روزی برای سطل‌های آبی

یک چیزی رو می‌دونی؟

سه‌شنبه‌ صبح‌ها شلوغ‌ترین صبح هفته است برای من. شاید چون روز آشغال‌هاست؟ آشغال‌ها و بازیافتی‌ها رو دوهفته یکبار می‌برند و زباله‌های طبیعی رو هر هفته. یعنی اینجور حساب کن که هر سه‌شنبه من باید یک سطل سبز و یک سطل آشغال (سیاه) یا بازیافتی (آبی تیره) رو بگذارم دم در. اگر یک هفته اشتباه یا فراموش کنی تا دو هفته با سطلی مالامال از زباله گرفتار خواهی بود. هر سه شنبه من باید به خاطر بیاورم که سطل‌ها را فراموش نکنم و از آن مهمتر رنگها را. شب‌ها نمی‌شه آشغالها رو گذاشت دم در، راکونهای ابله حتما ظرف رو چپه می‌کنند و صبح‌های سه شنبه من آخرین چیزی که کم داره جمع کردن نواربهداشتی و کیسه و ظرف خالی قهوه از روی برف با چنگکه. هیچوقت یادم نمی‌مونه این هفته نوبت زباله خشکه یا بازیافتی. باید پرده رو بزنم کنار و نگاه کنم ببینم باقی همسایه‌ها چه سطلی رو دم در گذاشتن، آبی تیره یا سیاه. و خب این روزهای پایان پاییز انقدر ساعت شش صبح اون بیرون تاریکه که محاله بتونم تشخیص بدم همسایه‌ها چه رنگ سطلی رو گذاشتن دم در و امروز نوبت کدام زباله است. اگر بچه هم رنگ سطل رو یادش نیاد گاهی مجبورم با دمپایی بروم وسط سرما و سرک بکشم روی چمن‌های یخ زده خانه جورج تا ببینم سطلشان چه رنگی است. 


باقی بدوبدوها احتمالا مثل روزهای دیگه است. صبح باید یادم باشد هوا را چک کنم تا ببینم ایلیا چندلایه باید لباس بپوشد، لایه ها رو بگذارم روی صندلی. شلوار، زیرپوش، بلوز، ژاکت، جوراب، شلوار اسکی و …. کیفش را بگردم ببینم کلاه و دستکش و کلید را جا نگذارد. ناهارش را درست کنم و گرم بپیچم در یک کیف غذا و بعد دوباره همان را در کیف ثانویه که حرارت راویولی گند نزنه به میوه‌های میان‌ وعده‌اش و برای زنگ تفریحش خوراکی بگذارم. یکی شکردار، یکی سالم. این را نباید یادم برود. ناهارش یکی بیسکوییت، یکی هویج یا سیب. این چیزها مهم است، ناهار تازه درست کردن در گرگ و میش صبح مهم است. می‌دونی چرا؟ همین ریزه کاریهای الکیست که باعث میشه هی فکر نکنی چقدر مادر مزخرفی هستی. البته با تمام اینها کماکان فکر میکنی مادر مزخرفی هستی ولی خب چندتا هویج کمک میکنه برای چند ثانیه کمتر این حس رو بکنی. قاشق چنگال برای پاستا نباید یادم برود. امضا کردن امتحان فرانسه‌اش. زیر امضا باید بنویسم که معلمش چه کتابی برای بهبود دیکته فرانسه‌اش پیشنهاد می‌کند و باید حواسم باشد در همین جمله خودم غلط دیکته نداشته باشم چون واقعا نقض غرض است. باید ظرفهای دیشب را بشورم. دلم نمی‌خواهد وقتی معلم پیانو می‌آید خانه بوی پیاز بدهد. باید ملافه‌ها را از خشک کن در بیاورم که تا شب دوباره نمدار نشوند. باید حمام بروم، تختم را درست کنم، برای ناهار خودم سالاد درست کنم، باید یادم باشد لباس برای کلاس ورزش بردارم. برس برای خشک کردن موهام که از وقتی چتری زده‌ام بعد ورزش پدرم را در می‌آورد. اوه دیدی جوراب یادم رفت. کتاب برای خواندن در راه. کفش پاشنه دار که سرکار عوض کنم. باید یادم باشد شامپو خشک ببرم بعد از ورزش موهایم را مرتب کنم. باید یادم باشد قبض آب را بدهم و همزمان یادم باشد زنگ بزنم به تعمیرکار سیفون بگم قبض آب دو برابر مدت مشابه اومده و من فکر می‌کنم سیفون نشتی دارد. باید یادم باشد کارت مترو را از جیپ پالتوی قرمز بردارم که دم در مترو یادم نیافتد کارتم جا مانده. باید یادم باشد صبحانه بخورم چون کار درستی نیست صبحانه نخوردن. دمای خانه را کم کنم که گاز اضافه نسوزد و لی‌لی‌های تازه پلاسیده نشوند. باید یادم باشد حال چشم مادرم را بپرسم که روز قبل خونریزی کرده.

