نوشته شده
در قسمت :
دستهبندی نشده توسط :
آیدا-پیاده در تاریخ : بهمن ۱۱م, ۱۳۹۰
همیشه لازم نیست شما را به اتاقی تاریک بفرستند و شما دست به سر و سینه و کپل فیل بزنید و هرکدامتان بیایید بیرون و فیل را مقطعی توصیف کنید. گاه فیل خودش به انتخاب یا به اجبار در اتاق است و شما پشت پنجرهاید و داد میزنید: ” فیل فیل خودتو به ما نشون بده ” یا اصلا داد نمیزنید فیل خودنمایی کردنش میآید. بعد دمش یا خرطومش یا حتی چس فیلش را از پنجره ( یا وب کم) به شما نشان می دهد. بعد شما فردا در جمع دوستانتان می گویید فیل یک جور حیوان خیلی کوچک سفید رنگ پفکی است!
من فیل خودنما هستم. که به اقتضای مکان دور از این پنجره یا چند پنجره دنیای مجازی ( گودرمرحوم یا فیسبوک یا کالسکهرو یا شهرباریک… ) خدمت شما رسیدهام. به دلخواه و یا شرایط زمان هر عضوی را که دم دست بوده است از پنجره بیرون انداخته ام. جوری که لوای بلوطک دفعه اول که من را دید گفت من از نوشتههایت فکر می کردم که تو یک زن بلندقد سیگاری باشی. من نه بلند قدم نه سیگاری. نه غمگین. نه صرفا مادر فداکارم. نه عاشق دلخسته. نه لوده. نه بیتربیت. نه مهندس مطلق. نه نویسنده شاعرمآب. من فیلام. همه اینها را دارم.
به عقب که نگاه می کنم میبینم مدتهاست که دمم از پنجره بیرون است. دلم خواسته است یک مدت در خدمت شما با دم باشم. یا دلم نخواسته ولی فکر کرده از این پنجره باریک جز دم من چه رد میشود. مثلا دم چیست. قسمت مادری من. یا قسمت اراجیفگوی من . فکر کنم باید حالا خرطومم را بدهم بیرون! به نظرم دم دیدن بس است! دلم نمیخواهد فکر کنید آیدا یک کرم خاکی باریک طوسی رنگ است که چند موی زبر هم برآن روییدهاند. و اینک این شما و این هم خرطوم!
من معمولا اینطور نمینویسم. واضح مینویسم. ولی الان حوصله واضح نوشتن ندارم. اصلا این واضحترین حالتی است که میتواند در این لحظه من را توصیف کند. گویا خرطومم از دمم خشنتر و کلفت تراست . باعث و بانی این نوشته هرکس که باشد. اگر روزی نوبلی چیزی بگیرم از او تشکر خواهم کرد.
امضا : خرطوم یک فیل از دوردست
نوشته شده
در قسمت :
دستهبندی نشده توسط :
آیدا-پیاده در تاریخ : دی ۲۲م, ۱۳۹۰
یک : در داستان “ چرا رومیزی خواهرم تمام نمیشود “ کتاب شهر باریک از زنی نوشته بودم که یک روز بچهاش را میگذارد پیش شوهرش و میرود. قسمت رفتن را از یک زوج واقعی و یک نوزاد واقعی دزدیده بودم ( در داستان کوتاه برای دو خط معمولا کارم به الهام نمیکشد) . زن یک روز بچه نوزادش را گذاشت و رفت. مرد به کمک خانواده اش بچه را بزرگ کرد. این چیزی نیست که حالا من یا شما بابتش سرتکان بدهیمٰ ,ابراز تاسف کنیم یا حق داشته باشیم قضاوتش کنیم. روزی در چند مورد مشابه یکی از والدین میرود. و آن یکی و در مواردی هم دولت و گاهی سازمانهای خیریه می ماند و بچه///ها. گاهی رفتن هم مثل مرگ در دست انسانی که می رود نیست.
در هرحال. مادر برگشته است. من را در فیس بوک به دوستانش اضافه کرده است. آلبوم آلبوم عکس دارد با بچه. بچه ده ساله است الان. بچه در عکسها مادرش را بغل کرده و می خندد. بسیار شبیه عکسهای کودکی من. ( نه محکمتر نه شلتر) ولی من به پدر فکر می کنم. بعد از نه سال و خرده ای مادر یرگردد که یکروز صبح زود رفته است. چه زن سابق ات را درکش کرده باشی چه نکرده باشی چقدر شب که بخاطر بچه نخوابیدهای. چه تلاشی که برای پرکردن جای هردو نقش بازی کردهای. و امروز او آمده است. منطق می گوید باید خوشحال باشی که بچه جای خالی مادر را حس نمی کند. ولی فکر می کنم گاهی چقدر منطق نقش اره در کون را بازی می کند
دو: آدمها را می شود به کلی روش دسته بندی کرد. چشم آبی ها و غیر چشم آبی ها. مهندس ها و غیر مهندس ها. زن ها و مرد ها. مجرد ها و بی بچه ها. ولی یک دسته بندی است که تازگیها بر اثر کهولت برایم جالب شده است. آدمهای دارای فردیت و بی فردیت. دورم آدمهایی را دارم که بدون اجتماع هم تعریف می شوند. یعنی برای خودشان وجود دارند. بعد یا قبل یا کنار کار چیزی دارند که برایش دلخوشند. یکی آشپزی دوست دارد. یکی یوگا. یکی موزیک. یکی عکاسی. یکی گربه. یکی کتاب و فیلم . یکی ساز زدن. یکی بافتنی. یکی سریال دیدن. یکی ورزش. این آدمها از تنهایی نمی ترسند. می توانند با خودشان با نزدیکانشان تنها باشند. برای تعریف شدن نیاز به حضور در جمع ندارند. در خلوت همین کارها را می کنند. به تک نفره یا دو نفره بودن نمی گویند تنهایی. حتی گاهی دیگران را دودر می کنند که به این خلوت برسند. جواب تلفن نمی دهند. می پیچانند. نمی روند. خانه می مانند برای خواندن کتابشان با چای. برای پختن کیک. برای گوش کردن به موزیک و شراب نوشیدن. چیزی دارند که به آن وصلند و آن چیز مال خودشان است. در آشپزخانه خودشان. در کتابخانه شان. در خلوتشان. برای خودشان. چیزی تعریفشان می کند
آدمهای تنها دور من برعکس آدمهایی هستند که خیلی دوست دارند. خیلی معاشرتی اند. خیلی همه جا هستند. مدام جایی می روند. هیچ وقت تنها نیستند. همیشه درحال معاشرتند. مثل من عاشق حرف زدناند. شخصیتشان در تعامل و در حلقه آدمهای دیگر تعریف می شوند. بی آدمها نیستند. برای همین زود آسیب می بینند. رابطه با آدمهای بزرگ کار سختی است. خیلی فرق دارد با علاقه به ورزش یا کتاب. دو طرفه است. می تواند دهنت را صاف کند. می تواند بی انرژیت بکند. من خودم گاهی بین این دوسته قرار می گیرم. کلا آدم تنهایی ام. اگر دو روزپشت سرهم با دوستانم معاشرت کنم روز سوم حالم از هرچه آدم است به هم می خورد.با تلفن حرف نمی زنم. معروفم به بی تربیتی در جواب ندادن به تلفن. دوست دارم با طبال یا حتی بدون او تنها باشم. فیلم ببینم. کسی نباشد. . دوست دارم در سفر جاده ای تنها باشم. کافه را تنها دوست دارم. کتاب خواندن در کافه و نوشتن در کافه را به تنهایی دوست دارم. پیاده روی و خرید را تنها دوست دارم. ولی گاهی به دام آدم دوستی مفرط می افتم. محورم را ول می کنم و انگار که پا دوچرخه بزنم می افتم وسط معاشرت جمعی. وسط مدیریت روابط انسانی .اگر زود برنگردم به ساحل دهنم صاف می شود. خسته می شوم. از آدمها از خودم. برای همین سریع برمی گردم به خودم. خودی که آشپزی دوست دارد. کتاب دوست دارد. پیاده روی بی پایان با موزیک دوست دارد. قهوه تک نفره دوست دارد. سکوت دوست دارد. برای همین می دانم که این آدمهای بدون محور خیلی آسیب پذیرند. خیلی زود خشمگین می شوند. این یک دسته بندی بود. مشاهده صرف. بیانگر چیزی یا ارزشی یا کوفتی نبود
سه :مریض که می شوند زندگی را برهم می زنند. شب نمی خوابند. به غذا بی میل می شوند. بهانه گیر می شوند. ولی بلدند چطور دوباره تو خوابزده را شارژ کنند. با تن تبدارش می نشیند در بغلت. می گذارد که سفت بغلش کنی. کاری که خیلی وقت است به این سادگیها نمی گدارد که بکنی. سرش را بالا می گرید. زیر چانه نرمش را می گیرد زیر دهانت و با آن نفس تبدار می گوید مامان فوت لطفا. فوت و بوس درهم. دو دست داغ هم دور گردنت حلقه شده است. تماس بدنی خوب است. بدن آدم نیازمند تماس با بدن گرم است. همین است که گاهی سگ یا گربه داشتن خیلی لازم است.بدن گرمی به بدن آدم مالیده شود. این خیلی کیف دارد. برای همین است که وقتی اینکار را با من می کند می گویم. خواب به چه درد می خورد وقتی چیزی به این گرمی را این همه سفت در آغوش گرفته ام و نفس کشیدنش را این همه نزدیک حس می کنم.
