نوشته شده
در قسمت :
دستهبندی نشده توسط :
آیدا-پیاده در تاریخ : تیر ۱۶م, ۱۳۸۹
احدیانی فامیل بزرگی نیست. کل احدیانی های زنده فامیل ما پانزده نفر می باشند. در سطح جهان هم خیلی پراکنده نیستیم. جز چهار تا که خارج از ایران هستند باقی همه ساکن تهرانند. در روایات هست که نام خانوادگی ما ” احدیان ” بوده و پدر بزرگم بعد از دعوایی که با برادرانش کرده فامیلش را به ” احدیانی” تغییر داده است . پدرم روایت دیگری دارند . می گویند که نام خانوادگی ” احدیان ” خلق را دچار شبهه می کرده که ما ارمنی هستیم. برای همین پدربزرگ یک ” ی ” به انتهایش اضافه کرده است. در هر حال به دلیل این ” ی” ما شدیم یک فامیل جمع جور که صفرش پدربزرگم است . احدیانیهای جهان دو وجه مشترک دارند.
یک : تا آنجا که من دست به گوششان مالیده ام ، پشت لاله گوش همه شان غضروف تیزی قرار دارد. فقط خودشان می دانند و بس. به هیچ دردی هم نمی خورد. زیبایی و زشتی هم ندارد. صرفh یک غضروف است که اگر روزی قسمت شد سوپ ” احدیانی ” درست کنید زیر دندانتان قرچ خواهد کرد.
دو : از اینرسی خیلی بالایی برخوردارند. حضور ” خیلی ” در این جمله ضروری بود . اجازه بدهید توضیح می دهم.
احدیانی در برابر هر تغییر بشدت مقاومت می کند. هر تغییری. از جابهجا کردن مبل بگیر تا ازدواج. اولین ماشین احدیانیها پیکان بود. عموهایم آنقدر پیکان خریدند که حتی وقتی وسعشان از پیکان هم فراتر رفت دو سه تا پیکان همزمان می خریدند. آنقدر که همه باغچه ها را صاف کردند تا برای پیکانها جا باشد. فقط به پیکان باور داشتند و بس. تا ایران خودرو خط پیکان را بست. پدرم از روزی که با مادرم دوست شد شش سال طول کشید که راضی بشود ازدواج کند. به گفته خودش از تغییر می ترسید. می ترسید از پساش بر نیاید. بعد هم که آمدند خواستگاری یک سال طول کشید که بیایند بله برون و الی آخر. دختر عموهایم ازدواج نکرده اند. اگر هم بهزور دگنک یک احدیانی ازدواج کند دیگر جدا نمی شود. یکی از احدیانیها همسرش دزد بود. دزد نه جیببر بود. از جیب مردم پول می دزدید. هروقت خانه شان می رفتیم کیفمان را با خودمان می بردیم مستراح. اگر شب خانه شان می خوابیدیم ساعت و گوشوارهمان را در نمی آوریدم. ته گوشواره غضروفمان را نوازش می داد ولی می ترسیدیم که درش بیاوریم. ولی ازدواجشان پایدار است. آن یکی همسرش یکبار زد و دندانش را شکست. مال او هم پایدار است. اینرسی داریم. کار عوض نمی کنند. همه شان هر اداره دولتی که استخدام شده اند همانجا هستند. سی سال. چهل سال. هرقدر که پا بدهد. سفر فقط به اردبیل می روند. همین. همواره هم اول می روند آستارا بعد اردبیل. هیچوقت از راه دیگری نمی روند. مثلا از تبریز. خانه عوض نمی کنند. شهر ابدا. محله هرگز. انقدر از خانه نمی روند که صاحبخانه می رود دادگاه. حکم تخلیه می گیرد. من اینجور که هستند ( هستم ) را دوست دارم. خانه هایشان بوی همیشه را می دهد. بی نیاز به فیس بوک و اورکات ، هیچوقت رد دوستی را گم نمی کنند چون همیشه در یک آدرس با یک شماره تلفن هستند. هرازچند گاهی مخابرات یک چیزی سر و ته شمارهشان اضافه می کند. مجردهایشان همیشه مجردند و متاهلهایشان همیشه متاهل. لازم نیست دایم با خودت کلنجار بروی که آقای ” ایکس” شوهر الان دخترعمویت است یا شوهر قبلی. می دانی که عموی بزرگت فقط رقص عربی دوست دارد و از زمان ” آپارات ” و بعد ” نوار بتا” تا الان که ” بلو- ری” نگاه می کند همهاش “ نادیا عبدالنصر” بوده است. فقط همین یک نوار را دارد و دایما تبدیلش می کند به تکنولوژی جدیدتر. می دانی که دختر عموهایت دقیقا چه کار می کنند. حتی اسم همکارهایشان را هم می دانی. می دانی که هروقت برگردی موهایشان همان شکل قبل است پس می توانی همیشه چشمانت را ببندی و به همان شکل تجسمشان کنی.
