نه.کرامت انسانی نود و سه سنت.

تمام آنچه که اگر در رابطه زناشویی سر یکی از طرفین رابطه بیاد زود دستش رو میگیریم و بهش میگیم اینکه همسرت هزینه زندگیت رو میده, اینکه دوستش داری و حتی اینکه بچه داری  اونقدر مهم نیست که از کرامت انسانیت بابتش بگذری, داره مو به مو سر یک کاری سرم می آد و چیکار میکنم براش؟ هیچ. کرامت انسانیم رو معامله کردم انگار. براش گریه میکنم, شبها دچار بیخوابی شدم, استرس مدام, کم توجهی به اطراف, نشانه های خفیف افسردگی ناشی از اضطراب و چه میکنم برای خودم. هیچ.

داشتم فکر میکردم آخرین بار کجا گذاشتم اینطورتحقیر بشم.  یادم نیومد. شاید دانشگاه از ترس انجمن اسلامی, شاید بالتیمور از ترس بی پناهی. چرا الان در چهل سالگی انقدر ترسوتر شدم. انقدر بی عرضه و چه خو گرفتم به این روضه خوندن برای خودم و گریه مستراحی و لرزش دست.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۱ دیدگاه

هشت. سر چه باشد که من از تیغ تو امساک کنم

اولین کسی که رژیم رو به خانواده ما آورد زن عموم بود. زن عموم زن باهوش, قشنگ و با اعتماد به نفسی بود که موهایش را خیلی قشنگ درست میکرد و همیشه  لباسهای مد روز میپوشید و با اینکه جنوبی بود ترکی را خودش یاد گرفته بود و از همه بهتر حرف میزد و زیباترین خانه را داشت و اصلا اون بود که اولین بار کلاس ورزش رفت و بدون ترس از قضاوت از یک جایی اعتراف کرد که رژیم هم میگیرد. 

 

 تا قبل از اون کسی رژیم نمی گرفت. اضافه وزن چیزی نبود که کسی بابتش شرمنده باشه یا قرار باشه فکری به حالش بکنند. وزن قرار بود با زیاد شدن سن, ازدواج, زایمان, موفقیت در کار بازار و … زیاد بشود و همین بود که بود. آدمها هرچه سر سفره جلویشان میگذاشتند را میخوردند و حتی آشپز خانه هم حق نداشت دست به ترکیب پرکره و چرب غذاها بزند. حتی وقتی دکتر جای تجویز دارو به یکی از اعضا فامیل که بابت درد پا از تبریز به تهران آمده بود گفت تنها راه کم کردن درد کم کردن وزن است, همه از بی کفایتی دکتر و ناتوانیش در تشخیص درست حرف میزدند.

 

تا مدتها رژیم غذایی داشتن چیزی بود که همه از هم پنهانش میکردند. به کسانی که رژیم داشتند و در برابر تجاوز کفگیر چهارم پلو به بشقابشان مقاومت میکردند یا از جمله غیرمودبانه “میل ندارم” استفاده میکردند, میگفتند بد غذا. دخترجوانی در فامیل پدریم از زن عموم الگو گرفت و تصمیم گرفت برای پیشگیری از بزرگ شدن شکمش شبها برنج نخورد. یادم است همه جوری از این رفتارش حرف میزدند که انگار معتاد شده و این رژیم گرفتن را به جوانی و آشفتگی فکری و بعضا نیاز به جلب توجه نسبت میدادند. 

 

شاید همین پیشینه و تاریخچه شرم از رژیم گرفتن بود که باعث شد وقتی از خاله شهلا از زن داییم که بعد از زایمان دوباره وزنش به وزن قبل از زایمانش برگشته بود و بلندبالا و باریک مثل همیشه با لباسی قشنگ به مهمانی آمده پرسید چطور این اتفاق افتاده با ترس گفت “باور کن رژیم نگرفتم, فقط امساک کردم” خاله شهلا جوری که انگار امساک کردن یکجور عبادت یا نذر یا هرچیزی جدا از کمتر از غذا خوردن باشه با تاسف سر تکون داد و گفت “من رو خر نکن, این نمی تونه نتیجه امساک باشه, رژیم گرفتی نه؟”

 

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۴ دیدگاه

پنج, شش و هفت. اگر رامین اینجا بود.

دارم فکر میکنم اگر رامین کانادا زندگی میکرد احتمالا نه هیچوقت وبلاگ مینوشتم نه توییتر نه هیچ. انقدر حرف زدن باهاش – حتی حرف نزدن باهاش – خوشبختم میکنه که لازم ندارم جایی دیگه ای حرف بزنم.

البته واقعیت اینه که دو روز قبل یک خونه از سایت ایر.بی.اند.بی گرفته بودم که در بدو ورود برق از پریزهاش رفت و طبعا لپ تاپ برق لازم داشت و مودم ایننترت از کار افتاد و کولر کار نکرد و از همه مهمتر کی وقت معاشرت با رامین را میگذارد پای وبلاگ.

البته اینطور هم نیست اگر رامین هم بود یا من ایران هم بودم احتمالا باز همه این کارها را میکردم. اگر توییتر و وبلاگ نبود اصلا ما از چه چیزی حرف میزدیم. مگر نه اینکه اصلا ما همه همدیگر را همینجا پیدا کردم. پس جمله اول کنسل است.

انقدر دیدن سولماز و رامین در کانادا عجیب است که از هرچه بخواهم حرف بزنم باز از بودن آنها حرف میزدن. شده است شکل زمان نوزاد بودن ایلیا که به نظرم حرف زدن از هرچیز دیگری تلاش مذبوحانه ای بود برای حرف نزدن از ایلیا. الان هم وضع همین است. جنس دیگر از خوشبختی است که حالا عزیزترین رفیقم هم میداند من کجا زندگی میکنم.

 

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۱ دیدگاه

چهار. و از امفپولس و اپلونیه گذشته و به تسالونیکی رسیدند. باب هفدهم.

انجیل متی- باب هفتم

حکم مکنید تا برشما حکم نشود. زیرا بدان طریقیکه حکم کنید بر شما حکم خواهد شد و بدان پیمانه که بپیمایید برای شما خواهند پیمود.

لیلا گفت چیزی در گذشته جا گذاشته است. لیلا برای توصیف حسش به موبایلم که تمام راه جوری به دستم چسبیده بود که انگار انگشت ششمم باشد اشاره میکند و میگوید فکر کن وقتی با عجله به قطار میرسی, وقتی درها بسته می شود درست همانجایی که فکر میکنی رسیدی تازه یادت بیاید که موبایلت را روی میز در ورودی جا گذاشته ای. موبایل واقعا چیز مهمی نیست ولی خب واقعا گذراندن روز بدون موبایل سخت است. آدم فلج می شود. مدام با خودت تکرار میکنی مگه وقتی موبایل نبود چیکار میکردم ولی خب جواب این سوال, دلیل آوردن از گذشته برای توجیه کردن حال, حفره خالی نبودش را پر نمیکند. تو یک چیز مهم را جا گذاشته ای هرچند که زندگی بدون آن ممکن است و جایش خالیست. حس هرروز من همین است. من چیزی را جا گذاشته ام.

کتاب اول سموئیل- باب هفتم

و سموئیل بره شیرخواره گرفته آنرا بجبهه قربانی سوختتنی تمام برای خداوند گذرانید و سموئیل درباره اسرائیل نزد خداوند تضرع نمود خداوند اورا اجابت نمود. و چون سموئیل قربانی سوختنی را میگذرنید فلسطینیان برای مقابله اسرائیل نزدیک آمدند و آنروز خداوند بصدای عظیم بر فلسطینیان رعد کرده ایشانرا منهدم ساخت و از حضور اسراییل شکست یافتند.

ضمنا لیلا معتقد است عدالت وجود ندارد. عقوبت و عذاب در دنیا و آخرت وجود ندارد. می گوید پاداش برایم مهم نیست ولی عقوبت چرا. خیلی عصبی می شوم وقتی یادم میآد کسی بابت آوارگی من جواب پس نخواهد داد. حتی بیخواب نخواهد شد. قطار گیر کرده است. میگوید لابد یکنفر خودش را کشته. میگویم بدبینی, اینطور نیست. لابد باز یکی صبحانه نخورده سوار قطار شده قندش افتاده. همیشه همین است. لیلا همیشه همین است را تکرار میکند. گفتم مشکل من هم همین است, همین نبودن عقوبت . من هم می دانم نیست ولی نمی دانم اگر حالا که نیست با خشمم چه کنم . خشم فلجم میکند. فقط ایمان به عدالت است که به دادم خواهد رسید. لیلا سر تکان میدهد. میگوید متاسفم,عدالت و عقوبت وجود ندارد. قطار حرکت میکند.

انجیل یوحنا – باب سیم (سوم)

عیسی در جواب گفت آمین آمین بتو میگویم اگر کسی از سر نو مولد نشود ملکوت خدا را نمیتواند دید.

گفتم خوشحال شدم. ایستگاه بعدی ایستگاه منه. گفت من هنوز خیلی راه دارم. باید برم تا لورنس. گفتم بهتر نیست خط وسطی روی بلور پیاده بشوی و میانبر بزنی. گفت عجله ندارم. کسی منتظرم نیست. فکر کردم اگر جمعه عصر کسی منتظر آدم نباشد هیچوقت دیگر هم کسی منتظرش نیست. فکرم را با صدای بلند نگفتم. بلند شدم که بروم. گفت تلفنت. تلفنت را جا گذاشتی. تلفن را از روی صندلی برداشتم. لیلا رفت تمام نعل اسب خط یک را دور بزند. بلندگو اعلام کرد یک مورد اورژانسی دیگر پیش آمده و تا رسیدن گروه امداد قطار حرکت نخواهد کرد. از روی پله ها برقی برایش دست تکان دادم. حواسش نبود.

