درخشش ابدی یک ذهن پاک

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : تیر ۱۷م, ۱۳۹۴

tumblr_mig0utGG3T1r44018o1_500

نامه‌ ارسال نشده ایمیل یاهو:

و تو بهتر از من و دکتر می‌دونی که حتی اگر داوطلبانه مثل امروز که از سر سرگشتگی همدیگر را ترک کردیم، خط به خط خاطراتمون از همدیگر رو هم پاک کنیم باز یک عصر پاییزی، جایی غریبه تو با یک پلور سورمه‌ای و شال راه‌راه از پله‌های یک ایستگاه گمنام بالا می‌آی و به زنی که عینک آفتابی، شال و صورت گردی داره مردد نگاه خواهی کرد و خواهی پرسید آیدا؟ و زن، من…

گیرم هزارسال دیگه، گیرم در تناسخ بعد.

Lost it

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : تیر ۱۷م, ۱۳۹۴

lose it

رفتم راه برم یک پیام ایمیل اومد رو صفحه موبایلم از Lose it. باز نکرده پاکش کردم و زیرلب گفتم
I’ve already lost it!

و تالوس از پروردگارش تقاضای خواب ابدی کرد

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : تیر ۱۰م, ۱۳۹۴

انگار بیدار شده باشم، از زیباترین و طولانی‌ترین رویای ممکن.

Walk that mile until the end starts

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : خرداد ۲۸م, ۱۳۹۴

گفت پاهام از صورتم پیرترند. نشسته بودم روی نیمکت رختکن، می‌خواستم برم دوش بگیرم ولی منتظر یک جمله در وایبر بودم. سرسری نگاهش کردم. چیزی نگفتم، دوباره تکرار کرد که با ورزش هم بهتر نشد، پا ژنه، ببین من صورتم از خودم جوونتره، پاهام خودم پیرتر. اینبار نگاهش کردم. حوله سفید رو پیچیده بود دورش، حوله سفید باشگاه کوتاه بود، راست می‌گفت اگر صورتش را از کادر دیدم خارج می‌کردم پاهاش انگار متعلق به زنی بود بیست سال بزرگتر. سه سال بود که تقریبا هر سه‌شنبه همین ساعت می‌دیدمش. هیچوقت به پاهاش دقت نکرده بودم. اون هم دفعه اول بود که در مورد پاهاش حرف می‌زد. شاید چون امروز بعد کلاس ادای مربی خصوصیش را در آوردم و مجبورش کردم سه دقیقه بشین پاشو بره حس کرده بود باید جلوم صادقانه بگه که وضع از چه قرار است. ایستاده بود جلوم، جوری که الان سخت بود چشم از پاهاش بردارم. از زانوهاش مخصوصا. روی هر زانوش جای یک زخم بود. زخم‌ها کوچیک بودن ولی واضح. سوال نکردم ولی خودش گفت هردوتا زانوش را عمل کرده، گفت اولین کسی بوده که تورنتو و شاید کانادا “دابل نی سرجری” – عمل همزمان دو زانو – باهم رو داشته. نمی‌دونستم الان باید چه صدایی از خودم در بیارم و آیا این اتفاق یک افتخاره و من باید بگم واااو یا نشانه وخامت وضع زانوهاش بوده و باید بگم اوووه. سن پاها تقصیر زخمها نبود. خود پاها از مچ پا تا بالای زانوها و تا همانجایی که از حوله بیرون بود انگار برای صورتش عاریه بود. دلم می‌خواست چیزی در مورد پاهاش بگم ولی اطلاعتم در مورد پا و مشکلات و بیمارهایی پا ناگهان خیلی کم و ناقص اومد. حتی لال شدم و نپرسیدم چرا مجبور شده زانوهاش رو عمل کنه. دنبال یک جمله‌ می‌گشتم که بتونم پیرپاییش رو انکار کنم ولی نمی‌شد. یکهو تمام وجودم شده بود صداقت و عناد با حمایت الکی.

– تو خیلی ورزش پا می‌کنی؟

+ورزش پا که نه، همون ورزشی که تو می‌کنی؟

– من خیلی دوچرخه ثابت سوار می‌شدم. الان دیگه نه.

+ من نه، من همین کلاس رو می‌آم و کلاس روز پنج‌شنبه.

ـ همینه دیگه، پا ارثیه. گفتم که. همون موقع، قبل عمل و زمان ورزش مرتب باز هم مثل الان پاهام پیر به نظر می‌اومد. نه انقدر شدید البته.

منتظر بود. منتظر که من بگم پاهات ولی پیر نیست داری گیر الکی می‌دی. یا حداقل به کلمه شدید اعتراض کنم. لال شده بودم. مثل اونور خطی که ساکت بود و جمله‌ای که می‌خواستم بشنوم رو به من نمی‌گفت. انگار داشتم انتقام نشنیدن اون چیزی که می‌خوام بشنوم رو از امیلی می‌گرفتم. گفتم شامپو داری؟ گفت نه. قهر کرد ازم. همیشه شامپو داشت. رفت که دوش بگیره. در کمد رختکنش باز مونده بود. در کمد رو براش بستم. حال نداشتم حرف بزنم والا دلم می‌خواست بهش بگم من یک فامیل نزدیک داشتم که خیلی زیبا بود و تمام عمرش داشت کناره‌های باسنش رو می‌کوبید به دیوار که کوچیک بشه. بعد مُرد، نه بخاطر کوبیدن باسن به دیوار، انفجار گاز. واقعا حال حرف زدن نداشتم والا باید براش توضیح می‌دادم که وقتی مرد جاش خیلی خالی شد. سالها بعد داستانش رو نوشتم با همون باسن بزرگ که همیشه سعی در آب کردنش داشت. بردمش تو یک قبیله آدم‌خوار که باسن بزرگ را می‌پرستیدند و لازم نبود دیگه باسنش را بکوبه به دیوار. دلم می‌خواست به امیلی بگم یکروز من یا کسی داستانی خواهد نوشت که شخصیت اولش به پیرپایی و جوان‌رخی دچاره. رفتم دوش بگیرم،صداش می‌اومد که یک آهنگ ادل رو زمزمه می‌کرد. چند زن می‌شناسید که در دوش رختکن آهنگ ادل زمزمه کنند؟ من هیچی. با شامپو مزخرف باشگاه که از صابون مایع هم بدتره موهام رو شستم. اول کف نمی‌کرد بعد کلی تلاش که کف کرد دیگه کف‌اش تمام نمی‌شد. سعی کردم زیر دوش یک آهنگی زمزمه کنم ولی من هیچ آهنگی بلد نیستم. واقعا جز چند ترجیع‌بند چیزی از آهنگها یادم نمی‌مونه.

وقتی به رختکن برگشتم، رفته بود. باید حدس می‌زدم که زود می‌ره، اون هیچوقت موهاش رو خشک نمی‌کرد. روی صفحه وایبر نوشته بود “خیلی”. دلم جوان شد.

مزاحم اینبار برای مردن مزاحم کسی نشد.

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : خرداد ۱۹م, ۱۳۹۴

 

زمان دبیرستان در سرویس مدرسه با دختری دوست بودم که مدرسه کناری مدرسه ما درس می‌خواند. چون ساعت تعطیل شدن ما از آنها دیرتر بود فقط صبحها و پنجشنبه می‌دیدمش. صبح‌ها من خیلی زودتر از او سوار می‌شدم و همیشه جایی ته مینی‌بوس عنق و ناامید درحال دوره کردن درسی بودم که یک کلمه‌اش را هم بخاطر نمی‌آوردم و برای همین باهم حرف نمی‌زدیم ولی عصرهای پنج‌شنبه هردو خوشحال بودیم و امیدوار.همیشه کنارش در ردیف آخر مینی‌بوس می‌نشستم. او که دو سال از من بزرگتر بود و پستانهایش که از کنار دو ضلع مقعنه مثلثی روی سینه تا خورده‌اش بیرون زده بود گواهی بود بر این بزرگتری. تمام راه برای من داستانهایی با شخصیت واحد می‌گفت، داستان عمه‌ جوانش که تنها در لوس آنجلس زندگی می‌کرد. در طول راه من جز تایید و تعجب تقریبا چیزی نمی‌گفتم چون قبول داشتم در برابر داستانهای عمه او روایت کل زندگی من و اطرافیانم ناقابل، خسته کننده و اتلاف وقت است.