حالا این وسط منام. کسی که در یک شهر و قاره بند نمی شود. کسی که شوهر می کند و جدا می شود و عاشق می شود. کسی که بچه دارد. کسی که در یک کار بند نمی شود. من حکم مارکوپولوی خاندان را دارم. هروقت که به ایران می روم دختر عموهایم و عموهایم قهوه دم می کنند . می ریزند در همان فنجانهای سی ساله. می نشینیم دور هم روی زمین و می گویند : ” تعریف کن” و من حس می کنم من ، آیدا احدیانی ملقب به دخترعمو کوچیکه ، پیرترین احدیانی هستم که این همه خاطره برای گفتن دارم و به مثابه یک سرخپوست پیر با سخاوت تعریف می کنم .
” نیویورک خیلی بزرگ است… “
نوشته شده
در قسمت :
دستهبندی نشده توسط :
آیدا-پیاده در تاریخ : تیر ۱۴م, ۱۳۸۹
۱٫ خانه آقای ” ه ” را به ما داده بودند. خانه بر فراز تپه ” ناب” قرار داشت. محله بسیار زیبا. شیب تپه ناب تند است. گاهی آنقدر تند که دسته کالسکه می سایید به دماغم. هن و هن کنان می رفتم بالای تپه . گاهی هم ماشین کابلی سوار می شدم. سانفرانسیسکو شهر زیباییست. بی خانمان هم زیاد دارد. بی خانمانهایش هم مانند اکثربی خانمانها یک سبد خرید بزرگ دارند لبالب از زندگی که در یک سبد جا می شود. من نمی دانم چطور می توانند هر روز آن سبد سنگین را تا بالای تپه های شهر ببرند. خانه پولدارها بر فراز ثپه ها قرار دارد. شاید هیچوقت بی خانمها دستشان به پولدارها نرسد.
۲٫اگر دست داد که عاشق کسی بشوید که روی صحنه می رود بشوید. عاشق نوازنده یا خواننده یا هنرپیشه تثاتر یا رقصنده یا شعبده باز و یا حتی مارگیر.حتی اگر قسمت شد روی صحنه روندگان را ببوسید ببوسید. لذت عجیبی دارد نشستن و نگاه کردن معشوق از پایین صحنه. آنطور که تو در تاریکی باشی و او زیر نور.
۳٫ فرشتگان مقرب ، اگر زنی را دیدید که در برابر آینه لباسی را به قیمت یک جزیره برای اولین با برتن می کند و بجای بررسی لباس بر تنش سعی می کند ببینید چقدر دسترسی به پستان لباس خوب است. اگر دیدید زن مرتب سعی می کند پستان را بیرون آورده و تو ببرد. بیرون آورده و سر جایش بگذارد. اگر دیدید زن سعی می کند ببینید جنس لباس برای پوست لطیف ضرر ندارد و لباس را روی صورتش می مالد. قضاوت عجولانه نکنید که زن رقاص کاباره های بقول خودتان ” آنچنانی ” است. شاید زن بچه شیر می دهد و از روزی که بچه شیر می دهد صرفا ” دسترسی بی خطر به پستان ” لباس برایش مهمتر از مدل یا رنگ یا حتی قیمت لباس است .