نوشته شده
در قسمت :
دستهبندی نشده توسط :
آیدا-پیاده در تاریخ : دی ۱۹م, ۱۳۹۰
من و رییسم هردو مریضیم. من فکر می کنم من مریض ترم. ولی چون او رییس است او چهار روز خوابیده است خانه و من اینجا سرکار پشت مونیتور خوابیده ام. هنوز آثار عطسه روز جمعه که بخاطر دیر رسیدن به دستمال کاغذی و بند بودن دستهایم برای به جلو کشیدن قوطی دستمال در هوا منتشر شد روی مونیتور است. نقطه نقطه. خال خال.( خرده نگیرید که چرا با دهان بسته عطسه نکردم. عطسه سرما خوردگی را متاسفانه نمی شود با دهان بسته انجام داد. از جای دیگر آدم می زند بیرون)
من حالم خیلی بد است. شبها لرز می کنم. بعد تب می کنم. موقع لرز ده لا ژاکت می پوشم. در این حد که از بیرون تخت و از نگاه ناظر بیرونی شکل ماربوا شازده کوچولو می شوم. بعد تب می کنم. دانه دانه لباسهایم را می کنم و از زیر لحاف می اندازم زمین. بعد کم کم لحاف را هوا می دهم. اول کف پاهایم را می دهم بیرون. بعد ساقم را. بعد دستهایم را. بعد رانم را. بعد همه تنم را و لحاف را صرفا می کشم روی آنجایی که باید از چشم بنده گان خدا و خود خدا دور نگاه داشته شود.
روز بعد که مریض ترم مدام خودم را سرزنش می کنم که ریختی بیرون چاییدی. ولی اینطور نیست. حقیقت این است که دمای بدنم به هم خورده است. توازنم هم. همه جایم هم درد می کند. دوش را که باز می کنم می گویم آخ. آب که می خورد روی پوستم دردم می گیرد. پوست درد دارم. سردرد دارم. گلو درد دارم. کلیه درد دارم. گوش درد مختصری هم دارم. دیروز به همه جایم دست زدم ببینم کجایم درد نمی کند. همه جایم درد می کرد. همه جا را با دقت معاینه کردم. وجب به وجب این تن خاکی درد می کرد. من آدم هوچی و آستانه درد پایینی نیستم . من اضافه ام را با موم گرم توسط یک خانم ویتنامی خشن موکن کرده ام آخ بلند هم نگفته ام. فوقش دوتا نفس عمیق کشیده ام و زیر لب دوتا فحش فارسی داده ام. من زاییده ام و کمی اولش داد زده ام. چند روزی هم از درد گشاد گشاد راه رفته ام. من دور چشمم کش انداخته ام و میان عمل از دکتر به انگلیسی تشکر کرده ام. پس لابد می دانم درد چیست . برای همین می دانم از رییسم بیشتر درد دارم. چون او گفت که می رود می نشیند توی حمام که بخار حمام مغرش را باز کند. من نمی توانم این کار را بکنم. حمام درد دارد.
رییسم امروز آمده سرکار. من هم آمده ام.( آگاه باشید که همین که وبلاگ می نویسم نشانه این است که آمده ام سرکار. در خانه به کار فکر می کنم. در مستراح کتاب می خوانم. در قطار به ایلیا فکر می کنم. در اتاق ایلیا صدای قطار در می آورم و کلا چند وقتی است که دارم آن کار دیگر می کنم. ) رییس می گوید بهتری. می خواهم بگویم نه. ولی سرفه امان نمی دهد. سه دقیقه سرفه خشک و یک دقیقه سرفه تر می کنم. خودش می گوید. آره به نظر بهتری. شوخی هم نمی کند. به نظرش من بهترم!
آینده شغلی و رویای آمریکایی اینجاب می کند که تاییدش کنم “ممنون از اینکه پرسیدید. بله بهترم”
نوشته شده
در قسمت :
دستهبندی نشده توسط :
آیدا-پیاده در تاریخ : آذر ۲۹م, ۱۳۹۰
از داروخانه زنجیرهای کانادا برایم ایمیل آمده است که : “ تعطیلات مبارک. امسال هدیه عزیزانتان را از مغازه ما تهیه کنید” دورتادور نامه هم پاپیون قرمز زدهاند. نه دورازجونی. نه تن عزیزانتان سلامتی. نه زبونم لالی. هیچ. میدانم که این داروخانه همهچیز میفروشد. از کاهو گرفته تا سیدی آخر بانو گاگا . ولی خوب بالاخره محصول اصلی آنها داروست و ما شرقیها به دلمان میآید. یعنی اگر فردا بهشت زهرا محصولات کیرستین دیور هم بفروشد و بردارد از زیردر یک نامه بدهد تو که سال نو را با محصولات ما آغاز کنید خوب ما به دل میگیریم. در هرحال این صدمین ایمیلی بود که من از اول ماه دسامبر گرفتهام. حتی جایی که یکبار یک تنکه به من فروخته نامه دادهاست که لباس زیر مخصوص ایام تعطیلات رسید. در عکسهای زمینه نامه هم زنان جوانی و بعضا نوجوانی را می بینید که البسه زیر قرمز و سفید به سنت حسنه کوکاکولا /بابا نوئل و سبز و سفید به سنت آقایان الف دستیاران ایشان پوشیدهاند. یک دست لباس زیر برتن دارند و یک کلاه پشمی . خیلی عکس قشنگی است ولی خوب کاربری در عالم واقع ندارد. چطور می شود پایین تنه آدم انقدر گرم باشد کله اش این همه سرد.
