرخ بود. مرد هنوز داشت انگشتش را می‌مالید. گفت از کجا باید شروع کنم برای پیدا کردن آدم بعدی. اصل ۷: مشاور برای تمام سوالهای مشتری جوابی دارد. گفتم از وبسایت، از بین اعضا تیم‌های که باهاشون مشق دویدن می‌کنی. گفت خیلی لاغرم؟ همه نگاهش کردیم و گفتیم نه خوبی. گفت مادرم می‌گوید خیلی لاغر شده‌ام. اصل ۸: مشتری هیچ‌وقت در موقعیتی  بدتر از موقعیت قبلش نیست. با اینکه هیچ‌کدام از ما سه‌تا قبلش را ندیده بودیم ولی گفتیم نه نشدی. رستوارن می‌چرخید و ما سه مشاور برای مشتریمان از روشهای سریع و کاربردی اتکینز برای  فراموش کردن و مووآن حرف می‌زدیم و هرسه می‌دانستیم هرچه می‌گوییم حتی در تئوری هم کار نمی‌کند. اصل ۹: مشاورباید به نیازها و خواسته‌های مشتری با دقت گوش بدهد و هیچوقت هیچ مشاوری نباید توقع داشته باشد کسی از او سوال کند تو چه می‌خواهی؟‌

اولین دنده چهار با دست چپ

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : فروردین ۱۷م, ۱۳۹۳

استاد برگزارکردن تعزیه‌های تک‌نفره را مرخص کردم برگرده شهرشون. دست از ثبت آخرین شب‌بخیر، آخرین بسته پستی  و آخرین … برنمی‌داشت. من آدم شمارش اولین‌ها هستم، اولین بوسه بین سیگار، اولین دست گرفتن ناخودآگاه موقع رد شدن از خیابان، اولین دوست دارم شنیدن و … حالا دوباره منم و خلق  و ثبت اولین‌ها.

دو سوم جبر، یک سوم اختیار

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : فروردین ۱۳م, ۱۳۹۳

سالهاست که یاد گرفته‌ام که اگر مشوش‌ام و ترسیده یا هر حال بد دیگری قبل از خواب چشمانم را ببندم و به او فکر کنم. خیلی سال است که یاد گرفته‌ام می‌شود رویا را مدیریت کرد و در دوری و سختی هم می‌شود با بزرگترین لبخند دنیا خوابید. مگر نه اینکه یک سوم عمرم را در خواب خواهم گذارند، برای همین اگر اوضاع بیداری در حالت مطلوب نباشد یا حتی همه چیز خوب باشد ولی جای کسی خالی باشد یا جای خودم جایی خالی باشد با تبحری خاص آنقدر قبل خواب به آن حالی که دوست دارم فکر می‌کنم که مطمئن بشوم آن یک سوم حداقل همان است که می‌خواهم. همانجا هستم که می‌خواهم. همینجاست که می‌خواهم.

بچه چند وقت بود که خواب بد می‌دید. خواب کسی که از پنجره حیاط پشتی از او عکس می‌گیرد. خواب کسی که زیر تختش خوابیده است. خواب جغدی که از بالای کتابخانه نگاهش می‌کند و از همه بدتر خواب اینکه می‌خواهد من را صدا کند و نمی‌تواند. کابوس ضرورتا بد نیست، نشانه رشد تخیل است، نشانه عبور از دوران هویچی و قلمبگی و ورود به دنیای باور پلیدی و باور حضور چیزی ماورای واقعیت ملموس ولی کماکان کابوس برای بچه‌ی که باید تنها بخوابد آزاردهنده است. یک هفته است قبل از خوابش می‌نشینم کنار تختش و می‌گویم بیا به قصه خوابت فکر کنیم و بعد برایش تعریف می‌کنم باید چه خوابی ببیند. یک شب خواب یک استخر بزرگ، پر از توپهای رنگی که دارد در آن شنا می‌کند. یک شب دیگر خواب پدربزرگش – پدر من – که باهم رفته‌اند پارک و صدتا قاصدک چیده و ایلیا باید همه را فوت کند. می‌دانم که وقتی پدرم اینکار را می‌کرد بچه از زور خنده یک قاصدک را هم نمی‌توانست فوت کند. وقتی می‌گویم پس امشب خواب بابا بهروز را ببین لبخند پهنی می‌زند. پشتش را می‌کند به من و زود می‌خوابد که برود پارک پردیسان. امشب گفتم خواب سگی را ببین که روزی خواهی داشت. خواب ببین که تو خوابی و لیست می‌زند و تو داد می‌زنی نکن فلافی، نکن. گوشه اتاق را نگاه کرد و گفت اونجا بخوابه خوبه؟ گفتم آره. گفت بهش می‌گم فلافی گو بک تو یور بد. بعد گوشه اتاق را نشان داد. جای فلافی دماغم را چسباندم به صورتش و پارس کردم. خندید، پشتش را کرد به من و با لبخندی پهن چشمانش را بست که خوابش ببرد و خواب فلافی را ببیند.

به پسرم مدیریت خواب یاد می‌دهم، الان با اتکا به قوه تخیل من و کمی بعدتر خودش. برایش طرح خام آنچه دوست دارد در هشت ساعت ببیند را رسم می‌کنم و می‌بینم که با لبخند می‌خوابد. یک هفته است که مرد عکاس و جغد ساکت جایشان را داده‌اند به توپ و پدربزرگ و سگش. مادرش اگر یک کار خوب بلد باشد رویا درست کردن است. در هفت روز گذشته هربار که لحاف را رویش کشیده‌ام نگاهم کرده و پرسیده آیدا خواب چی ببینم ؟ و من همیشه یک رویا عالی متفاوت برای او و رویایی مشابه شب قبل برای خودم دارم. خانه ساکت است، فلافی و پسر، آ و آ خوابیده‌اند.