نوشته شده
در قسمت :
دستهبندی نشده توسط :
آیدا-پیاده در تاریخ : تیر ۶م, ۱۳۸۹

کیوسک در ” یوشیز ” سانفرانسیکو کنسرت دارد. این اولین بار است که پسر من پدرش را روی صحنه خواهد دید. می دانم که از صدای درامز خواهد ترسید. می دانم که یادش نخواهد ماند. ولی من و طبال همیشه یادمان خواهد بود که اولین سفر خانوادگی ما به نیت یک کنسرت از برق کشیده شده ( unplugged) خواهد بود. در زمان اجرای اول اولاد ارشد را خاله انارش نگاه خواهد داشت تا من بعد از بیش از یکسال مرد را در حال نواختن ببینم. در اجرای دوم من و اولاد ارشد شب سانفرانسیسکو را گز خواهیم کرد. اگر حوالی سانفرانسیکو هستید بیاید تا معاشرت کنیم و کیوسک از برق کشیده شده را ببینیم . به من ایمیل بزنید. ضمنا آنونس می دهم که از منبع موثقی که نامش آرش سبحانی است شنیده ام که به احتمال زیاد این اجرا آلبوم بعدی کیوسک خواهد بود. بیاد تا سوت و کف هایمان را در یک آلبوم بی برق ضبط کنیم.
نوشته شده
در قسمت :
دستهبندی نشده توسط :
آیدا-پیاده در تاریخ : تیر ۱م, ۱۳۸۹
من خیلی دیر فهمیدم که باردارم. هشت هفته بودم. وقتی عادت ماهانه مرتب نداشته باشی و قرص ضد بارداری هم بخوری مطمئن هستی که هرچه هستی هستی ولی باردار نیستی. فکر می کردم مردم بو می دهند. چند بار واگن مترو را عوض می کردم. باز بو می آمد. بوی الکل دهن مردم حالم را بد می کرد. فکر می کردم دچار تحول مذهبی آستانه سی سالگی شده ام. دلم می خواست سر بعضی از آدمها را بکنم. فکر می کردم عصبی شده ام. از گوشت بدم می آمد. فکر می کردم دارم گیاهخوار می شوم. خمیر دندان مزه گه می داد. فکر می کردم ” کرست ” چینی مشکل دارد .نشانه دیگری نبود. و من داشتم زندگی می کردم. فردای عید بود که برای افرا توضیح می دادم که دلم می خواهد سر به تن این و این و آن و این یکی و … نباشد که افرا گفت :” نکند حامله ای؟ “ این شوخی بود که ما چهار دوست همیشه با هم می کردیم. مثلا اگر کتی می گفت که دلش پیتزا با روغن کرمانشاهی می خواهد می گفتیم :” حتما حامله ای ؟” من هم خندیدم. افرا هم خندید. از سفر که برگشتم بی سر وصدا دستگاه را خریدم. به نظرم سیزده دلار گران بود. کلی در مغازه گشتم و ارزانترینش را خریدم. چون می دانستم با آن همه قرص که من خوردم بی شک باردار که نیستم و حیف پولام بود. سه روز صبح یادم رفت و به اشتباه شاش اول را هدر دادم. آنروز صبح چهارشنبه بود و من جلسه داشتم. خواب آلود نشستم سر توالت فرنگی و یاد دستگاه افتادم. باید سر پایین بگیرداش. باید روی آنجایش که شکل ال.سی.دی هست نشاشید. و هزار باید دیگر. مسواک می زدم که نوشت :”پرگننت”. هیچ حالی نشدم. مطمئن بودم که اشتباه می کند. ارزان خریده بودماش از قسمت حراج پس اشتباه می کرد. خمیر دندان حالم را بهم زد. فکر کردم که خمیر دندان کرست همیشه بوی گه می داده است. ” پرگننت ” آنجا بود و من می دانستم که تقصیر ” کرِست ” است. نشستم. روی زمین نشسته ام. نه چون فشارم افتاده بود. فکر می کردم اگر روی زمین بنشینم یعنی خیلی به اهمیت موضوع پی برده ام و خدای بالاسر می فهمد که من خیلی هم بی تفاوت نیستم. اعتراف می کنم اولین سوالی که به فکرم رسید این بود :” به رییسام چه بگویم ” نه به طبال فکر کردم نه به خانواده ام . نه به خودم. نه به خانه یک خوابه. به رییسام. نمی دانم چرا شرمم می آید که فقط به ریسسم فکر کردم. حس می کنم کارمند خیلی خوبی هستم و این آزارم می دهد.