می‌دونی گاهی از تجسم سرم در صبح روز سه‌شنبه خنده‌ام می‌گیره. فکر کردن به کله ای پر از رنگ سطل و شلواراسکی یدک ایلیا و لنگه دستکش و آبکش کردن راویولی و لباس خودم و جلسه ده صبح و قبض آب ..همه در هم تنیده داخل کله من.

 

امروز دقیقا وسط این آشفتگی یکهو یاد تو افتادم. شاعرانه نیست می‌دانم ولی بین سرک کشیدن از پشت پرده در پی رنگ سطل جورج و خشک کردن دستکشهای نمدار بچه با سشوار ناگهان یادم افتاد مردی هست که دیوانه‌وار دوستش دارم و دوستم داره. مردی که بی اغراق می‌پرستمش. وقتی بغلم می‌کنه ناگهان تمام این فکرها آروم می‌گیره. دیگه دیرم نیست. دیگه نگران نیستم. دیگه محاله چنگال غذای بچه رو یادم بره. دیگه میتونم بدون ترس از صدای یخچال بخوابم. میتونم براش از داستانهای توی سرم حرف بزنم. میتونم باهاش بخندم. بعد زمان کش اومد. دیگه دیرم نبود. باخیال راحت نشستم روی صندلی آشپزخونه. قهوه‌ام را نوشیدم، به صدای قل زدن راویولی‌ها گوش کردم و به تو فکر کردم. تو رو تجسم کردم با اون چشمای ریز و عمیق که وقتی نگاهم میکنی زیباترین زن جهان می‌شم. همه چیز تو کله‌ام یکهو مرتب شد و می‌دونی چی شد؟ رنگ سطل رو یادم اومد. رنگ سطل آبی بود و دقیقا سه‌شنبه صبح من خوشبخترین زن زمین شدم.

 

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۱۱ دیدگاه

چرا نمی‌نشینی؟

جریان این صندلی رو می‌خواستم از اول اول تعریف کنم ولی کمی فکر کردم و دیدم ابتدای داستان این صندلی ابدا جریانی متفاوت از باقی اشیا خانه ندارد. مثل باقی اشیا خانه یک شب موقع شستن ظرفها یا تا کردن لباسها یا پختن ناهار فردا یا مماس شدن با سپر داج جلویی، گیر کرده در ترافیک چهارصدویک, یک شب که مثل همه شب‌ها که از خودم ناراضی بودم چرا نمی‌نویسم صرفا برای نادیده گرفتن دلایلی مثل نمی‌نویسی چون نمی رسی, چون خسته‌ای یا مضطرب و نگرانی، نمی نویسی چون انقدر واقعیت زندگی و تلاش برای بقا آبرومند – کاش می‌شد به کلمه آبرومند شلیک کنم -در کله‌ام آوار شده که قسمت تخیل مغزم تعطیل شده است، نمی‌نویسی چون خشک شده‌ای, نمی‌نویسی چون انقدر نداری که اموراتت بگذرد و آن کاری را بکنی که دوست داری.

پس گیر دادم به صندلی.

