گفتم برات سبزی خشک هام پروانه گذاشته اند.

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : آبان ۲۲م, ۱۳۹۵

گفتم برات که خواب مادربزرگم رو دیدم؟ همون شب بعد کنسرت که اومدم خونه. سرم پر بود از فکرها, از نفرتها, عشقها, شرمندگی, پشیمانی و گذشته و آینده و تنها چیزی که در سرم نبود امید بود. تصاویر تو کله ام چه شکلی بود؟ شکل صحنه ای که از نیکلاس جار میدیدم, مردی زیبا در هاله ای از غبار و نورآبی بین دود و صدا. بین هزار آدم بودم ولی انگار تنهای تنها. جای کنسرت کجا بود؟ دنفورت هال, محله یونانی ها. مستی هم به دادم نمی رسید, سرخوشم نمی کرد, برعکس بدتر و بدترم می کرد. آخرش وقتی بلیت بخش امانت کت رو پیدا نمی کردم و یارو حاضر نبود بین هزاران هزار کت سیاه رنگ بگرده ببینه کدومش مال منه از غم نشستم رو زمین, گم شدن بلیت کت چیه که آدم بخاطرش زانوش خم بشه؟ شایدم مست بودم و غم رو بهانه کردم. بهانه اش کردم برای نشستن چون دلم میخواست بشینم. الان یادم نمی آد چطور ولی آخر داستان کتم پیدا شد ولی خودم پیدا نشدم. گم و گم تر شدم اونقدر که وقتی که بعد اون شب طولانی رفتم لنزهام رو دربیارم که بخوابم فکر کردم خب حالا گریه کنم. نپرس چرا. چراش رو نمی دونم, چرا نداره, گریه کردم. ایلیا هم نبود و به خودم حق گریه با صدای بلند رو دادم. خونه صدای ترسناکی می داد, من و یخچال و سکوت نیمه شب با هم گریه می کردیم. من قبل یخچال و سکوت نیمه شب خوابیدم.

همون شب خواب دیدم مادربزرگم, مادر مادرم اومده خونه من با خاله ام. همون خاله ای که ده سال قبل از بدنیا اومدن من سوخته بود و مرده بود. هفده ساله بود وقتی آتش گرفت, شعله ور می دویده و می سوخته روی پشت بام. چقدر مرگش غمگین بود. غمش سالها بود, تا من بدنیا بیام هم بود, بعدش هم بود, تا مادربزرگم بمیره هم بود. مادربزرگم تا سالها زیرپوش دخترش رو نگاه داشته بود. هیچکدام از ما شبیه اش نشدیم, من شبیه اون خاله ام شدم که صدای خوبی داشت, البته من صدای خوبی ندارم, دخترخاله ام شبیه عمه اش شد, اون یکی دخترخاله ام شبیه مادرش بلندبالا و خیلی قشنگ ولی هیچکدوم شبیه مهین نشدیم. جز آیدین که اگر چتریهاش رو پس می زدی زیر موهای قهوه ای خودش یک ردیف موهای بور و قشنگ میدیدی, انگار زیر موهاش هایلایت باشه. اون زیر موهاش شبیه مهین بود و مادربزرگم بغض میکرد هربار موهای آیدین رو میزد عقب. حالا هردو در آشپزخانه من بودند. مادربزرگم شکل سالهای قبل از بیماریش بود, قدبلند و درشت اندام با موهای یکدست سفید و کوتاه و خوش حالت. زیباترین موی سفید دنیا رو داشت. واقعا مشابه اش رو تا امروز ندیدم. لباس کرم رنگ جلو دکمه دار قشنگی پوشیده بود با کفشهای بنددار ساده و کرم رنگی که همیشه می گفت هرکسی میرود اروپا یک جفت برایش بیاورد. رفته بود روی چهارپایه ایلیا و طبقه های بالای کابینت رو تمیز می کرد. خاله ام پشت میز نشسته بود و عجیب بود که با اینکه هفده ساله مرده بود سنش بالا رفته بود و الان زن قشنگ پنجاه شصت ساله ای شده بود؛ کمی شکل مادرم, کمی شکل ژیلا, کمی شکل شهلا. عینک قشنگی به چشم داشت و موهاش کوتاه و قهوه ای بود و حرف نمی زد. ساکت ساکت بود. مادربزرگم ولی حرف می زد, بدون وقفه و ترکی. دعوام می کرد که چقدر شلخته ام که طبقه های بالای کابینتم رو گند برداشته و عین خیالم نیست. باورت می شه جمله به جمله اش رو یادمه. ترکی و قشنگ با همان صدای بم و محکمش که وقتی با هم تنها بودیم ترانه های ترکی می خوند. شیشه های نخود و لوبیا رو در می آورد و تمیز می کرد. من و مهین هرکدام روی یک صندلی میز آشپزخانه نشسته بودیم و کمکش نمی کردیم. قابلمه بزرگی روی گاز بود, گفت برام خورشت درست کرده. گفت به خودم نمی رسم و حواسش هست روزهایی که بچه ام پیشم نیست هیچی نمی خورم. نگرانم بود, ته دعواش پر بود از نگرانی. بغض کرده بودم, دلم میخواست از خونه من بروند و تنهام بگذارند. گفتم امروز کار دارم و کاش یکروزی بیایید که ایلیا هم باشه. گفت الان اومدیم که تو تنهایی. باورت میشه یادمه که سرم تو موبایلم بودو رفته بودم توییتر. تایملاین توییتر رو میرفتم پایین, چیزی نبود فقط میخواستم نگاهش نکنم. گفت اون “اُلموش” رو بگذار کنار. منتظر چی هستی؟ خبر, نامه؟ به موبایلم می گفت الموش. گفت هیچی نمی آد پاشو دوتا سیب زمینی پوست بکن. گفتم من ناهار نمیخورم. تنها باشم معمولا نونی چیزی میخورم. کارش رو ول کرد, شروع کرد دعوام کردن, اینبار خیلی دقیقتر یادمه چه گفت, کلمه به کلمه یادمه. گفت حیفم,حیفم .. حیفم. هزاربار گفت و با جزییات از آدمهایی حرف زد که فکر میکردم نمیشناسه چون وقتی اومدن اون مرده بوده و از پدربزرگم. از آقاخان و انتظاری که براش کشیده و گفت یادته با زنش خوش بود و حتی نیومد من رو ببینه؟ یادم بود. گفت کسی نمی آد, منتظر نباش, امیدوار نباش. برات نوشتم که انقدر مکالمه واضح بود و انقدر جزییاتش یادم مونده که می ترسم. چرا باید داد می زد سرم که آخرش مرگه, زندگی کن, مثل من نباش این درست نیست, مثل آقاخان باش. معلوم بود هنوز پدربزرگم رو دوست داره ولی به اینکه اون تونسته بگذاره و بره و پشتش رو هم نگاه نکنه حسادت می کنه. تو می دونی چرا باید دوتا مرده بیان دیدن آدم و بگن آخرش مرگه؟ وقتی اونا بگن دیگه نمیشه باهاشون بحث هم کرد, قبول کن وضعیت سختی بود.
مهین با دو انگشت از زیر عینک اشکهاش رو پاک میکرد. حرف نمی زد و گریه اش بی صدا بود. مادربزرگم دوباره با تحکم تایید کرد که حیفی, حیف, قدر خودت رو بدون. خاله مهین با سر تایید کرد. می خواستم بهش بگم حیف تو بودی که انقدر قشنگ و جوان مردی ولی چیزی نگفتم. در آخرین عکسهایی که از مهین هست بچه یکی از بچه های فامیل رو بغل کرده, دختر خیلی قشنگیه, کمی روشنتر از مادرم. موهاش رو بالا جمع کرده, یک جایی مثل پیکنیکه یا شاید در راه سفری زدن کنار چای بخورند. مادرم دست انداخته گردنش و هر دو می خندن, یکسال کمتر باهم فاصله سنی داشتن. مادرم بعد مرگ مهین تنهاترین آدم دنیا شد, دوتا خواهر دیگه داشت ولی اون دوتا کوچکتر بودن و همسن هم و خب سخته هم اتاقی آدم, خواهر آدم, نزدیکترین دوستت یکروز بسوزه و بمیره. اونشب هرسه تا خیلی گریه کردیم, در آشپزخانه من و برای تنهایی هرکدوم. تنهایی مهین در قبر, تنهایی مصی بعد از رفتن آقاخان, تنهایی من و ..
برات نوشتم که یکجایی از خواب فکر کردم مامان مصی از پله ها پایین می آد و بغلم میکنه ولی نکرد. توی خواب یادم بود که هردو سالهاست که مرده اند و می دونستم مادربزرگم تاکید داشت بغل کردن مرده در خواب تعبیر خوبی نداره. برای همین بغلم نکرد نه؟ همدیگر رو نگاه میکردیم و میدونست چقدر دلم میخواد بغلم کنه مثل همه بچه گی و نوجوانیم که مواظبم بود. نگاهم کرد ولی از پله های چهارپایه پایین نیومد. یکی از پروانه های ظرفهای سبزی خشک عتیقه من دورمون می پرید و من در نیمه شب آشپزخانه خودم در خونه ای که فقط صدای بخچال سکوتش رو می شکست دیگه تنها نبودم. صبح که بیدار شدم حس می کردم خونه بوی شال ترکمن قشنگش رو میده.برات نوشتم که امروز میخوام کابینتهای بالای رو از پروانه ها تمیز کنم و خونه و بک گراند موبایل و میل باکس و زندگی رو اگر زورم برسه, از امید و انتظار.

