Just Separated

یک : روی در سمت شاگرد ماشین کهنه‌ای که جلویی قهوه‌فروشی زنجیره‌ای نبش خیابان سودان ایستاده بود یک برچسب بزرگ زده بودند که رویش نوشته

“Just Married”

برچسب ساییده شده بود و نقاشی زن و مرد کارتونی که بالای نوشته بودند تبدیل به نقطه‌چینی از طرحی از یک عروس و داماد شده بود. قلبهای سرخ بینشان را گذشت زمان و احتمالا سایش اسفنجهای گردان کارواش، صورتی کمرنگ کرده بود. زن راننده موهایش را نامرتب بالای سرش جمع کرده بود. بلوز آبی رنگش همانقدر که از صندلی فلزی کافه که من رویش نشسته بودم معلوم بود، چروک بود. مردی باشلوارکی بد دوخت و چهارخانه سبز و کرم تا خیلی پایین زانو ، حدود ساق، تیشرت یقه گشاد کرده سیاه و دمپایی‌های ابری از کافه بیرون آمد. دو نوشیدنی خنک با خامه در دستش بود. زن پنجره را پایین کشید، یکی از نوشیدنی‌ها را گرفت و به مرد گفت عجله کن زیر تابلو ایستادم. مرد در ماشین را باز کرد. برچسب “تازه ازدواج کرده” از نظرم محو شد. مرد نوشیدنی خودش را در جا لیوانی گذاشت و روی صندلی نشست ولی پاهایش بیرون بودند. به زن گفت صبر کن. عروس ناراضی بود و نگران ولی نوشیدنی را با نگرانی چشید. داماد دمپایی پای راستش را در آورد و دوبار کوبید به در. همان دری که رویش نوشته بود “جاست مرید”. چیزی از دمپایی نیافتاد. به کف پایش دست کشید. دمپایی را پا کرد و در را بست. ماشین و برچسب تازه ازدواج کرده روی درش از چهارراه رد شدند.

دو: برخلاف طبقه اول، زیرزمین بیمارستان بخش سی‌تی‌اسکن و ام‌آرآی شلوغ بود. مرد و زنی روبرویم نشسته بودند که می‌دانستم اسم مرد “کامل” است. شاید هم “کامیل”. در هرحال پرستار “شتر” صدایش کرد و مرد بدون اینکه اصلاحش کند دستش چپش را بلند کرد. زن دست راست مرد را بین دستهایش گرفته بود. مرد لاغر بود و از آن کفشهایی دویی به پا داشت که من سالهاست منتظرم قیمتش کم بشود بخرم و هیچوقت قیمتش کم نمی‌شود. هرسال فصل خرید کفش دویدن می‌روم داخل مغازه کفش آرزویم را پا می‌کنم، روی برچسب قیمتش ناخن می‌کشم و کفشی را می‌خرم که هیچوقت نمی‌خواستم بخرم ولی تنها انتخابم است چون هفتاد درصد تخفیف خورده و به من حس برنده بودن در میادین مصرف کنندگی می دهد. کفش مرد سبز سیر و سبز روشن بود. همان که من دوست دارم. خیلی به پاهایش خیره شدم. بخاطر کفشهایش و او احتمالا فکر کرده بخاطر ساق‌هایش. اتفاقا ساقهای نازک، خوش تراش و براقی داشت. زن دست مرد را نوازش می‌کرد. نوازش کافی نبود، گاهی لبهایش را از پشت ماسک به گردن مرد می‌چسباند. مرد از این ابراز محبت ناراضی نبود. گاهی دستش را از دست زن بیرون می‌کشید و انگار که درد داشته باشد ساق زیتونی رنگش را می‌مالید و دوباره دستش را فرو می‌کرد بین دستان زن. بار آخر بعد از مالیدن پایش بند کفش پای راستش را باز کرد. خدای من چقدر این کفش زیباست. پایش را از کفش درآورد. من چرا زل زده بودم به زن و مرد؟‌ زل نزده بودم، یعنی تمام مدت زل نزده بودم. تقصیر مرد بود که تمام این کارها را بسیار آرام انجام می‌داد. من بین هر دو نگاه حداقل یک صفحه مجله می‌خواندم، کمی توییت، چند ویدیو گربه نگاه می‌کردم و کمی در واتس اپ و تلگرام پرحرفی می‌کردم.  بعد تازه زیر چشمی نگاه می‌کردم. دست مرد هنوز روی پایش بود. داشت کشسانی کش جوراب کوتاهش را آزمایش می‌کرد که در نگاه بعدی درش درآورد. پای برهنه را روی زانوی چپش گذاشت. پایش انگشت شست نداشت. تمام انگشت از بیخ بریده شده بود.جای خالی انگشت زخم پا درحال بهبود نبود. انگار هیچوقت انگشتی نبوده و جایش پوست سالمی بود همرنگ باقی پا. مرد نه چهارانگشتی که برایش مانده، که فقط جای خالی انگشتی که نداشت را آرام نوازش می‌کرد. زن دوباره گردن مرد را بوسید. هربار پا با مثبت/منفی یک انگشت ببینم یاد داستان “نمازخانه کوچک من” گلشیری می‌افتم.

سه : هرکس باید معشوقی داشته باشد به وصال نرسیده، ناتمام، به‌-‌گا-رفته بابت ؛ جبر جغرافیا، مشکلات ویزا، تاهل، نداشتن جسم ،دیوید بکام بودن و …

برای شبهای بی‌خوابی که تجسمش کند در حال وصال. نه آن وصالی که هپی-لی-اور-افتر برویم زیر یک سقف و سرما و سالاد بخوریم و قبض پرداخت کنیم وصال موقت در فرودگاهی خاک گرفته در یک شهر ساحلی. وصالی در خانه‌ای با پله‌های تنگ رو به قبرستان برای سه روز و مملو از همخوابگی دیوانه وار و ابراز عشق شدید و دروغهای بزرگ. معشوق به سرانجام نرسیده‌ای که روزهای رابطه با او انقدر کوتاه بوده و انقدر شاعرانه که چیزی جز بوی عطرش، جز برهنگی مدام و شوری پوستش، جز طعم گس شراب، جز شعر، جز نامه‌هایی که نوشتید و انقدر عمر مکاتبات کوتاه بود که کوتاهی زمان اجازه نداد که آرام آرام به لیست خرید تبدیل بشود، از او در خاطرت نمانده باشد. خاطره‌ای برای فرار از روزمرگی و خیالی برای آینده. برای لاس ذهنی، برای تمرین سولوی دلبری. معشوقی که در اوج تمام شده باشد فوقش با چهارتا فحش، بدون نفرین و نه بیشتر، بدون تقسیم اموال، بدون درگیر شدن خانواده‌ها و وکلا. معشوقی که در دنیای بیرون از ذهن تو وجود ندارد، تنها شاهد رهگذری شاید که یک لحظه با دوربین او عکسی ازشما گرفته است، نشسته روی نیمکتی در جایی که هیچ توریستی عکس نمی گیرد.

معشوقی که خاطرش انقدر از گزند فرسایش یک رابطه عادی سالم مانده که بتوانی خودت را تجسم کنی با موهای یک دست سفید و رژ لب قرمز و بازوانی که پیری پوستت از آنها شره کرده منتظرش ایستادی در ایستگاه قطار دروازه شمال که با عصا بیاید، باموهای یکدست سفید، صدای بمی که پیر شده در پیراهن نخی سفید و شال تابستانی سورمه‌ای رنگی که برایش ۴۰ سال پیش کادوخریده بودی. بغلت کند و تو سعی کنی بدون اینکه به رویش بیاوری که در آغوش گرفتن دو دستی و تکیه نکردن بر عصا کار درستی نبوده، تکیه‌گاهش باشی. هردو بعد چهل سال به دروغ بهم بگویید عوض نشده‌ای و بابت مرگ همسرانتان بهم تسلیتی توخالی بگویید. بروید بنشینید در کافه مسیو روبروی درخت و یک قهوه و یک شراب سفارش بدهید و دو لیوان آب برای قرصهای صبحتان.

اگر عشق ناتمام قشنگ ندارید زود یکی دست و پا کنید یا اگر عشق قشنگی در دست و بالتان است تا گندش درنیامده تمامش کنید و بگذاریدش در شیشه، رویش کمی آب و نمک بریزید و بگذارید در قفسه برای شبهای بی‌خوابی و روزهای کسل کننده.

چهار: رابطه من با شهر کودکی تا همین چند وقت پیش چیزی بود مثل بند قبل. شهری که کوتاه در آن جوانی کرده‌ام. کم رانندگی کرده‌ام. مستاجر نبوده‌ام. مادر کودکی که باید مدرسه برود نبودم. مالیات نداده ام. سرفه نکرده ام. بالغ نبوده‌ام. شهامت نداشته‌ام. از حقوقم خبر نداشتم. در یک کلام کارمان به فحش و جدایی کشید ولی نه آنقدر فحش که باید. هرچه خاطره است پس زمینه کوه دارد و زندگی بی‌مسنولیت یک جوان بیست و دو ساله خام در کافه و خیابانهای روشن شب و زمستانهایی که با اغراق حافظه‌ام بوی لبو می‌دادند – کدام لبو فرزندم مگر متولد سال ۴۲ای؟ – و خیابان ولی‌عصر و خیابان انقلاب و میدان بهارستان و تجریش و هزار چیز دیگر که انقدر با نوستالژی و خالی‌بندی و فیلم درهم تنیده شده که فقط به درد چاپ شدن روی تیشرت می‌خورد و شبهای بی‌خوابی . خاطره شهرکودکی شده است شکل همان معشوقی که سرماخوردگی و نفخ هم را درست ندیده از هم جدا شدیم. همیشه ته ذهنم خیال می‌کردم روزی برمی‌گردم. فلان چیز اگر نشد برمی‌گردم. برمی‌گردم یک خانه می‌خرم در یوسف آباد و راه می‌روم هرروز تا چهارراه ولی‌عصر.

