قسمتی از یک داستان

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : مهر ۳م, ۱۳۹۳

قسمتی از یک داستان

….

تلفن را که قطع کردم و برگشتم. کنار پیشخوان ایستاده بود. لیوان شرابش خالی بود. تکیه دادم به آرنجهایم، ایستادم روبرویش. شاید منتظر بودم که شراب مستش کند و دیگر از اتفاق اخیر حرف نزند تا بتوانم بروم آنطرف پیشخوان و بنشینم کنارش. امیدوار بودم تنهایی این چند ماه اثر کرده باشد و فراموش کرده باشد و دوباره درآغوشم بگیرد ولی هرچه مست‌تر می‌شد انگار بیشتر می‌خواست از این اتفاق اخیر حرف بزند، از مرگ اسب آبی.

ولی تقصیر تو نبود

تقصیر کی بود؟ دارو را باید بیشتر تزریق می‌کردم. نباید بی‌وقت بیدار می‌شد.

خودت گفتی که بهت گفتن کلش دو ساعت طول میکشه

آره گفتند دو ساعت و من هم تضمین کردن که دو ساعت و نیم بیهوش می‌مونه و خب موند.راست می‌گی الکی نمی‌شد چند ساعت بیشتربیهوشش کنم. خطر داشت براش.

حالا چرا انقدر تو راه موند؟

بخاطر ترافیک هوایی کنیا . ترافیک کثافت و بی‌صاحاب هوایی کنیا

ترافیک هوایی بالای صحرا؟ جدی فکر نمی‌کردم جز آسمان آمستردام جای دیگه‌ای ترافیک هوایی داشته باشه

نگاهم کرد. چشمهایش را جمع کرد انگار بار اول است که من را آنطرف پیشخوان دیده. پرسید :چرا آمستردام؟

فرودگاهش رفتی؟ دیدی هر دقیقه چقدر هواپیما می‌شینه و بلند می‌شه

هوم. آره دیدم. همین دفعه آخر از اونجا رفتم پایین ولی برگشتنی از لندن اومدم

یادش نبود که من بردمش فرودگاه و ایستادم دم باجه کی.ال.ام تا رفت و اینبار هم من رفته ام دنبالش فرودگاه و خیره شده‌ام به تابلو‌های ریز نوشته فرودگاه تا ببینم پروازش از لندن کی می‌نشیند. از چمدانش که هنوز کنار در بود سیگارش را برداشت. پرسید: اون هواپیمایی که زدن از آمستردام بلند شده بود نه؟

کدوم؟

همون که بالای اوکراین زدنش. کلی متخصص ایدز توش بود

اهان آره. فکر کنم. چقدر آدم الکی الکی مردن. همینه که من از هواپیما متنفرم

از اون احمقها که زدنش باید متنفر باشی. از هواپیما متنفری چون واقع بین نیستی. هواپیما نبود من برای دیدن تو از کنیا تا اینجا یک ماه تو راه بودم. تو راه هم لابد از وبا یا تب دریا می‌مردم.

برای دیدن من اومدی ؟

فکر کنم. بعد مرگ هیپو لازم داشتم از اونجا فرار کنم. مثل شش ماه پیش که لازم داشتم از اینجا فرار کنم.

فرار کردی از اینجا؟ فکر کردم بخاطر کارت رفتی.

جوابم را نداد. سیگارش را روشن کرد. با سیگار بین لبهایش رفت گنجه زیر میز اتاق نشیمن باز کرد. یادم افتاد دنبال چه می‌گردد. زیرسیگاری دیگر آنجا نبود. زیرسیگاری را از کمد زیر پیشخوان درآوردم و گذاشتم روی پیشخوان. نشست روبرو من.

ببخشید جاشو عوض کردم.

مهم نیست.

وقتی رسید زمین مرده بود؟

کی؟

هیپو

آره. ایست قلبی کرده بود. چشماشو که بازکرده سنکوپ کرده. توقع نداشته تو آسمون باشه.

هیچ اسب آبی همچین توقعی نداره. چرا زمینی نبردینش؟

یک سری گاو برای تسریع روند جفتگیری اسب آبی چند تنی رو با هلیکوپتر جا به جا کردن و اینم عاقبتش. ناکام مرد.

جفتگیری با چی؟

با ماده‌اش. اینا رو به انقراضند. کلا ده تا ازشون تو کنیا پیدا می‌شه. حالا تو این گیرودار انقراض ماده‌اش مونده جنوب و خودش دوساعتی ماده‌اش نزدیک یک برکه‌ای در شمال. بردنش پایین که جفتگیری کنه. گفتن با ماشین بره خسته می‌شه و کارش رو درست انجام نمیده و ممکنه نتونه ماده رو حامله کنه.

خسته چیه؟ یک اسب آبی نر که یک عمر وسط صحرا تنها بوده و دستهاشم به بین پاهاش نمی‌رسه هرچقدر هم که خسته باشه برسه به ماده خستگیش یادش میره

نه اینجوریام نیست. انقدر هم حیوون نیستیم. خسته باشیم بیشتر دلمون می‌خواد بخوابیم حالا ما آدمها مراعات می‌کنیم ولی اسب‌آبی‌ها دلیلی برای مراعات نمی‌بینن. خسته باشن می‌خوابن.

تو خسته ای؟

نه خوبم. اصلا فکر می‌کنی چرا دارن منقرض می‌شن. آب کم بوده گله‌های اینا دنبال آب هی راه رفتن بعد نرهاشون خسته شدن و هیچ غلطی نکردن و خب تموم شدن

چه شکل ما؟

من و تو؟

نه آدمها. مسافت طولانی رو اگر مجبور بشی راه بری نه تنها خسته‌ای بلکه فکر هم می‌کنی یکیو بیارم که پاهای کوچکش مدام راه بره با من از این تالاب به اون تالاب و اذیت شه که چی. بگذار منقرض شیم.

دستش را که سیگار خاموش می‌کرد نوازش کردم.

اسب‌آبی‌های نر به این چیزها فکر نمی‌کنند. همین که خسته نباشند کافیه. باید نگذاری خسته بشوند یا گرمشون باشه که جفتگیری کنند.

نرها شاید ولی ماده‌ها نه. فکر کنم اونها به اینکه بچه را قراره کجا بزرگ کنند فکر می‌کنند. تو آوارگی که نمیشه. بی‌تمایلند حتی اگر خسته نباشند.

از اسب آبی داریم حرف می‌زنیم

من ولی از غریزه حرف می‌زنم.

مرده‌شور غریزه را ببرند که بعد شش ماه زیرسیگاری من را از جلودست قایم می‌کنه.

…..

 

هم قبل دارد هم ادامه

آیدا احدیانی

 

 

 

فروش آنلاین سنگفرش

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : شهریور ۳۰م, ۱۳۹۳

Untitled

 

ایمیل اومده بود که تا بیست و سوم سپتامبر فرصت داری آدرس وبلاگ رو تمدید کنی. ننوشته بود کجا برم تمدید کنم یا شاید هم نوشته بود ولی به نظر من واضح نبود. اول فکر کردم از این ایمیلهای دزدی‌ – یا بقول اکبرپور و کمانگیر فیشینگ- است که می‌خواد به این بهانه من رو وادار کنه برم یکجا مشخصات کارت اعتباری عزیزم رو وارد کنم  و به قلاب بیافتم. ایمیل رو پاک کردم ولی دو شب بهش فکر می‌کردم. فکر کردم اگر راست بگه چی؟ اگر وبلاگم را ببندند چی؟ اگر یک روز پیاده‌رو مال من نباشه چی؟ پنج سال پیش یک ماه قبل تولد ایلیا این دومین را گرفتم پس احتمالا راست می‌گه که موعد تمدیدش رسیده. اگر دیرکنم و یکی پیاده‌رو دات کامم رو برداره توش سایت “فروش آنلاین سنگفرش” بزنه چی؟

چی؟ هیچی. حقیقتا مهم نیست. اینجا هم می‌تونه مثل همه چیزهایی که روزی مال من بودن و الان نیستن، بره کنار. همه چیزهایی که دوستشون داشتم و الان ندارمشون حتی اگر دوستشون دارم. سعی کردم چشمام رو ببندم فکر کنم شاید وقتشه که بره و نباید غمگین بشم ولی حسم به از دست دادن پیاده‌رو هیچی نبود. فکر کنم نوشتن در پیاده‌رو کماکان برام جذابه. شنبه صبح زود بیدار شدم و ایمیل به تاریخ انقضا نزدیک می‌شوید را از سطل زباله ایمیل پیدا کردم. فوت کردم و فرستادمش برای دوستی که نجاتم بده و کمکم کن تمدیدش کنم. مثل باقی چیزهای که دوستشون دارم از فکر نبودنش بود که یادم افتاد که چقدر دوست دارم نوشتن در اینجا رو حتی اگر یکماه پیش حس کردم از پیاده‌روست که بر من است.