دست در کوچه و بستر حضور مانوس دست تو را می جوید

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : آبان ۱۲م, ۱۳۹۵

راستش اینه که شاملو همه آنچه رو که  می خواستم به تو بگم رو گفته. هزار بار بهتر و هزار بار کاملتر.گیرم اون به آیدا گفته و اینبار آیدا به تو میگه

 

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری!
چه بی تابانه تو را طلب می کنم!
بر پشت سمندی
گویی
نو زین
که قرارش نیست.
و فاصله
تجربه یی بیهوده است.
بوی پیرهنت،این جا و اکنون.

کوه ها در فاصله
سردند.
دست در کوچه و بستر
حضور مانوس دست تو را می جوید،
و به راه اندیشیدن
یأس را
رج می زند

بی نجوای انگشتانت فقط.
و جهان از هر سلامی خالی است

باران حریف ما شد.

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : مهر ۱۵م, ۱۳۹۵

راشد غریبه بود, حرف خیلی زود از هوا و کیفیت قهوه کشید به پناهجویان سوریه ای و شروع کرد توضیح دادن در مورد سایتی که برای کمک و مشارکت در اسکانشون طراحی کرد. از قوانینی که گفت که حامی هردوطرف خواهد بود و بعد از هاروارد حرف زد و اینکه چقدر ادامه تحصیل در رشته مدیریت به بارور کردن مغز مهندسیش کمک کرده. من ساکت تر بودم, حرف نداشتم, همیشه در برابر فارغ التحصیلان دانشگاه های بهتر از دانشگاه خودم – بخوانید تقریبا همه دانشگاه ها- دست و پایم رو گم میکنم. معمولا برای عوض کردن بحث دو روش دارم لودگی یا خودزنی و آنروز حوصله هیچکدام را نداشتم. از پروژه هایی گفت که در خاورمیانه مدیریت می کنه و اینکه چقدر خوب مدیریت منابع طبیعی بلده. کم کم داشت عصبیم می کرد این تجربه رو قبلا در مورد بعضی دانشجویان شریف داشتم اگر یک جایی حواست  بهشون نباشه بعید نیست وسط مهمونی یک پروژکتور جیبی که از خنزرپنز فروشی دانشکده روبات ام.آی.تی خریدن رو در بیارن و چراغها رو خاموش کنن و شروع کنن به اسلاید و منحنی نشون دادن. برای لودگی دیر شده بود خودزنی بهترین راه بود, گفتم قابلیت مدیریتم صفره و معمولا در هر پروژه ای کار همه رو خودم انجام می دم. فکر کردم بی خیال میشه ولی گفت حیف که دیر شده و الا دوست دختری داشت به نام اما که مربی مدیریت بوده و ام.بی.ای داشته و فیلمهاش تو یوتیوب است وخیلی باهوش بوده و… همه افعال گذشته بود. فکر کردم لابد جدا شدن ولی هنوز دلش یا چشمش پیش زن مونده که مدام داره ازش حرف می زنه, گیرم با افعال ماضی ولی اینجور نبود؛ افعال ماضی بودند چون زن مرده بود.

امروز در صفحه فیس بوکش متوجه شدم اِما مرده است.دنبال اما نمی گشتم, اسم راشد رو کامل بخاطر سپرده بودم که بروم بگردم ببینم در مورد پروژه اسکان راست می گفته یا نه.  پیداش کردم, هاروارد کنار پروفایلش می درخشید. از هاروارد گذشتم و رفتم سروقت  سایت و صفحه اسکان و بعد عقب عقب برگشتم روی صفحه اش و رفتم سراغ عکسهاش, آخرین عکس خودش بود و زن جوانی با موهای بلند و طلایی ناب به نام اما, تولد اِما رو تبریک گفته بود و نوشته بود “اِمای خیلی عزیزم اگر زنده بودی الان سی و پنج ساله بودی و امشب می رفتیم رادنیز”. اِما در عکس جوان و شاداب و خندان بود. باقی عکسها را نگاه کردم, اما همه جا بود, روی یک عکس تگ شده بود, زدم روی اسمش و رفتم صفحه اما. در صفحه اما دنبال نشانه ای از نزدیک شدن مرگ می گشتم, عکسهای بیمارستان, عکس آب شدگی, نوشته های نشانه افسردگی حاد.هیچ چیزی نبود. همه چیز درست بود و شکل صفحه های ما, خبرهای دست اول, عکس گربه, عکسهای مهمانی. تا اول ماه مه عکس داشت, خودش با قهوه, خودش با خرچنگ, خودش و مرد طراح سایت در اروپا, در واشنگتن, در دانشگاه هاروارد و عکس کاور, عکس دو تا بچه. عکس مال ماه آوریل بود, یک دختر و پسر هفت و پنج ساله یا کمی بالا یا پایینتر. هردو بارونی و چکمه لاستیکی با رنگهای زنده بر تن داشتند و عکس در یک فروشگاه کودکان تورنتو گرفته شده بود. بچه ها خوشحال بودند شرح عکس بچه ها رو خوندم “هیچ بارانی ما را خیس نخواهد کرد ” یا در ترجمه بهتر “هیچ بارانی حریف ما نخواهد شد”.

دعا کردم بچه های خواهرش باشند یا برادرش, مرگ خاله و عمه دردناک است ولی خب مردن برای یک مادر کار سختی است. من تنها مشکلم با مادر بودن در حال حاضر این است که حق مرگ به خودم نمی دهم, مردن هیچوقت برایم انقدر دور از دسترس نبوده است و مدام از فکر پسرم که دلش برای تنگ شود دلشوره می گیرم برای همین فکر کردم اِما هم لحظه ای که داشته می مرده به این فکر کرده چه کسی بچه هایش را  بغل خواهد کرد اگر گریه کنند یا خواب بد ببینند. آخ اِمای قشنگ کاش تو مادر این دوتا نباشی.

در پنجره کناری اسمش را با کلمه آگهی ترحیم در قسمت جستجو نوشتم و اولین جستجو جواب سوالم آمد. عکس خودش بود و آگهی نوشته بود “مرگ ناگهانی اِما را در سی و چهار سالگی به اطلاع همه اقوام, همکاران و آشنایان می رسانی”م و ادامه داده بود “یاد اما برای فرزندانش تیم و سارا, پدرومادرش راشل و استفان, یار مهربانش راشد  و پدر بچه ها جیسون همیشه عزیز خواهد ماند”. اما همه را زیر باران گذاشته بود و قبل از تابستانی که در عکسی که با قهوه گرفته بود برای آمدنش شادمانی کرده بود, رفته بود. وقتی همه قطعات پازل داستان زنی که ده دقیقه قبل حتی نمی دانستم وجود دارد تکمیل شد شروع کردم به گریه کردن. اصلا نمی دانم چرا برای یک غریبه اینطور بلند گریه می کردم. عکس اما آنجا بود, زنده و آماده زندگی و اما یکدفعه مرده بود و تازه مگر فرقی می کرد, یکدفعه یا ریز ریز, اما مرده بود و دیگر نبود که برای بچه هایش بارانی بخرد و قهوه بنوشد و زیر عکسهای راشد قلب بگذارد و با پدر مادرش کنار درخت کریسمس عکس بگیرد. آگهی ترحیم و آخرین عکس فیس بوک اما ده روز هم فاصله نداشتند, عکس آگهی ترحیم یکی از عکسهای پروفایل اما بود و بچه های کاور فوتو هنوز در بارانیهایی زرد و قرمزو چکمه های لاستیکی بالا پریده بودند.

اما نمانده بود که ببیند باران حریف بچه ها خواهد شد یا نه. من حریف اشک نشدم و برای مرگ غریبه ترین زن دنیا گریه کردم.