چند وقتی می‌شود که حس می‌کنم معشوقم مرده. قبل اینکه پیر بشویم و عصایی مرده. نگویید چون دوری و تهران در چشم خارج نشین‌ها اینطور است و شهر زنده است و زیبا و پویا و کافه‌دار و …. من دورم، سالهاست که دورم ولی همانطور که هر استاکر موفقی معشوقش را دنبال می‌کند هیچوقت دور نمانده‌ام. من تمام این ۱۸ سال انقدر به زور وبلاگ و توییتر و معاشرت مجازی، نزدیک به آدمهای آن شهرزندگی کرده‌ام که تا حدودی بتوانم بفهمم چقدر از ترسم و نگرانیم ناشی از دور بودنم است و چقدر واقعیت. همین بس که رفیقی که همیشه می‌گفت من آخرین نفری خواهم بود که از ایران برود و اگر رفتم قبلش چراغها را خاموش می‌کنم و می‌روم به زودی می‌رود. چراغی راخاموش نمی‌کند. بخاطر خودش می‌رود ولی انگار چراغ رویای من هم خاموش شده است. همین شده است که شبهای بی‌خوابی مثل دیشب پیری خودم را تصور می‌کنم.

سالخورده با رژ لب قرمز و کفشهای طبی و سگی بزرگ.کنار دریاچه‌ای که  آینه تمام قد شده است برای درختان افرا. بدی هم نیست. یک بطری آب برای قرصهایم هم در کوله‌ام گذاشته‌ام.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۲ دیدگاه

Misophonia

همکارم رسیده به ته کیسه چیپس لِی‌ز‌ْ. خرده چیپسهای ته کیسه را بین شست و اشاره برمی‌دارد و از فاصله یک اینچی پرت می‌کند توی دهانش. بعد بی‌عجله انگشتانش را لیس می‌زند اول اشاره را بین لبهاش می‌گذارد و تا نزدیکی انتهای انگشت داخل دهان می‌برد و بیرون می‌کشد. همین کار را با انگشت شستش هم تکرار می‌کند. ظاهرا خرده‌ چیپس‌ها خیلی موذیانه به زیر ناخن‌هایش هم رسوخ می‌کنند چون هر چند لقمه یکبار علاوه بر لیسیدن انگشتها با دندانهای تحتانی زیر ناخن انگشت اشاره‌اش را تمیز می‌کند و بعد با زبان روی دندانهایش می‌کشد. خمیر چیپس را قورت می‌دهد.  

من سه دقیقه می‌شود که از اینطرف سالن با دقت زیرنظر دارمش. به کلیدهای براق کیبردش نگاه می‌کنم و به انگشتهایش که با سرعت روی کلیدها می‌لغزند و تایپ می‌کنند. انگار که پاهای اسکیت‌بازی حرفه‌ای باشند که ساقهایش را چرب کرده است. همکارم امروز هم مثل هرروز از دویدن عصرش با یک کیسه چیپس آبی رنگ برگشت. مثل هرروز دقیقا وقتی که کیسه را باز کرد به ساعت نگاه کردم. پنج و سی  و یک دقیقه بود. بنابر محاسبات و تجربه من همیشه یک کیسه چیپس را بین سی تا چهل دقیقه تمام می‌کند. برای همین هدفون را که در گوش گذاشتم، صدا را بلند کردم و تا چهل دقیقه بعد سعی کردم نگاهش نکنم. وقتی راس شش و یازده دقیقه نگاهش کردم توقع داشتم این کثافتکاری تمام شده باشد و من بتوانم هدفون‌ها را از گوشم در بیاورم و به خانه بروم ولی در عوض با بدترین قسمتش روبرو شدم. لابد بین پنج و سی و یک دقیقه و شش و یازده دقیقه تلفنش زنگ زده و تمام کردن کیسه به تعویق افتاده. 

نگاهم را می‌بیند. با مهربانی کیسه را بالا می‌آورد و و با اشاره می‌پرسد می‌خوری؟ نمی‌شنوم ولی حدس می‌زنم. نمی‌شنوم چون همان وقتی که ابتدای کیسه بود صدای موسیقی توی گوشم را تا ته بلند کرده بودم که صدای جویدن چیپس تردی که بین دندانهایش خرد می‌کند را نشنوم. کسی در سرم گیتار الکتریک می‌نوازد و مغزم را می‌خراشد. از موسیقی بلندی که هر روز ناچارم گوش بدهم حالم بهم می‌خورد. سرم درد می‌کند. صدایش را نمی‌شنوم ولی همکارم لبهایش را شکل کسی می‌کند که در برابر دوربین ایستاده و عکاس از او خواسته که بگوید سییب یا چییز. گونه‌هایش از کناره‌های صورتش کشیده می‌شوند به سمت بیرون. از کادر صورت خودش خارج می‌شود.

چیییپسسسس؟ 

هدفون را از گوشم در می‌آورم می‌گویم نه مرسی. می‌گوید حق داری رد کنی. تعارف الکی کردم. چیزی تهش نمونده. 

تا من دست و پا بزنم که توضیح بدهم دلیل گذشتن از تعارفش کم بودن چیپس ته کیسه نیست و اصلا چیپس نمی‌خواهم کشو میزش را باز می‌کند. صدها کیسه چیپس در کشو روی هم تلنبار شده‌اند. برای اولین بار است که می‌بینم جز آن کیسه آبی که هرروز می‌خرد انباری بزرگ هم در کشو میزش دارد. زرد، سرخ، سبز. یک کیسه زرد رنگ چیپس لی‌ز در می‌آورد. با سرعت و تسلط درش را باز می‌کند، از صندلی بیرون می‌پرد و می‌ایستد بالای سرم. کیسه را می‌گیرد جلوی صورتم. می‌گویم نه مرسی. ایستاده است. یکی برمی‌دارم که برود دنبال کارش. با حسرت کیسه و یک دانه چیپس تردی که در دست من است را نگاه می‌کند. می‌گوید همین؟ کلاسیکه. واقعا نمی‌خوری؟ درش رو باز کردم. اگر بمونه برای فردا رطوبت می‌گیره.سه حلقه چیپس سالم درشت از کیسه در می‌آورد. در دهانش می‌گذارد. ادامه می‌دهد حیفه باید خودم تنهایی ترتیبش رو بدم. یک کیسه خوردم ولی هنوز جا دارم. امروز یازده کیلومتر دویدم. باورت می‌شه. یلزده کیلومتر با سرعت عالی. اصلا می‌مونم ته این کیسه رو در می‌آرم چون لیاقتش رو دارم. تو هم کارت تموم بشه با هم بزنیم بیرون.  تا من برسم ته این کیسه تموم می‌شه نه؟ نگران نباش عجله هم نکن. اگرم نشد یکی دیگه باز می‌کنم. برای یکسال همراهی با اضافه کاری تو چیپس تو این کشو هست. می‌خندند. به گلوله خمیر چیپسی که روی زبانش و دندانهایش نشسته است نگاه می‌کنم.

ساعت را نگاه می‌کنم. شش و هفده دقیقه است. لابد همه به خانه رفته‌اند. جز صدای جویدن چیپس و سیستم تهویه هیچ صدایی در ساختمان نیست. یکی از مدادهای سیاه پاکن‌کن داری را که چند ساعت قبل بسیار تیز تراشیده‌ام را برمی‌دارم.  سه حلقه چیپس جدید در دهانش می‌گذارد و من مداد را تا پاکن سفیدش در چشمش فرو می‌کنم.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۱ دیدگاه

گیراندن سیگار بعد دیزی و پیاز و هم‌آغوشی

یادم افتاد یکبار که براش توضیح دادن چقدر این بچه – من هجده نوزده ساله که در چشمشون بچه بودم- نوشتن دوست داره ازم پرسید خب یعنی می‌خوای چیکاره بشی؟ مورخ؟ مثل فلانی؟ گفتم نه نویسنده. گفت شاعر؟ گفتم نه نویسنده داستان و رمان. گفت یک زن شاعری بود – اسم معروفترین شاعر زن معاصر  رو گفت – که من شنیدم درحال شعر گفتن در یک ظهر جمعه داشته از پنجره بیرون رو نگاه می‌کرده و شعر می‌گفته که می‌بینه کارگر ساختمان در حال ساخت روبرویی رو مشغول کوبیدن آبگوشت ناهارش. زن شاعر بی‌عجله مرد رو نگاه می‌کنه وقتی کارگر آبگوشت رو با لذت می‌خورده و بعد چای بعد ناهار رو دم می‌کنه و سیگاری در می‌آره که لابد با چای بعد ناهارش بکشه. زن شاعر ولی مهلت نمی‌ده، می‌ره دم در و مرد کارگر رو صدا می‌کنه و بهش پیشنهاد همخوابگی می‌ده. مرد کارگر هم قبول می‌کنه و با هم می‌خوابن. از خوابیدن منظورم چرت ظهر نیست، سکس ظهره. یادمه بعدش سر تکون داد. که معنیش این بود که تو ببین شاعر بودن چقدر می‌تونه برای زنان خطرناک باشه . یادمه با تعجب نگاهش کردم و دلم آبگوشت خواست.

اونروز که پسرم گفت بزرگ شد می‌خواد خلبان بشه زود گفتم یک جایی هست به نام مثلت برمودا که هواپیماها وقتی می‌رسیدن بالاش از رادار ناپدید می‌شدن. لابد منم مثل اون روز تو فکر کردم این مزخرف رو بگم نظرش عوض میشه و جای خلبانی می‌ره جراح مغز می‌شه. با تعجب ازم پرسید تو به این چیزها باور داری یا الکی می‌گی نظر من رو عوض کنی. گفتم الکی می‌گم ولی باور کن چند جلد کتاب درباره مثلت برمودا…. گفت پوف نگران شدم و بعد شروع کرد با دهنش صدای هواپیما در آوردن.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۱ دیدگاه

دو سیکل قاعدگی

وقتی زنی باشی متولد ۱۳۵۷ که تمام دوران کودکی و نوجوانی و ابتدای جوونیت رو در ایران زندگی کردی، مهم نیست که چندسال گذشته باشه از مهاجرتت، مهم نیست که کم‌کم طول زندگیت در تورنتو، نزدیک می‌شه به زندگی در تهرانت، باز به هر تلنگری زخمی درونت سر باز می‌کنه. انگار ذهنت برای محافظت ازت هرچقدر که دستش می‌رسیده خاطره و ترس و تحقیر چال کرده پس مغزت ولی باز خاطره اونجاست و کافیه دادگاه عالی آمریکا حق پایان خودخواسته بارداری رو از زنان بگیره که یاد خودت بیافتی در اون اتوبوس کذایی نزدیک میدان آرژانتین. یاد خودت که سرت رو چسبونده بودی به شیشه، اشک پوستت رو می‌سوزوند و به روشهای با بازده بالا خودکشی فکر می‌کردی.