در هرحال من مرتب از این ایمیلها میگیریم. تقصیر خودم است. ایمیلم را هرجایی کردهام. هرجا میروم دم دخل تا فروشنده میگوید : “ میتوانم ایمیل شما را داشته باشم” * می گویم بله حتما. مرد همیشه از آنطرف چشم و ابرو می آید که نده اون صاحاب مرده را به هرکس و ناکسی. ولی من صاحاب مرده را به هرکس و ناکسی میدهم. بی دلیل فکر میکنم اگر ندهم شب فروشنده را اخراج می کنند. فکر می کنم شب میشمرند هرکس کمتر از سی تا ایمیل جمع کرده بود باید جمع کند برود. فکر می کنم بده بره. نون مردم را نبر.ایمیل غلط هم نمیدهم. دوباره ( دفعه اول دو جمله قبل فکر کرده بودم) فکر میکنم شب موقع شمردن به تک تک ایمیلها یک نامه میدهند و اگر برگشت بخورد فروشنده را هم اخراج میکنند هم برایش سوپیشینه جعل ایمیل و عدم صداقت کاری ایجاد میکنند. نخندید. من فروشنده بودهام. چیزهایی از این قبیل ممکن است. بقول دانستیها آیا می دانستید در بسیاری از فروشگاه ها فروشنده ها نباید بشینند. من در بدو مهاجرت نه ماه در رادیو شک ( سورس امروز) کار می کردم. سر یانگ و سنت کلر. آدرس دادم که فکر نکنید دارم چرت میگویم. بله ما نباید مینشستیم. نشستن فدای سرتان تکیه هم اگر میدادیم فردای روز تکیه دادن تذکر شفاهی میگرفتیم که تکیه دادی و حالت آماده باش نداشتی و مشتری مدارانه نبود. اینجا مشتری اجازه دارد تاحدودی بریند به سر فروشنده. درست است خود فروشنده در سایر مغازهها مشتری است و اجازه دارد بریند برسر باقی ولی خوب فرق میکند معمولا اگر خودت فروشنده باشی کمی تا قسمتی ملاحظه میکنی یا نمیکنی و تمام و کمال آنچه برتو رفتهاست را بردیگری روا می داری. اینها که مینویسم برای آنهاست که همیشه مشتری بهدنیا آمدهاند. نمیدانند که سرپا ایستادن فروشنده یک جنس دردی در پاها ایجاد می کند که شب اول , شب دوم و گاهی شبهای دگر نمیتوانی بخوابی. من تجربهاش کردهام .جنسی از درد بود که مشابهاش را ندیده بودم. البته خوب هردردی برای خودش منحصر بهفرد است. دلم می خواست پاهایم را ببرم.هر دو را با اره برقی. به نظر من خیلی تخمی است که به فروشنده ای که بخاطر رضایت ما گوبا قرار است شب پادرد بگیرد یک ایمیل ناقابل ندهیم! من ایمیلم را میدهم حتی اگر مثل الان مرتب نامه دریافت کنم که“ آیا برای تعطیلات به اندازه کافی جذاب هستید؟ “ بعد هم به ایمیل جواب بدهم.کجای کاری؟ من همیشه جذابم. و جوابب بگیرم که این ایمیل “این آدرس نو-ریپلای بود” یا بهعبارت دیگر مشتری عزیز بازهم کنف شدی
بعدا نوشت یا یکی از سختترین اعترافات ممکن : من بیشک گاهی ناخودآگاه جمله نژادپرستانه از دهنم در می رود. در دلم گاهی فحش می دهم که چرا فلان نژاد دهنش را هنگام جویدن نمیبندد. گاهی بلند هم میگویم خیلی تلاش می کنم که نگویم. که حواسم باشد. موفق هم بودهام. سعی میکنم جلوی گفتن را نگیرم. جلوی فکر کردن را بگیرم. صددرصد خوب نشدهام ولی بهتر از هشت سال قبلم. اعتراف می کنم بدترین چیزی که در زندگی گفتهام در همان رادیوشک بود. رییس مغازه ( رییس مغازه ضرورتا صاحب مغازه نیست . معمولا یک فروشنده ای است که از من و باقی زودتر استخدام شدهاست ) از من خواست تلویزیون ها را دستمال بکشم. من کمی شل یا بقول خودش غیرپَشِنت دستمال میکشیدم. چون روح مهندسم غرولند می کرد که خاک برسرت. تو ایران خودرو بهت باقالی پلو می دادند و خانم مهندس خانم مهندس به خیکت میبستند لیاقت نداشتی. اومدی تلویزیون دستمال میکشی. خاک برسربی لیاقتت. در خلال دعوای مهندس درون با دستمالکش بیرون رییس آمد و با صدای بلندتر از صدای معمولش گفت : “ چرا شل دستمال می کشی. نترس چیزیش نمیشه. نکنه بسکه تو جهان سوم تلویزیون ندارید می پرستیدش. تلویزیون دیده بودی قبلا؟ هار هار “ من هم خونسرد گفتم “ نه ما یک سری خدمتکار رنگیین پوست داریم میدیدم اونا دستمال می کشند برای همین من بلد نیستم” رییس از اهالی ترینیداد و توباگو بود. پوستی رنگیین داشت. فکر کنم رفت که گزارش کتبی به کارگزینی بدهد و اخراجم کند. یا شاید هم نداد چون فکر کرد من هم خواهم گفت او به من چه گفتهاست و تف سربالا می شود. چه قصد اخراجم را کرد چه نکرد من همیشه شرمنده این جمله ام. فرصت نشد از رییس عذرخواهی کنم. حتی فرصت نشد اخراج بشوم. روز بعد رییس را به جرم دزدی از مغازه و همدستی در دزدی گرفتند. ولی در یاد من ماند آدم کماکان نژادپرست و احمق است حتی اگر خودش شروع نکرده باشد. ( البته موقعیت مشابه دیگر برایم پیش نیامد که بدانم چقدر این درس اخلاقی که در انتهای نوشته بهزور به شما دادم را خودم عملی میکنم! )
× ترجمه تحت الفظی عبارت
May I have your email
نوشته شده
در قسمت :
دستهبندی نشده توسط :
آیدا-پیاده در تاریخ : آذر ۱۴م, ۱۳۹۰
من مذهبی نیستم. ولی داستان عاشورا چه حقیقت، چه داستان یک تراژدی تمام عیار است. حضور جمعیتی شامل مرد و زن و بچه میان صحرا. تشنگی. نوزادی که روی دست پدرش تیر می خورد. هزار بار بیشتر از هملت یا رومئو و ژولیت من را آزار میدهد. به نظر من واقعه نینوا داستان زاده-ذهن انسان یا روایت مستند تاریخی روایت دردناکی است نابرابری. کشتار. مرگ کودکان. نرسیدن صدا. تنهایی. و در یک کلام ظلم
آنچه چند سال پیش در ایران گذشت و هنوز راویانش با ترس از آن حرف می زنند برای من بازبه تصویر کشیدن روایت عاشوراست. من هنوز به مادری فکر می کنم که روده هایش له شد. مادری که دخترش برنگشت و دختری که مادرش برنگشت. به مردمی که به روایت آنها که قدرت داشتند اقلیت بودند و به روایت من یک جمعیت. جمعیتی که بیسلاح و بی قدرت بین آنها که سلاح داشتند گیرافتاد. حلقه تنگ و تنگتر شد. خیلی ها رفتند و آنها که ماندند از حرف زدن منع شدند. اگر به کسی برنمی خوردٰ همان داستان است انگار! نه؟
پرونده های مرگ کلی جوان که حتی باز نشدند. برادرانی و پسرانی که به خانه برنگشتند. به مردی که به جرم صدای متفاوت از صحنه روزگار حذف شده است. به زنانی که سیاهپوش ماندند.
اینها را که شما بهتر از من میدانید ولی می دانید چی عجیب بود؟ دیشب تا صبح خواب دیدم که در کوچه های دمشق می دوم. با چند زن اهل دمشق که فارسی حرف میزدند. در خواب به جستجوی میرحسین به دمشق رفته بودم. زنان با لباسهای بلند سیاه جلوی من می دوند و پشت سرشان. زنان در یک کوچه تنگ دیواری به من نشان دادند و گفتندمیرحسین اینجاست. گفتم پشت دیوار؟ گفتند نه لای دیوار!
ساعت پنج و سی دقیقه از خواب بیدار شدم. به ساعت عاشورا فکر کنم. دست چپام درد می کند. من هیچوقت خوابی به این شکل ندیده بودم. من مذهبی نیستم. سیاسی هم نیستم. من صرفا یک دیوار آجری ته یک کوچه دیدم که گفتند میرحسین آنجاست. من میرحسین را هم ندیده ام.