بزهای میکده دوکِ شهر کنت

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : مهر ۲م, ۱۳۹۵

نشستم کنار بار, صندلی آخر, یعنی جایی که اگر می‌خواستم به چیزی تکیه بزنم دیواری کنارم بود. اگر می‌خواستم؟ واقعا لازم داشتم تکیه بزنم. می‌خواستم ولی نزدم مثل همیشه و همینجور قوز کرده و تکیه کرده به خودم نشسته بودم در صندلی آخر بار و همزمان سعی می کردم بدون رجوع به گوگل بفهمم فوتبال صامتی که از تلویزیون پشت شیشه های الکل پخش می شود بین کدام دو تیم است. لیوان آبجویی که سفارش داده بودم بزرگ بود جوری که هربار میخواستم بلندش کنم باید زور مختصری میزدم. از وزن لیوان برای نگه داشتن صفحه کتابی استفاده می‌کردم که جلویم باز بود ولی نمی‌خواندمش. بین تظاهر کردن به خواندن کتاب و نگاه کردن فوتبال گاهی چشمهای‌ام را هم  را ریز کرده بودم ببینم حروف اول یکی از تیمها با E شروع می شود یا با F. پیش دکتر چشمم هم که می‌روم هربار همین مکافات را دارم. دلم نمیخواهد شماره ام بالاتر برود برای همین زور میزنم که این دو حرف را از هم تشخیص بدهم. شماره چشم چه من دلم بخواهد چه نخواهد خودش می‌رود هرجا که بخواهد برود ولی من از اینکه رو کاغذ ثبت بشود سه و نیم می‌ترسم، تا وقتی سه هستم بیناترم. همه چیز روی کاغذ است که جان می‌گیرد و مستند می‌شود و از حوزه اختیار من خارج. در مطب دکتر هربار یک چیزی می‌پرانم ای یا اف ولی هربار بعد از اینکه دکتر عدسی جدیدی به عینک عظیم و از سقف آویزان جلو صورتم اضافه می کند و می‌بینم اشتباه کرده ام و هربار تعجب میکنم که حتی اگر پای انتخاب الله بختکی هم در میان باشد آمار می گوید حداقل باید پنجاه درصد موارد اشتباه نکنم و من صد در صد موارد اشتباه میکنم, مثل باقی زندگی.

 

مرد میانسال که وارد بار شد حس کردم طعمه‌ش منم. از دور معلوم بود. از طعمه منظورم این نیست که من آهوی کوچک دشت بودم و او گرگ درنده. اگر بخواهم از طبیعت مثال بزنم ما هردو دوتا بز بودیم ولی من آن بزی بودم که دلش میخواست برود روی صخره نازک در بدترین جای ممکن بایستد ولی تنها باشد و او آن بزی بود که دلش میخواست با یک بز دیگر جست بزند در مرغزار. شلوار جین رنگ و رفته ای پوشیده بود که مثل همه شلوارجینهای مردان میانسال خیلی گشاد بود و به تنش زار میزد با یک پیرهن کتان که انداخته بود روی شلوارش. موهایش بیشتر سفید بود تا سیاه, یا بهترش میشود بیشتر سفید بود تا بور. نزدیکم که شد قبل از اینکه دستش برسد به صندلی کناری گفتم منتظر کسی هستم، بز جست زد عقب.  لابد پیش خودش فکر کرد من منتظر مردی هستم برای همین دو صندلی از من فاصله گرفت. یک صندلی برای مردی که خواهد آمد و یک صندلی هم بین خودش و مرد چون احتمالا دلش نمی خواست شانه به شانه مرد باشد. کف آبجو رو از روی لب بالاییم پاک کردم. آبجو مزخرفی بود و طبق معمول به خودم فحش دادم که از آبجوگیران محلی کوفتی حمایت کرده ام تازه آن هم با لیوانی به این بزرگی.

 

مرد به می فروش سفارش یک نوشیدنی داد. گوش نکردم چه, برایم مهم نبود. هیچ چیزی برای مهم نبود جز اینکه حرف اول اف است یا ای. داشتم فکر میکردم اینکه من با کلید کردن روی اف و ای بودن یک اسم سعی میکنم به هیچ چیزی فکر نکم مدیتیشن حساب میشود یا نه. فکر کردم به ملینه ایمیل بزنم و بپرسم ولی نپرسیم چون دلم نمیخواست موبایلم را در بیاورم. با تظاهر همه جانبه چهره فرهنگی خوبی به خودم گرفته بودم. زنی کنار بار, با کفشهایی پاشنه دار، با کتابی در پیش رو, آبجویی بزرگ با طعم کوفت, که به فوتبال هم زل می زند، یک ترکیب زشت و دروغین از زنی هم‌زمان ظریف و مستقل ولی همزمان خارج از کلیشه که جای شراب آبجو می‌نوشد و فوتبال می‌بیند. خیلی‌ها واقعا اینطوری هستند ولی من آنروز اینجور نبودم بیشتر یک بز روی تخته سنگ بود، تنها، در آستانه پرتگاه ولی حداقل جدا از باقی بزها. واقعا درآوردن موبایل میتوانست گند بزند به این تصویر تلفیقی روشنفکر و فوتبال فهم و پاشنه بلند و آبجو خورم. فقط این نبود, موبایل ته کیفم بود چون دیگر منتظر پیامی نبودم, جمله محبت آمیزی, عکسی, قلبی و… برای همین موبایلم تبدیل شده بود به یک شی بلااستفاده, همان چیزی که باید باشد, چیزی برای تماسهای ضروری که خب جایش توی کیف بود.

چند دقیقه اول نگاه مرد مدام روی من بود و هربار نگاهش را حس میکردم یادم میافتاد باید ادای آدم منتظر را در بیاورم نگاه می‌کردم به در یعنی خیلی منتظرم ولی من منتظر هیچکس نبودم و هیچکس هم در جهان منتظر من نبود. درست است جمله قبل باید غمگین باشد ولی باور کنید گاهی هم خوب است, اینکه هیچکس نداند در آن لحظه شما کجایید و از آن مهمتر هیچکس تخمش هم نباشد شما کجایید یکجور رهایی کثافت خوبی دارد که بی شباهت نیست به جدا شدن بادکنک گازی از نخش، حالا گیرم هم که تهش به ترکیدن منجر شود. در تظاهر به انتظار کارم به جایی کشید که موبایل را هم از کیفم در آوردم، فقط یک پیام داشتم از استارباکس که تولدم را تبریک می‌گفت. تولدم نبود، پدرمادرم شناسنامه‌ام را زود گرفته‌اند ولی استارباکس بدبخت که این چیزها را نمی‌داند. الکی چیزی هم در موبایل نوشتم که مرد فکر کند دارم آدرسی چیزی می‌دهم و بز توی مرغزار هم بالاخره سرش را برگرداند رو به تلویزیون بار.

 

یک ساعت بعد, آبجویی که دیگر گرم شده بود  را حساب کردم، کتابی که لک لیوان رویش افتاد بود را در کیفم گذاشتم و بلند شدم که بروم. الکل گرم آبجو مزخرف , فکر کردن مدام به ای و اف, نخواندن کتابی که تظاهر به خواندش میکردم و فکر کردن مدام به کسی که تظاهر به “دوست نداشتنش” میکنم باعث شده بود یادم برود به مرد کنار بار گفته ام “منتظر کسی هستم” . مرد هم سرش گرم بود ولی ظاهرا او یادش نرفته بود. از کنارش که رد میشدم گفت نیامد؟ گفتم بله؟ و بلافاصله یادم افتاد به مرد یکساعت پیش چه گفته ام گفتم نه، کار پیش اومد براش. چرا گفتم نه؟ چرا توضیح دادم؟ این چه توضیح مزخرفی بود ظهر یکشنبه به یکی می‌دادم؟ چه میگفتم؟ نیامده بود خب. صورت مرد کمی سرخ شده بود با همان صورت سرخ گفت You can do better .میدانستم گفتن  این جمله به زن قال گذاشته شده یکجور شگرد دلبری مردانه است. به بز روبروم نگاه کردم و گفتم No I can’t. و این تنها جمله راستی بود که از سر صبح تا حالا گفته بودم. باقی همه دروغ بود.

– از بز که می نوشتم مدام یاد صدرا محقق بودم که مدافع و حامی , آمارنگه دار همه بزهای کوهی ایران بود و الان در بازداشته, کاش زودتر برگرده و عکس بزهای تنهای زاگرس رو برامون توییت کنه.

ته سیگارها بر روی اسطرلاب

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : شهریور ۱۷م, ۱۳۹۵

تاریک بود و رگبار. انگار نه انگار که ساعت هفت عصر است. پرسیدم چرا نمی روید تو، خیس شدید. جواب داد پسرم حدود شش اومده ماشینم رو برداشته برده سرخیابون برام بنزین بزنه ولی هنوز برنگشته نگرانم. گفتم نگران نباشید، دیر نشده که، شاید بعد بنزین رفته جایی کاری داشته. گفت نه، همونجاست، یعنی پمپ بنزین بود، سه بار زنگ زدم هربار هم جواب داد و پمپ بنزین بود. گفتم شاید گفته پمپ بنزینم شما نگران نشید. کلافه شد، جواب داد نه، اونجا بود، پمپ بنزین بود. شنیدم صدای پمپ بنزین می‌اومد. ادامه داد می‌گم نکنه پول نداشته روش نشده ازم پول بخواد؟ نکنه ایستاده برای مردم بنزین می‌زنه  یا گدایی می‌کنه پول بنزین من رو دربیاره. گفتم گدایی؟ محاله. بیست دلار بنزین رو حتما داره. گفت اون مرد دیگه هیچی نداره، تو نمی‌دونی بعد از اینکه زنش رفت به خاک سیاه نشست، زنه زیرسیگاری رو از زیر خاکستر سیگار روشنش برداشت و برد. بچه‌ام هیچی نداره ولی غرورش نمی‌گذاره بگه پول نداره. خودم زن، به دلت نیاد ولی زن‌ها سنگدلند. حیف که بچه‌هاش نوه‌های خودمند والا آرزو می‌کردم همین بلا سر بچه‌های خودش بیاد ببینه چی می‌کشم من از دست رفتن پسرم رو می‌بینم. بعد سی سال کار یک پول بنزین نداره. ته سیگارش رو پرت کرد توی باغچه. لجم گرفت خواستم بگم  از کجا می‌دونید حالا، شاید پول داره ولی معتاد شده داره کنار پمپ بنزین شیشه می‌کشه ولی نگفتم. چونه‌اش می‌لرزید. گفتم چتر یا ژاکت می‌خواهید؟ گفت نه دخترم خیلی گرمه برای ژاکت، تو برو.