دوستم یک لینک فرستاد و گفت برو اینجا تمدیدش کن. دوساعت ور رفتم تا یادم اومد اسم کاربری اکانت یاهو که پنج سال پیش پیاده‌رو دات کام را  باهاش ثبت کرده بودم چی بود و خب دوباره پنجاه دلار دادم برای چندسال دیگه صاحب پیاده‌رو دات کام باشم.

در این لحظه هم ده لیوان آب خورده‌ام و  صبر کردم تا اثر صد گیلاس شراب گازدار ظهر بپره تا مطمئن بشم عشقم به یک وبلاگ تاثیر شراب خوب ایتالیایی نیست، که نیست. قبول دارم خیلی  پنیری، خنده‌دار و سانتیمانتاله ولی حس می‌کنم از سفر برگشتم. چمدونم را دم در گذاشتم نشستم پشت میز جلوی کتابخونه‌ام و دوباره می‌خوام بنویسم. دلم برای پیاده‌روم تنگ شده بود.

 

لنگر

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : شهریور ۴م, ۱۳۹۳

دیروز کلی کتاب خریدم، کتابهای سنگین با جلدهای گالینگور. کتابهایی که حملشان به هرجایی جز اینجا سخت و پرهزینه و حتی محال است. کتابهایی که جا می‌گیرند و کتابخانه‌های بزرگ و استوار دیواری لازم دارند. چیدمشان روی میز غذاخوری و با خودنویس اول هرکدام اسمم را نوشتم و تاریخ زدم. می‌خواهم لنگرم انقدر سنگین بشود که بروم زیر آب، کف اقیانوس.

پله‌ها

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : شهریور ۳م, ۱۳۹۳

باید سرم را گرم کنم به یک کاری که فکر نکنم به چیزی که نمی‌خوام بهش فکر کنم. باید چیزی بنویسم تا از چیزی که نباید بنویسم ننویسم. یک کار خیلی مهم دارم که انجامش موعد تحویل دارد و خوشبختانه یا متاسفانه ترجمه و بازنویسی چند داستان خودم است. داستانهایی که کلمه به کلمه‌اش …

برای سرگرم کردن خودم و فرار از کلمه‌های خودم، هربار که می‌روم دستشویی سوگ مادر شاهرخ مسکوب به کوشش کامشاد را می‌خونم. واقعا روش خوبی را برای سرگرم کردن خودم انتخاب کردم. کتابش در این حال من کاربری مثل روضه برای بدحالان را دارد. برای سوگ کسی سوگواری می‌کنی که نمی‌شناسی و اشک می‌ریزی چون رویت نمی‌شود برای درد خودت اشک بریزی. درد تصویر شده در کتاب یک درد موجه است که می‌شود برایش بی‌هیچ سرزنشی گریه کرد. کتابش سر و چشمم را گرم می‌کند. جوری دارم اشک می‌ریزم که مادربزرگم برای تیر گلوی علی‌اصغر می‌ریخت. سوگ مادر نشد، فکر کردم دستورالعمل تامین برق به مشتری‌های مستقل پرمصرف در ایالت ایلینوی رو بخوانم که باید فردا خلاصه‌اش را برای همکاران بفرستم. این بهترین سرگرمی و منحرف کننده‌ترین متن برای ذهن کلید کرده من خواهد بود. یک جزوه چهل صفحه‌ای است که در هرپاراگرافش بیست بار توضیح داده منظور از “مشتری برق” و “تامین کننده برق” چیست. چرا نمی‌فهمد من که الان صفحه بیست و یک رسیدم حتما دیگه متوجه شدم مشتری کیست دکل کجاست. این چیزهای طولانی با تفسیر اضافی را وکلا می‌نویسند که بعدا حرف از توش در نیاد. بعدا درنیای بگی که  نامفهموم بود. خوندن متن این شکلی ساعت یازده شب خسته‌ترم می‌کند. بر می‌گردم سر داستان.و ترجمه و بازنویسی “از پله‌ها که بالا آمدی…” نفس خودم بالا نمی‌آید. عکس پله‌ها دسکتاپ لپ‌تاپم است. همه پنجره‌ها را می‌بندم و پله‌ها را نگاه می‌کنم. باید در متن انگلیسی اضافه کنم از پله‌ها که بالا آمدی، نفس من دیگر هیچوقت بالا نیامد. دوباره دارم همان کاری را می‌کنم که قول داه‌ام نکنم. کتاب خودم را می‌بندم و برمی‌گردم سر سوگ مادر :

“… هوا سنگینی می‌کند و به دشواری نفس می‌کشم. او زمین و آسمان من بود”

سوگ مادر – ص سی و دو

مرا هزار امید است و هر هزار تویی

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : مرداد ۲۷م, ۱۳۹۳

مرا هزار امید است و هر هزار تویی

شروع شادی و پایان انتظار تویی

بهارها که ز عمرم گذشت و بی تو گذشت

چه بود غیر خزانها اگر بهار تویی

دلم ز هرچه به غیر از تو بود خالی ماند

در این سرا تو بمان ای که ماندگار تویی

شهاب زود گذر لحظه های بوالهوسی است

ستاره ای که بخندد به شام تار تویی

جهانیان همه گر تشنگان خون منند

چه باک زان همه دشمن، چو دوستدار تویی

دلم صراحی لبریز آرزومندی است

مرا هزار امید است و هر هزار تویی

 

سیمین بهبهانی

۲۸ تیر ۱۳۰۶ در تهران – ۲۸ مرداد ۱۳۹۳

دور باطل نان و دندان

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : مرداد ۲۴م, ۱۳۹۳

گاهی باید از شرکت برم بیرون و بشینم روی نیمکت، هرنیمکتی، و هیچ کاری نکنم. نه موبایلم را نگاه کنم نه با کسی حرف بزنم نه چیزی بخورم و نه چیزی بنوشم. گاهی مغزم از اعداد، ذهنم از افکار و چشمم از کلمات روی مانیتور خسته میشه و تنها راه نجات همین نیمکت سرخیابونه. کنارم روی پله‌های اداره پست چند مرد نشسته بودند. مردی که سرپا روبروشون ایستاده بود به نظرم از باقی مردها الکلی‌تر و پیرتر بود شاید چون لاغرتر از باقی بود فکر کردم الکی‌تر است و شاید چون اصلا دندان نداشت به نظرمن پیرتر آمد.

بین حرفهاش یک دست دندان مصنوعی پیچیده در یک کیسه را از جیب کتش درآورد و نشان مردها داد گفت، اینه. خیلی هم گرون شد ولی انقدر لاغر شدم که تو دهنم بند نمی‌شه. لق شده.

مرد روی پله گفت : خب یک کم بخور چاق شی دوباره جا بشه تو دهنت.

همه خندیدند. فقط خود مرد بی‌دندان نخندید.  گفت : چاق شدن ساده نیست. باید اول این لامصب تو دهنم بند بشه که بتونم غذای درست بخورم که بعدش چاق بشم. این لق می‌زنه چون لاغر شدم و لاغرتر می‌شم چون این لق می‌زنه.

 

برگشتم سرکار.

ملکه‌ صف‌ها

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : مرداد ۱۶م, ۱۳۹۳

 

مدام شاخه کرفسش می‌خورد به کیفم و کتها‌یم. خودش از کرفسش هم بی‌تاب تر بود. دو نفر جلوی من بودند و من جلوی زن. گفت این هشت قلم است؟ نه آخه این هشت قلمه؟ شمردم سیز‌ده قلم تا الان چیده کنار صندوق. صف یک تا هشت قلم خریدی‌ها بودیم. جواب ندادم. جلد مجله‌های کنار دخل را می‌خواندم. مجله‌های کنار دخل عموما بردوسته‌اند مجله‌های زرد مثبت و مجله‌های زردمنفی. مجله زرد خاکستری هم نداریم. در همه مجانی جلدخوانی‌های که در کیلومترها صف صندوقی که در این سالها پیموده‌ام انجام داده‌ام، فقط یک مجله زرد مثبت دیده‌ام، هِلو یا سلام.