امروز برای دومین سال است که سرم عاشوراست و دلم آشوب!
نوشته شده
در قسمت :
دستهبندی نشده توسط :
آیدا-پیاده در تاریخ : آذر ۶م, ۱۳۹۰
هشت سال است که آمده ام بیرون. هشت سال پیش آمدم بیرون چون مردی را دوست داشتم که دوسالی می شد از ایران رفته بود. و فکر کردم به احترام دوست داشتن باید بروم و آمدم.
او امروز مطمئن است من اورا دوست نداشتم و برای خارج رفتن گفتم دوستش دارم ولی خوب بعد از جدایی کار از دست شما و دیگران برای تغییر افکار شما و آنطرف قضیه برنمی آید. معمولا جدایی بین دونفر اتفاق نمی افتد. بین یک نفر و دوش حمام اتفاق می افتد. یعنی شما می روید زیر دوش برای خودتان زبان می گیرید و دلیل می تراشید و آنقدر تکرار می کنید که اشکتان با آب دوش قاطی می شود و دلایل در مغزتان حک. اگر به خیانت فکر می کنید صحنه ها را می بینید. با ذکر جزییات شلوار کندن طرفتان را می بینید. از آنجا به بعد شاید نشنوید. نه دلایل طرف مقابل را نه هیچ چیز دیگر را. شما زیر دوش به معراج جدایی رفته اید و متقاعد شده اید که ظلم بر شما رفته است و دیگر کسی جز خودتان نمی تواند متقاعدتان کند که بخواب بابا.این چرت و پرتها چیه می گی. برای همین توصیه من این است بعد از جدایی سعی نکنید آنطرف قضیه را متقاعد کنید که فلان و بیسار نبوده . سعی کنید زیر دوش که می روید روضه خوانی برای خودتان را قطع کنید. سعی کنید خودتان را متقاعد کنید که دارید مزخرف می گویید و خودتان را از گرداب تکرار داستان شهادتان نجات بدهید. آنطرف را نمی توانید.ضمنا منجی هم نیستید. حداقل من فکر می کنم که نمی توانید و نیستید. .
از روزی که آمدم بیرون عادت نکردم به بیرون آمدن. ولی خوب فاجعه آنجاست که عادت زندگی در ایران را هم از دست دادم. به این می گویند یک بام و دو هوا. و به زبان فرنگی به این حالت می گویند فاکد آپ .
فاکد آپ سخن می گوید: من فاکد آپم. یعنی امروز و دیشب را یک دل سیرگریه کرده ام که چرا نمی توانم جمعه ها ( یا یکشنبه های اینجا) دست بچه را بگیرم بروم خانه مادرم ناهار بخورم. بعد بچه روی کول پدرم سوار بشود. با کامپیوتر داییش بازی کند. و من جا داشته باشم. بی جایی حس غریبی ست. گاهی آدمها لازم دارند جایی بروند. و جا ضرورتا بار نیست. کافه نیست. خانه مادر است. حتی خانه عمو است. بچه جایی را ندارد برود. بچه چند تا شلوار مهمانی دارد با پیرهن های مردانه که جایی ندارد آنها را بپوشد. بچه مثل من خانه مادربزرگ ندارد. جمعه عصر ندارد. جایی که از دست من دربرود ندارد.
و می دانم برخی از شما الان می گویید چون از اول نداشته است پس نمی داند چیست. ولی شما چرت می گویید. چون ما برای کورمادرزاد دل می سوزانیم که دنیا را نمی بیند با اینکه هیچوقت ندیده است. ما برای بچه های کشورهای پشت به توسعه که کفش ندارند دل می سوزانیم با اینکه هیچوقت کفش نداشته اند. برای همین شما که دل نمی سوزانید و به نظرتان من چس ناله می کنم سخت در اشتباهید یا بدتر از من فاکد آپید ولی نوع دیگرش.
نمی شود برگشت و این مرز بالغ شدن است. تا چند سال پیش می گفتم برمی گردم. ولی امروز ریشه دارم. مرد اینجاست. و من عاشقانه دوستش دارم. مرد نمی تواند برگردد. و من هم پنجاه درصد بچه و صد در صد خودم را با او شریکم. نمی شود . و این نمی شود گاهی می شود بغض. می شود تومور گلو. می شود چیزی که نه بالا می آید و نه پایین می رود و مثل پاشنه آشیل با هر بارانی سرباز می کند .
چهار ساعت بعد از گریه: بچه را گذاشتم پیش پرستارش و با مرد رفتیم بیرون. او بغض کرد و من گریه. آبجو سیاه خوردیم و حرف زدیم. الان سبک ترم. ولی سبک چیزی نیست که به درد آدم بخورد. تومور بی جایی آنجاست. وسط حلق آدم و دوباره سرباز خواهد کرد.منتظر یک باران است. می دانم!
نوشته شده
در قسمت :
دستهبندی نشده توسط :
آیدا-پیاده در تاریخ : آبان ۲۵م, ۱۳۹۰
رییسم ساکن یک شهر گرم است. یک آقای میلیونر. خانواده در آن شهرگرم کنار اقیانوس ساکنند. خودش دو هفته یکبار می آید تورنتو. اصولا بلند حرف می زند ومن از اتاق بغلی خیلی وقت ها مکالماتش را می شنوم. روزی یک یا دوبار زنگ می زند خانه حال اهل بیت را می پرسد و هربار از خانمش معذرت می خواهد
- ببخشید خواب بودی بیدارت کردم
- ببخشید استخر بودی مزاحمت شدم
- ببخشید امروز مجبور شدی بری بانک
-ببخش که کارل نمی تونه بره دنبال بچه ها می خوای بگو مارتا بچه ها را بردارد از مدرسه تو به جلسه خیریه برسی.
-ببخشید صبح سروصدا کردم . کیفم را گم کرده بودم
-ببخشید سرناهاری زنگ زدم
گاهی شک می کنم که بد نبود کماکان مذکرین می رفتند شکار و من در غار می ماندم و می رفتم استخر و شکارچی هم مدام به من زنگ می زد می گفت ببخشید که بوفالوش زیادی چاق بود زحمت خرد کردنش افتاد گردن تو!
نوشته شده
در قسمت :
دستهبندی نشده توسط :
آیدا-پیاده در تاریخ : آبان ۹م, ۱۳۹۰
هصین نوروظی اگر بود می گفت
امشب همان شبی است که علی نیمهشب بلند میشود برود سر چاهش چند قطره اشک بریزد .می بیند چاهش را بردهاند
گوگل ریدر یا گودر را بستند. فقط یک زنده به دنیاهای مجازی می داند که چه دردی دارد. درد دارد. حتی اگر شما خندهتان بگیرد. حس فرودگاه امام را دارد لامصب
و معلوم است که این نوشته هزار و هشتصد و خردهای مخاطب خاص دارد که امشب مثل من فکر می کنند از فردا کجا بخندند؟
نوشته شده
در قسمت :
دستهبندی نشده توسط :
آیدا-پیاده در تاریخ : مهر ۲۴م, ۱۳۹۰
تجارب من چیزهای بدرد نخوری هستند. نه به درد خودم می خورند نه بدرد کسی. من تجربه مهاجرت دارم. تجربه طلاق. تجربه از عمق به روی آب آمدن و از روی آب به زیر آب رفتن.تجربه کوری پنجاه درصدی یک چشم. تجربه تنها زاییدن و با بچه شش روزه شکستنی و سینه دردناک و خونریزی زیاد تنها شدن. تجربه اسباب کشی شهر به شهر. تجربه پشت کردن به اشک های نزدیکان از پشت شیشه های فرودگاه . ولی اینها به درد خودم هم نمی خورد. هیچ بار دومی برای استفاده کردن از این مزخرفات پوست کن که نامش را تجربه نهاده اند نیست. حقیقت این است که زندگی چند قله با نام یکسان ندارد که تجربه یک بار فتح متلا اورست در دفعات بعد هم بدرد فاتح یا سایرکوهنوردان بخورد. هر طلاقی یک طلاق جدید است. من اگر دوباره جدا شوم هزار فاکتور مختلف دارم که بی شک یک عدد از تجارب قبلی به دردم نخواهد خورد. هر مرگی . هر اعدامی. برای بازماندگان یک حس جدید است حتی اگر سالی یک برادر یا خواهر خاک کرده باشند. هر مهاجرتی برای مهاجرت کننده یک اتفاق منحصر به فرد است. مهاجرت فتح مجدد اورست نیست برای همین من نمی توانم بگویم بعد گردنه ب حالا طناب را ببند به تخته سنگ شمالی و … در زندگی تخته سنگها به چشم برهر زدنی گم می شوند. حتی دره ها. .