 

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۱ دیدگاه

سه. خنداندن مرغ پخته

 

یک. ده سال با یک درامر زندگی کردم ولی تاحالا زیر درامز رو ندیده بودم. شما ببین طراح داخلی سالن شیک و لوکس سنت لورنس باید چطوری باشه که وقتی ردیف اول نشستی زیر درامز رو می بینی.

دو. آخر هفته خیلی خوبی بود ولی نمی دونم من چر انقدر روحی پنچرم. فکر کنم “اُوِرجُوی” کردم.

سه. ترکهای غیرگیاهخوار یک ضرب المثلی دارند که می گه فلان چیزی انقدر غیرقابل باور/غیر صحیح / غیر درست .. است که حتی مرغ پخته هم خنده اش می گیره.

چهار. قبل شروع کنسرت یکی دوتا مزه مختصر و طنز دم دستی مناسبتی برای خانمی که کنارم نشسته بود ریختم و انقدر خندید و خندید و که حس کردم چقدر در اوجم و خداوند من را حفظ کند که انقدر بانمکم و خوشا به سعادت اطرفیانم تا اینکه دیدم وسط کنسرت هم همین حال است.به هرچیزی انقدر میخندد و انقدر خودش را میزند و انقدر پا میکوید از زور حمله قهقهه که حد ندارد. آنجا بود متوجه شدم من خیلی هنری نکردم و این مخاطب است در خندیدن سخاوتنمند است. خوب شد رو حساب عکس العملش استعفا ندادم  بروم کمدین سرپایی بشوم.

پنج. این چرا همه “الکلی” روها میکند “الکی” ؟

شش. تازه روز سوم است و دیگر هیچ حرفی ندارم.

هفت. این رو سالها پیش نوشته بودم و امروز یکنفر باعث شد یادش بیافتم.

تجربه عشق مستقل ازسرانجام رابطه، انسان را دربرابر اندوه آبدیده می‌کند. تجربه‌کننده عشق قادر است در برابر اندوه چشمانش راببندد، به خاطره لذت عمیق عشق فکر کندوحتی برای لحظه‌ای از اندوهش فاصله بگیرد. گاهی فکر می‌کنم فقط یاد خود عشق است که می‌تواند بر اندوه دلتنگی برای معشوق غلبه کند.

هشت. دیشب داشتیم با دی جی طبا (تبا) کنار دریاچه می رقصیدیم که یکی گفت می دونید اندی و شینی الان تو جزیره وسط دریاچه کنسرت دارن. بعد با حسرت گفت تنها راه اینه که بزنیم به آب. از دیشب دارم به حال دریاچه اونتاریو فکر میکنم یک ورش ما بودیم در حال رقص الکی با ترکیبی از هفتادسال ترانه خالتور فارسی و اونطرفش هم جناب اندی. عجب شبی داشته دریاچه.

نه. چقدر عجیب که یک موزیسین محترم در کنسرت داخل سالن یک موزیسین محترم دیگه که اولش هم تاکید شده موبایل رو خاموش کنید مدام سر خودش یا همراهش در موبایل باشد. شایدم عجیب نیست. عجیب احتمالا اسکورسیزیه که وسط فیلم تارانتینو گوشیش رو جواب بده. شاید اصلا اون هم عجیب نیست. فقط سرندیپیتی عجیب بود و بس.

 

 

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۱ دیدگاه

دو. و پدرم استاد هدفگیری با شیشه خالی ویسکی بود.

 

مقاله کارور در سوگ پدرش را خواندم و وسط قطار گریه کردم. از گریه در جای عمومی متنفرم, چه کسی باور می کند یکنفر دارد برای کتاب گریه میکند, حتی خندیدن هم قضاوت می شود چه برسد به گریستن. اگر در جای عمومی موقع خواندن کتاب بخندی ممکن است فکر می کنند دیوانه شده ای چون کتاب مگر چقدر میتواند یکنفر را بخنداند فوقش یک لبخند شیک صد دلاری. طبعا اگر گریه کنی که بدون شک دردی بزرگتر است که باعث گریه کردنت شده. معمولا سخت است باور اینکه یک نویسنده بتواند با کلمات چنان اندوهش را منتقل کند که به گریه بیافتی. یا بقول مادرم کسی در روضه برای حسین گریه نمی کند همه برای خودشان گریه میکنند.

God bless shades

همین اتفاق جاری شدن ناگهانی اشک بدون عارض شدن حالت گریه در اعضا صورت با کتاب سوگواری شرمن الکسی برای مرگ مادرش و سوگنامه بارت هم  برایم افتاده بود. الان که فکر میکنم اجتمالا اصلا قضاوت حضار در مترو صحیح است. کسی که با تمام کتابهای سوگواری والدین میگرید لابد درد یا ترسی بزرگ را پنهان میکند.

ولی کماکان چه رازی هست در مرگ والدین پیر, این طبیعی ترین روند هستی که اینطور هم نویسنده هم خواننده را  محزون می کند. به نظرم نویسندگان این درد را خیلی دردناک تر از تجربه از دست دادن والدین در سن کم منتقل میکنند. یک دلیلش شاید این باشد که در مرگ والدین جوان ما برای کودک گریه می کنیم در مرگ والدین در سن طبیعی برای خود آنها.

اوایل فکر میکردم این عشق به والدین و ترس از از دست دادنشان فقط خاص من است که پدر و مادر خیلی خوبی داشته ام و احتمالا کیفیت بودن آنهاست که اینطور فکر به نبودنشان را ترسناک می کند.ولی اینطور نیست. کافیست روایت کارور از پدر الکلی اش را بخوانی یا شرمن الکسی از خشونت مادرش و که حتی بعد مرگش هم رگه های ترس یک کودک از خشم مادرش را در نوشته می بینی  متوجه میشوی حزن از دست دادن والدین آنقدرها مرتبط به کیفیت والدین نیست.  برای یک کودک مرگ والدین از دست دادن منبع اتکا و حمایت است ولی برای بزرگسال که برای حیاتش وابسته به حضور والدین نیست و حتی به عیبهای والدینش دقیقا آگاه است این سوگواری بیشتر از درک والدینت می آید. انگار انقدر بزرگ شدی که بفهمی الکلی شدن, خشم داشتن, ترک کردن خانواده, جدایی, فقر و هزار چیز دیگر که والدینت تحمل کرده اند چقدر ساده ممکن است بر سر خودت هم بیاید – یا آمده است – و چقدر ساده ممکن است تو شرمن الکسی  با اینهمه ادعای قدرت استیصال و بی پناهی مادر خودت را زندگی میکنی یا مثل ریموند سینیور الکلی شده باشی و تو هم بتوانی شیشه ویسکی را دقیقا به سمت هدف پرت کنی ناگهان دیوار طلبکاری و قضاوت و حتی حقیر دیدن  بین کودک و والدین کنار می رود و اینبار به عنوان یک آدم بالغ که از نزدیک شاهد “زندگی نکردنشان ” بوده ای برایشان گریه می کنی.

این اندوه و سوگ برای از دست دادن والدین انگار ربطی به بزرگسالی فرد دارد. هرچقدردر بزرگسالی بیشتر با مشکلات مشابه والدینت روبرو شوی, هرچقدر تجربه والدین بودنت نزدیک بشود به آنچه آنها بوده اند حتی درمورد مشکلات و عیبهایشان بیشتر درکشان میکنی.از دید نویسنده که دیگر کودک نیست و خودش هم مردیست  پدر قدرتمند و زورگو و الکلی تبدیل میشود به انسانی تنها, بیمار وقتی خودش هم سالهاست که یا درگیر اعتیاد به الکل است یا درحال فرار از آن . مادرت دیگر آن زن بی عرضه که با مردی ازدواج کرده که دوستش ندارد ولی بخاطر بچه ها تحمل می کند نیست. خودت باید درگیرش بشی, تا بفهمی که رابطه چیز پیچیده ای است و خروج از آن  به این سادگی ها نیست. باید بفهمی تامین نیازهای ساده زندگی و معاش ساده توسط یک نفر گاهی انقدر سخت است که مادرت چاره ای نداشته جز زندگی با پدرت و دوختن لحاف و جاخالی دادن به شیشه های آبجو.

شاید هرچقدر بیشتر سن والدینت را زندگی کنی بیشتر درکشان کنی و آنوقت برای زندگی نکرده شان یا برای نگاه از بالای خودت به آنها بیشتر سوگوار شوی.  وقتی جوانی بیست ساله هستی فکر میکنی اگر پدرت به آروزهایش نرسیده لابد بی عرضه بوده ولی شاید وقتی به جایی میرسی که امنیت و رفاه فرزندت یا مهاجرت یا ترس , این ترس بی ناموس یا تلاش برای محافظت از آدمی که دوستش داری باعث میشود از آرزوهاست خداخافظی کنی و تبدیل به کارمندی بشوی که فکر میکردی هیچوقت نخواهی شد حس میکنی پدرت دیگر پدرت نیست, نسخه سبیل دار خود توست. در عکسها مردی را نمیبینی افسرده که عرضه نداشت و به دنبال آرزوهایش نرفت, مردی را میبینی که انقلاب, جنگ, نداشتن پشتوانه مالی برای ادامه تحصیل, تن ندادن به نماز خواندن و ریش گذاشتن برای پیشرفت, فقر و ظلم , موشکباران, صاحب خانه , همه همه را قبل از تو و برای تو زندگی کرده است. آنجاست که دلت میخواهد دست بندازی دور گردن عکس پدر چهل ساله ات و بگویی چقدر می فهمتت بهروز.

 

شرمن الکسی – مجبور نیستی بگویی دوستم داری

مقاله زندگی پدرم از ریموند کارور – کتاب   Fires

خاطرات سوگواری- رولان بارت

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۲ دیدگاه

۱. پنج‌هزار و صد و چهارده روز بعد و سگ کماکان گرمش است.

