مگر قرار نبود دریا در همه حال نشانه رهایی باشد؟

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : آذر ۱۶م, ۱۳۹۳

خانه ما آخرین خانه اون خیابونه و ایوانش رو به حیاط خانه‌است و بعد حیاط اتوبان همته و ٱنطرف اتوبان پارک پردیسان و بعد همه تهران دوست داشتنی من. خواب دیدم با بابا نشستم در ایوان و هنوز درختهای بین ما و اتوبان قد نکشیدن و همه تهران معلومه ولی جای پارک پردیسان بعد اتوبان دریاست. یک دریای خیلی عظیم. از بعد اتوبان تا کوهای شهرری دریا بود: آبی، آبی. انگار ماشینی از اتوبان رد نمی‌شد و صدا موج‌های رو می‌شنیدم. آفتاب روی دریای آبی می‌درخشید و منظره جلو چشمم بی‌نظیر بود. با پدرم حرف می‌زدم و باد خنک از دریا پشت خانه به صورتم می‌خورد: همه خواب آفتاب و دریا و نسیم و صدای امواج بود. به پدرم گفتم این دریا اینجا نبود نه؟ گفت نه خیلی جدیده، همین تازگی یک شب از اینجا به جنوب تهران رو سیل برد و آب جذب نشد و شد دریا. همین، با همین یک جمله رویام ناگهان شد کابوس، یکهو فهمیدم زیر این دریای روبروم کل تهرانه؟ کل آدمها، میلیون میلیون جنازه، از جنوب شهرک غرب تا شهرری اون زیرغرق شدن. صدای موج شد ترسناکترین صدای ممکن. از تجسم چهارده میلیون جنازه زیر آب حالم بهم می‌خورد ولی نمی‌توستم به پدرم نشون بدم. پدرم خونسرد بود ولی، چایش را می‌خورد و گوش می‌کرد به دریا و دوباره خونسرد ادامه داد : ” تازه هرشب هم میاد جلوتر، شبی یک متر” توی خواب بی‌صدا توی سرم حساب کردم، من و ایلیا نوزده روز دیگه برمی‌گردیم، عرض همت نوزده متر بیشتره و حالم از آدم کثافتی که بودم بیشتر بهم خورد. از اینجا به بعد من بودم و ترس و نفرت ازخودم و صدای موجهایی که می‌دونستم آب روی جنازه‌های مردم شهر منه و تهرانی که می‌دونستم دیگه نیست و سکوت و باز صدای موج بعدی. خونه ساحلی قشنگمون ترسناک شد توی خواب و باقیش یادم نیست تا بیداری.

از ساعت شش تا هفت و نیم خیره شدم به سقف، می‌ترسیدم چشمام رو ببندم و باز صدای موج بیاد، صدای دریا.

جنایات حقیرانه کارمندی

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : آذر ۱۲م, ۱۳۹۳

 

مسواک دهنم بود وقتی رییس ساعت یک ربع به شش و نیم صبح ایمیل زد که یادم رفت بگم ولی ساعت یک موعد تحویل فلان گزارشه و خواهش می‌کنم تمامش کن، خیلی مهمه. گزارشی که من فکر می‌کردم موعد تحویلش آخر وقت – نه اداری، کلا- همان روز است. قبل از هشت رسیدم سرکار و با حالتی سراسیمه نشستم پشت میز به روی کیبرد کوبیدن. بعد یک حوض قهوه، حدود ساعت یازده رفتم دستشویی و وقتی برگشتم دیدم رییس ایستاده بالای میزم و بررسی می‌کند که چقدر وسیله سرگرمی با خودم برده‌ام مستراح که تخمین بزند کی برمی‌گردم. لابد صورت برمی‌داشت که فقط با موبایلم رفته ام دست به آب یا  کتاب و لوازم آرایش و هدفون و اینها هم برده‌ام که سور و ساتم کامل باشد و تا نیم‌ساعت برنگردم پشت میز. تا نشستم پشت میز گفت ناهار چی می‌خوری؟ گفتم ها؟ گفت ناهار؟ بدون کمترین فکر گفتم ساندویچ سلمون دودی با نان برشته رای و سبزیجات و سالاد اسفناج نوزاد با توتهای رنگی. از من، کهنه کارمند ادارات بدون سلف و رستوران بشنو که هرکارمندی باید یک غذا و یک قهوه خیلی پیچیده برای موارد اینچینینی که پولش را از جیب خودش نمی‌دهد از بر داشته باشد و  این پیچیده‌ترین و لوکس‌ترین غذای کارمندی بود که با در نظر گرفتن موقعیت جغرافیایی شرکت در لحظه به ذهنم رسید. به منشی گفت لطفا سفارش بده برای آیدا همین غذا را بیاورند. بعد دستشویی رفتنم چشمش ترسیده بود و نگران بود بروم برای ناهار و لابد زنگ بزنم آنطرف اقیانوس و زمان یادم برود و دیر برگردم. از بالای میزم که رفت آنطرف دوباره شروع کردم به کوبیدن روی کیبرد و خیره شدن به منحنی‌های درهم تنیده و جدولهای بی‌انتها. ناهارم سرساعت دوازده روی میز بود. دلم می‌خواست داد بزنم اینجوری؟ نمی‌خواهین دستامو بشورین برام. که یکی رو صدا کنه لگن و آفتابه بیاورند و من دستهام رو همون سرمیز بشورم.ولی روم رو زیاد نکردم و برای نشان دادن قدردانی بابت رزقم با دست راست کلیک می‌کردم با دست چپ سالاد می‌خوردم. یکی دوبار هم انقدر زل زدم به مونیتور که مسیر چنگالم را اشتباه ردیابی کردم و صورتم تمشکی شد. در تمام این مدت چه با دهان پر و چه با دهان خالی، پوف کردن و اف گفتن بلند فراموشم نمی‌شد. آب نخوردم که دستشویی نروم، مطمئن بودم اگر بگویم می‌خواهم یک نوک پا بروم مستراح از فردا قانون تصویب می‌کند که ددلاین‌دارها از امروز موظفند تا پایان موعد تحویل با “اَدالت دایپر” در محل کار حاضر بشوند.

 

ساعت یک و ده دقیقه : به گواهی صندوق ارسال‌شده‌های ایمیلم ساعت دوازده و پنجاه و سه دقیقه گزارش را فرستادم رفت. رییس پوف خلاص را بلند کشید ودر جواب ایمیل من بدون کپی کردن دیگران فقط به من جواب داد:

موعد تحویل سه بود ولی گفتم یک که حداکثر تلاشت رو بکنی دیر نشه. (صورتک چشمک) .

 

چیرز،

رییس

حیف که نمی‌شد برایش بنویسم. گزارش از یازده آماده بود. من دو ساعت گذشته را روی کیبرد کوبیدم که تو برایم ناهار مجانی بخری و از همه مهمتر روی قابلیت‌های من دو ساعت حساب اضافه باز نکنی، ولی نمی‌شد این را نوشت، پس فقط جواب دادم:

حقا که مدیریت بلدی. صورتک لبخند.

ریگاردز،

مرئوس

پاسبانی که در تاریکی سرم سوت می‌کشد، پسر شما نیست؟

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : آذر ۴م, ۱۳۹۳

0C375355-713D-4D9C-9584-6162B43AB040

“And George, while his intelligence was way above normal, had a little mental handicap radio in his ear. He was required by law to wear it at all times. It was tuned to a government transmitter. Every twenty seconds or so, the transmitter would send out some sharp noise to keep people like George from taking unfair advantage of their brains.”

From Harrison Bergeron story by Kurt Vonnegut, Jr.

