ه.ز

چی از هدا واضح یادم مونده؟ جدا از تاب موهاش و گیرایی چشمهاش و مجسمه‌هاش؟ اینکه همون چیزی رو نشون می‌داد که بود. که زندگی می‌کرد. شاید از هنرمند بودنش می‌اومد. اگر سرخوش بود، اگر عمیق درگیر یک شعری بود، اگر مجسمه می‌ساخت، آش می‌پخت، عاشقی می‌کرد یا مستی، اگر دلتنگ بود، درحال خلق کردن چیزی بود، هرچه بود همه در نهایت بود و همان بود که در آن لحظه بود. زندگیش مثل زندگی‌ آدمهای معمولی و امروزی ویترین نبود. خوشبختی رو از روی لیست نمی‌چید پشت شیشه الکی. این مدرک تحصیلی، این شوهر، این بچه، این خریدن خونه، این خریدن ویلا، این ماشین، حالا وقت انتشار ویدیو شادی و رقص و حالا موقع اسکرین شات گرفتن از کتاب وزین و .. و بعد بفهمی همه چرندی بیش نیست. همه الکیه.

اگر شاد بود پشت ویترین شادی بود و اگر غمگین، یک کوزه غم. بلد بود چطور دقیق و صادقانه نشون بده. غم رو ، دلتنگی رو، تنهایی رو، رقص رو، شادی رو، عشق رو. نه اینطور مستقیم که ما بلدیم. نه. هنرمندانه. شکل خودش. اون ابزارش رو بلد بود. اون زن همان بود که چشمهاش و کلماتش و دستهاش روایت می‌کرد و من این ازش یادم مونده.

امروز یکساله که نیست. همین نبودن رو هم فقط هدا می‌تونست انقدر ناگهانی و واقعی نشون بده. جای جعد زلفت خالیه زن.

لینک

I’m home

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌تان را بنویسید:

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش. گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

فکر کردم این صفحه رو باز کنم کنارم هر فکری به ذهنم می‌رسه رو همین‌جا بنویسم. نیست که افکارم خیلی مهم و ثبتشون ضروریست. بعد فکر کردم حالا که قراره افکارم رو بنویسم به چی فکر کنم؟ بالای سرم یک ابر سفید تجسم کنید. فکر کردم که باید به چیزی فکر کنم که سطح بالا باشه. بعد ناگهان به زودپز فکر کردم. هرکاری هم می‌کردم نمی‌تونستم جز زودپز به چیزی فکر کنم. زودپز سطح بالا نیست. زودپز وقتی من سفر بودم رسیده. من از مغازه خریدمش ولی چرخ روزگار جوری چرخید که الان همسایه‌ها فکر می‌کنن آنلاین خریدمش.

گفته بودم تا اونجا که ممکنه آنلاین خرید نمی‌کنم. چون دوست دارم مغازه‌ها باز بمونن. یک تنه دارم جور همه رو مبل لم بده کلیکی آشغال بخرها رو می‌کشم. من قدم زنان می‌رم آشغال می‌خرم. دوست دارم جای راه رفتن روی تردمیل که خب هرچی باشه قدم‌زدن اورگانیک نیست در مغازه‌ها قدم بزنم. دوست دارم جای سریال دیدن و همزمان خرید کردن کله آقای فروشنده رو بخورم و دونه دونه به تلویزیون‌ها اشاره کنم و بپرسم فرق نیو با چهارکی چیه؟ فرق این با این چیه؟ اون با این؟

درهرحال. اون روز رفتم ترازو بخرم و ترازو هم خریدم. با ترازو برگشتم خونه. روشنش کردم اعداد رو مغشوش نشون می‌داد. برای همین بردمش که عوضش کنم. برم عوض کنم که اینجوری که نیست. به این سادگی. من ماشین ندارم. یعنی کل خانواده یک ماشین داریم که اون هم به واسطه کار مهرداد شش صبح می‌ره ده شب می‌آد. حالا قصه اینکه چرا یک ماشین داریم رو هم کنار قصه اینکه چرا خرید آنلاین نمی‌کنم و دیگر دستاوردهای-الکی-انسانی-که-فکر-می‌کند-با‌-این‌-اداها-به‌-جایی‌-‌میرسد رو بعد براتون تعریف می‌کنم.

ترازو رو گذاشتم در کیسه خرید. بدو بدو رفتم عوضش کنم. چهار هزارقدم رفت. و صدتا کمتر قدم برگشت. بین راه فکر کردم من واقعا ترازو لازم ندارم و حتی اصلا ترازو دوست ندارم. ترازو حقیقتی رو برای من عیان خواهد کرد که ترجیح می‌دهم ندانم. وزن. یعنی برام مهم نیست. مادامیکه تو اون پیرهن سیاه پایین پفی راحت باشم وزنم خوب است و وقتی ناراحتم هم لابد لباسم وقت دور انداختنش شده. ترازو چرا لازم دارم؟ یک ترازو دوزاری داریم که باهاش چمدون می‌کشیم. همیشه هم غلط است. می‌ری روش پنجاه و چهار کیلویی. می‌آی پایین دوباره می‌ری پنجاه و هفت کیلویی. لنز چشم چپت رو درمی‌آری میشه پنجاه و سه کیلو. پیچیده است . تنها کاری که باید انجام بده رو درست انجام نمی‌ده ولی خب هست و کافیست. پس ترازو رو پس دادم جاش زودپز گرفتم. تعویض عجیبی بود می‌دونم. ترازو را بدهی زودپز بگیری یعنی اصلا نمی‌دانی از زندگی چه می‌خواهی. من البته می‌دانم. من از زندگی یک چیزی می‌خواهم که امتیازهایی که با خون دل سالها جمع کرده‌ام رو تبدیل به یک چیز حجم دار برقی بکنم.

مغازه دار گفت زودپز شش نفره نداریم هشت نفره داریم. من فکر کردم ما کسی رو نداریم که هشت نفره بخواهیم. یعنی تا هفته قبل نداشتم. الان دارم. درهرحال گفتم نه شش نفره زیادمون هم هست. گفت پس سفارش می‌دیم رسید برات می‌فرستیم دم خونه. یک حسی به من می‌گه من انقدر خودم رو پاره و پوره می‌کنم از آمازون خرید نکنم ولی آخر سر مغازه‌دارها برای راضی کردن من پشت سرم می‌رم از امازون زودپز شش نفره می‌خرند شبانه می‌آرن دم خونه.

القصه من سفر بودم و زودپز دم در منتظرم بود. صبح بازش کردم. گربه هم رفت در جعبه زودپز نشست. یک کتابچه کلفت داره درمورد استفاده از زودپز. فکر کردم امشب برای شام ازش استفاده کنم. بعد فکر کردم چی دوست دارم بپزم که در حالت عادی کُند می‌پخت و حالا می‌تونم با این وسیله سرعت پختش رو تسریع کنم. چیزی به ذهنم نرسید. ناگهان هرآنچه تا امروز می‌پختم در مدت زمانی می‌پخت که باید. همه چیز درست بود و به اندازه. من هم دیگر عجله نداشتم. مثل همون وقتی که مایکروفر رو از زندگی حذف کردم. دچار سندرم ب.ک.چ.ش  یا همان سندروم به کجا چنین شتابان شدم. چه عجله‌ای داره انسان؟ هیچ. هیچ. عدس دیر می‌پزه؟ لابد اقتضای طبیعتش این است. یکهو اصلا فلسفه زندگیم عوض شد. زل زدم به زودپز و در دلم می‌گم رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود. شاید دادم رو جعبه زودپزها همین رو نوشتن. مثل جعبه سیگار که روش عکس آدم له شده می‌اندازن. اصلا باید روی جعبه هرچیزی ضدمصرف اون چیز رو بنویسیم. روی جعبه تلویزیون عکس زنی رو بیاندازیم که دور خودش کتاب چیده و یک کتاب کلفت را هم مطالعه می‌کند. روی جعبه آرامپز عکس آدمی رو بندازیم که زل زده به آرامپز اسکلت شده. روی جعبه آیفون عکس یک چاپاری رو که با اسب داره برای سپاه خسرو پرویز پیام می‌بره و ….

شاید عصر برم یک آرامپز بخرم. شایدم نه. شاید یک پاروی اضافه بگیرم. این مغازه که منم ازش امتیاز دارم البته پارو نداره. هرچی داره یا باید برق بهش بره یا باتری برای همین پارو هم اگر داشته باشه شارژی مارژی چیزی خواهد بود. شایدم اصلا پس ندادمش. حال هفت هزار و نهصد قدم راه رفتن ندارم. شاید اصلا خودم رو در زودپز بپزم که در بیست دقیقه از این زن خام کوته‌فکر تبدیل به پیرفرزانه بشم. این بهترین کاربری برای زودپز خواهد بود: پخته‌کردن انسانهای خام. از زنی که افکارش حول زودپز می‌گردد در بیست دقیقه تبدیل بشوم به کسی که فلسفه هستی را در سرش مرور می‌کند.

کاش ترازو رو پس نداده بودم حداقل خودم رو می‌کشیدم ببینم در زودپز شش نفره جا می‌شم یا باید برم عوضش کنم هشت نفره بخرم.