از اسب نیافتادی که بوی تهوع‌آور اصلت یادت بره

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : فروردین ۶م, ۱۳۹۳

کل شرکت از اسب افتادیم. این را می‌شه از قهوه‌هامون فهمید. سال دوهزار دوازده رییس بهمون نارو زد. یعنی اون موقع نفهمیدیم که نارو خوردیم و فکر کردیم چه عالی و الان که این سطور را می‌نویسم می‌دانم که نارو خورده‌ایم. به فاصله چهارماه، نزدیک چهل درصد حقوقمون بهمون بهره‌وری داد. چهل درصد درآمد اضافه برای یک کارمند یعنی تغییر سطح اجتماعی ناگهانی و این تغییر به خوبی در تمام زوایای زندگی کارمندان شرکت محسوس بود. هرکسی در سطح خودش جهش کرد، مثل کک. آن همکارم که با همسرش و بچه‌اش خونه مادروپدرش زندگی می‌کرد رفت یک خونه خرید پشت شهربازی. آن یکی که آئودی دودر سوار می‌شد رفت یک رنجروور چهاردر با تودوزی چرم سرخ هم خرید که وقتی با خانمش می‌روند خرید هفتگی، کیسه‌ خرید‌هاشون جا بشه. من که از فروشگاه بِی کفش می‌خریدم و به نیویورک رفتن می‌گفتم سفرخارج، پام باز شد به دیودیز و الان کمتر از اروپا به نظرم کرج رفتنه. بدون هیچ هماهنگی همه شرکت شروع کردیم به قهوه استارباکس خوردن، آن هم نوشیدنیهای پیچیده «گرانده نو فوم نو فت هف سویتند لاکتوزفیری دیکف موکا ویت اکسترا کاپ – اند کیپ د چنج» این وسطها جان مساله وجود هورمون در غذاهای ارزان را هم مطرح کرد و ماها که دیگه از نظر درآمد خودمون را در طبقه دیگری می‌دیدیم همه شروع کردیم به ارگانیک خوردن. شما نمی‌دانید ولی وقتی طبقه آدم عوض می‌شه، فرد دیگر خودش را انسان مهمتری می‌دونه و حس می‌کنه بخاطر جامعه‌ای که بهش نیاز داره هم که شده باید طولانی‌تر عمر کنه. جهان به ما نیاز داشت و ما باید بیشتر عمر می‌کردیم. همه شرکت شروع کردند به ورزش کردن. زیراندازهای یوگا در رنگهای صورتی و بنفش و مردانه همه جای شرکت را گرفتند، راکت‌های تنیس و چوبهای گلف .درحدی سطحمون رفت بالا که همکارم که قبل از استخدام در شرکت ما در یک رستوران زنجیره‌ای کار می‌کرد می‌گفت جدی نمی‌دونم از چه زمانی وقتی از جلوی مک دونالد رد می‌شم عق می‌زنم، بوی مک‌دونالد تهوع آور است.همه تاییدش کردند، ظاهرا عق زدن از غذای وعده‌ای زیر پانزده‌ دلار هم همه‌گیر شده بود.

تا آخر ۲۰۱۳ همین بودیم. رویای چهل درصد پاداش در ته تونل اقتصاد ما انتظارمون می‌کشید. هنوز می‌شد برای کادو کریسمس شال‌ گردن هرمس کادو خرید و در لیوانهای سبز و سفید هات‌چاکلت نوشید و سالادهای صدگرمی چهاردلار فلان مغازه را با اشتها خورد. لهجه پاریسی من و شال‌گردن گوچی همکار رنجروور سوارم، و کنار گذاشته‌ شدن کاندوم‌ها و قرصها و تولید مثل همکار همسایه شهربازی نشان می‌داد ما هنوز فکر می‌کنیم که در طبقه دیگری زندگی می‌کنیم.
سال نو میلادی رییس یک شصتم حقوقمون بهمون پاداش داد و این شد که با یک حرکت رییس کل شرکت از اسب افتادند پایین. صدای زمین خوردن ماها شنیده می‌شد. تالاپ، تالاپ. من اولین کسی بودم که از اسب افتادگی را باور کردم و شروع کردم قهوه ارزون خریدن. گفتم استارباکس برام تپش قلب می‌آره واقعا هم می‌آورد ولی خب سال گذشته روم نمی‌شد با لیوان قهوه دوزاری که همه گداهای شهر توش پول جمع می‌کنند برم مغازه کفش فروشی محبوبم، مجبور بودم استارباکس بخورم. همکار رنجروور سوارم شروع کرد با مترو اومدن، گفت خیلی ناگهانی کیفیت هوای شهری براش مهمه. کمی بعد گفت که بیمه یکی از ماشین‌ها رو کنسل کرده چون ضرورتی هم نداشته. اونی که خونه‌ خریده بود پشت شهربازی وقتی موس کامپیوتر را تکون می داد ناله می‌کرد، علت را پرسیدم تعریف کرد که یک آخرهفته‌ای در دمای منفی بیست درجه نرده باید پله‌های دم در را تعمیر می‌کرده که خانم حامله‌اش یا بچه‌ خردسالش زمین نخورند و چون وسایل کافی نداشته خیلی تو هوای سرد معطل شده و مفاصل دستش درد می‌کند. گفتم چرا نگفتی یکی بیاد تعمیر کنه، گفت باورکن مساله پولش نبود، دلم می‌خواد سرم گرم بشه، نمی‌دونم چرا تازگی‌ها انقدر کار خانه را دوست دارم. آنهایی که لنز طبی یک روزه می‌گذاشتند شروع کردند به لنز هفته‌گی و ماهانه و سالانه گذاشتن. در دوماه همه برگشتیم سرجایی که یکسال قبل بودیم البته کماکان کمی غریبی می‌کنیم. همکارم گاهی زل می‌زند به سوییچ رنجروورش، من وقتی خودم در مغازه کفش به پای خودم امتحان می‌کنم، چشمانم را می‌بندم و پیرمردی را تجسم می‌کنم که مثل وزیر پدرشوهر سیندرلا کفش پایم می‌کرد و آه می‌کشم. شدیم مثل شازده‌ قاجاری‌های بعد از تقسیم اراضی. باور نداریم که شازدگی‌مان دیگر یک لقب است و کمی خاطره، شالگردنهای گوچی و کفشهای گران همه شروع کردند به پوسیدن، جواهرات آنچنانی به ارث رسیده از قمرالملوک‌جانمان شروع کرد به تار شدن. رنجروورهای دوران تمول‌ما دارند کنار پارکینگ‌ها خاک می‌خورند و معده‌هامون به غذای غیراورگانیک جواب نمی‌دن ولی مجبورند که بخورند. رسید‌های خرید از مغازه‌های گران را قاب کردیم و زدیم به دیوار و شروع کردیم خاطره گفتن از آن سال طلایی.