درست است. مشکل رمان ناتمام من که حتی یک سطرش را هم ننوشته‌ام, صندلی بود. صندلی میزکارم، صندلی ناراحتی بود، قسمت نشیمنگاهش از کراواتهای کهنه بافته شده بود و وقتی رویش می‌نشستی نه تنها پیش نمی‌رفتی بلکه فرو هم می‌رفتی. اینبار نه به استعاره، که حقیقتا. خانه پر است از صندلی؛ لهستانی، چوبی، اداری ولی همه یا کهنه و لق و بدتر از صندلی کراواتی نشیمنگاه آزار هستند یا با میز کار سیاه و ظریف من تناسب ندارند. رنگ مهم است. تناسب رنگ حتی از نوشتن هم مهمتر است. در وسواس هماهنگی رنگ اغراق نمی‌کنم. در مورد تناسب رنگ میز و صندلی، کفش و جوراب، شلوار و کیف، وسواسم انقدر حاد است که یکبار مرخصی گرفتم چون در تاریکی صبح با مقعنه و مانتو رفته بودم سرکار و وقتی وارد راهرو محل کارم شدم فهمیدم مقعنه سورمه‌ای را با مانتوی سیاه سر کرده‌ام یا برعکس. این هم احتمالا یک وسواس است یا بهانه برای ننوشتن. همان جمله معروف آدم گرسنه سنگ هم می‌خورد، قطعا یک خواهرخوانده ادبی هم باید داشته باشد که بگوید “مملو از کلمه کون برمیخ هم می‌نویسد”.

صندلی رو در سایت کی‌جی‌جی پیدا کردم. صندلی خاصی نبود،فقط سیاه بود. چرخ هم نداشت ولی آن دسته‌ها داشت که زیر صندلی تعبیه می‌شود و قد صندلی و به تبع آن زاویه دیدت به جهان را تنظیم می‌کند. سطح نشیمنگاهش کم بود و برای منی که تکان می‌خورم خطر سقوط از صندلی داشت یا حتی چون در طولانی مدت که برنامه اضافه وزن هم دارم، خطر جانشدن. همینجوری الکی عکس‌هایش را ورق زدم. فروشنده قیمت گذاشته بود شصت دلار و عکسها کپی شده از سایت تولید کننده صندلی بودند نه از خود جنس. کنجکاو رفتم اصل صندلی را پیدا کردم دیدم مدل نو و آکبند و باسن‌ندیده‌اش هشتاد دلار است. گفتم که صندلی آن چیزی نبود که می‌خواستم ولی درهرحال وظیفه من بود که یک گیری به صاحب صندلی بدهم. قیمت کهنه هفتاد و پنج درصد قیمت نو، عکس گمراه کننده و هزار مشکل دیگر. (نه همین دوتا)
زود به صاحب صندلی پیام دادم که این گران است نو صندلی هشتاد دلار است و ضمنا انتشار عکس از سایت نه از خود جنس حکم غش در معامله دارد. دایان سریع جواب داد. چند عکس از صندلی فرستاد, روغن زده و در نور عصر کج پاییز که خب نشان می‌داد که بقول دلال‌های حرفه‌ای، صندلی دست یک دکتر بوده که دراز کشیده می‌رفته مطب و برمی‌گشته.نوشت پنجاه دلار بده. دایان به وضوح از صندلی و چانه زدن خسته بود یا کارهای مهمتری در زندگی داشت ولی من متاسفانه قوای تازه نفسی بودم که به تورش خورده بودم. عکسها را نگاه کردم، چقدر خانه دایان قشنگ بود. آن ته می‌شد دم گربه را هم ببینی یا قاب عکسها. خیلی قاب عکس بود و خب لابد دایان سنش بالا بود. آدمها هرچه پیرتر می‌شوند عکسهایشان بیشتر می‌شود و این خیلی ریاضیات ساده است. گفتم سی دلار. دایان با عصبانیت جواب داد حرفش رو هم نزن. گفتم در عوض خودم می‌آم برش می‌دارم. گفت مگه قراری جز این بود، معلوم بود باید خودت برش داری. ته همه این یک‌خطی‌های خشمگین را هم امضا می‌زدیم. گفتم در هرحال عدد آخر من سی است، آیدا. جواب داد یک سنت کمتر نمی‌دهم، دایان.