. چند روز است که نوشته های یک تازه مهاجر را می خوانم و یک در آستانه طلاق را. هردو نویسنده را دورادور و وبلاگی می شناسم. خیلی از حسهای که می نویسند را داشته ام. ولی از نظر خودم گفتن هر حرفی به آنها احمقانه است. آدم تازه مهاجر صبح سرش گرم می شود و نیت می کند که فلان و بهمان کند. عصر دق می کند. شب به سقف خیره می ماند. با دیدن عکس دلش پر می کشد. و فکر می کند همه آنها که شادند یا خرند یا او را نمی فهمند یا … . برای اضطراب مهاجر راهکار وجود ندارد. بگویم چه. خوب می شوی. برو بابا. عادت می کنی. عین فحش است. انگار باید کنارشان نشست و نگاه کرد. این راه رفتن نیست که فرمول بدهی یا دستش را بگیری یا حتی عصا بخری. باید فقط نگاه کنی. من خودم متنفر بودم از آدمهایی که می گفتند عادت می کنی. از واژه عادت هم متنفر بودم. الان عادت کرده ام. ولی واژه اش را کماکان بکار نمی برم. برای همین به هر تازه مهاجری که می رسم می نشینم. در سکوت نوشته هایش را می خوانم . لایک می زنم که یعنی من اینجام.تنها و خسته کننده نیستی. ولی حرفی ندارم بزنم. به کسی که می گوید به چمدانم خیره شده ام هم در سکوت زل می زنم. یادم می آید چمدانم وسط اتاق بود. مرد آنطرف بدحال روی تخت خوابیده بود. من از چمدان متنفر بودم که انقدر وقیحانه آن وسط دهان باز کرده بود که مدام یادآوری کند این دارد می رود. این کتابها که در من است یعنی این زن رفت. ولی این تجربه من از رودررویی با چمدان به درد هیچکسی نمی خورد. حتی خودم. من اگر باردیگر آنطور مستاصل شوم نمی دانم اینبار هم چمدان را انتخاب می کنم یا طناب دار را. یا هیچکدام.
برای همین خواستم از مسند چرند گویی فتوا بدهم که دوستان هرچه دیگران به نام تجربه به خوردتان می دهند در اصل همان خاطره است . می خواهیم دورهم باشیم و سرمان را گرم کنید. گاهی هم آدمها با خاطره گویی خودشان را سبک می کنند و خوب در آن حالت شما بهانه اید که آنها یاد طلاقشان بی افتند گاهی دلی سبک کنند یا گاه برای شما قمپز در کنند که چه خوب از پس طلاق برآمده اند. در این میانه شما می توانید فکر کنید خوشبختانه شما یک نمونه نادر که دهنش صاف شده است نیستید ( البته می دانم که در سرتان یک صدای فریاد می زند که مورد شما خاص تر است چون شما جز طلاق چشمتان هم آستیکمات است) ولی در هر حال آخرش هم خودتان می مانید و شب و سقف . ما صاحبان تجربه فقط می توانیم مثل الکل لحظه ای مغز شما را منحرف کنیم. همین و بس. ولی باور کنید تجربه من می گوید همان چند لحظه هم غنیمت است برای همین است که عالم مجازی خیلی از ماها را اینچنین معتاد کرده است.
برای استفاده از تجارب یکدیگر. صرفا برای فرار. برای یک لحظه فکر نکردن. فراموش کردن مکان.برای همین نقش مخدر بازی کردن روی من حساب کنید. در خدمتم با کوله باری از تجربه به درد نخور که انشالله در تناسخ بعدی خودم به کارم خواهد آمد. هرچند که شک نکنید با چند حساب سرانگشتی روی تجارب من خواهید دید که در تناسخ بعدی بصورت باکتری در خواهم آمد
نوشته شده
در قسمت :
دستهبندی نشده توسط :
آیدا-پیاده در تاریخ : شهریور ۳۰م, ۱۳۹۰
من اهل اجاره دادن شده ام. پول اجاره جمع کردن سر ماه به دهانم مزه کرده است . تا سه متر جا در زندگیم اضافه می آد زود آگهی می زنم این ور و اونور اجاره اش می دهم. خونه قبلی را که اجاره می دادیم گفتند بدهید بنگاهی. تحقیق کردم دیدم یک ماه اجاره را بر می دارند. قلبم ایستاد. خودم عکس مکش مرگ ما گرفتم آگهی دادم اجاره رفت . ولی آقایی که اجاره کرد پارکینگ آپارتمان را نمی خواست. در کانادا برخلاف ایران -آن موقع که من ساکنش بودم- ماشین نداشتن کار نیکو و باکلاسی است . آدمها اگر بتوانند با وسایل نقلیه عمومی می روند سرکار یا با دوچرخه یا پیاده. هزینه اش هم خوب خیلی کمتر است. در هر حال من دیدم پارکینگ ماند روی دستم. زود آگهی دادم که بیایید پارکینگ من را بگیرند نکند که سه متر جا بی مصرف بماند.
اولین متقاضی یک خانم بود حدودا پنجاه ساله. زنگ زد گفت می خواهم پارکینگ را ببینم. پارکینگ ما سه طیبقه زیر زمین است. بردمش طبقه منفی یک همان نقطه که پارکینگ ما واقع است را نشانش دادم گفتم همین جا دو طبقه پایین تر. گفت نه می خواهم خودش را ببینم. گفتم باشه بریم سوار آسانسور بشیم. گفت نه می خواهم مسیرش را بیبینم. قل خوردیم رفتیم طبقه منفی سه. کلی در پارکینگ خالی بین خطهای سفید راه رفت و تحقیق کرد که ماشین بغلی را می شناسید؟شده تاحالا کج بگذاره؟ مالیده بهتون؟ شده قهوه را بیهوا بپاشه تو هوا بپاشه رو ماشینتون؟ اون ستون اونجا قراره همینقدر کلفت بمونه؟ ماشین هامر از کنارش رد می شه؟ گفتم شما هامر داری؟ گفت نه. گفتم من هم ندارم. گفتم می خواهی بخری؟ گفت نه؟ ساده شدی. بنزینش می دونی چقدر می شه؟ گفتم نه. گفت این لکه ها که اینجاست از زیر ماشین تو ریخته؟ گفتم آره. گفت روغنه. باید ببری نشونش بدی. گفت نور پارکینگتون کمه حس خطر نمی کنی؟ تو آسانسور؟ کسی تا حالا بهت حمله کرده اینجا؟ گفتم نه. گفت می شه سند پارگینگ را ببینم. گفتم سر سند خونه است. گفت باید ببینم شوهرم وکیله باید ببینه و تاییدش کنه. گفتم باشه می فرستم برات. گفت هروقت فرستادی من هم نظر نهاییم را اعلام می کنم. در دلم گفتم بشین تا بفرستم! البته فرستادم. ولی هیات مدیره ساختمان گفت نمی شه به آدمی که ساکن ساختمان نیست اجاره بدهید. کلی نامه و شرح حال نوشتم . متن نامه در این مایه بود که من زنی بیکارم با یک بچه شیرخواره. این پارکینگ قرار است خرج ما را بدهد. خرج گوشت و مرغمان را. خرج شیرخشکش را. بگذارید بدهمش اجاره. گفتند نمی شود. گفتم به درک. آگهی را زدم در لابی ساختمان به امید مشتری از داخل.