چهارده سال پیش ایستاده بودم روبروی مغازه کلبه-رادیویی(۱) تا از وقت استراحت سیگارم استفاده کنم. من سیگاری نبودم و نیستم و احتمالا نخواهم شد ولی خیلی زود فهمیدم تنها راه تنفس گرفتن از کار فروشندگی در مغازه مهجور کلبه‌-رادیویی تقاطع خیابان سنت-کلر و یانگ تظاهر به سیگاری بودن است. استیو سیگاری بود و برای همین او این حق را داشت که هر ۱ساعت یکبار از تاریکی و خاک و سیم‌های مغازه رو به ورشکستگی مغازه فرار کند و به هوای سیگار برود کنار پیاده‌رو بایستد و به آفتاب و عابرین نگاه کند. من چون بهانه سیگار رو نداشتم فقط حق داشتم بروم دستشویی که در زیرزمین مغازه بود. بین کارتن‌های خالی تلویزیون و ویدیو و سیم و کابل و بوی گند زباله‌های تلنبار شده و فضله موش. زود فهمیدم که راه نفس کشیدن فقط از فدا کردن ریه‌ می‌گذرد برای همین شروع کردن به تظاهر به سیگاری بودن. 

 

پانزده سال پیش من سیگاری نبودم، امروز هم نیستم ولی یک پاکت سیگار خریده بودم و هر وقت درد زانوهایم از سرپا ایستادن مدام خسته‌ام کرد یا تحمل دیدن هزار تلویزیون روشن مغازه از توانم خارج شد پاکت را جلوی مدیر مغازه تکان بدهم و بگویم من می‌روم سیگار.

حسنش این بود که بخاطر امنیت مغازه در هرلحظه فقط یک نفر اجازه داشت برای سیگار کشیدن از مغازه بیرون برود و مجبور نبودم با استیو هم‌سیگار بشوم. برای همین از مغازه  دور نمی‌شدم، می‌ایستادم همان کنار، تکیه می‌دادم به دیوار بین مغازه و کافه کناری و زل می‌زدم به رهگذرها، تنها مشکل این بود که باید حواسم به زمان ‌می‌بود. برای یک سیگاری واقعی سیگار نقش ساعت شنی را بازی میکند، یک سیگار یعنی ۵ دقیقه و من سعی می کردم خودم را با سیگار دیگران تنظیم کنم. یا با شمردن دفعاتی که چراغ عابر سبز و قرمز می‌شود. چند وقت متوجه شدم که آنها می‌دانند من سیگاری نیستم، شاید از بوی سیگاری که نمی‌دادم، از فندکی که هیچوقت نداشتم و خب دیگر لازم نبود دروغ بگویم. هرچند ساعت یکبار از مغازه می‌زدم بیرون. تکیه می‌دادم به دیوار بین مغازه و کافه کناری و زل می‌زدم به پیاده‌رو. پیاده‌رو شریان زندگی بود در چشمان من. آدمهای پیر و جوان در حال دویدن، راه رفتن با کالسکه و دوچرخه و سه‌چرخه و صندلی چرخدار از جلوی چشمم رد می‌شدند. زوجهای عاشق، آدمهای تنها، پیرهای منزوی، دیوانگانی که با خودشان حرف می‌زدند. فصلها در پیاده‌رو عوض می‌شدند. لباس تن آدمها. مرد بی‌خانمانی که صبح‌ها با فروش روزنامه رایگان مترو از ملت گدایی می‌کرد و شبها می‌رفت خانه و کسی از اهل به رویش نمی‌آورد که روزنامه‌ای که می‌فروشد رایگان است یا شبها کجا می‌خوابد. همانجا بود که یادگرفتم  در زندگی شهری بهترین تفریح خیره شدن به پیاده‌روست. 

 

در آن روز سوم مرداد  پیاده‌رو پر بود از آدم و سگ و کودک.همه رنگی. من تیشرت سه دکمه سیاه تنم بود و شلوار کرم رنگ. لباس اجباری مغازه. در عوض مردم پیاده رو  شاد و رنگی بودند. تابستان اول مهاجرت بود و از آن روزهایی که با خودم فکر می‌کردم من اینجا چکار می‌کنم.بدون سیگار کنار پیاده‌رو ایستاده بودم و عبور زندگی را از جلوی چشمهایم نگاه می‌کردم. کاری که حتی قبل از اختراع تلفن هوشمند کماکان کار عجیبی بود. جایی ندیدم جز پاریس که برای زل زدم به رهگذران بهانه از آدم نخواهند. می‌خواهی پیاده‌رو را نگاه کنی، بفرما ما صندلی‌ها را اصلا بخاطر تو رو به پیاده رو چیده‌ایم. درهرحال از آن روزها جز ابر خاکستری افسردگی و یک جنس تنهایی عجیب که عمقش انقدر زیاد بود که حس می‌کردم ته قنات گیر کرده ام  چیز زیادی یادم نیست ولی حس گرم و رنگی آنروز را خوب یادم است. به سگی که کنارم بسته شده بود و از گرما داشت له له می‌زد نگاه کردم و یادم است که فکر کردم یکروز من هم از این پیاده رو با لباس رنگی و بچه می‌گذرم.

 

همانشب رفتم خانه و اولین  پست وبلاگم را نوشتم. اسم وبلاگ را بی هیچ فکری گذاشتم پیاده‌رو. جایی که خودم زندگی می‌کنم و زندگی دیگران را تماشا می‌کنم. بهترین انتخاب. اولین نوشته وبلاگم دو خط بود.نوشتم:

 

نوشته اول:

سگ کنار پیاده‌رو بسته شده است و گرمش است.

من هم گرمم اس و. سگ نمی‌داند که من هم بسته شده‌ام. 

 

دیروز بدون برنامه ریزی قبلی پسرم که بخاطر آسیب مچش نمی‌تواند کلاس تنیسش را برود آمد ساعت ناهار دنبالم. آبمیوه خریدیم و برعکس همیشه که دلش می‌خواست یکجا بنشینیم گفت پیاده دو ایستگاه برویم پایین تر.  باهم پیاده‌رو شرقی خیابان یانگ را گرفتیم و از قبرستان رد شدیم و رسیدیم جلو مغازه که الان جوراب فروشی شده است. پسرم ایستاد بند کفشش را ببند. مردی جلوی مغازه سیگار می‌کشید. گفتم من اینجا کار می‌کردم. از همان پایین گفت گفتی قبلا. ناگهان یاد آنروز افتادم. یادم بود که یک روز تابستان بود ولی یادم نبود دقیقا چه روزی. می‌دانستم حدود چهارده سال قبل بوده و خب امروز داشتم از جلو مغازه با لباس رنگی و بچه رد می‌شدم. در این سالها تفریبا هزاربار از جلوی مغازه با بچه، بی ‌بچه، با لباس رنگی، با شال و کلاه و ..  رد شده بودم ولی یاد آنروز نیافتده بودم.

 

  شب آرشیو قدیمی بلاگفا را نگاه کردم.دقیقا سوم مرداد بود.همان روز که  من و سگ گرممان بوده و پیاده‌رو را شروع کردم. اوایل نوشته بلند نمی‌نوشتم. برای کسی نمی‌نوشتم. برای فرار از تنهایی می‌نوشتم، برای فارسی نوشتن می‌نوشتم. نگران نظر مخاطب نبودم و برای همین وبلاگم خاک نمی‌خورد. 

 

خرافاتی شدم و حس می‌کنم این عبور در روز گرم سوم مرداد با لباس سبز و پسرم از جلو مغازه، دیدن مردی که سیگار می‌کشد و سگی که گرمش است همه یک نشانه است. یکماه می‌خواهم برای تشکر از وبلاگم، برای این معجزه دیجیتال که من را از ته آن قنات خاکستری تا اینهمه نور آورد. برای تمام دوستانی که این سالها برایم پیدا کرد و از همه مهمتر کمکم کرد در سرزمینی که عاشقانه دوستش دارم “فراموش نشوم” هر روز یک چیزی بنویسم. شده یک خط.حتی شده  مثل نوشته او فقط. یک خط بنویسم.

 

سگ گرمش است.

 

(۱) Radio Shack- فروشگاه زنجیره‌ای فروش لوازم الکترونیکی که برخلاف رقیبانش مغازه‌های کوچکتری داشت و سالها قبل توسط شرکت دیگری خریداری شد و به سورس تغییر نام داد  

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۱۲ دیدگاه

در ستایش هیچ

میانسالی برای من غیر از همین چروک خزنده کنار چشم هیچ نشانه ای محسوس دیگری نداشت جز همین کوچک شدن آرزوها. هنوز نمی دانم این آرزوهایم هستند که کوچک شده اند یا این منم که به «روزمره بودن» عادت کرده ام. عادت، شاید کلمه بدی باشد. عادت یعنی اخت شدن از سر ناچاری ولی من از سر ناچاری به «روزمرگی» عادت نکرده‌ام. من انگار ناگهان متوجه زیبایی نادیده گرفته شده و تحقیر شده «روزمرگی» شده ام. 

 

یک داستان عبرت آموزی بود که سینه به سینه روایت می‌شد و احتمالا مرجعش یکی از همین کتابهای سبک از جهان دل بِکن و زندگانی کن، یا همان ژانر مقابل «سنگ فرش هر خیابان از طلاست» ، یا شاید پائولو کوئیلو بود که می‌گفت پیرمردی آمریکایی کنار پیرمرد ماهیگیر مکزیکی روی تخته سنگی کنار دریا نشسته بود و ماهی می گرفت. مرد آمریکایی به ماهیگیر گفت من چهل سال کار شبانه روزی کردم, قائم مقام فلان شرکت شدم , به شهرت رسیدم تا بالاخره پارسال خودم را بازنشسته کردم و به خانه ییلاقیم در این  شهر کوچک نقل مکان کردم تا به فقط زندگی کنم و بتوانم هر روز صبح زود بیایم اینجا ماهیگیری.آنوقت پیرمرد ماهیگیر همانطور که چشم دوخته بود به امتداد قلابش در آب می‌گوید و من هیچکدام از این کارها که تو کرده ای را نکرده ام, هیچ جایزه ای نبردم ولی ۵۰ سال است هر روز صبح می آیم اینجا و ماهی میگیرم. 