امروز نرسیدم برم ناهار، من و دو نفر دیگه در اتاق کنفرانس داشتیم مطالب جلسه فردا رو آماده می‌کردیم که همکارم که از بوی مک دونالد عق میزد با چند ظرف سیب‌زمینی مک‌دونالد اومد تو. بهمون تعارف کرد. اول همه گفتند نه مرسی. بعد یکی گفت من یکی برمی دارم و پشت سرش همه شروع کردند خوردن. همکار رنجرووری که پارسال استیک زیاد پخته شده را می‌گذاشت کنار و استیک دوم را سفارش می‌داد، هر پر سیب‌زمینی که می‌خورد صدا لذت جنسی از خودش درمی‌آورد. آه… آه… اممم. آه. همکار عق بزنم گفت کیفیت مک‌دونالدبهتر شده نه؟ من قبلا عق می‌زدم، الان به نظرم خوبه. همکار پشت شهربازیم گفت، من هم جایی خوندم که مک دونالد کیفیتیش خیلی پیشرفت کرده حتی بی‌هیچ نگرانی به بچه‌ها و حامله‌ها هم می‌شه داد. موقع گفتن این جمله سعی می‌کرد کیسه سس یک وعده‌ای را با دندان باز کنه. سس را ریخت کنار بشقاب و همه سیب زمینی ترکنان تاییدش کردند. یکی گفت کاش بیشتر خریده بودی. اون یکی گفت جدی بهتر شده، قبلا سیب زمینی نبود، مقوا بود، الان ببین چه عالی شده من اصلا حس بدی از خوردن این همه سیب زمینی ندارم. این شد که دربرابر چشمان من، ساعت سه امروز مورخ بیست و ششم مارس دوهزاروچهارده، همه از اسب‌افتادگان شماره ۳۰ خیابان شاه غربی، برگشتند به اصلشان.

اگر باقی را بفهمد تمام اتوبانهای شهرش را پیاده گز خواهد کرد.

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : فروردین ۳م, ۱۳۹۳

به مادرم هرچیزی را می‌شود گفت. هرچیزی را هم که فکر کنم نمی‌شود احتمالا خودم توانایی باصدای بلند در موردش حرف زدن را ندارم. همیشه آن لحظه‌ی آرام است که تو منتظری بنا بر دستورالعمل مادران جهان از کوره دربرود. خط قرمزهایش حتی از تصور من هم خیلی آنطرفتر است در این حد که گاهی فکر می‌کنم ندارد. انقدر خط قرمز ندارد که همه این سالها با اینهمه یورتمه‌ای که به هرطرف رفته‌ام فقط یکبار خط قرمزش را رد کرده‌ام و دقیقا جایی رد کردم که فکر نمی کردم اصلا برایش مهم باشد.حرفم که تمام شد، انقدر عصبانی شد که وسط اتوبان نیایش، نرسیده به سئول گفت بزن کنار من پیاده می‌شم. قبلش فقط از من پرسیده بود حالا که الف یک دوست دختر تازه هم دارد و اینجور که من حس کرده‌ام این مساله دارد ناراحتت می‌کند می‌خواهی چکار کنی؟ گفتم صبر می‌کنم تا یکی از مارا انتخاب کند. گفت نمی‌تونم تحملت کنم، لطفا نگه دار. مثل فیلمهای سینمایی زدم کنار و پیاده شد.مادرم در آینه ماشین من کوچک و کوچکتر شد و رفت. از دستم عصبانی بود چون معتقد بود دارم غرورم را عمدی زیر پا می‌گذارم. خط قرمز مادرم تحقیر نشدن من بود و این یکی از آخرین چیزهایی بود که فکر می‌کردم بتواند اینهمه عصبانیش کند. ظاهرا برایش مهم نیست من چه غلطی می‌کنم ولی خیلی برایش مهم است که هرکاری می‌کنم در راستای تقویت خودم بکنم، نه در راستای تحقیر و آنقدر اغراق شده پایمال نشدن غرور من برایش مهم است که از ماشینم پیاده می‌شود چون نمی‌تواند کسی که مرا تحقیر کرده تحمل کند و آن دفعه دست برقضا تحقیر کننده هم خود من بودم.
به مادرم گفتم من عاشق آن شهرم اگر بتوانم سالی هزاربار می‌روم. گفت چطور قهوه و غذا سفارش می‌دهی وقتی زبانشان را بلد نیستی؟ گفتم با ایما و اشاره یا گاهی از کسی یا همراهی می‌خواهم که برایم سالاد بدون گوشت یا تخته نون و پنیر سفارش بدهد. گفت یعنی وابسته کامل، درست مثل یک بی‌سواد. گفتم تقریبا. باخنده گفتم سفارش دادن که خوب است، اعداد را تا ده بلدم و قیمت را هم اگر شفاهی بگویند، پول را هم می‌گیرم کف دستم تا هرچقدر که شده را از کف دستم بردارند. گفت بازهم می‌خواهی بروی؟ گفتم خیلی. من عاشق آن شهرم. فقط دلم می‌خواهد آنجا بروم. همین شد که الان روی میزم پراست از کتابهای آموزش زبان و سی‌دی و مخلفات که از ایران برایم فرستاده. فکر کنم دوباره خیلی منقلب شده از اینکه حس کرده من در سفارش دادن نان و پنیرم دچار وابستگی شده‌ام و از نظر او خودتحقیرکنان حداکثر دوازده بار به صندلی روبرویی گفته‌ام کدام این سالادها گوشت ندارد؟