 

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۴ دیدگاه

Vaxed and Waxed

کلوب استریپتیز زنگبار بعد از ماه‌ها تعطیلی خیلی ناقلا شده. زیر تابلوی بزرگ نورانی و نئونی دم درش که طبعا در طول روز جلوه خاصی ندارد روی نوار سفیدی که سابق جملاتی مثل “رقص لرزشی و حرکات انگیزشی” یا “قبل اینکه بری خونه نمی‌خوای با کندی -رییس جمهور فقید آمریکا نه، به فتح کاف و به معنی آب‌نبات- یک گپ داغ بزنی؟” نوشته است:

No Pass, No Ass -بدون پاسپورت واکسن از کون خبری نیست.

We Are All Vaxed and Waxed -ما همه واکسن زده و مومک انداخته‌ایم.

با کلمات زیبا بازی کرده و توسط سجع غربی پل زده بین رقص میله و ضرورت واکسن. در اون سه شنبه ظهر آفتابی و زیبای پاییزی فقط من نبودم که زل زده بودم به این طنازی مسجع “کلوب استریپتیز زنگبار”. دو مرد میانسال که از چکمه‌ها، کلاه و خاک روی لباس‌هاشون معلوم بود از کار ساختمانی آمدند هم نشسته بودند روبروی درش، آنطرف خیابان. بعد از ماه‌ها خیابان یانگ نزدیک کلاب زنگبار سر ظهر روز سه شنبه شلوغ بود. شلوغ خوب نه، شلوغ خسته، ازدحام کسالت بار. آدمها شاد نبودند. خیابان یانگ در مرکز شهر متاسفانه درخت ندارد.  اگر شانس یاری کند و قبرستانی یا کلیسا یا پارکی در کنار خیابان باشد که چند درخت را با پیاده‌رو قسمت کند که عالی و گرنه  که هیچ. فقط سیمان است و با اینکه آن سه شنبه یک ظهر پاییزی تمام عیار بود و شهر درحال درخشیدن در اینستاگرام روبروی کلوب زن‌زیبار خبری از پاییز نبود. خبر از هیچ فصلی نبود. فقط سه شنبه بود.

حاضران در خیابان یا بسیار عجله داشتند به مقصد برسند یا در سکون کامل خوابیده بودند کنار خیابان و احتمالا اصلا مقصدی نداشتند. از زمان تعطیلی اجباری بوی ادرار غلیظی در این قسمت شهر ماسیده. رنگ و بوی این قسمت خیابان یانگ هیچ ربطی به چراغهای چشمک زن کلوب استریپتیز زنگبار یا هیاهو چهارراه پر از تابلو تبلیغاتی و مروجین فریادزن مسیحیت کمی پایینتر نداشت. پیاده‌رو تقسیم شده بود بین کارمندان و دانشجویانی بود که فاصله خیابان کالج تا دانداس را هروله می‌کردند و بی‌خانمانهایی که روبروی هر کدام از مغازه‌های متروک دراز کشیده بودند. پیچیده در لحاف سفری چرک ارزان قیمت. بی‌خانمانهایی جوان و اگر بیدار بودند، خشمگین.

اپلیکشن سفارش غذا پیغام داد که سالاد ماهی‌خامم تا پنج دقیقه دیگر آماده است. پنج دقیقه داشتم عکسهای کلوب زنگبار را نگاه کنم. مرد جوانی کنار پیاده‌رو روی هواکش مترو دراز کشیده بود. شلوار بسیار گشادش که انگار شلوار خودش نبود از کمرش پایین رفته بود و باسن بسیار لاغرش معلوم بود. چند قوطی آبجو کنارش افتاده بود هم پر هم خالی. مرد دیگری داشت از خیابان رد می‌شد. آشفته بود. پابرهنه. تلو تلو می‌خورد. مست یا نشئه. انقدر که بوق ماشین‌ها را نمی‌شنید.  زن عکس پوستر در ورودی کلاب یه یک طرف دراز کشیده بود. لباس مختصری تنش بود و اندامش را اغراق شده انحنادار کرده بود. دهانش نیمه باز بود و پستانهای بسیار بزرگی داشت. پسری که کنار خیابان خوابیده بود به کسی فحش داد.

زنی دیگر که عکس نبود و زنی واقعی بود و دندان نداشت از آنطرف خیابان سر مردی که وسط خیابان یانگ بین بوق ماشین‌ها آواره بود و ممکن بود زیر ماشین له بشود فریاد کشید که جمع کن خودت را از وسط خیابون هیپی. دامن ژاکت بلندش نخ کش شده بود. زن دوباره سر مرد فریاد زد. مرد اینبار شنید. انگار که بیدار شده باشد برخلاف قبل با دقت از خیابان رد شد. پسر هم از فریاد زن بیدار شد. نشست روی دریچه فلزی هواکش مترو و شلوارش را کمی بالا کشید. فقط کمی. مرد مست از خیابان رد شد و نشست زیر تابلو نو-پس-نو-اس. نگهبان باریک کلوب که شکل سوزنبانهای تله‌تئاتر لباس پوشیده بود به مرد که زیر تابلو نشسته شروع کرده بود به کج شدن و سرش به زمین نزدیک و نزدیکتر می‌شد، نزدیک شد. زن بی‌دندان سر نگهبان داد زد که چکارش داری؟ نگهبان به زن نگاه نکرد. زن فریاد زد گفتم به تو چه کجا نشسته. بیرون این خراب‌شده که مال تو نیست.

اپلیکشن سفارش غذا پیغام داد سالادماهی‌خام شما حاضر است. راه افتادم به سمت شمال خیابان. زن هنوز فریاد می‌زد. تابلو “دختران هرگز متوقف نمی شوند” چشمک می‌زد. خیابان عمیقا بوی ادرار بیست ماه مانده می‌داد و شهر انگار شهر من یا شهر زن خشمگین یا حتی شهر زنان متوقف‌نشونده کلوب زن زیبار نبود؟

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌تان را بنویسید:

دامان دورادور مادرم

ما در این دور مست و بی‌خبریم
سر این دور را تو می‌دانی
-دیوان شمس

مادرم پای تلفن پرسید نارگل رو یادت هست؟ گفتم نه. شروع کرد به ترسیم کروکی نسبت ما با نارگل. دختر خواهر آقای افسری، که پسرشون با داییت هم اتاقی بود در بیمارستان. یکبار هم اومدن خونه امیراتابک مامان. یکبار هم همراهشون رفتیم باغشون ساوه. ساوه نه، آوه. جایی نزدیک ساوه. آوه را یادم بود. ساوه را نه. باغ رو یادم بود ولی درختان باغ رو نه. چیزی از شهر کوچک یادم نبود. در خاطراتم همه چیز خشک بود و تا جایی که یادم بود پر از پارچه‌های سیاه و صدای عزا. گفتم عاشورا بود؟ گفت نه. صفر بود ولی چون عروس جوانشون تازه مرده بود و بچه چهارساله بی‌مادر شده بود عزاداری بود. بیشتر فکر کردم. باغ بود. باغ که نه خانه‌ای جایی خارج از شهربا درختان کوتاه. بیشتر خاک بود و گاو و بچه‌ای کوچکی که دمپایی‌هایی بزرگ پاش کرده بود. گفتم یک چیزکی یادم هست. پرسیدم ما چرا رفته بودیم؟ گفت مامان می‌خواست بره دیدن آقای افسری و خانواده که عروس جوانشون فوت کرده بود. ماهم رفتیم دیدن باغ انار. نپرسیدم چرا. مادربزرگم غریبه‌ها را دوست داشت. مهربان بود و رفاقت بلد بود. طبیعی بود که برود دیدن خانواده کسی که پسرشان با پسرش در یک اتاق بیمارستان بستری بوده اند. گفتم یک چیزهایی یادم هست. پرسید خواهر آقای افسری رو یادت هست؟