 

متاثر شدید؟ رفتید که استعغا بدهید و بشتابید به سمت مردماهیگیر شدن؟ خب اشتباه کردید. باید بگم که داستان چرتی بود از هر نظر که حساب کنید. به سخره گرفتن گل درشت زندگی هدفمند با یک تنه زدن سنگین به زندگی کاپیتالیستی و تکریم گل‌درشتتر زندگی یک لاقبایی. نویسنده که برای نصحیت ما همانقدر نظام اقتصادی و تقدیر و شانس و پشتوانه مالی والدین و مسکن مفت و بستگان گردن کلفت و جبر جغرافیا و حتی دمای هوا  را نادیده می‌گیرد که نویسندگان کتابهای “هفت قدم تا تاسیس کارخانه دوو”. حتی نمی‌گوید خب ماهیگیر اگر حصبه بگیرد با کدام پول بیمارستان می‌رود یا کدام پس انداز را برای روزهایی که نمی‌تواند ماهی بگیرد و باید شکم فرزندان را سیر کند کنار گذاشته؟ نویسنده حتی کوچکترین آگاهی از تفاوت آب و هوا در مناطق مختلف زمین ندارد و موقع نوشتن داستان عبرت آموز به ذهنش هم خطور نکرده که اگر ماهیگیر جایی زندگی می‌کرد که هوا چند ماه سال به منفی ۴۰درجه می‌رسید چطور میتوانست انقدر ساده تلاش شبانه روزی ما ساکنین سوال شرقی برای تهیه یک چهار دیواری مسقف مجهز به گرمایش را به سخره بگیرد؟ 

 

داستان بالا را مسخره کردم ولی راستش این است که اوایل بحران خودم هم حس می‌کردم تنها آرزویم هرچه زودتر مرد ماهیگیر شدن است. مدام به فرار از زیر زندگی کارمندی و  بخورونمیرم فکر می‌کردم و می‌خواستم هرطور شده زودتر یزنم زیر کاسه کوزه دنیا و زندگی روزمره تلاش برای چیزی شدن و بعد چند وقت که گذشت یک موفق را که هیچوقت نزده زیرکاسه دنیا گیر بیاورم و از زیر ابروهایم که احتمالا خیلی هم پت و پهن شده اند, چون پول ماهیگیری انقدر نیست که خرج موچین و نخ من را بدهد, نگاهش کنم و برایش تاسف بخورم. 

نشد.

 

هرچقدر به زندگی ماهیگیران اطرافم دقت میکردم می‌دیدم اکثرا یک مسکن مفت موروثی با یک مستمری خوب از طرف والدین یا همسر یا والدین همسر دارند. اگر در سواحل شرقی دست خالی ماهیگیر باشی یا در ماه فوریه زیر یرف یخ می‌زنی یا نیاز به یک خانواده متولی داری. در همان چند وقت به چند شهر کوچک دور و بر سرک کشیدم و فکر کردم لابد زندگی آنقدر آنجا ارزان است که می‌شود بروم و همانجا ماهیگیر شوم ولی بدون کارکردن حتی قادر به داشتن یک زندگی بخور و نمیر در کوچکترین شهر نزدیک تورنتو را هم نبودم.

 

ماهگیر شدن برای ناگهان برای من انقدر آرزوی بزرگی شد که مرد متول موفق کنار ماهیگیر نشسته بودن. چون چند وقت قبلش  تلاش برای رسیدن به آرزوی مرد آمریکایی موفق بازنشسته شدن از به نظرم کار عبثی آمده بود اینبار همانقدر تلاش برای ماهیگیر شدن هم به نظرم اضافه و عبث آمد. وقتی ساده زیستی همانقدر تلاش لازم دارد که زندگی تجملاتی پس احتمالا انقدر بخور و نمیر کار می کنم که با حداقل مقرری به سن بازنشستگی برسم و خب رسم روزگار چنین است. 

راستش چند ماه قبل چهل سالگی متوجه شدم دیگر آرزو ندارم هیچکدام از آدمهای داستان بالا باشم. حتی دلم نمی خواست نویسنده داستان باشم. همینطور که بودم خوب بود. خوب بودن به نظرم ساده تر از قبل آمد. هستم پس خوبم. فقط تا همین چند وقت پیش برایم سوال بود که در داستان بالا آرزو دارم جای چه کسی باشم. چواب را پیدا کردم, جای ماهی 

 

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۵ دیدگاه

سالخوردگی روی صندلی

یک. حداقل بخاطر همان چند ثانیه عمیقا مدیون سینما هستم. همان چند ثانیه آنی هال که در میانه عشقبازی در تخت, مرد ناگهان از تخت بیرون می‌آید تا لامپ چراغ خواب را با لامپ سرخ رنگی عوض کند. وقتی به تخت برمیگردد حس می کند حواس زن به عشقبازی نیست. چندبار می پرسد چیزی شده؟ حس می‌کنم اینجا نیستی و زن که از دید ما تنگ در آغوش مرد است انکار می‌کند و ناگهان می‌بینیم که روح زن از تخت بیرون می‌آید با همان لباسهای زیر می‌نشیند روی صندلی کنار تخت و سراغ قلم طراحی اش را می‌گیرد. مرد روح زن را می‌بیند و با استناد به همین سند به جسم زن که در آغوشش است می گوید ببین همین را می‌گفتم, تو خارج شده‌ای.

خوب یادم هست که از دیدن صحنه بی صدا اشک ریختم. انگار تا آن لحظه نمی‌دانستم دردم چیست. نمی‌دانستم چرا انقدر غمگینم وقتی منطقا نباید غمگین باشم. در همین پنجاه ثانیه ناگهان متوجه شدم دردم چیست. همه چیز رابطه روی کاغذ عالی و غبطه برانگیز بود ولی در عمل من زن روی صندلی بودم که تنم را در تخت جا گذاشته بودم. با همین چند ثانیه بود که فهمیدم دلایلی برای پایان یک رابطه هست که والدین آدم به آدم نمی گویند, آنها فقط اعتیاد و خیانت و خشونت را دلیل پایان می بینند ولی سینما همانقدر که در پورن و آموزش روشهای پیچیده جفتگیری، دور از چشم والدین خوب عمل کرده است، اینجا هم سخاوتمند برایمان تصویر می کند برای پایان ضرورتا نیازی به دلایل محکمه پسند نیست, رابطه می تواند با خروج ذهن از رابطه هم تمام شود. همانجا دست دراز کردم. دست جسمم را گرفتم و از تخت بیرون آمدیم. بعد آن چند ثانیه دیگر هیچوقت جسمم را بدون روحم جایی رها نکردم. ممنونم آقای آلن.

 

دو. دوستی دارم که نمی دانم اسم شغلش به فارسی سخت چه می‌شود. آنقدر سرم میشود که کارش راست و ریس کردن تصویر فیلم است. یکجور انیماتور احتمالا؟ همان که پشت صحنه فیلم برایمان کوه می‌کارد یا یک اسب را هزار اسب می‌کند. همان که عیوب فیلم برداری را تصحیح می‌کند و دریا را تا آستانه پنجره آشپزخانه یک خانه غیر ساحلی جلو می‌کشد. همین دوستم می‌گفت وقتی فیلم می‌بیند به حال ما صرفا مو-بین‌ها غبطه می‌خورد. سالها درگیری با گرفتن عیوب تصویر دچار وسواس فقط پیچش مو-بینی‌اش کرده. اون پیچش تصویر را می‌بیند و مدام خیره می‌ماند روی عیب‌ها و آن همه قشنگی و معجزه فیلم و داستان هیچ نمی بیند. ما دریا پشت پنجره را می‌بینیم او فراموشکاری طراح صحنه را در جعل انعکاس دریا در شیشه پنجره. همین دوستم می گفت کاش من هم مثل شما نادان بودم تا راحت از فیلم لذت ببرم ولی خب همه به برگشت ناپذیر بودن نادانی پس از آگاهی, آگاهیم.

 

سه. عکسها را نگاه میکنم. همه چیز از بیرون رنگی و آفتابی و قشنگ است. یک زوج خوشبخت در یک روز آفتابی در جایی درپرتغال, اسپانیای یا جایی گرم در اروپا تولد مرد را جشن گرفته‌اند. همه زیر عکس قلبهای درشت رنگی می‌گذارند. آنها دریای پشت پنجره را می‌بینند اما من؟ من متاسفانه بی‌آنکه بخواهم شاهد خروج یکی از این آدمها از تخت و نشستنش روی صندلی بوده‌ام. شاهد که نه, آدمها همیشه روی صندلی تنها هستند ولی همه چیز جوری پیش آمد که خودش برایم تعریف کرد که سالهاست روی صندلی نشسته است. کاش تعریف نکرده بود چون حالا من در عکس بین خنده شصت و چهار دندان نمای مرد و زن مردی را می‌بینم که ته عکس روی صندلی نشسته و منتظر است عکس گرفتن تمام بشود تا زود دستهایش را از دور شانه های زن باز کند و خودش را سرگرم روتوش عکس دونفره بکند یا حتی مثل سالهای قبل به زنی دیگر که یک جایی در نیویورک زندگی میکند تکست بزند و بگوید ” کاش اینجا بودی” یا حتی به کسی هم تکست نزند یا به این فکر کند, زیر این آفتاب زیبا, در این شهر زیبایی ساحلی, وقتی همه چیز خوب است و زنم دوستم دارد و خودم هم سالمم و هردو کار داریم و گاهی هم سکس, پس چرا من انقدر غمگینم؟

مثل باقی آدمها عکس را قلب می‌کنم و برایشان یک قلب اضافه هم در قسمت نظرات می‌گذارم ولی برگشت به دوران نادانی بعد از رسیدن به آگاهی, محال است. من چه بخواهم چه نخواهم مثل دوست انیماتورم در عکس مرد روی صندلی را هم می‌بینم. او انتخاب کرده است جسمش را رها کند. برای ما تفاوتی نمی‌کند، ما هرسال همین جا برایش تبریک تولد خواهیم نوشت و مرد نشسته روی صندلی کنار تخت, پیر خواهد شد.