روی جلد هلو همه خوشبختند و کسی از کسی جدا نمی‌شود یا اگر هم بشود در راستای قدرتمند‌تر شدنش است. روی جلد هلو خانواده جان تراولتا از بعد از مرگ پسرشان بیش از پیش قدر یکدیگر را می‌دانند درحالیکه روی جلد باقی مجله‌ها همسر جان تراولتا بعد از فوت پسرش الکلی و افیونی شده است. روی جلد هلو همیشه بردپیت و آنجلینا و حتی جنیفیر آنیستون در اوج خوشبختی کنار هم روتوش شده‌اند درحالیکه روی جلد استار چشمان آنجلینایِ دست در دست بِرد برق می‌زند ولی در کادری دیگر جنیفرآنیستون با موهای کرک و شکم برآمده تنها ایستاده و تیتر قرمز “قصرپوشالی آنجلینا بر ویرانه عشق جنیفر” روی جلد می‌درخشد .کلا هر اتفاقی که در مجله‌های دیگر نکبت است در هلو شوکت است حتی اگر چاق شدن دویست و سه کیلویی ادل ظرف یک ماه باشد : “از بدن جدیدم راضی‌ترم چون صدای عمیق از بدن حجیم تراوش می‌شود”

خیره شده بودم به مجله‌ها که باز با کرفسش به شانه‌ام زد. نگاهش کردم، گفت فکر می‌کنه سه شونه تخم مرغ یک قلم حساب می‌شه در صورتیکه سه قلمه. هشت قلم یعنی هشت تا چیز مجزا حتی اگر یک ماهیت داشته باشند. مثلا دو رنگ کلم مختلف دو قلمه نه؟ یا سه تا صابون سه قلمه. گفتم اگر عجله داری، می‌خوای قبل از من حساب کنی؟ گفت نه تو همش چهار قلم جنس داری. مشکل اون دونفر جلویی تو هستند. تازه این تموم بشه بعدی هم دوازده قلم تو سبدش ردیف کرده. یا کورند یا خودشون رو به کوری زدن. چهار قلم جنس داشتم و زن با دقت سبد همه  ما را شمرده بود. یک قلم از چهار قلم جنس با هویت مجزایم یک هندوانه بود. دستم سنگین بود، سبدم را گذاشتم زمین. از آن روزهایی بود که همه هستی‌ام را بار زده بودم روی خودم و چرا دقیقا همان روز باید یک هندوانه می‌خریدم را هنوز نمی‌دانم.

یک هفته هوا صبحها هفده درجه بود و سه ساعت بعدش بیست و چهار درجه و سه ساعت بعد بیست و هفت درجه. هرروز صبح با کت می‌رفتم سرکار و برای آنکه فری‌لنسهایی که همیشه این انتخاب را دارند که با هوای خیابان لباس بپوشند نه مثل ما نه تا پنجی‌ها برای تمام ساعات یک لایه مجزا، مسخره‌ام نکنند، بدون کت برمی‌گشتم. کت‌ها را انبار کرده بودم در کمد دم در شرکت. یک بارانی بلند خاکی، یک ژاکت سرخ بلند نازک، یک کت سفید تا زیرباسن و کت جین مماس برکمر. همه را به ترتیب بالا روی هم آویزان کرده بودم که چوب لباسی زیادی مصرف نکنم ولی چون ترتیب قد را رعایت نکرده بودم رییس در یک نظر فهمید چند دست کت آنجاست. دامن کت سفید از زیر کت جین بیرون زده بود و پایین ژاکت قرمز از زیر کت سفید و انتهای بارانی از زیرژاکت. کفشهای پاشنه بلند مشکی هم بود. آنها هم در کمد شرکت زیر بارانی جفت شده اند. یک جفت دیگر دارم که خانه است انگار خیلی واجب است که درهرنقطه‌ای که هستم با کفشهای مشکی پاشنه‌ دارم حداکثر سه متر فاصله داشته باشم. دمپایی‌های لاانگشتی سفید هم بود. لازمشان دارم که هروقت ساعت ناهار می‌روم پدیکور با آنها برگردم سرکار. راکت هم بود. ژاکت ورزشی هم آویزان بود ته کمد در تاریکی که خوش‌ خیال بودم که از چشم رییس پنهاش کرده‌ام، غافل از اینکه نوشته رویش شبرنگ بود و در انتهای کمد برق می‌زد. رییس کنارم ایستاد و گفت “می‌شه کتم رو اینجا آویزون کنم تا قبل جلسه ظهر چروک نشه؟ سوال کردم چون ظاهرا اینجا کمد شخصی توست؟” و خندید.

لحنش متلک داشت. بار اولم نبود این متلک را می‌شنیدم و همیشه هم حق با گوینده است. این خاصیت من است به اندازه همه کمد‌های که بهشان دسترسی دارم پخش می‌شوم. بقول پدر یکی از دوستانم مثل هوا، هرحجم کمد در اختیار داشته باشم را پر می‌کنم. کتهایم در همه کمد‌های خانه رخنه می‌کنند. کمد مهمان دم در، کمد زیرزمین که اصلا مال من نیست، کمد اتاق بچه و هرجایی که کمدی باشد مثل کمد شرکت. همان شد که آنروز همه کتها را زده بودم زیر بغلم که ببرم خانه تا کسی حرفی به من نزند. کیف ورزشم هم بود و کیف شخصی و حالا هندوانه.

زن با کرفس به بارانی زد یعنی برو جلو. با پا سبد را هل دادم. گفت آماده‌ای؟ الان نوبتت می‌شه. نگاهش کردم که ولم کن دیوانه مگه قراره از هواپیما با چتر بپریم. متوجه تحقیر نگاهم نشد، خودش آماده پریدن بود و کرفس را مثل دسته گل دستش گرفته بود. گفتم فقط همین یک قلم را داری؟ خیلی خوشحال شد که بالاخره من متوجه شعورش شده‌ام. گفت همین یکی. درجهانی که مردم حداکثر را رعایت نمی‌کنند من حداقل را رعایت می‌کنم و با سر کرفسش تابلو را نشان داد :یک تا هشت قلم. در تحلیل صف صاحب سبک بود. گفتم همیشه یک این تابلو برام سوال بوده، مگه کسی با صفرْقلم جنس می‌آد تو صف که یک را بعنوان حداقل ذکر کرده‌اند. گفت نه منظورشان اینه که زیر هشت قلم محدودیتی ندارد یعنی می‌تواند سه تا باشد یا حتی یکی. می‌توانستم همه سوالهایی که همه این سالها درمورد هر صفی داشته‌ام را از زن بپرسم  و مطمئن بودم برای همه آنها جوابی دارد ولی خیلی خسته بودم. صف آخرین دغدغه من بود، تازه یادم افتاده بود با کدام دست می‌خواهم هندوانه و سه قلم دیگر را تا خانه ببرم. می‌شد دم صندوق از هندوانه انصراف بدهم ولی حتما زن صف شناس برای اتلاف وقت صندوقدار برای چیزی که لازم نداشتم سرزنشم می‌کرد. دوباره کرفسش را به نشانه خوشحالی از نزدیک شدن به سر صف تکان داد. گفتم فقط یک بسته کرفس لازم داشتی این ساعت شب؟ گفت ها. آره فقط همین. گفتم من هیچوقت در موقعیتی نبودم که ساعت هفت شب فقط یک بسته کرفس لازم داشته باشم. سکوت کرد. من بردم. حالا می‌شد به فروشنده بگویم هندوانه را نمی‌خواهم و او دیگر نمی‌توانست حرفی بزند.

زن صندوقدار تابلو به صندوق بعدی مراجعه کنید را گذاشت پشت اجناس من و به مرد پشت سرِ زن کرفس به دست گفت صندوق بعدی، من بعد از این خانم می‌رم استراحت. زن با کرفس زد به کت جین و گفت : “خیلی شانس آوردم اگر دوقلم جنس بیشتر داشتم من رو هم رد می‌کرد برم”

خواستم بگم امروز روز خوش‌ شانسی توست که زن صندوقدار گفت کیسه چندتا بدم؟ درکسری از ثانیه فکر کردم همه کتها ها روی هم می‌پوشم که دست راستم برای حمل هندوانه خالی شود. گفتم سه تا. دوتا برای هندوانه و یکی برای باقی. زن با کرفسش زد روی شانه‌ام. تشویقم کرد. معلوم بود از آدمهایی که وقت صف یک‌ تا هشت قلمی‌ها را هدر نمی‌دهند خوشش می‌آید.