متقاضی بعدی یک خانم سی و خرده ای ساله بود با موهای کوتاه تا زیر گوش بلوند. عینک پنسی بی قاب زده بود. و کت و شلوار تنش بود. بلند حرف می زد. در حد جیغ و با هیجان. شور زندگی از حدقههایش می زد بیرون . زنگ که زد گفت ( از اینجا به بعد را با جیغ بخونید ) من می خوامش . می خوامش. من مشتریتم. ندی به کسی دیگه ها. می خوامش. می خوامش . وقتی دیدمش که پول را بهم بده گفت من و شوهرم خیلی خوشبختیم که شما را پیدا کردیم. ما خونه را بدون پارکینگ خریدیم. من عاشق ماشینم هستم . عاشق. می خوامش .من معلمم ولی سرکار ماشین نمی برم. ولی مامانم را چه جور ببینم. هان. بی ماشین. خرید چی. چطوری بار خرید را بکشم خونه هان. این ماشین آبی بچه منه . می مردم بدون پارکینگ. وای چه پسر خوشگلی داری. وای قربونت برم من. وای تپلی. تپلی. نه گریه نکن. امضا کردی. مرسی. چه دستخطی داری . وای مرسی. مرسی. شما فرشته نجاتید. وای این زبون که با بچه ات حرف زدی کجایی بود. گفتم فارسی. گفت ایرانی هستی. گفتم بله. گفت چه جالب من در کاباره ایرانی ها هفته ای یکبار عربی می رقصم ! پس باقی چکها را شب شنبه که خواستم برم سرکار برات می آرم می اندازم در صندوق پست. وقتی من کارم تموم بشه شما خوابید. بیایید کاباره رقص من را ببینید گاهی! روم نشد بهش بگویم ما ایرانیان غیور و غیرتمند خوش نداریم مستاجرهای پارکینگمون تو کاباره عربی برقصند!
این خانه که آمدیم دیدم من و مرد که صبح می رویم شب می آییم پس این پارکینگ را هم اجاره بدهم. پول. پول. این پول نازنین تنها محرک من در زندگی . دوباره اگهی دادم. یک خانم ترکیه ای آمد پارکینگ را دید. آنروز مادرم هم اینجا بود. مامان بهش گفت مرحبا. دوتایی زدند کانال دو . از هردری سخنی. مامان کلی براش گفته بود که رفتن من چه سخت بوده. الان هم که نوه اومده چه سختتر است. مامان که رفت در می زد به من جاش خالی نباشه می گفت. گفت فرمهای مهاحرت مامان را پر کردی. مامان را بیار اینجا. راهکار هم می داد. اصرار کرده بود به من که به مامان بگو که اگر رفت ازمیر به مامان من سر بزند. اصلا برود بماند آنجا. بگوید دختر من ماشینش را در حیاط خانه دختر شما پارک می کند. در ای حد صمیمی . گویا مامان بهش گقته یود ما بیست سال پیش رفته بودیم ترکیه زمینی. خونه خاله ام مونده بودیم. در اتاکوی استامبول . می گفت به مامانت بگو خونه مادرم از اتاکوی هم راحت تر است! همین خانم ازمیری یک روز امد گفت رییسم دنبال جای پارک می گردد و اگر می شود بیاید بگذارد کنار من. بغد ما پول بیشتر بدهیم. من هم که عبدالطمغ گفتم حتما. رییس آمد گذاشت. چند روز پیش زنگ زدم گفتم نمی شود. رییس رفته رو چمن جمن دارد خراب می شود. معذرت بخواه بگو نمی شود دوتایی پارک کنید. خانم خودش هم گفت خودم هم می خواستم بهش ببره بگذاره یکجای دیگه . رییسم از ماشینم فهمیده من خیلی دودر می کنم و می رم. داره برام بد می شه. می خواهم که اینجا نگذاره که من را نبینه. گفتم خوب بگو نگذاره. گفت نه اینجوری که نمی شه اونوقت باید تغارف بزنم من بر می دارم ماشینم را تو بگذار. اون رییس من است. فکر کردم روش می خواهم بهش بگم مرد این خانم صاحب پارکینگ با اینکه یک مرد سیاهپوست پارک کنه دم خونه شون مشکل داره! این را می گویم که بره! می گویم اینا ایرونین مشکل دارند! جدی برای دو دقیقه حرف نمی تونستم بزنم! یک جمله نژادپرستانه زن تحقیر کن کاملی گفته بود که مو لای درزش نمی رفت! کلی طول کشید که راضیش کنم راه حلی که یک هفته روش فکر کرده به درد لای جرز می خورد!
همه این نوشته هم در اصل یک آگهی بود. خواستم بگویم اگر مستاجر جالب برای پارکینگتان می خواستید. اگر زندگیتان بی مزه شده بود. اگر حوصله تان از دست مستاجرهای معمولی گه صاف پارک می کنند و می روند پی کارشان سر رفته بود. به بنگاه من مراجعه کنید!
نوشته شده
در قسمت :
دستهبندی نشده توسط :
آیدا-پیاده در تاریخ : شهریور ۲۰م, ۱۳۹۰
وبلاگستان فارسی ده ساله شده است و پیاده رو که من آنرا از بیست و خرداد هشتاد و چهار می نویسم شش و خرده ای ساله. پیاده رو برخلاف نوشته بالایش که صحت متن را انکار می کند صرفا نوشته های من نیست. کاملا خود من است. خود واقعی من. خودی که اوایل می ترسید بگوید این من ام. آیدا احدیانی. با این فکر. با این بدن. با این عشق. با این همه سرگردانی. با این نفرت. برای همین آن تابلو را زد آن بالا
ولی امروز بعد همه این شش سال فکر می کنم جرات دارم که بگویم این جا زندگی من را می خوانید. من در این وبلاگ مهاجرت کردم. تنها شدم. فاصله گرفتم. خسته شدم. ویران شدم. رفتم. جدا شدم. عاشق شدم. تحقیر شدم. ممنوع الخروج شدم. کانادایی شدم. صاحب کتاب شدم. مادر شدم.افسرده شدم. شاد شدم . و این همه در برابر چشم خوانندگان پیاده رو. هنوز سردرگم می شوم ولی دیگر از سردرگمی خیلی نمی ترسم. من باور دارم که من مثل بیلی پیل گریم در سیاره ترالفامادور* در آکواریوم زندگی می کنم. من خیلی زندگی در آکواریوم را دوست دارم
ابدا یادم نیست که آیا به دلیلی والا و بشردوستانه شروع کرده باشم به نوشتن. لابد حناق گرفته بودم از بی صحبتی.لابد دلم می خواست جایی حرف بزنم و کسی نگوید مزاحم مردمی با این شرو ورها که می گویی. دلیل شروع را یادم نیست ولی می دانم چرا ادامه می دهم. پیاده رو نوشته های من نیست هویت من است. من اگر از من بپرسید که شما ؟ می گویم یک زن ایرانی/کانادایی مهندس بلاگر مادر چپ دست ابرو مشکی داستان کوتاه نویس ام. و مشاهده می فرمایید که بلاگر بودنم قسمتی از هویت من شده است.
حالا چرا پیاده رو؟ من راه زیاد می روم. دیده شده است که موقع راه رفتن با خودم حرف می زنم. بله من جز آن دسته از آدمها محسوب می شوم که چهل برابر مقداری که گوش می دهند حرف می زنند و گوششان به سخنان بزرگان در مورد دو گوش و یک دهن بدهکار نیست. من سطح سوراخ دهان ( که هر پنج انگشت دست تا نصفه با تقریب خوب در آن می رود )را تقسیم بر سطح سوراخ دو گوش ( که انگشت کوچک به سختی درش می رود ) کردم و شد چهل و خوشم با عددم و بیلاخ می دهم به بزرگان و حرف می زنم و حرف می زنم . با خودم. با مردم. با فضایی ها. فلذا خیلی از این چیزها که اینجا می نویسم واگویه من است در پیاده رو.