 

 

 

 

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۷ دیدگاه

یک روز آفتابی برای چتر

برای رابرت توضیح دادم که از صبح روز قبل دچار تشکیک شدم بابت چتر. با اینکه همه ‌چیزش شکل چتر خودم است. سیاه، کوتاه، دکمه‌ای، سرعت گشایش یکسان، حجم، ولی وقتی انگشتهایم را دور دسته اش می‌پیچم شست و اشاره‌ام روی هم نمی‌افتد. درست یادم نیست آیا قبلا جز این بود یا نه ولی حس می‌کنم قبلا اینطور نبود.برای همین شک کرده‌ام که این چتر خودم باشد.
حرفهایم در مورد چتر طولانی‌تر از این چند جمله بود. چتر بهانه‌ای بود برای حرف زدن. از آخرین باری که با رابرت حرف زده بودم چند روز می‌گذشت. چند روز قبل هم احتمالا چند جمله کوتاه، در مورد شام، یا جمع کردن لباسها قبل از شروع باران گفته بودم نه چیزی که بشود گفت حرف زدن. سکوت را یکسال قبل رابرت به رابطه ما آورد. اول کم‌حرف و کم‌حرف‌تر شد. من سهم او را هم حرف می‌زدم. من از سکوت می‌ترسم، همیشه در مهمانی یا جلسه خودم را موظف به شکستن سکوت می‌دانم. سکوت در حضور دیگران برایم آزاردهنده است، اگر قرار است حرف نزنیم چرا تنها نباشیم. رابرت هم این را می‌دانست ولی سکوت کرد.اول فکر کردم شاید یک افسردگی موقت است و من وظیفه دارم با نادیده گرفتن سکوتش او را به زندگی با کلام برگردانم. خاطرات را بارها و بارها تعریف کردم، فیلم‌ها را نقد کردم، اتقاقات بامزه سرکار، تحلیل سیاسی، همه را بارها تکرار کردم و اون در سکوت و بدون جواب با چند کلمه کوتاه تاییدم کردم. حتی گاهی زحمت دیالوگهای سهم او را هم من کشیدم، من جک گفتم و من خندیدم، من از تصادف اخیر دو هواپیما حرف زدم و خودم برای بازماندگان ابراز تاسف کردم، خودم از مشکلات سرکار حرف زدم و خودم راه حل ارائه کردم ولی  چند ماه بعد من هم خسته شدم. احساس می‌کردم یک کمدین یا سخنران بدون جیره و مواجبم. یک متکلم وحده که دیگر دلش می‌خواست مخاطب مفرد باشد. تمام این یکسال رابرت مودبانه به حرفهایم گوش می‌کرد ولی نگاهش انگار مدام دنبال “نقطه” پایان بود ته جمله بود. بعد از پایان هرجمله در چشمهایش می‌دیدم که آرزو می‌کند این پایان نه پایان جمله که پایان مکالمه باشم. کم‌کم از سرخستگی یا لجبازی از سکوتش تبعیت کردم.تا امروز بعد چند روز باران بالاخره آفتابی شده بود. دلم می‌خواست مثل قبل به کافه سرخیابان برویم و بنوشیم و حرف بزنیم. همیشه بهار مرا به سر ذوق می‌آورد. فکر می‌کنم همه چیز قرار است نو بشود. همه کابوسهای زمستان قرار است بروند پی کارشان و حتی مردگان فصل سرد دوباره زنده بشوند.  برای همین تلاش کردم که حرف بزنیم. فکر کردم اولین روز گرم بهار انقدر قدرت دارد که سکوت را بشکند. برای همین درمورد چتر کمی بیشتر حرف زدم، برایش توضیح دادم این غریبه بودن با چتر آزارم می‌دهد. دستم را مدام جابه‌جا می‌کنم شاید حس قبلی را روی دسته پیدا کنم. رابرت نگاهم می‌کرد. گفت می‌فهمم. پرسیدم چی؟ انقدر کم حرف زده بود که ادای کلماتش نامفهوم شده بود مثل کسی که تازه از دنداپزشکی برگشته است و با دهنش اخت نیست.تکرار کرد می‌فهمم. امیدوار شدم به ادامه مکالمه، فکر کردم شاید دستم را بگیرد و بگوید مهم نیست. چتر چتر است یا شاید حتی کلماتی زیباتر و یا حتی چند جمله محبت آمیز ولی رابرت فقط روی دسته مبل دست کشید، به دستهایش نگاه کرد و سپس به چشمهای من و گفت می‌فهمم برتا، آزاری که از شک به چترت می‌بری را می‌فهمم، من یکسال است با همه چیز همینطورم. با همین پارچه دسته مبل، با فرمان ماشینم، با بوی خانه، با جنس پوست یا اندازه سینه‌های تو. همه چیز همه چیز در نگاه شکل قبل است ولی هیچ کدام چتر من نیست.

منتشرشده در داستان | ۶ دیدگاه

غازهای مهاجر برگشتند

گفت کلاس پنجمی‌ها رو می‌برند اردو سه روزه. سه روز می‌رن یکجایی که حق ندارن موبایل هم ببرند. معلم‌ها فقط به والدینشون خبر می‌دن که رسیدن و بعد سه روز و سه شب اونجان. گفتم چه عالی. گفت منم سال دیگه کلاس پنجم شدم می‌شه این اردو رو برم؟ گفتم حتما. گفت دلت برام تنگ نمی‌شه؟ گفتم چرا خیلی ولی خب تو روزی که رفتی مهدکودک یا مدرسه هم دل من برات تنگ شد ولی خب من هم باید یادبگیرم که تو هم کم کم بزرگ می‌شی و دیگه همیشه کنار من نخواهی بود. همون کاری که من با مامان و بابام کردم مگه نه؟ بچه‌ها باید یک روزی برن. نگاهم کردی. فکر کنم معلوم بود دارم یک متن از پیش حفظ شده از کتاب “صد نکته برای تربیت فرزند” رو تکرار می‌کنم. شاید هم تعجب کردی از این سطح درک و شعور مادرت. درهرحال نمی‌دونم خوشحال شدی که گفتم می‌تونی بری اردو یا ناراحت، خوشحال شدی که مادرت منطقیه یا غمگین شدی که تو رو هم وارد روابط منطقی کردم. قبل اینکه کلاه ایمنی سرت بذار موهای آشفته خوشبوی سرت رو بوسیدم گفتم ناهارت رو برداشتی؟ گفتی آره. با همون کلاه ایمنی دوچرخه سفت بغلت کردم، اونطور بغلت کردم که همیشه ته دلم آرزو می‌کنم کاش بشه انقدر فشارت بدم به تنم که دوباره برگردی توی تنم و دوباره بدنیا بیارمت و دوباره دستم رو ول نکنی و دوباره.. از بغلم دراومدی، کلاه ایمنی دوچرخه رو سرت مرتب کردی و رفتی که بری مدرسه.

بهت دروغ گفتم پسرم. چه خوب که اینجا رو نمی‌تونی بخونی. بعد رفتنت گریه کردم. فکر کردم به این راهی که از اینجا روبرومه. راهی که قراره از اردوی سه روزه شروع بشه که هرروز تو مستقل‌تر بشی، که بهم بگی دم مدرسه نبوسمت و هرروز زیباتر و مستقل‌تر بشی و آماده‌تر برای رفتن. همونطوری که رسم روزگاره و همونطور که من رفتم، همونطور که مادرم یکروز از خونه مادرش رفته و مادرش و…..

اشکهام رو پاک کردم. عینک زدم اشکهام و چشمهای سرخم رو پنهان کنم و از در اومدم بیرون. یک دسته غاز مهاجر از بالای سرم با سروصدا پروازکردن به سمت برکه‌ای که شمال محله است. خنده اومد روی لبهام، صدای غازها یعنی زمستان تموم شده. غازها برگشتند که جوجه دار بشن و جوجه‌های کرکی همیشه گرسنه‌شون پردربیارن، گردن دار بشن، مستقل بشن و تا آخر تابستون باهاشون پرواز کنن به جنوب. به غازها حسودیم شد، غازها چه بهتر از من رسم روزگار رو بلدن. البته کی می‌دونه اونها هم روزی که جوجه‌شون برای اولین بار تنها روی آب چند قدم برمی‌داره و اوج می‌گیره و پرواز می‌کنه سرتو برکه نمی‌کنن گریه کنن. شاید دانشمندها تا حالا اشکهاشون رو ندیدن چون چند چکه اشک غاز در برابر یک برکه آب قابل رویت نیست.

دیدن غازها پر از امید بود و پر از نوید بهار و روزهای سبز. یکهو همه چیز خوب شد. غازها برگشته بودند و این یعنی یک زمستان دیگه تموم شده و چقدر زیبا تموم شده. نگاهت کردم از دور که با دوچرخه‌ات دور می‌شدی و فکر کردم چه قشنگ که یک تکه از بدنم جدا شده و آدمی که چندماه اول اگر ولش می کردم به حال خودش می‌مرد الان شده یک آدم دیگه . انگار قلبت داره خارج از تنم به زندگی ادامه می‌ده. برای قلبم که روی دوچرخه رکاب می‌زد و برای غازهای تازه از سفر رسیده دست تکون دادم.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۸ دیدگاه

برش روسی

بوریس کلم‌ها رو ساطوری کرد و گفت اوایل واقعا به یک عده مشخص پول می دادند تا جاسوسی “ما” رو بکنند. از ما منظورش خودش بود,” آدمهای عادی”. گفت اوایل سرایدار ساختمانشان و دختر واحد نود و سه جاسوس بودند. همه می دانستند و چیز عجیب یا سری نبود. جاسوس‌ها اداره و کارت شناسایی و مرخصی استعلاجی داشتند.  جاسوسی تقریبا یک کار علنی بود. سرایدار وقتی تماس تلفنی را به واحد کسی وصل می کرد تلفن را قطع نمیکرد و اگر می‌گفتی روچاخف متشکرم که خط رو وصل کردی ولی چرا روی خط ایستاده ای با جدیت میگفت، آقای بوریس، قصدم مزاحمت نیست، حسب الامر دارم “استراق سم” میکنم. روچاخف یک جاسوس رده پایین بود و حتی از تلفط صحیح وظایفش عاجر. ما هم به این وضع عادت کرده بودیم. پای تلفن به گرانی می‌گفتیم “کولاک” و به امید می‌گفتیم “خوراک ماهیچه”.