از آن سفر خشک و خاکی چند زن مهربان یادم بود ولی یادم نبود کدام خواهر آقای افسری بود. شروع کرد به توصیف کردن. گفت صدای خوبی داشت و معلم بود. تصویر مبهمی از زن یادم آمد. از صدایش. از غصه‌ای که برای بچه‌ چهارساله و جوانی مادر تازه درگذشته‌اش می‌خورد و سوالهایی که در مورد درس و مدرسه ازم پرسید. کم‌کم اتاقهای خانه باغ را هم یادم آمد. فرشها را. برایم قابل تشخیص نبود که این عکسها و این اتاقهایی که در خاطراتم زنده می‌شدند تصویر همان سفر به آن شهر کوچک نزدیک ساوه بود یا خانه دوست پدرم در رشکان. دهکده‌ای در ساحل دریاچه ارومیه که پدرم دوران سربازی آنجا معلم بود. اتاقهای خاطراتم پر از فرش قرمز، تور،لیوان شفاف چای خوشرنگ و نور بودند. تفکیک خانه‌های خاطراتم گاهی سخت می‌شد. از پنجره‌ مکانی که بخاطر می‌آوردم آنقدری معلوم نبود که ببینم روبرویم تاکستان است یا باغ انار. مهم نبود. خاطراتم سالهاست که در هم گره خورده‌اند. جز خیابانهای تهران که از ترس فراموشی چشمانم را می‌بندم تا بخاطرش بیاورم باقی قابل تشخیص از هم نیستند. خانه دوست پدرم در شیراز یا آن آشنای قدیمی والدینم در ارومیه. فرشها‌، مبلهای مخلمل حجیم، پرده‌ها، زیرسیگاری‌های بلور سنگین همه شکل هم شده‌اند و آدمها. مادرم را تصور می‌کنم که نشسته روی صندلی آشپزخانه، یک لیوان چای و یک سررسید روی میز است و احتمالا یک دستش را ناشیانه لاک پوست پیازی می‌زند و بی‌عجله منتظر است که من خواهر آقای افسری را بخاطر بیاورم تا برویم سر مرحله بعد، دخترش نارگل. مادرم در خاطراتم شکل زنِ داستان یک روز خوب برای موزماهی سالینجر است. بسیار مسن‌تر ولی همانقدر بی‌عجله با لباس نخی کنار پنجره. فقط جای میامی در خانه قدیمی کودکی من، در انتهای خیابان سرو. کم‌کم صورت خواهر آقای افسری یادم می‌آد. زنی که پوستش از شادابی برق می‌زد. پستانهای بزرگی داشت و بوی دارچین می‌داد. حالا نارگل را هم یادم می‌آید. دختر کم حرفی که از من بزرگتر بود. احتمالا دبیرستانی بود وقتی من دبستانی بودم. شلوار جین و پیراهن مردانه آبی پوشیده بود و کتاب می‌خواند. به مادرم گفتم نارگل را یادم آمد. دبیرستانی بود. چندسال از من بزرگتر. من رو برد و باغ را نشانم داد و گاوها را. بی‌حوصله به مرد جوانی هم گفت از تهرون اومدن. انگار که در لفافه بگوید گاو ندیده. معلوم بود حوصله این توریستهای گاوندیده شهری را نداشت. من ناراحت شدم جوری در مورد حرف زد که انگار الاغم و گاو ندیده‌ام که خب ندیده بودم. حتی تصور درستی هم از گاو نداشتم. در تصورم گاو حیوان تمیزی بود. سیاه با لکه‌های سفید و پستانهای صورتی ولی گاو واقعی سیاه یا قهوه‌ای بود و پستانهایش را هم الان یادم نیست. گاوداری هم جای کثافتی بود با مگسهای بزرگ چسبنده. مادرم گفت. خودشه. همون نارگل که تو رو برد گاوداری. استاد دانشگاه آزاد شده بود. یک دختر هم داشت. طفلک هفته پیش مرد.

مادرم همچین آدمی‌ست. یک ربع تلاش می‌کند کسی را که از یاد برده‌ای بخاطر بیاوری تا بعد برایت بکُشدش. تمام این سالها همانقدر که من بی‌وقفه تلاش کرده‌ام از خاطر نروم همزمان مادرم تلاش کرده که از خاطر نبرم. روایات را با جزییات برایم تعریف می‌کند. دکتر رفتنش را نه بابت علت مراجعه یا نتیجه بلکه برای روایت کیفیت پله‌های مطب تعریف می‌کند. از خراب بودن آسانسور ساختمان شروع می‌کند. با جزییات دقیق که حتی سنگینی در ورودی یا بوی پله‌های سنگی خاکستری مطب دکترش را حس می‌کنم. خودش را می‌بینم که هفده سال پیرتر از مادری شده که من ترکش کردم و کندتر. در پاگرد طبقات می‌ایستد تا نفس تازه کند. اینها را می‌بینم چون خودش برایم گفته، تا برسم طبقه پنج چندبار ایستادم نفس تنگیم کم بشه. از مژه‌های بلند منشی برایم حرف می‌زند. از شلوغی مطب. مکالمه کوتاهی که بین خودش و همراه مریضی دیگر صورت گرفته را شرح می‌دهد. از خانم دکترش که با دقت و مهربانی ناخن پایش را که بابت دیابت دچار مشکل شده کوتاه و درمان می‌کند. از زیبایی موهای خاکستری خانم دکتر می‌گوید. تاکید می‌کند همسن توست ولی موهایش خیلی قشنگ خاکستری شده. حالا مطب را می‌شناسم. حس می‌کنم من هم کنار مادرم نشسته‌ام. مادرم مسنم با پای دردناکش تنها دکتر نرفته. من هم پابه‌پای او آنجا بوده‌ام.از تاریک شدن هوا و چراغهای عصر بلوار کشاورزحرف می‌زند. اینکه نشسته روی نیمکت و نگاه کرده به دختران و پسران جوانی که عاشقانه کنار هم راه می‌رفتند. بعد بقول خودش گریز می‌زند به خاطراتش. آشنایی خودش و پدرم و کافه سهیل می‌پرسم دکتر در مورد مشکل پاتون چی گفت؟

می‌گه هیچی نیست، خوب می‌شه.

می‌فهمم دلش نمی‌خواهد در مورد پایش حرف بزند. هیچوفت نفهمیدم چه شد و از کی مادرم این سبک مادری را برای رابطه والد و فرزندی دورادور ما انتخاب کرد. من، مثل خیلی‌ فرزندان دور از والدین اهمیت موضوعات قابل بررسی در مکالمات کوتاه تلفنی را از روی جزوه نانوشته چگونه دوادور فرزند خوبی باشیم تعیین می‌کنم. نتیجه آزمایش، جواب دکتر، آمار مرگ و عروسی بستگان درجه یک، کار، تورم. اینها مواردی هستند که من مهم فرض می‌کنم و مدام دنبال پیگیری و جواب برایشان هستم یا حاضرم به اخبارشان واکنش درخور نشان بدهم. پدرم هم مثل من است. در جهانی که پای تلفن از آن حرف می‌زنیم همه چیز در سال هزار و سیصد و هشتاد و دو ثابت نگاه داشته شده است. چیزی از دوستان جدید یا همسایه‌های جدید ساختمان را نمی‌گوید. آدمهایی که در این هجده سال وارد زندگیش شده‌اند را توصیف نمی‌کند یا از مرگ آدمهای که خودش تشخیص می‌دهد دیگر برای من اهمیتی ندارند حرف نمی‌زند. با من جوری حرف می‌زند انگار وقتم ارزشمند است و همین که بدانم حال عمویم و عموزادگان چطور است و گرانی بیداد می‌کند و گرما کشنده است کفایت می‌کند. هرروز هم از آدمهایی که من و او هردو می‌شناسیم کم می‌شود و مکالمات ما کوتاهتر.

مادرم ولی متفاوت است. سبک خودش رو در مادری کردن راه دور دارد. خودش تعیین می‌کند چه چیزی اهمیت دارد و چه چیزی نه. بیماری ناشی از دیابتش که ممکن است به قطع شدن انگشت پا بیانجامد اهمیت ندارد ولی نابینا شدن سگ دختر همسایه‌ای که من هیچوقت ندیدمش مهم است. مرگ زنی که من برای به یاد آوردنش یک ساعت مغزم را کاویدم اهمیت دارد ولی ترکیدن لوله حمام نه. اوایل برام سخت بود درک کنم چرا انقدر با جزییات چیزهایی را تعریف می‌کند که لازم نیست بدانم، از آدمهایی که ندیده‌ام و ممکن است هیچوقت نبینم. مادرم رابطه من را با دنیایش حفظ می‌کند. دنیای مادرم همین آدمهای روزمره هستند. همین راننده خطی فاز شش که حتی وقتی سرکار نیست مادرم را با کیسه میوه در خیابان دیده و سوارش کرده، حسن شاگرد سوپری که من نمی‌شناسمش ولی بارها اینترنت خانه ما را درست کرده. حسن ورزشکار است این را هم می‌دانم. باریک و فرز و خوشتیپ. من تصویری از حسن دارم. شاید شکل حسن واقعی نباشد ولی هرچه هست دیگر یک دستیار مغازه‌دار نیست. تیپ نیست. شخصیت است. حسن است با دماغ عقابی و مو سیاه کوتاه و عضلاتی که از زیر تیشرت تنگ مد روزش پیداست. پای تلفن صدای حسن را شنیده ام. مادر گفته حسن میام مغازه حساب می‌کنم. ببخش نمی‌آم دم در دارم با دخترم حرف می‌زنم. حسن گفته به آیدا خانم سلام برسانید. معلوم است از من هم برای حسن گفته. من و حسن بهم سلام رسانده‌ایم و به همین سادگی من به دنیای مادرم وصل شده‌ام. خودم هم بچه بزرگ می‌کنم می‌دانم در جزوه چگونه فرزند بزرگ کنیم چیزی از رابطه دورادور فرزند و والدین ننوشته. انگار فرض بر این است که فرزند و والدین در جغرافیایی یکسان زندگی می‌کنند. برای همین فکر می‌کنم مادرم روش خودش را اختراع کرده است. زندگی من و مادرم در دو دنیای موازی می‌گذرد. نزدیک بیست سال است که دنیای ما هیچ جا بهم نرسیده. اگر به من بود تا امروز حرفهایمان تمام شده بود یا صرفا عمه مرحومم حرف می‌زدیم و از آن چندنفر آدم فامیل که من هم می‌شناختمشان ولی اینطور نیست. مادرم جهانش را با جزییات غیر ضروری برای من تصویر می‌کند. از من هم می‌خواهد که همین کار را بکنم. مثل یک معلم گزارش نویسی کهنه‌کار از من می‌خواهد که از زندگی چیزهای ریز و کم اهمیتی را برایش توصیف کنم که خودم فکر می‌کنم تلف کردن وقت محدود مکالمات است. او وضعیت آب و هوا یا تحلیل مشکلات سیاسی جهان را لازم ندارد. او با جزییات زندگی من را تجسم می‌کند آدمها را کنار هم می‌چیند و از من اطلاعات بیشتری از آنچه در لینکدین می‌شود پیدا کرد می‌خواهد. مثل دیروز که برایش عکس فرستادم. گفت صبر کن برم عینکم رو بیارم.می‌دانستم می‌خواهد عینک بزند و وارد جزییات عکسها بشود.