Au moins, je meurs d’amour

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : تیر ۳۱م, ۱۳۹۳

 

پنجاه و سه دقیقه بعد از نیمه شب نهم ژانویه هزار و نهصد و پنجاه و سه آخرین زن محکوم به اعدام در کانادا به دار آویخته شد. مارگریت پیتر*- هرچه “ر” دیدید در این متن خودتان “ق” بخوانید -جرمش همکاری با آلبرت گِئه** در ساخت بمب و جاسازی آن در هواپیمای مسافری بوده که آلبرت آنرا برفراز شهر کوچکی در استان کبک کانادا با بیست و سه سرنشین در اواخر سال هزار و نهصد و چهل و نه منفجر کرد. البته آلبرت تروریست نبود، او فقط یک مرد عاشق سی و دو ساله بود که چون قوانین کاتولیک سختگیر کبک آن زمان اجازه جدایی از همسرش را نمی‌داد هواپیمایی که همسرش مسافر آن بود را با همه سرنشینانش با یک بمب ساعتی و کلی دینامیت جاسازی شده در چمدان را در آسمان استان کبک منفجر کرد. آلبرت می‌خواست با ماری آنژ، پیشخدمت نوزده ساله‌ای که عاشقش بود ازدواج کند ولی در عوض یکسال بعد در مونترال به دار آویخته شد. آخرین جمله آلبرت این بود:

” حداقل مشهور از دنیا می‌روم” ”***

مارگریت و برادرش، دو حلق آویز دیگر این پرونده، نه عاشق بودند و نه تروریست. شک دارم اصلا آن دوران کسی از کلمه تروریست به این نقل و نباتی که ما استفاده می‌کنیم استفاده می‌کرده‌است. در ابتدای محاکمه هر دو همکاری در انفجار هواپیما را انکار کرده بودند و گفته بودند که از نیت آلبرت خبر نداشتند. اتهام مارگاریت خرید دینامت‌ها، حمل چمدان به داخل هواپیما و بازی کردن نفش رابط بین آلبرت عاشق و معشوقه نوزده ساله‌اش بوده است. مارگاریت و برادرش در ابتدا همه اتهامات را انکار کردند ولی چون آلبرت قبل از اعدام به همکاری با آنها اعتراف کرد بود محکوم شدند. من جزییات محاکمه را نمی‌دانم ولی آنطور که سایت “اعدام امروز” نوشته است هردو آنها به دار آویخته شدند. حتی برادر مارگریت را که بیمار بوده با صندلی چرخدار تا پای چوبه دار برده اند. بعد از مارگاریت زنی در کانادا اعدام نشده است. داستان اعدام مارگاریت و آلبرت مجنون خیلی جالب است ولی من امشب اصلا دنبال اعدام نمی‌گشتم، دنبال هواپیماهای منفجر شده جهان می‌گشتم. صبح در بی‌بی‌سی خواندم باقیمانده اجساد هواپیمای مالزی منفجر شده را به قطار یخچال دار منتقل کرده اند و چون در گزارش قطار وسط دشت بود و من نگران بودم یخچالش خاموش بشود، اول منبع انرژی قطار یخچال دار را چک کردم. بعد که مطمئن شدم یخچالش خاموش نمی‌شود گشتم دنبال هواپیماهای مسافربری منفجر شده جهان. ایرباس ایرانی منفجر شده هم بود و بعد رسیدم به انفجار عاشقانه آلبرت که خوشبختانه چون در زمستان کانادا اتفاق افتاده مزاحم قطارهای یخچال دار نشده‌اند.

در تمام این انفجار‌ها کلی آدم مرده‌ احتمالا برای مرده‌ها مهم نیست به چه دلیلی در آسمان هزارتکه شده‌اند ولی من از آن بمیر‌هایی رومانتیکی هستم که دوست داشتم اگر بنابر الکی – بخوانید تخمی – مردن باشد کاش آلبرت جوان برای وصلت با دختر پیشخدمت من را منفجر می‌کرد تا شبه نظامیان جدایی طلب یا فرمانده عصبی و دنبال دعوا بگرد ناو آمریکایی که کیلومترها دورتر از کشورش هواپیما مسافربری منفجر می‌کند. اگر آلبرت منفجرم کند حداقل در آن حالت می‌شود تقاضا کنم که روی سنگ قبرم بنویسند

“حداقل بخاطر یک عشق از دنیا می‌روم”

 

 

 

* Maguerite Pitre

http://www.executedtoday.com/2010/01/09/1953-marguerite-pitre/

** Albert Guay

http://en.wikipedia.org/wiki/Albert_Guay_affair

** Au moins, je meurs célèbre

 

داگ هستم، به‌خود‌آور حرفه‌ای

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : تیر ۲۷م, ۱۳۹۳

 

آن چندماه که نه درس می‌خوندم نه کار می‌کردم عاشقانه تلویزیون می‌دیدم. به خودم تلقین کرده بودم که تلویزیون برای زبان خوب است و بدون احساس گناه مزخرفاتش را دنبال می‌کردم. برنامه‌های تلویزیون -حداقل در آمریکا – خیلی کیفیت صبح و عصرش متفاوت است. انگار بعد از پنج برای موفقها برنامه تهیه می‌کنند، صبحها برای لوزرها و دوازده شب برای یالقوزها. برنامه‌های نه تا پنج برای هرنوع لوزری برنامه دارد:  لوزر کاری، لوزر روابط انسانی، لوزر ظاهری. بعضی از برنامه‌ها در مورد آدمهایی است که یا دارند دنبال پدر بچه‌شان می‌گردند یا از چهارصد کیلو شده‌اند دویست کیلو، یا ده سال است خانه‌شان را تمیز نکرده‌اند. بقول  پیتر گابریل* در ترانه “برنامه بری ویلیامز“: ازیاد بیش از حد ناکارآمدها تنها چیزی است که من برای موفقیت لازم دارم .

 

بین برنامه‌های صبح برنامه‌ای بود بنام موری شو که در درجه دوم سخیف بودن قرار داشت ( رتبه اول  را کماکان می‌دهم به یک برنامه‌ای که اسمش را یادم نیست و زنها می‌آمدند روی سن سر یک مرد همدیگر را می‌زدند. گیس هم را می‌گرفتند و همدیگر را خوب کتک می‌زدند. تهیه کننده اصرار داشت که نشان بدهد کرامت انسانی وجود ندارد و شاید وجود هم نداشت) . موری شو هم کتک کاری داشت  و در اکثر برنامه‌ها با انجام تست رایگان دی.ان.ای دنبال پدر برای بچه‌های مردم می‌گشت. در خلال پدریابی برای بچه‌هایی که دوست‌پسرهای مادراشان هر نسبتی با آنها را انکار می‌کردند، گاهی تین‌ایجر‌های که به حرف مادرشان گوش نمی‌کردند را هم می‌آورد به برنامه. بچه و مادر هردو بزک کرده، بعد مادر از بدی‌های بچه می‌گفت و همه بچه  پانزده ساله که  همیشه هم دختر بود و همیشه هم با همه مردان محله و فامیل می‌خوابید را هو می‌کردند. در کل خیلی برنامه آموزنده‌ای بود و خیلی باعث شد زبان من پیشرفت کند.  هو کردن که تمام می‌شد تبلیغ پخش می‌کردند و بعد مادر بعدی و نوجوان بعدی. آخر برنامه موری مهربان‌تر از پدر همه این دختربچه‌های حرف گوش نکن را می‌نشاند روی سن و یک مرد گنده هیکلی می‌آمد سرشان داد می‌زد. پنج دقیقه یک نفس داد می‌زد که خودشان را جمع کنند. که درس بخوانند.بزاق مردی که فریاد می‌زد  پرت می‌شد در هوا و دخترهای مژه‌های ریمل زده را به هم می‌زدند و گریه می‌کردند و قول می‌دادند که به خودشان بیایند. من در آن چندماه حتی یک دختر بد هم ندیدم که بعد از فریادهای آن مرد عجیب در آخر برنامه به راه راست هدایت نشود و این معجزه موری شو بود. ضمنا همیشه برای من سوال بود مردی که داد می‌زند شغلش را برای آشناینش چطور تعریف می‌کند ؟  “سلام من داگ هستم. شغلم به‌خودبیاری است. خودبیار یعنی کسی که داد می‌زند تا مردم به خودشان بیایند. من هم در برنامه پرمخاطب موری، آدمها را دعوا می‌کنم”

از صبح بعد از شنیدن آن توصیفی از خودم که می‌گفت شبیه شده‌ام به شخصیت‌های کتابهای علی‌ محمد افغانی و شاید راست هم می‌گفت، کلی جستجو کردم و متاسفانه هیچ نشانی از مرد به‌خود‌بیار موری شو پیدا نکردم. نمی‌دانم به چه اسمی یا عنوان شغلی باید دنبالش بگردم. شاید نامه بنویسم به موری پویچ و آدرس آقای بخو‌دآور را بگیرم. خیلی لازم دارم ازش بخواهم یکبار خصوصی من را دعوا کند. دیگر کاملا وقتش شده بنشینم روی صندلی و یکی سرم داد بزند. از ته دل داد بزند که این بود آرمانهای ما؟ این همه منم منم در حالت تئوری این بود؟ این بود عاقبت عزت نفسی که سالها برای به دست آوردنش تمرین کرده بودی؟ این بود اعتمادبه …؟  این بود …؟ این بود …؟ بیپ. بیــــــــــــــــپ . بیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــپ .

 

 

Peter Gabriel / The Barry Williams Show: dysfunctional excess   - is all it took for my success

و پِرت از پرتوریا هم دورتر است.

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : تیر ۲۳م, ۱۳۹۳

 

من بعد هفت سال اسم صاحبخانه خیلی پیرم را بلد نیستم. اسمش را بلدم جرالدو ولی نام فامیلش را نمی‌دانم. چند سال اول اوایل ماه اوت که موعد نوشتن چک‌های اجاره بود، صفحه حساب بانکی‌ام را باز می‌کردم و  به آخرین چک نقد شده اجاره نگاه می‌کردم و نام فامیل دریافت کننده مبلغ را سرسری رونویسی می‌کردم روی چک‌ها. حتی نگاه نمی‌کردم که این کلمه که دارم کپی می‌کنم چگونه تلفظ می‌شود. خودش چندسال پیش گفت نام فامیلم را ننویس با همین اسم کوچک کفایت می‌کند و خب فقط یادم مانده اول نام فامیل مرد صاحبخانه حرف جی داشت. همین شد که وقتی مجبور شدم برای امضا قراردادی بروم دم خانه‌اش و همسرش در را باز کرد نمی‌دانستم زن را باید میسیز چی صدا بزنم. همسرش جواب سلامم را داد. چقدر خودش از صدای رسایش مسن‌تر بود. گفتم من آیدا هستم. چشمهایش را ریز کرد یعنی بجا نمی‌آورم، گفتم مستاجر جرالدو. وضع او از من هم بدتر بود، گفت شماره هفتاد یا هفتاد و دو؟ انگار که من یک زندانی باشم یا ساکن هتل که با شماره پلاکم تعریف بشوم. گفتم شماره هفتاد. جرالدو از سرخیابان را صاحب است  تا چهار خانه جلوتر. همه را اینطور که خودش روی پله‌ها برای تعریف کرد همان سالها باهم خریده همان موقع که جوانهای همسن او به فکر هزار کثافت‌کاری بودند. از پنجاه  شصت سال قبل حرف می‌زند. از شماره شصت و شش شروع می‌شویم تا تا هفتاد و دو و همین است که همسرجرالدو ما را با شماره‌هایمان می‌شناسد. چند بار تلفنی با میسیزجرالدو حرف زده بودم ولی عمرا از صدایش پای تلفن نمی‌توانستم بفهمم که دستانش انقدر می‌لرزند. گفت بیا تو جرالدو حیاط است الان می‌آید. یک قدم رفتم جلوتر و در را پشت سرم بست. خانه برای عصر یک روز آفتابی تاریک تاریک بود و یک بوی کهنگی خوبی می‌داد که من  ناگهان حس کردم در ناف رم هستم، با اینکه هیچوقت در هیچ عضو رم یا حتی ایتالیا نبوده‌ام الکی این حس به من دست داد حتی  دلم می‌خواست بوی سس گوجه و ریحان بیاید و صدای موسیقی اپرا که خیلی بیشتر حس کنم در رم هستم ولی نه صدایی بود نه بویی. فقط یک بوی کهنگی توام با نم و اودکلن قدیمی در هوا بود. زن نگاهم کرد. گفتم خانه قشنگی دارید. باید یک حرفی می‌زدم. زن بدون اینکه از من فاصله بگیرد یا سرش را برگرداند، داد زد جرالـــــــــــدو. حتی رویش را برنگرداند که صدایش حداقل در جهتی مخالف من مسافت بیشتری را تا حیاط پشتی برود. جوری در صورت من داد زد جرالدو که انگار صاحب خانه هشتاد و اندی ساله روی کول من در خواب ناز است. لبخند زدم. باید یک کاری می‌کردم. خودش به دادم رسید گفت تو بچه داری نه؟ هفتاد، تو اونی هستی که رفتی مرکز شهر خونه خریدی دوباره بچه‌دار شدی برگشتی بالا؟ چه خوب که جرالدو شبها از ما مستاجرهایش برای همسرش حرف می‌زند. گفتم بله. شما هم بچه دارید؟ گفت یک پسر و یک دختر البته هیچکدام اینجا زندگی نمی‌کنند. جز خودم و خودش در راهرو تاریک ورودی خانه یک کنسول بزرگ هم بود. روی کنسول پر بود از قاب عکس. انقدر تراکم قاب عکس‌های ایستاده زیاد بود که از نمای بالا حس می‌کردی به ارتش منظم آلمان قبل از اعزام به لهستان نگاه می‌کنی با این تفاوت که سربازان جای پالتو زره نقره‌ای تن کرده اند. بدون مکث یکی از قابها را برداشت و نشانم داد. یک دختر و پسر نوجوان بودند با لباس تابستانی روشن. تا بخواهم نظری بدهم که چه قشنگ یا این چه سالی بوده؟ قاب را گذاشت روی میز و یک قاب دیگر برداشت. مرد جوانی بود با تی‌شرت سه دگمه که یک پسربچه دوساله بغل کرده بود. گفت این پسرم است. تشخیص اینکه پسردوساله نوه باشد سخت نبود. خواستم از سر و شکل نوه‌ تعریف کنم شاید اجاره را کم کند که یک قاب دیگر برداشت. بی‌اغراق صد تا آدم بودند در یک عکس. شکل عکسهایی که زیرش می‌نویسند مجلس دوره دوم محمدعلی شاه:  ردیف نشسته‌ها از راست به چپ . ناخنش را با انگشت لرزان گذاشت روی یک کله محو و گفت این منم. رفته بودم ایتالیا با مادرم پیش فامیلهاش. ازدواج نکردم اینجا. می‌خواستم بپرسم نود و نفر دیگر چه کسانی هستند که وقت بگذرد ولی یک عکس دیگر برداشت. گفت این هم منم. عکس عروس و داماد بود. حتما مرد جرالدو بود مگر اینکه رسم ایتالیایی‌ها باشد عکس شوهران قبلی را هم در قاب نقره‌ای روی کنسول نگه‌دارند. جرالدو برخلاف امروزش، باریک و بلند بود با موهای براق. عکس را سرجایش گذاشت. از اینجا به بعد فیلم تند شد. نفهمیدم چند قاب برداشت و چند داستان گفت . آدمهای توی عکسها وصل می‌شدند به داستان بعدی و میسیزجرالدو بدون فکر عکس بعدی و داستان بعدی را انتخاب می‌کرد. یک عکس نشانم داد گفت این خواهرم است قبل از سرطان. منتظر بودم یکی دیگر بردارد بگوید این هم خواهرم است بعد از سرطان ولی جایش یک عکس عروسی نشانم داد گفت این دختر همان خواهر است که ازدواج کرد با یک خلبان، حیف که خواهرم نبود  همینجا در حیاط ما ازدواج کرد.وقتی گفت حیاط دوباره در صورتم داد زد جرالّــــــدو. انگار دیدن عکس حیاطشان یادآوری کرد که من نیامده‌ام از قاب عکسهای کنسول سان ببینم ولی از جرالدو خبری نبود. عکس بعدی عروسش بود با نوه‌شان. نوه دوساله در این عکس دوازده سیزده‌ساله بود، دیگر نمی‌شد از نوه تعریف کنم چون من نوباکوف نیستم. گفتم عروستان خیلی خوشپوش است – الگانت – البته زنان ایتالیایی همه الگانت هستند. هنوز برای کم شدن اجاره دست و پا می‌زدم. گفت عروسم ایتالیایی نیست، خارجی است.  نگفت کجایی‌ است. این خارجی خطاب کردنش خیلی شبیه مادرم بود که به هر ملیتی جز ایرانی می‌گوید خارجی. مادرم وقتی آمده بود کانادا مدام تاکید می‌کرد این محله تو خیلی خوب است خیلی خارجی ندارد و خب اگر نظر یک یک کانادایی را در مورد محله من بپرسید خواهد گفت محله شما محله خارجی‌هاست چون حتی هات داگ فروش سرگذرش هم نامش آقا اسکندر است. سه عکس بعد پسرش هم مرد جاافتاده‌ای شده بود با کمی شکم. گفت اینجا زندگی نمی‌کنند بیست سال پیش کار عالی پیدا کردند رفتند آفریقای جنوبی. ما هم یکبار رفتیم عکس بعدی خودش بودند و جرالدو و نوه نوجوان سوار جیپ‌های آفریقا گردی با لباسهای خاکی رنگ. عکس بعدی پسرجوانی بود کنار ساحل. با لذت ناشی از انتقام گفت نوه‌ام یکسال می‌شه که رفته استرالیا هربلایی سر والدینت بیار بچه‌‌ت خودت سرت می‌آره. همونطور که اونها گفتند موقعیت کاری اون پایین خیلی بهتره پسرشون هم  معتقده برای کارش پِرت خیلی جای خوبیه. می‌دونی پرت کجاست؟‌ گفتم بله اونور استرالیا ولی حقیقت این است که نمی‌دانستم کدام ور. ده عکس بعد جرالدو آمد و از تاریکی ته راهرو داد زد آیــــــــّـــــــــّـــــــــدا. همیشه اسم من را می‌کشد و در این هفت سال سالی یک کشش به ی اسمم اضافه کردم. سلام کردم.  گفت عکس جوانی‌های من را دیدی؟ گفتم بله، چقدر خوشتیپ بودید.  با بکار بردن فعل ماضی شانس کم شدن اجاره جلوی چشمهایم پرواز کرد و از سوراخ سقف به آسمان رفت. خندید و گفت  معلومه لاغر بودم و کچل هم نبودم. بیا اینجا برگه‌ها را امضا کن اونجا تاریکه. هرسه رفتیم آشپزخانه. من برگه‌ها را امضا کردم. آشپزخانه خیلی تمیز و گرم بود، با یک میز گرد خیلی بزرگ، مثل آشپزخانه مادرم منهای سماور.