آنها سالها بعد متوجه شدند مردم از شناخته ها کمتر هراس دارن تا ناشناخته‌ها. از اسلحه یا حتی لوله تانکی که به سمتشان نشانه رفته کمتر می‌ترسند تا از اسلحه‌ای که شک دارند در جیب پشتی مردیست که فکر می‌کنند ممکن است مامور دولت باشد چون سبیل‌هایش رنگ مامورین دولت است و با با گستاخی و زورگویی می‌خواهد  نوبت بانکت را از آن خودش کند. هرچقدر تردید‌ها بالاتر برود ترسها هم بیشتر خواهد شد. برای ایجاد همین تشویش از آنچه نمی‌دانی و ایجاد و حمایت از پروژه “او هم با ماست” را آغاز کردند. دیگر از روچاخف‌ها خبر نبود. آنها شروع کردند تا به ما تلقین کنند هر آدمی که از خیابان عبور می‌کند، هر کاسبی، هر صدای پشت دیواری، هر قوم و خویشی، هر معشوقی یا هر کودکی می‌تواند یک جاسوس باشد و حتی او هم با ماست. برای اینکار فقط یک ابزار لازم داشتند..اینکه به یاد بدهند تا مدام از خودمان سوال کنیم “اگر جاسوس نیست پس چرا؟…”

اگر جاسوس نیست چرا در این وضعیت نایاب بودن خوراک‌های وارداتی استطاعت این را دارد در سال یک شب ماکارونی بخورد؟ اگر جاسوس نیست از کجا آورده برای خودش کلاه گیس جدید خریده؟ اگر جاسوس نیست چرا دولایه پرده به سرسرا زده است؟ اگر جاسوس نیست چرا در این وانفسای سانسور کتاب آشپزیش مجوز گرفته است؟ اگر با حکومت نیست چرا صدای خنده‌ خودش و زنش دیشب همه خیابان را برداشته بود؟ در این وضعیت غمبار، در این همه فشار جز جاسوس‌ها چه کسی می‌تواند چیزی برای خندیدن پیدا کند؟ اگر جاسوس نیست اگر از خودشان نیست اصلا چرا قدش بلند است؟ مگر نه اینکه کمر مردمان عادی سالهاست که زیر فشارها خم شده است؟
اگر آدم خودشان نیست چرا…؟


بوریس کلم‌ها را در دیگ ریخت. پرسید فلقل زیاد دوست داری؟ گفتم نه. گفت کم می‌ریزم و یک قاشق سرپر فلفل خالی کرد در دیگ.

بوریس گفت بعد از بازنشست کردن روچاخف‌ها و تدوین اساسنامه جدید  تعدادی مامور مخفی بین ما بود که کارشان مثل روچاخف استراق سمع نبود. آنها وظیفه داشتند که غیر مستقیم به ماها تلقین کنند که اطرافمان پر از جاسوس است و هرکس که چیزی دارد که ما نداریم، جوری فکر می‌کند که ما نمی‌کنیم، چیزی پوشیده‌است که ما نپوشیده‌ایم، حتما مامور یا وابسته به دولت است. مثلا یکی‌شان کارش این بود که در صف نان به نفر کناری خودش نق بزند که دیدی فلانی چه نون برشته‌ای از شاطرگرفت. لابد وصل است به جایی والا من اینهمه سال ساکن این محله ام و از همین نونوایی نون می‌گیرم و نون به این خوبی نصیبم نشده. یا یکی‌شان کنار دیواری می ایستاد و درحالی که بوی نامرئی شوربا را نشان رهگذری میداد با صدایی آرام زمزمه میکرد، در این وضع اقتصادی کدام خانه را سراغ داری که اینجور بوی غذایش بپیچد تا ته کوچه؟ اینها حتما دمبشان به بالا وصل است.

بوریس می‌گفت کم‌کم شک آمد. البته اول همه به این حرفها می‌خندیدیم. حرفهایی کودکانه بود و پر از توهم ولی کم‌کم زودباورترها شروع کردند به شک کردن که شاید حق با زنی است که معتقد است ایوان یا هرکسی که بچه‌اش دانشگاه معتبر قبول می‌شود جاسوس است. بوریس گفت به آدمها توضیح می‌دادیم که خدای من، چطور ممکن است ایوان جاسوس باشد؟ چون پسر نابغه‌اش از در هشت سالگی رادیو دستی می‌ساخت و ده بار در مسابقات ناحیه اول شده حالا دانشگاه قبول شده؟ معلوم نبود این پسر دانشگاه قبول می‌شود؟ یا چطور می‌شود روساریا جاسوس باشد، چون پول کوپن یکماه گوشت و مرغش را خرج فر موهایش کرده؟ او صرفا یک گیاهخوار قرتی است، نه جاسوس. ولی همین چیزهای ساده کم کم جدی شد. یک عده از ما شروع کردند به باور کردن و دیگران را مجاب کردن. دیگر کاری از دست باقی ما ساخته نبود. آنها به هدف رسیده بودند. ماموریت مامورهایشان رو هم کم کم تمام کردند. دیگر نیازی به آنها نبود. دیگر جمعیت زیادی از ما باور داشت شاگرد اولها وابسته‌اند، خوشحالها بابت تظاهر به خوشحال بودن سهم شادمانی دریافت می‌کنن، آوازه‌خوان‌ها، بازیگرهای تئاتر، آنهایی که خارج از کشور زندگی می‌کنند، آنهایی که داخل کشور زندگی می‌کنند ولی نمی‌خواهند بروند، آنهایی که در این وانفسا حامله می‌شوند، همه مامور دولتند. هرکس جنس پوست بهتری دارد، موهایش نمی‌ریزد، همسرزیباتری دارد، پدرش هنوز نمرده است حتما از جایی تامین می‌شود که از ما بهتر مانده است.

کم کم تنها شدیم. همه از اطرافیانشان یا ترسیدند یا بابت تن دادن به آدم فروشی منزجر شدند. توهمی که چند سال قبل‌تر همانطور بهش می‌خندیدیم که به “استراق سم” روچاخف، دیگر ابزار دفاعی اکثریت شده بود برای رهایی از فشار کاستی‌ها، ناکامی‌ها، ضعف‌ها، شکستها، حسادت‌ها، سوالهای بی‌جواب و عشق‌های ناکام. آنها پیروز شدند، از ما چیزی دیگر چیزی نمانده بود.

برش رو چشید. برگشت رو به من و با چشمهای سرخ گفت ما الان می‌تونیم همدیگر رو بدریم چون همه عمیقا باور داریم مشکل ما با فردی که داریم می‌دریم شخصی نیست، او جاسوس است و خشم ما ابدا ناشی از اختلاف عقیده یا کاستی‌های ما نیست. ما حق داریم به مرگ نیلا بخندیم چون نیلا از اونها بوده، اگر از اونها نبود پس چرا شال قرمز و گوش‌واره سرخ می‌انداخت، مگر نه اینکه رنگ سرخ لباس و سمبل آدمهای حکومته؟ چرا نباید نیلا رو تو خیابون هو می کردیم؟ چرا نباید همه ازش متنفر باشیم؟ چرا نباید بهش زباله پرت می‌کردیم؟ او یک جاسوس کثیف بود که گوشواره سرخ داشت و با ترانه‌های شاد رادیو دولت روی میز آشپزخانه ضرب می‌گرفت. گوش کردی؟ ترانه‌های رادیو. جز یک جاسوس چه کسی با ترانه رادیو دولتی روی میز خالی ضرب می‌گیرد. و خب ما چرا باید برای خودسوزیش دل می‌سوزاندیم.

از “ما” احتمالا دوباره منظورش خودش بود, آدمهای عادی. جالب بود که بوریس هنوز فکر می‌کرد اون بیرون کسی اون رو آدم عادی می‌بینه. هرچی نباشه قد برای یک آدمی عادی زیادی بلند بود و موهاش هم هنوز نریخته بود. خارج از کشور زندگی می کرد و کارمند دون پایه یک بانک بود، چند عکس کنار ساحل منتشر کرده بود و یک تویوتای قدیمی داشت. چطور ممکن بود همچین کسی یک “آدم عادی” باشه؟ کاسه برش داغی که جلوم گذاشته بود رو چشیدم. خیلی تند بود و کمی هم شور از اشک چشم‌های بوریس. کاسه را پرت کردم روی زمین. بوریس با چشمان خیس نگاهم کرد ولی چیزی نگفت. بلند شدم و از در زدم بیرون. بوریس خودش می‌دانست هیچ آدم حسابی برشی رو که یک جاسوس درست کرده نمی‌خورد. 

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۴ دیدگاه

ده دقیقه آخر همه چیز

 

دیوید اصرار داشت برایم توضیح بدهد که پدرش ده دقیقه آخر را چه کرده و چه گفته. پدرش هفتاد  سال زندگی کرده ولی انگار ده دقیقه آخر برایش از همه هفتاد سال مهمتر است. گفت اول در مورد مزه گراز حرف زد. گرازی که شکار کرده بودند, سالها قبل. پدرش از ده دقیقه سه دقیقه را در باره گزار و مزه داغ گوشتش حرف زده. پدرش انقدر غرق در یادآوری طعم گوشت گراز شده که بی‌ملاحظه از نامزد جدید دیوید پرسیده استف تو هیچوقت گوش حیوانی رو خوردی که تا ده دقیقه قبل قلبش می‌تپیده؟‌ با در نظر گرفتن اینکه استف یک ویگن تمام عیار است پرسیدن همچین سوالی ازش در همه حالات بی‌ادبی و بی‌احترامی محسوب می‌شه ولی برای کسی که قلبش از خود گراز هم کمتر وقت برای تپیدن دارد پرسیدن هر سوالی مجاز است. البته اون لحظه کسی نمی‌دانست در دقایق آخر به سر می‌برند برای همین بود که استف با دلخوری جواب داد که گیاهخوار است. پدرش معذرت خواست و گفت فراموش کرده بوده ولی بلافاصله بعد عذرخواهی و دقیقا پنج دقیقه مانده به مرگ، پدرش بدترین سوال ممکن را پرسید.