در سی و شش ساعت گذشته صدای سوت ممتد گوش راستم به تمام حس‌های دیگرم تجاوز کرده است. گوشم عفونت کرده و بعد از درد زیاد و چهار صبح بیمارستان رفتن و شروع کردن آنتی‌بیوتیک این صدا شروع شد. قبل این سوت ممتد، گوشم صدای دستگاه درست کردن چس‌فیل می‌داد و بعد که آن تمام شد این سوت بلند ممتد شروع کردن به کشیدن. انگار که فیدبک میکروفونی باشد که فقط من می‌شنوم آنهم مونو، نه استریو. صداهای گوشم را که برای دکتر کشیک پنج صبح توصیف کردم حتما در دلش گفت “خب حالا تو هم سینما می‌ری هم کنسرت” ولی صدای گوشم همین است:سوت ممتد فید‌بک. استراحت هم نمی‌دهد. لامصب مدام است. دیشب سعی کردم با سوتم بخوابم ولی چندبار از صدای سوت بیدار شدم. گوشم یک تنه هم عزرائیل من است و هم اسرافیلم. ناخودآگاه صدای آدمها را خوب نمی‌شونم و مدام می‌گویم “ها؟”. ولی معضل فقط کم شنیدن نیست، مشکل مزخرف شنیدن است. سوت گوشم فقط به قوه شنوایی من آسیب نزده، بلکه با پخش مدام یک صوت ناموزون و مزخرف یک تنه همه چهار حس دیگرم را هم دچار دشواری کرده. مزه‌ها را نمی‌فهمم یا اگر هم می‌فهمم لذتی نمی‌برم یا حتی دهنم نمی‌سوزد چون همه حواسم پیش سوت گوشم است. نامنظم می‌بینم و حتی کتاب راحت نمی‌توانم بخوانم چون سوت بین کلماتی است که موقع خواندن در سرم تکرار می‌کنم. انگار آسانسوری در مسیر چشم به مغزم گیر کرده و زنگ خطر می‌کشد. از نظر پوستم چیزی دیگر نرم و صاف نیست. دیگر بویی ناخوشایند نیست. مغزم کلید کرده روی تحلیل این صدا و از تحلیل داده‌های روزمره باقی حواس معذور است. نشنیدن فقدان صداست و درد من فقط سوت شنیدن است. در این لحظه کارم از “چو عضوی به درد آور روزگار گذشته” و در آستانه “چو عضوی کُند جای بر باقی اعضا تنگ‌” ام. برای پرت کردن حواسم خودم از سوت گوشم سریال طنز نگاه کردم نشد، به عکسی که عاشقانه دوستش داشتم خیره شدم بازهم نشد، غبغب ایلیا را نوازش کردم جواب نداد. دلم نمی‌خواهد با کسی حرف بزنم چون حس می‌کنم هوشم به شدت کم شده است. دیر می‌گیرم و دیرتر تحلیل می‌کنم، نه چون نمی‌شنوم بلکه چون همه حواسم پیش مزخرفی‌است که به ناچار ساعت‌هاست که می‌شنوم.

همین شد که یاد داستان هریسون برگرون ونه‌گات افتادم که روایت می‌کرد در سال دوهزاروهشتادویک برای اینکه هوش همه انسانها را متوسط رو به پایین نگه دارند آدمهای با هوش بالاتر را مجبور می‌کردند دستگاهی در گوششان بگذارند که هر بیست ثانیه یکبار سوت می‌کشید. آدمی که دستگاه را در گوشش داشت دیگر نمی‌توانست به چیزی عمیق فکر کند و طبعا دنیا برای مردم جای بهتری و برای سیاستمداران جای راحتتری برای اداره کردن و حتی ظلم کردن می‌شد. چقدر درست می‌گفت. درست است که نداشتن یک حس خیلی سخت است ولی با داده غلط داشتنش است که  عقل و باقی حواس فرد هم آسیب می‌بیند. مثلا چشمی که کم بینا می‌تواند بورخس بشود ولی چشمی که هر بیست ثانیه یکبار یک نور فلاش مستقیم ببیند احتمالا صاحبش الان دیوانه شده است. اگر بتهوون جای ناشنوا شدن فقط این سوت ممتد را می‌شنید باز هم بتهوون می‌شد یا احتمالا ون‌گوگی می‌شد که یک روز گوشش را می‌برید. من؟ من که در آستانه دومی شدنم.

 

یک.نام نوشته برگرفته از نام وبلاگی است که خیلی دوستش داشتم و دیگر نمی‌نویسد با نام “اگر پاسبانی که در تاریکی سوت می‌کشد، پسر من بود”

دو. متن کامل داستان هریسون برگرون اثر کورت ونه‌گات از اینجا :

http://www.tnellen.com/cybereng/harrison.html

 

 

 

خاطرات مسافری از کانزاس که در یوکان دنبال رودخانه‌ای بنام تیمز می‌گشت

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : آبان ۲۸م, ۱۳۹۳

موقع رانندگی بیشتر از همیشه متوجه می‌شم انگار دیگر هیچکس برای دیگران حق سردرگمی قائل نیست، نه فقط حق سردرگمی، حق تردید، حق شک، حق بی‌هدفی. بعد از ظهور چی‌پی‌اس و نقشه هاى گویا و هوشمند روی موبایل انگار هیچ راننده‌ای توقع ندارد راننده جلویی یا کناری بین این که بپیچد در جاده فرعی شش یا جاده نه را ادامه بدهد تردید کند. دیگر فرقى براى راننده پشت سر نمى کند که راننده جلویى محلی‌ست یا پیرمردى هفتاد و شس ساله که با پلاک صادره از کانزاس که دارد در جاده فرعى اورنج ویل اونتاریو می‌راند. انگار شک ندارند که تمام رانندگان بصورت پیش فرض به سمت هدفی مشخص در حرکتند و نیرویی متصل به ماهواره و فراتر از عقل ناقص انسانی به بهترین شکل هدایتشان می‌کند که از سریعترین مسیر به مقصد برسند. ایمان دارند حتی اگر در مسیر رسیدن به این هدف مشخص اگر راننده برای لحظه‌ای از صدای گویا نقشه‌خوان ماشین جلویى سرپیچی کند بلافاصله صاحب صدا راه جبران را محاسبه و برای راننده زمزمه و بعضا فریاد خواهد زد. به همین دلیل‌ است که هیچکس نه توقع دارد و نه اجازه می‌دهد که کسی شک کند بین جاده شش فرعی یا نُه اصلی. همین شده که هربار که تردید کنی، شک کنی، پا سست کنی، مقصدت را عوض کنی ناگهان یکی جایی دست می‌گذارد روی بوق ممتد و سرت فریاد می‌زند. حتی اگر خودت خونسرد باشی دزبرابر تردید دیگران و پنج ثانیه بیشتر از مصوبه راهنمایی و رانندگی توقف کنی پشت علامت ایست و منتظر بشوی پیاده‌ای که انگار برای پرسه‌ زدن در یک عصر پاییزی بیرون آمده تصمیم بگیرد که می‌خواهد از خیابان عبور کند یا نه، راننده پشت سرت دست می‌گذارد روی بوق و فریاد می‌کشد سر پیاده مردد و تو، سواره بیکار و حامی تردید.

بچه که بودم والدینم تصمیم گرفتند از سفر سالانه و یکنواخت بین نقطه آ و ب دست بردارند و در یک سفر تابستانى در مسیر تهران به تبریز یک شب زنجان در مهمانسراى جهانگردی بمانیم ولی پدرم زنجان را گم کرد. الان که فکر می‌کنم گم شدن شهر زنجان اتفاق خیلی عجیبی بود ولی در تصویری که از والدینم دارم برای آن دوتا اصلا عجیب نبود. مادرم پدرم را تحقیر نمی‌کرد که چطور ممکن است آدم زنجان را با جاش گم کند بلکه خیلى مدبرانه زدند کنار جاده و مادرم با فشار در فلاسک گلدار نارنجى و سفید که به منبعی لایتناهی آب جوش وصل بود و هیچوقت آب جوشش تمام نمی‌شد چای ‌ریخت تا پدرم که باد موهایش را به هم می‌ریخت سیگار بکشد و چای بنوشید و فکر کند زنجان کجا می‌تواند باشد؟ دست آخر هم یک خانواده که دست دست رختخواب روی سقف پیکانشان بسته بودند که احتمالا از نظر رختخواب سربار میزبانشان نباشند ترمز کردند و برایمان توضیح دادند که زنجان کجاست و ما بعد چای و کشمش و سیگار فاتحانه به شهر چاقو‌ها رسیدیم.

تردید، پرسه بی‌هدف و تغییر هدف، مغضوب دنیای مدرن است. ما کم وقت داریم و دنیا پر از کارهای نکرده و جاهای نرفته و کتابهای نخوانده و فیلمهای ندیده است و ما باید بدویم تا همه اینها را تمام کنیم و بعد بازنشسته و دانته خوانده و لوور رفته و سه گانه دیده، احاطه شده بین نوادگان و همسر رابطه چهل‌ ساله‌مان سر بگذاریم زمین و بمیریم. فقط این نیست، ما تا چهل سالگی فرصت داریم که چنان بارمان را ببندیم که کلمه “تباه” (لوزر) شامل حالمان نشود. شغل خوب، پارتنر ابدی، خانه خریده شده، بچه‌ و محل سکونتی که جز برای موقعیت شغلی بهتر یا بردن لاتاری گرین کارت تغییرش نخواهیم داد. دیگران را نمی‌دانم ولی من سالهاست که در هوشیاری تردید‌هایم را پنهان می‌کنم. چند روز قبل جایی با صدای بلند گفتم “شک دارم که مهاجرتم کار درستی بوده ‌است یا نه” و حس کردم همه متعجب شدند. دوباره شکم را پنهان کردم. بالغ موفق یک بالغ بی‌تردید است و من نشان نمی‌دهم که گاهی در برابر شهر، کار،… و … مردد می‌شوم.

