نمایشگاه کتاب LA Times

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : فروردین ۲۵م, ۱۳۹۴

10463991_10153204810362790_2489140068303967859_n

 

این شنبه، هجدهم آوریل از ساعت یک تا چهار مهمان غرفه بنیاد فرهنگ در نمایشگاه سالانه کتاب ال.ای.تایمز LA Times خواهم بود. کتابهای شهرباریک و دکتربرایان از دودکش بالا می‌رود هردو برای فروش در غرفه خواهند بود و طبیعتا خودم هم خیلی خوشحال می‌شوم بین یک تا چهار اگر آن دور و بر بودید همدیگر را ببینیم.

 

آدرس :
USC
University Park Campus, Los Angeles, California 90089

لینک فیس‌بوک
https://www.facebook.com/events/420504121444073/

 

در اعماق استخر شهرداری آب سیاه است.

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : فروردین ۲۳م, ۱۳۹۴

مرید ماتیو شده، ماتیو هفت سالشه و در کلاس شنا دو ترم ازش بالاتره. ماتیو معتقده که استخر را در طول و عرض و عمق مثل کف دستش می‌شناسه و عینک شناش براش خوش‌شانسی می‌آره. وقتی منتظر شروع کلاسیم درحالی که کلاه حوله سرخ پرنده عصبانیش رو تا بالای ابروهاش روی سرش کشیده با دهن باز به خاطرات ماتیو از عمیق گوش می‌ده. ماتیو به اندازه همه خاطرات یک ماهیگیر پیر ایرلندی از دریا و ناآرامیهاش و به اندازه چهل ترم از آب و ماجرهاش خاطره داره. حتی گاهی بچه‌ پنج ساله را قابل این حجم خاطره نمی‌دونه و کله‌اش را بالا می‌گیره و با من حرف می‌زنه. اونجاست که حس می‌کنم مریدش داره دست و پا می‌زنه تا دوباره در شان مرادش بشه. تمام قبل و بعد کلاس شنا را در مورد تئوری‌های شنا و رموز رازآلود استخرهای عمیق سوال می‌کنه. سوالهایی که هیچکدام جواب درستی ندارند چون پایه و اساسشون اطلاعات غلط ماتیو از قسمت عمیق استخر شهرداری‌ است. می‌گه ماتیو گفت اون پایین،دیگه آب آبی نیست، سیاهه. می‌َ‌گم نه فقط در اقیانوس اونهم جاهای خیلی خیلی عمیق آب سیاه می‌شه اینجا عمقی نداره. می‌گه تو رفتی؟ می‌گم نه ولی کنارش نوشته عمق سه و نیم متر. سه نیم متر عمقی نیست که آب سیاه شه. می‌گه ماتیو رفته و می‌گه سیاهه. هرنوع ایرادی به پیامبرش را انکار می‌کنه. ماتیو معتقده که جزو معجزاتش اینه که زیر آب صدای روی آب رو می‌شنوه. بهش گفته می‌دونی من تنها کسی هستم که این قابلیت را دارم؟ حتی با اینکه خودش یکبارهم سرش را زیر آب نکرده که ببینه اصلا اون زیر سکوت می‌شه یا نه و اگر می‌شه خودش هم شاید صاحب این کرامت باشه که زیر آب صدای بیرون را بشنوه چشم بسته باورش کرده. برای جیسون و جوئل  باقی دوستانش توضیح داده که ماتیو، یک کلاس دومی که شناش عالیه و همه عمق‌های زیاد را درنوردیده تنها کسی است در کل جهان که زیر آب گوشاش کار می‌کنه. وقتی کنارشون ایستادم به نظرم ماتیو یک جاعل نیم وجبی مو قرمزه که گاهی دلم می‌خواد گوشش رو بگیرم ولی مجبورم حرف نزنم چون حس می‌کنم نقش من فقط یک همراهه تا معلم شنا برسه. ماتیو می‌گه فقط اونهایی می‌تونن بیان کلاس سه که یک شناگر واقعی باشن، کلاس سه شنا خیلی سخته خیلی سخت. ترس و تحسین را در چشمهای گرد مرید پنج ساله‌اش می‌بینم. حتی سرش را بالا نمی‌آره که چشم در چشم بشیم و من بتونم با پشت پلک نازک کردن بهش بفهمونم که بابا این داره چرت می‌گه، اینجوریام نیست. اون تصمیمش را گرفته، ماتیو پیامبر شناست. اونه که همه چی‌ رو می‌دونه و یک عینک شنای جادوییی و قابلیت شنیدن در آبهای سیاه زیر سه متر را داره.

جایگاه همراهان یک ایوان مسلط به استخره. از اون بالا همه چیز را می‌بینی. دیروز من مراد و مرید را در یک قاب داشتم. ماتیو داشت یاد می‌گرفت که کرال پشت بره. یک تخته شنای ابری سرخابی به شکل لاک پشت را بغل کرده کرده بود و به پشت خوابیده بود روی آب و پا می‌زد. وضعش از اون بالا اسفناک بود. مدام آب می‌خورد. زیر عینکش آب رفته بود و ابدا روی خط شنا نمی‌کرد. هرلحظه یک زاویه جدید می‌گرفت. مریدش اونطرف داشت ستاره شدن روی آب را یاد می‌گرفت. دست و پاش باز بود و سقف را نگاه می‌کرد. معلوم بود حالش خیلی خوبه. آب آروم بالا پایینش می‌برد. دلم می‌خواست می‌تونست پرواز کنه و بیاد بشینه کنار من و ببینه آنطرف پیامبرش داره دست و پا می‌زنه. کج می‌ره، داره آبی رو می‌خوره و سرفه می‌کنه اون روش راحت دراز کشیده ولی شدنی نبود.

بعد کلاس ماتیو بهش گفت من امروز سخت‌ترین شنای جهان را یاد گرفتم و عالی بودم. این گفت “من فقط بلدم ستاره بشم” و اون خندید و گفت هاان ستاره. اون اصلا شنا نیست. به ماتیو گفتم شنایی که یاد گرفتی سخت‌ترین شنا نبود، سخت‌تر هم داریم ضمنا همه از ستاره شدن شروع می‌کنند و این هم عالی ستاره شد. به هرحال شروع شنا همینه و شش ماه دیگه این هم مثل تو شنا یاد خواهد گرفت. هیچکدام نگاهم نکردند، هر دو از شنیدن حقیقت غمگین شدن، سرهای خیسشون را بیشتر فرو کردن تو حوله و حس کردم که فرعون استخر شدم.

میم مثل ملینه + عکس

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : فروردین ۲۰م, ۱۳۹۴

2015_0409_06555800

 

 

نوشته عکس‌دار خیلی کم دارم ولی اینبار دلم خواست یادم بمونه که امروز تولد چهل سالگی دوست خیلی عزیزیست. شاید سه ما پیش که چهارنفر روی مبلهای قهوه‌ای بدرنگ اتاق همراهان بین خودمون جعبه دستمال کاغذی را پاسکاری می‌کردیم و نفر وسط روی تخت بعد مرفین چندم کماکان با درد خوابیده بود اگر یکی بهم می‌گفت روز تولدش همه ما پنج نفر در این عکس قراره باهم شام بریم بیرون فکر می‌کردم داره امید الکی بهم میده . همون روزها بود که توییت کردم آتئیست‌ها هم گاهی دلشان معجزه می‌خواهد. فکر کنم معجزه خودش را کوبید به صورت آتئیست.