روی پله‌ها خونه‌اش چندتا ته سیگار خیس و له شده بود ته سیگارها کنار هم شکل یک وی  الفبای انگلیسی بودند که یک دسته‌اش کمی کوتاهتر از دسته دیگرش باشد. رسیدم خونه، کنار صندلی قرمز در ورودی یک زیرسیگاری خالی بود، پراز آب باران و بدون ته سیگار. روی پله‌های من هیچ ته سیگاری نبود. ناگهان یادم افتاد که ازش نپرسیدم پمپ بنزین از پشت تلفن چه صدایی می‌ده.

و مادرمسیح لابد در در دل گفت آه ای پدری که درآسمانها هستی بگذار پسرمان بیشتر درد نکشد و برود و مسیح مرد.

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : شهریور ۱۲م, ۱۳۹۵

شوماخر : هرروز یا هرهفته کمی اغراق است ولی خیلی پیش می آید که اخبار وضعیت سلامتی شوماخر را چک کنم.مایکل شوماخر قهرمان اتوموبیل‌رانی نزدیک به سه سال پیش نه پشت رل، که روی چوبهای اسکی دچار حادثه شد و به کما رفت. در چندماه اول اخبار مرتب به روز می‌شدند، اخباری در حد شوماخر پلکش را تکان داد ولی کم کم فاصله خبرها بیشتر و بیشتر شد. از دسامبر دوهزاروسیزده مایکل شوماخر در کما بود تا ژوئن سال بعد که اعلام کردند از کما درآمد ولی چقدر از کما درآمد؟ این را جایی درست ننوشتند. خانواده نمی‌خواهند از وضعیت سلامتی او حرف بزنند که کاملا محترم است ولی از اینکه شوماخر خودش نمی‌آید پشت تریبون، گیرم تکیه زده به همسر مهربانش که در تمام این دوره سبزی زیستی درکنارش بود از مهربانی خانواده‌اش، کمک پزشکان یا حتی دعای مردم تشکر کند نشان می‌دهد شوماخر دیگر شوماخر قبل نشد، یا همین که هربار من در مربع جستجو می‌نویسم شوماخر+ سلامتی و می‌روم در قسمت “اخبار” و خبر آخر معمولا این است “وضعیت نامعلوم سلامتی شوماخر” تاکیدی بر این امر است که شوماخر جایی بین دشک ضد زخم بستر و نور کج پنجره زل زده به سقف به کندی عبور زندگی از کادر پنجره امروزش در قیاس با سرعت عجیب عبور زندگی در برابر کادر پنجره ماشین دیروزش فکر می کند. نمی‌دانم چرا من انقدر پیگیر وضعیت شوماخرم، یا حتی با تمام تنفری که از آریل شارون داشتم با پشتکار پیگیرش بودم همه آن هشت سالی که در کما بود. شاید کش دادن برزخ بین مرگ و زندگی توسط علم و ثروت آزارم می‌دهد. برای همین است که اگر جا بود اضافه بر همه عناوین عاریه‌ای که برای قسمت شرح حال شبکه‌های اجتماعی دست و پا کرده‌ام یک عنوان دیگر هم داشته باشم حتما خودم را “آیدا، پیگیر وضعیت برزخیان” معرفی می‌کردم.

(این پاراگراف رو چندماه قبل نوشتم. امروز خبرها رو نگاه کردم و شوماخر چند قدم برداشته

http://www.gamenguide.com/…/michael-schumacher-latest-news-…)

بمیر ولی حرکت قطارها را مختل نکن : دوستی دارم که داوطلبانه برای شماره امداد مترو کار می‌کند. شما امداد مترو یا همان Helpline معروف که صرفا مخصوص مترو نیست و یک شماره تماس است که معمولا در جاهای خود‌کشی‌‌خور می‌نویسند و از شما می‌خواهند اگر با دیدن ریل قطار یا پل دروازه طلایی به خودکشی فکر کردید با این شماره تماس بگیرید. بگذریم که اولین سوال من از دوست روانشناسم این بود که مترو تورنتو که آنتن نمی‌دهد چطور زنگ بزنم؟ گفت باز به نیمه خالی لیوان نگاه کردی؟ درحالی که این نیمه خالی لیوان نبود حقیقت فنی بود. یعنی جز مشترکین موبایل ویند که تنها شرکتی است که در مترو تورنتو آن هم در چند ایستگاه از ما بهتران، آنتن می‌دهد باقی ما مشترکین بل و راجر و .. در معرض خودکشی بدون حق اولیه روانکاوی هستیم. اینکه دولت از ما توقع دارد وقتی به پریدن فکر می‌کنیم زود سه پله یکی کنیم، برویم بیرون، سه دلار و بیست و پنج سنت بلیت مترومان هم بسوزد، بعد زنگ بزنیم و تازه اگر قانع نشدیم دوباره سه دلار و بیست و پنج سنت بدهیم, کلی پله بیاییم پایین, برسیم دم ریل و بپریم واقعا توقع نابه‌جایی است. البته گفتند چند تلفن عمومی در هر ایستگاهی هست، رفتم بررسی کردم راست می‌گفتند ولی کو دوزاری؟ گفتند خط امداد مجانی است و یک دکمه مستقیم روی تلفن‌های عمومی مترو دارد و آنجا بود که بالاخره ساکت شدم ولی خب آن روبرو روی پوستر “به پریدن فکر می‌کنی زنگ بزن به .. “ننوشته خب اگر نه ویند داری نه دوزاری برو دکمه مجانی رو بزن.درهرحال دوستم می‌گفت یکبار پیرمردی زنگ زده به خط و اولین سوالی که کرده این بوده “سرتون شلوغه؟” و او فکر کرده چقدر پیرمرد ملاحظه دارد و این گفته نه ابدا و پیش خودش فکر کرده اگر بگویم بله شلوغ است لابد یارو می‌گوید مرسی و میرود می‌پرد جلو خط دو ولی بعدا متوجه می‌شود دلیل سوال پیرمرد به انتهای زندگی رسیدن ولی کماکان سنگر ادب را ترک نکردن نبوده، پیرمرد صرفا سوال کرده بوده چون قصد خودکشی نداشته، حوصله‌اش سر رفته بوده و می‌خواسته زنگ بزند یک جایی نصیحتشان کند از این کارها که اکثر مسن‌های تنها می‌کنند. وقتی هوا سرد نیست چهارپایه می‌گذارند دم در و با صورتهای سفید و نرم و زیبایشان که کهولت هم مثل نوزادی دوباره معصومش کرده نگاهت می‌کنند و تو چه می‌دانی قصد شکارت را دارند برای خاطره، خاطره، خاطره. یکبار خانم هشتاد . خرده ای ساله‌ای از روی ساعت بیست دقیقه برای من خاطره خریدن کل سینه رو یقه کتش را تعریف کرد. خاطره خاصی هم نبود آدرس بیش از حد دقیق یکجایی را می‌داد با ذکر دست‌اندازها و سگ‌های بی‌قلاده مسیردر شهری ساحلی در مکزیک که سی و سه سال پیش گل سینه را که گل سینه خاصی هم نبود از انجا خریده بود. پیرمرد به دوستم گفته این آدمهایی که به شما زنگ می‌زنند را اگر رای‌شان را بزنید – ضمنا من تا همین اواخر فکر می‌کردم این اصلاح رای کسی را زدن در اصل رگ کسی را زدن است و حتی فکر می‌کردم خالق این ضرب المثل ناصرالدین شاه است که با زدن رگ امیر کبیر نظرش را عوض کرد، واقعا نمی‌دانم چرا برای توجیه یک غلط شنیدن ساده انقدر دست به دامن تاریخ مالامال از دموکراسی ایران شدم و ضمنا الان جستجو کردم همین رای زدن هم جایی نبود و احتمالا من کلا دارم چرند میگویم- درهرحال (اگر انقدر از این شاخه به آن شاخه نپرم مجبور نمی‌شوم انقدر هم درهرحال بگویم) پیرمرد گفته کسی که بخواهد خودکشی کند در یک حال برزخی است که که معمولا می‌کند، یعنی هرچقدر هم شما تلاش کنید نظرش را عوض کنید باز یک روزی خودش را از یک جایی پرت می‌کند، یا اینکه رگش را می‌زند. گفته شما با این کارتان فقط زندگی نباتی آن فرد را طولانی تر می‌کنید. گفته خودش از سی سالگی تا پنجاه میخواسته خودکشی کند ولی مدام مانع اش شده اند و بعد در پنجاه سالگی یکبار سکته ناقص کرده و گفته هورا ، دیگه طبیعی بمیریم و رو آورده به اتانازی با بیکین و آبجو و چربی‌جات ولی متاسفانه مانورمرگش هیچوقت تبدیل به جنگ نشده و سی سال است یک لنگه پا مانده منتظر مرگ. پیرمرد بیشتر شاکی بوده چرا ملت مرگ را یک شکست می‌بینند و فکر می‌کنند حتما باید هرجور شده جلویش را بگیرند. طبیعتا دوستم توضیح داده که خیلی‌ها بعد از یک شوک ناگهانی، بیکاری؛ جدایی؛ مرگ نزدیکان و .. ممکن است به خودکشی فکرکنند و وظیفه همه ما جلوگیری از این تصمیم آنی است.