یک هفته گذشت و برای خودم عجیب بود که چقدر به مکالمه با دایان فکر می‌کردم. انگار یک رابطه ناتمام باشد یا بدپایان. من و دایان نیمه‌کاره مانده بودیم. بعد دایان دوباره با من تماس گرفت. اگر هنوز علاقه‌مندی چهل تا هم خوبه. خب فهم اینکه دایان جز من مشتری دیگری برای صندلی نداشت خیلی خیلی دانش قمار نمی‌خواست. گفتم سی و پنج و آرزو کردم بگوید نه. چون واقعا به صندلی علاقه‌مند نبودم. گفت حرفش رو نزن. چهل. دایان.

به صندلی فکر می‌کردم. من به اشیا فکر می‌کنم. به اندازه آدمها. جای صندلی ناگهان جلوی میزم خالی بود. فکر می‌کردم اصلا ظرافت نشیمنگاهش خیلی هم قشنگ است به خودم می‌آید. بله اینجا نگارنده دارد زیرپوستی از خودش تعریف می‌کند. اینکه چرخ ندارد هم خیلی هم خوب است چون باعث می‌شود موقع نگارش رمان وزینم هی دور اتاق چرخ نزنم و کف‌پوش‌ها را زخمی نکنم. اینکه جای تکیه دادن ندارد هم یک حسن است نه یک عیب, نمی‌گذارد همه لباسهایم را تلنبار کنم رویش و خب من که کلا خیلی لبه صندلی بشینم و آخرین بار که تکیه زده‌ام به صندلی کی بوده؟ به صندلی یا به هرچیزی یا هرکسی؟ یادم نیامد.

صندلی که تا الان سوژه ارضا نیاز چانه‌زنی من بود حالا شده بود نیمه‌گم‌شده من. در نسخه سینمایی رابطه و با فرض اینکه صندلی مردی باشد و من کماکان زنی، این همان لحظه‌ای بود که من باید به شهود عشق می‌رسیدم و می‌فهمیدم نخواستنی‌ترین آدم اطرافم همان نیمه‌گم‌شده من است و سراسیمه و بعضا در زیر باران می‌رفتم سروقتش و می‌گفتم آه برایان من عاشق تو شده‌ام و برایان هم مرا تنگ در آغوش می‌کشید و باقی را هم بلدید. در نسخه واقعی رابطه اگر صندلی را کماکان برایان فرض کنیم من بعد یک هفته فکر کردن به اینکه چگونه به برایان بگویم که چند هفته است شده است خواب و خوراک من که یابو برش ندارد خیلی خونسرد و بی‌تفاوت برای برایان می‌نوشتم بریم آبجو؟ و او می‌گفت عصر قرار فوتبال دارم، بعد دخترخاله مامانم از ایران اومده می‌برمش بیرون، فردا از قبل قرار برانچ دارم و دوشنبه و سه شنبه و چهارشنبه و پنجشنبه سه تا ددلاین دارم سرکار, آخر هفته می‌تماسیم. ایکس ایکس…

ولی خوشبختانه صندلی صندلیست. آگهی فروش هنوز سرجا بود و یا فروش نرفته بود یا دایان یادش رفته بود برش دارد. برای دایان نوشتم هنوز اگر صندلی را نفروخته‌ای من چهل می‌خرم.

دایان برایان نسخه واقعی زندگی نبود, برای همین ناز نکرد و مثل نسخه هالیوودی بلافاصله نوشت حتما. کی می‌تونی بیای؟ امشب؟ . گفتم امشب خوبه. هردو بی‌تاب بودیم. گفت ای داد آیدا امشب تا نُه جلسه دارم, دیر نیست؟ به مرحله خطاب کردن هم رسیده بودیم. چانه‌زنی بابت صندلی حس نزدیکی به ما داده بود. گفتم نه خوبه. امشب می‌آم و نگاه نکردم که قرار است برف ببارد. او هم نکرد. گفت منتظرتم. نزدیک شدی زنگ بزن با صندلی بیام دم در. خانه دایان در محله قشنگی بود. از این محله‌های اعیانی حوالی خیابان سنت کلر و اَونیو. ساعت نه ساعت خواب بچه است و من در طول هفته به این ساعت بسیار مقیدم ولی بچه هم گاهی باید درک کند مادرش ممکن است کمی از عشقش به او و تعهدش برای برقراری نظم و آرامش یک تنه در زندگی او را با کسی قسمت کند، با صندلی مثلا. پس هشت و نیم بچه را با لباس خوابش که عکس گوزن دارد در صندلی پشتی نشاندم و در اولین برف پاییزی راه افتادم به سمت خانه دایان. معلوم نبود این عشق به صندلی از کجا آمده و کی ورق طوری برگشت که من بدون این صندلی زمینگیر می‌شدم ولی خواستن بی‌حساب صندلی زمین‌گیرم کرده بود آنقدر که منی که متنفرم از رانندگی در برف را روانه خیابان کرد.