اعداد و تولد و سن و همه اینها بهانه است ولی امروز که این عکس را افرا برام فرستاد برای بار صدم یادم افتاد “خانواده یعنی همین” یعنی همین ارزشی که تک تک آدمهای این عکس دارند. شبهایی که باهم نخوابیدیم و اونجایی که ایستادیم پشت گریه هم. نوبتی گریه کردیم. هروقت یکی گریه میکرد زود سه تای دیگه ساکت میشدن که گریه کن گریه کن. انگار اونا باید نگهبانی بدن یکی گریه کنه.

تبریک تولد و سالگرد و اینا در وبلاگ خیلی کار پنیری حساب می‌شه ولی ملینه زیبا ولی تو فرق داری. تو خداداد، الله‌وردی و معجزه امسال برای منی. تولدت اینبار یکجور دوبرابری مبارک. امیدوارم در صد و شانزده سالگی عین عکس را ویلچر به ویلچر کنار هم در کازابلانکا بگیریم و باز تو منتظر باشی عکس تموم شه بری برقصی، نگار “مادرشوهرپسند” باشه، شادان با دایموند ریآنا رو به آسمون ذکر بخونه، من چتری داشته باشم و افرا تنها کسی باشه که برای عکاس و عکاسی احترام لازم رو قائل باشه.

ماچ و عشق و مخلفات

آیدا

پ.ن. عکس از عکس افرا پورداد، خود عکس سام جوانروح

صورت زخمی

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : فروردین ۱۹م, ۱۳۹۴

حالا که گفتی اینجا رو نمی‌خونی باید بگم که حس می‌کنم یک حفره بی‌جرم درونم باز شده که همه چیز رو داره می‌کشه در خودش. یکجور تهی شدم که حس می‌کنم خودم دست به خوردن خودم زدم.

ایلیا که زمین می‌خورد دکترش میگفت غصه نخور جای زخم بچه‌ها نمی‌مونه و من عادت کردم به غصه نخوردن تا اون زخم رو دماغش که باز فکر کردم اینم میره ولی موند. روی دماغش یک خط کمرنگ داره حالا که من روزی هزاربار می‌بینمش و هربار هم برای رد زخمش غصه می‌خورم هم برای غصه‌ای که روزی که زخم شد نخوردم چون فکر می‌کردم اینم می‌ره.

الان هم مدام می‌گم این هم خوب می‌شه، این حفره هم پر می‌شه ولی فقط خودمم که می‌دونم این زخم خوب نمی‌شه. دیگه منم و یک زخم بزرگ روی صورت. زخمی که باید براش غصه خورد.

 

پ.ن. چه عجیب امروز هشت آوریل است، پارسال هم هشت آوریل بود و من هم در یک هشتم آوریل گویا می‌میرم.

اگر گراهام بل نبود من هم مرده بودم.

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : فروردین ۶م, ۱۳۹۴

مادرم در همدردی با زنی از فامیل که دختر جوانش به تازگی مرده است گفت “بمیرم براش، دیگه تلفن را برداره به کی زنگ بزنه؟”

من بمیرم برات مادرِ من که همه تجسم و توقعت از رابطه مادر و دختری شده تماس تلفنی.

همه اسبهایی که به سیرک زنگ می‌زنند، حرف می‌زنند.

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : اسفند ۲۱م, ۱۳۹۳

این شامپو که به سرم می‌زنم شامپو لوکسی نیست ولی اینجور که برایم تعریف کرده‌اند یک شامپو معمولی هم نیست. همه خواصش رو نی قبل از اینکه برای دوره یکساله کار برود سانفرانسیکو و آنجا عاشق تی مرد کافه دار مغازه بغلی بشود و دیگر به تورنتو برنگردد، بهم گفت. گفت که این شامپو را یک ایتالیایی موشناس در ناف ایتالیا به مقدار خیلی محدود و به سختی و با گیاهان خودرو درست میکند. البته من بعدها محتویات شامپو را از روی برچسبش ترجمه کردم و همه گیاهانش همانی بود که عطاری کاظم گیاهی میدان چه‌کنم گونی گونی به زن عموهایم می‌فروخت منهای گل سرشور تکاب. درصدد انکار کامل خواص شامپو نیستم و مطمئنم لابد یک خاصیتی داره ولی در عمل شامپوی من نه بو دارد و نه کف می‌کند. یعنی فاقد هر دو صفتی است که برای شامپو ضروری می‌دانستم. بطری شامپو خمره‌ای و بدون طراحی چشم‌نواز و رنگش هم قهوه‌ای بدرنگ است. غلیظ انقدر قهوه‌ای و انقدر بدرنگ که حتی با اینکه هربار بعد حمام چند دقیقه وقت ثانیه‌ای سی سنتم را صرف تمیز کردن گوشم می‌کنم باز گاهی مثل مجیدآفای جوبگرد ظروفچی در اعماق گوشم کسی یک رد قهوه‌ای کشف می‌کند و با خنده می‌گوید این چیه تو گوشت؟  هرچقدر بدرنگ ولی همین رنگش خیلی گول زننده است برای من. من  و امثال من را در این چندسال اخیر تربیت کرده‌اند که هرچیزی که در کاغذ کاهی بسته بندی شده باشد سالم است، هرشوینده‌ای که بدرنگ و بدبو باشد کمتر مواد شیمیایی دارد و اگر کمپانی تولید داروی اعدام هم هم لوگویش سبز با عکس شبدرباشد یعنی دارد به کره زمین کمک می‌کند. همین است که جذب این رنگ قهوه‌ای شدم که نمی‌دانم منشائش قهوه است یا تری یدید پتاسیم.

 

شامپو قهوه‌ای را فقط یک مغازه می‌فروخت. همان سال قبل سفر کاری و دل بستنِ نی به تی محل عرضه شامپو در تورنتو را جستجو کردم و فقط همان یک مغازه را نشان داد. دلم قرص شد که مرد ایتالیایی زیبا فقط همین چند شیشه را در سال تولید می‌کند و من چه ویژه‌ام، وای. مغازه در محله اعیانی تورنتوست. محله‌ای که اعیان‌ها از آنجا خرید می‌کنند، محله فروش چیزهای ویژه. لباسهای که فروشندگانشان مدام مدعی می‌شوند کلا سه تا از لباسشان تولید شده و رستورانهایی که پیش‌خدمتهایشان لهجه مردمان کشوری که غذایشان را می‌فروشند را به تقلید می‌کنند، بونژورنو سینیوره، بون ژوق مادمازل. فقط به تقلید لهجه هم بسنده نمی‌کنند گارسون پیتزا فروش کنار زازا معلوم نیست چرا فکر می‌کند که ایتالیا مهد هیزی است و موقعی که صندلی را برای سینیوریتا عقب می‌کشد یک سوت ناشیانه هیز برای زیبایی زن می‌کشد و توقع دارد اینجور مزه سس پاستایش ایتالیایی‌تر به نظربیاید. خانم پیشخدمت رستوران فرانسوی که چتری‌های شکل چتری‌های سابق من دارد با من تندخویی می‌کند و هرچقدر من قسم بخورم که بابا من رو اینجوری نبین من در عمل یک پام و کل دلم  پاریس است و جز مهربانی از ایشان چیزی ندیده‌ام و این رفتار تو پاقیسی نمی‌کند و صرفا تبدیل به یک بی‌شعور با پیشبند سیاه می‌شوی باز یک متلک سنگینی بار من می‌کند یا وسط حرفم می‌گذارد می‌رود چون بار اول گوش نکرده‌ام ببینم سالاد روز میگو ندارد یا دارد. با تمام این هیزی‌ها و بدخلقی‌ها همین محله جز معدود جاهاییست که برای چندساعت به من اشرافیتی را تلقین می‌کند که خودم فکر می‌کنم هیچوقت کمبود یا ضرورتش را احساس نکرده‌ام ولی گاهی دلم می‌خواهد مثل تئاترهای تلویزیونی ایران ادایش را دربیارم ولی احتمالا جایی کمبودش را دارم و مثل همه نیازهایی که از انکارشان احساس ویژه بودن می‌کنم این یکی را هم انکار می‌کنم.