نه تنها با دوستم موافقم که حتی گاهی با خودم که از برزخ نیم‌زنده بودن می‌ترسم هم مخالفم چون اول فیلم بیل را بکش چیزی که خیلی من را خوشحال میکرد این بود که زن نمرده بود. نگذاشته بودند بمیرد.چند سال با توانایی‌های یک بروکلی قد بلند زنده مانده بود تا بالاخره یک روز بیدار شود و برود پیش بچه اش و این وسط چند بچه را هم بی‌مادر کند ولی به درجه رفیع انتقام گرفتن برسد. من هیچوقت نمی توانم قاطع به اطرافیان بگویم اگر من بروکلی شدم سیم را بکشید چون واقعا نمیدانم آن لحظه شاید دلم بخواهد زنده بمانم, شاید امید داشته باشم به پیشرفت علم. البته اینکه چقدر علم در چهار پنج سال پیشرفت خواهد کرد که شوماخری که امروز قدم لرزان برمی‌دارد را چهارسال بعد اماترومن شمشیر به دست کند را کسی نمی‌داند ولی شاید امید آدمهای اطراف و خود آدم هم همین باشد ولی اگر نکند چه؟ اگر بکند چه؟

بگذارید من بروم : در مستندی در مورد بهترین روش اعدام جایی درمورد اعدام با داروهای من درآوردی که بعد از تحریم اعدام توسط پزشکان/داروسازان در بعضی زندانهای آمریکا استفاده می‌شود توضیح می‌دهند که احتمالا لحظه‌ای وجود دارد که بیمار از نظر عضلانی فلج می‌شود ولی درد را حس می‌کند یعنی دارد درد می‌کشد تا بمیرد، دردی شدید ولی نمی‌تواند فریاد بزند یا دست و پا تکان بدهد. آنجاست که با خودت فکر می‌کنی مردن یا بهتر بگویم کشتن آدمها انقدرها هم ساده نیست و واقعا هم نیست. من از مردن نمی‌ترسم، بیشتر غمم می‌گیرد بخاطر پسرم ولی از نیم‌مرده بودن خیلی می‌ترسم. از نیم‌مرده بودن منظورم یک استعاره روشنفکری که ملت برای هنرپیشه ممنوع التصویر بکار می‌برند نیست. منظورم این است نکند روی تخت بیمارستان دراز بکشم، سالها، و فقط پلکم بپرد و بشنوم یا حتی درد بکشم و کسی دردم را نشنود و کف پایی که حتی نمی‌توانم تکانش بدهم بخارد و من جز چشمان تارم راهی برای برای ارتباط با دنیا نداشته باشم. نکند راهی نداشته باشم بگویم بگذارید من بروم.

علاقه‌مندان به سکس خشن یک کد دارند، معمولا یک کلمه که هرجایی که مرز خشونت از حد گذشت با گفتن آن کلمه امن به آدم/آدمهایی اطرافشان می‌فهمانند که این جیغ و نزن و نسوزون و مردم و اینها دیگر عشوه نیست واقعا بس است. کاش همه ما یک پلک زدن امن داشته باشیم برای آن روز. “سه بار بسته، دوبار نیم بسته” بگذارید من بروم.

ضمنا درخاطرات یکی از آدمهای علاقه‌مند به سکس خشن خواندم که کلمه امنش را گذاشته بوده “مادرمسیح باکره نبوده” همین شده که یکبار تا سرحد مرگ کتک خورده چون می‌گفته مادرمسیح ولی درد نمی‌گذاشته به آخر عبارت برسد و خب اون ابلهی هم که داشته با فروکردن پونزهای رنگی لپ‌های کونش را تزیین می‌کرده به ذهنش نمی‌رسیده شاید واقعا این آدم دمر بسته شده روی تخت الان مادرمسیح را صدا نمی‌زند و منظورش آن جمله امن قراردادشان بوده. نگارنده از پیروانش خواهش کرده بود از کلمات کوتاه و حتی دو سیلابی استفاده کنند و جای گنده‌گوزی‌های مذهبی و سیاسی از کلماتی مثل هلو، قارچ ، گورخر را کلمات امن قراردهند. کاش یکی همین خواهش رو از کارگردانان فیلمهای سینمایی بکند که جای دردنیای تو ساعت چند است، یا دیشب باباتو دیدم آیدا یک چیز کوتاهتری بگذارند یا از خود من با آن اسم کتاب ششصد سیلابی‌ام.

رو سنگ قبرم بنویسید

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : شهریور ۱۰م, ۱۳۹۵

وعده آمدن مده، غصه هجر، بس مرا

بر سر آن فزون مکن غصه‌ی انتظار را

جامی

بحر المیت

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : مرداد ۵م, ۱۳۹۵

چیزی که مدام باعث تعجبم می‌شود این است که در زندگی یکنواخت من همه روزها شکل یکدیگر است ولی هیچ روزی شکل روز قبل نیست. مثلا همان زن سالخورده‌ای خانه سرخیابان که سالها هر روز عصر موقع برگشتن برایم دست تکان می‌داد مدتی‌ست برایم دست تکان نمی‌دهد پیرزن احتمالا یا بیناییش را از دست داده یا حافظه‌اش را. هرروز راس ساعت معین بیدار می‌شوم، ساموئل را بیدار می‌کنم تا بعد از کلی کش آمدن و فحش دادن به زندگی نفرین شده یکنواختش که نفرین یکنواختی‌اش  از دید خودش حتی دامنگیر موهای همیشه صاف و یک اندازه و یکرنگ من و لباسهای سیاه رنگ و وزن ثابتم هم می‌شود، برهنه از تخت بیرون بیاید و با همان چشمان نیمه بسته خودش را در آینه قدی برابر تخت خودش نگاه کند تا مطمئن شود هنوز سن بر مردانگی ناشتایش تاثیر نگذاشته و چشمان آبی‌اش برق بزند، بعد برود ادرار کند، ناشتا آب و عسلش را بنوشد و با صورت کف زده سه تا دوازده‌تا شنا برود و دوش بگیرد.

در این فاصله خودم زیردوش می‌روم و وقتی زیر دوشم طولانی‌تر از حالت غریزی پلک می‌زنم تا در تاریکی پشت پلکهایم کمی بیشتر بخوابم. همیشه از صدای ادرارکردن ساموئل است که بیدارتر می‌شوم.گوش به زنگ صدای قطره‌های آخرم و با شنیدنشان خودم را تا آنجا که بشود از بارش دوش دور می‌کنم و ناگهان آب دوش داغ می‌شود. هرروز ساموئل فریاد می‌زد آه، ببخش تو زیردوش بودی، یادم رفت. هرروز یادش می‌رود و سیفون می‌کشد و جهش آب داغ تن خیسم را می‌سوزاند.

با تمام یکنواختی زندگی من مدتی می‌شود که از ابتدا تا انتهای استحمامم با آب ولرم است. ساموئل دو سال است که بیمار است. صبح‌ها بیدارش نمی‌کنم. صبح‌ها همیشه صورتش خیس از عرق است. آینه‌ اتاق خواب را جمع کرده‌َام تا به لمس استخوانهای بیرون زده اش اکتفا کند و تصویر تن نحیف شده‌اش آزارش ندهد. صبحها موهایم را با سشوار خشک نمی‌کنم که بیدار نشود، با کلاه روی سکوی داخلی در ورودی صبر می‌کنم تا پرستار داوطلب برسد و بروم. آن طرف در، آن بیرون هر روز بوی تکراری خیابان، رطوبت چمن‌ها و ماندگی دریا را می‌دهد. مهم نیست آنطرفِ در هر بویی بدهد بوی دارو نمی‌دهد حتی اگر بوی خون گربه همسایه باشد. گربه همسایه کناری را دیشب ماشین زیر گرفته است، گربه له شده است و چسبیده است به آسفالت. شِرنود دارد تلاش می‌کند هرچه از گربه مانده است را جمع کند در یک کیسه پلاستیکی سیاه رنگ. به رسم همدردی کنار همسایه می‌ایستم ولی هوا مرطوب‌تر از آن است که بشود بیشتر همدردی کرد. به همسایه می‌گویم طفلک بُ عجب گربه مهربانی بود. همسایه نگاهم نمی‌کند می‌گوید این ب نبود، چارلی بود. همسایه نمی‌داند من اسم خودش را هم نمی‌دانم. چارلی هم حتما گربه مهربانی بوده است هرچند من چیزی بخاطرم نمی‌آید.