و اگر باقی را بفهمد تمام اتوبانهای شهرش را پیاده گز خواهد کرد.

وقتی حداقل یک نقشت را خوب بازی کرده باشی

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : اسفند ۲۹م, ۱۳۹۲

من امروز آدم گهی بودم، خیلی گه. دلم می‌خواست اینجا نباشم، شاید چون دلم می‌خواست پیش خانواده باشم، پیش آیدین. از بیرون معلوم نبود ولی آنها که انقدر نزدیکند که درونم را دیدند متاسفانه فهمیدند چقدر ننر و لوس هستم. من از خودم و مکانم راضی نبودم ولی امروز روز بچه‌ بود. روز عید مال بچه‌ باید باشه کلا. با اینکه کار داشتم از صبح خانه بودیم. باهم صبحانه خوردیم من درحال صبحانه خوردم با تورنتو-هایدرو دعوا کردم. باهم رفتیم حمام و آب بازی کردیم .بهش یاد دادم چطور زیر دوش با دهنش فواره درست کند. من با حوله جواب ایمیل رییسم را دادم. باهم مو خشک کردیم. لباس سفید پوشیدیم و من تا دوازده و پنجاه دقیقه کار کردم و با هم تحویل کردیم.چهل دلار پول نو از لای کتاب بهش عیدی دادم و از اینکه دوتا پول دارد خیلی بالا و پایین پرید. لباس پلوخوری برتن، رفتیم با پول عیدیش برای خودش لگو خرید، رفتیم شرکت من و یک ساعتی که من باید کاری را تمام می کردم را او لگو بازی کرد. کنار میزم ایستاده بود و هربار که می‌پرسیدم کمک نمی‌خوای، می‌گفت نه تو کمک نمی‌خوای؟

بعد از کار باهم رفتیم غذا خوردیم. من آبجو و پسرک پیتزا. بین آبجو خوردن مدام نوشتم چقدر دلم می خواست آنجا بودم و وقتی موبایل را زمین گذاشتم بی‌اینکه ببیند اشکم را پاک کردم. برای اینکه حس نکند چه معاشر خسته‌ کننده‌ای هستم، چند قصه در مورد گوز ناخواسته تعریف کردم و خیلی خندید. حتی از زور خنده یکبار کوبید روی میز.بعد پیاده رفتیم عید دیدنی. با اینکه سرم گرم بود و کفشم پاشنه‌دار و دستم پراز کیسه لگو وقتی گفت مسابقه بدهیم، گفتم بدهیم و شروع کردیم دویدن. اینبار عمدا کند ندویدم که ببرد، ولی برد. حرف زدن با نگار و شادان با غر و گاهی با رغبت با لگوهایش برایش جرثقیل درست کردم. دوبارهم رشته کلام از دست آدم ننری که امروز بودم دررفت و مادر گهی شدم ولی زود خودم را جمع کردم. برگشتی رفتیم کتابهایی که مادرم برای جفتمان فرستاده بود را گرفتیم. کتابها بوی خانه را می‌دادند. ساعت هشت در قطار کنار هم نشسته بودیم. دستش را انداخته بود دور گردنم ومن که خیلی پایین رفته بودم که همقدش باشم، برایش قصه من و بابام می‌خواندم. یک جای داستان بابای قصه کلی سنگ جمع کرده بود برای پسرش که صبح که می‌خواهد سنگ پرت کند در آب سنگ کم نیاورد. گفتم می‌بینی چه بابای خوبی داره، گفت آره مثل تو.

عید شد.