 

به هرحال شامپو بهانه‌ای شده که هر دوماه یکبار یک روز آفتابی را انتخاب کنم، صبحش با مایع رقیق شده قهوه‌ای بطری قبل که آب مخلوطش کرده‌ام که هرچه به دیواره‌اش چسبیده را هم مصرف کرده‌ باشم دوش بگیرم. لباس مرتب بپوشم، کفشهای پاپیون دارم را که تنها پل ارتباطی من از پله آخر طبقه متوسط به پله اول طبقه اشرافی است را پا کنم و بروم شامپو بخرم. شامپو خریدن من در این سه سال که رفتن نی با تی می‌گذرد به یک منسک تبدیل شده. صبح ساعت یازده ایستگاه موزه پیاده می‌شوم. جوری راه می‌روم که انگار کت خز برتن دارم ولی خب از دید ناظر بیرونی پادشاه لخت است. حوالی ساعت دوازده وارد مغازه می‌شوم در حالی که تمام راه به لطیفه‌ای که به مارک فروشنده طبقه اول خواهم گفت فکر کرده ام. لطیفه را یک جوری می‌گویم که همه اشراف زادگانی که توقع دارند فروشنده‌ها در سپاس از خرید گرانشان به لطیفه‌هایشان بخندند می‌گویند. خشک، انگلیسی، مودب ولی با طنزی قوی که تمام شب قبل و کل راه در خورش لطیفه‌ام پخته و جا افتاده. مارک با صدای بلند و سری که عقب می‌دهد می‌خندند و من هیچوقت نخواهم فهمید که واقعا از نظر مارک  بامزه‌ام یا مارک بدون اینکه بفهمد چه گفته‌ام در ازای تشکر از خریدم خندیده‌است. همانطور که ملکه هیچوقت نخواهد فهمید باکینگهامی‌ها واقعن دوستش دارند یا صرفا بخاطر ملکه بودنش به او محبت می‌کنند. مارک شامپو را در کیسه کاهی کاغذی قشنگی می‌گذارد که قرار است تا خانه پرچمی باشد در دست من به نشانه وقعی که من به محیط زیست می‌نهم. از اینجا به بعد یک دستم کیسه و دست دیگرم کمی بالا آمده و خم شده از ناحیه مچ به سمت جلو راه می‌روم. دست بالا آمده و خم شده دسته کیفم به آرنجش آویزان است و انگشتهایم جایی نزدیک چانه‌ام به جلو اشاره می‌کنند. فکر کنم این حالت را از کندی‌ها یاد گرفته باشم. همه خیابان را راه می‌روم و معمولا جوری ویترین مغازه‌ها را نگاه می‌کنم که انگار صرفا امروز رو “ویندو شاپینگ ” من است. تصویر خودم را با آن کیسه کاهی و حالت دستم دوست دارم. روزهای خرید شامپو از نظر خودم  یکجور اصیلی زیبا می‌شوم، مثل اسب.  ساعت دوازده در کافه‌ای مادمازل خطاب می‌شوم و  یک کاسه سوپ با باگت و شراب سفید می‌خورم درحالیکه با لبخندی که کم و زیاد نمی‌شود به افقی خیره ام که خودم هم نمی‌دانم کجاست. در انتهای خیابان سوار مترو می‌شوم و برمی‌خورم به آدمهایی که از مراکز خرید بزرگ یا همان مال برمی‌گردند و از حراجها و شانسهای بزرگی که در خرید امروزشان آورده‌اند برای هم حرف می‌زنند. بوی همبرگر یا ادویه تایلندی می‌دهند. من هم شنبه‌هایی که شامپویم تمام نشده معمولا یک کیسه از یکی از همین زنجیره‌هایی غیر ویژه در دست دارم و خوشحالم که پلیور سیاه صد و سی دلاری را خریده‌ام سی و نه دلار. ولی شنبه‌های شامپو فرق دارم با کیسه خیلی کوچکم می‌نشینم روبروی آدمها و به نظام سرمایه‌داری لبخند می‌زنم تا برسم خانه و دوباره دوماه سرم را یک روز درمیان بشورم تا روز آفتابی شامپو خریدنم برسد. بدون در نظر گرفتن زمان  وصرفا با محاسبه هزینه ناهار هر شامپوی نزدیک هفتاد تا صد دلار برایم تمام می‌شود. حقیقت این است که اگرهمه محتویات شامپو را خودم بخرم، هم بزنم، هفته‌ای یک بار با تخم‌مرغ بمالم به سرم و باقی هفته شامپو داو سه دلاری به کله‌ام بزنم احتمالا نتیجه با یک دهم هزینه همین است ولی نمی‌کنم چون به تجسم تصویر خودم از دید عابران وقتی شراب می‌نوشم و یک کیسه کاهی کوچک در صندلی حصیری فرانسوی‌طور کنارم جا خوش کرده معتاد شده‌ام. دوست دارم گاهی هم من را این شکلی ببیند حالا شده به بهانه شامپو.

امروز که رفتم راه بروم دیدم مغازه بغل، مغازه معمولی بغل شرکت از همین شامپوها آورده. یک طبقه شامپو چیده بود جوری که از بیرون می‌شد دید. مغازه کاملا معمولیست. یک سالن آرایش که صبحها خانمهای مسنی که به سرشان روسری پلاستیکی شفاف بسته‌اند می‌روند تا موهای سفید و خوش حالتشان  را سشوار بکشند تا برای شام ساعت چهاری که قرار است بروند آراسته باشند. عصرها هم زنانی شکل من فقط با موی بور روی صندلی‌ها می‌نشینند که تا موهایشان را آن هایلایت معروف آمریکای شمالی بکنند که همه‌شان شکل هم است و نمی‌دانم که خودشان این را می‌دانند یا نه. همه چیز آرایشگاه معمولی‌ است و همین آرایشگاه معمولی با سه پلاک فاصله از شرکت من شامپو را می‌فروشد. دیگر هیچ دلیلی ندارم که هر دوماه یکبار خودم را مهمان کنم به خرید، لطیفه گفتن برای مارک، راه رفتن با حالت دست اشرافی، نوشیدن شراب و خیره‌گی به افق با لبخند، همه به بهانه شامپو مخصوص. دوباره انگار سر خوردم در معمولی بودنی که از یک جایی به بعد دیگر اشرافیتش هم از فرط تکرار و تکثیر خودش معمولی است. مثل یک میلیون کیف شانل زنجیری که مدتهات  برشانه همه ااست، حتی بیشتر از کیفهای مارک کوچ ولی خودشان نمی‌دانند و فکر می‌کنند در اقلیتند  ولی من از بیرون می‌بینم که از قضا دارند اکثریت می‌شوند

 

تصویر من هم در آن رستوران، نشسته رو به خیابان، خیره به لاله‌ها، با یک گیلاس شراب و متفکر باید همینقدر تکراری و معمولی باشد و خودم فکر می‌کنم آه چه ویژه، آه چه قشنگ.