عمه‌اش در لوس‌آنجلس زندگی می‌کرد و با تمام خواننده‌ها و حتی بعضی از هنرپیشه‌های هالیوود دوست بود. او درهمه مهمانی‌های خواننده‌گان دعوت می‌شد از شهرام صولتی گرفته تا شهرام شب‌پره و نوش‌آفرین و سوزان روشن. آنقدر نزدیک که حتی چندتا از خواننده‌ها و آهنگسازها هم عاشق عمه‌اش شده بودند و چندتا آهنگ معروف آن‌ زمان در اصل برای عمه او سروده شده بود. با تمام اینکه آنموقع فکر می‌کردم دارد کمی اغراق می‌کند – و الان مطمئنم از پای بست چرند می‌گفت – ولی امکان نداشت به خودش این را بگویم. داستنهایش را خیلی دوست داشتم چون با تعریف از زندگی عمه‌اش انگار از آرزوهای من حرف می‌زد. عمه‌اش توانسته بود از لای مانتوهای جلو بسته خاکستری دراز و بی‌شکل و مقنعه‌هایی سنگینی که جلوی موهایم را کرک می‌کرد فرار کند و برود جایی کنار دریا آهوی دشت زنگاری مرتضی بشود. امکان نداشت با ندانم کاری خودم را از شنیدن این داستانها محروم کنم. اقوام من از ترس جانشان رفته بودند آنطرف و نه لوس‌آنجلس بلکه یک شهر ابری یا سرد یا هردو. خارج رفته‌های طایفه من اکثرا راهی برای برگشتن نداشتند و به ما سر نمی‌زدند و خب کل خاطره من از خاله و دایی و پسرعمو چند عکس پشت نویسی شده بود یا روایت نزدیکان درجه‌ یکشان از یک مکالمه تلفنی که بیشتر شبیه دو امدادی با گوشی تلفن بود و همیشه آنطرف خطی فقط می‌رسید به کسی که نوبتش شده است بگوید خوب است و نه بیشتر. کسی را نداشتم که مثل عمه دوستم انقدر با سخاوت از مهمانی‌های اندی‌کوروس بگوید و از همه مهمتر از دردی که اندی‌کوروس را تبدیل به اندی و کوروس کرد.

یکبار در مینی‌بوس سرویس مدرسه و اواخر پاییز خیابان مقدس اردبیلی به سمت دانشگاه، وقتی سرویس تازه از جلوی قنادی پدر لیلا رد شده بود و همه ماشین بوی دانمارکی تازه می‌داد برایم تعریف کرد که جدایی اندی و کوروس نه بر سر سبک کار یا مسائل اقتصادی که در اصل بر سر یک زن بوده‌است. زنی که اینبار عمه‌اش نبود، فریبا نامی بود دوست صمیمی عمه‌اش که انقدر زیبا بود، انقدر زیبا بود که اندی‌کوروس بعد از دیدنش دلشان می‌خواسته ویدیو بلا را دوباره بسازند و اینبار نقش بلا را بدهند به فریبا که واقعا برازنده‌اش بوده‌ است. مثل شهرزاد هزارویکشب داستان تعریف می‌کرد. بدتر از بالزاک همیشه ذکر جزییاتش از مدل مو گرفته تا توصیف لباسهای عمه‌اش یا فریبا تا سر هرمزان طول می‌کشید و بعد می‌گفت باید پیاده بشود و باقی داستان بعدا و خب بعدا یعنی پنج‌شنبه بعد. بد هم نبود، من همه هفته را فکر می‌کردم که فریبا هستم و با اندی‌کوروس رفته ام دشت و باد دامن لباس سفیدم را می‌بُرد و ابروهایم قیطانی بود. انقدر همه‌چیز بی‌نقص بود که حتی اندی هم موقع زمزمه ‌ترانه‌ای برای من صدای ابی می‌داد. در آن سن تمایل عجیبی داشتم فکر کنم هرلحظه ممکن است کسی سفت و سخت عاشقم بشود. عاشق‌هایم در رویاهایم  هیچوقت مثل عالم واقع منطقی نبودند بلکه همه بخاطر عشق من از کار و زندگی می‌افتادند. اگر دروازه‌بان بودند گل می‌خوردند و اگر در خط حمله بودند پناتلی را گل نمی‌کردن چون به من فکر می‌کردند، اگر خواننده بودند آلبوم آلبوم برای من ترانه تولید می‌کردند و اگر بازیگر بودند زیرپوستی جوری بازی می‌کردند که کارگردان نفهمد ولی روی پرده به من ابراز عشق کنند. تخیلیم در مورد خودم انقدر سخاوتمند بود که حتی یک مدت درگیر این بودم که فردی مرکوری عاشقم خواهد شد و با اینکه ماندانا مبصر کلاس برایم توضیح داد که فردی گِی است و زکی ولی شک نداشتم که زکی به خودش چون اگر فردی مرکوری من را ببیند گی بودنش یادش می‌رود و عاشق من می‌شود. تمام آن سالها، شبها که کسی عینکی، ابرو سوسکی، صورت ماهیتابه صدام نمی‌کرد فریبای تمام داستانهای سکسی‌ای بودم که بین ملافه‌های تختم کارگردانی می‌کردم.

پنجشنبه بعد بدون هیچ آب و تابی برایم توضیح داد که همانطور که هرکسی فکرش را می‌کرد اندی‌کوروس هردو عاشق فریبا شده‌اند. عشقشان انقدر عمیق بوده که هیچکدام حاضر نبودند کوتاه بیایند و تقریبا سرفریبا باهم جنگیده‌اند و آخر سر از هم جدا شده‌اند. البته طفلک فریبا هیچوقت نتوانسته بین اندی و کوروس تصمیم بگیرد و مجبور شده که هردو آنها را کنار بگذارد ولی طفلک انقدر ذهنش درگیر این یک جفت عشق سوزان شده که تریلی را ندیده و تصادف کرده و مرده است. پایان غمگینی بود برای عاقبت زیباترین زن جهان، برای اولین پنج‌شنبه قبل از شب یلدا و آغاز ثلث اول. دوستم البته از عمه‌اش شنیده بود که اندی و کوروس که مدتها بوده سایه همدیگر را با تیر می‌زدند وقتی همدیگر را سرقبر فریبا دیده‌اند، سربرشانه هم گریه کرده‌اند و بعد هرکسی رفته به راه خودش.