الکل آدمها را مست می‌کند من یکی را بای پولار. اگر زیادتر از ظرفیتم – که ظاهرا یک انگشت دانه گالیور است – بنوشم قبل از اینکه دچار عارضه از یادبردن کامل بشوم، به یک آستانه‌ی می‌رسم که یک آدم دیگر می‌شوم، از دید خودم حداقل. آدمی که ابدا نشانه مستی و راستی نیست، تجسم مستی و کاستی‌است. چیزهایی که هشیارم دوست ندارم را دوست دارد، از چیزهایی که من دوستشان دارم متنفر است، هرچیزی را نباید گفت را می‌گوید، بزای چیزهایی که من نمی‌خندم ریسه می‌رود و برای چیزهایی که من گریه نمی‌کنم زار می‌زند، نقاط قوت من نقطه ضعفش است، التماسهایی که من صدسال سیاه نمی‌کنم را می‌کند، چیزهایی که من نمی‌نویسم را می‌نویسد. من از آدم آستانه سیاهی حافظه خودم متنفرم. همین چندبار که تحملش کرده‌ام روز بعدش من را از خودم متنفر کرده است. حضور این انسان غیرقابل تحمل درون من فقط یک خاصیت عجیب دارد. باعث شده کشف کنم جدای تمام این عکس هم بودنهایمان چند حس در هردو ما مشترک است، عشق به بچه و عشق به…، چند تردید و چند تصمیم. چیزهایی که درمورد این عشق‌ها و شک‌ها نوشته با من یکی‌ است و این اشتراکتمان نشان می‌دهد با اینکه قابلیت تبدیل شدن به یک پارچه گه را دارم ولی چیزهایی در من است که با اینهمه تغییر هم عوض نمی‌شود و آن چیزها جز عشق یا دلتنگی غلیظ برای یکی دونفر حتی شامل تردید‌ها و شک‌هایم هم می‌شود. پس شاید شک‌هایم هم به اندازه عشق‌هایم عزیزند.

برای من تعطیلات گاهی یعنی بی‌برنامه بودن. یعنی بروم جایی و هیچ کاری با برنامه‌ای نکنم. هوا را در سایت هواشناسی چک نکنم. صبح راه بیافتم و اگر باران گرفت بروم موزه و اگر نگرفت بشینم کنار رودخانه و کتم را برای کسی پهن کنم که بنشیند رویش و نگاه کنم به او و فکر کنم به هیچ. سرساعت صبحانه و ناهار و شام و شراب نخورم. بایستم دم چراغی کنار هرم شیشه‌ای و فکر کنم اینوری بروم یا آنوری و بعد الکی بروم آنوری. تمرین کنم که خودم را سرزنش نکنم هزارو پانصد دلار خرج کردی، چهار روز مرخصی گرفتی برای چی؟ حتی یک موزه هم نرفتی، حتی فلان رستوران را هم نرفتی، بار با موزیک جاز نرفتی، با فلان جا عکس نگرفتی. همین، دلم می‌خواهد در زیباترین شهر جهان با بهترین کافه‌های جهان شب بنشینم خانه و پنجره‌ها باز باشد و در صدای باران یک صفحه هم کتاب نخوانم، چیزی هم ننویسم، بلکه اخبار به زبانی ببینم که بلد نیستم و روی وایبر با کسی حرف بزنم و به تردیدهایم فکر کنم، فکر مفید هم نه، به راه حلی برای خلاصی از سردرگمی فکر نکنم، همینجوری به خودشان فکر کنم و بگویم به‌به. دوباره فردا گم بشوم در خیابانهای که نمی‌شناسم وبی‌هدف پرسه بزنم و وقتی برمی‌گردم بگویم بله فلان موزه‌ها را رفتم، همه آن رستورانها که گفتید را رفتم، همه چیزهایی قشنگی که آدمها از آنجا می‌خرند را خریدم. حتی گاهی یواشکی بخوانم آن موزه چه شکلی است که نفهمند من از چهارروز بی‌هدفی مطلق برمی‌گردم.

یک راهی وجود داشت می‌توانستم کلا صدای این جی‌پی‌اسی که درون کله‌ام می‌خواهد هر آ را به آ در کمترین زمان و بهترین مسیر وصل کند را خفه کنم. صدایی که تردید‌های مکانی و زمانی و احساسی و… را تقبیح می‌کند و پوزخند می‌زند چهار سال دیگه چهل سالته، کوتاه بیا جان من. به خودم اجازه بدهم چندسال دیگر هم همینجوری لق خوران جایی بین آ و ب زندگی کنم، چند سال دیگر هم نه مهندس مهندس باشم نه زنگی زنگ. چند سال دیگر هم همینجوری بی‌ریشه و کم برگ فتوسنتز کنم. راهی نیست.

اگر مردم روی سنگ قبرم بنویسید، از بس از تردیدهایش خجالت کشید که دق کرد.

گوگل چه می‌داند

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : آبان ۲۶م, ۱۳۹۳

Sorry

 

شبها آدرسو میزنم تو نقشه گوگل و در روش طی مسیر انتخاب میکنم: پیاده. بعد گوگل میگه: “متاسفم، پیاده نمی‌شود به نقطه آ رسید”

تو فکر کن من شمس، فقط بگو چقدر طول می‌کشه؟

برای معشوق گمنام یک مرحوم سرشناس

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : آبان ۱۳م, ۱۳۹۳

 

دکترم مرد. ایران که بودم از مطبش برام ایمیل اومد که “سلام با تاسف به احترام می‌رسانم که دکتر مرده است.” دفعه آخر که رفته بودم مطبش خودش نبود و منشی‌ مطب گفته بود که دکتر مریض است. می‌خواستم روکش عتیقه دندانم را عوض کنم که فکر کردم صبر می‌کنم دکترخودش برگرد. جرمگیری را دستیارش انجام داد و چون عجله داشتم بروم شال سوغاتی بخرم خیلی پیگیر نشدم که چی شده و دکتر کجاست. کار عجیبی نکردم که بیماری دکتر سی و نه ساله جوان و سرحالی که بچه‌ای همسن و سال بچه‌ من داشت را جدی نگرفتم. و خب گفتم که ایران بودم که ایمیلی از مطب آمد و نوشت که “از دست دادن دکتر برای ما ضایعه سختی بود”. روزی که ایمیل را گرفتم کمی بیشتر از اندازه‌ای که یک آدم طبیعی برای مرگ دکترش ناراحت می‌شود ناراحت شدم. پنج سال بود که دکترم بود و چون همیشه دهن من برای حرف زدن زیادی باز و پر از مته و لوله و آینه بود خودش بی‌هیچ گله‌ای درطول ویزیت متکلم وحده بود. دقیقا یکماه بعد از بازکردن مطبش مشتری طبابتش شده بودم و خیلی مفتخر به این “تاریخچه‌ای” بود که باهم داشتیم. همینطور قدردان فرصتی که به دکتر تازه‌کاری که او پنج سال پیش بود، داده بودم. بارها با همان لوله مکنده گوشه دهنم گفته بودم: گافِلی ندالَد. یونانی بود و بخاطر این تشابه که ما هردو روزی امپراطوری داشتیم، بدون درنظر گرفتن اینکه امپراطوری آنها ورشکسته اقتصادی بود و مال ما ورشکسته سیاسی، حس اخوتی به من احساس می‌کرد. من البته دغدغه‌‌ام امپراطوری نبود. بیشتر احساس نزدیکی و تمایل به درددل با دکتر می‌کردم چون دخترش چند ماه از پسر من بزرگتر بود. مدام می‌خواستم آن آینه را از دهانم دربیاورد تا بپرسم، بعد هفت ماه راحتتر می‌شه؟ بعد سیزده ما چطور؟ کی از پوشک گرفتیش؟ شبا چندبار پا می‌شد؟ برعکس من دکتر بیشتر دوست داشت از تاریخچه فلسفه در یونان یا اسکی در ویستلر حرف بزند و من تا زمانی که دخترش و همسرش را در مرکز خریدی نزدیک مطب دیدم حتی نمی‌دانستم بچه دارد و حتی نمی‌دانستم خانمی که دستیارش است و گاهی چند یونیت از چیزی برای دکتر تهیه می‌کند، همسرش است. همانجا درمرکز خرید بچه‌هایمان را نشان هم دادیم. بچه او تازه راه افتاده بود و مثل مست‌ها راه می‌رفت و بچه من در لباس زمستانی مخصوص نوزادان شکل یک خربزه ده کیلویی بود، سنگین وبد بار و شیرین.