دیوید می‌گفت پدرش درحالی که سعی می‌کرده خودش رو روی تخت جابه‌جا کنه ناگهان بیخیال تعریف کردن باقی روایت گوشت گراز شده و رو کرده بهش و انگار نه انگار که نامزدش در اتاق کنار پنجره ایستاده، دست دیوید رو گرفته و با صدای آرام پرسیده این رو دوستش داری یا مثل قبلی باز دنبال یکی زن پولداری؟

پدرش مرد محترمی بوده، همیشه . تا همین شش دقیقه آخر. از این آدمهایی که بابت هر تک سرفه معذرت می‌خوان و هیچوقت کسی صدای بلندشون رو نشنیده. جز چند مورد شوخی وقیح در وقت مستی چیز دیگری درموردش شرمگین کننده نیست. متاسفانه از اونجایی که کسی نمی‌دونست اون لحظه ممکنه لحظات آخر عمرش باشه همه همون عکس العملی رو نشون دادن که به یک آدم غیر محتضر نشون می‌دن. استف همونجا از اتاق رفته بیرون و خودش هم با تشر دستش رو از دست پدرش بیرون کشیده و جوری وانمود کرده که اون هم داره می‌ره. پیرمرد گفته متاسفم دیوید، متاسفم. باورم نمی‌شه که این کلمات رو گفتم. حتی گراز رو. باورم نمی‌شه. تاثیر این آرامبخش‌هاست فکر کنم، گاهی چیزهایی می‌گم که فکر می‌کنم توی سرم گفتم ولی ظاهرا از دهنم بیرون اومده. جز تو و پرستار جین حضور باقی آدمها رو تشخیص نمی‌دم نمی‌دونم چند وقته ولی انگار خوابم و وقتی خوابم بیدارم، شایدم هردوش رو اشتباه می‌کنم. دیوید دیوار بین صدای سرم و بیرون رو تشخیص نمی‌دم ولی با همه اینها این رو یادم بود که در مورد ناتالی این رو گفتی؟ به من و مادرت؟ گفتی از زندگی روز مزدی خسته شدی، نمی‌خوای مثل من تا آخر عمرت یک لاقبا و دنبال نون بمونی و دلت یک خونه خوب می‌خواد و زندگی راحت؟

دیوید می‌گفت چانه پدرش می‌لرزید و دستش هم. یک لحظه استف رو فراموش کرده و  دست پدرش رو گرفته و درجواب پدرش گفته نگران نباش. حق با توست درسته که استف هم دستش به دهنش می‌رسه ولی این رابطه فرق داره با ناتالی. پدرش گفته می‌دونم دیوید، می‌دونم استف فرق داره، استف با ناتالی و کریستینا و دالی ولی تو، تو همون آدمی. این ما هستیم که همیشه همونیم.

دیوید پدرش رو بوسیده. خودش می‌گه نمی‌دونه چرا اینکار رو کرده. می‌گه امکان نداشت در بعد همچین افتضاحی پدرم رو ببوسم، یا راستش حتی قبل از همچین افتضاحی و درحالت عادی، ولی بوسیدمش. دیوید پرسید به عزراییل باور داری؟ گفتم نه؟ گفت منم ولی اون لحظه انگار یکی تو اتاق بود و هلم داد به سمتش. اون لحظه هیچ چیزی دلم نمی‌‌خواست جز بوسیدن پدرم. مثل اون وقتی که ماهی که گرفته بود رو بخاطر گریه من رها کرد در دریاچه. دلم خواست ببوسمش. موهای سفیدش رو دادم کنار و پیشونیش رو بوسیدم. بهم گفت برو از طرف من از استف معذرت بخواه. و خب اینجا پدر دیوید یک دقیقه فقط با پایان زندگی فاصله داره.

باقی داستان رو می‌دونیم.

دیوید بیرون در اتاق هنوز دست دور کمر استف که به حالت قهر به راهرو خاکستری خیره شده ننداخته که پرستارها می‌دوند به سمت در اتاق. ده دقیقه آخر عمر پدرش یکجورایی ده دقیقه آخر رابطه اون و استف هم بوده. گفت دلخوری باهاش موند و هرچقدر تلاش کردم نتونستم بهش ثابت کنم اون با ناتالی فرق داره. متاسفانه استف هم مثل پدرم فکر می‌کرد آدمها عوض می‌شن ولی ما همونی هستیم که بودیم. از ما البته منظورش من بودم, دیوید.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۵ دیدگاه

わたしは、あなたを愛しています

امروز روز خوبی برای اشیا متعلق به من نبود. همون اول صبح سوییچ ماشین گم شد و ماشین فقط یک سوییچ داره، یعنی داشت. خدای من دوباره شروع نکن که تقصیر منه، که بی‌دقتم، که نمیتونم چیزی رو سرجاش بگذارم و حتی عاجزم از اینکه در پاکت شیر رو درست باز کنم. یک کلید داره نه چون اون یکی کلید رو گم کردم، چون وقتی خریدمش دنیل دلال ماشین رو با یک سوییچ بهم فروخت. من خر و احمق نیستم که همه سرم کلاه بگذارند، یعنی هستم ولی نه اون شکلی که آدمها فکر می‌کنن. بیشتر تنبلم تا احمق. مثلا همین دنیل دلال اولش گفت سوییچ بعدی رو بعدا بهم می‌ده و خب دوسال گذشت و من بارها ازش درخواست کردم که سوییچ رو بهم بده و گفت سوییچ رو فردا می‌گیره. من احمق نیستم که نفهمم داره سرم کلاه می‌ره، معمولا همون لحظه که با چاپلوسی یکی داره سرم کلاه می‌گذاره یک صدایی تو سرم می‌گه خدای من، شروع شد ولی معمولا حالش رو ندارم که اعتراض کنم، یا دلم می‌سوزه. برای دنیل دلال دلم نسوخت، واقعا حال نداشتم. می‌خواستم زودتر مراسم کلاه‌برداری تموم شه تا برم دنبال کارم. برای همین در اون لحظه خیلی پیگیر اون یکی کلید نشدم.  فکر کردم هروقت گم شد بهش گیر میدم سوییچ یدک رو بده و شک نداشتم یکماه دیگه گم میشه ولی خب گم نشد. خب به نظرم نهصد و پنجاه روز سرکردن با یک کلید بی‌اینکه گم یا خمش کنم حداقل به تو باید ثابت کنه که انقدر هم وضعم در نگهداری از اشیا بد نیست. در اصل نهصد و پنجاه و یک ولی یک رو نشمردم چون کلید رو نه صبح یکشنبه گم کردم و برای همین انصاف نبود کل روز رو حساب کنم.

سوییچ که گم شد هردو از کلاس ورزش اومده بودیم بیرون. خیلی می‌بالیدیم به خودمون که ساعت هشت صبح روزی که شبش تا ساعت سه میگساری کرده بودیم از آغوش و تخت و در زده بودیم بیرون به نیت ورزش سنگین. اونم در هوای منفی سی درجه. من جز تمام موارد فوق به اینکه با من اومده بود این کلاس خاص هم بهش می‌بالیدم. این کلاس برای من خیلی مهمه. اگر دست من بود لابد شرکت در این کلاس رو می‌گذاشتم در شرایط جفت‌یابیم. مثل باب که بالانس زدن براش تنها شرط انتخاب همسر بود.

باب رو نگفته بودم؟

باب استاد بالانس زدنه.مسخره نمی‌کنم واقعا در عناوینی که پشت اسمش ردیف کرده کنار برنامه‌نویس و “آماده زمستان‌کن قایقهای تفریحی”، اضافه کرده “مربی بالانس” و تازه اگر ازش بپرسی خب باب تو چیکار می‌کنی قبل باقی عناوینش جواب می‌ده بالانس می‌زنم. Hand stander. عکس پروفایلش هم سروته است. همه عکس‌هاش سروته است. یعنی اونقدر عکس غیر سروته هیچ جایی ندارد که یکبار که برای  دوستم ازش حرف زدم و اون هم طبعا اصرار کرد عکسش رو ببینم، مجبور شدیم صفحه آیفون رو قفل کنیم و بعد صفحه رو بچرخونیم تا بتونیم یک تصویر غیر سروته ازش ببینیم. باب شهر به شهر می‌ره و روی دست ایستادن درس می‌ده. یکبار ازش پرسیدم باب چی شد که فهمیدی دغدغه زندگیت روی دست ایستادنه، گفت از کودکی این دغدغه من بود، همیشه. هیچوقت نتوستم درک کنم پسربچه آلمانی رو که درحال بازی با آتاری با خودش فکر کرده من بزرگ شدم معلم بالانس می‌شم. دقیقا همون وقتی که من دغدغه‌ام این بود که یک مسجد الاقصی جدید بسازم که هرکی بیت المقدس خودش رو داشته باشه و این جنگ اسراییل و فلسطین تموم شه. از ابتدا امیدم به صلح و راهکارهام برای برقراری صلح رقت انگیز بوده و کماکان هم تغییر نکرده. من البته بی‌خیال تاسیس یک مسجد جدید شدم ولی باب هنوز براش روی دست ایستادن خیلی مهمه اونقدر که گفت براش مهمه همسر آینده‌اش هم دغدغه‌اش همین باشه یا هرکسی که باهاش وارد رابطه می‌شه. البته باب هنداستند به زودی پنجاه ساله می‌شه و تا اونجایی که من می‌دونم همیشه جز یک رابطه سه ماهه با کارولین همیشه مجرد بوده. باب مرد قشنگ و ورزیده‌ایه و قایق خودش رو هم داره ولی خب  فکر کنم زنانی که دغدغه ایستادن روی دست دارن واقعا کمن. کارولین هم لابد ساکن یک ایستگاه فضایی چیزی بوده.