پایان غمگین فریبا زندگی فریبا و تحمل صدای اندی تنها و کوروس تنها فقط تا پایان سال اول دبیرستان و درگیر شدنم با کانال وی و برایان آدامز، راد استورات، پرینس، دپش‌مد، دیوید بویی با من بود. بعدش دیگر اندی و کوروس و داستانهای عشق‌شان برایم دمده شدند و دیگر غم فقط غم مرگ کرت کوباین بود و دیگر هیچ. ولی خیلی سال بعد که داستان “مزاحم” بورخس را می‌خواندم یاد فریبا افتادم. یاد فریبا نه، بیشتر یاد دختر دبیرستانی کوچکی که آنموقع به نظرم بزرگ بود چون سینه داشت و با تخیلش داستان زردی خلق می‌کرد که انگار داستان زندگی دوبرادر داستان مزاحم بورخس بود، گیرم که ذهن دوست من به اینجا نرسیده بود که اندی‌کوروس خودشان فریبا را بکشند و ناچار پای تقدیر را وسط کشیده بود.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

داستان مزاحم خورخه لوئیس بورخس  ترجمه احمد میرعلایی

http://seemorgh.com/culture/literature/story/102507-102507/

“The Intruder” by Jorge Luis Borges

http://www.unz.org/Pub/Encounter-1969apr-00015

هفت روز با بهروز

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : خرداد ۱۴م, ۱۳۹۴

11402914_10153345087227370_3123698056559740204_o

من هم یک جایی حیران شدم، یک جایی یادم رفت وجود دارم، جایی تصویرم شد دیگری، زندگی در نگاه دیگری، برای تاییدش. داشتم “پاسخِ پوری بنایی به پرسش‌نامه‌ی مارسل پروست” چاپ سال چهل و هشت در یک مجله را می‌خواندم که محسن امروز در فیس‌بوک گذاشته بود و بی‌رحمانه در دلم مسخره‌اش می‌کردم برای این همه ذوب در بهروز بودنش:
* می‌خواهید چگونه باشید؟
پوری: آن‌طور که بهروز می‌خواهد.
* چه طریقی را برای مردن ترجیح می‌دهید؟
پوری: نوع مردن مهم نیست، آرزو می‌کنم فقط قبل از بهروز بمیرم.
* از آدم‌های رمان‌هایی که خوانده‌اید کدام‌یک را بیش‌تر دوست دارید؟
پوری: می‌دانید که بهروز از کامو زیاد می‌خواند. من هم همین‌طور. آدم مورد علاقه‌ام مورسو است. مورسو «بیگانه»‌ی کامو.
* مایلید در کجا زندگی کنید؟
پوری: جایی که آدم‌هایش با پاکی و صمیمیت بیگانه نباشند.

باورت می‌شود پروست، این جوابها یک به یک جوابهای من هم بود به جز سوال آخر. اگر جای پوری بودم جواب می‌دادم “مهم نیست، ابری، بارانی، تنگ، سرد، گران، هرچه؛ فقط جایی که بهروز زندگی می‌کند”

دیوار آزرم را بستم و رفتم سر آلبوم عکسهای “فقط برای خودم” خودم. با تمام بی‌علاقه‌گی‌ اخیرم به فیس‌بوک یک چیزش را خیلی دوست دارم،  دفتر عکسهایم را. عکسهایی که وقتی ورق می‌زنم با خودم می‌گم اینجا، این سفر، این مغازه، این مهمانی، این ها همه شادی‌هایش برای خودت بود پوری، نه برای بهروز. حسرت حیرانی را نمی‌خورم. من عاشق سرگشتگی ام.  حتی دلم می‌سوزد برای آدمهایی که جایی از زندگی اینجور زانواشان سست نشده که من،که تمام تنشان نمی‌لرزد از دوست داشتن، که همه چیز را ول نمی‌کنند بخاطر بهروزشان، که بارها دلشان نمی‌خواهد قبل بهروز بمیرند ولی مهم نیست، گاهی هم لازم دارم به خودم بگویم “پوری بسه دیگه. وقتشه تا ابد زنده بمونی، چه قبل بهروز، چه بعدش”

 

 

پ.
رو به پنجره.
خرداد

همه قبل از اینکه من ببرم بازی را باخته‌اند.

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : اردیبهشت ۲۰م, ۱۳۹۴

سالهاست که به این بازی مشغولم، اینکه آدمها را نگاه کنم و سعی کنم از نشانه‌هایی که می‌بینم چیزی از خصوصیاتشان را که در تصویر من معلوم نیست را حدس بزنم. چیزی در زندگی شخصی آن آدم یا یک سری خصوصیت یا عادتهای بدردنخور دیگر. کل این بازی یکجور اتلاف وقت مدام در سکوت است که حتی نمی‌شود جایی درموردش حرف زد یا مثل کندی‌کراش برایش دعوتنامه فرستاد چون محکوم به “قضاوت کردن” یا چند جور ایسم مختلف و همزمان خواهم شد. مثل اینکه در جریان بازی حدس می‌زنم زنی که موبایلش را یک جور ناراحتی که قابل توصیف نیست در دست گرفته در شکار جفت جنسی بسیار موفق است ولی در نگه داشتن رابطه طولانی ابدا شانسی ندارد؛ یا در جمع سه نفره مردانی که بالای سرم حرف می‌زنند و می‌خندند همیشه آنکه لبهایش را روی هم چفت کرده از باقی انسان عمیق‌تری نیست صرفا نفسش را نگه داشته که دختر کناری من شکمش را نبیند؛ آدمهایی که خال رو گونه‌شان دارند هنرهای تجسمی را بیشتر دوست دارند؛ کسانی که همیشه کفش ورزشی به پا دارند شبها جلو تلویزیون بستنی می‌خورند؛ آنها که گیوه تامز می‌پوشند به نان بدون گلوتن فکر میکنن؛ آدمهایی که موقع خندیدن سرشان را عقب می‌دهند معمولا پنج درصد حرفهایت را گوش می‌دهند؛ مردانی که کتابهای عکاسی زیر میز اتاق نشیمنشان می‌چینند از اینکه یک کارمند معمولی هستند متنفرند؛ کسانی که روی چمن پابرهنه راه می‌روند صرفا روی چمن پابرهنه راه می‌روند؛ زنانی که خیلی سلفی می‌گیرند به شوهرشان می‌گویند بشقاب دوم رو هم می‌خوای بخوری؟ و ….

مدتهاست که درگیر بازی حدس نامربوط هستم. چون همبازی ندارم گاهی با خودم شرطهای کوتاه مدت می‌بندم مثلا می‌گویم مردی که کفش کلارک کف نایکی پا کرده و بوی خوبی می‌دهد ابدا دلش نمی‌خواهد روی صندلی بنشیند چون وقتی ایستاده قد بلندش بهتر معلوم است ولی منتظر است صندلی‌اش را به یکی که ارزشش را داشته باشد تعارف کند و منتظر می‌شوم، مثل یک عکاس حیات وحش. شکار مرد وارد می‌شود یک زن جوان دانشجو با کلی لوله و کیف مسطح بزرگ و تختی که احتمالا حامل آثار هنریش است، مرد مثل فنر از جا می‌پرد و جایش را به زن می‌دهد و بعد هم از زن فاصله کافی می‌گیرد که هم زن بتواند خوب قد بلندش را ببیند و همینطور حضورش بالای سر زن حکم منت نداشته باشد. قصد نزدیک شدن به زن را ندارد، هیچ قصدی ندارد مثل من که از دنبال کردنش هدفی ندارم. من شرط خودم با خودم را می‌برم به اطرافیانم لبخند می‌زنم که دیدید؟ ولی ندیده‌اند.

بازی : مردان بالای شصت سال که ناخنهای پایشان بلند است بعد از بیست سال زندگی مشترک از همسرشان جدا شده اند و بچه‌هایشان همه موفقند و سالی یکبار بهشان سر می‌زنند.