واقعا نمی‌دانم چرا بعد از مرگ دکتر کنجکاو شدم آگهی فوت دکتر را جستجو کنم. ساعت دو صبح بود و همه اعضا خانه خوابیده بودند. من درآخرین شب سی و پنج سالگی با یک غم سنگینی در حد و اندازه مرگ یک آدم عزیز، در آشپزخانه به سنت آن ماهی‌فروش شمالی خوشبخت و فروزان مغموم همه فیلمهای فارسی عرق سگی و آب می‌خوردم که شاید غمم را از ذهنم بشورد و ببرد. فکر کردم یک چیزی را جستجو کنم تا سرم گرم بشود: ضرب المثل این پست”مزه طوطی، گوگل است. ” یاد دکترم افتادم که هفته قبلش خبر مرگش را در ایمیل گرفته بودم. اسم دکترم را با کلمه اُ-بی-چو-اِری زدم در نوار جستجو. گواهی مرگ شهادت می‌داد که دکتر در آغوش خانواده در بیمارستان سانی بروک درحالی که  همه عزیزانش دورش بوده‌اند فوت کرده است. گواهی نوشته بود دکتر پسر آقای ایکس و خانم ایکس و پدر لیلیان ایکس بوده است. دکتر برادرزاده دکتر ایکس و خواهر زاده خانم ایگرگ هم بوده. دکتر عمو/خاله/دایی/عمه‌زاده جک و جیل و جان و جورج هم بوده‌است. بعد شرح موفقیتهای دکتر بود و یک عکس خیلی قشنگ از دکترم بدون ماسک آبی رنگی که همیشه روی دهانش بود که از بزاق من محافظتش کند، چاپ شده بود گوشه سمت راست صفحه. چند آگهی فوت دیگر هم برای دکتر چاپ شده بود که متن همه یکی بود. درهیچکدام از اگهی‌ها نامی از همسر دکتر نبود.

مری-آن همکار مذهبی و مقید به سنتهای من معتقد است معمولا در دو حالت نامی از همسر در آگهی فوت برده نمی‌شود، اگر از هم جدا شده باشند یا اینکه خدای نکرده ازدواجشان ثبت نشده باشد. مری‌-آن می‌گوید حتی رسم است از همسر مرده متوفی هم در آگهی فوت نام برده می‌شود ولی از همسر سفید – ثبت نشده- نه. جدا شده بودند؟ هرچه فکر کردم یادم نیامد دکتر حلقه دستش داشت یا نه؟ ترس مایل به کابوس من از مته باعث شده بود که هیچوقت به دستان دکتر دقت نکنم. شاید هم دستکش دستش بوده. یادم نیست. یادم است در مرکز خرید من و همسرش را با نامهایمان به هم معرفی کرد. نگفت همسرم، بیمارم، بیمارم، همسرم.  گفت: آیدا، مِی – می ، آیدا. دیگر مهم نیست، حالا که دکتر سه هفته است که در تابوت است دیر شده که بفهمم چرا اسم می در آگهی فوت نبود.

 

“فرانز پس از مرگ سرانجام به زن قانونیش تعلق گرفت. حالا این ماری کلود است که درباره همه‌چیز تصمیم می‌گیرد: مراسم تشییع جنازه را ترتیب می‌دهد، نامه‌ها را ارسال می‌دارد، تاجهای گل سفارش می‌دهد و لباس سیاه – که در واقع لباس عروسی است – برای خود تهیه می‌کند. آری، خاکسپاری شوهر، سرانجام وصلت و عروسی همسر است! تاجگذاری زندگی اوست! پاداش تمام سختی‌ها و رنج‌های تمام عمر اوست!

این مساله را کشیش به خوبی درک می‌کند و بر سر مزار از عشق فناناپذیر زن و شوهر سخن‌ها می‌گوید، عشقی که به رغم فراز و نشیب‌هایش متوفی را در آخرین لحظات به سمت خود خواند. حتی همکار فرانز که به خواهش ماری کلود چند کلمه‌ای در مراسم خاکسپاری سخن گفت، با ستایش و احترام خاصی از همسر متوفی نام برد.

بارهستی – میلان کوندرا – ترجمه دکتر پرویز همایون‌پور

 

ندیدن نام مِی اگر بخاطر ثبت نشدگی ازدواجشان باشد جایی از ذهن مرا مشغول کرده است. آگهی‌های فوت هم می‌توانند مثل آگهی‌های فروش خانه دروغ بگویند. همین است، مرگ یک جایی می‌رسد و آدمی را که با پشتیبانی علم پزشکی فکر می‌کنیم هنوز برای مردنش زود است می‌برد. ناگهان دستها همه روی شانه نزدیکان خونی است، مادر و بچه و عمو و عموزداه و یا صاحبان برگه‌های ثبت شده ازدواج و حتی شاید در عصر ما با کمی ارفاق روی شانه هم‌خانه‌ها، همسران سفید. صاحب عزا جز والدین و فرزندان و کسی‌ است که رسما هنوز صاحب کمد متوفی است. حتی اگر جامعه انقدر ارفاق کند که همسرسفید را هم همسربداند باز آگهی‌های فوتی تنظیم می‌شوند”: او رفت و والدینش، فرزندانش، ماری کلود، عمو/عمه/دایی/خاله‌هایش را در اندوهی بی‌پایان تنها گذاشت”  ولی بین خطوط شاید جای اسم کسی خالی‌ باشد. اسم زن یا مردی که سهمی از کمد متوفی نداشت ولی تمام چین‌ها و خال‌های تنش را از حفظ بود. فکر کردم اگر چیزی که ماری-آن می‌گوید درست باشد  لابد پشت خیلی از مرگها زنان و مردانی هستند که نامشان جایی ثبت نمی‌شود و وقتی همه بر مزار اشک می‌ریزند و برای همدیگر آرزوی آرامش می‌کنند آنها با چشمانی سرخ به روبرو خیره شده‌اند و حس می‌کنند، خواب می‌بینند. کسانی که شاید آخرین جمله “کاش اینجا بودی” را متوفی برای آنها فرستاده ولی خوب آنها هیچوقت شانس آنجا بودن را نداشته‌اند یا نتوانسته‌اند. آگهی‌های فوت می‌‌نویسند “متوفی در آغوش نزدیکانش مرد” درحالی که نمی‌دانند آدمهای نزدیک گاهی یک قاره آنطرف زندگی می‌کنند. آگهی‌ها حتی بعد از مرگ ما هم همیشه دروغ می‌گویند.

 

ضرب المثل سال سه هزار و بیست و سه “هرگردی، آیدا نیست”

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : آبان ۸م, ۱۳۹۳

بر این باورم که صورت من خیلى گرد است. گاهى براى اثباتش به خودم شستم را رو دماغم میگذارم و با انگشت اشاره که در آن لحظه نقش پایه دوم پرگار فرضى را به خود گرفته روى صورتم دایره‌ی میکشم. هربار در اوج ناباورى پرگار انگشتیم محیط صورتم را طى می‌کند بدون اینکه از خط دور صورت بیرون یا تو بزند. البته یکبار جلو آینه این عملیات پرگارکشی را انجام دادم و دیدم که انگشت اشاره‌ام یک جاهایی خودش را جمع یا دراز می‌کند که من را به این باور برساند که من یک دایره کامل‌ام ولی در هرحال حتی اگر انگشت اشاره‌ام هم صادقانه رفتار نکرده باشد چیزی از مدور بودن من کم نمی‌کند. حقیقت این است که من اگر رهبر جایی بودم به محض ورودم به جایگاه سخنرانی طرفداران دسته جمعی فریاد می‌کشیدند “صلی علی محمد، گردِ مُدّور آمد”

سلام، من آیدا احدیانی، یک صورت گرد هستم.

سلام آیدا.

گردى صورت در کودکی یک مزیت و افزونه نمک است و در نوجوانی هم اگر مقعنه خیلی تنگ و غلو کننده لپ نباشد احتمالا خیلی چیز مهمى نیست که به رویت بیاورند،تا وقتى که آنقدر بزرگ می‌شوی که از زیر آرایشگری کاسه‌ای خاله و زن‌عمو و دختر بزرگ آقای فروتنی همسایه همکف در می‌روی و پایت به آرایشگاه می‌رسد. آرایشگران ایرانى معمولا از ترکیب موى صاف و صورت گرد میگرخند، می‌هراسند و حتی شیهه می‌کشند. شاید آرایشگر غیر ایرانی هم همین هراس را داشته باشد ولی بخاطر نگه داشتنت هم که شده، معمولا خیلی به روی مشتری گرد نمی‌آورند. من بارها از شیواجان و الهام جون و افسو جون و خانم رستمی و طراوت پرگاشته پرسیده ام “چرا؟ چرا گردی صورت و صافی مو با هم بده؟” بعضا ابروهاى تیغی تتو شده یا نشده‌شان را داده اند بالا که ” عزیزم، موهات که صافه، صورتتم گرده، خب میزنى بیرون.” هربار خیره شده‌ام به آینه و از بیرون زده گى ام خجالت کشیدم تا یک روز که فکر کردم “یعنی چی می‌زنم بیرون؟ از کجا می‌زنم بیرون؟” و مثل یک انقلابى پرسیدم “از چى میزنم بیرون” کسى جوابى نداشت. احتمالا از کادر نامرئی دور صورت انسان می‌زنم بیرون. افسوجون گفت “صورتت. صورتت میاد بیرون.” ولی مگه صورت مال بیرون ماندن نیست؟ اگر قرار نبود بیرون باشد که تکامل می‌برد استتارش می‌کرد ور دل اثنی عشر. طراوت پرگاشته اضافه کرد “هانی، اوکیه ولی خب صورت راند و موی فلت سکسى نیست. باید یکجوری کات کنم که گردیشو دیکریز کنه”احتمالا درست می‌گفت صورت گرد و اینهمه گونه – و لپ – بیشتر کودکانه است تا سکسی ولی هیچوقت کسی از من نپرسیده بود “مدورخانم، اصلا شما می‌خوای سکسی باشی؟”