شش سال پیش بی اینکه فکر کنم اسمش را گذاشتم پیاده رو.ترکیب آیدا پیاده رو را قدر آیدا احدیانی ( که مجری مهربان بی بی سی و هموطنان چینی از تلفظش عاجزند و این یک کنایه بود برای مجری بی بی سی نه مردمان خاور دور) دوست دارم
در این مدت جابه جا شدم ولی پیاده رو ماندم. گم نشدم چون جدی آمده بودم که پیدا بشوم و من اینجا همان پیاده رو بلاگفا و بلاگ اسکای است .
اوایل تعداد نظرات گذار برایم حکم آب حیات را داشت. هنوز هم دارد فقط چون می دانم وبلاگم فیلتر است کمی خودم را آرام می کنم که اگر فیلتر نبود دویست تا نظر می گرفتی. کیفی می کنم برایم نظر می گذارید. کیفیت و متن نظرات خیلی برایم مهم است. با دقت می خوانمشان. تازه چه نشسته اید که کمیت نظرات هم مهم است حتی فحش خاروبرادر را پاک نمی کنم که عدد تعداد کل نظرات کم نشود. ببینید در چه حدی خراب نظرم! بعدتر ها یک جایی کشف کردم که می نوشت امروز انقدر آدم به پیاده رو سر زده اند. منحنی ستونی هم می کشید. وای که چه لذتی می بردم وقتی می دیدم هموطنان در اقیانوسیه هم مرا می خوانند. هیچوقت برایم عادی نشد. همین الان هر لایک برایم حکم تلنگر را دارد بر شیشه آکواریم. بله می دانم که اصل گنده دماغی حکم می کند که بگویم نه مهم نیست. من برای خودم می نویسم و دل خودم و اینها. ولی مهم است. به این برکت ساقه طلایی که الان گوشه لپم است مهم است. اگر مهم نبود خوب می رفتم در دفتر خاطرات می نوشتم. برای همین ممنونم که اینجا را می خوانید.
ساعت تقریبا دوازده شب به وقت تورنتو است و از بد روزگار فردا دوشنبه است و در جمع بندی باید بگویم که این نوشته برای این بود که تولد دنیای مجازی وبلاگ نویسان فارسی را به همه آنها که می نویسند و می خوانندش تبریک بگویم.
دوم اینکه ذکر کنم پیاده رو خود منم. من آیدا پیل گریم که در یک ققس شیشه ای در ترالفامادور نشسته است و پسرش روی یک گوزن سرخ تاب می خورد . شاید تا هفتاد سالگی نوشتم. با ما باشید
سوم اینکه یک متلکی به سیاوش اردلان انداخته باشم.
چهارم اینکه بگویم. انارخانم. کوزه خانم. آقای بولتس. سرهرمس مارانا. توکای مقدس. بلوط. قندقزل آلا. خرس . دانشمند .خوابگرد. دوات. سایه. آدم گلابی. آهو نمی شوی به این جست و خیز گوسپند. سبیل طلا. خورشید خانم . سردبیر خودم. فرنگوپولیس. لی لی. بهناز میم. از زبان دیگران. کمانگیر. یک پنجره . الیزه. معصومه ناصری. واگویه های فاطمه شمس . خانم شین . به همین سادگی. امشاسپندان. نوشی و جوجه هاش. مینیمال های رضا ناظم. بایرام علی. مونولوگ. دست نوشته ها. آزاده . سه روز پیش. آشپزخانه کوچک من. گیس طلا. قاصدک. حضور خلوت انس. سیبستان و … کلی وبلاگ دیگر فارسی زبان که شاید اسمشان یادم نباشد جدی زندگی را به کام من شیرین تر کرده اند. من مهاجرت را بخاطر همه این نوشته ها کمتر یک قطع شدگی دیدم. هنوز گاهی که می نویسم با خودم فکر می کنم شاید یک زن بیست و پنج ساله ای در شهر کوچکی در کانادا که دلش گرفته است. صبح بیدار شده و از زور افسردگی مسواک نزده و شلوار خوابش را در نیاورده است و فکر می کند خیلی تنهاست. شاید او نوشته من را بخواند و یک دقیقه فکر کند ما دور هم هستیم و ملالی نیست و چایش به دهانش مزه کند. این کاریست که وبلاگستان فارسی شش سال پیش برای من کرده است و من برای همین است از ته دل که دوستش دارم
آیدا احدیانی یا آیدا پیاده رو
یازده سپتامبر دوهزار و یازده
سلاخ خانه شماره پنج*
نوشته شده
در قسمت :
دستهبندی نشده توسط :
آیدا-پیاده در تاریخ : شهریور ۲م, ۱۳۹۰
چند ماه پیش یک خانم ایرانی به یک آقای ایرانی در کوپه مترو می گفت :
“علی بالا سر چینی هندیا وای نستا. احتمال اینکه چینی پاشه تو بشینی خیلی کمه. بگو صفر! اینها همه تو در و داهات زندگی می کنند .واسه همین ایستگاه فینچ( آخرین ایستگاه شمالی شهر تورنتو) پیاده می شن که از اونجا تازه ویوا یا سواری خودشون را سوار شن برن ته دنیا. بالا سر اونا و هندیا وایستی شانسی نداری. برو بالا سر او زاغ و بورا وایستا. اگر دقت کنی و روس نباشند قول می دم بهت حداکثر تا لورنس (اگر فینچ را شمالی ترین و یونیَن را جنوبی ترین فرض کنیم حدفاصل روزدِل تا لارنس تقریبا میانه این مسیر است) پیاده بشن و تو بشینی.”
من اون لحظه برای راهکار این خانم خیلی پیف پیف کردم. الان دو ماه است که ناخودآگاه به فرموده ایشون عمل می کنم و نود درصد مواقع جواب مطلوب گرفته ام. تا می رم تو کوپه می گردم دنبال یک زاغ و بور و می روم می ایستم جلوش. مدام هم خودم را فحش می دهم که قضاوت کردی. داری قضاوت می کنی. محل زندگی را از روی رنگ چشم قضاوت می کنی. ولی باز به ایستادن بالای سر طعمه بورم ادامه می دهم. ضمنا هربار هم این فرمول جواب نداده قصور از خودم بوده است . طرف خواب بوده من از روی رنگ موهاش قضاوت کردم رفتم ایستادم بالا سرش. بعد می بینم پیاده نشد. یکهو چشماشو وسط راه باز می کنه می بینم ای دل غافل چشمها قهوه ای و موهاشم خوب لابد دکلره بوده! می فهمم که رودست خوردم. ولی خوب دیگه دیر است. بالا سر هر بور طبیعی یکی وایستاده! من دیگر شانسی ندارم!
پانویس: جملات داخل گیومه نقل قول مستقیم است و نگارنده مسولیتی در قبال کلماتی مانند در و داهات و اینها بر عهده نمی گیرد.