مکان : خارج زمان : بعد از غروب

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : اسفند ۷م, ۱۳۹۳

 

 

مکان خارجی_001

 

 

نمی‌دانم جز سواحل شرقی آمریکایی شمالی تقریبا از استان کبک کانادا تا مرز کارولینای شمالی آمریکا جای دیگری در جهان وجود دارد که ساکنینش با این ولع تابستانها به خیابان بریزند. به محض اینکه درجه حرارت هوا از هجده درجه بالاتر برود سقف انگار روی سرهمه ما سنگینی می‌کند. زمستان شهرهای بین کبک و ویرجینیا  باید حداقل ۳۰ درجه اختلاف دما داشته باشند ولی تابستانهایشان نه در کمیت که در کیفیت شبیه یکدیگراند. رفتار مردم این کناره در تابستان خیلی بهم شبیه است هرکاری را که بشود خارج از خانه انجام داد را به هر بدبختی شده، خارج از خانه انجام می‌دهند. چای می‌ریزیم می‌نشینیم روی پله‌های دم در. کتاب در چمن روبروی کتابخانه می‌خوانیم. بی‌هدف راه می‌رویم. تولد بچه‌هایمان را در پارک می‌گیریم. صبحانه، ناهار و شام را بیرون در تراسهای بی سایه‌بان رستورانها زیر حمله مرغان دریایی دله می‌خوریم. روی اجاق غذا درست نمی‌کنیم و هرچه را می‌خواهیم بپزیم را حتما روی منقل کباب می‌کنیم که بهانه داشته باشیم بیشتر در تراس بمانیم. الکی ازدواج می‌کنیم که دلیلی بشود طاق بزنیم وسط باغ ملی و یک روز دیگر را در خانه نگذرانیم، عزیزانی را که فوریه مرده‌اند و با بهانه «منتظریم اقوام از شهرهای دیگر برسند» چهار ماه در سردخانه نگه داشته‌ایم در یک روز گرم و آفتابی کم ابر دفن می‌کنیم و از همه مهمتر پرده می‌زنیم در میادین و پارکها و فیلم، فوتبال و هرچه را که بشود روی پرده نگاه کرده، را زیر آسمان نگاه می‌کنیم.

پرده را زده بودند جلو در ورودی گیلمن هال، دانشجوها زیرانداز و سبد خوراکی آورده بودند برای دیدن فیلم، من اولین بار بود که فیلم روی چمن می‌دیدم و نمی‌دانستم که صندلی درکار نیست. لباسم سفید بود کتم را انداختم روی چمن و نشستم روی کتم. تنها بودم و نزده بودم بیرون تا مثل دیگران از زیر سقف بودن فرار کنم، من نه فقط از سقف و نه فقط در تابستان که از چهار دیوار دورم تمام سال متنفر بودم.  بعد از غروب نمایش فیلم شروع شد و من  برای اولین بار «پیش از غروب» را روی چمن‌ها نمدار بعد از غروب دیدم.

جسی: … من سنم بالاتر رفته و مشکلاتم هم عمیقتر شده، اما خب الان برای تحمل کردنشون مجهزترم.

سلین : خب چه مشکلاتی داری؟

جسی لبخند زد، تکیه داد به صندلی  و گفت : الان؟ الان هیچ مشکلی ندارم، باور می‌کنی هیچ؟ من الان خیلی خوشحالم که اینجام.

سلین: من هم.

سینمای روی چمن  کیفیت  سینمای روی صندلی را ندارد، آدمها و جیرجیرکها آنقدر که برای دیدن یک فیلم سرتاسر دیالوگ لازم است سکوت را رعایت نمی‌کنند و چون تاریکی مطلق نیست شیطنت هم زیاد می‌کنند، حرف می‌زنند، پفک بهم پرت می‌کنند و گاهی حشره‌ای روی دست یا موی کسی می‌نشیند و از گوشه‌ای صدای جیغی خفه می‌آید و بعد هم خنده. قوانین سینمای مسقف در سینمای بی‌سقف خیلی کاربرد ندارند وقتی وسط فیلم هلی‌کوپتر پلیس بالیتمور با نورافکنهای بزرگش رد می‌شود و انقدر همه جا را روشن می‌کند که تصویر روی پرده محو می‌شود. درست شنیدن دیالوگها گاهی سخت بود و برای من که آنشب هنوز «قبل از طلوع»  را هم ندیده بودم حدس زدن داستان هم دشوار. نمی‌دانستم مرد و زن فیلم بار اول چرا از هم جدا شده‌اند، چرا آدرسی از هم نداشته‌اند. سردم شده بود، کتم را که زیرم انداخته بودم تنم کردم. هنوز یادم هست که مثل خواندن یک کتاب خوب زمان و مکانم را گم کرده بودم و یادم رفته بود که چرا آنشب از خانه بیرون زده‌ام. انقدر حس می‌کردم که من هم کنار سن با سلین و جسی قدم می‌زنم که گرمم می‌شد  فقط نگرانی از لک شدن لباس سفیدم روی چمن نمدار بود که مدام من را به واقعیت دلگیر بالتیمور برمی‌گرداند.

ــ هی، عزیزم؛ پروازت  را از دست می‌دی.

ــ می‌دونم.

فیلم همین‌جا تمام شد، همه آدمهای سرخوش لم داده بودند روی زیراندازه‌هایشان و به موسیقی پایانی فیلم گوش می‌کردند. معلوم بود چه آنهایی که فیلم را در سینما دیده بودند چه آنهایی که ندیده بودند خیالشان راحت است. جسی مانده بود و آنها می‌دانستند که عشقی دیگر در سینما به سرانجام رسیده است.  فقط من بودم که از جایم پریدم که لباسم لک‌تر از آنچه شده بود نشود و فکر کنم فقط من بودم که فکر کردم کارگردان ماندن جسی را آنطور که باید نشان نداد چون کسی از پروازش جا نمی‌ماند مخصوصا کسی که بچه‌ای آنطرف پرواز منتظرش است.  فیلم بعدی اکران شد و دیدم حق با آنهایی بود که روی چمن دراز کشیده بودند دانشجویان نوزده، بیست ساله سینما را بهتر از من می‌شناختند و من زندگی را بهتر آنها.زندگی سالها بعد، در تابستانی گرم، زیر آفتاب پاریس، کنار سن در کافه‌ای من را به یک جسی تبدیل کرد. با دستی که هنوز از جوهرخودنویسی که کتابها را با آن امضا کرده بودم آبی بود، فنجان قهوه‌ام را روی میز گذاشتم، تکیه دادم به صندلی، لبخند زدم و گفتم من در این لحظه هیچ مشکلی ندارم ولی خب جوانهای سینمای تابستانی آنشب گیلمن حال نمی‌داستند که فرق زندگی با سینما این است که من هیچوقت پروازم را از دست ندادم.