زنی که نمی‌دانست خطوط موازی فقط در بی‌نهایت به یکدیگر می‌رسند

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : اسفند ۲۶م, ۱۳۹۲

زن گفت در دنیای موازی من جای دیگری زندگی می‌کنم. در شهر دیگری. در خانه دیگری. با مرد دیگری.کار دیگری دارم. در دنیای موازی خانه‌ام کوچک است و قدیمی، ماشین ندارم و دو چتر دسته کوتاه و دسته بلند دارم. دوستان دیگری دارم. آدمهای دیگری را آخر هفته‌ها می‌بینم و برای بچه‌های دیگری کتاب کادو می‌خرم. در دنیایی موازی مرد همیشه دیرتر از من به خانه برمی‌گردد، خسته‌تر . در دنیایی موازی مرد که می‌رسد شام حاضر است و مرد دستپختم را دوست دارد.  زن گفت در دنیای موازی اینجا، جایی با زمانی متفاوت،هوایی متفاوت و صدای خودرو امداد متفاوت پشت پنجره من موقع شام همه اتفاقات خنده‌دار آنروز مسیر کار را برای مرد تعریف می‌کنم و او با دهان بسته می‌خندد. در دنیایی موازی هردو بعد از شام چیزی می‌خوانیم و شراب می‌نوشیم و چیزی می‌بینیم. در دنیای موازی بارها و بارها سرم را روی پای مرد جابه‌جا می‌کنم تا جای راحت سرم را پیدا کنم و احتمالا آخرین حرفی که می‌شنوم بجای صدای کش آمدن دیوار، شب بخیر عزیزم مرد است.

زن گفت البته در همین دنیا هم من  هرشب با مرد تلاقی می‌کنم. هرشب او بی‌آنکه بداند زنی که از همه مردان جهان دیرتر می‌خوابد وقتی خواب است می‌خزد توی توی تختش و دست مرد را می‌کشد رویش . هرشب تکیه می‌کند به مرد و سعی می‌کند نفس کشیدنش را با آهنگ نفس کشیدنش هماهنگ کند.زن گفت هرشب وقتی می‌خوابم می‌گویم شب بخیر عزیزم ولی شب بخیر عزیزم من در آسمان می‌ماند و او چندساعت بعد آنرا خواهد شنید. وقتی بیدار می‌شود بی‌آنکه بداند دیشب زنی از دنیایی موازی که او حتی از بودنش خبر ندارد تا صبح سرش را به پشت او چسبانده و بین گرمای بازدم خودش و تجسمی از گرمای تن او خوابیده است.

به زن گفتم شراب دوم را هم می‌خوری. گفت نه  باید بروم مرد منتظرم است. گفتم تو واقعا  اینطور فکر می‌کنی؟

TTC= Toronto Torture Commission

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : اسفند ۲۴م, ۱۳۹۲

 

world-subways

شهر تورنتو یکی از خنده‌دارترین سیستم‌های مترو زیر زمینی را دارد. طبعا همه متروهای جهان را از نزدیک ندیده‌ام ولی درقیاس باهمین چند شهری که دیده‌ام چیز خیلی خنده داری است. تورنتو شهر بزرگیست و از نظر جمعیت چهارمین شهر بزرگ آمریکایی شمالی‌است و به سبک لوس‌آنجلس هم نه آنقدر هوای خوبی دارد که بشود گفت به درک که مترویش انقدر بد است می‌پریم پشت بنزمان و نه آنقدر اتوبان ۱۲ بانده عریض دارد. یعنی منطق حکم می‌کند که شهر در زیر زمین حرکت کند. وضع جوری است که  برای خنده عکس نقشه مترو تورنتو را می‌زنند کنار عکس قطارزیرزمینی پاریس و نیویورک و این خودش می‌شود یکجور کاریکاتور و همه می خندیم. مشکل فقط این نیست که کلا سه تا خط دارد که یکیشان از هم از یک ناکجا می‌رود به یک ناکجای دیگرکه فکر کنم کلی فکر کرده‌اند کجا خط مترو بکشیم که آدم زیاد نباشد اذیت بشویمَ محل عبورمرور نباشد که ترافیک بشود در طول احداث تونل، خانه وساختمان زیاد در آن منظقه نباشد که به فاضلاب و سیم نخوریم آن زیر و نتیجه شده خطی که برهوت را به آی.کی.آ وصل می‌کند و این خط  که من بارها شاهد تارعنکبوت بستن در ورودی ایستگاه بزاریِن‌ش بوده‌ام هم مشکل من نیست. مشکل اصلی روش مدیریت این سه  لاخ – واحد شمارش تار مو-  قطار است.