چند ساله بودی؟ ۲۰ ساله نه؟‌ عاشق. عاشق زیباترین مردجوان جهان که بعدها هربار داستان “زیباترین غریق جهان” رو خوندم حس می‌کردم لابد منظور مارکز از زیباترین مرد جهان کسی بوده شکل اون. وسط عاشقی، معشوق مشروب دست‌ساز خورد و رفت کما. به همین سادگی. ممکن بود بمیره ولی چون مادرش پرستار خبره بود نمرد ولی رفت به کما. چرا عرق دست ساز خورد؟‌ چون ویران شود آن شهر که میخانه ندارد. چون در تمام جهان آدمها اگر دلشان بخواهد شراب و آبجو می‌نوشند و هرکس هم که دلش نخواهد نمی‌نوشد ولی ما همه جهان نبودیم. ما بدبخت بودیم و مجبور بودیم زباله دست‌ساز بنوشیم و مردجوان هم یک روز صبح از خواب بیدار نشد.

مرد جوان ۲۲ ساله که آن روزها همه زندگی من بود در کما بود، یک بیمارستانی بالاتر از عباس‌آباد فکر کنم. من هرروز می‌رفتم بیمارستان. هیچوقت خودش رو نمی‌دیدم جز یکبار ولی دور از خانواده‌اش با مادر می‌نشستم روی صندلی‌ها به امید اینکه خبری بشود .  معلوم نبود چه اتفاقی برایش بیافتد و من دلم می‌خواست از غمش بمیرم که موعدش رسید ولی من پریود نشدم. یک هفته گذشت. ممکن بود حامله باشم. ماه قبل یک قرصی از داروخانه گرفته بودم و سرخود می‌خوردم ولی کسی هیچوقت چیزی یادم نداده بود. کسی نگفته بود که قرص از همان بسته اول اثر نمی‌کند. اینترنت هم نبود یا اگر بود من هنوز در حد شبکه پیام از آن استفاده می‌کردم و اصلا یادم نیست سال ۷۷ گوگل بود یا نه. بسته قرص و دستوراتش رو از ترس لو رفتن انداخته بودم دور و خود قرصها رو هم ریخته بودم در جیب جامدادی. شاید کم و زیاد خورده باشم یادم نیست ولی کاش من هم آنروزها گلدان خانم مه‌ستا بودم و نه آدم.

من فقط می‌دانستم خانم دکتر مه‌ستا به گلدانهایش قرص ضد‌بارداری می‌دهد که پرپشت بشوند. برای همین جعبه خالی قرص رو کش رفته بودم و با همان رفته بودم داروخانه گفته بودم برای گلدان می‌خواهم. انگار برای داروخانه چی مهم باشد که چرا زن – یا بقول خودشان دختر-جوان بیست ساله‌ای قرص ضدبارداری می‌خواهد. که صد البته بود. خلوت ما، داخل شورت ما برای همه مهم بود ولی خودمان برای کسی مهم نبودیم. ما نمی‌تواستیم برویم دکتر زنان یا اگر هم می‌شد برای یک جوان بیست ساله نمی‌شد. رابطه جنسی ممنوع بود و مثل همان الکل دست ساز ترجیح این بود که بمیری تا اینکه روش مصرف صحیحش رو یادت بدهند. هنوز شک دارم این غده خیلی خیلی بزرگ پستان راستم که از ۲۲ سالگی با من است نتیجه مصرف سرخود چندساله قرص‌گلدان خانم مه‌ستاست یا نه ولی درهرحال من در آن ماه کثافت۲ پریود نشدم.

تنها کسی که از رازم خبر داشت در کما بود و پاهایش که بخاطر قد خیلی بلندش به میله پایین تخت می‌سایید زخم شده بودند. موهای زیبای مجعد قهوه‌ای روشنش دسته دسته می‌ریخت روی بالش و من بدون او با ترسناکترین راز جهان تنها بودم. از دوستی که مادرش ماما بود سوال کردم. گفتم برای دخترخاله‌ام می‌خواهم که تازه ازدواج کرده. گفت مادرش کسی رو نمی‌شناسد ولی شنیده قیمتش خیلی زیاد است. یک قیمت عجیبی گفت. من هیچی پول نداشتم. انقدر پول نداشتم که آذر ماه سال قبلش روز بازی ایران و استرالیا با همین اولین عشق زندگی رفتیم استیک بخوریم و پول نداشتم پول غذا را حساب کنم. او هم در کما بود و کسی نبود کمکم کند. ما ۲۰ ساله بودیم ولی در اصل دو بچه تنها بودیم که یکیمان بخاطر الکل دست ساز در کما بود و ممکن بود حتی اگر زنده بماند نتواند ببیند و آن یکی کنار میدان آرژانین در اتوبوس نشسته بود و به کم هزینه‌ترین راه خودکشی فکر می‌کرد و برای دلتنگی از مادر و پدر و برادرش گریه می‌کرد. من فقط بیست‌ساله بودم.

همین سه روز پیش یادم افتاد که مصمم بودم خودم رو بکشم. یعنی تنها راه همین بود. همین سه روز پیش وقتی یاد ترس و تنهایی خودم افتادم برای خودم گریه کردم. انگار خود آنروزم شد بچه زنی که امروز هستم. من حتی رفتم که قرصهای اعصاب مادربزرگم رو کش بروم. خانه مادربزرگم همان میدان آرژانتین بود. از بیمارستان برگشته بودم. چشمهایم سرخ بود. مدام گریه می‌کردم. مادربزرگم پرسید فقط برای دوستت گریه می‌کنی. گفتم بله. دوباره پرسید. دوباره گفتم بله. همانطور که در بغل بزرگش با آن دستهای قدرتمندش فشارم می‌داد گفت درست می‌شه ولی یادت باشه هر چیزی بود که مامان بابات نتونستی بگی به من بگو. با هم حلش می‌کنیم. از ترس کار احمقانه نکنی. جملاتش یادم نیست ولی هرچه بود باعث شد قرصهایش رو ندزدم. کابوس مادربزرگم دختران جوانی بودند از ترس برملا شدن رازشان به خودشان آسیب می‌زدند. فشارم داد در بغلش.محکم بغلم می‌کرد جوری که فکر می‌کردم کم کم حل می‌شود در تنش. یک بوی خوبی می‌داد که بلد نیستم بنویسم. چند روز بعد پریود شدم. مرد تا مدتها در بستر ماند و کم‌کم انقدر او بیمار و بیمارتر شد که بودنم فقط رنجورترش می‌کرد. بوسه‌ها حالا طعم دارو داشتند و دیگر فرقی نمی‌کرد لاک قرمز بزنم که دوست داشت. چندماه برایش کتاب خواندم و یکروز او برای معالجه با پدرش از ایران رفت و بدون اینکه بفهم کی انقدر کمرنگ و کمرنگ‌تر شد که …

در همان هفته‌هایی که او بستری بود و من برایش کتاب می‌خواندم، ملافه‌های خونی اولین سکسمان رو قبل مسمومیت با اتانول و کما سعی کرده بود در حمام بشورد و نتوانسته بود و گذاشته بود ته یک کمدی که بعدا بیاندازد دور رو از ته یک کمدی درآوردیم. بوی آب گندیده می‌دادند و مثل چوب شده بودند. اون ملافه‌ها رو نمی‌دید. من رو هم. هیچ چیزی رو نمی‌دید. فقط صورتش رو جمع کرد چون بوی خیلی بدی می‌دادند. با همان صورت جمع شده کماکان زیباترین مرد جهان بود. زیباترین غریق جهان.

من ملافه‌ها رو در کوله‌پشتی خودم گذاشتم و ته یک کوچه مسکونی در خیابان بهار یواشکی در سطل انداختم. آن روز هم خیلی تنها بودم. خیلی. بعدها به تصویر زن جوانی که ملافه‌های گندیده و خونی اولین هم‌آغوشی رو در سطل شهرداری می‌اندازد فکر کردم. به اینکه اگر تمام آن روزها رو یکی فیلم کند و اسمش رو بگذارد “دو سیکل از قاعدگی” چقدر فیلمش به نظرمان مزخرف و شعاری و پنیری و حادثه‌چپانده و دروغ خواهد آمد. ولی من تمام این روزها رو زندگی کرده‌ام و تمامش می‌توانست به سادگی آن شکلی نباشد. جوانی ما می‌توانست ساده و درست و اصولی و کم‌خطر باشد. همانطور که زندگی دو دانشجو جوان در تورنتو ولی جوانی ما پر از استرس و تنهایی و حس گناه و خطر و فکر خودکشی و ملافه‌گندیده بود.

همین سه روز پیش یادم افتاد که اگر جای امنی برای نوجوانی که تصادفی حامله شده برای پایان دادن به حاملگی نباشد احتمالا اون هم مثل من قرصهای مادربزرگش رو می‌دزد. احتمالا خودش رو می‌اندازد زیر قطار چون مغز آدم به جوانی برای حل کردن مشکل به این بزرگی خیلی کوچک است، قلبش هم، و بابت همین قانون مزخرف ساده چقدر قلب ناتوان از تحمل اضطراب و ترس خواهد ترکید. من به دختر دانشجوی جوانی فکر می‌کنم که سرش رو به شیشه اتوبوس چسبانده است و فقط به نبودن فکر می‌کند. همین چهار روز پیش فکر می‌کردم چقدر عجیب که من فاک آپ نشدم که سه روز پیش بعد از اینکه مغزم این خاطرات شیرین رو از آرشیو درآورد یادم انداخت که فاکدآپ شدم. چه فاکد‌آپی.