وقتی هوا گرم می‌شود او هم صندل چرمی کهنه‌ای می‌پوشد. روی نیمکت مرکز خرید یانگ و اگلینتون در بدمنظره‌ترین جا یعنی روبروی در فروشگاه مواد غذایی مترو می‌نشیند و مردم را نگاه می‌کند. مثل همه هفتاد ساله‌های این سالها نه هنوز موبایل دارد و نه دیگر روزنامه می‌خواند. شلوار بالای زانوی نخی می‌پوشد و پاهای بدون مویش رگهای آبی واریسی دارد. موهای مرتب و یکدست پرپشت سفید دارد و اگر کنارش بنشینی جز بوی سیگار بوی کمرنگ ادرار هم می‌دهد که البته شاید ادرار نباشد، آبجوهای ریخته روی لباسش باشند که انقدر شسته‌ نشده‌اند بوی ادرار مانده گرفته‌اند. زمان را اندازه نمی‌گیرد یا اینجور نشان می‌دهد که حواسش دیگر به زمان نیست. اگر کسی باشد که ناخنهای پایش را کوتاه کند و برایش شلوار و پیراهن تمیز روی صندلی بگذارد مرد مسن خوشتیپی می‌شود که موهایش انبوه و سفید و زیباست و صدای بمش را چهل سال سیگار نخ به نخ خش دار کرده است. البته تمام این دلسوزی‌های کلیشه‌ای برای ناخن بلند و بوی ادرار فقط در سر من می‌گذرد. او به نظر ابدا از وضع موجود ناراحت نیست و حتی ممکن است برای مردانی دل بسوزاند که در گرمای بهار تابستانی تورنتو برای هماهنگی با همسرانشان ناچارا ژاکت نازک کرم رنگ و شلوار بلند کتان تن کرده‌اند ولی خب لابد زیر کفشهای کف طبی‌ جلو بسته شان ناخنهایشان کوتاه است و بوی صابون انگلیسی می‌دهند. آنچه او در مورد پیرمردهای ناخن کوتاه فکر می‌کند ابدا به بازی من مربوط نیست فقط ربط طول ناخن به طلاق- نه حتی مرگ همسرش -و تحصیلات فرزندانش است که به بازی «حدسهای نامربوط» مربوط است.

طی یک قرارداد من درآوردی برای یک بازی کاملا من‌درآوردی بازیکنان – که کلا یک نفرند- حق ندارند با کسی حرف بزنند و اطلاعاتی که لازم دارند را کسب کنند. درستش هم همین است چون آنوقت باید می‌رفتم از تمام زنانی که موهایشان یک رنگ خاصی است بپرسم که چندسال با همسرشان اختلاف سنی دارند و از تمام مردانی که جور خاصی سیگار می‌کشند بپرسم آخرین بار کی سینما رفته‌اند. من فقط حق دارم نگاه کنم و گوش بدهم و در اکثر مواقع نه برنده نه بازنده از زمین خارج می‌شوم. البته گاهی هم شانس با من است مثل آنروز که بعد از دو تابستان زل نامحسوس زدن به پاهای آقای مو سفید بالاخره در صف زیر هشت قلم خرید کرده‌های فروشگاه مترو درحالیکه من دو نفر بعد از مرد در صف ایستاده بودم در جواب زن فروشنده که ظاهرا با هم آشنایی داشتند و لابد پرسیده بود مهمان دارد که این چیزها را خریده گفت “مهمون خاصی که ندارم، فقط باب اینبار با خانمش می‌آد بهم سر بزنه. چون یک مدت میره فرصت مطالعاتی اروپا در اصل میآد خداحافظی.” در سبدش یک جعبه میوه خرد شده داشت، یک بسته چوب شور، ماست میوه‌ای و یک نان باگت و یک پیتزای یخ زده. من بردم.

 

 

پرواز در جهت جاذبه

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : اردیبهشت ۷م, ۱۳۹۴

 

 

 

 

 

24-93 (1)_001

 

این نوشته را برای مجله بیست و چهار عید نوشته بودم که با اجازه خودشان اینجا هم می‌گذارم. 

یا اینکه شک ندارم بعد از مراسم اسکار امسال رسانه‌ها و تحلیل‌گران یا دوستانتان در شبکه‌های اجتماعی زحمت لودادن داستان یا قسمتی از داستان بردمن یا بوی‌هود را برای شما کشیده‌اند باز از سر ترس و کمی هم ادا لازم می‌بینم هشدار بدهم که ممکن است کمی تا قسمتی از داستان این دو فیلم و باقی فیلمهای امسال، همه تاریخ سینما و دختر لر در این نوشته لو برود. آ.الف

 

انگار سینما امسال می‌خواست چیزی را به من بگوید. بین تمام فیلمهایی که وقت نکرده‌ام در سینما ببینم امسال دو فیلم را تنها و بدون همراه در سینما دیدم؛ برد من (مردپرنده) و بوی‌هود (پسرانگی). دو فیلم از هر نظر متفاوت که فصل مشترکشان در نظر اول برای من این بود: زمان پشت در نشسته است که سالخورده‌ات کند، محوت کند، تنهایت کند و بی‌مصرفت کند. آدمهایی که دست و پا می‌زنند که روی صحنه بمانند، صحنه تئاتر یا زندگی آدمهای اطرافشان ولی یکی بعد از دوازده سال و دیگری بعد از چند روز بی‌مصرف می‌شود. شاید اگر زحمت جستجو کردن یا حداقل غیر سانتیمانتال فکر کردن به خودم بدهم خواهم دید که من کاملا در اشتباهم و هردو فیلم فاقد پیام، یا حداقل فاقد این پیام یا حاوی یک پیام فلسفی بوده‌اند که من کاملا نادیده گرفته ام و کلید کرده‌ام روی پیر شدن مرد نقش اول و زن نقش مکمل.

مگر چقدر مانده؟ عمر را نمی‌گویم، تاریخ مصرف را می‌گویم. شرکتهای بیمه ساز کوک کرده‌اند که نسل ما تا صد سال عمر خواهد کرد. تمامش کلک است می‌خواهند به این بهانه ما را بیشتر سرکیسه کنند و الا آخرین صد ساله‌ای که من دیده‌ام عمه پدرم آنهم صد قمری نه شمسی. از این بالا که من ایستاده‌ام چیزی نمانده، یعنی آنقدر که من از خودم توقع داشتم سپری شده. جمله قبل, جمله مزخرفی بود. احتمالا پوچی اسفند ماه کانادایی که فاقد کوچکترین نشانه‌ای از بهار است گریبانم را گرفته که شروع کرده ام به از ما که گذشت و چیزی نمانده گفتن. اینجوری‌ها هم نیست و از نظر دولت من هنوز سی‌ سال دیگر باید کار کنم پس خیلی مانده ولی چرا امسال هنرهفتم اصرار داشت به من نشان بدهند یک روز که خیلی هم دور هم نیست پسرت خواهد رفت، یک روز که فقط کمی روز رفتن او دیرتر است تو متوجه خواهی شد که هیچ‌وقت بالی نداشته‌ای و وقتی به آنروز برسم هرچقدر که به خودم باور داشته باشم فوقش بتوانم در جهت جاذبه آنهم برای کسری از ثانیه پرواز کنم.

سینمای ساختمان من-یو-لایف بردمن را در سالن کوچکش نشان می‌داد. کم پیش می‌آید وقتی وارد سالن می‌شوم مثل صبحهایی که سوار مترو می‌شوم مجبور بشوم چشم بگردانم دنبال صندلی خالی. صندلی کنار دو زن جوان خالی بود. زنی که کنار من نشسته بود نوشیدنی در دست داشت. لیوان قهوه‌ای که ابدا بوی قهوه نمی‌داد. زن کیفش را از روی صندلی خالی برداشت و‌ به من گفت دفعه اول است که این فیلم را می‌بینی؟ گفتم بله. گفت ما دفعه دوم. خودش و زن همراهش را می‌گفت. گفت گوش‌ات را بگیر چون من می‌خوام یک چیزی در مورد شلیک آخرش به دوستم بگم. اگر مراسم آکادمی به بهترین لودهندگی سهوی هم اسکار می‌داد یکی را هم باید می‌داد به زن بغل دستی من. دو دقیقه بعد دوباره پرسید از فیلمهای امسال کدوم را بیشتر دوست داشتی؟ فکر کردم بگویم کارتون لگو که فکر کند به آخور زده و ولم کند ولی گفتم بوی‌هود. بی‌توجه به شروع تبلیغات قبل از فیلم و ساکت شدن باقی حضار سالن گفت : ولی این خیلی بهتره. بازیا خیلی خوبن، حالا می‌بینی. اونجا هیچ بازی نبود. بود؟ هیچی، اینکه یک بچه ساکت بزرگ بشه یا یک زن جوان، پیر و چاق و تنها بشه اونم نه در بازی که در واقعیت که هنر نیست. اگر هنره که به مادر من هم باید اسکار بدهند. به همه باید بدن. بلند خندید. دوستش گفت هیس. و هردو ساکت شدند.