عکسم رو دیدید؟
بله چه جای قشنگی رفتی بودین. اون دوستت که لباس زرد پوشیده بود تو اون عکس اسمش چیه؟
بهار.
من می‌شناسمش؟
نه. دوست یکی از دوستامونه که شما خیلی نمی‌شناسیدش. یاشار.
یاشار؟ می‌شناسم. همون آقای لاغر که همیشه در عکسها لباسهای رنگی می‌پوشه و گفتی موهاش طبیعی انقدر خوشرنگه و سفرهم زیاد می‌ره. قبل کرونا رفته بود یک جایی آسیایی شرقی نه.
بله. چه خوب یادتونه. همون یاشار.
خب از بهار هم بگو برام.
مامان من ده دقیقه دیگه باید برم سرکار. بیشتر زنگ زدم بپرسم خوبید. مواظبت می‌کنید. ماسک و..
خوبیم. هرکاری که لازمه و مقدوره انجام می‌دیم باقیش دیگه شانسه. بهار همون دوستته که یکبار گفتی تک فرزنده؟
بله.
طفلک والدینش یک بچه دارن اونم کانادا.
والدینش اینجان.
خوش بحالشون. دوری از بچه واقعا سخته. نه عادی می‌شه نه ساده.

(این نوشته در نشریه ناداستان ۱۲: خانواده چاپ شده است)

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۱۹ دیدگاه

آیین دلبری

دلبری باید یک خاصیت مجزا باشد از کیفیت تن یا صورت. دلبری ذاتی نیست ولی کاملا هم اکتسابی نیست. شاید  مثل قرار دادن هردو کف دست بدون خم کردن زانوان روی زمین. دلبری فرق دارد با سکسی بودن. نیازمند بازوان درشت یا کمر باریک نیست. دلبری محتاج موج موج گیسوان بلند تا قوس کمر نیست یا صدای بم. سکسی بودن صرفا کشش جنسی است ولی دلبری توانایی دیده شدن است. قدرت خواسته شدن. قابلیت شبرنگ بودن. برق زدن در جمع. دلبری خاصیتی است که وابسته به حضور دیگران نیست. دلبر همیشه دلبر است. در جمع سه نفره یا مهمانی تاریک. آدمها را بلد است. روابط انسانی را بلد است. قشنگی‌های خودش را می‌شناسد. وقتی از فوتبال حرف می‌زند هم دلبر است، وقتی حرف نمی‌زند هم حضورش را حس می‌کنی. وقتی می‌رقصد. وقتی بحث می‌کند یا از حرفهای مهم درباره هنر کسل می‌شود یا وقتی داستانی از راکون همسایه تعریف می‌کند. کاری برای دلبری نمی‌کند. گیلاسش را شکل خاصی در دست نمی‌گیرد. ضروتا سیگاری نیست. صدایش را زیر نمی‌کند. مجرد خسته شالگردنی همیشه ایستاده در مرز بالکن و درون نیست. بیست ساله نیست. سی ساله نیست. جوگندمی نیست. هر سنی می‌تواند باشد. هر رنگ مویی. یا اصلا بدون مو. خودش است. پررنگ، شبرنگ. خودش است همانطور که باید باشد. خودش را دوست دارد. احساستش را صاحب است. می‌داند آدمها از کنارش عبور نمی‌کنند. او قابل دیده نشدن نیست. 

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۱۰ دیدگاه

The Bruh Moment of Mosesُ

 

The First Mourning

 

داستان از اونجا شروع شد که یک نقاشی قرن نوزده دیدیم به نام نخستین سوگواری اثر ویلیام-آدولف بوگرو که آدم و حوا بر جنازه هابیل گریه می‌کردند. بهش گفتم اینکه اولین مرگ تاریخ مذهبی بشر در اصل یک قتل بوده خیلی ضایع است فکر کن کلا شش نفر روی زمین بودن یکی‌شون اون یکی رو می‌کشه. پرسید تاریخ مذهبی چیه؟ و خب یادم افتاد پسرم در آستانه دوازده سالگی هیچی از قصص مذهبی نمی‌دونه. حتی در جریان هبوط آدم و گندکاری‌های قوم نوح و نقش احتمالی خود نوح در انقراض دایناسورها بخاطر کمبود جا نیست. از اقدام به فرزند‌کشی‌‌‌های پیامبران و نسل‌کشی‌های عادی جلوه‌ داده شده توسط نزول بلا در داستانهای مذهبی که با توجیه بدکاره بودن کل قوم – از کودک و نوزاد گرفته تا سالخوردگان- و کوه نمک شدن زنی که رو برگرداند که شاهد از بین رفتن قومش را ببیند و هزار داستان دیگر چیزی نمی‌دونه.

طبعا این به خودی خود عالیه که مدارس چیزی از مذهب در مغز بچه‌ها نکردند ولی خب از طرفی فکر کردم الان که اونقدر عقل داره که داستانهای مذهبی رو یک داستان بدونه شاید بد نباشه در مورد پیامبران و داستانهای حواشی براش داستان بگم. از اونجا که هنر، ادبیات، سینما و سیاست با داستانهای مذهبی گره خورده قطعا بد نیست وقتی تابلو شام آخر رو جایی دید فکر نکنه کسی پارتی گرفته. طبعا از آدم  و حوا شروع کردیم. داستانها براش جالب و بامزه و مفرحند. انقدر که هرشب منتظر می‌شه تا من داستان شبش رو تعریف کنم. خیلی هم امید بسته به ۱۲۴هزار شب داستان  که خب نمی‌دونه اینجوریا نیست و پیامبران خیلی دست‌چین شده وارد قصص مذهبی شدند. سوالها یا نظراتش هم گاهی خیلی بامزه است. مثلا دیشب که به داستان موسی رسیده بودیم و به شکافتن دریا و چندتا نقاشی از دریای دو نیم شده نشونش دادم. همونطور که معلوم بود خیلی با این معجزه حال کرده و توقع داشته فوفش خداوند یک سری پرنده بفرسته ملت رو ببرن اونطرف آب گفت واو ولی من عمرا دنبال موزز از وسط دریا رد نمی‌شدم. گفتم چرا؟ گفت این دیوارهای آب خیلی ساسه. ساس یک کلمه رایج بین بچه‌هاست که مخفف suspicious است به معنی مشکوک و خب راست می‌گفت. من هم به نقاشی نگاه کردم و جدی خیلی ساس بود.

بهترین عکس العملش هم به این داستانهای مذهبی تا حالا هم اونجا بود که گفتم قوم بنی‌ اسراییل گیر دادن به موسی که ما کتاب می‌خواهیم یالله و موسی برای سی روز رفت کوه که کتاب و ده فرمان رو بیاره. سی روز شد چهل روز و وقتی برگشت دید ملت یک گوساله طلا درست کردن دارن اون رو می‌پرستن. به اینجای داستان که رسید خیلی ناراحت شد و با پیامبر رکب خورده همدلی کرد و گفت اوه اوه، این از لحظه‌هاست که حتما موزز گفته ‌‌Bruh. براه رو باید جستجو کنید. این هم یک اصطلاح بچه جوان و نوجوانهای آمریکای شمالیه که وقتی یک چیزی اونجور که باید پیش نره استفاده می‌کنن مثل شوتی که به تیر دروازه می‌خوره یا وقتی یکی سوال بدیهی می‌پرسه یا مثلا پارسال که من اشتباهی براش کفش اطفال سفارش دادم و وقتی رسید جعبه رو باز کرد دید کفش سایز یک بچه دو ساله است گفت Bruh. یک حال ضایع شدن توام با طنزی داره.

به نظر من اگر یک جا واقعا باید گفت ‌Bruh اونجایی که به دادخواهی حق یک سری آدم به فرعون و زندگی در قصر پشت کنی و یک سری آدم رو بندازی دنبال خودت و آواره بیابون بشی و  معجزه به بزرگی شکافتن دریا براشون رو کنی  و از چنگ سپاه ظالم نجاتشون بدی و تازه بخاطرشون بزنی به کوه و چهل روز منتظر وحی بمونی و آخرش هم لابد خسته و گرسنه کلی لوح سنگی رو کشون کشون بیاری از کوه پایین و خب ببینی اونها دور گوساله طلا پارتی گرفتن. حقیقتا که Bruh

The Adoration of the Golden Calf - Wikipedia

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۳ دیدگاه

بلند شدن از سر میز.