 

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۱۲ دیدگاه

داستان خانواده پشت پنجره از دو منظر روایت دانای آویزان به سقف و راوی روبروی پنجره

روایت اول- راوی محدود به چهارچوب پنجره

خانه روبرویی پنجره سرتاسری دارد. از آن پنجره‌ها که از طبقه دوم می‌رسند تا طبقه همکف و یا از طبقه همکف تا سقف طبقه دوم بالا می‌روند. پنجره بلند، پنجره آشپزخانه‌ خانه است. آشپزخانه و پنجره سرتاسری آن روبروی ایوان خانه من است.

کوچه کم عرض است و آشپزخانه به وضوح پیداست. ساکنین قبلی پشت پنجره چند گلدان بزرگ گذاشته بودند. گیاهان بزرگ گلدانها از صدقه سر پنجره سرتاسری نورگیر رشد بیش از حد و نا لازم می‌کردند و جنگل سبز زیبایی پشت پنجره درست شده بود که نمی گذاشت داخل خانه را ببینی. ساکنین جدید خانه گلدان بلند ندارند. آنها یک میز گرد و سه صندلی گذاشته‌اند پشت پنجره. دو صندلی چوبی و یک صندلی پایه بلند مخصوص کودک. عصرها همزمان با ساعت چای-در-ایوان من، زن و پسر خردسال خانواده می‌نشینند روی صندلی‌ها و عصرانه می‌خورند. پسر با موهای نازک و طلایی تکه‌های کوچک میوه خرد شده را که مادر برایش در کاسه رنگی چیده است آرام در دهان می‌گذارد به آهستگی می‌جود. همزمان نقاشی می‌کشد یا ماشین‌های کوچکش را روی زمین پرت می‌کند. مادر گاهی یک دستکش عروسکی شکل میمون دست می‌کند و با آن پسر را می‌خنداند. نمایش میمون برای من هم سرگرم کننده است. میمون یک تکه میوه در دهن می‌گیرد و ادای خوردن در می‌‌آورد. میمون از زیر میز پای پسرک را قلقلک می‌دهد. دیدن ریسه رفتن پسر از دست میمونی که گونه‌هایش را می‌بوسد واقعا زیباست حتی زیباتر از دیدن جنگل پشت پنجره ساکنین قبلی. بعضی روزها قبل از تمام شدن عصرانه پدر می‌رسد. ماشین آبی روشنش را پارک می‌کند جلوی خانه و برای زن و پسر دست تکان می‌دهد. پاهای پسر از هیجان دیدن پدر روی صندلی بلندش بی‌تابی می‌کنند. مادر میله محافظ جلوی صندلی را باز می‌کند و پسرش را از روی صندلی زمین می‌گذارد. بچه می‌دود پشت شیشه و با دستهای کوچکش می‌کوبد به پنجره. مادر با دستی که میمون نیست برای همسرش دست تکان می‌دهد. پدر کیسه‌های خرید را از صندلی پشتی ماشین برمی‌دارد. کتش را روی دست می‌اندازد و از پله‌ها بالا می‌رود. کمی بعدتر در تابلوی خوشبختی قاب شده در چهارچوب پنجره به میمون، پسر و زن، مرد هم اضافه می‌شود.

روایت دوم- راوی دانای تقریبا کل یا روایتگری آویزان به سقف

مرد پسرش را دوست دارد ولی پدر بودن را دوست ندارد. اینطور نیست. پدر بودن را هم دوست دارد ولی نه انقدر تمام وقت. پسرش را خیلی دوست دارد ولی اگر به عقب برمی‌گشت با اصرار همسرش به بچه‌دار شدن موافقت نمی‌کرد. اگر به عقب برمی‌گشت ازدواج هم نمی‌کرد. از همسر بودن متنفر است. دلش نمی‌خواهد هرشب کنار همسرش بخوابد. از تخت دونفره و آن روتختی اهدایی مادرش و زندگی متاهلی بیزار است. حس می‌کند گیر افتاده و راه فرار ندارد. تا قبل از ازدواج و پدر شدن فکر می‌کرد تمام این نقشها را دوست دارد. از کجا می‌دانست که ندارد وقتی هیچوقت نه پدر بود نه همسر. به استیو و دیوید همسران دوستان همسرش حسادت می‌کند. آنها همین زندگی را می‌خواهند. او ولی دیوانه بوی تمام زنانی است که همسرش نیستند. او تمام زنان را دوست دارد. بدنشان را تجسم می‌کند. رزی، ناتالیا دوست دوران دانشگاهش، الکس دوست دختر همکارش، امیلی عمه همسرش، سارا حسابرس شرکت و همسران دیوید و استیو. دوست دارد لاس بزند. دوست دارد به زنان دیگر فکر کند و خودش را با آنها برهنه تجسم کند. دوست دارد تمرین دلبری کند. هفته‌ای یک شب با دوستان دوران دانشگاهش لری و جیمز تا دیر وقت در بار می‌نشیندند. از رزی و ناتالیا حرف می‌زنند. لری و جیمز مجردند و لازم نیست مثل مرد خودشان را به مرور خاطراتشان با رزی و ناتالیا محدود کنند.آنها از زنانی می‌گویند که تازگی با هم آشنا شده‌اند. هربار از زنان جدیدی حرف می‌زنند.

مرد به آنها حسادت می‌کند.

گاهی بعد از بار به خانه لری یا جیمز می‌روند. مرد به آپارتمانهای کوچک و مدرن آنها حسادت می‌کند. به آشپزخونه کوچکشان که بیشتر چند کابینت روی دیوار اتاق نشیمن است. به بوی اودکلن مردانه که آپارتمانشان را پر کرده. به اینکه می‌توانند رزی یا ناتالیا را هروقت که دلشان خواست برای شام به خانه‌شان دعوت کنند. به اینکه می‌توانند روز چهارشنبه مست کنند یا  روز سه شنبه کوکایین مصرف کنند.  مرد زنان دیگر را دوست دارد.  شبها وقتی کنار تخت پسرش روی زمین دراز می‌کشد تا بچه بخوابد نور موبایلش را کم می‌کند و با شناسه تقلبی در اپلیکشن جفت‌یابی مخصوص انسانهای متاهل چپ و راست می‌رود. پسرش دستش را از لای نرده‌های تخت بیرون بیرون می‌آورد و با کف دست نرمش که بوی شیرینی می‌دهد صورت پدرش را نوازش می‌کند. مرد دست بچه را بو می‌کند. گریه‌اش می‌گیرد. دلش می‌خواست بوی دست بچه برایش کافی بود. پوست نرم دست بچه را می‌بوسد. اپلیکشن پیام می‌دهد که با یک نفر جفت شده‌است. از خوشحالی قلبش تندتر می‌زند. دست بچه را برمی‌گرداند توی تخت. اسم زنی که با هم جفت شده‌اند روری است. روری خوش اخلاق و صریح است. مرد زنان خوش اخلاق را خیلی دوست دارد. البته او زنان بداخلاق را هم دوست دارد. روری می‌پرسد یک گیلاس شراب؟ تنش داغ می‌شود.

 

مرد بدون صدا از اتاق بیرون می‌آید. نور بیرون با اینکه کم است چشمش را اذیت می‌کند. خانه ساکت و مرتب است. قوری چای شیشه‌ای کمرنگ روی شمعدان وسط میز مشغول ولرم ماندن است. همسرش روبروی تلویزیون یوگا می‌کند. مرد کتش را برمی‌دارد. زن نگاهش نمی‌کند. مرد از در بیرون می‌رود و سوار ماشین آبی رنگش می‌شود. قبل از روشن کردن ماشین برای روری می‌نویسد یک گیلاس قرمز هم برای بگیر تا ده دقیقه دیگه می‌رسم.

دیر وقت است. چراغ آشپزخانه خاموش است. همسایه روبروی در ایوان نیست که رفتن مرد را ببیند. همسایه روبروی هرچقدر هم که کنجکاو باشد فقط تصویری را می‌بیند که عصرها در پنجره سرتاسری آشپزخانه قاب می‌شوند.

منتشرشده در داستان, داستان کوتاه, دسته‌بندی نشده | ۱۱ دیدگاه

رها کن.

از همان شب اول اما متوجه شد که کوچکترین شعف یا حس برانگیختگی نسبت به بدن کارل ندارد. وقتی با دستانش بدن کارل را لمس می‌کرد در سرش تکرار می‌کرد این مرد یک شریک زندگی ایده‌آل است با بدنی مردانه و صورتی خوش فرم. این مرد جذاب است و بدن تو به زودی این را درک خواهد کرد. لبهای کارل را می‌چشید و بوی خوب تنش را تحسین می‌کرد ولی نه بیشتر. در سرش صدایی می‌گفت این از تنهایی بهتر است. در آغوشش بگیر.  کارل را به خودش می‌فشرد تنش را لمس می‌کرد زبانش را روی گردنش حرکت می‌داد. کارل از خوشحالی ناله می‌کرد و همان حرکت را تکرار می‌کرد. اما صدای خوشحالی کارل را تقلید می‌کرد ولی حقیقت این بود که حرکت زبان کارل روی گوش و گردنش و پایینتر صرفا کمی حس قلقلک داشت و نه بیشتر.

کار زبانش را در ناف اما چرخاند. اما بازدمش را با صدای بلند بیرون داد و فکر کرد کارل واقعا مرد خوبیست و من خیلی خوشبختم که مردی مثل کارل عاشقم شده است. ناگهان در سرش ترانه‌ای شروع کرد به تکرار شدن. ترانه قدیمی از گروهی که در دوران نوجوانی طرفدارشان بود. “همیشه در یاد من”. ترانه در سرش می‌نواخت و اما با تکرار ترانه در سرش می‌جنگید. دلش می‌خواست با تمام حواسش برگردد به اتاق و تمام فکرش را متمرکز کند به لحظه، به کارل، به بدن کارل، به لبهایش، به نفسهایش، به حس کردن بدنش در درونش، به لذت بردن از وزن تنش روی تنش ولی ترانه تمرکزش را از بین برده بود. همانقدر که از ترانه به خاطر داشت بارها در سرش تکرار می‌شد. هربار بلندتر از قبل.