همه جای دنیا فیلم می‌گیرند از قطار زیر زمینی با دورتند پخشش می کنند و این می‌شود تعریف جهان مدرن درگیر سرعت و … از مترو تورنتو می‌شود فیلم گرفت با دور تند پخش کرد و این بشود تصویر زندگی مانکها در تبت. قطار همه دنیا مظهر دینامیک است مال ما استاتیک. دیروز مسیری که پیاده‌ش یک ساعت طول می‌کشد را با مترو ظرف ۵۰ دقیقه رفتم. این رکورد خیلی جالبی است و جدی هیچ وسیله نقیله دست ساز بشر نمی‌تواند این رکورد را بشکندَ مگر دوچرخه ثابت. همیشه همه‌چیز با یک اتفاق کوچک شروع می‌شود. مثلا می گویند «‌در ایستگاه دیویس ویل بعلت بارندگی سیستم برقی قطار دچار مشکل شده» اینکه تورنتو مهد نزولات جوی – ای بری زیر گل نزولات جوی – است آدم را بفکر می‌برد که مگه اون موقع که این قطار را می‌کشیدید اینجا ریاض بوده که سیستمش عایق بندی نشده و الان برف/بارون سیستم را از کار می‌اندازد ولی خب اصلا وارد این مقوله نمی‌شویم چون بنده سوادش را ندارم و مهندسان لابد خواهند گفت هیچم اینطور نیست. چیزی می‌بارد و چیزی از کار می‌افتد و قطارها کند می‌شوند. یکی در بلندگو مدام تکرار می کند بخاطر مشکل تکنیکی خط یک یانگ کمی کندتر از معمول حرکت خواهند کرد. تلاش برای برگرداندن اوضاع به حالت عادی ادامه دارد. اوضاع ولی هیچوقت عادی نخواهد شد. انقدر تلاش طول می‌کشد که مسافران بدنفسِ قندپایین صبحگاهی دانه دانه غش خواهند کرد. از اینجا به بعد رباتی که تازه استخدام شرکت مترو شده است با صدای رباتیش می‌گوید «قطارخط یک  یانگ  در ایستگاه لارنس بعلت مشکل یکی از مسافران متوقف شده است. تلاش برای برگرداندن اوضاع به حالت عادی ادامه دارد. بابت تاخیر از شما معذرت می‌خواهیم» . غش مسافران گیرکرده در بازدم و بادشکم همشهریانشان ایستگاه به ایستگاه می‌رود. هرقطاری یک غشی می‌دهد و ربات مدام از ما معذرت می‌خواهد. تاچند ماه پیش یک آدم واقعی پیام عذرخواهی را می خواند ولی  انقدر تعداد معذرتهایی که باید در طول دوساعت می‌خواست زیاد بود که بعلت تحلیل عزت نفس بستری شد در تیمارستان. مرد معذرت‌خواه تی.تی.سی ته صدایش شرمنده بود ولی خب ربات ذره‌ای شرمنده نیست که ما بیست دقیقه است که خسته سرپا ایستاده‌ایم. ربات به تخم استیلش است که ما گیرکرده‌ایم زیر زمین و نه راه پس داریم و نه راه پیش. فرق دیگر مرد معذرت خواه و ربات این است که مرد نمی‌گفت خط یک یانگ. یانگ فقط یک خط دارد. مترو هم که کلا سه خط دارد. مرد می‌دانست که در خط سه که کسی نیست. خط دو هم اگر دارد راه می‌رود لابد آدمهای تویش می‌دانند که از آنها کسی معذرت نمی‌خواهد. خط دیگری هم که نداریم. ربات ولی چنان می‌گوید خط یک که غریبه‌ها فکر می‌کنند تعداد خطها به بینهایت میل می‌کند. من از مرد خوش اخلاق باجه ایستگا سنت کلر پرسیدم «دیوید این خط یک خط یک گفتن چیه موضوعش؟ » گفت تا سال ۲۰۵۴ قرار است کلی خط به مترو اضافه شود و خوب نمی‌خواهند آن موقع دوباره صدای ربات را ضبط کنند. به زانو درآمدم از این همه آینده نگری.

همه محاسن سه خط بالا به کنار، قطار زیرزمینی تورنتو هرجا که زیر زمین باشد آنتن دهی موبایل ندارد. یعنی اگر گیر کرده باشید در سیاهی بی‌نهایت بین لارنس تا یورک میلز و بچه در مهدکودک داشته باشید هیچ راهی نیست که تماس بگیرید و بگویید مادر بچه در خط یک گیر کرده است.خودش که عاجز است ولی  تلاش برای عادی کردن اوضاع ادامه دارد. یکجور خوبی قطعی از جهان. قطع و عاجزو تسلیم. فقط باید میله را بگیری و صبر کنی. فکر نمی کنم هیچ موسسه و مسلک اسپیرچوالی اعضایش را به این خوبی تعلیم داده باشد که مترو تورنتو مارا تعلیم داده. ما صبر، خودداری، درونگرایی و عجز و تسلیم  را روزی ۵۰ دقیقه عملا  تجربه می‌کنیم. همیشه وقتی درباز می‌شود یا رییسی منتظرمان است یا بچه‌ای، هیچوقت فرصت نمی‌شود بایستیم و به قطار سنگ بزنیم. همدیگر را هل می‌دهیم و می‌دویم.

پ.ن.میدانم متن بالا برای کسانی که تورنتو زندگی نمی‌کنند معنی ندارد ولی چون تورنتو بهترین شهر کانادا در زمینه حمل و نقل عمومی شده فکر کردم حتما باید چیزی از بهترین سیستم بنویسم.

http://www.blogto.com/city/2014/03/toronto_ranked_best_in_canada_for_public_transit_really/

 

کاش قبل از اینکه دندانهایم عاریه شود، موج مکزیکی بزنم.

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : اسفند ۱۹م, ۱۳۹۲

یک آشنا خانوادگی داشتیم که هرچندوقت یکبار به همه یادآوری می‌کرد که «شما برای ایجاد رابطه  و نفس ازدواج، ازدواج کرده‌اید، من برای سکس بی‌خطر و همیشه مهیا آنطرف تخت». جوری بادقت هم توضیح می‌داد که دیرگیرترین آدم جمع هم بالاخره متوجه می‌شد که مهندس فلانی اگر می‌توانست از سکس بگذرد  یا اسبابش را ببرد، می‌رفت غاری چیزی گوشه عزلت اختیار می‌کرد. همسرش هم البته خیلی ذوق می‌کرد از این جمله و همیشه جوری می‌خندید که آدم حس می‌کرد او هم برای سکس مهیا آنطرف دیگر تخت ازدواج کرده است.