یک سریالی می‌دیدم بنام Maid  ( اگر می‌خواهید سریال رو ببیند باقی رو نخونید. خطر لو رفتن داستان)

 

 

 

 

 

 

می‌گفتم. سریال داستان مادر جوانی بود با دختری سه ساله که در خلال فرار از پارتنر الکلی و آزارگرش به خاطر می‌آره وقتی خودش هم پنج ساله بوده مادرش با اون از پدر الکلی و آزارگرش فرار کرده. یک جای داستان زن برای گرفتن حضانت بچه از پدر الکلی نیاز به شهادت یکی داره که برای قاضی بنویسه شاهد آزار مرد بوده. از اونجایی که نزدیک به تمام آزارها در خلوت اتفاق می‌افتن و آزارگرها انقدر عقل دارن که جایی رو انتخاب کنن که شاهدی برای آزارشون وجود نداشته باشه، و ضرورتا همه آزارها ردی مثل کبودی یا زخم یا نمونه اسپرم برجا نمی‌گذارند و کماکان از اونجایی که آزارگرها معمولا خانواده نزدیک یا رفقای نزدیک زنان هستند برای همین ممکنه زنان خشونت دیده از ترس تنهایی یا استیصال یا صرفا بخاطر داشتن خاطرات خوش با اون آدم بهش فرصت دوباره بدن، زن هیچ شاهد یا سندی نداره جز پدرش که یکبار شاهد آزار مرد بوده. اونها در چشم دیگران یک خانواده سه نفره خوشبختن ولی ما می‌دونیم که اینطور نیست. چرا ما می‌دونیم؟ چون ما کنار دوربین ایستادیم نه پشت پنجره.

در هرحال زن جوان پیش پدرش  می‌ره و ازش می‌خواد کمکش کنه. ازش می‌خواد که برای دادگاه بنویسه که صحنه خشونت مرد بهش رو دیده ولی پدرش می‌گه نمی‌تونه این کار رو بکنه. نمی‌تونه چون می‌دونه شوهر اون الکلیه، مثل خودش که روزی الکلی بوده و این اتفاق و رفتار دست خودش نیست، تقصیر اعتیادش به الکله. زن التماس پدرش می‌کنه می‌گه اینجا موضوع اون مرد نیست. اینجا موضوع الکلی بودن اون نیست. اینجا تنها چیزی که مهمه سلامت و امنیت خودش و بچه‌است ولی پدرش جای اون با مرد همدلی می‌کنه. می‌گه خودش اون حال رو تجربه کرده و صحنه‌ای هم که شاهدش بوده چیز مهمی نبوده. مردی رو دیده که با زن جوانش دچار اختلاف شده و تحکم کرده.

حقیقت هم اینه صحنه‌ای که پدر شاهدش بوده چیز عجیبی نبوده. ما هم همراه اون شاهد این صحنه بودیم. صحنه چی بود؟  پدر برای دختر و داماد و نوه شام آورده. دختر که بعد فرار اول و دیدن تلاش مرد برای تغییر و چشیدن طعم بی‌خانمانی و فقر و بی‌جایی دوباره به اون خونه برگشته و بعد مدت کوتاه دوباره متوجه شده مرد همون آدم سابقه و حالا ته چاه بدتری گرفتار شده . دیگه حتی ماشین یا موبایل هم برای فرار نداره میلی به شام و این نمایش دروغین نداره. مرد الکلی از پدر تشکر می‌کنه و میز رو می‌چینه . بچه و مرد و پدر سر میز نشستن ولی زن گفت شام نمی‌خوره و می‌خواد بخوابه. مرد بهش می‌گه پدرت لطف کردن غذای خونگی برامون آوردن. زن می‌گه گرسنه نیست و می‌ره سمت اتاق خواب. مرد به سمتش می‌ره و با تحکم  بهش می‌گه برگرد بشین سر میز. صداش رو بلند می‌کنه کمی و خیره می‌شه تو چشماش. نه کتکش می‌زنه نه هیچی ولی خب زن می‌ترسهو میاد سر میز. زن می‌ترسه چون اون روی مرد رو هم دیده. چون گاهی چیزهای کوچک نشانه اتفاقات بزرگن. اتفاقات بزرگی که در خلوت اتفاق می‌افتن یا حتی هنوز نیافتدن ولی ممکنه بیافتن. خشونتهایی که لازم نیست شاهدشون باشیم یا منتظر رخ دادنش. هیچ سربریدنی از سر غیرت، همسرکشی یا تجاوز از طرف خانواده یا نزدیکان یک شبه اتفاق نیافتده. ولی خب ما نشانه‌ها را جدی نمی‌گیریم یا می‌گیم چیزی نشده که. یک داد ساده بوده، یک تماس بی‌جا در حال مستی بوده ..

درهرحال اینجای داستان پایان رابطه زن با پدرشه. انگار می‌فهمه آدمی که خودش خشونت کرده و کتک زده و اون رو گردن الکلی بودنش انداخته، استانداردش برای خشونت کماکان به نفع آزارگر عمل می‌کنه. چون پذیرش آزارگری مرد به معنی اینه که پدر قبول کنه خودش هم آزارگر بوده و دیگه نتونه همه چیز رو گردن الکل بیاندازه. پدر رو در طول داستان شناختیم. کارگردان سخاوتمندانه ازش یک فرشته ساخته. مردی خوب و بسیار با ایمان که حالا ازدواج کرده و دو بچه داره و شغل خوب و الکل هم نمی‌خوره. پدر قراره آدم خوب داستان باشه ولی دختر از سر میز بلند میشه و پدرش رو ترک می‌کنه. دختر هیچکس را در جهان نداره جز یک مادر بیمار روانی ولی پدر فرشته صفتش رو ترک می‌کنه و به نظر من حق هم داره. خیلی هم حق داره. زن می‌دونه پدرش آزاری که اون دیده رو به رسمیت نمی‌شناسه چون خودش آزارگر بوده و حتی آزار خودش رو هم گردن الکل می‌اندازه و خب کمک اون آدم بی‌ارزشه. زن در سکوت میز رو ترک می‌کنه.

یادآوری عجیبی بود. احتمالا خیلی از ما دنبال حس همدلی بودیم از کسی که خودش آزار مشابه و بزرگتری رو انجام داده. شدنی نیست. دیر یا زود انکارت خواهند کرد. مثل پدر سابقا الکلی و آزارگر این زن احتمالا خواهند گفت اتفاقی که برات افتاده چیز مهمی نبوده یا حتی بدتر، داری دروغ می‌گی. شاید برای همینه که در حلقه‌های همدلی آدمهایی که تجربه آزار مشابه داشتند رو کنار هم می‌گذارند نه اونی که تجربه مشابه آزارگری رو داشته. فکر کردم با اینکه آسون نیست ولی چه کار خوبی کردم که از سر میز بلند شدم.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۲ دیدگاه

از شما ممنونم دکتر نادیا چادْهری

 اولین توییتی که ازش دیدم این بود.
“امروز روزی است که به پسرم بگویم من در حال مرگ بر اثر سرطان هستم. به آن نقطه رسیده است که باید آن را از خود من بشنود. بگذارید همه اشکهایم الان جاری شود تا بعد از ظهر قوی باشم. بگذارید اکنون از غم زاری کنم تا بتوانم او را دلداری دهم.”

پنج ماه پیش. یازدهم ماه مه سال دوهزار و بیست و یک. یکی از غمگین‌ترین توییتهای که دیدم. طبعا اولین واکنشم به این توییت بغض و تجسم خودم در موقعیت مشابه بود. اولین واکشنم ترس بود. ترس از جدایی از فرزند، ترس از تمام شدن زندگی ولی این زن در پنج ماه بهم یاد داد که بغض جای خود ولی یاد بگیر که مرگ هم قسمتی از زندگی‌ است و برایش آماده باش. راستش من کسی رو شکل این زن نمی‌شناختم. کسی که با مرگ خودش جوری روبرو بشود که انگار قسمتی از زندگی باشد. در انتظار پایان هرروز به خودش و ما زندگی و زیبایی‌هایش رو یادآوری کرد. هرروز از عطر جنگل و حس زمین خیس زیر پاها حرف زد و از لذت در آغوش کشیدن پسرش و طعم انبه. از دکتر نادیا چادوری در عمل یاد گرفتم زندگی به کمیت نیست به کیفیت است. روزهای آخر عمرش را درگیر جمع کردن کمک هزینه تحصیل برای دانشجویان بود. در ازای کمک برایمان در راهرو بخش سپری کردن روزهای اخر زندگی بیمارستان راه می‌رفت. هرروز چند قدم. قدمها هرروز کمتر شدند و هفته قبل به هیچ رسیدند. دیگر نمی‌توانست راه برود. روی تخت نقاشی با آبرنگ نقاشی می‌کشید و رشته توییت صادقانه ولی بسیار خوبی برای آموزش درباره سرطان تخمدان نوشت (بخوانید).  حتی به برچسب قلب شکلی که روزهای آخر به باسنش زده بودند برای جلوگیری از زخم بستر خندید.

آدمها زیر توییتهایش چیزهای عجیبی می‌نوشتند. بعضی از توییتها از نظر من نهایت بی‌فکری بود. برای کسی که قادر به خوردن یا نوشیدن نبود عکس غذا می‌گذاشتند و می‌گفتند به یاد تو خوردیم. یا عکس منظره‌ای و می‌گفتند جای تو را خالی کردیم. من جای آنها خجالت می‌کشیدم ولی می‌دیدم که او هرچندتا را که بتواند با خوشحالی جواب می‌دهد گاهی حتی همخوان می‌کند. توانایی این را داشت که از هرچیزی محبت را جدا کند. جای دیدن بی‌فکری محبت را می‌دید. دیگر از حرفهای دیگران خجالت نکشیدم. یکی دعا می‌کرد. یکی از پیاده‌روی در دل جنگل می‌گفت که تمام مدت یاد او بوده.