Maybe I didn’t hold you
All those lonely, lonely times
And I guess I never told you
I am so happy that you’re mine
If I made you feel second best
I’m so sorry I was blind

You were always on my mind

کارل بلندتر نفس می‌کشید. اما هم نفسهایش را بلندتر کرد. کارل فریاد خفه‌ای از سرخوشی کشید. ترانه در سر اما قطع شد.

سالها بعد وقتی جریان ترانه‌ای که هربار موقع هم‌آغوشی با کارل در سرش تکرار می‌شد را برای تراپیست تعریف کرد تراپیست درحالیکه مداد را بین انگشتانش می‌چرخاند پرسید و پس این عدم تمرکز و تکرار شدن ترانه “همیشه در یاد من” بعد از شب اول هم ادامه پیدا کرد؟ اما گفت بله. هربار. بعد از شب اول هم هر فاکینگ باری که با هم خوابیدیم “همیشه در یاد من” در سرم شروع می‌کرد به تکرار شدن. هربار هم کاملتر از قبل با سازبندی درست. خدای من چقدر من از این ترانه متنفرم ولی انقدر تو سرم تکرار شده که الان می‌تونم نت به نت براتون بنوازمش.

تراپیست چیزی نوشت و پرسید خود رابطه چطور؟ رابطه جنسی تو و کارل بهتر شد؟‌ هیچ میل و شوری حس کردی؟‌ اما گفت نه. هیچی تغییر نکرد. حتی حس می‌کنم کم کم عصبهای پوستم هم از کار افتادند. کرخ شدم.  تمرکز هم اصلا. هربار انگار رفته باشم یک کنسرتی که فقط توش یک ترانه نواخته می‌شه. اونم این ترانه. البته این اواخر یک چیزی بهتر شد. تنها چیزی که بهتر شد این بود که از چندسال قبل جای ترانه “همیشه‌ در یاد من” ترانه “رها کن” بیتلز در سرم تکرار می‌شه.

تراپیست پرسید. چه چیزش بهتره؟ “رها کن” برات حکم ذکر رو داره. اما گفت نه. اصلا ربطی به ذکر و این مزخرفات نداره. من صرفا این ترانه را خیلی بیشتر دوست دارم. ترانه با حالیه. کوتاهترم هست و زمزمه کرد

And when the brokenhearted people
Living in the world agree
There will be an answer
Let it be

منتشرشده در داستان, داستان کوتاه, دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌تان را بنویسید:

چای عصر در ملکوت

از همه دیرتر رسید. کلی هم پشت در موند. صدای خنده و جیغ باقی نگذاشته بود صدای در زدن رو بشنوم. آروم هم در زده بود لابد. دستهاش پنبه‌ای بودن و معمولا وقتی بدون کمک جسمی سخت در می‌زد هیچ صدایی تولید نمی‌شد.

پاهای رنگ پریده‌اش رو روی موکت دم در پاک کرد. در رو پشت سرش می‌بستم که دیدم بالهاش به کتفش وصل نیستند. بهش گفتم بالهات کو؟ گفت گذاشتمشون پشت در. گفتم نمی‌آریشون تو؟ گفت نه گلی شدن، دیوارها رو کثیف می‌کنن. گفتم مهم نیست. تمیزی کجا بود. سم‌های کثافت باقی مهمون‌ها هنوز هیچی نشده گه زدن به کف زمین. بالهات رو نگذار بیرون. یکی می‌برتشون. گفت نه نمی‌برند. کسی دیگه بال لازم نداره. شیرگرم داری؟ بدون عسل لطفا. 

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۳ دیدگاه

کارد میوه‌خوری

روز دادگاه وکیل کارل، مردی که همسرش سوزان را در پیک‌نیک تفریحی دو نفره‌شان کشته و قطعه قطعه کرده بود، رو کرد به نیمکت هیئت مُنصِفِه و با صدای رسا گفت:

خانمها، آقایان، اعضای محترم هیئت مُنصِفِه، خصوصیت بارز موکل من که در روند این دادگاه از نظرها پنهان ماند این است که برخلاف تصویر ارائه شده توسط مطبوعات زاویه‌دار، شهود مغرض، و وکیل مرحومه که هرکدام به نوعی از دیوسیرت نشان دادن این مرد جوان منفعت می‌برند، کارل استیو روانکاوی شریف، شهروندی متعهد و همسری بی‌آزار و بسیار صبور است. پرسه زدن در حسابهای آنلاین کارل نشان می‌دهد که صبر موکل من بارها و بارها توسط نزدیکانش و حتی سوزان ستوده شده است. مثلا این نمونه که از فیسبوک سوزان برای شما انتخاب کرده‌ام. اگر به نوشته‌ چهاردم نوامبر دوهزارچهارده سوزان که می‌شود اولین سالگرد ازدواج کارل و سوزان، در فیسبوک رجوع کنید خواهید دید که سوزان با انتشار عکسی از کارل در حال دانه کردن حداقل چهارده انار درشت نوشته است.

وکیل کاغذی را که معلوم بود از سایتی پرینت شده روبروی اعضا هیئت منصفه گرفت. قسمت فوقانی کاغذ آبی سیر بود و عکس کارل در میان صفحه رنگی چاپ شده بود. کارل پیشبند بلند سیاهی پوشیده بود و با دستانی تا آرنج پوشیده شده در دستکش سیاه پلاستیکی و کاسه پر از پوست انار رو به دوربین ژست گرفته بود. صورت کارل جابه‌جا پر بود از لکه‌های سرخ شتک‌ آب انار. وکیل مکثی کرد تا مطمئن شود همه عکس را دیده‌اند. عینک مطالعه را به چشم زد، کاغذ را به سمت خودش گرفت و شروع به خواندن کرد.

زیر همین عکسی که هم اکنون مشاهده کردید، سوزان در وصف کارل نوشته است “همسرمهربانم، سالگرد ازدواجمان مبارک. اگر قرار باشد یک خصوصیت برایت در نظر بگیرم قطعا آن صبر عجیب تو در انجام دادن کارهای خسته‌ کننده منزل است. به اندازه هزاران دانه‌ اناری که ساعتها صبورانه برایم دانه کرده‌ای دوستت دارم. سوزی”

وکیل عینک را برداشت. صدایش را آرامتر کرد و گفت از شما می‌پرسم. آیا از مردی که سوزان صبر او را اینگونه علنی می‌ستاید برمی‌آید در یک پیک نیک عاشقانه یک روزه در طبیعتی بکر، همسرش را با کارد، آن هم نه کارد تیز بلکه کارد میوه‌خوری قطعه قطعه کند؟

منتشرشده در داستان, داستان کوتاه | ۷ دیدگاه

بخاطر ده سانتی‌متر

شورای تقدیر از نام‌آوران شهر، به نشان افتخار و لوح تقدیر بسنده نکرد و تصویب کردند که مجسمه‌ای برنزی از زن ورزشکار و تراسوری* که از بلندترین ساختمان شهر بدون وسایل ایمنی پایین پریده بود بسازند و نصب کنند جلوی بلندترین ساختمان شهر. بلندترین ساختمان این شهر خاک گرفته در قیاس با باقی شهرهای آسمان‌خراش دار جهان ابدا ساختمان بلندی نیست ولی کماکان برای پرش آزاد بسیار بلند محسوب می شود.

 زن امروز با دو عصای زیر بغل وارد دفتر تنها مجسمه‌ساز شهر شد. دستیار جوان مجسمه ساز موقع گرفتن عکس از زن خواست که عصاهای زیربغلش را کنار بگذارد و با تکیه به میز بلندی که شکل ستونهای کاخ‌های یونانی بود سرپا بایستد. زن به ستون تکیه داد و ایستاد. دستیار که بدون وقفه شاتر را فشار می‌داد پرسید: 

– راحتید؟ می‌دونم بدون عصا سخته ولی خیلی زود تموم می‌شه. چندتا عکس بیشتر نیست. استاد از من خواستند که عکسها بدون عصا باشه که احیانا در آینده کسی به استواری و قدرت شما شک نکنه. لبخند بزنید. زیاد نه. عالیه. چهره‌تون رو جمع نکنید لطفا. درد دارید؟ پاتون؟ البته حقیقتا یک شکستگی ساده در برابر کاری که شما کردید هیچی نیست. آفرین به این استقامت. به هرحال شما از لانگ‌تاور پریدید پایین. باورم نمی‌شه. شما واقعا نترسید. من برعکس از پریدن از پشت کامیون پدرمم می‌ترسم. حستون چیه؟ نه لطفا همونطور مثل قبل لبخند بزنید. رضایت؟ به این فکر کنید که همه جای دنیا از شما حرف می‌زنند که رضایت بیاد تو چهره‌تون. راضی نیستید؟ یک غمی در چهرتون هست که برازنده جایگاه شما نیست. شما همه رکورد‌ها رو هم در پرش آزاد جابه‌جا کردید. استاد می‌گفت رکورد شما ابدیه. بعد این هرکس انقدر دیوانه باشه که بخواد رکورد شما رو بزنه قطعا کارش تمومه. شما بگو حتی با ده سانتی‌متر. همه می‌گن درسته شما تراسور هستید ولی کماکان این ارتفاع برای بدن انسان با هر اندازه توانایی بدنی مرگباره برای همین یکی بخواد این کار رو تکرار کنه قطعا کلکش کنده است و خب فکر کن که ده سانتی‌متر هم بخواد روی رکورد شما بره. بوم. تموم.  رکورد مال خودتونه تا آخر دنیا. برای استاد هم خوبه. با خیال راحت روی مجسمه حک می‌کنه “صاحب بالاترین رکورد پرش آزاد” و خیالش هم راحته تا ابد کسی برای اصلاح دست به مجسمه‌اش نمی‌زنه. یک مجسمه‌ساز جز این چی می‌خواد. صاف بایستید لطفا. الان تموم می‌شه و عصاهاتون رو براتون می‌آرم. راستی همیشه برام سوال بود وقت سقوط آزاد چه حسی داشتید؟

زن بدنه ستون را گرفت. آرام با دست روی ستون خزید و نشست روی زمین.

-در طول سقوط یادم نیست. هیچی یادم نیست. خیلی سریع گذشت ولی وقتی خوردم به زمین از ذهنم گذشت کاش لانگ‌تاور ده سانتی‌متر بلندتر بود. فقط ده سانتیمتر.