نوشته شده
در قسمت :
دستهبندی نشده توسط :
آیدا-پیاده در تاریخ : خرداد ۲۱م, ۱۳۸۹
نامه زیر – با کمی دستکاری بوسیله من - از آریا قوامیان است. سازنده فیلم دموکراسی اول کار است. نامه را بخوانید، فیلم را ببینید و اگر دوست داشتید رای مثبت بدهید.
سلام
من آریا قوامیان هستم، به همراه دوست فرانسوی ام فرانکلین فم فیلم “دموکراسی تازه اول کار است…” را ساخته ام که وارد مرحله ی نهایی مسابقه ی فیلم کوتاه سازمان ملل شده است. این مسابقه از مهمترین مسابقات فیلم کوتاه در زمینه دموکراسیستگ لطفا رای بدهید و دوستان خود را نیز تشویق به رای دادن کنید تا نام ایران بار دیگر بر سر زبان ها بیافتد. ما فقط و فقط به رای و حمایت شما احتیاج داریم
لطفا به صفحه اصلی مسابقه رفته
http://www.youtube.com/democracychallenge
روی قسمت “رای ” بروید
و نام فیلم
“democracy is only the beginning…”
را پیدا کنید و روی دکمه ی سبز کلیک کنید تا رای شما ثبت شود
دوستدار و ارادتمند
آریا قوامیان،
نوشته شده
در قسمت :
دستهبندی نشده توسط :
آیدا-پیاده در تاریخ : خرداد ۱۰م, ۱۳۸۹
پیش دبستان می رفتم. خانه ما نزدیک میدان فرحبخش آن موقع و سلماس امروز بود. همینطور که الان هم معرف حضور شما هستم از ابتدا دوست داشتم لای دست و پای آدمهای بزرگتر از خودم بپلکم. آنروزها دختری رییس جمع دختران میدان بود که نامش ” آتوسا” بود. آتوسا کلاس سوم یا چهارم بود. برای آتوسا من یک بی سواد دم موشی/اسبی خرفت بودم. که نه از “ثلث” چیزی بارم بود و نه از ” تکلیف” . همه تکالیف من چند سرلوحه بود در دفتر شطرنجی. من به پادویی آتوسا هم راضی بودم. همیشه چمن بکن آشپریهایشان من بودم. کسی که از باغبان فحش میخورد من بودم . ولی عضو آن جمع بودن و بهعبارتی ” سری در سرها” شدن می ارزید به این همه خفت و زحمت. چاپلوسی هم می کردم. موهای آتوسا کوتاه بود و موهای من بلند . ولی من برای چاپلوسی هم که شده به دروغ می گفتم ” کاش موهای من هم مثل مال تو کوتاه بود” .
گذشت و گذشت تا در آن عصر کذایی آتوسا در جمع مریدانش گفت که می خواهد بزرگ که شد ” فرح ” بشود. من که جرات سوال کردن نداشتم ولی دختری پرسید که ” فرح ” چه شغلی است. آتوسا گفت : ” یعنی زن شاه. من می خواهم فرحشاه بشوم. یعنی زن یک شاهی. بعد دیگر خوشبختم. همه پولها مال من است و … ” . شغلی که وصف کرد از نظر من هم شغل خوبی به نظر آمد و در دلم به آتوسا حسادت کردم که شغل به این هلوبه پر تو گلویی را انتخاب کرده است. همان شب من به پدرم گفتم :”من نمی خواهم دکتر مغز و قلب بشوم . می خواهم فرح بشوم. مثل آتوسا. زن شاه “ پدرم گفت که من هرچه می خواهم بشوم به خودم مربوط است ولی همسر شاه هم اسمش فرح نیست ملکه است و شزوع کرد به تعریف داستان که ثریا بوده و فوزیه و القصه . اولین بار بود که من دانشام در زمینه ای فراتر از آتوسا رفته بود. خوشحال بودم که روز بعد من آتوسا را اصلاح خواهم کرد. روز بعد دوچرخه قرمز چرخ کمکی دار را پارک کرده نکرده دویدم و در حضور مریدان با همان صدای زیر دختربچههای شش ساله گفتم ” آتوسا. آتوسا. بابام گفت که تو ملکه میشی نه فرح ” آتوسا فریاد زد :” دختربد. خودت ملکه میشی. ملکه اسم زن سرایدارمونه. خیلی لوسی. ” بعد هم فتوا داد :” هیچکس دیگه با آیدا بازی نکنه “ و دیگر هیچکدام از اعضا آن حلقه دختران باحال با من بازی نکردند.