سرخیابان به دایان زنگ زدم. گفتم پنج دقیقه دیگر می‌رسیم. بچه روی صندلی عقبی نیمه خواب و بیدار بود. آپارتمان از این ساختمانهای اعیانی قدیمی بود که معلوم بود روزی خیلی قشنگ بوده ولی الان کهنه و کسل و از اشرافیتش خسته شده. شکل ملکه انگلستان. از آن برفهای شاعرانه می‌بارید و من در ورودی ایستادم. صندوق را باز کرد و دیدم نگهبان در را نگه داشت و دایان با صندلی پرید بیرون. دایان زن بسیار قشنگی بود. شصت‌ساله احتمالا. باید توصیفش کنم که ببینید وقتی از قشنگ حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم. قد بلند بود، موهای طلایی آشفته که با یک کش نامرتب بالای سرش بسته بود، از آن بستن‌ها که از بیرون سهو به نظر می‌آید ولی در به عمد موها می‌ریزند از لای کش بیرون. عینک کائوچویی کهربایی رنگ روی صورتی ظریف و شیک که آرام و قشنگ سالخورده شده بود. چشمهای عسلی روشنی که هنوز از زیر پلک فروافتاده معلوم بودند. شلوار جین گشاد و راحتی تنش بود با یک جفت کفش راحتی خونه جیر. پیرهن مردانه چهارخانه قرمز و سیاه که نصفه نیمه داخل کمرش بود و نبود. با هم دست دادیم. به خنده گفت “بالاخره”، گفتم واقعا. هوا برای لباسش سرد بود. زود چهل دلار را در دستش گذاشتم که بروم و بیشتر از این بیرون نگه‌ش ندارم. پول را نگرفت گفت اول بشین ببین همه‌چیش درسته. گفتم حالا خونه امتحان می‌کنم سرده و تو کاپشن نداری و بچه خوابیده و.. هردو ماشین و بچه را که با چشم گرد ما و صندلی را نگاه می‌کرد نگاه کردیم. در صندوق عقب باز بود و صدای موسیقی پاپ آشغالی که بچه‌ام دوست دارد می‌آمد. گفت نه من خوبم بشین، می‌بریش بعد می‌گی کار نمی‌کرد وخندید، یعنی تو رو شناختم. بشین، بالا پایینش کن ببین دسته مسته‌اش درسته. نشستم روی صندلی. برف از پشت چراغهای زرد خیابان مورب می‌بارید, همه جا سفید بود و هیچکس در خیابان نبود, جز من زنی پیچیده در شال و کلاه, که دقیقا وسط پیاده رو روی صندلی سیاهی نشسته بود و زیر برف زودتر از موعد ماه نوامبر صندلی را بالا پایین می‌کرد و دایان, زنی زیبا که دست به سینه با چشمان عسلی رضایتمندش زیر برف ایستاده بود و من را نگاه می‌کرد و بچه‌ای که به ترانه ویکند گوش می‌کرد و احتمالا از پشت شیشه بخار گرفته و خلال دانه‌های برف فکر می‌کرد، دارد خواب می‌بیند.