* ورزشکاران رشته ورزشی پارکور را اصطلاحا “تراسور” هم خطاب می‌کنند.

منتشرشده در داستان, داستان کوتاه | ۲ دیدگاه

خوش‌شانس سال ۲۰۲۱

بعد از اینکه آتش نشانها جنازه بو گرفته خانم تورینی را در کیسه سیاه زیپ‌دار از طبقه چهارم ساختمان بیرون بردند، سرایدار در حال تلاش برای بازکردن پنجره راهرو رو به مامور پلیسی که فرم و خودکار رو به سمتش گرفته بود، زیر ماسک و زیر لب غرید که “همسایه از همسایه خبر نداره. پیرزن ده روزه داره می‌گنده و همسایه‌اش نه تنها متوجه عدم حضورش نشده که حتی از این بوی تعفن هم نفهمیده پیرزن تموم کرده. چه دوران بدی شده. کجا رو باید امضا کنم؟”

همسر سرایدار که هر چند ثانیه یکبار قوطی معطر کرم دست رو می‌برد زیر ماسک و بو می‌کرد با لحنی مشمئز از بو یا شاید از خود من گفت “از کرونا تموم کرده. پیرزن طفلک. شما هم گویا حالتون خوش نیست.” چندتا سرفه خشک کردم و گفتم “منم مبتلا شدم. خفیف” زن سرایدار از در فاصله گرفت. پرسید  “خفیف؟‌ یعنی چه علایمی دارید؟” گفتم سرفه. بدن درد و از دست دادن حس بویایی و چشایی. کرم را بو کرد و ماسکش را فشار داد روی صورتش و گفت. شانس آوردید. خیلی شانس آوردید و رفت دنبال شوهرش که در ورودی راه‌پله‌ها برای مرگ انسانیت و بی‌تفاوتی همسایه نسبت به بوی تعفن گندیدن همسایه‌اش سر تکان می‌داد.

 

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۳ دیدگاه

رقص دستکشهای ظرف‌شویی

بیست و چهار سال پیش روز بازی ایران و استرالیا اولین دوست پسرم را برده بودم ناهار یک رستورانی حوالی میدان آرژانتین بخاطر تولدش. یعنی در یک فیلمی دیده بودم زنی موفق برای دوستش تعریف می‌کرد که ایوان نامی را برای تولدش برده‌است یک رستورانی در نیویورک. خواستم ادای زن را در بیاورم. البته شام را کردم ناهار چون بالاخره بین یک زن ساکن نیویورک و دانشجوی نوزده ساله ساکن تهران تفاوتهایی هست و محدودیتهایی. فکر می‌کردم کاف در بدترین حالت یک پیتزا فروشی چیزی را انتخاب خواهد کرد ولی عجیب‌ترین رستوران بیست چهار سال پیش را انتخاب کرد. برای یک بیست و یک ساله واقعا سلیقه پیچیده‌ای داشت. از پالتو بلند و چکمه‌های بنددار چرمی خوش دوختش باید می‌فهمیدم این بیست و یک ساله از آن بیست و یک ساله‌ها نیست که شام تولدش را در کابوکی تجریش یا گل رضاییه برگزار کند.

رستوران را من انتخاب نکرده بودم، روز را هم و همینطور ساعت را. رستوران خیلی کوچک و گران بود. اصلا نمی‌دانم سالها قبل از مد شدن رستورانهای جمع جور و کم میز این را از کجا پیدا کرده بود. حتی اینترنت هنوز اختراع نشده بود که فکر کنم گوگل کرده بود گرانترین رستوران تهران و دوبی. گفتم که بیست و یک ساله عجیبی بود. شاید هم من هم علاوه بر نوزده ساله مغرور و فقیر، نوزده‌ساله عجیبی هم بودم که پیشنهاد برای تولدت ناهار ببرمت بیرون را دادم. اسم رستوران را یادم نیست، خیابان الوند بود. یک کوچه‌ای در خیابان الوند. چهار سال بعد که عابد‌زاده در بیمارستان کسری بستری شد با خودم فکر کردم چه عجیب من اولین بار اسمش را در همین خیابان شنیدم. عجیبی هم نبود. عجیبش اینجا بود که برای اولین بار اسمش را آنروز شنیدم. یادم نیست از کی. شاید از پسری که سفارش می‌گرفت.

در رستوران فکر کنم سفید بود. از خود رستوران چیزی بیشتری یادم نیست. تا وارد شدیم و صورت غذا را دیدم همه چیز را فراموش کردم. همه چیز جز اینکه چطور یک فرصتی پیدا کنم به صاحب رستوران بگویم من پول ندارم ولی غرور دارم. از آن غذا و طعمش و لمس دستان ما و سس قارچ و زیبایی و خوش صحبتی مرد جوان روبرویم چیزی یادم نیست. هیچ. مکانیسم دفاعی بدن است. از تصادف هم گاهی آدم چیزی یادش نمی‌آید یا از جدایی یا از روزی که خود کاف الکل آلوده خورد و به کما رفت. از هیچکدام چیزی یادم نیست. بازی هفته اول ماه بود و من تمام پول-تو-جیبی آذر و حتی دی را خرج دو تا استیک در ظرف داغ کردم. حتی پول پالتو ارزانی که قرار بود بخرم را. یک مالباخته درست و حسابی بودم که دار و ندارش را به معنای مطلق کلمه ریخته بود پای عشقش. صاحب رستوران که تمام حواسش به تلویزیون روبرویش بود به روایت نداری من گوش کرد یا گوش نکرد. گفت باقیش رو بعدا بیار، هروقت داشتی. هرچه داشتم را دادم و قول دادم برمی‌گردم. نشنید. شاید هم شنید و باور نکرد. حواسش به بازی بود و حالا من دیگر تا آخر ماه پول نداشتم بروم دانشگاه یا پالتو بخرم یا در دانشگاه ساندویچ بخرم یا حتی انقدر نداشتم که بتوانم سوار تاکسی بشوم و بروم معشوقی را که انقدر خرج تولدش کرده بودم در کافه‌ای جایی ببینم. و کماکان این انقدر مهم نبود. مشکل این بود که حتی آنقدر پول نداشتم که برگردم خانه.

بیرون خلوت بود. هیچ کس در خیابان نبود. کاف روز خوبی را برای ملاقات عاشقانه انتخاب کرده بود ولی جای غلطی را. دستم را در دستش گرفت. قلبم ریخت. تشکر کرد. دستم را بوسید. اداهایش و آن پالتو بلندش و صدای بمش به سلیقه گرانش می‌خورد. به وسع من نه. در آن لحظه همانقدر که او شکل نقاشی مرد جوان اثر آگنولو برونزینو بود من شکل ون‌گوگ با گوش بریده.

شادی بعد از صعود و هیجان مردمی که در خیابان می‌رقصیدند به دادم رسید که فقرم را فراموش کنم. حتی فراموش کردم تا پایان دی‌ماه چطور باید اموراتم را بگذارنم. فراموش کردم به صاحب رستوران که شبیه همایون ارشادی بود بدهکارم. از همان وقت از رستورانهایی که صاحبانی شبیه همایون ارشادی دارند می‌ترسم. تا میدان ونک پیاده آمدم. جمعیت شاد مدام بیشتر و بیشتر می‌شد. ماشین‌ها دستکش ظرفشویی گذاشته بودند روی برف پاکن‌های در حال حرکت. از پله‌های گاندی به ولیعصر که نگاه می‌کردی انگار هزاران دست زرد و آبی و صورتی در خیابان می‌رقصیدند. میدان ونک کاملا بسته بود. مردم وسط میدان می‌رقصیدند. من هیچوقت رقص در خیابان ندیده بودم. هیچوقت شادی عمومی ندیده بودم. اینکه من پول تاکسی نداشتم دیگر چیز مهمی نبود. هیچ کس جایی نمی‌توانست برود. شهر بسته بود و خوشحال. من هم خوشحال بودم و با مردم می‌رقصیدم و دست می‌زدم برای بازی فوتبالی که تا چند دقیقه قبل حتی نمی‌دانستم وجود دارد. خر برفت و خر برفت و خر برفت. من که حتی تا آن لحظه نمی‌دانستم جام جهانی یعنی چه.

اضافه کنم در این بیست و چهارسال هربار این داستان را برای عاشقی یا رفیقی که از شانس من همه عاشقو بعضا خراب فوتبال بوده‌اند تعریف کرده‌ام جای همدردی با من عصبانی شده‌اند که من چه آدمی بودم که روز به آن بازی مهمی رفته بودم استیک بخورم و من چه آدمی هستم که برای تولد مردی استیک خریده بودم که او هم جای بازی ایران-استرالیا دیدن آمده بود استیک بخورد. میم یکبار گفت کاش این را زودتر می‌دانستم. انگار در سرنوشت عشق ما تفاوتی ایجاد می‌کرد. میم احتمالا در لیست شرایط رابطه‌اش اضافه بکند حضور مقابل تلویزیون در وقت بازی ایران و استرالیا. اصلا شاید همین شد که فکر کردم یکبار برای همیشه عمومی و علنی اعتراف کنم من در زمان بازی ایران و استرالیا در حال خوردن استیکی بودم که قیمتش به اندازه یک ماه هزینه زندگی دانشجویی من بود.