دغدغه من هم رکاب زدن بود. بود؟ نبود. یکبار که زوج قشنگی جلوم نشسته بودن و رکاب می‌زدن و خیلی بهشون حسادت کردم گفتم زندگی یعنی همین به اضافه خندیدن. خندیدن مهمه، برای همین وقتی دیشب تمرین می‌کردیم ژاپنی حرف عاشقانه بزنیم خیلی مفرح شدم و فکر کردم خیلی خوشبختم که بابت همچین کار لوسی دارم قهقهه می‌زنم. ترکیب طنز و عشق چیز بیخودی می‌شه من حتی اگر وودی آلن وجری ساینفیلد رو می‌دیدم که دارن بابت ژاپنی حرف عاشقانه زدن می‌خندن حتما قضاوتشون می‌کردم که چقدر لوسن ولی خودم خیلی به تفریح جدیدمون خندیدم. چون عشق جز کور کردن آدم عاشق، سطح طنز و درک طنز آدم رو هم به گروه سنی الف کاهش می‌ده که فدای سرش.

خندیدن مهمه چون خوشبختی یعنی خندیدن با هم و نریدن به هم. پول هم مهمه ولی خب پول خارج از رابطه هم مهمه یعنی وقتی تنها هستی هم باز پول برای خوشبختی لازمه برای همین اون رو اصلا در موردش حرف نزنیم.  باز خوبه من از باب یک کم شرایطم برای تعاریف زندگی عمیق‌تره، باب گفت پول براش مهم نیست. احتمالا فکر می‌کنید براش مهم نیست چون قایق شخصی داره ولی من فکر می‌کنم چون یک آدم سر و ته همیشه در معرض این خطره که پول از جیبهاش بریزه بیرون.

شرط رکاب زدن رو می‌گفتم. این شرط یک شرط تازه است،  رکاب زدن عادی هم نه، این کلاس خاص. یکی که این ورزش مریض رو با من بیاد. یا حداقل یکبار بیاد و بعدش نره کلی پشتش حرف زشت بزنه. چون قبول دارم که  ورزش مریضیه. در یک اتاق سه در هفت (یک راهرو چاق بیشتر) کلی آدم روی دوچرخه به سمت قبله‌ای که یک معلم خیلی ورزیده و عرق‌کرده‌است در فضایی تاریک با موزیک بلند رکاب می‌زنیم و روی دوچرخه حرکات ورزشی انجام می‌دیم. اوووف حتی از وصفش هم دچار رخوت و لذت می‌شم. همنوایی بیمار رکاب‌‌زن‌ها و نفس نفس‌ها. تنفس عمیق تعرق و بازدم دیگران در تاریکی و رقص نور. آمیختن فضای ورزش با فضای جایی مثل دیسکو شبانه. خیلی از بحث منحرف شدم. ژاپنیا اینجا می‌گن برو یک لیوان آب سرد بخور.

دیروز اون هم با من اومد کلاس. ما اون زوج قشنگه بودیم که احتمالا یکی بین رکاب زنندگان فکر کرد زندگی یعنی این. می‌تونم بیست پاراگراف دیگه در وصف خودمون بنویسم و حال من موقعی که نگاهش می‌کردم ولی قبلا از اتاق فرمان بهم گفتن توصیفات عاشقانه من رو اعصابه و می‌دونم که هست و تا همین جا هم زیاده‌روی کردم و باید تا قبل ریزش سنگین مخاطب برگردم سر داستان سوییچ و بدبختی‌های آن. بدبختی, همون چیزی که می‌دونم خیلی  دوست دارید.

بیرون کلاس نزدیک ماشین فهمیدیم که سوییچ نیست. هوا خیلی سرد بود. همون سوزی که شمایی که کانادا زندگی نمی‌کنید مدام در داستانهای لوسی که برای ما تعریف می‌کنید از پسرعمه‌ای حرف می‌زند که بهتون گفته اگر زیاد بایستی گوشت کنده می‌شه و باید بذاری تو دهنت و بری بیمارستان. همیشه پسرعمه‌تون رو تصور می‌کنم می‌رسه دم باجه و پرستار می‌پرسه چی شده؟ با دست به دهنش اشاره می‌کنه و با صدایی کسی که لقمه گذاشته در دهنش می‌گه “ایمی تولَم حَلف اِزَنَم، اوشم تو مَهَنمه”. و لابد بعدش ازش می‌خوان همه اینها رو بنویسه در ده نسخه فرم مختلف. گم شدن تنها سوییچ باید در حالت عادی یک فاجعه باشه. حالا تجسم کن در حالتی که گوشت در آستانه کنده شدنه و بابت ورزش سنگین بو هم می‌دی و چون فکر می‌کردی بعدش می‌پری تو ماشین حتی کاپشن نپوشیدی و تازه یک ساعت بعد هم ایران با عمان مسابقه داره این شرایط بدتر هم باید باشه. یکجور خوبی ناامید بودم. انقدر ناامید که فکر می‌کردم حالا که امروز یکشنبه است و نمایندگی تعطیل و احتمالا برف‌روبها در راه خیابان یانگ (وفتی برف‌روبها برسن باید ماشینت رو برداری) باید هرچه زودتر زنگ بزنم ابرام جرثقیل بیاد ماشین رو ببره.همیشه همینم. به نهایت فکر می‌کنم، به مرگ فکر می‌کنم.

می‌دونی چیه؟ راستش اینه که نظرم عوض شد. چند وقته به نهایت و مرگ فکر نمی‌کنم. حتی وسط نوشتن این جمله‌ها، وسط متنی که می‌خواستم برسونمش به خریدن دوتا سوییچ جدید و هزینه‌هاش و کلاه برداری دنیل و بعد عصرش شکستن تی کفشور و بعدترش خراب شدن اتو و.. طبعا کمی گریه در مورد اشیا و مخارج کمرشکن جایگزین کردنشون، یکهو یادم واقعا اینها الان برام مهم نیست. یادم افتاد رسیدم خونه و همونجور بویناک و گوش آویزون رومانتیک‌ترین نیمه دوم فوتبال عمرم رو دیدم. راستش الان دلم نمی‌خواد در مورد سوییچ بنویسم. دلم می‌خواد چیزهایی رو بنویسم که نمی‌تونم. سربسته بگم تنها چیزی که الان برام مهمه اینه که به ژاپنی “تو در میان جانی” چی میشه.

 

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۶ دیدگاه

نیلوفر بیانی

دوستم از خواهرش عکس گذاشته، خواهرش، # نیلوفر- بیانی داره داره یکسال می‌شه که زندانه. اونم یک نفر از زندانیانیست که همه به اسم محیط‌ زیستی‌ها می‌شناسیمشون. آدمهایی که ندیدمشون ولی تک تک دوست دوستی، پدردوست دوستی، خواهر دوستی و .. هستن یا متاسفانه بودن و دیگه نیستن.
ز تک تکشون به خوبی یاد میشه و سیصد و پنجاه و خرده ای روزه که  بدون هیچ حق و حقوقی محبوسند و یکیشون هم در زندان کشته شد یا انقدر تحت فشار گذاشته شد که خودکشی کرد. #کاووس-سیدامامی

نیلوفر بیانی رو من هیچوقت ندیدم. خواهرش امروز با استیصال نوشته بود از نیلوفر بنویسید، از هر کلمه‌ای که نوشته بود بی‌پناهی می‌بارید. داشتم فکر می‌کردم چقدر عجیب، اولین بار که از نیلوفر شنیدم هم از طریق خواهرش بود. باهم در خونه من نشسته بودیم و تون با خنده از خواهری می‌گفت که پروژه‌اش محافظت از این ماهی‌هاییه که وقتی می‌ترسن خودشون رو باد می‌کنن. حالا انگار پروژه‌های ما چقدر مهمه دوتایی به پروژه و اهمیت ماهی‌ها برای نیلوفر خندیدم. من توضیح دادم که چقدر عاشق اون ماهی بادکنکی‌هام و اون هم گفت دغدغه خواهرش محافظت از اونهاست. چندوقت بعد فهمیدم خواهرش رفته ایران. ته دلم بهش حسادت کردم. من همیشه حسادت می‌کنم به آدمهایی که بزرگ شده و درس خونده اینطرف هستند ولی  از رفاه و نظم و امنیت و آزادی و آرامشی که اینور دارند می‌گذرند و برمی‌گردن تا اونچه بلدن و می‌تونن رو در کشور خودشون استفاده کنن. مثل دایی من که معمار بود وسالها قبل از انقلاب رفته بود دانمارک و بعد جنگ برگشت گفت اگر قراره یک آجر روی آجر بذارم تو خرمشهر می‌ذارم. تا رسید البته فرستادنش سربازی ولی آزارش ندادن، با همه سختی‌ها قدرش رو دونستن و اون هم موند و کار کرد ولی انگار دیگه اینطور نیست. یکی مثل همین نیلوفر، که ماهی‌های بادشونده رو ول کرد و رفت دنبال حیوانات درحال انقراض کشور خودش، دنبال محیط زیست رو وسیله‌ای می‌کنن برای فرستادن این پیام، کسی شما رو نمی‌خواد. چقدر غمگین.
زن جوانی که توی عکس بود پر از امید بود. امید تنها چیزیه که هنوز بعضی از ما داریم و هربار که می‌شنوم یا می‌بینم یکی تیشه زده به امیدمون یا کاری کرده که دیگه نمی‌تونیم  از امید دفاع کنیم دلم می‌خواد گریه کنم. ظلمی بزرگتر از کشتن امید نیست و کاش اینطوری نبود.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۷ دیدگاه