چیزی در این شهر تغییر نمی‌کند مثلا همین روزنامه مجانی قطار که سالها سمت چپ دکه فروش بلیت بود تا آن سالی که انقدر سرما به استخوان شهر رسوخ کرد که لوله‌های کنار دکه ترک خوردند و سیل روزنامه‌ها را برد. روزنامه‌ها را یک مدت گذاشتند سمت راست و چقدر دردسر ایجاد شد از همین یک تغییر. تازه عادت کرده بودیم به برداشتن روزنامه‌هایمان از سمت راست که نیمه شبی قبل از رسیدن آخرین قطار شب مردی برادرش را با دوازده ضربه چاقو در سمت راست دکه نفله کرد. دوباره روزنامه‌ها را گذاشتند سمت چپ و دوباره کلی دردسر برایمان درست شد تا عادت کردیم. اگر تغییری هم باشد باز برآیند همه این تغییرات صفر است. برآیند تغییرات من هم صفر است، هرروز همه کارهای روز قبل را تکرار می‌کنم حتی یکبار که حواسم نبود با یک بسته برنج قهوه‌ای آمدم خانه، پرستار ساموئل گفت تو که برنج قهوه‌ای دوست نداشتی خودم هم نمی‌دانستم چرا برنج قهوه‌ای خریده‌ام فردایش دقت کردم دیدم در قفسه جای برنجهای قهوه‌ای را با سفید عوض کرده‌اند و من از سرعادت همانجایی دستم را دراز کرده ام که هرروز می‌کردم. من تغییر نمی‌کنم، ثابتم، هرروز همان کار قبل را می‌کنم، موهایم را کوتاهتر یا بلندتر نمی‌کنم، ناخن‌هایم همیشه سفید لاک خورده‌اند و دوازده سال است که هر دو سال یک جفت کفش ایتالیایی ورنی سیاهرنگ فراگامو با سگک طلایی می‌خرم که مو نمی‌زند با جفت قبلی که دورانداخته ام.

من یکنواختم ولی هیچ روزی شکل روز قبل نیست چون ساموئل هرروز لاغرتر می‌شود، تازگیها حس می‌کنم صورتش آنقدر از داخل تهی شده که برای پوشاندن دندانهایش لبهاش را روی دندانهایش می‌کشد. همه جای بدنش اغراق شده استخوانی شده. گاهی وقتی خواب است آرام به استخوانی که از سر شانه‌اش بیرون زده است دست می‌کشم و سعی می‌کنم تجسم کنم کجای اسکلت سفید آویزان کنار آزمایشگاه طبیعی چنین برجستگی داشت، بخاطر نمی‌آورم. صبحی که برای بردن ساموئل آمدند وزنش از بُ یا چارلی یا هرچه که اسم گربه همسایه بود کمتر بود. روی تخت خودمان تمام کرده بود. دیگر سعی نمی‌کرد لبهایش را روی دندانهایش بکشد و چشمان آبی‌اش طوسی کمرنگ شده بود.مرگش ترسناک نبود ولی هوای اتاق را سنگین کرده بود. وقتی برانکارد را با کیسه سیاه رویش که برای ساموئل زیادی بزرگ بود را بیرون بردند گریه کردم. به پرستار زنگ زدم که نیاید. به خاله ساموئل زنگ زدم که برای مراسم کمکم کند. خاله‌اش هم گریه کرد ولی آخر سر اضافه کرد راحت شد و گفت بخاطر سوت سرسام آور کتری مجبور است برود و بعدا زنگ می‌زند. تلفن را که قطع کردم با اینکه خانه سالها بود که ساکت بود ولی ناگهان همه جا ساکتر شد. صدای نفس کشیدن سخت و خشک ساموئل قطع شده بود. رفتم آینه قدی را از زیرزمین آوردم. می‌خواستم ببینم کدام لباس را برای مراسم بپوشم. برهنه که شدم دیدم برآیند تغییر وزن من و ساموئل هم صفر بوده است. شکم مسطحم تبدیل به یک همبرگر چندطبقه شده بود و سینه راستم بسیار بلندتر از سینه چپم تا بالای آخرین دنده ام رسوخ کرده بود مثل پنیری که از لای همبرگر ذوب شود و بیاید تا بالای نان زیرین. هر جرمی که از ساموئل تصعید شده بود انگار چسبیده بود به تن من. هوای اتاق خفه بود و چرب. به آینه نزدیک شدم، موهایم دیگر قهوه‌ای نبودند، خاکستری بودند. از خودم چشم برداشتم تخت خالی در آینه پیدا بود. جای خالی ساموئل بین ملافه‌های سفید فرورفته بود و این خیلی عجیب بود، ساموئل که دیگر وزنی نداشت.

کسی دلتنگ لایک زننده نخواهد شد.

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : تیر ۲۱م, ۱۳۹۵
تا قبل اینستاگرام شاید موقعیت مشابه فقط وقتی ایجاد می شد که از جلو خونه ای که روزی خونه تو بوده یا جایی که خونه دوست نزدیکت بوده بگذری و چراغ خونه روشن باشه و پرده ها کنار. بعد ببینی آدمهایی که روزی دوستانت بودن دارن دور یک میز شام باهم شام میخورن. بچه ات داره روی زمین با یکی قطار بازی میکنه. مردی که روزی دوستش داشتی داره صفحه گرامافون رو عوض می کنه. خونه گرمه و آدمها شاد و بعد دستهات رو بذاری کناره صورتت, خم شی و بچسبی به شیشه و زل بزنی و منتظر بشی خودت از آشپزخونه با کاسه سالاد بیای سرمیز و بشینی پیششون و شروع کنی بلند بلند چیزی رو تعریف کردن همون لحظه ناگهان یادت بیافته تو اینور شیشه ای, اینور خیابون…
این موقعیت امکان رخ دادنش برای اجداد طرد شده قبل اینستاگرامی ما خیلی بعید بود و شاید برای همین بود که آدمها انقدر برای “دنیا بدون من” خودشون عزاداری نمیکردن. شاید تنها راه حل ندیدن باشه که وجود ابزارک های دیدن واقعا کار رو سخت کرده. زندگی اینور پنجره کار سختیه و اینکه از خودت توقع داشته باشی “بفهمی” گاهی توقع اضافه است از خودت.
واقعا خوشحالم به زندگی بعد مرگ باوری ندارم چون واقعا دلم می سوخت برای اموات که هرروز مثل ماه های گذشته من بالای میزی پرواز کنن که بازماندگانشون بدون حس کردن جای خالیشون شام میخورن و شاهد زندگی خودشون منهای خودشون باشن. هرچند که نسخه پیچیده شده توسط جهان همینه: فراموش کردن به قصد بقا.