بیست و چهار سال گذشته است. روز بازی ایران و استرالیا برای من هم روز مهمی شده است ولی دلیلش فرق دارد. چون وقتی با بدبختی و لطف راننده تاکسی ونک-شهرک به دروغ بهش گفتم پولم را گم کرده‌ام و جواب داد فدای یک موی عابدزاده٬ رسیدم خانه و پدرم با خوشحالی بغلم کرد و حتی نپرسید کجا بودم و احتمالا تا آن لحظه یادش نبود که دختری هم دارد، به اتاقم رفتم و به کاف زنگ زدم. گوشی را که برداشت با اضطراب گفت کجا بودی؟ راحت رسیدی؟ و بلافاصله اضافه کرد که فکر می‌کند عاشق من است. قلبم ریخت. یادم رفت چقدر فقیرم. هنوز ریختن قلبم کف پایم را یادم است. اغراق نمی‌کنم حس کردم قلبم مایع گرمی است که وسط سینه‌ام ریخت تا کف پایم. تلفن قرمز رنگ سنگینی دستم بود که مخابرات با خط تلفن مجانی ما داده بود و سیمش در هم پیچیده بود و کیفیت صدایش خیلی بد بود. پدرم آنطرف خانه داشت در طبل شادانه می‌کوبید. پدر او هم. صدایش مفهوم نبود. دوباره تکرار کرد عاشقم است و تمام راه تا خیابان بهار  به من فکر کرده و شک ندارد که عشق همین است. جملاتی قشنگی می‌گفت که برایم توضیح بدهد که از کجا فهمیده عاشق من است. کلماتش را هم به اندازه رستورانش با دقت انتخاب می‌کرد. این مردان مسلط به کلمه لامصب که لایق تمام استیکهای جهانند و من دیوانه تسلط‌ بر کلمه‌شان از ۲۴ سال قبل تا امروز. تجسمش کردم. قد بلندش را و پوست سبزه خوشرنگش و جعد موهایش را دست در جیب که از خیابان بخارست پایین می‌رود و به من فکر می‌کند. به من که در خیابان گاندی بالا می‌رفتم و به بی‌پولی فکر می‌کردم. [استوری آو مای لایف]

و اینگونه بود که هشت آذر سال هفتاد و شش حدود ساعت دو بعد از ظهر برای اولین بار مردی عاشق من شد.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۱۸ دیدگاه

عکس بعدی.

اینکه باید در این لحظه چه عملی انجام بدهم رو اینستاگرام تعیین می‌کنه. کنار پیشخوان ایستاده بودم و قهوه سرد تلخ می‌نوشیدم که عکس شام دیشب خونه دوستم بود که نرفتم چون دعوت نبودم رو دیدم و فکر کردم چقدر دلم برنج رنگی کره‌دار می‌خواد. بعد رفتم عکس بعد. یکی نگار دونده رو تگ کرده بود روی دوتا عکس از دویدنش دور یک دریاچه اولی با سرعت شش و نیم و دومی چهار و نیم و از نگار بابت این دستآورد تشکر کرد. یکهو با خودم فکر کردم قهوه و موبایل رو پرت کنم و بروم بدوم. بعد با خودم گفتم ولی این چه دویدن الکی می‌شه. دست کشیدم روی عدد چهارونیم یارو و فکر کردم من یک مربی لازم دارم. اینکه مدام با شش می‌دوم که نشد کار. من واقعا دونده تنهایی هستم. بعد رفتم عکس بعد. عکس بعد از این تبلیغ‌ها بود که اینستاگرام در تایم‌لاین آدم می‌چپاند. از یک آشپزخونه با کف سیمانی. سیمانش برق می‌زد. فرستادم برای دوستم که تخصص نوسازی داره پرسیدم کف این آشپزخونه این سیمانه؟‌ چرا پرسیدم؟‌ چون می‌خوام کف آشپزخونه‌ام رو سیمانی کنم؟‌ خیر. اگر اون سیمان نباشه و جیوه باشه فرقی به حال من می‌کنه؟ باز هم خیر. بی‌حوصله جواب داد نمی‌دونم. همین که صبح کریسمس و از کنار درخت و بچه‌های شادش جواب سوال من رو داد لطف بزرگی بود.

عکس بعد عکس اون دوستم که دیشب مهمونی بوده و با یک خانمی عکس انداخته که جوراب شلواری شانل پوشیده بود. جوراب شلواری لوگوهای بزرگ شانل داشت. یک خانم دیگری هم در دوردستها بود که جوراب شلواریش لوگوهای درشت فندی داشت. بعضی از اف ها افتاده بودن روی عضله و قلمبگی پا و کج شده بودن. شکل یک نوت موسیقی چیزی بودند. به خودم نگاه کردم. خیلی نامرتب بودم. با شلوارک خواب. فکر کردم چقدر دلم مرتب بودن می‌خواد با جوراب شلواری غیر شانل و ساده و ماتیک. بعد رفتم بالا لباس خال‌خال پوشیدم با کفش تخت قرمز البته بدون جوراب شلواری. موهام رو شونه کردم و ماتیک قرمز غلیظ زدم. یادم افتاد در داستانی که شب قبل از کاپوتی خوندم زن جوان داستان ماتیک خیلی تیره زده بود. دلم ماتیک خیلی تیره نخواست چون ظاهرا دلم فقط هرچه ببیند می‌خواهد نه هرآنچه که بخواند. همینطور که که دکمه‌های لباس خالدارم رو می‌بستم فکر کردم چرا خزر موهاش رو صاف کرده و من هیچوقت موهام رو فر نکردم؟ این رو هم در یک عکس دیگه دیده بودم. بعد فکر کردم الان این رو پوشیدی بخوای بدوی که دوباره باید بری تو گرمکن. آرزو کردم حداقل تا چهل عکس بعدی عکس دویدن نباشه که دلم دویدن نخواد.

با کفشها و ماتیک قرمز اومدم پایین. قهوه‌ام سردتر از قبل روی پیشخوان منتظرم بود و موبایلم. قوز کردم و زدم عکس بعدی. دوستم با خانواده دور یک میز بزرگ غذا می‌خوردن. دلم خانواده بزرگ خواست و غذا. عکس بعدی فرناز داستان کوتاه جیمز تربر چاپ ۱۹۲۷ رو گذاشته بود که هزار بار خونده بودم ولی کماکن زدم روی لینک. لینک نیویورک گفت تو مشترک نیستی باز نمی‌شم. گفتم برو بابا. لینک رو کپی کردم در اکانت فیدخوان پاکت و خیلی ساده نیویورکر را دور زدم. تازه وقتی تا ته داستان رو خوندم یادم افتاد که من مشترک مجله هستم و چقدر هم پول دادم بابتش و دلیل نداشته این کار رو انجام بدهم ولی خب دیگر دیر بود. داستان کوتاه بود. انقدر کوتاه که تا به تهش برسم دیر شده بود و واقعا اینهمه کوتاهی زیباست حتی اگر به تو فرصت ندهد بخاطر بیاوری مشترک مجله هستی و لازم نیست دزدکی مطالبش را بخوانی.

حس کردم سهمم را از کار فرهنگی در روز انجام داده‌ام پس دوباره اینستاگرام را باز کردم. عکس بعد تولد مریم بود. فکر کردم کی سی ساله شد این بچه؟ مگه همین پارسال هنوز دانشجوری لیسانس نبود. یادم افتاد پارسال نبود و هفت سال پیش بود. خونه قبلی سیاوش. چقدر من اون خونه رو دوست داشتم. چقدر شبهای قشنگی اونجا داشتم.

عکس بعدی یک بوقلمون بزرگ بود. خیلی بزرگ و خوش رنگ که باسنش رو به ما بود. خیلی گرسنه شدم ولی یادم افتاد دیشب قبل خواب یک جعبه بیسکوییت رو بدون اینکه حتی دلم بیسکوییت بخواد لمبوندم و کسانی لیاقت اون بوقلمون رو دارند که دیشب یک جعبه بیسکوییت نخوردن. برای همین زدم عکس بعدی. صندلی بود. نشستم. عکس بعدی یک عکس قبل انقلاب بود. آقای حکایتی و چندنفر دیگه. دلم قبل انقلاب خواست. قبل انقلاب با بیسکوییت و بوقلمون و خانواده یا بقول خودمون همون همیشگی. زدم عکس بعدی. عکس بعدی اون یکی آیدا چند نوشته از آرشیو وبلاگش رو اسکرین شات گرفته بود گذاشته بود در استوری‌ها. دلم وبلاگ خواست و خب همین شد که نشستم پای وبلاگ نوشتن. تا این هم تموم شه و ببینیم عکس بعدی چی برامون رقم زده.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۴ دیدگاه

آخرین هالووین باب رایدلی جونیور به روایت پدربزرگش

از اولش معلوم بود به حرفهام توجه نمی‌کنه. دقیقا بعد از اینکه خودمون رو به هم معرفی کردیم حس کردم دیگه حواسش به حرفهام نیست. به صورتم نگاه نمی‌کرد. طبیعی بود. یک زن زامبی اونهم با پوسیدگی و خوردگی نصف صورت احتمالا در شب هالووین هم چندش آور بود. پشت سرم رو نگاه می‌کرد یا نیمه راست صورتم رو. بیشتر هم کفشهای گاوچرونیش رو که قبل از اینکه خودمون رو به هم معرفی کنیم گفته بود از مغازه لباس مبدل جرمیز اجاره کرده. با کلاهش کلا ده دلار. توضیح داد ولی کت جیر و کمربندش مال خودشه. من با تعجب پرسیدم جدی؟ گفت مال خودم که نه مال پدربزرگم. باب رایدلی بزرگ. گفتم می‌شناسمش. با تعجب گفت از کجا؟ گفتم این دور و اطراف زیاد دیدمش. خندید. خندیدن واقعی که نه صدای هاها از دهانش خارج کرد و ادامه داد پس اینطور. باب رایدلی سینیور رو می‌شناسی. پس امشب وقتشه که جونیورش رو هم ببینی. راستی اسمت چیه؟‌

از اینجا به بعد رو دیگه گوش نکرد. سرش خیلی گرم بود. مست و پاتیل بود. شاید هم صدا زیاد بود. آدمهای دور و بر با لباسهای مبدل که اومده بودن هالووین رو خوش بگذرونند مستی رو از حد گذرونده بودند. شرم آور بودند.  یک عده‌شون هم شروع کرده بودند به عربده کشیدن. باب رایدلی جونیور بهم نزدیک شد و گفت بریم بیرون؟ یک جای خلوت. خونه من همین نزدیکیاست. زنهایی با لباس جادوگر و پرستاری و مردان ارتشی و دکتر رو هل دادیم و رفتیم بیرون. صدا کم شد ولی فرقی نکرد. باب رایدلی جونیور به حرفهام گوش نمی‌کرد. براش مهم نبود. هیچ چیزی براش مهم نبود جز اینکه دلش می‌خواست باهاش برم آپارتمان اجاره‌ایش بالای مغازه مبدل جرمیز و شب رو باهم بگذرونیم.