 

×چاپ شده در مجله بیست و چهار – با اجازه مجله اینجا هم منتشر شد.

و این خورشید نیمه‌کاره پشت کوه، جان من است که بالا می‌آید*

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : اسفند ۱م, ۱۳۹۳

باران این شهر را دوست دارم. روزهای بارانی که حس نمی‌کنم به هوای مطلوب بدهکارم و یک قدم هم راه نمی‌روم و بعضا ساعتها صرفا زل می‌زنم به درخت را خیلی دوست دارم. اینبار بغض بیماری تو را هم سوغات آورده‌ام ولی اشکال ندارد. چیزی خوبی در این سفرهای مدام و یک شکل از حالت توریستی خارج شده است که به من اجازه می‌دهد خودم باشم. بخندم، بغض کنم و یا حتی مثل دیشب گریه. ابدا به اینکه دو روز آمده‌ام سفر پس باید خوشحال و مدام در حال لذت بردن باشم فکر نمی‌کنم. راستی واگویه تازه من با خودم “دو روز بیشتر نمانده است”. حس می‌کنم اگر دو روز مانده باشد از تمام فصلهای این درخت عکس دارم که یک یکروزش را زل بزنم به درخت و فکر کنم می‌شد زندگی کرد و درخت را ندید. دفعه قبل از ایلیا که کنار درخت ایستاده بود هم عکس گرفتم. مجموعه عکسهایم از درخت روبروی کافه مسیو کم و کسری ندارد. اگر دو روز از زندگی مانده باشد من یکروزش را می‌توانم با چشمان بسته به این فکر کنم که شهری داشته‌ام از آن خود و درختی که فقط من می‌دانم کجاست، کنار قبرستان. برای یک روز دیگر فعلا برنامه‌ای ندارم.

 

  • علی مسعودی‌نیا – من البته از وصف الحال مصور ارغوان کش رفتمش.

از تن کندن چلچله‌های پانصد دلاری

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : بهمن ۲۸م, ۱۳۹۳

100

ده سال است که از اول ماه دی شهر تورنتو مرا تنگ می‌شود. تنگ شدن یک استعاره شاعرانه از دلتنگی و یا ترس از سرما نیست. خیلی فیزیکی شهر مرا تنگ می‌شود و تمامش هم تقصیر کاپشنهای حجیم و غیر استانداردی است که سرماترس‌ها تن می‌کنند. کاپشنهایی بلند که بین پوسته و آسترشان حداقل سه متکا پر غاز یا قو فرو کرده‌اند و یک سوم پوست یک راکون را هم به دور کلاهش دوخته‌اند. وسایل نقلیه عمومی، مغازه‌ها و حتی پیاده‌روهای شهری که تابستانهای مردم با یک لا پیراهن یا تیشرت در آن تردد می‌کردند ناگهان جا کم می‌آورد. تمام واگن مترو می‌شود اشخاصی به هیبت کیسه بوکس‌های حاوی پر. حجیم بودن تنها مشکل این کاپشن‌ها نیست. گاهی در قطار صبح زود پرها بخاطر رطوبت هوا یا باران بوی مرغداری را می‌دهند و عصرها موقع برگشت کاپشن گرم و نرم و مناسب منفی سی درجه‌‌شان نقش لحاف در سونا را بازی می‌کند و مسافران در حال کندی‌کراش بازی کردن شروع می‌کنند به عرق کردن. از اواسط دی ماه تنها کار من این است که خودم را جا بدهم در صندلی‌های بین دو پربرتن. جای نشستن کافه‌ها نصف می‌شود چون هر آدمی هم حجم خودش و حتی بیشتر کاپشن از تنش جدا می‌کند و یک صندلی کامل را می‌دهد به کاپشنش. کاپشن‌های پربلند با رنگهای تکراری‌ و دلگیرشان صندلی‌ها، چرخ‌های خرید، چوب‌رختی‌ها و همه فضاهایی که قبلا برای ابعاد یک انسان متوسط طراحی شده بوده را تنگ می‌کنند و همین می‌شود که شهر برای زندگی من تنگ می‌شود.

مهم نیست چند زمستان آمده و رفته، همیشه از دیدن اولین کاپشن پر برتن کسی گریه‌ام می‌گیرد. زمستان در تورنتو یک فصل نیست یک تهدید است. آدمها از اول سپتامبر در سکوت همدیگر را نگاه می‌کنند و گاهی زیر لب می‌گویند “داره می‌آد”. عده‌ای مثل غریقی که نمی‌خواهد باور کند دارد فرو می‌رود به نشانه‌های تابستان آویزان می‌شوند تا زمستان نیاید. لباسهای خنک می‌پوشند یا در تراس رستورانها می‌نشینند. از سرعتشان در بلع یا سیخ ایستادن موهای دستشان می‌فهمی که سردشان است ولی فکر می‌کنند اگر تسلیم بشوند زمستان می‌رسد. مهم نیست متعلق به کدام دسته باشی چون اولین کاپشن پر لحافی مثل اولین برگ زرد همیشه زودتر از وقتی که انتظارش را داری  بر تن کسی دیده می‌شود. همیشه جایی سر یانگ و اگلینتون که منتظر سبز شدن چراغ ایستاده‌ای در آن دست خیابان مردی را می‌بینی که با دمپایی لاانگشتی از خیابان عبور می‌کند و از سمت مقابلش زنی پیچیده در کاپشنی بلند و قهوه‌ای به او نزدیک می‌شود. این آدمها را اگر جدا جدا ببینی متوجه وخامت جریان نمی‌شوی ولی وقتی هر دو را در یک کادر داری همان حسی را داری که دکتر برنار ریو  همان شب در کریدور خانه، درحالی که دنبال کلیدش می‌گشت داشت. همان لحظه که موش بزرگی را دید که با رفتار بی‌قرار از ته کریدور بیرون آمد و در برابر دکتر مرد. طاعون آمده است دکتر ریو، زمستان اینجاست آیدا.

من کاپشن پر بلند زمستانی ندارم. من حتی کاپشن کوتاه پر زمستانی هم ندارم. دقیق که فکر می‌کنم دمپایی ابری تابستانی هم ندارم. از دید دیگران من یک منکر فصولم. بی‌دلیل حس می‌کنم با لباس پوشیدن به سلیقه‌ام نه متناسب با هوا می‌توانم طبیعت را وادار کنم با سروشکل دلخواه من خودش را تطبیق بدهد و خب از دید ناظر سوم شخص و بعضا دوم شخص من یک ابله‌ام. من هر آذر با خودم می‌گویم این بهمن ماه در حراج فصل کاپشنهای حجیم یک گرمش را خواهم خرید و همیشه بهمن ماه تکرار می‌کنم چیزی از زمستان نمانده، سال بعد می‌خرم. مشکلم ابدا حجم کاپشنها یا بوی پرشان نیست، یکی شدن ظاهری انسانها تحت فشار طبیعت است. چند ماه همه شهر می‌شود آدمهایی لحاف پیچ شده که سه رنگ هم بیشتر ندارند و خزهای دور کلاهشان که تا روی چشمها آمده. یک شکل شدن آدمها چه بخاطر زندگی در ارودگاه کار اجباری، چه در مدرسه کاتولیک و چه از ترس زمستان من را می‌ترساند. آویزان می‌شوم به کت نارنجی و سبز پاییزه‌ام که به خیال خام خودم هویتم را نگاه دارم.