یاد هزاران هزارن جزوه چگونه با بیمار در آستانه مرگ یا بیمار درگیر سرطان صحبت کنیم افتادم. حس کردم چقدر این پادکستها و جزوات باعث شده که از ترس همدردی غلط دربرابر آدم افسرده یا درگیر بیماری کشنده یا لاعلاج لال بشوم. چندبار فرار کردم یا گم و گورشدم از ترس اشتباه حرف زدن  ولی از این زن یاد گرفتم که بودن و محبت کردن حتی گاهی با ادبیات غیرمنطبق با جزوات شاید راه بهتری باشد.

امروز فهمیدم که دیشب فوت کرده یا بقول خودش خوابیده. برای همیشه. فکر کردم به تمام دستاوردهایش بعنوان یک زن دانشمند و استاد دانشگاه، یک آدم ورزشکار و دوست داشتنی اضافه کنیم زنی که مردن را یادمان داد. از فردا با هر لذت ساده زندگی یاد دکتر نادیا چادهری خواهم کرد که هم زندگی کردن را خیلی خوب بلد بود و هم مردن را.

https://twitter.com/DrNadiaChaudhri/media

 

 

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۳ دیدگاه

گیرم جهان یک وطنه، با مرزهای الکی.

صبح نوشته خ. رو خوندم. قلب کردم ولی ته دلم گفتم بمیرم برات ملخک.
بعد رفتم بیرون راه برم و خیلی خوش و عاشق خودم بود. کیمونویی که ا. از ژاپن برام آورده بود تنم بود و مردم کیمونوم رو با حسرت نگاه می‌کردن چون معلومه فرق داره با کیمونوهای قلابی. روح کیوتو در الیافش جاریست به نظرم. حالا انقدر به این موراکامی بدبخت گیر می‌دم ولی خودم خراب ژاپنم. فکر کنم از حسادتم بهش گیر می‌دم اصلا. هم ژاپنی باشی، هم رگ خواب خوانندگان رو بلد باشی و کتاب رو کتاب چاپ کنی، هم ماراتن بدوی معلومه خاری می‌شوی در چشم تنگ نظر من. بگذریم. می‌فرمودم.
خودم قشنگ بودم و هوا هم آفتابی و قشنگ بود. همین شد که زنگ زدم به مامان. حرف زدن با مامان هرچیزی رو قشنگتر می‌کنه. کمی از جای زخمهاش حرف زدیم که سیاه شدن ولی محو نه. گفت باورت می‌شه از مرداد تا حالا. باورم می‌شد. گفتم عکس بگیرید ببینم. گفت خودم که نمی‌تونم از پشتم عکس بگیرم، پدرت هم دستش می‌لرزه. هوا آفتابی بود و پاییز من و مادرم بیشتر با هم خاطره مشترک داریم. تابستانها بیشتر در خانه بودیم چون انقدر روی آبدوغ‌خیار تاکید داشتیم که نصف روز گرممان بود و نصف دیگر روز بر اثر مصرف بی‌رویه دوغ شل افتاده بودیم روی مبل ولی پاییز‌ها تیز و بز بودیم و متر کننده شهر.  برای همین از قدیم حرف زدیم. بین خاطره‌ تعریف کردن عطر قنادی رضا از پله‌هایی که می‌رفت تا گاندی هم حرف زدیم. خیابان گاندی. چه اسم قشنگی. چرا چند روز است که انقدر یاد این خیابانم. چشمام رو دو ثانیه بستم بوی پاییز گاندی یادم بیاد. خوردم به محل زنجیر کردن دوچرخه. نیست که خیلی شهر امنیه برای دوچرخه هر یک متر یکبارم محل تکیه دادن دوچرخه نصب کردن آدم نتونه یک دقیقه تخیل آمیخته با نوستالژی کنه.
رسیدم دم مغازه لوازم تحریر فروشی. به مامان گفتم من برم برای ایلیا مداد و خودکار بخرم. گفت باشه. بعد خرید پیچیدم در یک کوچه فرعی و نبش یک کوچه خلوت یک کافه برزیلی پیدا کردم. یعنی اول نفهمیدم برزیلیه. دیدم یک کافه کنج کوچه مسکونی صندلی گذاشته. رفتم تو. زنی که قبل من داشت قهوه سفارش می‌داد گفت نونوایی برزیلی دیگه کجا هست تو شهر؟ فروشنده گفت نمی‌دونم فکر نکنم زیاد باشه. همین شد که فهمیدم برزیلیه و ناگهان بهش علاقه‌مند شدم. حس کردم خیلی با کافه صمیمی و نزدیکم. قهوه گرفتم و از شکلات و تنقلاتش عکس گرفتم فرستادم برای خ. حالا چرا برزیل انقدر مهمه و حس تعلق دارم بهش؟ چون خ برزیله و من فکر می‌کنم خیلی با برزیل فامیلم. در صورتی که نیستم. با هیچ جای این دنیا نیستم. همه جا رو روی نقشه دیدم و قرار است روی نقشه هم ببینم ولی جریان اینه که پخش شدیم در همه جهان. شکل اون پرندگانی که حضرت ابراهیم در هاون کوبیدن گذاشتن سر کوه با این فرق که امیدی هم نیست معجزه رخ بده و ما همینجور هرکدام سر یک کوهی خواهیم ماند.
گفتم پرنده یادم افتاد حتی حس نزدیکی می‌کنم به پرندگان شهر پرت استرالیا. فقط پرنده نه حتی اخبار مربوط به شهردار برلین رو با دقت بیشتری دنبال می‌کنم چون حس نزدیکی به برلین می‌کنم. چون سارا استرالیاست یا مریم برلین. هرکس یک جاست. کاش همونطور که وطن متمرکزه حداقل خارج هم یک جای محدودی بود. یادم افتاد که مادرم اول مکالمه گفت فقط من نیستم، همه رفتن، بچه‌های همه رفتن. پسر نیر هم اگر مونده بخاطر اینه که تریاک در خارج نایابه و این طفلک خیلی گرفتاره. گفتم تورنتو تریاک هست فکر کنم. تریاکی که زیاد هست. گفت فکر کنم برنامه‌شون تورنتو اومدنه. پس پسر نیر هم داره می‌آد.

بعد یاد این ترانه افتادم. یک کم هم بغضی شدم. دلم برای خیابون گاندی تنگ شد. دل تنگی خ. سرایت کرد. کاش فر موهاش سرایت می‌کرد ولی.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۴ دیدگاه

از وبلاگ کارپه

وبلاگ آهو نمی‌شوی به این جست و خیز گوسپند یا این یکی آیدا نوشته

“یک اعتراف:
از تمام شدن کرونا می‌ترسم. از عادی شدن زندگی، از بازگشتن به آن‌چه بود. کرونا از یک جایی به بعد شد «ناتوانی دست‌های سیمانی» معاصر. شد دلیل و بهانه‌ای محکمه‌پسند برای تمام چیزهایی که محقق نمی‌شود. برای تمام نتوانستن‌ها و نشدن‌ها. نه که کرونا دلیل مهمی برای بسیاری از نتوانستن‌ها و نشدن‌ها و فروریختن‌ها نبود، نه؛ که بود و هست. که تمام جهان آن را از نزدیک، از خیلی نزدیک تجربه کرد، باور کرد. تجربه‌ای سخت و سهمگین که به این زودی‌ها از حافظه‌ی جهان پاک نمی‌شود. کرونا برای من اما، فراتر از تجربه‌ی یک فاجعه، تبدیل شد به امری شخصی. تبدیل شد به اسطوره‌ی بهانه‌ها. آن‌قدر حضورش قطعی و بی‌شائبه بود که حالا مهار شدنش هم می‌ترساندم. برم می‌گرداند به دوره‌ی مواجهه با کافی نبودن‌ها، کامل نبودن‌ها. و باز از بی‌نقص‌نبودن همه‌چیز رنج بردن. و خود را ساییدن. فروپاشی مختصر دائمی.
۱۴۰۰/۶/۲۰”

و من خیلی باهاش موافقم.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌تان را بنویسید:

پمپ پمپ شماست.

لوله کش یک کیسه سیاه در بسته را گذاشت وسط حیاط و گفت با این چه کنم؟ از پنجره طبقه بالا سرم را بیرون آوردم و مثل راپونزل پرسیدم چی هست؟‌
گفت پمپ قدیمی چاه فاضلاب.
گفتم چه می‌شود کرد با این پمپ؟
گفت هیچی. این که کار نمی‌کند ضمنا منبع بوی بد و کثافت و معذرت می‌خوام پر از مدفوع هم هست و خب جاذب مگس و عامل هزارجور بیماری. فقط و فقط باید بندازیمش در سطل زباله.
گفتم بله همین کار را بکنیم ولی اگر این تنها راه است چرا از من پرسیدین؟
همینطور که از روی ماسک دماغش را فشار می‌داد که بوی بد اذیتش نکند گفت،پرسیدم چون به هرحال پمپ، پمپ شماست.