کلید رو انداخت توی کاسه روی میز وسط اتاق. کت پدرپدربزرگش و کلاه اجاره‌ای رو هم کند و انداخت روی مبل کهنه کنار در. نشست لبه تخت و ازم پرسید چیکاره‌ای؟ یعنی شغلت چیه؟‌ صبح زود که نباید بری سرکار؟ گفتم نه. قبلا راننده یو‌پی‌اس بودم. گفت بیکار شدی؟ گفتم نه ، چندسال قبل در یک تصادف شاخ به شاخ با یک تریلی بزرگ مُردم. گفت خوشبحالت که تعطیلی ولی من فکر کنم زیاده‌روی کردم و فردا بیچاره‌ام. ملافه رو زد کنار و پا پوتینهای اجاره‌ای رفت زیرش. با دست دوبار کوبید سمت خالی تخت. گفت برو صورتت رو پاک کن و بیا.

گفتم که، گوش نمی‌کرد.

منتشرشده در داستان, داستان کوتاه, دسته‌بندی نشده | ۱ دیدگاه

ه.ز

چی از هدا واضح یادم مونده؟ جدا از تاب موهاش و گیرایی چشمهاش و مجسمه‌هاش؟ اینکه همون چیزی رو نشون می‌داد که بود. که زندگی می‌کرد. شاید از هنرمند بودنش می‌اومد. اگر سرخوش بود، اگر عمیق درگیر یک شعری بود، اگر مجسمه می‌ساخت، آش می‌پخت، عاشقی می‌کرد یا مستی، اگر دلتنگ بود، درحال خلق کردن چیزی بود، هرچه بود همه در نهایت بود و همان بود که در آن لحظه بود. زندگیش مثل زندگی‌ آدمهای معمولی و امروزی ویترین نبود. خوشبختی رو از روی لیست نمی‌چید پشت شیشه الکی. این مدرک تحصیلی، این شوهر، این بچه، این خریدن خونه، این خریدن ویلا، این ماشین، حالا وقت انتشار ویدیو شادی و رقص و حالا موقع اسکرین شات گرفتن از کتاب وزین و .. و بعد بفهمی همه چرندی بیش نیست. همه الکیه.

اگر شاد بود پشت ویترین شادی بود و اگر غمگین، یک کوزه غم. بلد بود چطور دقیق و صادقانه نشون بده. غم رو ، دلتنگی رو، تنهایی رو، رقص رو، شادی رو، عشق رو. نه اینطور مستقیم که ما بلدیم. نه. هنرمندانه. شکل خودش. اون ابزارش رو بلد بود. اون زن همان بود که چشمهاش و کلماتش و دستهاش روایت می‌کرد و من این ازش یادم مونده.

امروز یکساله که نیست. همین نبودن رو هم فقط هدا می‌تونست انقدر ناگهانی و واقعی نشون بده. جای جعد زلفت خالیه زن.

لینک

I’m home

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۱ دیدگاه

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش. گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

فکر کردم این صفحه رو باز کنم کنارم هر فکری به ذهنم می‌رسه رو همین‌جا بنویسم. نیست که افکارم خیلی مهم و ثبتشون ضروریست. بعد فکر کردم حالا که قراره افکارم رو بنویسم به چی فکر کنم؟ بالای سرم یک ابر سفید تجسم کنید. فکر کردم که باید به چیزی فکر کنم که سطح بالا باشه. بعد ناگهان به زودپز فکر کردم. هرکاری هم می‌کردم نمی‌تونستم جز زودپز به چیزی فکر کنم. زودپز سطح بالا نیست. زودپز وقتی من سفر بودم رسیده. من از مغازه خریدمش ولی چرخ روزگار جوری چرخید که الان همسایه‌ها فکر می‌کنن آنلاین خریدمش.

گفته بودم تا اونجا که ممکنه آنلاین خرید نمی‌کنم. چون دوست دارم مغازه‌ها باز بمونن. یک تنه دارم جور همه رو مبل لم بده کلیکی آشغال بخرها رو می‌کشم. من قدم زنان می‌رم آشغال می‌خرم. دوست دارم جای راه رفتن روی تردمیل که خب هرچی باشه قدم‌زدن اورگانیک نیست در مغازه‌ها قدم بزنم. دوست دارم جای سریال دیدن و همزمان خرید کردن کله آقای فروشنده رو بخورم و دونه دونه به تلویزیون‌ها اشاره کنم و بپرسم فرق نیو با چهارکی چیه؟ فرق این با این چیه؟ اون با این؟

درهرحال. اون روز رفتم ترازو بخرم و ترازو هم خریدم. با ترازو برگشتم خونه. روشنش کردم اعداد رو مغشوش نشون می‌داد. برای همین بردمش که عوضش کنم. برم عوض کنم که اینجوری که نیست. به این سادگی. من ماشین ندارم. یعنی کل خانواده یک ماشین داریم که اون هم به واسطه کار مهرداد شش صبح می‌ره ده شب می‌آد. حالا قصه اینکه چرا یک ماشین داریم رو هم کنار قصه اینکه چرا خرید آنلاین نمی‌کنم و دیگر دستاوردهای-الکی-انسانی-که-فکر-می‌کند-با‌-این‌-اداها-به‌-جایی‌-‌میرسد رو بعد براتون تعریف می‌کنم.

ترازو رو گذاشتم در کیسه خرید. بدو بدو رفتم عوضش کنم. چهار هزارقدم رفت. و صدتا کمتر قدم برگشت. بین راه فکر کردم من واقعا ترازو لازم ندارم و حتی اصلا ترازو دوست ندارم. ترازو حقیقتی رو برای من عیان خواهد کرد که ترجیح می‌دهم ندانم. وزن. یعنی برام مهم نیست. مادامیکه تو اون پیرهن سیاه پایین پفی راحت باشم وزنم خوب است و وقتی ناراحتم هم لابد لباسم وقت دور انداختنش شده. ترازو چرا لازم دارم؟ یک ترازو دوزاری داریم که باهاش چمدون می‌کشیم. همیشه هم غلط است. می‌ری روش پنجاه و چهار کیلویی. می‌آی پایین دوباره می‌ری پنجاه و هفت کیلویی. لنز چشم چپت رو درمی‌آری میشه پنجاه و سه کیلو. پیچیده است . تنها کاری که باید انجام بده رو درست انجام نمی‌ده ولی خب هست و کافیست. پس ترازو رو پس دادم جاش زودپز گرفتم. تعویض عجیبی بود می‌دونم. ترازو را بدهی زودپز بگیری یعنی اصلا نمی‌دانی از زندگی چه می‌خواهی. من البته می‌دانم. من از زندگی یک چیزی می‌خواهم که امتیازهایی که با خون دل سالها جمع کرده‌ام رو تبدیل به یک چیز حجم دار برقی بکنم.

مغازه دار گفت زودپز شش نفره نداریم هشت نفره داریم. من فکر کردم ما کسی رو نداریم که هشت نفره بخواهیم. یعنی تا هفته قبل نداشتم. الان دارم. درهرحال گفتم نه شش نفره زیادمون هم هست. گفت پس سفارش می‌دیم رسید برات می‌فرستیم دم خونه. یک حسی به من می‌گه من انقدر خودم رو پاره و پوره می‌کنم از آمازون خرید نکنم ولی آخر سر مغازه‌دارها برای راضی کردن من پشت سرم می‌رم از امازون زودپز شش نفره می‌خرند شبانه می‌آرن دم خونه.

القصه من سفر بودم و زودپز دم در منتظرم بود. صبح بازش کردم. گربه هم رفت در جعبه زودپز نشست. یک کتابچه کلفت داره درمورد استفاده از زودپز. فکر کردم امشب برای شام ازش استفاده کنم. بعد فکر کردم چی دوست دارم بپزم که در حالت عادی کُند می‌پخت و حالا می‌تونم با این وسیله سرعت پختش رو تسریع کنم. چیزی به ذهنم نرسید. ناگهان هرآنچه تا امروز می‌پختم در مدت زمانی می‌پخت که باید. همه چیز درست بود و به اندازه. من هم دیگر عجله نداشتم. مثل همون وقتی که مایکروفر رو از زندگی حذف کردم. دچار سندرم ب.ک.چ.ش  یا همان سندروم به کجا چنین شتابان شدم. چه عجله‌ای داره انسان؟ هیچ. هیچ. عدس دیر می‌پزه؟ لابد اقتضای طبیعتش این است. یکهو اصلا فلسفه زندگیم عوض شد. زل زدم به زودپز و در دلم می‌گم رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود. شاید دادم رو جعبه زودپزها همین رو نوشتن. مثل جعبه سیگار که روش عکس آدم له شده می‌اندازن. اصلا باید روی جعبه هرچیزی ضدمصرف اون چیز رو بنویسیم. روی جعبه تلویزیون عکس زنی رو بیاندازیم که دور خودش کتاب چیده و یک کتاب کلفت را هم مطالعه می‌کند. روی جعبه آرامپز عکس آدمی رو بندازیم که زل زده به آرامپز اسکلت شده. روی جعبه آیفون عکس یک چاپاری رو که با اسب داره برای سپاه خسرو پرویز پیام می‌بره و ….

شاید عصر برم یک آرامپز بخرم. شایدم نه. شاید یک پاروی اضافه بگیرم. این مغازه که منم ازش امتیاز دارم البته پارو نداره. هرچی داره یا باید برق بهش بره یا باتری برای همین پارو هم اگر داشته باشه شارژی مارژی چیزی خواهد بود. شایدم اصلا پس ندادمش. حال هفت هزار و نهصد قدم راه رفتن ندارم. شاید اصلا خودم رو در زودپز بپزم که در بیست دقیقه از این زن خام کوته‌فکر تبدیل به پیرفرزانه بشم. این بهترین کاربری برای زودپز خواهد بود: پخته‌کردن انسانهای خام. از زنی که افکارش حول زودپز می‌گردد در بیست دقیقه تبدیل بشوم به کسی که فلسفه هستی را در سرش مرور می‌کند.

کاش ترازو رو پس نداده بودم حداقل خودم رو می‌کشیدم ببینم در زودپز شش نفره جا می‌شم یا باید برم عوضش کنم هشت نفره بخرم.

 

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۵ دیدگاه