و یاد داستان چرا نمی رقصید کارور افتادم.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۵ دیدگاه

یک روز خوب

شان دماغش رو تا دم قوزش کرده تو پاکت قهوه و داره بو می‌کشه. شک ندارم نوک دماغش مثل همیشه مرطوب مایل به خیسه. با چشماش که از بالای پاکت بیرون مونده داره لذتی که از تنفس عطر قهوه می‌بره رو بازی می‌کنه. پلکها رو نیمه باز نگه داشته و جای پلک زدن معمول اونها رو می‌لرزونه  تا با بازسازی چشمان مردی که داره سکس دهانی می‌گیره نشون بده این بو کردن قهوه لذت‌بخش‌ترین کاریه که یک کارمند می‌تونه ساعت هشت صبح انجام بده.

دلم می‌خواد بهش تشر بزنم شان پوزه‌ات رو بکش از تو پاکت بیرون، همه ما قراره از اون قهوه کوفتی که تو الان داری مف کثافتت رو توش ول می‌دی بخوریم ولی شدنی نیست. با لبخند مصنوعی نگاهش می‌کنم. شان رتبه بالایی داره. منتظرم قهوه دم بکشه تا یک لیوان بردارم و اون و پاکت قهوه رو تنها بگذارم تا هرجای دیگه‌ رو که دلش می‌خواد بکنه تو پاکت و برگردم پشت میزم. سعی می‌کنم به خودم دلداری بدم که لابد این کثافتکاری رو قبل دم کردن قهوه انجام نداده و قهوه‌ای که داره قطره قطره توی پارچ می‌چکه عاری از شان‌ه ولی شان هرروز قهوه دم می‌کنه و شک ندارم اگر امروز هم اینکار رو نکرده باشه دیروز لابد این کار رو با همین پاکت کرده. 

در حال هم زدن شیربادوم در قهوه فقط به بینی مرطوب شان فکر می‌کنم. شان مرد قشنگیه، بینی قشنگی هم داره که به صورتش خیلی می‌آد. من قوز بینی رو خیلی دوست دارمَ، نه من قوز بینی رو روی صورت مردان قشنگ دوست دارم. برای اینکه بتونم قهوه رو تحمل کنم سعی می‌کنم با تجسم بینی شان و قد بلندش و موهای تابدارش نارنجیش به کثافتکاری اخیرش رنگ و لعاب جنسی بدم. این تنها راه فرار از کابوس ترشحات بینی شان در لیوان قهوه است. به جزییات ظاهرش فکر می‌کنم. آدمهای زیبا همه جزییاتشون زیباست مگه نه؟ یک قلپ قهوه می‌خورم. مزه‌اش فرقی با قهوه دیروز ندارد پس نگرانی بی‌مورد است ولی شاید چون هرروز این کار را می‌کند قهوه هرروز من طعمی از بینی شان داشته و تفاوت را متوجه نمی‌شوم.  برای پاک‌سازی صورت مساله فکر می‌کنم آدم به این زیبایی حتما هرآنچه از بدنش خارج می‌شود هم زیباست. عرقش ، بزاقش و باقی ترشحاتش تنش ..

فاک دیس شت

تازگیها برای تقویت زبانم واگویه انگلیسی هم می‌گویم، هربار هم خودم به این کار رقت انگیزم می‌خندم. فاک دیس شت؟ نو فاک می. لیوان را خالی می‌کنم در ظرفشویی آشپرخانه شرکت و از روی موبایلم یک قهوه گرانده پایک استارباکس سفارش می‌دهم. بدون شال و کت می‌زنم از در بیرون و خودم را می‌رسانم به استارباکس آنطرف خیابان. لیوان قهوه مزین به نام من روی پیشخوان است. برش می‌دارم و می‌روم سمت میز ملزومات قهوه. همان میزی که رویش شیر و شکر و مخلفات می‌گذارند. حالا که شان و دماغش باعث شده‌اند دو دلار خرج این قهوه بکنم ویرم می‌گیرد همه ادویه‌هایی که ریخته‌اند در نمکدان را بتکانم در لیوان قهوه‌ام که جبران ضرر بشود. اول دارچین می‌زنم به قهوه و حالا منتظرم کار زنی که کنارم ایستاده با پودر وانیل تمام بشود. از لیوان زن که کف ملتهب شیر قهوه‌اش، تقریبا قهوه‌ای شده معلوم است قبلش دارچین  را هم حسابی تکانده و الان رفته سر وانیل. زن هم مثل من با فشار روی مخلفات مجانی می‌خواهد پولی که بابت قهوه داده است را توجیه کند.