آن روز فهمیدم اصلاحات معمولا بهای سنگینی دارد. انزوا. تنهایی. تبعید. بهتر دیدم هرشب قبل از خواب دعا کنم که ” خدایا آتوسا را بکش” نمی دانم تا کی این دعای قبل از خواب من بود. احتمالا تا روزی که ما از آن محله رفتیم!
نوشته شده
در قسمت :
دستهبندی نشده توسط :
آیدا-پیاده در تاریخ : خرداد ۷م, ۱۳۸۹
من وبلاگ سیاسی نمی خواندم. هنوز هم کم می خوانم. وبلاگ ” سردبیر خودم” را خیلی کم خوانده ام. حسین را نمی شناختم. آن موقع که من تورنتو بودم او از این شهر رفته بود. دوستانش را می شناسم. با دوستانش دوستام. می دانم سلیقه اش در رنگ دیوار و صبحانه چیست. می دانم خانه اش کجا بوده است. خطاطیهایش را بر دیوار دیده ام. کتابهایش را. همه این نشانه ها برای من کافیست که باور کنم حسین درخشان آدمی بوده است مثل من . یک آدم واقعی. قهوه می خورده و کتاب می خوانده و فکر می کرده که فکر می کند. مثل همه ما. شاید با عقایدی متفاوت.
من هم مثل خیلی ها دوست داشتم باور کنم که حسین سرمرگنده جایی در نیاوران نشسته است و حتی به ریش ما می خندند. کاش حقیقت داشت. ولی امروز باور دارم که حسین ششصد روز است که در حبس است که حسین نمی داند سرنوشتش چیست. هیچکس نمی داند. خانوادهاش هم نمی دانند که وبلاگ “ عدالت برای حسین درخشان ” را زده اند. این وبلاگ من را ترساند. حس کردم خواهر حسین دستاش کوتاه است. امیدش را از دست داده است. من می دانم که نام حسین درخشان برای خیلی ها یاد آور نفرت بوده است ولی شک دارم که امروز اینگونه باشد. مردی که وکیل ندارد. که خودش با پای خودش برگشت و ششصد روز است که در حبس است. گاهی تنام می لرزد. حسین درخشان می تواند هر کدام از دوستان وبلاگ نویس من باشد. اگر فریاد نزنم ترس و انزجارم را از ظلم , ممکن است روزی در خانه هرکسی بخوابد. حسین درخشان نباید از خاطر برود. نباید شامل مروز زمان بشود. نباید زیر بار همه انچه که بر ما گذشت کمرنگ بشود. هیچکس نباید از یاد برود. اگر سوالی دارید می توانید از خواهر حسین بپرسید اما لطفا اگر می خواهید فحاشی کنید از این مکان استفاده کنید. فکر می کنم خانواده حسین به اندازه کافی غم برای خوردن دارند.
نوشته شده
در قسمت :
دستهبندی نشده توسط :
آیدا-پیاده در تاریخ : خرداد ۵م, ۱۳۸۹
خانه اول من و مرد خانه ای بود که حیاطش پر بود از علفهای هرز. ابتدا خانه مرد بود و او اولین بار در یک شب مهتابی در همان حیاط مرا آنطور نگاه کرد که انگار می خواست ببوسد. یا آنطور که یعنی بیا من را ببوس. چند ساعت بعد من مرد را به پشتوانه همان نگاه بوسیدم .شاید برای همین بود که من فکر می کردم حیاط زیباترین طبیعت ” وحشی ” کانادا را دارد. خانه کوچک بود و من و مرد دوستش داشتیم. زن صاحبخانه و پسرش که در طبقه بالا زندگی می کردند هردو گوشهایشان سنگین بود و چه موهبتی از این بالاتر در جهان برای یک نوازنده جاز وجود دارد. از آن خانه خیلی زود رفتیم. مرد فهمید که من عاشق آفتاب هستم. خانه کمی کم نور بود و کم پنجره داشت.