پاکت نارنجی را توی کیفم گذاشتم و درتوری را بستم. همه جا خیلی آزار دهنده روشن بود.  تا عینکم را پیدا کنم فکر کردم چرا اسم زن را نپرسیدم؟ اسم زن مهم نیست چرا عکسی از دخترش نشانم نداد؟

اگر مقبره یونس را داعش ویران نکرده بود.

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : تیر ۲۰م, ۱۳۹۳

 

در متن زیارتنامه نوشته بود:

«زیارت حادث نشود مگر به پای پیاده و مستحب است که اگر زائر را میسر باشد برهنه پای به نزد معبود خویش بشتابد. در تمام کتب عهد عتیق زائر را واجب شده است بهنگام ورود به صحن زیارتگاه خاک راه برپا داشته باشد. زوار متمول یا کم‌توان که با استر و شتر به زیارت می‌آمدند را واجب شده بود که مرکب در کاروانسرایی نه نزدیکتر از نود و شش فرسخ * به صحن، رها کرده  و بار سبک کرده و با پای خویش و نه بر پشت چهارپا به زیارت بیایند. گویند مردی از هرقیال نبی پرسید به زیارت معبودم می‌روم که ساکن سرزمینی است که از هرسه جانبش به آب می‌رسد جز شمالش. اگر از خشکی متصل به خشکی شمال سرزمینش به زیارتش بشتابم راه  صد و نود فرسخ دورتر خواهد. یا نبی مجاز است که قایقی بگیرم و از دریای جنوبی به نزدش بشتابم و راه  و زمان بر خویش کوتاه کنم؟ هرقیال نبی عصای خویش به سمت مرد پرتاب کرد و گفت زائر نه ماهی‌ است، نه ماکیان، زائر محتاج به ساخته دست بشری دیگر را زائر نگویند که او صرفا مسافر است. اگر بر آب می‌توانی راه بروی که از جنوب برو وگرنه که این عصا را بگیر و هرچند هزار فرسنگ راه که باشد برو ولی تمام راه  بر پای خودت…»

گفتم همین است که آمریکای شمالی زائر ندارد چه لطفی دارد زیارت اگر قرار باشد از سه ماه قبل آنلاین بلیط بخری، بعد چمدان به بار بدهی، کمربندت را ببندی، درفضا خفه بین صندلی‌ها  فیلم دلخواهت را جستجو کنی و خمیازه بکشی که گوشهایت نگیرد تا برسی به اولین خشکی که یا آمستردام است یا فرانکفوت و از آنجا تازه راه بیافتی به زیارت. برای زیارت باید یا ساکن آسیا بود یا اروپا. مثل آن مرد ریش و مو بلند شکل یارتا یاران افسانه آه بود و می‌گفتند پیاده رفته تبت. باید بشود قصد زیارت که داشتی یک شب مثل امشب راه بیافتی، سبک و بدون بار. جهت را نگاه کنی و آنقدر بروی و بروی تا برسی. فاصله‌ مهم نیست، جنس راهت که می‌رود تا زیارتگاه نباید آنگونه باشد که نقشه گوگل بنویسد :

Sorry, we could not calculate walking directions from A to A

 

باید جز پای خویشتن محتاج کسی یا چیزی دیگری برای زیارتش نباشی. راه بروی حتی اگر ماه‌ها و سالها طول بکشد.  بعد از ماه‌ها وقتی رسیدی از درد راه آمده، دیگر پاهایت را حس نکنی. معبود دست بکشد به پاها و بگوید دیوانه، پاهایت را که ناسور کردی اینهمه راه  را چرا پیاده آمدی؟ جواب بدهی  پاهایم به درک.  دیگر کارشان ندارم، دیگر هیچ‌جا نخواهم رفت، اینبار زیارت نیست، آمده ام که مجاور بشوم.

 

*معادل ششصد کیلومتر

باز خوب شد جلال وسط مرداد کت پوشیده بود.

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : تیر ۱۸م, ۱۳۹۳

 

من چند سالش را یادم میآید ولی ظاهرا همه سی سال آخر عمرش را وصیت کرده که اگر مرد فقط یک لا ترمه نازک ماشین باف  نندازن روی تنش چون استخوان بین پایش برجسته است و ترمه نازک نمیتواند کُس برجسته اش را بپوشاند. میگفت فرش، روی من جای ترمه قالی بیاندازید. همه می‌خندیدند به توصیف از نظر ما اغراق شده  پیرزن از برجستگی کسش و دغدغه عجببش برای پنهان کردنش بعد از مرگ، حد فاصل غسالخانه تا زیر لحد. عمیق که فکر کنیم درخواست زیادی نبود  یک قالی ماشینی کوچک می‌خواست که بیاندازند روی برانکارد و کفنش. طول داد تا مرد و وقتی مرد چوب خشک شده بود. هر چیزی که می‌شود در بدن انسان آب بشود را آب کرد و مرد، حتی لبهایش هم آب شدند و از یک زمانی به بعد دیگر سرجایشان نبودند. چشمهایش انقدر گود رفته بود که شک می‌کردی آیا کره چشم هم آب می‌شود؟ احتمالا جایی از مغزش هم آب شده بود چون دیگر نه از فرش حرف می‌زد نه از عظیم که قبل آب شدن مغزش اعتقاد داشت  در زندان بهش سرطان تزریق کردند و همین شد که چندسال بعد از آزادیش از زندان سرطان گرفت و  مرد. انقدر از هردوی اینها حرف نزد که هردو از  یاد همه رفت.

از غسالخانه تا قبر که لا اله الا الله گویان می‌رفتند از دور روی برانکار هیچی نبود. انگار  یک ترمه نازک ماشینی ارزان کشیده بودند روی هیچ. از هیچ  فقط یک برجستگی پیدا بود در ابتدا بود که سرش بود، و یک برجستگی در انتها که حتما پاهایش بود و دقیقا بین این دو برجستگی نزدیک پاها، یک نیم کره بیرون زده بود. حق با او بود خیلی برجسته بود، انقدربرجسته بود که حواس پسرجوان دستیار روضه‌خوان را پرت کند. دیگران سعی می‌کردند نگاه نکنند. هرکسی جایی را نگاه می‌کرد که جنازه آنجا نبود، آسمان،سنگ قبر مادرمهربان شیربانو رفیعی، کپه خاک کنار قبر، مورچه‌های مردارخوار بزرگ گورستان. خیره شدن پسری که پایه بلندگو را نگه داشته بود به برجستگی میانی ترمه همه را معذب کرد. انگار وصیت یاد همه آمد که گریه ها قطع شد. نود و اندی سال عمر کنی و فقط یک وصیت داشته باشی آنهم از یاد همه برود. جلال پسر دومی آقای کاظمی همسایه شان که احتمالا هیچی از وصیت فرش و داستان جوانمرگ شدن پسرش از سرطان نمی‌دانست کتش را درآورد انداخت روی میت. پاوز گریه ها دوباره پلی خورد، اینبار بلندتر.