به درد نبودن می‌خوردم

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : تیر ۸م, ۱۳۹۵

همه این سالها می‌خواستم از اولین همکارم بنویسم ولی اسمش یادم نمی‌اومد تا اونروز که سر خیابان یکی دیگه از همکارهام رو دیدم و بدون اینکه من سوال کنم گفت که از برایان خبر داره و خوبه. برایان؟ چطور ممکنه این اسم یادم رفته باشه. وقتی اسم کتاب قبلیم رو می‌گذاشتم چرا یاد اسم برایان نیافتدم. این مهم نیست، مهم این است که من بعد عمری کسی را دیدم که خوب بودن کسی دیگر را لایق خبر شدن می‌دانست و بهم گفت “برایان خوبه” به جای اینکه مثل همه آدمها بگه “راستی برایان رو یادته؟ افتاد در چرخ گوشت و مرد” هرچند من بیشتر منتظر خبر دوم بودم.
برایان یک مرد چهل و پنج ساله بود وقتی من بیست و پنج ساله بودم. یکسال بود اومده بودم کانادا و صبح‌ها دانشجو بودم و عصرها در مغازه‌ای بنام ردیو شَک کار می‌کردم؛ مغازه‌ای زنجیره‌ای برای فروش چیزهای الکترونیکی و سیم، واقع چهارراه یانگ و سنت کلر، جنب استارباکس که دیگر نیست. از برایان خوشم نمی‌آمد چون خیلی هیز بود ولی راستش این است که هیچوقت نفهمیدم از او بدم می‌آمد چون هیز بود یا از او متنفر بودم چون من را قابل هیزی کردن نمی‌دانست. برایان درحضور مشتری‌ها جور رفتار می‌کرد که انگار رییس من است ولی او هم یک فروشنده بود با سابقه بیشتر از من. همه مشتری‌های خوب و قشنگ و کمیسیون دار را بر می‌داشت برای خودش و پیرزنهای روسری نایلون به سر بسته‌ای که با چرب و چرک ترین کنترل از راه‌دورهای تلویزیون وارد مغازه می‌شدند تا ما برایشان باتری عوض کنیم را می‌سپرد به من. تازه در همان حال مرغ از لای کنترل بیرون کشیدن هم من را مدیریت می‌کرد و درحالی که داشت برای مشتری چربش چندتا تلفن بی‌سیم چند گوشی‌دار سفارش می‌داد به من می‌گفت نگاه کردی باتری AA می‌خواهد یا AAA؟ برایان ابله تو اینجا را نمی‌خوانی ولی مگر می‌شود نگاه نکرد؟ چطور ممکن است من باتری بزرگتر را بچپانم در جای باتری کوچکتر یا باتری کتابی را جای قلمی یا برعکس؟ الدنگ. برایان البته خودش یک دابل آ بود در جای یک تریپل آ. کره چشمهایش برای کاسه چشمخانه‌اش بزرگ بود مثل وزغ‌ها. خودش می‌گفت یکجور بیماری است و شبها باید پلکهایش را چسب بزند والا پلکهایش بسته نمی‌شود و چشمهایش خشک خواهد شد و کور می‌شود. اینها را شمرده شمرده جلو صورتم لب می‌زد و می‌گفت همانطور که ما گاهی با ناشنوایان حرف می‌زنیم چون فکر می‌کرد من انگلیسی نمی‌فهمم که خب البته اگر فرض کنیم که دوازده سال از آنموقع گذشته و من تازه اینی هستم که هستم احتمالا حق با برایان بود. من بیماری برایان را باور نمی‌کردم حتی انقدر لجوجم که همین الان جستجو نکردم ببینم برایان چرا شبها چشمهایش را چسب می‌زد. لج کرده بودم که باورش نکنم چون او هم باور نمی‌کرد من در کشور خودم مهندسی بوده‌ام و چای و بیسکوییت سلامت جلویم می‌گذاستند، درصنعت خودرو کار می‌کردم. همانطور که من امروز باور نمی‌کنم راننده اوبر بنگلادشی در کشورش دکتر پوست بوده است یا آن یکی نوازنده ترومپت در مینسک. ما همه از ته هرم با ناخن خود را بالا می‌کشیم تا نه از بالا بلکه از کمی بالاتر از کف چاه به آنهایی که چنگ انداخته‌اند به دیوارها نگاه کنیم و بگویم حتما تو دکتر بودی؟ حتما تو بابات معروفترین شاعر سومالی بوده؟ پس اینجا چه می‌کنید؟ همانکار که خودت می‌کنی نادان.
اینها مهم نیست، مهم این است که “برایان خوب است”. من با برایان لج کرده بودم که نمی‌فهمید من دارم تلاش می‌کنم خودساخته بشوم والا در وطنم کار و موقعیت آنچنانی دارم و آنجا ما نفت داریم، و روسری توهمی بیش نیست و یک لچک نازک است و حرف حرف حرف و چرند، چرند، چرند. برایان با چشمان بیرون زده اش به تلاش من برای مجاب کردنش پوزخند می‌زد. لابد برایان هم مثل من همانقدر به دستمال کشیدن به تلویزیون یا جارو کردن کف مغازه برای خودساخته شدن یک مهندس با هوش متوسط باور داشت، که من به سربازی اجباری رفتن یک جوان و هدر دادن عمرش به بهانه مَرد شدن.
برایان عاشق زنها بود یا حداقل اینجور می‌گفت. لباس فرم مغازه شلوار کرم بدترکیبی بود با تیشرت سه دگمه مشکی که کوچکترین اندازه‌اش هم برای من بزرگ بود و کلا این ترکیب بیشتر برای مردها طراحی شده بود، مثل البسه فرم اکثر مغازه‌هایی که با الکترونیک سرکار دارند. من از دانشگاه می‌رفتم سرکار، ساعت شش عصر و خسته و دوش نگرفته و با این لباس انقدر بی‌اعتماد به نفس بودم که مطمئن باشم وقتی برایان از عشقش به زن‌ها حرف می‌زند من کوچکترین سهمی در این علاقه ندارم من برای برایان یک جعبه تلویزیون بودم، حتی خود تلویزیون هم نه، یک جعبه مقوایی چهارگوش با یونولیتی گوش‌خراش داخلش. زنهایی که برایان ازشان حرف می‌زد کفشهای پاشنه بلند می‌پوشیدند با جورابهای نایلون نازک رنگ پا و حتی یکبار با دست روی هوا برجستگی عضله پشت ساق پای این زنها را ترسیم کرد و من ناخودآگاه روی پنجه‌هایم ایستادم.
dx/dy=(1+tan x)^2sec^22x
رادیو شک و مخصوصا مغازه ما دکان بدبختی بود که بیشتر محل تامین سیم و کابل و باتری ملت بود تا چیزهای گرانتر. اینجا آدمها دوست دارند چیزهای بزرگتر را از مغازه‌های بزرگتر بخرند برای همین کسی برای تلویزیون شصت اینچ یا سیستم صوتی مزاحم ما نمی‌شد. خود دکان هم در محله سالمندان قرار داشت و همین بود که شبهای پاییز و زمستان از ساعت هفت به بعد تقریبا کسی در مغازه یا حتی خیابان نبود. آماده باش بودن فروشنده در فروشگاه ما اجباری بود، ظاهرا یکی از مدیران موفق یک فروشگاه زنجیره‌ای آشغالی گفته بود مشتری‌ها دوست ندارد موقع ورود فروشنده‌هایی را ببیند که لم داده اند، ای مرده‌شور من خریدار را ببرند اگر برایم مهم باشد، فلذا تنها اتکا ما کف پاهامان بود، شکنجه الکی دوران مدرن، برای همین رییس گفته بود حتی وقتی کسی نیست هم اجازه نداریم به دخل تکیه بدهیم ولی من تکیه می‌دادم تا درد پایم بهتر شود. برایان هم برای خودش پرسه می‌زد و الکی برچسب قیمتها را صاف می‌کرد و حرص می‌خورد که فروشش حتی به پانصد‌تا هم نرسیده چون ظاهرا سالها قبل فروشنده طلایی جنوب تورنتو بوده – یعنی کلا در بین ده تا مغازه مثلا- و این افت فروش اذیتش می‌کرد. از این افت بیشتر نگاه من که خودم را در شان این شغل نمی‌دانستم و با همین لبخند احمقانه‌ای که سالهاست دارم با خودم حملش می‌کنم و فروشی در حد چهل دلار او را نگاه می‌کردم که دست و پا می‌زند تا در پایینترین نقطه کورپریشن طلایی بشود. انگار خودم چه کسی بودم یا قرار بود چه بشوم؟
گاهی هم کنار من می‌ایستاد و تکیه می‌داد به دخل و نگاهم می‌کرد. نگاهش تیز و خیره بود طوری همیشه فکر می‌کردم پشت شلوار کرمم لک شده است یا چاقم یا چیزی لای دندانم است. این نگاه خیره و توام با نفرت احتمالا تقصیر برایان نبود، آن ساعت شب ما هردو یک زن و مرد سرخورده با بیست سال فاصله سنی بودیم که یکی‌ از ما فکر می‌کرد ده سال بعد دنیا را عوض خواهد کرد و آن یکی فکر می‌کرد ده سال قبل فکر نمی‌کرده ده سال بعد هم با یک بچه مهاجر ایرانی به دخل تکیه زده باشد و آماده باشد مشتری در شب زمستان کنترل تلویزیونش خراب بشود و در برف بیاید کنترل همه چیزـحریف بخرد. برایان دوست داشت از ماشینهای که رفقایش داشتند حرف بزند، همه گرانقیمت بودند، از سفرهایی که قرار بود برود و زنهای زیبا. همسر خودش فیلیپینی بود و می‌گفت انقدر زن آسیایی دوست دارد که برایش مهم نیست او انگلیسی بلد نیست. مخترع جمله “تنش با من حرف می‌زند” قبل از وبلاگ نویس‌ها احتمالا برایان بود. من خیلی لجم می‌گرفت که او معیار رابطه‌اش این بود که زن فیلیپینی‌اش کم حرف و کم توقع و سازگار است. من دنبال تعالی رابطه می‌گشتم و فکر می‌کردم این یکجور برده‌داری است که برایان رفته است با کسی ازدواج کرده که از حرفهایش معلوم است انسان بی‌پناهی بوده و تنها بخاطر پاسپورت برایان با او زندگی می‌کند ولی برایان خوشحال بود و گاهی از عضله پشت پای زنش که دندانگیر است برایم حرف می‌زد.
متاسفانه داستان برایان هیچ فراز نشیبی ندارد، شاید این همه سال هم صبر کردم تا جایی مثلا بخوانم مردی از خشکی چشم مرد که برایان ارزش نوشتن پیدا کند ولی هیچ اتفاقی نیافتاد. ما باتری فروختیم و تلفن و جارو کشیدیم و سیم بستیم وچندماه بعد من استعفا دادم و از آن مغازه رفتم. روز آخر برایان بغلم کرد و گفت برنگرد اینجا تو باهوشی. همیشه می‌خواستم از برایان بنویسم و بیشتر از نوشتن دلم می‌خواست یکبار ببنمش و وقتی دیدمش بگویم اوه برایان ما همه باهوشیم و همه جا مثل همه، اینجا، شرکت من، ناسا، ولی حال برایان خوب است و احتیاج به این جمله “از بالای من” ندارد. او هم یک چیزی گفته که خداحافظی را کمی متفاوت کند، هرچند که من آن لحظه ترجیح می‌دادم بجای این تعاریف از سر محبت و اجبار فقط موقع خداحافظی بگوید نرو.