خانه بعدی پنجرهای به بزرگی یک دیوار داشت رو به خیابان و آفتاب. حیاطش هم بزرگ بود. زیرزمینی هم داشت که صدا از آن درز نمی کرد. زیر زمین شد اتاق تمرین مرد و بالا شد خانه. زیرزمین آن خانه را خیلی دوست داشتم. نه فقط بخاطر اینکه از کیوسک و آبجیز بگیر تا فرامرز اصلانی و بابک امینی در آن ساز زده بودند بلکه بخاطر لطفی که راه رفتن روی صدای ساز مرد داشت. زمین زیر پایم به گوش ناظر سوم شخص ” گرومپ گرومپ ” و به گوش خودم ” لا لا لا لا ” می لرزید. خانه پنجاه – شصت ساله بود. شومینه هیزمی داشت. من و مرد زمستان شاخه ها بریده شده توسط شهرداری را جمع می کردیم و در زیر زمین خشک می کردیم و بعد مرد ارهشان می کرد و عاقبت می سوختند. گاهی یکی از آن هزار پاها که تهشان هم شاخک دارد و تند راه می روند از تنه خشک کنده بیت المال تورنتو می جهید بیرون و من هم جیغ زنان کنده را ول می کردم و دو پله یکی می دویدم بالا. شبها کندهها را می سوزاندیم و روی میز پنیر و شراب می چیدیم. صدای سوختن و شراب عالمی داشت. من آن خانه را خیلی دوست داشتم . خانه مهمان دوست بود. خانه رقص. خانه آرامش. خانه گرومپ گرومپ . خانه آفتاب. خانه نوشتن و نواختن. یک روز صبح در حال قهوه خوردن در ” فنجان دوم ” به مرد گفتم خانه ارزان شده است. یکی بخریم. مرد گفت باشد. باور کنید کل مکالمه ما دو ساعت هم طول نکشید. هفته بعدش خانه بعدی را خریدیم. وسعمان به خانه زیرزمین دار نمی رسید. یک آپارتمان کوچک خریدیم. نه برای سرمایه گذاری بیشتر برای اینکه می خواستیم زندگی در مرکز شهر تورنتو را هم تجربه کنیم.
این خانه سومین خانه ای بود که دیدیم. من آدم گشتن نیستم. می دانم چه می خواهم. آدم سرمایه گذاری هم نیستم. آدم سرمایه بر باد دادنم. این خانه ایوانی دارد رو به دریاچه. آب معلوم است. روزی که با دوست بنگاهی نی نوازمان آمدیم برای دیدن این خانه مستقیم رفت توی ایوان و گفت :” جان می دهد برای علف کشیدن ” . خانه را خریدیم. خانه در میان محله کافه ها و گالری ها است. کنار بازار میوه.سه چراغ مانده به آب. ده دقیقه مانده به همه ساختمانهای بلند. ایوانش را مرد گل کاشته است. دیوارهایش رنگیست.اتاقش سه دیوار دارد و یک دیوارش پنجره ایست قدی که رو به آب و آفتاب باز می شود. خانه اول ایلیاست. چند وقت بود که فکر می کردیم خانه برای ایلیا تنگ است. ایلیا باید اتاق خودش را داشته باشد. مخصوصا حالا که روی زانو می رود و به زودی به هیبت همان هزارپاها راه خواهد افتاد. همینجوری زنگ زدیم به صاحب خانه قبلی. و او هم همینجوری گفت : ” برگردید. من شما را خیلی دوست دارم. مستاجرم می رود” . همه چیز همینجوری درست درست است. ما می رویم که ایلیا روی ” لا لا لا لا” پدرش راه برود. شاید خودش هم گرومپ گرومپی کرد. این خانه را هم می دهیم اجاره. کاش کسی ساکنش شود که قدر من قدر آفتاب را بداند. البته گاهی شک می کنم. خانه است که آفتابگیر است یا ته دل من است که انقدرگرم و روشن است.