سکسی بودن – یا به تعبیری دیگر موفقیت در جذب جفت – برای هر جنسیت و با هر تمایلی یک تابع احتمالا زمان و مکان و موقعیت اجتماعی و کلی فاکتور دیگر است. حتی شاید باورش برای طراوت سخت باشد ولی همه آدمها از توانایی یکسان برای جذب جفت استفاده نمی‌کنند. بعضی زوربازو نشان می‌دهند، بعضی هوش، یک عده پستان برجسته، یک عده موی تابدار و صدای بم و حتی من آدمی را می‌شناسم که برای دلبری از جفتش جک می‌گوید و جفتش را می‌خنداند. مادربزرگ کمی سبزه و قد بلند من دفعه اول که ویتنی هیوستون را دید و فهمید که با استاندارد زمان رقصنده با گرگ ویتنی رنگین پوست با پاهای کشیده یک زن سکسی است خیلی غمگین گفت :” زمان ما می‌گفتند زن جذاب باید سفید باشد و پا مقوایی” از پا مقوایی منظورش پاهایی بود که از مچ تا زانو قطر یکسانی دارند. مادربزرگم فکر می‌کرد شکل ویتی است و دلخور بود که شصت سال زود بدنیا آمده، در عصری که زنان سبزه و پاکشیده زیبا محسوب نمی‌شدند. حق داشت. همین خود من، اگر زمان قاجار بدنیا آمده بودم الان عکسم رو جلد مجله‌ها بود و زیرش با فونت درشت نوشته بود “گردَکان بانوی ایران زمین، مظهر راندی و زیبایی” نه اینکه یکی مثل سوسو جون با غم بگوید “افسی، چه مدلی بزنم که این گردیشو بگیره” سوسو معمولا از گردی صورتم سوم شخص حرف می‌زد. انگار گردی یکی باشد که آنجا نشسته روی صندلی‌ و من و سوسو هردو نمی‌دانیم با حضورش چکار کنیم. گردی نگاهمان می‌کند، سیگار می‌کشد و لبخند می‌زند و من شرمنده می‌شوم از حضورش.

گردی صورتم شامل مرور زمان شد. بزرگتر شدن جز چروک دور چشم به زعم من یک خاصیت خیلی خوب دارد و آن به مرور کشتن حس نیاز به ایجاد تغییر است. عده‌ای از آن به عنوان مرگ تدریجی یا ناامیدی مزمن حرف می‌زنند ولی از نظر من هرچه که هست علائم ظهورش برای من یکی که خیلی خوب است. با علم به توانایی‌های محدودم، هرچه جلوتر می‌روم جهان و خودم و پیرامونم و آدمها را آنطور که هستند قبول می‌کنم و کمتر درصدد تغییر دادن چیزی هستم. همه چیزهایی که نَسَبی، عاطفی و شغلی به من متصلند می‌شوند گردی صورتم، یک روزهایی دوستشان دارم، یک روزهای چتری می‌زنم که گوشه تیز بدهم به این گردی، یک روزهایی هم اصلا هفته به هفته اصلا جلو آینه نمی‌روم. هرجور حساب کنیم اصلا آدم افسرده یا ناراحتی به حساب نمی‌آیم ولی نمی‌دانم چرا از یک جایی به بعد حس کردم بابا ول کن سوسو جون، گرده که گرده، همینه دیگه و سعی کردم این عبارت را تعمیم بدهم به همه زندگی. زنگ خاطره :یک فامیلی داشتیم که تا سن پنجاه سالگی که دلش می‌خواست مادرش باسواد بشود تا سرش از بی‌سوادی مادرش پایین نباشد. مادرش باسواد نشد یعنی من شاهدم هرسال می‌رفت نهضت و تا می‌رسید سر حرف نون در می‌رفت – یادتان هست که دروس به ترتیب حروف الفبا نبود و نان درس سوم کتاب بود نه درس سه تا مانده به آخر. من دانشجو بودم که مادرش مرد و خودش هم کمین کرده بود که حافظه تاریخی فامیل کم‌کم از دست برود و همه جا بگوید مادرش کلاس هفتم آن موقع را داشته که خب چی شد؟ خودش هم مرد. مرگش البته هیچ ربطی به این ندارد که بگوییم تلاش نکنید چون هرکس تلاش کند برای تغییر وسطش می‌میرد ولی خب من چون تنبلم دلم خواسته که از این داستان این برداشت را بکنم که مادرت را با سواد نکن، به صورتت گوشه تیز نده، یک خانه را دوخانه نکن، معشوقت را مجبور به ترک سیگار نکن، صرفا پا دراز کن و شرابت را بخور.

در عمل ولی به چه شکل است؟ آن صلح درونی که نوشتم و هرچه بالا گفتم صرفا در تئوری و روی کاغذ انجام می‌شود. من هنوز فکر می‌کنم با این گردی چه کنم، هنوز وقتی چسب ترک سیگاری را برشانه‌ای می‌بینم که هرنفسش ممد حیاتم است بی‌صدا می‌بوسمش، هنوز به تغییر مکان شهری، قاره‌ای فکر می‌کنم و هنوز به فریتز آرایشگر می‌گویم “اینجاشو اگر لایه لایه کنی گردیشو کم می‌کنه نه؟ ” و او می‌گوید “سوییتی، آی لاو یو راند”. همین چند روز پیش در اوج ناباوری وقتی شمع تولد سی و شش سالگیم را فوت کردم به عجیب‌ترین، کن‌فیکون‌کننده‌ترین و دست نیافتنی‌ترین آرزویم فکر کردم. چشمهایم را بستم و به آرزویی هزاربار بعید‌تر از بیضوی شدن صورتم فکر کردم. آنوقت در تئوری معتقدم “من؟ من با آنچه هستم به صلح رسیده‌ام”

صدای شیشکی حضار

بشنو سوز سخنم

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : مهر ۲۵م, ۱۳۹۳

الف. در پیامک نوشته بود نگرانش نباش، ناهارش رو خورده و خوابیده، پس نگران نشدم و بعد کارگاه از گالری تا سرتوانیر پیاده آمدم. ولی‌عصر برای ساعت پنج، پنج‌شنبه زیادی خلوت بود. با کمی اغراق می‌توانم بگویم که هیچکس نبود. نزدیک پارک ساعی یادم افتاد یکبار در تمسخر خلوت بودن تورنتو به کسی گفته بودم بعضی روزها صدای پول خردهای جیب عابری که در سمت دیگر خیابان یانگ راه می‌رود را می‌شنوم. صدای مردی که با راننده بی‌آر‌تی آنطرف خیابان حرف می‌زد را می‌شنیدم. ولی‌عصر انقدر خلوت بود که می‌توانستم بروم چهارزانو بنشینم وسط خیابان و از اولین آدم سبیل دسته‌ موتوری که رد می‌شود خواهش کنم که یک عکس هنری از من “بردارد”. یا حتی دراز بکشم روی خط سفید وسط تک لاین  یکطرفه جنوب به شمال خیابان و از اولین خودرو ملی که رد می‌شود خواهش کنم مرا له کند که ترکیب شوم با وطنم. همه جان و تنم.

ب. گفتم با ده تومن آمدم. گفت دوازده کمتر نمی‌صرفه. گفتم باشه. سوار شدم. بیست و نه رقم شماره گرفتم. حرفم که تمام شد سرم را تکیه دادم به شیشه ماشین دربستی و گریه کردم. حسن عینکهای بزرگ این است که گریان ترین و دماغ قرمزترین زن را هم شکل ژاکلین کندی قبل گلوله خوردن جان نشان می‌دهند. راننده گفت “نگه دارم آب بخرم؟” می‌خواستم بپرم بهش که کی گفت تو به حرف من گوش بدی؟ کی گفت اصلا حالا که شنیدی حال کثافت من رو به روم بیاری؟ در آینه با التماس نگاهم می‌کرد که بگذارم آب بخرد. گفتم خوبم. گفت چای؟ قهوه؟ گفتم خوبم. پارک ملت را دیدم. گفتم چرا نپیچیدید تو نیایش؟ گفت ببخشید حواسم پرت شما بود. می‌خواستم با شات گان بزنمش. گفت اینجور نرید خونه، بریم قهوه و کیک بخوریم باهم؟ گفتم نه خوبم. با تحکم گفتم من عجله دارم لطفا از پارک وی بروید به سمت یادگار. گفت هرچی امر شما باشه سرکار خانم. قصد بدی نداشتم. صدای پخش‌صوت را بلند کرد. یک آدم لمپنی یک چیزی می‌خواند تو مایه من که می‌دونم تو دوتا خط موبایل داری، من که می‌دونم شبا سرتو رو سینه پیمان می‌مالی. پورنورَپی بود در نوع خودش. کاش جای آب خریدن این مزخرف را خاموش می‌کرد. خودش صدا را کم کرد. با لحن دلجویی گفت سوتفاهم نشه‌ها، من متاهلم. اسم دختر من هم مثل دختر شما هلیاست. چندسالشه؟ شوره اشکهام روی عینکم  سنگواره شده بودند و با هآ کردن پاک نمی‌شدند و وقتی راننده این چیزها را می‌گفت داشتم نمک اشکم را از روی عینک ژاکلین کندی‌ام لیس می‌زدم. دوس دختر بی‌وفای مرد رپر هم داشت همزمان پژمان نامی را لیس می‌زد. گفتم اسم پسر من هلیا نیست. گفت به به، پسر دارید؟ همین شد که تا خانه از بچه‌هامان حرف زدیم. وقتی پیاده می‌شدم دوازده تومنی که قرارمان بود را دادم. گفت دوتاش بمونه. همون ده رو بده. لابد فکر کرده بود غمم مستحق تخفیف است. خندید و گفت حالا می‌خوای شمارمو بدم سفر بعد با پسرت بیایین خواستگاری هلیا. دست بردم که دوباره شات گانم را در بیاورم ولی فکر کردم ای بابا روانی. چته؟ گفتم نه مرسی. دوتومن را هم گذاشتم روی دو تا پنج تومنی. لبخند زدم که نگرانم نشه و مطمئن بشه شادم. همه شاد و خوش و نغمه زنان.