زن کناری من جوری حرف می‌زد که انگار ترسیده‌است، از واقعیت تغییر یک زن بدون دخالت طراح چهره و گریم. همینکه می‌دانیم این میانساله شدن و جا افتادن پاتریشیا آرکت از جنس جا افتادن فلیستی جونز در تئوری همه‌چیز نیست. میانسالگی او بعد از کات کارگردان شسته نخواهد شد. ولی بعد از پایان فیلم ترس من از جنس ترس زن لودهنده نبود. بعد از پایان بردمن با اینکه گذشت زمان‌ترسی – کرونوفوبیا- حاد دارم و معتقدم گذشت زمان هرچیزی را اعم از عشق، سلامتی و … به سمت نابودی می‌برد ولی استثنائا اینبار از گذشت زمان نترسیده بودم، از میانسالگی یا تنها ماندنی که دوازده سال آنطرف‌تر انتظارم را می‌کشد هم نترسیده بودم اینبار همه ترسم از جوان ماندن روحم بود. شاید من اینطور دیدم ولی کیتون و آرکت هردو روح و آرزوهایشان هم یک جایی همراه تنشان میانساله شد، همانجا بود که یکی کنار میز‌ آشپزخانه و آن یکی در برابر آینه اتاق پشت صحنه‌اش از تقلا دست کشید. این چیزی است که من می‌ترسم به آن نرسم و محکوم بشوم  زندگی بنجامین باتن را برعکس زندگی کنم. بشوم یک کله به سامان نرسیده در یک تنی فرتوت که دلش نه عشق جدید می‌خواهد نه کار جدید نه هیچی، دلش سکون می‌خواهد. اگر قبل از شلیک زنی که کنارم نشسته بود با فریاد دارم بالا می‌آرم، نمیدوید به سمت دستشویی برایش تعریف می‌کردم که آرزو دارم وقتی بالهایم را از دست می‌دهم فکر پرواز هم از سرم بیرون رفته باشد، والا بدون بال هرتلاشی که برای پریدن بکنم، فقط به سقوط خواهد رسید.

نمایشگاه کتاب LA Times

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : فروردین ۲۵م, ۱۳۹۴

10463991_10153204810362790_2489140068303967859_n

 

این شنبه، هجدهم آوریل از ساعت یک تا چهار مهمان غرفه بنیاد فرهنگ در نمایشگاه سالانه کتاب ال.ای.تایمز LA Times خواهم بود. کتابهای شهرباریک و دکتربرایان از دودکش بالا می‌رود هردو برای فروش در غرفه خواهند بود و طبیعتا خودم هم خیلی خوشحال می‌شوم بین یک تا چهار اگر آن دور و بر بودید همدیگر را ببینیم.

 

آدرس :
USC
University Park Campus, Los Angeles, California 90089

لینک فیس‌بوک
https://www.facebook.com/events/420504121444073/

 

در اعماق استخر شهرداری آب سیاه است.

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : فروردین ۲۳م, ۱۳۹۴

مرید ماتیو شده، ماتیو هفت سالشه و در کلاس شنا دو ترم ازش بالاتره. ماتیو معتقده که استخر را در طول و عرض و عمق مثل کف دستش می‌شناسه و عینک شناش براش خوش‌شانسی می‌آره. وقتی منتظر شروع کلاسیم درحالی که کلاه حوله سرخ پرنده عصبانیش رو تا بالای ابروهاش روی سرش کشیده با دهن باز به خاطرات ماتیو از عمیق گوش می‌ده. ماتیو به اندازه همه خاطرات یک ماهیگیر پیر ایرلندی از دریا و ناآرامیهاش و به اندازه چهل ترم از آب و ماجرهاش خاطره داره. حتی گاهی بچه‌ پنج ساله را قابل این حجم خاطره نمی‌دونه و کله‌اش را بالا می‌گیره و با من حرف می‌زنه. اونجاست که حس می‌کنم مریدش داره دست و پا می‌زنه تا دوباره در شان مرادش بشه. تمام قبل و بعد کلاس شنا را در مورد تئوری‌های شنا و رموز رازآلود استخرهای عمیق سوال می‌کنه. سوالهایی که هیچکدام جواب درستی ندارند چون پایه و اساسشون اطلاعات غلط ماتیو از قسمت عمیق استخر شهرداری‌ است. می‌گه ماتیو گفت اون پایین،دیگه آب آبی نیست، سیاهه. می‌َ‌گم نه فقط در اقیانوس اونهم جاهای خیلی خیلی عمیق آب سیاه می‌شه اینجا عمقی نداره. می‌گه تو رفتی؟ می‌گم نه ولی کنارش نوشته عمق سه و نیم متر. سه و نیم متر عمقی نیست که آب سیاه شه. می‌گه ماتیو رفته و می‌گه سیاهه. هرنوع ایرادی به پیامبرش را انکار می‌کنه. ماتیو معتقده که جزو معجزاتش اینه که زیر آب صدای روی آب رو می‌شنوه. بهش گفته می‌دونی من تنها کسی هستم که این قابلیت را دارم؟ حتی با اینکه خودش یکبارهم سرش را زیر آب نکرده که ببینه اصلا اون زیر سکوت می‌شه یا نه و اگر می‌شه خودش هم شاید صاحب این کرامت باشه که زیر آب صدای بیرون را بشنوه چشم بسته باورش کرده. برای جیسون و جوئل  باقی دوستانش توضیح داده که ماتیو، یک کلاس دومی که شناش عالیه و همه عمق‌های زیاد را درنوردیده تنها کسی است در کل جهان که زیر آب گوشاش کار می‌کنه. وقتی کنارشون ایستادم به نظرم ماتیو یک جاعل نیم وجبی مو قرمزه که گاهی دلم می‌خواد گوشش رو بگیرم ولی مجبورم حرف نزنم چون حس می‌کنم نقش من فقط یک همراهه تا معلم شنا برسه. ماتیو می‌گه فقط اونهایی می‌تونن بیان کلاس سه که یک شناگر واقعی باشن، کلاس سه شنا خیلی سخته خیلی سخت. ترس و تحسین را در چشمهای گرد مرید پنج ساله‌اش می‌بینم. حتی سرش را بالا نمی‌آره که چشم در چشم بشیم و من بتونم با پشت پلک نازک کردن بهش بفهمونم که بابا این داره چرت می‌گه، اینجوریام نیست. اون تصمیمش را گرفته، ماتیو پیامبر شناست. اونه که همه چی‌ رو می‌دونه و یک عینک شنای جادوییی و قابلیت شنیدن در آبهای سیاه زیر سه متر را داره.

جایگاه همراهان یک ایوان مسلط به استخره. از اون بالا همه چیز را می‌بینی. دیروز من مراد و مرید را در یک قاب داشتم. ماتیو داشت یاد می‌گرفت که کرال پشت بره. یک تخته شنای ابری سرخابی به شکل لاک پشت را بغل کرده کرده بود و به پشت خوابیده بود روی آب و پا می‌زد. وضعش از اون بالا اسفناک بود. مدام آب می‌خورد. زیر عینکش آب رفته بود و ابدا روی خط شنا نمی‌کرد. هرلحظه یک زاویه جدید می‌گرفت. مریدش اونطرف داشت ستاره شدن روی آب را یاد می‌گرفت. دست و پاش باز بود و سقف را نگاه می‌کرد. معلوم بود حالش خیلی خوبه. آب آروم بالا پایینش می‌برد. دلم می‌خواست می‌تونست پرواز کنه و بیاد بشینه کنار من و ببینه آنطرف پیامبرش داره دست و پا می‌زنه. کج می‌ره، داره آبی رو می‌خوره و سرفه می‌کنه اون روش راحت دراز کشیده ولی شدنی نبود.