#درانتظارقطاربعدی

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : خرداد ۳۱م, ۱۳۹۵

تا داد نزده بود bitch تو فکر میکنی کی هستی, فکر میکنی از من بهتری؟ متوجه حضورش نشده بودم. داد که زد اول فکر نکردم مخاطب کلمه سلیطه منم ولی اون برای اینکه مطمئن بشم سلیطه کیه در فریاد بعدیش مشخصا به جزییاتی اشاره کرده که مطمئن شدم روی سخنش با منه.

آره، تو سلیطه با اون کت شلوار تنگ سورمه ای و اون کفشای سلیطه‌گی نوک تیزت و کیف آنچنانیت و عینک بشقابی پرادای آشغالت. تو فکر میکنی کی هستی؟

حقیقت این بود که من ابدا فکر نمیکردم کسی هستم چون نیستم. من یک کارمند بودم که صبح دوشنبه را با جلسه کشدار در سایتی خارج از شرکت شروع کرده بود و مجبور شده بود کت شلوار آستردار و گرم و نامناسب برای تابستان مخصوص جلساتش رو تن کنه و بعد از جلسه برگشته بود سرکار و همه روز با ده انگشت کوبیده بود روی کیبرد و الان در راه برگشت عینک زده بود که چشمهای از خشم و استیصال گریه‌ کرده‌ امروزش رو از آدمها پنهان کنه و حتی شاید اگر صندلی برای نشستن پیدا کرد پشت تاریکی شیشه‌های بشقابیش و در امان از نور مهتابی قطار چرت کوتاهی بزنه. چرت بزنه تا وقتی رسید خونه انقدر جون داشته باشه که ابتدا بره گوشت چرخ کرده‌ای که تو کیف آنچنانیش بود را بگذاره یخچال، کفشهای نوک تیز را با کفش ورزشی عوض کنه، تنها کت شلوارش را آویزون کنه که برای جلسه بعدی چروک نشه و بدود دنبال پسرش تا مدرسه. ده دقیقه به شش برسه و خوشحال باشه که بابت تاخیر جریمه نشده، کوله چرب و نوچ پسرش را بندازه روی دوشش و دوتایی با هم برگردن خونه و پسرش همه راه در مورد ماشینها و ساخت و ساز و کفش‌دوزک نظر بده و خودش بین جوابهای سرسری به سوالهایی که دیگه بعد از چندسال مادری دستش اومده سوال‌کننده‌شون برای هیچکدومشون جواب نمی‌خواد، به جراحت پای مادرش در ایران فکر کنه، به شام شب، به خشمش، به جزوه‌ای که برای کار جدید باید بخونه، به ساعتی که قیمت برق نصف می‌شه و می‌تونه لباس بشوره،به پول،به این هزارپاهای دوسر عوضی که معلوم نیست از کدوم گوری دارن میان و …

نمی‌خواستم زن را نگاه کنم. می‌دونستم با اولین نگاه دوباره شروع خواهد کرد سرم فریاد زدن ولی انگار نگاه نکردنم بیشتر خشمگینش کرد. حس کرد نفرتش رو نادیده گرفتم و انقدر یک سره مملو از نفرت بود که انگار خودش را نادیده گرفته بودم. اینبار فریاد می‌زد. کسی کاری نمیکرد، حتی نگاهش نمی‌کردند انگار صدای زن مثل یک نخ فقط متصل بود به گوش من و برای باقی قطار کوپه‌ای بود مثل هر روز که گاهی سکوتش با صدای بلندگویی که اسم ایستگاه بعدی یا دلیل تاخیر را اعلام می‌کند می‌شکست. #صرفاهمین

هرکسی خودش رو مشغول نشان می‌داد. نه من را نگاه می‌کردند نه زن را و انقدر در این تظاهرکاری موفق بودند که شک برم داشته بود نکند فریادهای زن ساخته و پرداخته تخیل من است. این تظاهر به ندیدن، زل زدن به جهت دیگر، پاورچین از کنار جنازه رد شدن، خصلت خیلی آدمهاست حتی خودم. رو برمی‌گرداندم از ترکیب ظالم و مظلوم، از صحنه شکار و طعمه و فرار می‌کنم از موضع‌گیری در برابر بی‌عدالتی‌های خُرد و در سطح غیربین‌المللی. مادامیکه که هردوطرف بالغ باشن و شاهد خونریزی هم نباشیم خیلی از ماها سربرمی‌گردونیم، به هدفون پناه می‌بریم، از گروه‌های فیس‌بوکی خارج می‌شیم، با انگشتهای بالا گرفته از ترس تاییدات سرانگشتی در سکوت عبور می‌کنیم و کنار می‌خزیم و می‌گذاریم یکی اون یکی رو بدره یا یک عده یکی رو بدرن چون دریدن از نظر ما صرفا مفهموم فیزیکی داره و کسی از سلیطه و جنده خطاب شدن وسط مترو و نامه و جمع نمرده پس چرا کاری کنیم یا موضعی بگیریم که به خود ما هم بگن سلیطه یا دچار خطر بشیم یا مهمونی دعوت نشیم. برای همین کاملا درک می‌کردم چرا هرکسی خودش را خیلی عمیق مشغول به کار عبثی نشان می‌داد، خودم معمولا یکی از آنهایی بودم که مثلا دارند با دقت نوشته روی دیوار قطار را می‌خوانند “برای نشستن روی این صندلی زنان باردار، معلولین و سالمندان در اولویت هستند.” #هزاربارخوانده‌شودتاغائله‌خوابیده‌شود
زن عصبی‌تر شد و کمی نامفهموم حرف می‌زد، مثل کسی که خیلی مست یا روی مخدر باشد. اینبار نگاهش کردم، ناخودآگاه خواستم ببینم کسی که انقدر از من متنفر است چه شکلیست. مثل باقی متنفرهایم معمولی بود. کاپشن و شلوار ورزشی آبی کمرنگ مخملی تنش بود و کلاه کاپشن را در این هوای چهل درجه روی سرش کشیده بود. زن بسیار قد بلندی بود و کفش هم به پا نداشت. هیچی به پا نداشت، پا برهنه بود. کیفش که بین پاهای برهنه‌اش روی زمین بود اگر اصل بود گرانقیمت بود و خودش با این قد و بالا می‌توانست یک مانکن باشد. کم کم دیگر متوجه حرفهایش نمی‌شدم، فحشها ول می‌شدند در قطار و من نگاهم را می‌دزدیدم . او گاهی ساکت می‌شد تا صدای روبات طوری در بلندگو قطار معذرت می‌خواست که امروز قطارها کندتر حرکت می‌کنند ساکت شود. کارمندانی مسافری که مثل من هرروز سوار مترو می‌شوند می‌دانستند مترو بیش از یک ماه است که کند‌تر از معمول حرکت می‌کند و الان حتی  این احتمال وجود دارد که معمولش شده باشد همین سرعت ارابه‌ای و این دیگر معذرت خواهی ندارد.

بالاخره قطار به یک ایستگاه رسید. دو ایستگاه قبل‌تر از ایستگاه خانه ولی پیاده شدم. بقول مادرم از تو می‌لرزیدم. حس می‌کردم معده‌ام می‌خورد به ریه‌ام که احتمالا از نظر آناتومی حس غلطی است. پابرهنه بودن زن برایم یک تهدید بود و با اینکه خوب حفظ ظاهر کرده بودم ولی تمام مدت حس کرده بودم اگر اراده کند به سمتم خیز خواهد برداشت و انقدر سر سلیطه‌ام را به شیشه خواهد کوبید که بمیرم. می‌دانستم تاحالا این اتفاق نیافتده ولی انقدر ایمانم را به اجتماعات انسانی از دست داده‌ام که فکر کردم اگر این اتفاق هم بیافتد، حتی اگر برای اولین بار در تاریخ متروِ کند‌تر‌ازمعمولِ تورنتو زنی تصمیم بگیرد سر زنی دیگر را انقدر به شیشه بکوبد که زن بمیرد باز عده‌ای با شعار “ببین خودت چیکار کردی”، “لابد بد نگاهش کردی”، “لابد تو اول عصبیش کردی”،”خوب قبول کن حضور یک زن کفش‌دار ممکنه باعث خشم یک زن بی‌کفش بشه” ، “روابط زنانه همینه دیگه” در سکوت خرد شدن و متلاشی شدن کله من را نگاه کنند و در همین حین حتی ممکن است یک مرحله در کندی‌کراش بالاتر هم بروند. #براوو

بجای نورت‌یورک، یورک‌میلز پیاده شدم چون همین یک چیز را خوب یاد گرفته ام “کس نخارد پشت من، جز ناخن انگشت من” یا بعبارت دیگر “خودت به داد خودت برس چون به باقی چه؟”  و خب همیشه حداکثر پنج دقیقه بعد، قطار بعدی می‌آید و به تقریب خیلی خوبی در آن زنی شما را سلیطه خطاب نخواهد کرد و شما هم می‌توانید در کندی‌کراش یک مرحله بالاتر بروید و البته این احتمال هم هست اینبار درهای قطار باز شود و یکی با مسلسل شما را به رگبار ببندد و فردا در صدر اخبار سی.بی.سی بنویسند “زنی که لابد اجلش رسیده بود دو ایستگاه زودتر پیاده شد تا در یورک میلز آبکش شود” #آری‌رسم‌روزگار‌چنین‌است