ج. کاش دولت هارپر به ازای هر صد مهاجر متخصص که می‌گرفت به یک مهاجر فضول هم اقامت می‌داد. آدمهایی که وقتی کسی در چهارراه کویین و یانگ تکیه می‌دهد به در فروشگاه بِی و بی‌صدا گریه می‌کند می‌رفتند جلو و با لحن راننده دیروزی به زبان مادری زاری کننده می‌گفتند”آب بگیرم براتون؟، بریم قهوه؟” به نظرم کانادا به شدت از کمبود نیروی فضول متعهد رنج می‌برد. به تفاوت هر رنگ و زبان.

د. سفر به مقصد کسی که دوستش داری یعنی شمارش بی‌صبرانه روزها برای رسیدن به روز سفر و از آنجا به بعد شمارش عاجزانه ثانیه‌ها برای ترکش. در خارجی که من زندگی می‌کنم آدمهایی مثل من سالی دوبار می‌روند وکیشن ( تعطیلات). تعطیلات یعنی سفری که سفید بروی و برنزه برگردی، خسته بروی و خستگی‌در‌کرده برگردی و از همه مهمتر یکپارچه بروی و یکپارچه برگردی. من ولی دوسالی می‌شود که “وکیشنی” نمی‌روم. همه سفرها را سفید – در وسع خودم که همچین سفیدی هم نیستم – می‌روم و رنگ پریده برمی‌گردم. خسته می‌روم و آشفته برمی‌گردم. دلتنگ می‌روم و دلتنگتر برمی‌گردم و یکپارچه می‌روم و هزارتکه برمی‌گردم. آدمهایی وکیشین برو شرکت از من توقع دارند هفته آینده پراز انرژی به پشت میزم برگردم و وقتی از من پرسیدند سفرت چطور بود بگویم اکسلنت. حقیقت این است که هر روز سفر اکسلنت بود و یار دربر و ایام به کام ولی این سفر دو مقصده و دو مقصوده ماه مهر  نود و سه دوباره و خیلی عمیق یادم آورد که این تن تکه تکه شده و سرهرکوه تکه‌ای نهاده شده مرا فقط ابراهیم می‌تواند دوباره یکپارچه کند. همچو مهر جاودان.

 

× عنوان و قسمتهای بولد شده از متن ترانه ایران جوان 

قسمتی از یک داستان

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : مهر ۳م, ۱۳۹۳

قسمتی از یک داستان

….

تلفن را که قطع کردم و برگشتم. کنار پیشخوان ایستاده بود. لیوان شرابش خالی بود. تکیه دادم به آرنجهایم، ایستادم روبرویش. شاید منتظر بودم که شراب مستش کند و دیگر از اتفاق اخیر حرف نزند تا بتوانم بروم آنطرف پیشخوان و بنشینم کنارش. امیدوار بودم تنهایی این چند ماه اثر کرده باشد و فراموش کرده باشد و دوباره درآغوشم بگیرد ولی هرچه مست‌تر می‌شد انگار بیشتر می‌خواست از این اتفاق اخیر حرف بزند، از مرگ اسب آبی.

ولی تقصیر تو نبود

تقصیر کی بود؟ دارو را باید بیشتر تزریق می‌کردم. نباید بی‌وقت بیدار می‌شد.

خودت گفتی که بهت گفتن کلش دو ساعت طول میکشه

آره گفتند دو ساعت و من هم تضمین کردن که دو ساعت و نیم بیهوش می‌مونه و خب موند.راست می‌گی الکی نمی‌شد چند ساعت بیشتربیهوشش کنم. خطر داشت براش.

حالا چرا انقدر تو راه موند؟

بخاطر ترافیک هوایی کنیا . ترافیک کثافت و بی‌صاحاب هوایی کنیا

ترافیک هوایی بالای صحرا؟ جدی فکر نمی‌کردم جز آسمان آمستردام جای دیگه‌ای ترافیک هوایی داشته باشه

نگاهم کرد. چشمهایش را جمع کرد انگار بار اول است که من را آنطرف پیشخوان دیده. پرسید :چرا آمستردام؟

فرودگاهش رفتی؟ دیدی هر دقیقه چقدر هواپیما می‌شینه و بلند می‌شه

هوم. آره دیدم. همین دفعه آخر از اونجا رفتم پایین ولی برگشتنی از لندن اومدم

یادش نبود که من بردمش فرودگاه و ایستادم دم باجه کی.ال.ام تا رفت و اینبار هم من رفته ام دنبالش فرودگاه و خیره شده‌ام به تابلو‌های ریز نوشته فرودگاه تا ببینم پروازش از لندن کی می‌نشیند. از چمدانش که هنوز کنار در بود سیگارش را برداشت. پرسید: اون هواپیمایی که زدن از آمستردام بلند شده بود نه؟

کدوم؟

همون که بالای اوکراین زدنش. کلی متخصص ایدز توش بود

اهان آره. فکر کنم. چقدر آدم الکی الکی مردن. همینه که من از هواپیما متنفرم

از اون احمقها که زدنش باید متنفر باشی. از هواپیما متنفری چون واقع بین نیستی. هواپیما نبود من برای دیدن تو از کنیا تا اینجا یک ماه تو راه بودم. تو راه هم لابد از وبا یا تب دریا می‌مردم.

برای دیدن من اومدی ؟

فکر کنم. بعد مرگ هیپو لازم داشتم از اونجا فرار کنم. مثل شش ماه پیش که لازم داشتم از اینجا فرار کنم.

فرار کردی از اینجا؟ فکر کردم بخاطر کارت رفتی.

جوابم را نداد. سیگارش را روشن کرد. با سیگار بین لبهایش رفت گنجه زیر میز اتاق نشیمن باز کرد. یادم افتاد دنبال چه می‌گردد. زیرسیگاری دیگر آنجا نبود. زیرسیگاری را از کمد زیر پیشخوان درآوردم و گذاشتم روی پیشخوان. نشست روبرو من.

ببخشید جاشو عوض کردم.

مهم نیست.

وقتی رسید زمین مرده بود؟

کی؟

هیپو

آره. ایست قلبی کرده بود. چشماشو که بازکرده سنکوپ کرده. توقع نداشته تو آسمون باشه.

هیچ اسب آبی همچین توقعی نداره. چرا زمینی نبردینش؟

یک سری گاو برای تسریع روند جفتگیری اسب آبی چند تنی رو با هلیکوپتر جا به جا کردن و اینم عاقبتش. ناکام مرد.

جفتگیری با چی؟

با ماده‌اش. اینا رو به انقراضند. کلا ده تا ازشون تو کنیا پیدا می‌شه. حالا تو این گیرودار انقراض ماده‌اش مونده جنوب و خودش دوساعتی ماده‌اش نزدیک یک برکه‌ای در شمال. بردنش پایین که جفتگیری کنه. گفتن با ماشین بره خسته می‌شه و کارش رو درست انجام نمیده و ممکنه نتونه ماده رو حامله کنه.

خسته چیه؟ یک اسب آبی نر که یک عمر وسط صحرا تنها بوده و دستهاشم به بین پاهاش نمی‌رسه هرچقدر هم که خسته باشه برسه به ماده خستگیش یادش میره

نه اینجوریام نیست. انقدر هم حیوون نیستیم. خسته باشیم بیشتر دلمون می‌خواد بخوابیم حالا ما آدمها مراعات می‌کنیم ولی اسب‌آبی‌ها دلیلی برای مراعات نمی‌بینن. خسته باشن می‌خوابن.