بعد کلاس ماتیو بهش گفت من امروز سخت‌ترین شنای جهان را یاد گرفتم و عالی بودم. این گفت “من فقط بلدم ستاره بشم” و اون خندید و گفت هاان ستاره. اون اصلا شنا نیست. به ماتیو گفتم شنایی که یاد گرفتی سخت‌ترین شنا نبود، سخت‌تر هم داریم ضمنا همه از ستاره شدن شروع می‌کنند و این هم عالی ستاره شد. به هرحال شروع شنا همینه و شش ماه دیگه این هم مثل تو شنا یاد خواهد گرفت. هیچکدام نگاهم نکردند، هر دو از شنیدن حقیقت غمگین شدن، سرهای خیسشون را بیشتر فرو کردن تو حوله و حس کردم که فرعون استخر شدم.

میم مثل ملینه + عکس

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : فروردین ۲۰م, ۱۳۹۴

2015_0409_06555800

 

 

نوشته عکس‌دار خیلی کم دارم ولی اینبار دلم خواست یادم بمونه که امروز تولد چهل سالگی دوست خیلی عزیزیست. شاید سه ما پیش که چهارنفر روی مبلهای قهوه‌ای بدرنگ اتاق همراهان بین خودمون جعبه دستمال کاغذی را پاسکاری می‌کردیم و نفر وسط روی تخت بعد مرفین چندم کماکان با درد خوابیده بود اگر یکی بهم می‌گفت روز تولدش همه ما پنج نفر در این عکس قراره باهم شام بریم بیرون فکر می‌کردم داره امید الکی بهم میده . همون روزها بود که توییت کردم آتئیست‌ها هم گاهی دلشان معجزه می‌خواهد. فکر کنم معجزه خودش را کوبید به صورت آتئیست.

اعداد و تولد و سن و همه اینها بهانه است ولی امروز که این عکس را افرا برام فرستاد برای بار صدم یادم افتاد “خانواده یعنی همین” یعنی همین ارزشی که تک تک آدمهای این عکس دارند. شبهایی که باهم نخوابیدیم و اونجایی که ایستادیم پشت گریه هم. نوبتی گریه کردیم. هروقت یکی گریه میکرد زود سه تای دیگه ساکت میشدن که گریه کن گریه کن. انگار اونا باید نگهبانی بدن یکی گریه کنه.

تبریک تولد و سالگرد و اینا در وبلاگ خیلی کار پنیری حساب می‌شه ولی ملینه زیبا ولی تو فرق داری. تو خداداد، الله‌وردی و معجزه امسال برای منی. تولدت اینبار یکجور دوبرابری مبارک. امیدوارم در صد و شانزده سالگی عین عکس را ویلچر به ویلچر کنار هم در کازابلانکا بگیریم و باز تو منتظر باشی عکس تموم شه بری برقصی، نگار “مادرشوهرپسند” باشه، شادان با دایموند ریآنا رو به آسمون ذکر بخونه، من چتری داشته باشم و افرا تنها کسی باشه که برای عکاس و عکاسی احترام لازم رو قائل باشه.

ماچ و عشق و مخلفات

آیدا

پ.ن. عکس از عکس افرا پورداد، خود عکس سام جوانروح

صورت زخمی

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : فروردین ۱۹م, ۱۳۹۴

حالا که گفتی اینجا رو نمی‌خونی باید بگم که حس می‌کنم یک حفره بی‌جرم درونم باز شده که همه چیز رو داره می‌کشه در خودش. یکجور تهی شدم که حس می‌کنم خودم دست به خوردن خودم زدم.

ایلیا که زمین می‌خورد دکترش میگفت غصه نخور جای زخم بچه‌ها نمی‌مونه و من عادت کردم به غصه نخوردن تا اون زخم رو دماغش که باز فکر کردم اینم میره ولی موند. روی دماغش یک خط کمرنگ داره حالا که من روزی هزاربار می‌بینمش و هربار هم برای رد زخمش غصه می‌خورم هم برای غصه‌ای که روزی که زخم شد نخوردم چون فکر می‌کردم اینم می‌ره.

الان هم مدام می‌گم این هم خوب می‌شه، این حفره هم پر می‌شه ولی فقط خودمم که می‌دونم این زخم خوب نمی‌شه. دیگه منم و یک زخم بزرگ روی صورت. زخمی که باید براش غصه خورد.

 

پ.ن. چه عجیب امروز هشت آوریل است، پارسال هم هشت آوریل بود و من هم در یک هشتم آوریل گویا می‌میرم.

اگر گراهام بل نبود من هم مرده بودم.

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : فروردین ۶م, ۱۳۹۴

مادرم در همدردی با زنی از فامیل که دختر جوانش به تازگی مرده است گفت “بمیرم براش، دیگه تلفن را برداره به کی زنگ بزنه؟”

من بمیرم برات مادرِ من که همه تجسم و توقعت از رابطه مادر و دختری شده تماس تلفنی.

همه اسبهایی که به سیرک زنگ می‌زنند، حرف می‌زنند.

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : اسفند ۲۱م, ۱۳۹۳

این شامپو که به سرم می‌زنم شامپو لوکسی نیست ولی اینجور که برایم تعریف کرده‌اند یک شامپو معمولی هم نیست. همه خواصش رو نی قبل از اینکه برای دوره یکساله کار برود سانفرانسیکو و آنجا عاشق تی مرد کافه دار مغازه بغلی بشود و دیگر به تورنتو برنگردد، بهم گفت. گفت که این شامپو را یک ایتالیایی موشناس در ناف ایتالیا به مقدار خیلی محدود و به سختی و با گیاهان خودرو درست میکند. البته من بعدها محتویات شامپو را از روی برچسبش ترجمه کردم و همه گیاهانش همانی بود که عطاری کاظم گیاهی میدان چه‌کنم گونی گونی به زن عموهایم می‌فروخت منهای گل سرشور تکاب. درصدد انکار کامل خواص شامپو نیستم و مطمئنم لابد یک خاصیتی داره ولی در عمل شامپوی من نه بو دارد و نه کف می‌کند. یعنی فاقد هر دو صفتی است که برای شامپو ضروری می‌دانستم. بطری شامپو خمره‌ای و بدون طراحی چشم‌نواز و رنگش هم قهوه‌ای بدرنگ است. غلیظ انقدر قهوه‌ای و انقدر بدرنگ که حتی با اینکه هربار بعد حمام چند دقیقه وقت ثانیه‌ای سی سنتم را صرف تمیز کردن گوشم می‌کنم باز گاهی مثل مجیدآفای جوبگرد ظروفچی در اعماق گوشم کسی یک رد قهوه‌ای کشف می‌کند و با خنده می‌گوید این چیه تو گوشت؟  هرچقدر بدرنگ ولی همین رنگش خیلی گول زننده است برای من. من  و امثال من را در این چندسال اخیر تربیت کرده‌اند که هرچیزی که در کاغذ کاهی بسته بندی شده باشد سالم است، هرشوینده‌ای که بدرنگ و بدبو باشد کمتر مواد شیمیایی دارد و اگر کمپانی تولید داروی اعدام هم هم لوگویش سبز با عکس شبدرباشد یعنی دارد به کره زمین کمک می‌کند. همین است که جذب این رنگ قهوه‌ای شدم که نمی‌دانم منشائش قهوه است یا تری یدید پتاسیم.