حکایت مهندس و ازدواج، حکایت من است و ورزش. من ذاتا ورزشکار نیستم ولی ورزیده شدن را خیلی دوست دارم. با اینکه همه عمر یک ورزشی کرده‌ام ولی  فرق من با ورزشکاران واقعی این است که اگر روزی دستگاهی اختراع شود که من را که روی مبل لم داده‌ام و قهوه می‌خورم بورزاند احتمالا چهارگوشه ورزشگاه رو می‌بوسم و همان روی مبل فرم دلخواهم را می‌گیرم. فکر کنید دارید قهوه می‌خورید دستگاه بگه دست رو بده بالا می‌خوام لاو-هندلت رو سفت کنم. یک کم غر بزنی و یکوری شی و مجله ازدواج آنجلینا و برد ورق بزنی و دستگاه عضلاتت را بدون مزاحم تو شدن ورزش بدهد.  از تجسم همچین دستگاهی کیف می‌کنم ولی احتمالا ورزشکاران واقعی هردستگاهی که اختراع شود  خود ورزششان می‌آید. دلشان رقابت و بازی می‌خواهد. من به ورزش مثل قهوه صبحم، معتادم، اگر سرروز معین ورزش نکنم حس می‌کنم مریض و خیلی بزرگ شده‌ام. بیماری و اضافه وزن بعد یک جلسه ورزش نکردن صرفا تلقین است، احتمالا من هم مثل مهندس از کل ورزش، فقط توی شلوار یک سایز پاییتر جاشدنش را دوست دارم.

دیروز دوست ورزشکار و ورزش دوستم که از هر فرصتی استفاده می‌کند برود روی سرش بالانس بزند یا برای تعطیلاتی که من هرثانیه‌اش را فقط حاضرم در کافه‌ یا باری در شهری غریب بنشینم و رهگذر نگاه کنم، می‌رود نپال و یک هفته ازقله بالا می‌رود، برایم تعریف کرد که دراین چندسال زندگی ورزشکاری‌اش یکبار زانویش در اسکی پیچ خورده چون داشته با نوع خاصی از اسنو بورد با سرعت زیاد می‌آمده پایین. خودش حالش خوب بود و داشت با هیجان درد زانویش را توضیح می‌داد که نه جمع جمع می‌شده نه بازبار و من که زانویم از تجسم زانویش درد گرفته بود تمام مدت فکر می‌کردم آخه چرا؟ چرا آدم باید بخاطر ورزش جایی از بدنش درد بگیرد. مگه زندگی  چند روز است که آدم ناخنش را بلند نکند که از صخره بالا برود یا  کلی لباس بپوشد برود سر قله سربخورد. تمام این تفکرات نشان می‌دهد گول ظاهر سه روز در هفته ورزش بکن خودم را نباید بخورم من ذاتا ورزشکار نیستم و از عالم ورزش به همین سطح باید بسنده کنم.

ورزشکار نبودنم به درک، من مخاطب ورزش هم نیستم. خیلیها را می‌شناسم که اصلا ورزشکار نیستند، روزی هم دوپاکت سیگار می‌کشند ولی مدام فوتبال نگاه می‌کنند. آنها هم یکجور از جنس مهندس آشناخانوادگی من‌اند که ازدواج را برای از سوراخ کلید دید زدنش دوست دارند. کیف می‌کنند بازیکن‌های توی زمین جونشون دربیاید و اینها اینور سیگار پشت سیگار، آبجو پشت آبجو، چیپس رو چیپس نگاهشان کنند. خیلی به زندگی آنها غبطه نمی‌خوردم تا یکجایی می‌خواندم آدمهایی که ورزش را برای دیدن دوست دارند کمتر سکته می‌کنند و کمتر از غیرطرفداران تیمهای ورزشی در معرض ابتلا به افسردگی هستند. طرفدار یک تیم ورزشی بودن مدام استرس و لذت القا می کند و این به بالانس روحی طرفدار روی مبل کمک می‌کند. آدم طرفدار انگار با برد و باخت خو می‌گیرد و هیچ بردی یا باختی برایش نهایت نیست. (جان من جمله قبل را برندارید بنویسید زیرعکسم که دست زیر چونه زدم، قاطی جملات بزرگان همخوان کنید. جک بود. ) قرارنبود طرفدار تیمی باشم ولی وقتی پای سلامتی وسط است من نباید عقب بمانم. رفتم دوباره جستجو کردم برای یکی که تابه حال طرفدار هیچ چیزی نبوده و روی هیچ چیزی هم تعصب ندارد بهترین شروع برای طرفدار شدن چیست. نوشت فوتبال و این شد که من در تاریخ هفتم آوریل ۲۰۱۳ یک طرفدار فوتبال شدم. نمی‌‌شد فقط طرفدار تیم ملی بشوم چون کم بازی می‌کنند و سلامتی من به خطر می‌افتاد برای همین یک تیم باشگاهی هم پیدا کردم که طرفدارش بشوم. درمورد تیمم مطالعه کردم. حتی رفتم ته و توی روابطشان را هم درآوردم و چندتا خوش استیلشان را در اینستاگرام فالو هم می‌کنم. برای اینکه بفهمم تیمم کی دارد موفق می‌شود و باید شاد باشم و کی بکوبم روی میز و فاک فاک کنم، اصول اولیه فوتبال را هم خواندم.روم نمی‌شد از کسی بپرسم ولی هرجور بود فهمیدم پنالتی با آفساید فرق دارد و هر تیم داخل زمین فقط یک دروازه بان دارد. ضمنا شما می‌دانستید وسط بازی جای تیمها روی زمین عوض می‌شود؟‌خیلی جالب است نه؟ من یک طرفدار زاده شده از شبکه‌های اجتماهی هستم پس صفحه تیمم را در فیس بوک لایک زدم و در یوتیوب کلی گلهای تاریخی تیمم را نگاه کردم. از تابستان که مطالعاتم را شروع کرده‌ام وجای کافه بعضا بار انگلیسی می‌روم که فوتبال ببینم پیشرفتم عالی بوده. همین که می‌دانم تمام بازی‌های مساوی جهان به پنالتی نمی‌کشد خیلی پیشرفت است. درهرحال دو ماه پیش متوجه شدم که  از نظر تئوری آنقدر ردیفم که بفهمم این گلی که زده شده به نفع ماست یا به ضرر ما و خب حالا اجازه دارم که بیایم وسط زمین تماشگر بودن.