کامو در انتهای کتاب طاعون بعد از باز شدن دوباره دروازه‌های شهر طاعون زده می‌نویسد : “همه این اشخاص که همراه با بدبختی و محرومیت‌ها به پایان طاعون رسیده بودند، لباس نقشی را که سابقا، از مدتها پیش، به عهده داشتند برتن کرده بودند و سر و وضع مهاجرانی را داشتند که نخست چهره‌هایشان و اکنون لباس‌هاشان حکایت از دوری و کشور دور دستشان را می‌کرد” *

 

حق با کاموست، همین کاپشن بد ریخت حجیم ولی نقش چلچله را دارد در زندگی ما. همیشه بهار آنجایی می‌رسد که آدمها را می‌بینی که کاپشنهایشان را در دست گرفته‌اند و از خیابان رد می‌شوند. کتهایی که بعد از چهار تا پنج ماه هرروز پوشیده شدن رنگ زنده سیاهشان به سرخی می‌زند حالا در دست گرفته شده‌اند. آدمها بدون کتهایشان و کلاههای تا روی ابرو جلو کشیده دیگر شکل هم نیستند، هرکسی شکل خودش است. گاهی حتی شغل و اصلیت کشورهایشان پیداست. اتحاد یک رنگ و یک شکل اجباری زمستان شهر از بین می‌رود و  همانجا من که همه زمستان از سرما دست به سینه راه می‌روم با احتیاط دستانم را از هم باز می‌کنم و نمی‌لرزم. وقتی آنها کتهایشان را در دست می‌گیرند و وقتی من با دستانی به موازات تنم یا جا خوش کرده رو بند کیف روی شانه‌ام راه می‌روم و هیچکدام نمی‌لرزیم، یعنی بهار آمده است.

 

*طاعون – آلبر کامو ترجمه رضا سید حسینی

 

من و لوون تکیه داده بودیم به نرده‌های شیشه‌های بالکن

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : بهمن ۲۳م, ۱۳۹۳

به نرده‌های تراس، کابلهای آسانسور، جوش تیرآهن‌های ساختمان، پرچ و پیچ پلها، موتورهای هواپیما و به هر ساخته دست انسانی بی‌اطمینان شدم. چون به خود انسان از درون اطمینانم را از دست دادم. دقیقا دو هفته است. بعد از اینکه فهمیدم دوست خیلی نزدیکی بیمار است و بعد یک دوست دیگر و بعد امروز … یک لحظه تمام عکسهای چندنفره آبجو به دست، در خیابانهای نیویورک و صبحانه یا مهمانی شب سال نو تبدیل شد به یک بادکنک. بادکنکی که دیگر حس می‌کنم از بین بوته‌زار خار رد می‌شود.
این به هیچ بند بودن بدن سالم یک آدم سالم، این سست بودن ساختار زندگی باعث شده حس کنم همه هواپیماها می‌توانند سقوط کنند، همه نرده‌های تراس مگر نه اینکه ساخته دست چند کارگرند شاید بیافتند. حتما در بین این همه بالکن یکجا یک شیشه‌ای لق وصل شده است. کابوسم شده است آن شب که از طبقه چهلم ساختمان دیستلری کلیات زیبای بدن زنی را نگاه می‌کردم که در استخر چهل طبقه پایینتر شنا می‌کرد. حتما روزی عمر  ساختمان امپایراستیت سرخواهد آمد و ما وقتی می‌فهمیم که روزنامه‌ها بنویسند ” چهار ستون آسمان خراش معروف نیویورک تاب کهولت را نیاورد و تیرآهن‌های قطورش که برخلاف گزارش متخصصین از درون دچار خوردگی شده بودند در بازدیدترین ساعت روز بیست و سوم اوت در هم شکست و ویران شد. این حادثه سی و نه کشته و صد و سه مجروح بجا گذاشت ” مجروحین را که هیچوقت به بازی نمی‌گیریم و عدد کشته‌ها به نظرمان عدد ناچیزی بیاید و کلیک کنیم روی خبر بعد.
مرا نخوانید. من ترسیده‌ام. من اطمینانم را از دست داده‌ام. مدام حس می‌کنم چیزی جایی دارد خورده می‌شود که ما نه صدایش را می‌شنویم و نه نشانه‌ای می‌بینیم و همه چیز رو به ریختن است. دلم می‌خواهد تنگ بغلت کنم، جلوی چشمم باشی، دلم می‌خواهد هزار دریا دورتر نباشی. برای دیدن هم از زیر دریاها و روی اقیانوسها رد نشویم. ساده و بی‌خطر از پیاده‌رو راه برویم تا بهم برسیم. شبها می‌روم کنار تخت ایلیا، زانو می‌زنم و به نفس کشیدنش گوش می‌دهم. دلم می‌خواهد چیزی جلوتر از این نرود. همه عزیزانم را بیاورم زیر یک سقف. سقف یک خانه یک طبقه بدون خطر سقوط آوار و انقدر بمانیم که جهان تمام شود. ولی این هم راه فرار نیست، خطر سقوط همه آوارهایی که از آسمان می‌ریزند را هم اگر حذف کنم، با دردی که از درون استخوانها را می‌خورد چه کنم؟

بلاگ آیات

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : بهمن ۱۴م, ۱۳۹۳

حوصله ندارم بگردم در این صفحات پزشکی که در یک هفته گذشته لحاف دشک مجازی‌ام را آنجا پهن کرده‌ام ولی شک ندارم من مشکل “قفل کرده‌گی حاد مغزی” در مواقع اضطراری دارم. شاید نماز آیات اصلا برای آرام کردن نسخ انسانی مشابه مذهبی من بوده که نیازش حس شده.  از اون روز هرروز دو ایستگاه جابه‌جا پیاده می‌شم. یکبار هم گفتم ببخشید ببخشید من باید پیاده بشم بعد رسیدم دم در و ایستادم مردم رو نگاه کردم. بعد راه افتادن قطار بود که فهمیدم در چشم این آدها چه بی‌شعوری‌ام.  روزی نیست که یادم بره چیکار قرار بوده بکنم کار مهم منظورم نیست همین امورات روزمره.  زل میزنم به مسواک و فکر می‌کنم الان قراره بزنم یا زدم تموم شده. بعد دست می‌کشم به برسش و از خیسیش می‌فهمم زدم یا قرار بزنم. دیروز سه بار یک متنی رو خوندم بی‌اینکه بفهمم. آخرش عصبی شدم و سرم رو تکون دادم که حواست رو جمع کن این بار با دقت بخون. با دقت خوندم و کاملا فهمیدم ولی مشکل این بود وقتی تموم شد یادم نمی‌اومد چرا اصلا این متن رو خوندم. برای چه کاری؟ هنوزم نمی‌دونم.

بگذریم برای جلوگیری از “از قلم افتادگی” حاد یک فایل ورد درست کردم به اسم خودت. هرکاری که قراره بکنم رو می‌نویسم. مثلا امروز نوشتم “بند پنج صفحه شش را بگو امضا کنه” یا “چای نپال یادت نره” تاریخ هم می‌زنم کنارش چون اگر نزنم هرروز یک بند شش می‌دهم امضا کنی. تاریخ حکم خیسی مسواک داره برام.