 

شامپو قهوه‌ای را فقط یک مغازه می‌فروخت. همان سال قبل سفر کاری و دل بستنِ نی به تی محل عرضه شامپو در تورنتو را جستجو کردم و فقط همان یک مغازه را نشان داد. دلم قرص شد که مرد ایتالیایی زیبا فقط همین چند شیشه را در سال تولید می‌کند و من چه ویژه‌ام، وای. مغازه در محله اعیانی تورنتوست. محله‌ای که اعیان‌ها از آنجا خرید می‌کنند، محله فروش چیزهای ویژه. لباسهای که فروشندگانشان مدام مدعی می‌شوند کلا سه تا از لباسشان تولید شده و رستورانهایی که پیش‌خدمتهایشان لهجه مردمان کشوری که غذایشان را می‌فروشند را به تقلید می‌کنند، بونژورنو سینیوره، بون ژوق مادمازل. فقط به تقلید لهجه هم بسنده نمی‌کنند گارسون پیتزا فروش کنار زازا معلوم نیست چرا فکر می‌کند که ایتالیا مهد هیزی است و موقعی که صندلی را برای سینیوریتا عقب می‌کشد یک سوت ناشیانه هیز برای زیبایی زن می‌کشد و توقع دارد اینجور مزه سس پاستایش ایتالیایی‌تر به نظربیاید. خانم پیشخدمت رستوران فرانسوی که چتری‌های شکل چتری‌های سابق من دارد با من تندخویی می‌کند و هرچقدر من قسم بخورم که بابا من رو اینجوری نبین من در عمل یک پام و کل دلم  پاریس است و جز مهربانی از ایشان چیزی ندیده‌ام و این رفتار تو پاقیسی نمی‌کند و صرفا تبدیل به یک بی‌شعور با پیشبند سیاه می‌شوی باز یک متلک سنگینی بار من می‌کند یا وسط حرفم می‌گذارد می‌رود چون بار اول گوش نکرده‌ام ببینم سالاد روز میگو ندارد یا دارد. با تمام این هیزی‌ها و بدخلقی‌ها همین محله جز معدود جاهاییست که برای چندساعت به من اشرافیتی را تلقین می‌کند که خودم فکر می‌کنم هیچوقت کمبود یا ضرورتش را احساس نکرده‌ام ولی گاهی دلم می‌خواهد مثل تئاترهای تلویزیونی ایران ادایش را دربیارم ولی احتمالا جایی کمبودش را دارم و مثل همه نیازهایی که از انکارشان احساس ویژه بودن می‌کنم این یکی را هم انکار می‌کنم.

 

به هرحال شامپو بهانه‌ای شده که هر دوماه یکبار یک روز آفتابی را انتخاب کنم، صبحش با مایع رقیق شده قهوه‌ای بطری قبل که آب مخلوطش کرده‌ام که هرچه به دیواره‌اش چسبیده را هم مصرف کرده‌ باشم دوش بگیرم. لباس مرتب بپوشم، کفشهای پاپیون دارم را که تنها پل ارتباطی من از پله آخر طبقه متوسط به پله اول طبقه اشرافی است را پا کنم و بروم شامپو بخرم. شامپو خریدن من در این سه سال که رفتن نی با تی می‌گذرد به یک منسک تبدیل شده. صبح ساعت یازده ایستگاه موزه پیاده می‌شوم. جوری راه می‌روم که انگار کت خز برتن دارم ولی خب از دید ناظر بیرونی پادشاه لخت است. حوالی ساعت دوازده وارد مغازه می‌شوم در حالی که تمام راه به لطیفه‌ای که به مارک فروشنده طبقه اول خواهم گفت فکر کرده ام. لطیفه را یک جوری می‌گویم که همه اشراف زادگانی که توقع دارند فروشنده‌ها در سپاس از خرید گرانشان به لطیفه‌هایشان بخندند می‌گویند. خشک، انگلیسی، مودب ولی با طنزی قوی که تمام شب قبل و کل راه در خورش لطیفه‌ام پخته و جا افتاده. مارک با صدای بلند و سری که عقب می‌دهد می‌خندند و من هیچوقت نخواهم فهمید که واقعا از نظر مارک  بامزه‌ام یا مارک بدون اینکه بفهمد چه گفته‌ام در ازای تشکر از خریدم خندیده‌است. همانطور که ملکه هیچوقت نخواهد فهمید باکینگهامی‌ها واقعن دوستش دارند یا صرفا بخاطر ملکه بودنش به او محبت می‌کنند. مارک شامپو را در کیسه کاهی کاغذی قشنگی می‌گذارد که قرار است تا خانه پرچمی باشد در دست من به نشانه وقعی که من به محیط زیست می‌نهم. از اینجا به بعد یک دستم کیسه و دست دیگرم کمی بالا آمده و خم شده از ناحیه مچ به سمت جلو راه می‌روم. دست بالا آمده و خم شده دسته کیفم به آرنجش آویزان است و انگشتهایم جایی نزدیک چانه‌ام به جلو اشاره می‌کنند. فکر کنم این حالت را از کندی‌ها یاد گرفته باشم. همه خیابان را راه می‌روم و معمولا جوری ویترین مغازه‌ها را نگاه می‌کنم که انگار صرفا امروز رو “ویندو شاپینگ ” من است. تصویر خودم را با آن کیسه کاهی و حالت دستم دوست دارم. روزهای خرید شامپو از نظر خودم  یکجور اصیلی زیبا می‌شوم، مثل اسب.  ساعت دوازده در کافه‌ای مادمازل خطاب می‌شوم و  یک کاسه سوپ با باگت و شراب سفید می‌خورم درحالیکه با لبخندی که کم و زیاد نمی‌شود به افقی خیره ام که خودم هم نمی‌دانم کجاست. در انتهای خیابان سوار مترو می‌شوم و برمی‌خورم به آدمهایی که از مراکز خرید بزرگ یا همان مال برمی‌گردند و از حراجها و شانسهای بزرگی که در خرید امروزشان آورده‌اند برای هم حرف می‌زنند. بوی همبرگر یا ادویه تایلندی می‌دهند. من هم شنبه‌هایی که شامپویم تمام نشده معمولا یک کیسه از یکی از همین زنجیره‌هایی غیر ویژه در دست دارم و خوشحالم که پلیور سیاه صد و سی دلاری را خریده‌ام سی و نه دلار. ولی شنبه‌های شامپو فرق دارم با کیسه خیلی کوچکم می‌نشینم روبروی آدمها و به نظام سرمایه‌داری لبخند می‌زنم تا برسم خانه و دوباره دوماه سرم را یک روز درمیان بشورم تا روز آفتابی شامپو خریدنم برسد. بدون در نظر گرفتن زمان  وصرفا با محاسبه هزینه ناهار هر شامپوی نزدیک هفتاد تا صد دلار برایم تمام می‌شود. حقیقت این است که اگرهمه محتویات شامپو را خودم بخرم، هم بزنم، هفته‌ای یک بار با تخم‌مرغ بمالم به سرم و باقی هفته شامپو داو سه دلاری به کله‌ام بزنم احتمالا نتیجه با یک دهم هزینه همین است ولی نمی‌کنم چون به تجسم تصویر خودم از دید عابران وقتی شراب می‌نوشم و یک کیسه کاهی کوچک در صندلی حصیری فرانسوی‌طور کنارم جا خوش کرده معتاد شده‌ام. دوست دارم گاهی هم من را این شکلی ببیند حالا شده به بهانه شامپو.

امروز که رفتم راه بروم دیدم مغازه بغل، مغازه معمولی بغل شرکت از همین شامپوها آورده. یک طبقه شامپو چیده بود جوری که از بیرون می‌شد دید. مغازه کاملا معمولیست. یک سالن آرایش که صبحها خانمهای مسنی که به سرشان روسری پلاستیکی شفاف بسته‌اند می‌روند تا موهای سفید و خوش حالتشان  را سشوار بکشند تا برای شام ساعت چهاری که قرار است بروند آراسته باشند. عصرها هم زنانی شکل من فقط با موی بور روی صندلی‌ها می‌نشینند که تا موهایشان را آن هایلایت معروف آمریکای شمالی بکنند که همه‌شان شکل هم است و نمی‌دانم که خودشان این را می‌دانند یا نه. همه چیز آرایشگاه معمولی‌ است و همین آرایشگاه معمولی با سه پلاک فاصله از شرکت من شامپو را می‌فروشد. دیگر هیچ دلیلی ندارم که هر دوماه یکبار خودم را مهمان کنم به خرید، لطیفه گفتن برای مارک، راه رفتن با حالت دست اشرافی، نوشیدن شراب و خیره‌گی به افق با لبخند، همه به بهانه شامپو مخصوص. دوباره انگار سر خوردم در معمولی بودنی که از یک جایی به بعد دیگر اشرافیتش هم از فرط تکرار و تکثیر خودش معمولی است. مثل یک میلیون کیف شانل زنجیری که مدتهات  برشانه همه ااست، حتی بیشتر از کیفهای مارک کوچ ولی خودشان نمی‌دانند و فکر می‌کنند در اقلیتند  ولی من از بیرون می‌بینم که از قضا دارند اکثریت می‌شوند

 

تصویر من هم در آن رستوران، نشسته رو به خیابان، خیره به لاله‌ها، با یک گیلاس شراب و متفکر باید همینقدر تکراری و معمولی باشد و خودم فکر می‌کنم آه چه ویژه، آه چه قشنگ.