ققنوس بلورین برای بهترین طراحی و اجرا رایحه

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : تیر ۱۱م, ۱۳۹۳

 

این نوشته را برای مجله ۲۴ نوشته بودم که چاپ شد و با اجازه خودشان اینجا هم می‌گذارم.

 

ققنوس بلورین برای بهترین طراحی و اجرا رایحه

 

بعد از این همه سال اگر از من بپرسند “ماهی‌ها عاشق می‌شوند ” را چگونه دیدی؟ خواهم گفت با بدبختی. از داستان فیلم چیزی یادم نیست  چون تمام مدت فیلم فکر می‌کردم این غذا‌ها را کی پخته؟ کی خورده؟ رنگ گوجه‌ سبزها کلک سینماییه؟ باید در ابتدای “ماهی‌ها عاشق می‌شوند” می‌نوشتند فیلم حاوی صحنه‌های محرک معده و بزاق است، مشاهده این فیلم برای گرسنگان و رژیم‌گرفتگان توصیه نمی‌شود. درست است که ماهی‌ها عاشق می‌شوند نمونه خیلی اغراق شده‌ای از فیلمهای حاوی صحنه غذا بود ولی من انقدر حساسم که حتی با فیلم مهمان مامان هم اذیت شدم. آنقدر درگیر خورشت و مرغ بودم که خیلی دیرتر از باقی فهمیدم که خود فیلم را دوست ندارم. فیلم‌های غذادار را باید دوبار ببینم، یکبار برای غذا و باردوم برای داستان. بی‌اغراق در هرصحنه فیلم که سفره که پهن می‌شود، شعور و زیباشناسی من هم پهن می‌شود. عنان از کف می‌رود و دیگر نمی‌فهمم این فیلم چقدر فرق داشت با اجاره‌‌نشین‌ها. درگیر بشقابها می‌شوم  و فیلم ناگهان صامت می‌شود و تنها یک صدا می‌ماند. صدایی که در سرم فریاد می‌زند از آبش هم بریز، بریز رو ته‌دیگ. مشکلم نباید فقط هوس غذا باشد چون فقط به خوراک ایرانی واکنش نشان می‌دهم و ضعف می‌کنم، مثلا در فیلم جولی و جولیا انگار نه انگار بودم. غذای ایرانی جایی از ذهن مرا به خانه یا به فضایی آشنا برمی‌گرداند. مشکل نباید معده خالی یا ضعف برای غذا باشد چون وضعم آنقدر وخیم است که با اینکه قبل دیدن فیلم پذیرایی ساده در یک اکران خصوصی در گوئلف کانادا، صاحب سینما برای  ما چند نفر، مهمان‌های کارگردان فیلم که برایش خیلی عزیز بود ، سفره خوراک اردک پهن کرده‌بود، ولی در طول فیلم وقتی حرف چند سیخ جگر شد انگار بوی دود و جگر پیچید توی سرم و گوئلف فرحزاد شد و یادم رفت نیم ساعت قبلش با اردک پذیرایی مفصل شده‌ام.

تازه روز خوشی من است، چون عجالتا سینما فقط تصویر غذا را نشان می‌دهد و گاهی هم صدای چرخیدن ملاقه در شله‌زرد را با کیفیت استودیویی پخش می کند. اگر سینما مجهز بود به عطر زعفران چه خاکی باید به سرم می‌ریختم. متاسفانه سینمای بودار نسخه بتا وجود دارد و این حقیر آن را هم رفته‌ام. یک نمونه خیلی کوتاه از دنیای آینده سینمای عاطر که وقتی شخصیت خر کارتون شرک جایی از فیلم آروغ می‌زد بوی چمن تازه‌ جویده‌ شده می‌پیچید در سینما.هدف یونیورسال استودیو احتمالا این بود که نشان بدهد سینما آینده، سینمای عاطر، روزی خواهد توانست جز چشم و گوش بیننده، دماغش را هم پرکند از هر بو یا عطری که بخواهد. این هدف هم زیباست هم ترسناک چون کارگردانان فقط بسنده نخواهند کرد به بوسازی خاک باران خورده،  بلکه بوی خون  و باروت در بیست دقیقه اول نجات سرباز رایان یا بوی سوختن مادر باشو در تنور را هم در فیلمهایشان خواهند آورد. اگر سینمای امروز بودار بود احتمالا فیلم میلیونر زاغه نشین کمترین فروش را داشت و فیلم شکلات بیشترین را.

برای من سینمای ناطق، سینمای دوست‌ داشتنی‌تری است از سینمای صامت ولی شک دارم سینمای معطرهم بهتر باشد از سینمای بی‌بو.احتمالا با آغاز دوره سینمای معطر کار فیلم دیدن امثال من سختترهم  بشود. من به ترکیب تصویر و صدا عادت کرده‌ام، و این باعث شده به تصویر و صدای روی مین رفتن کسی خیلی واکنش احساسی نشان ندهم ولی صحنه مشابه قطع شدن پای یک سرباز در خط مقدم  با بوی خاک، خون و فلز داغ خیلی بیشتر متاثرم خواهد کرد  یا هربار که کلاریس استارلینگ وارد اتاق معاینه پزشکی قانونی بشود و دستی روکش جنازه را کنار بدهد پاکتی را که برای رفع و رجوع حالت تهوع در سینمای آینده گذاشته‌اند را برخواهم داشت و آنرا جلوی دهانم خواهم گرفت.

همه اینها را گفتم ولی کماکان برای من بوی تن سوخته یا گند جنازه نیمه متلاشی از زیرآب درآمده قسمت مثبت سینمای عاطر خواهد  بود. درد من در سینمای بودارکماکان ورود بوهای محرک معده به عالم سینماست. عطر ماهیهای سرخ شده در روغن و بوی سیرتازه خرد شده روی تخته چوبی. بوی دم کشیدن چای هل و دارچین که همزمان با صدای ریختن چای از لوله قوری بپیچد در سینما و مخاطب بی‌احساسی مثل من که از اول فیلم برای تنهایی مجیدآقا ظروفچی  یا وصیت مادر درحال مرگ فقط کمی پلکش پریده، ناگهان شروع کند به زار زدن. آنجایی که در دیگی را بر‌دارند و بوی برنج دم کشیده بپیچد در سالن و از جایی خارج از کادر بوی حلوا بیاید. از بوی حلوا و برنج تازه خواهم فهمید که نکند مادر واقعا جان ندارد. در عصر سینمای عاطر من  از بوی حلوا چنان زار بزنم که خانم کناردستی دستمال تعارفم کند و بپرسد شما مگه نمی‌دونستید فیلمش چند صحنه بودار داره؟ اشکم را پاک کنم و بگویم نه، نمی‌دونستم. مادر که مرد، رویش را که کشیدند، چراغ‌ها که روشن شد و بوی گلاب و شمع خاموش شده که محو شد، از سینما بیاییم بیرون و هرکس پرسید فیلمش چطور بود مچ دستم را ببرم جلو بگم بو کن. ببین اگر کشش این بو توام با صحنه مرگ رقیه چهره‌آزاد رو داری برو فیلم را ببین .بعد از عصرجدید راه بروم  تا ته بلوار کشاورز، تا میدان ولیعصر تا سرویلا  و بوی هل، دارچین و عطر مادر را که در سینما نشسته‌اند روی شالم را مرور کنم.