یاد روزی افتادم که شبکیه چشم چپم پاره شده بود و بینایی چشمم تا حد زیادی از دست رفته بود. دکتر یانگ متخصص چشم در بیمارستان بروک آفتابی به من که سیاهی مثل یک مرکب چکانده شده داشت آرام آرام رسوخ می‌کرد به تمام آنچه چشمم می‌دید، گفت یک راه درمان این است که لیزر سرپایی بکنیم و نواحی نازک شده را ترمیم کنیم.
گفتم بله بله لیزر کنیم. ترمیم کنیم.
گفت لیزر خیلی راحت است ولی خب استفاده از این راه حل برای ترمیم وضعیت وخیم چشم تو خیلی دیر شده است. لیزر در مرحله‌ای قابل انجام است که هنوز پارگی به این شدت رخ نداده و بیمار نوری، تارعنکبوتی چیزی می‌بیند نه مثل مورد تو سیاهی. البته خب راه دیگر این اسا که بالن بفرستیم داخل چشم که فشارش شبکیه جدا شده را متصل کند به دیواره چشم.
[حقیقت این است که توضیحش دقیق یادم نیست و ممکن است کل پروسه رو اشتباه نوشته باشم. کلمه بالن و ورود را یادم هست. پس این احتمال هست که شاید اصلا من باید می‌رفتم داخل بالن نه بالن داخل چشم من]
درهرحال گفتم بله بله همینکار رو بکنید. همین بالن که فرمودید.
گفت برای بالن هم دیر شده. بینایی شما خیلی از دست رفته و بالن دیگر نمی‌تواند ترمیمش کند. راه سوم جراحی چشم شماست جوری که یک چیزی Buckle را ببندیم دور کره چشمتان.این تنها راه است.

هیچوقت فرصت نشد ازش بپرسم اگر تنها راه این بود چرا پس همان اول نگفتی برویم اتاق عمل دور چشمت را کش ببندیم دکتر؟ برخلاف سناریو‌های فیلم‌های پورن لوله‌کش‌ها و دکترها با آدم خیلی تعارف دارند گویا.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۲ دیدگاه

و گیسوانی از جنس لجن

چشمام بسته بود و روی چشمام پنبه گذاشته بود و روی پنبه اون عینک پلاستیکی مخصوص در معرض نور شدید قرار گرفتن. پس ابدا چیزی نمی‌دیدم. همزمان هم ازم خواسته بود که لبهام رو روی هم فشار بدم که بتونه موهای پشت لبم یا همون سبیلم رو لیزر کنه بدون اینکه پوست نازک لبهام آسیب ببینه. بسته بودن همزمان دهان و چشمهام باعث شده بود که درست نشنوم. نمی‌دونم چطور توضیح بدم. به زبان ریاضی ساده اگر از اون سه میمون که یکی دست روی گوش‌ها گذاشته و یکی روی دهان و دیگری روی چشمها دوتاشون بله، سومی هم ضروتا بله. و به زبان غیر ریاضی “اگر چشم و دهان من را ببندید گوشهایم را هم بسته‌ای”

چه جمله انقلابی گفتم. اگر پنج سطر بالاتر بحث لیزر سبیل نبود شاید می‌شد این نوشته را جای یک مقاله مهم در شرح تاثیر سانسور و آزادی بیان بر شنوایی جا زد ولی دیگر دیر است شما دیگر می‌دانید این نوشته درباره رفع موهای صورت است و دیگر هیچ.

گفتم که نمی‌شنیدم و خب برای همین یادم نیست از چه کلمه‌ای استفاده کرد. پولدارها؟ ثروتمندان، دست به دهان رسیده‌ها؟‌ درهرحال یک جایی بین جِزجِز کردن صورت من و حرفهایش در باب مهاجرت به یکی از جزایر نواحی گرمسیری بود که گفت می‌دونی آیدا جون، در مهاجرت به سنت مارتین [جِزجزِ] موضوع فقط فرار از سرما و رسیدن به گرما نیست. [جِزجزِ]حقیقت اینه کانادا دیگه چیزی[جِزجزِ] برای آفر کردن به ما پولدارها نداره. کل این شهر دوتا خیابون شیک داره و یک ساحل پر از آدم قزمیت. دیگه چی داره؟‌ [جِزجزِ]

می‌خواستم بگویم اختیار دارید، ما پولدارها کجا بود. اول شخص مفرد ادامه بدهید لطفا. همین بنده که اینجا درازکشیده‌ام و اگر بوی موی سوخته بگذارد ته مانده بوی لجنی که روی موهایم رسوب کرده است را حس می‌کنی، پمپ تخلیه فاضلاب زیرزمینم خراب شده و چون عجالتا پول تعویضش را ندارم جای جستجوی تعویض پمپ دارم روشهای مدارا با بوی لجن* را گوگل می‌کنم . یعنی چون نمی‌توانم مساله را حل کنم، یا صورت مساله را پاک کنم دارم خودم می‌روم داخل مساله. حل می‌شوم در بوی لجن. دارم تلاش می‌کنم خودم قسمتی از بوی فاضلاب بشوم ولی نگفتم. چون لبهایم را روی هم فشار داده بودم که لیرز پوست لبم را نسوزاند. خوشبختانه صورتم هم از گرمای حرارت لیزر سرخ بود و دیگر حتی سیلی هم لازم نداشتم. برای همین فقط گفتم اوهوم. یعنی دقیقا همینطور است فقط یادم رفت بپرسم در سنت مارتین سطح لوله فاضلاب شهری از کف زیرزمین منازل بالاتر است یا پایین‌تر؟‌

* برای نتیجه تحقیقاتم در مورد زندگی احاطه شد در بخار فاضلاب یک نوشته جدا منتشر می‌کنم.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۳ دیدگاه

شیربادام

اگر این جا فوتوبلاگ بود الان باید یک عکس می‌گذاشتم از یک لیوان قهوه با شیر بادام – بله می‌دانم چیزی به نام شیربادام وجود ندارد و این محصول کلاهبرداری محض است و زباله است ولی چه کنم شیرجو خیلی من را یاد صدراسلام می‌اندازد و غلیظ است و دوست ندارم. شیرگاو را هم اجازه بدهید حرفش را نزنم که چه بلایی سر دستگاه گوارشم می‌آورد – می‌فرمودم. آه لیوان قهوه و کف شیر بادام و پنجره.

هفت صبح است و هوا هنوز کامل روشن نشده. باران هم می‌بارد. باران شدید و آهنگ دار ولی هوا سرد نیست برای همین همه پنجره‌ها را باز کرده‌ام و صدای قطراتی که روی شیروانی می‌خورند را دوبار می‌شنوم. یکبار از زیر سقف و یکبار از پنجره. گربه هم نشسته روی لبه پنجره روبروی خانه. تخصص گربه‌ها ایجاد کادر‌های کارت پستالی‌ست. مثل همین شازده که الان نشسته وسط پنجره روی به باران و ضد نور. یک توده نرم و پشمالمو قوز کرده خاکستری با پس زمینه سبز و خیس پشت سرش قاب شده در چهارچوب پنجره رو به سنگفرشهای کوچه باریک که دمش را با اشتیاق تکان می‌دهد. اشتیاق که نه ولع حیوانی برای قتل سنجاب احتمالا ولی شما بخوانید اشتیاق. پشت سرش یک درخت بزرگ در قاب است. بزرگ که چه عرض کنم تنومند. درخت جلو خانه خیلی بزرگ است و تازگی کشف کردم که پلاک هم دارد. پلاک چرا دارد؟ آثار باستانی‌ست؟ از آنجایی که خانه باریک و کوچک و سبک است حس می‌کنم با این درخت میخ شده است به زمین. عاشق درخت جلو خانه‌ام و درخت به درستی لایق کلمه تناور است. تنومند و تناور و بلندبالا و هرچه صفت دیگر که بین درختان و رستم مشترکند.

امروز روز آخر تابستان است و فردا روز اول پاییز (از کرامات شیخ ما چه عجب. پنجه را باز کرد و گفت وجب). من همانطور که در اقلیت چپ دست قرار می‌گیرم در اقلیت شورپاییزی هم قرار می‌گیرم. پاییز برخلاف شما دوست عزیز به من شور زندگی می‌دهد. انگار یادم می‌افتد زندگی چقدر زیباست و این واقعا در تناقض است با کاری که طبیعت در پاییز انجام می‌دهد. کدام کار؟ همین زرد کردن هرچه در بهار سبز کرده و خوابیدن و ما را به حال خود با آن زمستان الدنگ رها کردن ولی خب از کسی که موقع دویدن بازخوانی پرونده‌های قتل زنجیره‌ای گوش می‌دهد چه توقعی دارید؟ همین که هفت صبح بیدار شده‌ام و از ذوق تمام شدن تابستان نمی‌دانم چه کنم نشانه این سرخوشی نیست؟

هوا هنوز برای لباس در شان پاییز خیلی گرم است. درخت را نگاه می‌کنم که از تمام برگهاش آب سرازیر شده و سنجابی که معلوم نیست چطور موفق شده وسط این رگبار دمش رو خشک نگه دارد از بین شاخه‌ها زل زده است به گربه کارت پستالی پشت پنجره. اگر همسایه‌ها که هنوز شناخت درستی از من ندارند به به عقلم شک نمی‌کردند می‌رفتم شال خردلی که اول ماه مه تا کردم و ته کمد است، را می‌آوردم می‌انداختم روی شاته‌ و می‌نشستم در ایوان. چه تصویری چه تصویری. بگذریم که احتمالا بعدش شانه‌هایم عرق سوز می‌شدند به دلیل ترکیب گرما و شال و پوشش نامتناسب با دمای هوا ولی چه باک که تصویر پاییز بدون شال خردلی من کامل نیست.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۶ دیدگاه