تو خسته ای؟

نه خوبم. اصلا فکر می‌کنی چرا دارن منقرض می‌شن. آب کم بوده گله‌های اینا دنبال آب هی راه رفتن بعد نرهاشون خسته شدن و هیچ غلطی نکردن و خب تموم شدن

چه شکل ما؟

من و تو؟

نه آدمها. مسافت طولانی رو اگر مجبور بشی راه بری نه تنها خسته‌ای بلکه فکر هم می‌کنی یکیو بیارم که پاهای کوچکش مدام راه بره با من از این تالاب به اون تالاب و اذیت شه که چی. بگذار منقرض شیم.

دستش را که سیگار خاموش می‌کرد نوازش کردم.

اسب‌آبی‌های نر به این چیزها فکر نمی‌کنند. همین که خسته نباشند کافیه. باید نگذاری خسته بشوند یا گرمشون باشه که جفتگیری کنند.

نرها شاید ولی ماده‌ها نه. فکر کنم اونها به اینکه بچه را قراره کجا بزرگ کنند فکر می‌کنند. تو آوارگی که نمیشه. بی‌تمایلند حتی اگر خسته نباشند.

از اسب آبی داریم حرف می‌زنیم

من ولی از غریزه حرف می‌زنم.

مرده‌شور غریزه را ببرند که بعد شش ماه زیرسیگاری من را از جلودست قایم می‌کنه.

…..

 

هم قبل دارد هم ادامه

آیدا احدیانی

 

 

 

فروش آنلاین سنگفرش

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : شهریور ۳۰م, ۱۳۹۳

Untitled

 

ایمیل اومده بود که تا بیست و سوم سپتامبر فرصت داری آدرس وبلاگ رو تمدید کنی. ننوشته بود کجا برم تمدید کنم یا شاید هم نوشته بود ولی به نظر من واضح نبود. اول فکر کردم از این ایمیلهای دزدی‌ – یا بقول اکبرپور و کمانگیر فیشینگ- است که می‌خواد به این بهانه من رو وادار کنه برم یکجا مشخصات کارت اعتباری عزیزم رو وارد کنم  و به قلاب بیافتم. ایمیل رو پاک کردم ولی دو شب بهش فکر می‌کردم. فکر کردم اگر راست بگه چی؟ اگر وبلاگم را ببندند چی؟ اگر یک روز پیاده‌رو مال من نباشه چی؟ پنج سال پیش یک ماه قبل تولد ایلیا این دومین را گرفتم پس احتمالا راست می‌گه که موعد تمدیدش رسیده. اگر دیرکنم و یکی پیاده‌رو دات کامم رو برداره توش سایت “فروش آنلاین سنگفرش” بزنه چی؟

چی؟ هیچی. حقیقتا مهم نیست. اینجا هم می‌تونه مثل همه چیزهایی که روزی مال من بودن و الان نیستن، بره کنار. همه چیزهایی که دوستشون داشتم و الان ندارمشون حتی اگر دوستشون دارم. سعی کردم چشمام رو ببندم فکر کنم شاید وقتشه که بره و نباید غمگین بشم ولی حسم به از دست دادن پیاده‌رو هیچی نبود. فکر کنم نوشتن در پیاده‌رو کماکان برام جذابه. شنبه صبح زود بیدار شدم و ایمیل به تاریخ انقضا نزدیک می‌شوید را از سطل زباله ایمیل پیدا کردم. فوت کردم و فرستادمش برای دوستی که نجاتم بده و کمکم کن تمدیدش کنم. مثل باقی چیزهای که دوستشون دارم از فکر نبودنش بود که یادم افتاد که چقدر دوست دارم نوشتن در اینجا رو حتی اگر یکماه پیش حس کردم از پیاده‌روست که بر من است.

دوستم یک لینک فرستاد و گفت برو اینجا تمدیدش کن. دوساعت ور رفتم تا یادم اومد اسم کاربری اکانت یاهو که پنج سال پیش پیاده‌رو دات کام را  باهاش ثبت کرده بودم چی بود و خب دوباره پنجاه دلار دادم برای چندسال دیگه صاحب پیاده‌رو دات کام باشم.

در این لحظه هم ده لیوان آب خورده‌ام و  صبر کردم تا اثر صد گیلاس شراب گازدار ظهر بپره تا مطمئن بشم عشقم به یک وبلاگ تاثیر شراب خوب ایتالیایی نیست، که نیست. قبول دارم خیلی  پنیری، خنده‌دار و سانتیمانتاله ولی حس می‌کنم از سفر برگشتم. چمدونم را دم در گذاشتم نشستم پشت میز جلوی کتابخونه‌ام و دوباره می‌خوام بنویسم. دلم برای پیاده‌روم تنگ شده بود.

 

لنگر

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : شهریور ۴م, ۱۳۹۳

دیروز کلی کتاب خریدم، کتابهای سنگین با جلدهای گالینگور. کتابهایی که حملشان به هرجایی جز اینجا سخت و پرهزینه و حتی محال است. کتابهایی که جا می‌گیرند و کتابخانه‌های بزرگ و استوار دیواری لازم دارند. چیدمشان روی میز غذاخوری و با خودنویس اول هرکدام اسمم را نوشتم و تاریخ زدم. می‌خواهم لنگرم انقدر سنگین بشود که بروم زیر آب، کف اقیانوس.

پله‌ها

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : شهریور ۳م, ۱۳۹۳

باید سرم را گرم کنم به یک کاری که فکر نکنم به چیزی که نمی‌خوام بهش فکر کنم. باید چیزی بنویسم تا از چیزی که نباید بنویسم ننویسم. یک کار خیلی مهم دارم که انجامش موعد تحویل دارد و خوشبختانه یا متاسفانه ترجمه و بازنویسی چند داستان خودم است. داستانهایی که کلمه به کلمه‌اش …

برای سرگرم کردن خودم و فرار از کلمه‌های خودم، هربار که می‌روم دستشویی سوگ مادر شاهرخ مسکوب به کوشش کامشاد را می‌خونم. واقعا روش خوبی را برای سرگرم کردن خودم انتخاب کردم. کتابش در این حال من کاربری مثل روضه برای بدحالان را دارد. برای سوگ کسی سوگواری می‌کنی که نمی‌شناسی و اشک می‌ریزی چون رویت نمی‌شود برای درد خودت اشک بریزی. درد تصویر شده در کتاب یک درد موجه است که می‌شود برایش بی‌هیچ سرزنشی گریه کرد. کتابش سر و چشمم را گرم می‌کند. جوری دارم اشک می‌ریزم که مادربزرگم برای تیر گلوی علی‌اصغر می‌ریخت. سوگ مادر نشد، فکر کردم دستورالعمل تامین برق به مشتری‌های مستقل پرمصرف در ایالت ایلینوی رو بخوانم که باید فردا خلاصه‌اش را برای همکاران بفرستم. این بهترین سرگرمی و منحرف کننده‌ترین متن برای ذهن کلید کرده من خواهد بود. یک جزوه چهل صفحه‌ای است که در هرپاراگرافش بیست بار توضیح داده منظور از “مشتری برق” و “تامین کننده برق” چیست. چرا نمی‌فهمد من که الان صفحه بیست و یک رسیدم حتما دیگه متوجه شدم مشتری کیست دکل کجاست. این چیزهای طولانی با تفسیر اضافی را وکلا می‌نویسند که بعدا حرف از توش در نیاد. بعدا درنیای بگی که  نامفهموم بود. خوندن متن این شکلی ساعت یازده شب خسته‌ترم می‌کند. بر می‌گردم سر داستان.و ترجمه و بازنویسی “از پله‌ها که بالا آمدی…” نفس خودم بالا نمی‌آید. عکس پله‌ها دسکتاپ لپ‌تاپم است. همه پنجره‌ها را می‌بندم و پله‌ها را نگاه می‌کنم. باید در متن انگلیسی اضافه کنم از پله‌ها که بالا آمدی، نفس من دیگر هیچوقت بالا نیامد. دوباره دارم همان کاری را می‌کنم که قول داه‌ام نکنم. کتاب خودم را می‌بندم و برمی‌گردم سر سوگ مادر :

“… هوا سنگینی می‌کند و به دشواری نفس می‌کشم. او زمین و آسمان من بود”

سوگ مادر – ص سی و دو

مرا هزار امید است و هر هزار تویی

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : مرداد ۲۷م, ۱۳۹۳

مرا هزار امید است و هر هزار تویی

شروع شادی و پایان انتظار تویی

بهارها که ز عمرم گذشت و بی تو گذشت

چه بود غیر خزانها اگر بهار تویی

دلم ز هرچه به غیر از تو بود خالی ماند

در این سرا تو بمان ای که ماندگار تویی

شهاب زود گذر لحظه های بوالهوسی است

ستاره ای که بخندد به شام تار تویی

جهانیان همه گر تشنگان خون منند

چه باک زان همه دشمن، چو دوستدار تویی

دلم صراحی لبریز آرزومندی است

مرا هزار امید است و هر هزار تویی

 

سیمین بهبهانی

۲۸ تیر ۱۳۰۶ در تهران – ۲۸ مرداد ۱۳۹۳

دور باطل نان و دندان

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : مرداد ۲۴م, ۱۳۹۳

گاهی باید از شرکت برم بیرون و بشینم روی نیمکت، هرنیمکتی، و هیچ کاری نکنم. نه موبایلم را نگاه کنم نه با کسی حرف بزنم نه چیزی بخورم و نه چیزی بنوشم. گاهی مغزم از اعداد، ذهنم از افکار و چشمم از کلمات روی مانیتور خسته میشه و تنها راه نجات همین نیمکت سرخیابونه. کنارم روی پله‌های اداره پست چند مرد نشسته بودند. مردی که سرپا روبروشون ایستاده بود به نظرم از باقی مردها الکلی‌تر و پیرتر بود شاید چون لاغرتر از باقی بود فکر کردم الکی‌تر است و شاید چون اصلا دندان نداشت به نظرمن پیرتر آمد.