باور کنید ویلون یاد گرفتن سر ۶۰ سالگی احتمالا راحتتر از در سن بالا طرفدار یک تیم فوتبال شدن است. بازیهای تیم ملی کشورهای درست حسابی معمولا با سروصدا اعلام می‌شوند ولی برای اینکه من راه بیافتم لازم است بازی‌های باشگاهی – نه فقط تیم خودم که کلی تیم دیگر -را هم ببینم. هیچ جا درست نمی‌نویسید کی کدام تیم با کدام تیم بازی دارد. تیمی که طرفدارش هستم را خودم می‌روم هرروز نگاه می‌کنم کی بازی دارد ولی باقی چی‌؟ یکجور انگار آدمها از کودکی می‌دانند که از یک جایی بفهمند بازی کجاست. یک شب کلی بابک را سوال پیچ کردم که بفهمم از کجا می‌فهمد جام باشگهای آلمان یا انگلیس کی، شروع می‌شود و کی با کی درچه زمان  بازی دارد. یکجور نگاهم می‌کرد انگار نمی‌دانست این دانش لدنی را چگونه باید برای من توضیح بدهد.شما نمی‌دانید ولی این فوتبال دوستها یکجوری همیشه می‌دانند کی تلویزیون را روشن کنند بازی ببیند. گفت خب سرچ کن. چیو سرچ کنم؟‌هزارتا تیمه. همش رو که نمی‌تونم سرچ کنم. حتما یک راه بهتری هم هست. امروز یک کار جدید به ذهنم رسید، رفتم کلی اکانت توییتر پیدا کردم که وظیفه‌شان این است توییت کنند «کی با کی بازی داره» یا «فوتبال شروع شد» . مدام خبرت می‌کنند.

فکر کنم طرفداری که از طرفداری فقط گردش خونش را دوست دارد دیگر آماده است که شروع کند به فوتبال دیدن.چیپسم را آوردم و دیدم هشت مارس آرسنال و اورتون بازی داشتند. این آخرین بازی بود که در اکانت کی فوتبال داره درموردش توییت شده بود و بعدش دیگر سکوت بود. نشسته‌ام زل زده‌ام به اکانت «فوتبال کی‌ شروع می‌شه» تا یک چیزی توییت کنند. بازی آخر خیلی وقت است که تمام شده‌است، دیدی طرفدار تازه‌کار به فوتبال هم دیر رسید.مهم نیست. بالاخره که توییت خواهند کرد. تازه طرفدار انقدر صبر خواهد کرد تا نوبت بازی دیدنش بشود.

از اون دفتر قدیمی

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : اسفند ۱۴م, ۱۳۹۲
فضای رویاهام و کابوس‌هام رو نمی‌تونم از هم تشخیص بدم. درهردوش در یک کافه روبروی اون پله‌ها نشستم. بیرون داره بارون می‌آد. دستام یخ کرده و قبلم تند می‌زنه.
تو رویاهام آخر خواب از پله‌ها بالا می‌آد و بغلم می‌کنه. تو کابوسهام شب می‌شه و از پله‌ها بالا نمی‌آد .

من به اقتصاد باختم

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : اسفند ۱۳م, ۱۳۹۲

همیشه موقع انجام کار به توانایی‌هام فکر می‌کنم. سعی می‌کنم حساب کنم با توانایی‌هایی که دارم چطور می‌تونم این کار را انجام بدهم. آدم جلو رفتن که باشی همیشه باید رو نقاط قوتت حساب کنی ولی یکروز هم می‌شه که برای انجام کاری هیچ نقطه قوتی نداری و ضعف تمامی و دست برقضا به گا هم رفتی و دیگه حتی نمی‌تونی انجامش هم ندی.یک روزهای مثل الان که می‌شینم تو کافه. زل می‌زنم به کتابی که دارم نمی‌خونم و فکر می‌کنم برای انجام اینکار با نقاط ضعفم چه کنم، با عجز‌هام، ناتوانمندی‌هام. کم پیش اومده بود در پروژه‌ای ناتوانمندی‌هام از توانایی‌هام بیشتر باشه. انگار  بود و نبودم در تمام کردن ماراتن باشه و درکمال ناباوری نه دست دارم و نه پا. به خط پایان رسیدنم فقط وقتی میسر می‌شه که این کسی که رو دوشش نشستم بدوه تا برسیم. فقط زبان و کلمه دارم. مدام التماسش می‌کنم که زمینم نگذاره و می‌بینم که داره خسته می‌شه، منم خب بیام پایین که نمی‌تونم بدوم. سالی یکبار انقدر از خودم متنفرم، از خودم که اینجور پراز عیب و ضعیفه.  دلم می‌خواد خط پایان رو ول کنم. بیام پایین و بخزم تا کنار زمین. به درک که همه از کنارم با سرعت باد خواهند دوید. من زل بزنم به ابرها و خلاص از حس رقابت یکطرفه  با دونده‌هایی که حتی از بودن رقیبی  به نام من خبر ندارند و فکر کنم یک حلزون با باقی زندگیش چیکار می‌تونه بکنه.