مورخ هفتم اکتبر دوهزار و یک

بچه امروز رفت مدرسه. بعد یکسال؟ نمی‌دونم بعد چند وقت. بعد هزارسال و نمی‌دونم برای چه مدت. بعید نیست دوباره بعد چندهفته بفرستنشون خونه. خونه صدای سکوت می‌ده. گربه هم چندبار رفت تو اتاقش میو‌میو کرد و الان اومده روی میز من خوابیده. رادیو رو هم روشن نکردم. سکوت خونه چیز عجیبیه. خیلی دلچسبه. مادربزرگم می‌گفت سکوت قشنگه وقتی بدونی صدا در راهه. به صِدا می‌گفت صَدا. نشسته بودیم در آشپزخانه خانه فاز یک اکباتانش. شهرام فکر کنم مدرسه بود. من چرا نبودم؟‌ یادم نیست. شاید هم مدرسه نبود. شاید اصلا از ایران رفته بود. یادم نیست. صندلی‌های آشپزخونه فلزی با بالشهای نرم رو یادمه که بسیار زیبا، مدرن ولی بسیار ناراحت بودند.  چرا با من فارسی حرف می‌زد؟‌ یادم نیست. می‌دونست من ترکی رو خوب می‌فهمم ولی نمی‌تونم جواب بدم. مثل من که می‌دونم بچه‌ام ته حرفهای من رو به زبان فارسی می‌فهمه و خب من همین رو لازم داشتم و باقی چه اهمیتی داره اگر به قاف و غین می‌گه گاف. حرفم رو می‌فهمه. مثل من که مادربزرگم رو می‌فهمیدم.

یادم افتاد اولین روزی که بردمش مدرسه تا لحظه آخر دستم رو گرفته بود. ایستاد ازش عکس بگیرم. اینبار نه. کلاس هفتمه. دوست داره روز اول مدرسه باشم ولی دوست داره معلوم نباشم. برای همین ایستاده بودم دور. پشت زمین اسکیت. سن عجیبیه. از یک جایی به بعد لابد می‌خواد نباشم. من هرروز این رو با خودم تکرار می‌کنم. قرار بچه به رفتنه و ما وسیله‌ای هستیم که اون موجود کوچک که نفس کشیدنش هم اما و اگر داره رو تبدیل به آدمی می‌کنیم که مستقله و فکر می‌کنه و میره. این میره‌ رو هرروز با خودم تکرار می‌کنم که عادی بشه ولی همین تکرار هم جواب نداده. هی می‌خوام این روزها رو بیشتر زندگی کنم. می‌خوام زمان جلو نره. حتی این روزهایی که هردو باهم خونه بودیم و پیاده‌روی‌های طولانیم به مقصد هیچ. گاهی دلم می‌خواد خودم زودتر برم. نه که بمیرم. مثلا جمع کنم برم کلمبیا قبل از اینکه اون بره ونکوور. دیروز یک پادکستی گوش می‌کردم که تبلیغش زندگی در کلمبیا بود. انقدر تعریف کرد و گفت تنها راه زندگی با کیفیت زندگی در کلمبیاست که فکر کردم راهش اینه که زودتر برم کلمبیا.

مردی که نبش خیابان فرمن زندگی می‌کنه تنهاست. تنها که نه با سگش. سگش محترم‌ترین موجود زنده جهانه. بله حتی از شما محترم‌تر دوست عزیز. صبحها می‌نشینن روی ایوان خونه و مرد روزنامه می‌خونه و سگ دراز می‌کشه. باورم نمی‌شه که هنوز روزنامه کاغذی وجود داره. از کجا می‌خره؟ شاید هم روزنامه قدیمیه. به من باشه روزنامه قدیمی می‌خونم. خیلی خوبه خبری رو بخونی که بعدش رو می‌دونی. ارتش آمریکا و انگلیس به افغانستان حمله کردند و بوش طالبان را تهدید کرد که بهای سنگینی پرداخت خواهد کرد. بعد ته دلت بگی “اوه چه عالی. بالاخره یکی حق این عوضی‌های ضد زن و بشریت رو کف دستشون گذاشت. جانی قهوه من تموم شد، وقتشه برگردیم تو”. درهرحال سگ می‌خوابه روی ایوان . یک رسم خوبی این محله داره که همه نشستن در ایوان خانه. همه بجز خونه‌های جدید که معماریشون یکجوریه که انگار از بیرون و فضای عمومی متنفرن. کلی پنجره دارن که همیشه پرده‌هاشون کیپ کیپه یا اصلا پنجره ندارند. خوشبختانه خونه‌های این محله انقدر بهم چسبیدن که بساز بفروش‌ها نمی‌تونن هی بکوبن و بسازن و عجالتا بیشتر خونه‌ها قدیمی و ایوان‌دارند و عجالتا همه نشستن تو ایوان قهوه و شراب و آبجو و هرچی موجود باشه می‌نوشند. سگ رو می‌گفتم. وقتی رد می‌شی از جاش بلند می‌شه و یکجور مودبی می‌شینه. مثل من که بچه بودم یادم داده بودن اگر بزرگتر رد شد پات رو جمع کن. من و سگ خوب تربیت شدیم. حالا این مدت که مدرسه بسته بود تک و توک سر صبح کسی رد می‌شد و سگ پیر می‌شد در آرامش دراز بکشه ولی از امروز که بعد ماه‌ها بچه‌ها با کوله‌پشتی‌های بزرگشون عازم مدرسه بودن سگ تمام مدت خبردار نشسته بود. بهش گفتم صبح بخیر جانی. نگاهم نکرد. مشغول ادی احترام به صف دانش‌آموزان بود.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۴ دیدگاه

باغ

یکشنبه شب خواب دیدم یک جایی در تهران مهمانیه. من تازه از سفر رسیدم. چمدون دستمه. همه اقوام هستن. دایی و خاله و عمو و خاله زاده و عموزاده و دخترخاله‌های مادرم و همسایه‌ها و باقی. هرکسی که می‌شناسم اونجاست. صدای موسیقی بلنده و همه دارن با شور در بین درختهای باغ می‌رقصن. مهمانی شبیه شب نشینی‌های پنهانی یک جمع جوان روی مخدره ولی جای یک سری جوان همه خانواده من اونجان. همه جز پدر و مادرم.از رقص و نور دیدن اعضا خانواده هیجان زده شدم. هر چند ثانیه یکبار یکی محکم بغلم می‌کنه. همه حالم رو می‌پرسن. حال بچه‌ام. حال خودم. از احوال زندگیم در کانادا سوال می‌کنن. فامیل نزدیکی که سالهاست ازش خبر ندارم تنگ در آغوشم می‌کشه و من رو به همراهش معرفی می‌کنه. فامیل نزدیک دیگه‌ای که سالهاست حتی جواب سلام رو نمی‌ده ازم می‌خواد که برقصم. از اینکه خانواده نزدیک دوستم دارن هیجان زده می‌شم. جای زن چهل و دو ساله بچه‌ای می‌شم که عقده محبت دیدن داره. چمدون رو رها می‌کنم و شروع می‌کنم سبکبال با خانواده رقصیدن. شور می‌گیرم باهاشون. ترانه ترکی رو می‌خونم. لاله‌لر… لاله‌لر…  یکهو یادم می‌افته بخاطر مادرم اومدم ایران. یادم می‌افته حال مادر وخیمه و من وسط این مهمانی چه غلطی می‌کنم.  بین خواب انگار یک پنجره گوشه تصویر باز می‌شه و مادرم رو تنها در لباس آبی بیمارستان می‌بینم. لاغر و رنجور و پدرم کنارش روی صندلی خوابیده. یادم می‌افته چرا اونجام. از خودم حالم بهم می‌خوره که تا چند دقیقه قبل داشتم رشید بهبوداف می‌خوندم. از یادآوری رقصم حالم بهم می‌خوره.  به آدمها می‌گم مامان کجاست؟ کدوم بیمارستانه. یا جوابم رو نمی‌دن یا نمی‌دونن هیچکس اسم بیمارستان رو بلد نیست. جالب اینه که همه می‌دونن حالش خیلی بده ولی نمی‌دونن کجا بستری شده. ازش خبر ندارن. همه دارن می‌رقصن. صدای موسیقی خیلی بلنده. فاصله می‌گیرم. ریسه‌ها از دور معلومن و آدمهایی که دارن می‌رقصن. با لباسهای قشنگ و صورتهای صاف و زیباشون محو می‌شن. می‌رم تو تاریکی.

از خواب پریدم. سه و نیم صبح بود. فکر کردم زنگ بزنم به مادرم. از پله‌ها رفتم پایین. زنگ زدم جواب نداد. فکر کردم لابد مسکن خورده و خوابه. پدرم هم لابد رفته دنبال دارو. یادم افتاد یکشنبه است و وقت دکتر دارن. متنفر از خودم نشستم روی صندلی. متنفر بودم از خودم بابت رقص در خواب با آدمی که سالها مادرم رو آزار داده. اینکه درخواب نمی‌دونستم کدوم بیمارستانه. به تنهاییشون فکر کردم و سنگ گیر کرد در گلوم. تا چهار و نیم صبح خیره موندم به موبایلم و صبح شد.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۳ دیدگاه