نوشته شده
در قسمت :
دستهبندی نشده توسط :
آیدا-پیاده در تاریخ : مرداد ۲۴م, ۱۳۹۰
ما جهانی شدیم. من متنفرم از جهانی شدن. من یک روز بار بستم اومدم کانادا. خیلی به نظر عجیب و شاید به نظر خیلی زیادی است ولی خوب برادرم از فرودگاه برگشت خانه و نصف شب غش کرده وسط راهرو. به همین سادگی. میگه حس کردم از گورستان برگشتیم. یکهو باورم شد نیستی. مردی. رفتی. من خودم اومدم اینجا. منگ. هزار بار تنها بودم. چند سال حس تنهایی با من بود و تکرار این جمله مسخره که تنهایی سازنده است. بله سازنده هزار جور توهم است. هزار شب یکشنبه آنقدر راه رفتم که زانوهام یک صدای عجیبی داد. بعد کم کم دوست پیدا کردم. من آدم معاشرتی ام ولی دوست نزدیک کم پیدا می کنم. خیلی کم. با دوستها از چی گوش می دی شروع کردیم تا رسیدیم به از خودمون حرف زدن. دوستم می اومد می نشست دم محل کار من تو ماشین با هم حرف می زدیم. دوستم قورمه سبزی می گذاشت برام در نگهبانی آپارتمانم. دوستم بچه را بغل می کرد تا من بخوابم. یک خونه داشت که می شد با بچه بری پا دراز کنی توش. انگار خانه اقوام نزدیکت باشه. می شد شب کریسمس با هم باشیم و غم غربت در یک شهر تعطیل سرد دهنمان را صاف نکند.حالا ما چون جهانی شدیم و جهان وطن موقع دنبال کار گشتن در آمریکای شمالی دنبال کار می گردیم. می ریم . به همین سادگی. از تورنتو می رود یک جای دیگه. یک جای دور. خیلی دور. حس عجیبی دارم. پشت گردنم تیر می کشد. اشکم سایه انداخته. دیشب که دیدم خونه اش را جمع کرده عصبی شدم. خالی شدم. از دیشب بیخود با همه دعوا می کنم. تمرکز ندارم. نمی شه گفت نرو. ما به هم نمی گیم. برضد قوانین حمایت از تصمیمات فردی است. ولی خوب کاش می گفتیم. شاید منتظر بود ما بگیم نرو تا نره . کاش دیگه نمی رفتیم. کاش قانون بود هرکی یکبار حق داره مهاجرت کند. فقط یکبار. ماها بزور دوباره وصل شدیم. به خاک به هم. مگر یک آدم چند بار طاقت می آره. لابد باید با خودم تکرار کنم
مهاجرت هم حق است.
نوشته شده
در قسمت :
دستهبندی نشده توسط :
آیدا-پیاده در تاریخ : مرداد ۱۶م, ۱۳۹۰
.به دیواره ایوان شیشه ای خانه میم در طبقه چهل چهار یک ساختمان واقعا بلند تکیه داده بودم. شیشه آبجو در دستم. مست هم بودم. همه شهر معلوم بود. برج بلند کنار آب هرلحظه یک رنگ می شد. شهر تورنتو از طبقه چهل و چهار خانه میم مثل رویا می ماند. پ گفت در ساختمانش چند بار شیشه بالکن افتاده است. الف گفت که شنیده است. پ گفت کسی طوری نشده است. من فکر کردم اگر شیشه این بالکن هم بی افتد چه شاعرانه می میرم. پرواز بر فراز استخری که از این بالا قدر حوض است. فکر کردم در سقوط آزاد از چهل و چهار طبقه با شتاب نه ممیز هشت با منظره دریاچه و شهر نورانی و بلند تورنتو به چه فکر خواهم کرد. اولین جوابم بود. پسر. به پسرم فکر خواهم کرد. به اینکه چقدر دلم برای بغل کردنش تنگ خواهد شد . دلم برای بوسیدن دستهایش. به اینکه شب بیدار شود و بگوید مامان…
مستی پرید و شاعرانگی رفت.از ایوان کناره گرفتم. اولین بار است که مرگ بنظرم یک اتفاق طبیعی ساده و بدیهی نیست که هروقت رخ بدهد خوب رخ داده است. جفت پا به زمین چسبیده ام و می خواهم باشم.
نوشته شده
در قسمت :
دستهبندی نشده توسط :
آیدا-پیاده در تاریخ : مرداد ۱۵م, ۱۳۹۰
پدرم غیر اجتماعی نیست ولی خوب خیلی حوصله معاشرت اجباری با اقوام سببی و نسبی را ندارد. سالی یکبار هورمونی چیزی می زند و فقط پنج روز اول عید معاشرتی می شود. از پنجم که می گذرد می گوید نمی آیم. تهرانی ها برگشته اند ترافیک زیاد است. پدرم بعد از شصت و شش سال زندگی در تهران هنوز خودش را اردبیلی و باقی را تهرانی می داند. هفته اول عید را با کت و شلوار و کراوات و بوی ادکلن و می رود عید دیدنی . کت شلوار که می پوشد خیلی خوشتیپ می شود. می گوییم. اوه اوه چه خوب شدی . می گوید من قبل اینا هرروز با پیرگاردن می رفتم سر کار.کراوات می زدم هرروز. وزارت خونه اتاق پودر داشت. آدم بودیم برای خودمان. می دانم از آدم بودیم منظورش کل مملکت است . پدرم به نظرم همیشه آدم بوده است . چه موقع عید دیدنی رفتن چه زمان آنها و چه زمان اینها . چه باکراوات چه بی کراوات.
گاهی فکر می کنم اگر اقوام ما از خانواده درختان یا آهوان بودند حتما هر روز عصر با ایشان معاشرت می کرد. حوصله پارک را خیلی دارد. حوصله ماهی ها و میمونها و خزندگان را خیلی زیاد دارد. حوصله گیاهان خودروی خوش عطری که خودش می شناسد و هرروز می کند و دسته دسته می آورد. گلهای زرد خودرویی که می گوید بوی سرعین را می دهند. هر روز عصر می رود پارک پردیسان ته دره. داستانهای زیادی از دیده شدن روباه و انقراضش در چند سال اخیر می داند ولی ممکن است یادش نیاید که پسر فلانی زن گرفت است یا نه.
از وقتی یادم است پدرم کلیه سنگ ساز داشته است. در حقیقت بجای کلیه یک معدن کوچک در پهلوهایش دارد. مرتب سنگ تولید می کند. یک جور سنگ همراه و همدم. که همیشه بجا تشکیل می شود و بجا دفع می شود. نزدیک به نامزدی ها تشکیل می شود. و نزدیک عروسی راه می افتد . شب عروسی شب دفع سنگ است. سنگ پدرم واقعا وجود دارد و بهترین بهانه نرفتن است. شاید خیلی ها باورش نکنند ولی ما می کنیم که پدرم سنگ دفع می کند. سنگ دفع کردن یک کار دردناک است و هرکس بگوید و چرا آقای اح. در حال دفع سنگ عروسی دختر ما نیامد آدم بی ملاحظه ای محسوب می شود.
پدرم با در حال سنگ دفع کردن و درد کشیدن بین مستراح و تلویزیون می رود و می آید. ما تافت می زنیم . گاهی به سنگش فحش می دهد گاهی به فوتبالیستی که با پاس کاری غلط وقت کشی می کند. پدرم از وقت کشی در فوتبال متنفر است.ما زیپ پیراهن شبمان را بالا می کشیم. پدرم از در مستراح بیرون می آید و اخبار جدید سنگ را به ما می دهد. ادرارم خونیست. ما سر تکان می دهیم. آرام که موهایمان وز نکند. ما همیشه دم در از پدرم می پرسیم. نمی آیی؟ جوری نگاهمان می کند که از سوالمان پشیمان می شویم. بعد می گوید شما بروید. خوش بگذرد. توقع ندارد ما بمانیم و در دفع سنگ کمکش کنیم
معمولا وقتی سه صبح به خانه برمی گردیم پدرم یک سنگ کوچک را لای دستمال کاغذی سفید نشانمان می دهد. سنگ کوچک را سرسری نگاه می کنیم. فکر اینکه تا همین چند ساعت پیش در ادرار شناور بوده است برایمان خوشایند نیست. برای سنگ کوچک سرتکان می دهیم انگار که برادر تازه مان باشد. می گویند درد دفع سنگ کلیه کمتر از زایمان نیست!.
توضیح : من از معاشرت مجازی کمی حوصله ام سررفته است. برای همین از فیس بوک موقتا آمده ام بیرون که هوا بخورم. اگر من را در بین دوستانتان نمی بینید به این خاطر است. کسی را حذف نکرده ام. لابد من هم به صورت موروثی هرازگاهی سنگ فکری و روحی دفع می کنم