پینوشت : به کمانگیر و سایه گفتم نمی دانم چرا ماه خردادی هر چه می کنم نوشته ای در شان خرداد بنویسم نمی شود. عشق گیر گرده است در گلوگاه نوشتنم. قرار شد ننویسم تا عشق بخوابد. نخوابید. الان حق دارید به من همانقدر بخندید که به خواننده ترانه معروف ” همه چی آرومه” می خندید. گیر می کند دیگر. حالا از فردا درست می شوم.
پینوشت دوم: بگذارید تبلیغ هم بکنم. خانه ما را اگر دوست دارید اجاره کنید بروید اینجا. مشخصاتش را ببینید. ولی اگر قصد بچه دار شدن ندارید لوله هایتان را ببندید که ما دومین زوجی هستیم که محض ورود به این خانه زادو ولد کرده ایم. ظاهرا آفتابش بارور می کند.
نوشته شده
در قسمت :
دستهبندی نشده توسط :
آیدا-پیاده در تاریخ : اردیبهشت ۲۱م, ۱۳۸۹
بنده از سال هشتاد و چهار وبلاگ می نویسم. آرشیو پیاده رو قبلی را گذاشتم کنار این وبلاگ که قدمتم از دست نرود. بسیار متاسفم که کل جریان یک فایل عظیم الجثه است. تاثیرات تنهایی است بر روی یک آدم پرحرف.
نوشته شده
در قسمت :
دستهبندی نشده توسط :
آیدا-پیاده در تاریخ : اردیبهشت ۱۲م, ۱۳۸۹
آن سالها که بجای “کیندر” یک جور تخم مرغ شانسی عجیبی بود که از تویش بلبل حلبی در می آمد. آن سالها که تنها اسمارتیز خاطرات من ”مروارید” بود. صابون پدرم گلنار بود و شامپوی مادرم ” خمره ای” گاهی کسی از فرنگ می آمد. فرنگ رفته های آن موقع مثل ما بخیل نبودند. برای همه سوغاتی می آوردند. آب نباتی و صابون داوی. شاید رژلبی و اسمارتیزی. یک جفت جوراب برای پدرم و مام زیر بغل برای مادرم و آدامسی برای من و برادرم که بچه بود و بلد نبود آدامس بجود و همه را قورت می داد. سوغاتی ها را در یک کیسه خارجی برایمان می آوردند. من که جز کیسه سیاه یا مشما یا کیسه بیرنگ و گاهی هم صورتی کمرنگ با راه راه های سفید شفاف کیسه ای ندیده بودم ، کیسه را هم جزو سوغاتی حساب می کردم . شلوار گرمکن مدرسه ام را بزور می کردم توی کیسه و می بردم مدرسه که همه بدانند ما هم فامیل فرنگی داریم. سیب و ساندویچ لواش و پنیرم را هم می گذاشتم توی کیسه. کیسه بوی فرنگ می داد. بوی صابونی که بی شک گلنار و نخل زیتون نبود. بوی آدامسی که نه خروس بود نه از آن سکه هایی دندان شکن و نه خرسی که بقول مادرم بوی ” توالت ” می داد.
من کیسه های از فرنگ آمده را بو می کردم. فرنگ را از روی بوی کیسه تجسم می کردم. گاهی دلم می خواست سرم را بکنم توی کیسه ولی مادرم گفته بود که خفه می شوم و می میرم. آنروزها فکر می کردم چه مرگی بهتر از مردن میان بوی داو و فرنگ.
سالها گذشته است. من فرنگ نشینم. این روزها هر کس مرا می بیند که تازه از ایران برگشته ام می گوید : ” از ایران بگو”. بیشتر آنها می پرسند که نمی توانند برگردند. نمی دانم از کجایش بگویم. نمی خواهم خون به دلشان بکنم. نمی خواهم بگویم تهران هنوز زیباست هنوز کوه دارد و هنوز گرمایش استخوان گرم کن است. از بازار نمی خواهم حرف بزنم. ایران شده است آن صابون داو که در وسع همه نیست. دلم می خواست کلی کیسه داشتم که بوی کولر آبی و خاک آب خورده و گردوی تازه می داد و می دادم همه آنها که نمی دانند به چه جرمی و از کی تبعید شده اند می کشیدند روی سرشان. شک ندارم که این کیسه ها کسی را خفه نمی کند.