امروز فکر کردم کم‌کم شروع کنم تو همین فایل برای خودت هم بنویسم، از پشت صحنه. از همه چیزهایی که ندیدی و نشنیدی. از گریه‌ها، از اینکه همه مغزها قفل کرده. از اینکه یکهو وسط حرف هم از اتاق می‌ریم بیرون. از اینکه رفتم به مسئول اورژانس گفتم یک مریض تو راهه که خیلی مریضه ولی خودش نمی‌دونه و خب ازش بپرسید چطوره خواهد گفت که خوبه، باید بستری شه. خودش الان اینجا نیست، کارتشن نیست ولی می‌خوابونینش؟ گفت کارت هیچی ولی خب بدون مریض نمی‌تونم بگم می‌خوابونم تو راه کجاست؟ گفتم اینجا. من زودتر رسیدم تا اون برسه. گفت تو از کجا می‌دونستی مریضه. مثل ریمل‌دارها سقف رو نگاه کردم و پلک زدم. یکجوری نگاهم کرد که ای شیطون مریض ظاهرا خودتی. گفتم من می‌شینم اونجا تا برسه. بعد ده دقیقه بعد کارتت رسید. زودتر از خودت. دوباره رفتیم دم باجه کارت رو گرفتیم بالا و  همه این قصه رو تکرار کردیم. اصرار رقیقی داشتیم تا خودت برسی کارتت رو بذاریم تو صف بستری شدن. فکر کنم پرستار دیوانه شد از دست ما دیوانه‌ها.

برات می‌نویسمشون. همونجوری که دوست داری می‌نویسم. که بخندی. که خوب به گریه‌های ما بخندی.

 

میم مثل تو، مثل پرنسس مارگارت

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : بهمن ۱۳م, ۱۳۹۳

تو الان اینجا رو نمی‌خونی برای همین فکر کردم اینجا بنویسم که یادم نره نذر کردم خوب که شدی به ازای هر قهوه‌/چایی که با تو بخورم همون رو کمک کنم به پرنسس مارگارت برای باقی آدمهای چشم سرخی که منتظر نشستن رو زمین اون راهروها که عزیزترین آدمشون خوب بشه با هم برن کافه. که کسی زیاد منتظر نمونه.

 

 

مرده آن است که لایکش به نکویی نکنند

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : بهمن ۸م, ۱۳۹۳

فروشگاه سر خیابان اسمش “لاب لاز” است. نمی‌دانم در همه جای کانادا شعبه دارد یا فقط فروشگاه زنجیره‌ای بزرگ تورنتوست. می‌توانستم گوگل کنم ولی نکردم چون می‌دانم همه دانشمندند و خودشان گوگل می‌کنند بعد یک جوری که انگار لدنی به تعداد شعب لاب‌لاز واقفند برایم خواهند نوشت‌ خانم احدیانی از شما بعید است، لاب‌لاوز دویست و سه شعبه دارد که هفتاد و یک شعبه آن با فلان مغازه مشترک است. همه همه‌چیز را می‌دانند و خب من چرا گوگل کنم. ضمنا چه اهمیتی دارد که این فروشگاه فقط سرکوچه من است یا سر همه خیابانهای یکی ساخته‌اند. در ادامه این متن اهمیت پیدا می‌کند چون می‌خواهم چیزی بگویم که حتما کارشناسان لاب‌لاز می‌خواهند در موردش من را اصلاح کنند یا حتی محکومم کنند به تعمیم دادن یک خصیصه به همه دویست و سه شعبه. برای همین همینجا گوری که برایم کنده‌اید را پرمی‌کنم و می‌نویسم این اتفاق فقط خاص این شعبه، آنهم ساعت پنج و سی دقیقه روز دوازده ماه ژانویه سال دوهزار و پانزده. این اتفاق فقط در صندوق شماره سه افتاد و شامل هیچ صندوق دیگر، شعبه دیگر، ساعات دیگر، صندوقدار دیگر و هیچ گروه و فرقه و گرایش و جنسیت و رنگ موی دیگر هم نمی‌شود.
از نظر من خانم صندوقدار برای صندوقدار بودن مسن بود. احتمالا شصت سال بیشتر داشت چون پوستش کش آمده بود مخصوصا گردنش. شاید سی‌ساله پوست کش آمده هم داشته باشیم ولی صدایش هم مسن شده بود. آرام و شمرده و در حقیقت خسته حرف می‌زد. در این شعبه صندوق‌دارها سرپا می‌ایستند. در همه شعب سرپایند احتمالا ولی اگر این جمله را بنویسم فردا پیرهن عثمان می‌شود که لینک بده، مگه همه شعب را دیدی. فلذا این خانم سرپا بود. خستگی صدایش یک جوری بود که انگار خسته ساعات کاری شیفت امروزش نیست، کلا خسته است. یعنی اگر هشت صبح هم بود شاید این خستگی در صدایش بود. اسمش را سنجاق کرده بود روی اونیفرم صندوقداری و کنار با حروف عربی نوشته بود العربیه و به فرانسوی نوشته بودن فرانسوی. خودش هم که داشت انگلیسی خسته حرف می‌زد و خب من فهمیدم آنا، سه زبان می‌داند. اولین بار بود می‌دیدم که کنار اسم صندوقدار زبانهایی که می‌داند را هم بنویسند. شاید دقت نکرده‌ بودم. شاید همیشه حواسم بوده گوجه‌فرنگی غیر طبیعی با دارو درشت ‌شده‌ام را جای گوجه اورگانیک وارد سیستم نکند و دو دلار کیلویی اضافه ندهم. شاید اولین بار بود که صدای خسته صندوق‌دار باعث شد نگاهش کنم. نه هیچکدام، فکر کنم خیلی سال است که فقط در دستگاه خودپرداز فروشگاه چیزهایی که خریده‌ام را حساب می‌کنم. آدم گریزم. معمولا عصر است و من خسته‌ام و می‌خواهم چیزی بخرم بروم شام درست کنم و حوصله “هو نایس دی ” گفتن آدمهای زنده را ندارم و ترجیح می‌دهم ربات همیشه شاداب دستگاه خودپرداز سرم داد بزند‌ “آخرین جنسی که وارد کردی را روی ترازو بگذار” و اگر دیر بگذارم یا زود بردارم جیغ جیغ کند و دستگاه را قفل کند تا یکی از دور نگاهی بیاندازد و وقتی مطمئن شد قصدم موز دزدین نیست و صرفا یا خسته‌ام یا گیج، ربات را از حالت هنگ کرده دربیاورد و دوباره دستگاه رغبت کند با من حرف بزند. حاضرم همه این سختی را تحمل کنم ولی یک شب شما خوش نشونم و نگویم. آدم گریزی امثال من به مسئولین لاب‌لاز نشان خواهد داد که حضور صندوق دار اصلا ضروری نیست و ما با ربات خوش‌تریم تا همان هفت تا صندوق را هم ببندند و آناها بیکار بشوند و من کمتر و کمتر برایم آرزوی شب خوش بشود. همین امشب صف دستگهای خودپرداز تا وسط فروشگاه رفته بود و در صندوق آنا فقط یک نفر منتظر بود. ما آدم گریزها بی‌شماریم. حتی همین که آنا فرانسه و عربی هم بلد است فرقی به حال ما نخواهد کرد. حتما فردا دوستان برنامه‌نویس برنامه خودپرداز لاب‌لاز را مجهز به ده زبان زنده دنیا خواهند کرد و شاید ربات در آینده نه چندان دور به من بگوید‌ “یک خوشه دیگه هم برمی‌داشتی رند بشه ده دلار”
یادم افتاد چند شب پیش خواب عجیبی دیدم. خواب دیدم نصفه شب است یا هرچه هست تاریک است و من بی‌دلیل موبایلم را برداشته ام و اینستاگرامم را پایین می‌روم. همه کاربرهایی که آبونه‌شان بودم فیلمی گذاشته بودند کوتاه از صحنه مردنشان. مردن نه جان دادند. حتی کاربر نشنال جغرافی عکس چند فیل را گذاشته بود که گلوله خرده بودند. یکی از دوستانم داشت روی زمین به خودش می‌پیچید. خون بالا می‌آورد. کنار آبگرمکن. می‌ترسیدم دستم به صفحه بخورد و صدای جان دادنش بپیچد در خانه تاریک و ساکت. از همه مهمتر می‌ترسیدم پایین‌تر بروم و عزیزترین انسان جهان را ببینم که دارد می‌میرد. با خودم می‌گفتم او سالی یک عکس می‌گذارد ولی می‌ترسیدم نکند ناگهان عکسش را ببینم که از خواب پریدم. هیچوقت با شبکه اجتماعی کابوس دیده‌اید. من دیدم. احتمال سوشیالونتورکوفوبیا گرفته‌ام. گاهی حس می‌کنم این همه آدم را می‌خواهم چکار؟ چرا باید از حال همه با خبر باشم. چرا باید بدانم پدر چه کسی مرد و چه کسی نامزد کرد وقتی آدمهای واقعی دورم را هم بزور من را می‌بینند یا بزور می‌بینمشان و از حالشان خبر دارم. یکی دور است یکی حوصله آدم بچه‌دار ندارد، یکی کار دارد. پس چرا باید از احوال آواتارها با خبر باشم؟ به آواترها بگویم که چه زیبا شده‌اند یا چه از تولد آدمی که دوازده‌ سال ندیدمش خوشحالم. هستم؟ من با یک غیرفعال کردن یک شناسه در سرزمین آواتارها برای نود و نه درصد آدمهایی که از دور یا نزدیک من را می‌شناسند، می‌میرم، به همین سادگی. مثل همه آدمهای که در کابوسم جان دادند. کنار آبگرمکن یا در کافه‌های که قهوه‌های قلب‌دارشان داشت روی میزهایش سرد می‌شد.
فکر کردم باید چیزی به آنا بگویم که سه زبان بلد است. از همه مهمتر فرانسه و عربی همزمان می‌داند و شاید می‌توانست الان در میدانی جایی نماینده کلی شارلی یا احمد یا هیچکدام باشد ولی جایش ایستاده پشت صندوق و با صدا خسته از من می‌پرسد کیسه می‌خواهم یا نه. معلوم بود نماینده کسی نیست. دلش می‌خواهد نه بشود برو خانه. احتمالا پاهایش درد می‌کرد. فقط کسانی که کار فروش را تجربه‌ کرده‌اند می‌دانند چه جنس عجیبی از پا درد دارد. فکر کردم مهم نیست که من و آنا روی هم پنج زبان بلدیم. مهم نیست روی هم صد سال سن داریم. هردو خسته‌ایم و فقط به یک زبان در جواب کیسه می‌خواهی گفتم یکی لطفا. فکر کردم شاید دلش بخواهد بیشتر از یک کیسه بشنود پس بجای خداحافظ گفتم “بون سوَق” گفت “ساری مَمْ” گفتم هوگود ایونینگ. گفت “ها. یو تو.” نمی‌خواست.