بین حرفهاش یک دست دندان مصنوعی پیچیده در یک کیسه را از جیب کتش درآورد و نشان مردها داد گفت، اینه. خیلی هم گرون شد ولی انقدر لاغر شدم که تو دهنم بند نمی‌شه. لق شده.

مرد روی پله گفت : خب یک کم بخور چاق شی دوباره جا بشه تو دهنت.

همه خندیدند. فقط خود مرد بی‌دندان نخندید.  گفت : چاق شدن ساده نیست. باید اول این لامصب تو دهنم بند بشه که بتونم غذای درست بخورم که بعدش چاق بشم. این لق می‌زنه چون لاغر شدم و لاغرتر می‌شم چون این لق می‌زنه.

 

برگشتم سرکار.

ممنوع الابراز شدم

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : مرداد ۱۹م, ۱۳۹۳

اکتبر می‌شه یازده سال که اومدم. از سال اول مادرم مدام بی‌تابی کرده تا همین چند وقت قبل. گاهی کمتر و بیشتر شده دفعات ابراز دلتنگیش ولی جنس بی‌تابیش از دوری من هیچوقت عوض نشده. اصل حرفش این بود که “زندگی جریان داره ولی هیچی دیگه مزه نمی‌ده بی‌تو” گاهی لوسش کردم، گاهی پابه‌پاش دلتنگی کردم، گاهی منطقی بودم باهاش و گاهی هم دیوانه‌ام کرده این دلتنگی مدام. پرخاش کردم که دیگه‌ اجازه نداره به من حس گناه بده بابت دلتنگیش. حق نداره از دلتنگیش حرف بزنه. چندوقت حرفی نزده. حس کردم که ریخته تو خودش. دیدم که بیمارستان رفته و فشارش رفته بالا. نپرسیدم چرا جاش گفتم مراعات نمی‌کنید، پرهیز نمی‌کنید و ورزش نمی‌کنید. آروم گفته نه باور کن عصبیه، از دلتنگی تو فشارم می‌ره بالا و من با صدای رسا و منطقی یک آدم مچگیر گفتم مامان خواهش می‌کنم از من سواستفاده احساسی نکنید، شما نصف خانواده‌تون مشکل فشار خون دارند، اونا همه دلتنگ من‌اند لابد. فشار خون و قند پرهیز می‌خواد که شما نمی‌کنید. گاهی انقدر دلتنگیش و این جمله بی‌تو هیچی مزه قبل رو نمی‌ده خسته‌ام کرده که یک مدت کمین کردم برای لحظات جزئی خوشیش. تا رفته مهمونی، عروسی یا پیک نیک، روز بعدش به محض اینکه در جواب سوال “خوش گذشت؟” من جواب داده “آره خیلی خوب بود” هفت تیر کشیدم که “پس ببینید، اینجوری‌ها هم که می‌گید جام خالی نیست. عروسی هم می‌روید، مهمونی، سفر …خوش هم می‌گذره. لطفا دیگه …” لابد شرمنده شده اونطرف خط از لحظات خوشی که داشته، از اون دوساعتی رو که روی مبل هال زل نزده به تلویزیون یا روی صندلی آشپزخونه زل نزده به پنجره رو به کوچه و بخار سمار. مادرم هیچوقت جوابم را نداده و من، ملکه کلمات و منطق، همیشه فکر کردم سکوت کرده چون من صددرصد درست می‌گم و من پیروز میدانم.

شاید باید یک شبی مثل الان اشک جمع می‌شد تو چشمام که بفهمم چه حالی داشته. باید خودم می‌شدم مادرم که بفهمم منظور از عروسی رفتن با دلتنگی چیست. من حواسم نبود که آدمهای عزیزی که بعد مرگ و مهاجرت و زندان رفتن و روابط عاشقانه دورادور و … جا می‌گذاریم جنس زندگیشون عوض می‌شه، جنس لذت بردنشون. عروسی می‌رن ولی لابد مدام فکر می‌کنن کاش آیداشون صندلی کناری نشسته بود یا داشت می‌رقصید یا وقتی لباس می‌پوشید به جای پدرم که به همه لباسهای عالم میگه “برازنده” دختر عزیزش می‌گفت خوب شدی ولی گردنبند نمی‌خواد این پیرهن. امروز فهمیدم که تا برامون پیش نیاید نمی‌دونیم که دلتنگ مثل جنازه دراز نمی‌کشه روی مبل تا دلتنگی با مرگش تموم بشه، دلتنگها هم یکروزهایی لابد بلند می‌شوند از روی مبل‌هاشون که دشکش گود رفته و زیباترین شالشون رو سر می‌کنند و پیاده از سر ویلا تا تهش رو در عصر پاییزی راه می‌روند، چیزی می‌خرند ولی مدام فکر می‌کنند اگر آیدا بود همین راه رو برمی‌گشتیم بالا و قهوه می‌خوردیم باهم روبروی کلیسا. خودم بارها گفتم ولی یادم می‌ره که آدم دلتنگ آدم مرده نیست، آدم قطع عضو شده است. همه کاری می‌کنه ولی خب جای خالی اون عضو، اون پا، اون دست یا اون چشم همیشه باهاش می‌آد. مادرم خیلی وقته نمی‌گه دلش برام تنگ شده، اونقدر که گاهی فکر کردم شاید بودن آیدین رو تمام و کمال جایگزین نبودن من کرده ولی امروز که خودم متهم شدم به جرمی که مادرم را باهاش محکوم کرده بودم فهمیدم نه. دلتنگی اونجاست، پشت اون بغضی که در خداحافظی‌های بی‌مقدمه‌اش قایم کرده، ازش حرف نمی‌زنه چون من ممنوع الابرازش کردم. من ازش خواستم که نگه دلتنگه، نگه بی‌همصحبت شده، نگه نمی‌دونه جمعه عصرهاش را چیکار کنه، نگه هربار که میره خونه عموهام و دخترعموهام بلند بلند می‌خندن حس می‌کنه کاش جمع کنه بره خونه چون دیدن رابطه مادران و دختران حسودش می‌کنه، دلتنگش می‌کنه و …. من مچش را گرفتم، زندگی کردنش را به رخش کشیدم، بهش گفتم خیلی هم دلتنگ نیست و خیلی هم زندگی بی‌من بی‌مزه نیست چون داره نفس می‌کشه، مهمانی می‌ره، پرده‌ها رو عوض می‌کنه و بجای من با ثریا می‌ره بازار، پس انقدر تکرارش نکنه. قبول دارم که من خودم همین کار رو کردم، نه؟ من دیوانه‌ت کردم با ابراز دلتنگی مدام و خب حق داره هرکسی که کم می‌آره از شنیدن زجر کشیدن آدمی که دوره و خب لابد کاری‌ هم نمی‌شه برای دوریش کرد. مدام می‌گرده دنبال نشانه‌های لذت که بگه ببین زجر نمی‌کشی، ببین خوبی، ببین غیرمعاشرتی نشدی، ببین می‌خندی، ببین خوشبختی. مگر من خودم با مادرم نکردم؟ حق با من و “…” است. دلتنگی احتمالا به هرشکلی و اندازه‌ای که هست باید خفه شه، نباید با صدای بلند ابراز بشه. دلتنگی احتمالا همون صلیبی است که هرکدام از ما مجبوریم تنهایی حملش کنیم .

مادرم یکروز ساکت شد و دیگه نگفت دلش تنگ شده برام، نگفت هیچ لذتی دیگه شکل قبل نیست. من هم فردا شاید بهش زنگ بزنم بگم مامان تو که وبلاگ نداری، توییتر نداری، خواهر نداری، اعتقاد مذهبی نداری و خب من هم ازت خواستم از ابرازدلتنگیت برای آزار من استفاده نکنی، حست رو توصیف نکنی، جلوی من بغض نکنی و…پس الان چیکار می‌کنی؟ قرص می‌خوری بابتش؟ اسم قرصت چیه؟ خودکار دستمه، بگو می‌نویسم.