مکان : خارج زمان : بعد از غروب

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : اسفند ۷م, ۱۳۹۳

 

 

مکان خارجی_001

 

 

نمی‌دانم جز سواحل شرقی آمریکایی شمالی تقریبا از استان کبک کانادا تا مرز کارولینای شمالی آمریکا جای دیگری در جهان وجود دارد که ساکنینش با این ولع تابستانها به خیابان بریزند. به محض اینکه درجه حرارت هوا از هجده درجه بالاتر برود سقف انگار روی سرهمه ما سنگینی می‌کند. زمستان شهرهای بین کبک و ویرجینیا  باید حداقل ۳۰ درجه اختلاف دما داشته باشند ولی تابستانهایشان نه در کمیت که در کیفیت شبیه یکدیگراند. رفتار مردم این کناره در تابستان خیلی بهم شبیه است هرکاری را که بشود خارج از خانه انجام داد را به هر بدبختی شده، خارج از خانه انجام می‌دهند. چای می‌ریزیم می‌نشینیم روی پله‌های دم در. کتاب در چمن روبروی کتابخانه می‌خوانیم. بی‌هدف راه می‌رویم. تولد بچه‌هایمان را در پارک می‌گیریم. صبحانه، ناهار و شام را بیرون در تراسهای بی سایه‌بان رستورانها زیر حمله مرغان دریایی دله می‌خوریم. روی اجاق غذا درست نمی‌کنیم و هرچه را می‌خواهیم بپزیم را حتما روی منقل کباب می‌کنیم که بهانه داشته باشیم بیشتر در تراس بمانیم. الکی ازدواج می‌کنیم که دلیلی بشود طاق بزنیم وسط باغ ملی و یک روز دیگر را در خانه نگذرانیم، عزیزانی را که فوریه مرده‌اند و با بهانه «منتظریم اقوام از شهرهای دیگر برسند» چهار ماه در سردخانه نگه داشته‌ایم در یک روز گرم و آفتابی کم ابر دفن می‌کنیم و از همه مهمتر پرده می‌زنیم در میادین و پارکها و فیلم، فوتبال و هرچه را که بشود روی پرده نگاه کرده، را زیر آسمان نگاه می‌کنیم.

پرده را زده بودند جلو در ورودی گیلمن هال، دانشجوها زیرانداز و سبد خوراکی آورده بودند برای دیدن فیلم، من اولین بار بود که فیلم روی چمن می‌دیدم و نمی‌دانستم که صندلی درکار نیست. لباسم سفید بود کتم را انداختم روی چمن و نشستم روی کتم. تنها بودم و نزده بودم بیرون تا مثل دیگران از زیر سقف بودن فرار کنم، من نه فقط از سقف و نه فقط در تابستان که از چهار دیوار دورم تمام سال متنفر بودم.  بعد از غروب نمایش فیلم شروع شد و من  برای اولین بار «پیش از غروب» را روی چمن‌ها نمدار بعد از غروب دیدم.

جسی: … من سنم بالاتر رفته و مشکلاتم هم عمیقتر شده، اما خب الان برای تحمل کردنشون مجهزترم.

سلین : خب چه مشکلاتی داری؟

جسی لبخند زد، تکیه داد به صندلی  و گفت : الان؟ الان هیچ مشکلی ندارم، باور می‌کنی هیچ؟ من الان خیلی خوشحالم که اینجام.

سلین: من هم.

سینمای روی چمن  کیفیت  سینمای روی صندلی را ندارد، آدمها و جیرجیرکها آنقدر که برای دیدن یک فیلم سرتاسر دیالوگ لازم است سکوت را رعایت نمی‌کنند و چون تاریکی مطلق نیست شیطنت هم زیاد می‌کنند، حرف می‌زنند، پفک بهم پرت می‌کنند و گاهی حشره‌ای روی دست یا موی کسی می‌نشیند و از گوشه‌ای صدای جیغی خفه می‌آید و بعد هم خنده. قوانین سینمای مسقف در سینمای بی‌سقف خیلی کاربرد ندارند وقتی وسط فیلم هلی‌کوپتر پلیس بالیتمور با نورافکنهای بزرگش رد می‌شود و انقدر همه جا را روشن می‌کند که تصویر روی پرده محو می‌شود. درست شنیدن دیالوگها گاهی سخت بود و برای من که آنشب هنوز «قبل از طلوع»  را هم ندیده بودم حدس زدن داستان هم دشوار. نمی‌دانستم مرد و زن فیلم بار اول چرا از هم جدا شده‌اند، چرا آدرسی از هم نداشته‌اند. سردم شده بود، کتم را که زیرم انداخته بودم تنم کردم. هنوز یادم هست که مثل خواندن یک کتاب خوب زمان و مکانم را گم کرده بودم و یادم رفته بود که چرا آنشب از خانه بیرون زده‌ام. انقدر حس می‌کردم که من هم کنار سن با سلین و جسی قدم می‌زنم که گرمم می‌شد  فقط نگرانی از لک شدن لباس سفیدم روی چمن نمدار بود که مدام من را به واقعیت دلگیر بالتیمور برمی‌گرداند.

ــ هی، عزیزم؛ پروازت  را از دست می‌دی.

ــ می‌دونم.

فیلم همین‌جا تمام شد، همه آدمهای سرخوش لم داده بودند روی زیراندازه‌هایشان و به موسیقی پایانی فیلم گوش می‌کردند. معلوم بود چه آنهایی که فیلم را در سینما دیده بودند چه آنهایی که ندیده بودند خیالشان راحت است. جسی مانده بود و آنها می‌دانستند که عشقی دیگر در سینما به سرانجام رسیده است.  فقط من بودم که از جایم پریدم که لباسم لک‌تر از آنچه شده بود نشود و فکر کنم فقط من بودم که فکر کردم کارگردان ماندن جسی را آنطور که باید نشان نداد چون کسی از پروازش جا نمی‌ماند مخصوصا کسی که بچه‌ای آنطرف پرواز منتظرش است.  فیلم بعدی اکران شد و دیدم حق با آنهایی بود که روی چمن دراز کشیده بودند دانشجویان نوزده، بیست ساله سینما را بهتر از من می‌شناختند و من زندگی را بهتر آنها.زندگی سالها بعد، در تابستانی گرم، زیر آفتاب پاریس، کنار سن در کافه‌ای من را به یک جسی تبدیل کرد. با دستی که هنوز از جوهرخودنویسی که کتابها را با آن امضا کرده بودم آبی بود، فنجان قهوه‌ام را روی میز گذاشتم، تکیه دادم به صندلی، لبخند زدم و گفتم من در این لحظه هیچ مشکلی ندارم ولی خب جوانهای سینمای تابستانی آنشب گیلمن حال نمی‌داستند که فرق زندگی با سینما این است که من هیچوقت پروازم را از دست ندادم.

 

×چاپ شده در مجله بیست و چهار – با اجازه مجله اینجا هم منتشر شد.