پ.ن. هیچ تصمیمی، دی‌اکتیوی، اکتیوی در مورد من قطعی نیست. امروز اینم فردا جور دیگر.

San Michele aveva un gallo

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : دی ۳۰م, ۱۳۹۳

 

silver1_full

تامس سیلوراستاین معروف به تریبل تام در نوزده‌سالگی بخاطر همکاری با پدر و عمویش در سرقت از سه بانک به زندان می‌افتد. در بیست و یک سالگی بخاطر قتل یکی از هم‌بندی‌هایش به زندان ماریون ایلینوی، مخوف‌ترین زندان آن زمان، منتقل می‌شود. قاضی حکم قتل تام را لغو می‌کند ولی کمی دیر چون تام دو زندانی دیگر را هم در زندان ماریون کشته است و یک زندانبان.

تام سیلوراستاین بسیار خطرناک تشخیص داده می‌شود و از سال هزار و نهصد و هشتاد سه تا الان در سوییت انفرادی است، سی و دو سال. او شصت و دوساله است و تماسش در تمام این سالها جز با زندان‌بانها یا پزشکان با سایر انسانها ممنوع است.

چرا از آقای سیلواستاین حرف می‌زنم. برای نوشتن چیزی داستانی که در تنهایی مطلق می‌گذرد دنبال خاطرات آدمها از تنهایی مطلق می‌گشتم. به دنبال تصوایری که می‌بینند یا چیزهایی که در مغزشان مرور می‌کنند که رسیدم به زندگی تام مخوف. مصاحبه‌اش با پیت ارلی را که گوش می‌کردم تقریبا خیلی جاها دقیقا متوجه نمی‌شدم چه می‌گوید ولی خیلی جاها هم حس کردم تامس از فکرهایش چیزی نمی‌گوید مدام همه چیز را توصیف می‌کند یا از روشهای بقایش می‌گوید. تام مخوف از سی‌دوسال انفرادیش به اندازه بیست دقیقه هم خاطره ندارد. حق دارد، احتمالا خاطره زاده حرکت در محیط یا تعامل با دیگر جانداران است که در مغز ثبت می‌شود. برای آدمی که بیست و هفت سال در این سوییت کوچک بوده با برنامه روزانه کاملا یکسان و دیوارهای مثل هم خاطره چه معنی دارد؟ همین است که مدام دیوارها را توصیف می‌کند.

* نام فیلمی با عنوان “سن میکله یک خروس داشت” از برادران تاویانی
** http://en.wikipedia.org/wiki/Thomas_Silverstein

*** در مورد نقشه. روزی یک ساعت اجازه استفاده از فضای بیرون دارد. اجازه استفاده از  راهرو فقط در اختیار زندانبانان است وقتی غذایش را گرم می‌کنند. او در اصل روزی بیست و سه ساعت در دو اتاق کنار هم است و اجازه ملاقات هم ندارد.

 

muet

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : دی ۲۵م, ۱۳۹۳

وقتی ساکتی ساکتم. اگر با تو حرف نزنم انگار دیگر نمی‌توانم حرف بزنم یا نمی‌خواهم که بزنم. تو که بهتر از هرکسی می‌دانی، برای من که حتی شبها در خواب هم حرف می‌زنم، حرف زدن غیر ارادی و سکوت کردن یک کار است و تو تنها کسی هستی که سکوتت تمام و کمال به من سرایت می‌کند. هیچ چیزی تا اول به تو گفته نشود بامزه نیست، مهم نیست، جالب نیست و غمگین نیست و کلا ارزش گفتن ندارد.

انگار ریشه همه کلماتم در حنجره توست. حنجره‌ام بی‌صداست، لالم.