یک نوشته پنیری = cheesy

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : تیر ۹م, ۱۳۹۳

 

یک. انگار از یک جایی به بعد از نظر خودت هم سهم ناله و دلتنگیت تموم می‌شه. بعد نه-ده سال که دیگه منطقا سهمی از ابراز دلتنگی نداری. ده‌سال که خیلی سخاوتمندانه است از من بپرسی بعد یک سال وارد مرحله جمع کن خودتو می‌شوید. ابراز دلتنگی هم  مثل عزاداری برای از دست دادن کسی می‌مونه. تا چهلم عزیزت اگر خنج بکشی رو جفت گونه‌هات فقط ممکنه ملت پشت سرت بگن وای چه بی‌کلاس عزاداری می‌کنه ولی جلو روت بهت حق می‌دن. ولی درهرحال از چهلم به بعد تابلو «این انسان عزادار است» را از جلوت برمی‌دارن می‌ذارن جلو آدم بعدی و خب دیگه عزاداری رو باید تو راه پله و زیر دوش ادامه بدی و زود رو دماغت رو پودر بزنی و هرکی گفت چشات چرا قرمزه بگی شامپو رفت. تابلو «این هنوز عادت نکرده» را هم بعد یک سال از جلو مهاجر برمی‌دارند و همین است که بعد چندسال دیگه جز عید و تولدت روزهای دیگه علنی ابراز دلتنگی نمی‌کنی و فرار می‌کنی تو راه پله. حتی اگر بخوای بگی دلت هم تنگ شده سعی می‌کنی غیرمستقیم بگی چون سهم دلتنگی علنی فقط مال مهاجری است که چند سال اول دوری را می‌گذارند. سهم دلتنگی تبعیدی‌ها بالاتر است ولی از یک جایی به بعد آنها هم باید ساکت بشوند. آنها تا مدتها اجازه دارند فصل آلبالو یا توت سفید را بهانه کنند برای دلتنگی ولی من برای بهانه آلبالو دیگه خیلی کهنه مهاجرم و حق می‌دهم به هرکسی که بگوید «جمع کن خودتو دیگه توام. آلبالو دلت می‌خواد برگرد برو خب» . من البته خیلی آلبالو دوست نیستم و اینجا هم آلبالو پیدا می‌شود ولی امروز سرچهارراه پیرمردی را دیدم که سبیل یک دست سفیدی داشت و دست یک پسربچه سه ساله را گرفته بود. آن یکی دست پیرمرد سطل و بیل ماسه بازی بود. پسر بچه و پیرمرد به زبانی شکل کشورهای اروپای شرقی با هم حرف می‌زدند. پسر چیزی گفت که پدربزرگش خندید و دست بچه را بالا آورد، خودش هم خم شد و دست تپل بچه را با سبیلهای سفیدش بوسید. آنها رفتند سمت شمال خیابان به سمت پارک و من مستقیم رفتم. تابلو من را برداشته اند و من حق ندارم حرفی بزنم، خودم می‌دانم.

دو. در کنار قسمت پستانک و پیش‌بند، آنجایی که قاب عکس و آلبوم می‌فروشند یک دفترچه‌هایی می‌فروشند برای ثبت اولین‌های نوزاد و کودک. یک جور دفتر خاطرات که بنویسی اولین بار کی در شکمت تکون خورد، اولین بار کی خندید، اولین بار کی نشست و اولین دندانش را کی درآورد، دفتر ثبت اولین‌ها. دفتر خوشگلی‌ است که جا برای چسباندن عکس اولین‌ها هم دارد. احتمالا اختراع یک آدم تاریخ نگه‌داری بوده که مثل من ننر عادت داشته به ثبت و هفته‌گرد/ماهگرد/سالگرد گرفتن برای اولین‌ها. اولین بوس بدون دخالت گونه ما در تاریخ فلان فلان، فلانجا اتفاق افتاد. اولین بار که بدون اینکه چاقو بگذارم زیر گردنت خودت گفتی که دوستم داری  مورخ فلان، در فلان ایمیل بود که البته بعدش مجبورم کردی پاکش کنم کسی نبینه و ….

واقعا شرمنده‌ام ولی من عادت به ثبت اولین‌ها دارم و خب یکی از این دفترهای آبی مخصوص ثبت اولین‌های نورچشمی هم خریده بودم. حقیقت این است که ثبت اولین‌های که بین آدمهای بزرگ اتفاق می‌افتد خیلی راحت است  ولی در مورد بچه‌ها خیلی سخت است که بگویی دقیقا اولین بار کی نشست. بستگی دارد تعریف شما از نشستن چه باشد. از یک جایی شروع می‌کنند از دید خودشان نشستن. ده بار می‌شینند لق و لوق. بالاخره آنجایی که حس می‌کنی نه دیگه نشست و می‌دوی که دفتر پنیری رو بیاری و بنویسی  نورچشمی امروز خودش برای اولین بار نشست با پس کله می‌افتند روی متکاهایی که دورش چیدی. آخرش هم نمی‌فهمی بیست مارچ نشست یا شش آوریل. ثبت اولین‌های بچه سخت است و از یک جایی بعد فکر می‌کنی برو بابا فرضا که ثبت هم کردی، می‌خوای چیکار کنه با این همه تاریخ؟‌ تا چهل سالگی هرروز ساعت هشت صبح ترانه زمان پینک فلوید را پخش کنی و بهش یادآوری کنی که فرامرز جان مادر تو سی و هشت سال پیش در چنین روزی، نهم فرودین ماه ، خودت گفتی جیش.  فایده‌اش چیه؟ از آنجایی که برای خواباندن هر حس  و شوری روش «خب که چی» بسیار موثر است و من ناگهان از حال رومانتیک عبور کردم و فکر کردم هفت میلیارد آدم زنده روی زمین و خیلی میلیارد مردگان که آمدند و رفتند همه یک روز نشسته اند و یک روز گفتند جیش دیگر. این که ثبت کردن ندارد و همین شد که درحال حاضر دفتر پنیری را یادم نمی‌آد چیکار کردم. احتمالا جایی در کتابخانه پایین باید باشد. ولی خب ذات من عوض نمی‌شود و چون دفتر ندارم باید ثبت کنم که دیشب برای نورچشمی برای اولین بار با من رقصید، نانای و این دلقک بازی‌ها نه، رقص واقعی یک آدم واقعی. داشت بازی می‌کرد و من و دوستانم می‌رقصیدیم. داوطلبانه بازی را ول کرد و آمد وسط و دستهای من را گرفت و پا به پای ما دو ساعت رقصید. دستم را می‌گرفت می‌گفت بچرخ و خب چون قدش هنوز خیلی از من کوتاهتر است او می‌ایستاد رو پنجه‌هایش و من خم می‌شدم تا کمر و از زیر دستش رد می‌شدم، چرخ سیندرلایی می‌زدم براش. اولین بار دیشب بود چون فقط نیامد سی ثانیه ورجه ورجه کند و برود . بازی را ول کرد و آمد که برقصد. حتی آهنگ درخواستی داشت و دوبار هم با آهنگش – که از فرط خجالت از ذکر نامش معذورم – رقصید. شب قبلش داشتم در مهمانی دیگری داشتم برای مریم توضیح می‌دادم چقدر آدم رقصیدن نیستم و چقدر آرزو داشتم من هم مثل دیگران از رقصیدن لذت می‌بردم. حتما دیشب اولین باری نبوده که از رقصیدن لذت برده‌ام ولی در این لحظه هیچ شب دیگری را یادم نمی‌آید که انقدر از رقصیدن کیف کرده باشم فلذا ثبتش می‌کنم.

حلقه آخر زنجیر

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : خرداد ۳۱م, ۱۳۹۳

هزارسال پیش، هزار فرسخ آنطرفتر، گردنبند را تو برایم بستی. قرار نبود موقع حاضر شدنم آنجا باشی، قرار نبود کسی بداند تو آنجایی ولی بودی و من هرچه پوشیدم را مرحله به مرحله نشانت دادم و گفتی خوب است. به گردنبند که رسید هول بودم و بسته نمی‌شد. آمدم جلویت ایستادم که کنار پنجره سیگار می‌کشیدی. گفتم می‌بندی؟ سیگار را نگه داشتی  بین لبهایت و پرسیدی به کدام حلقه؟ گفتم سومی. گردنبند را بستی، گفتم تنگ است و دوباره بازش کردی و بستی تا گفتم اندازه شد. گفتی آخری، همیشه به حلقه آخری ببند پس، با حوصله و آرام گردنبند را بستی. من در عوض عجله داشتم و گفتم خب. نفس گرمت خورد پشت گردنم. داغ شد.  وقت نبود برای داغ شدن گردن.  برگشتم با عجله گفتم لباسم خوبه؟‌ سه قدم هم عقب رفتم. گفتی خیلی و رفتیم که رفتیم.  تمام آن شب حداقل ده متر فاصله بود بین دستانت و گردنبند، و ده مترهم  فاصله بین لبهایت و من. هربار از دور نگاهت کردم جای گردنبند روی گردنم سوخت.  سالها گذشت و مهم نیست که بعدها فاصله دستانت و گردنبند شد ده هزار کیلومتر و فاصله لبهات و من یکسال نوری، ولی هنوز هربار گردنبند را می‌بندم چیزی مثل آب داغ از مهره گردنم می‌ریزد پایین. انقدر واقعی که گاهی دست می‌کشم به کمرم ببینم نسوخته باشد. جز تصویر محو تو در قاب پنجره آنسال آنروز آنجا، یادم مانده است که تو گفتی حلقه آخر زنجیر گردنبند برازنده من است.