وی آر سو چیپ.


نگاهش می‌کنم تا با لبخندی که بالا کشیده‌ام تا چشمهایم، بهش نشان بدهم که چقدر تفاهم داریم در چس‌خوری ولی او متمرکز است روی تکاندن و دقیقا همان‌لحظه که دارد دخل پودر وانیل را می‌آورد عطسه بلندی می‌کند. دستی برای گرفتن جلوی دهانش ندارد، یک دستش حلقه دور لیوانش است و دست دیگرش دور نمکدان وانیل. در آفتاب صبح پاییز که از پنجره کج کافه روی میز مخلفات قهوه افتاده ذرات کوچک بزاقش را می‌بینم که پرواز می‌کنند و می‌نشینند روی نمکدانها، روی چوبهای همزن، روی درهای پلاستیکی قهوه. زن متمدنانه نمکدان را به من تعارف می‌کند. متمدنانه تشکر می‌کنم، کمی وانیل به قهوه می‌زنم، با چوب همزن مخلوطش می‌کنم. قهوه را برمی‌دارم، یک در سفید مخصوص قهوه‌های «گرانده» رویش می‌گذارم و کمی از قهوه می‌چشم و از خودم صدای لذت جنسی در می‌آورم، اووووووووووووم و برمی‌گردم پشت میزم.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۳ دیدگاه

وقت مانده از سالاد

برام یک خودنویس و یک دفترچه کادو خریده. کادوی تولد چهل­ سالگی مادرش یا آیدا یا همین من. خودنویس از آن خودنویس­های ارزان است که همان ابتدا جوهر به دستم پس داد و چقدر قشنگ بود دیدن دست جوهری خودم بعد سالها. از روزی که کادوم رو بهم داده یا درگیر تولد من بودیم یا تولد خودش یا من سرماخورده و تب دار بودم یا درگیر تزیینات جشن هالووین و کدو خریدن بودیم یا مثل امشب درگیر تب خودش و دست به دفترچه و خودنویس نزدم. امشب وقتی خم شده بودم در وان و پاهای تبدارش رو می­شستم دستش را آروم کشید روی سرم و گفت تو خیلی کار می­کنی برای من. گفتم کاری نمی­کنم همه مادرها همین کارها رو می­کنند, گفت نه, همه ­اش یا سرکاری یا خرید خونه و بعد شام و سالاد و بعد ظرفها و لباسها و تمیز کردن خونه و بعدم تازه هالووین و تولد من و کریسمس و خرید برای مسافرت من و کاتج .. همه اش رو خودت می کنی.
سکوت کرد.در سکوت پاهاش رو شستم. وسطهاش شکمش رو از روی صدتا پلیوری که روی هم پوشیده بود ماچ کردم. بلند بلند خندید. صدای خنده اش رو گلو درد بم کرده بود.حوله رو که پیچیدم دورپاهاش و لپهای نرم و داغش رو بوسیدم گفت من فردا خوب می شم و دیگه بزرگ هم شدم. بعد این شبها سالادت رو من درست می­کنم تو وقت داشته باشی تو اون دفتری که برات خریدم هرچی دوست داستی بنویسی. هرچی دوست داشتم. همین شد وقتی خوابید با اینکه هنوز لباس ورزش تنم بود, لباسهای کثیف پشت در زیرزمین تلنبار بودند, دوش دستی وسط وان افتاده بود. بوی مرغ سطل زباله را برداشته بود و ظرفها در سینک منتظرم بودند. همه چراغهایی که به کارهای جز نوشتن منتهی می شدند را خاموش کردم. کارهای نکرده امشبم محو شدند در تاریکی. چراغ بالای این میز را روشن کردم و نشستم پشت میز و در دفترچه با خط بدم نوشتم. ” امروز ایلیا گفت …” به دستم نگاه کردم. جوهری شده بود  و با همان دستهای جوهری دارم سه صفحه دیگر نوشتم.

بروم داستان … را تمام کنم. ظرفها و بچه ­ام منتظرند.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۴ دیدگاه

بالشی که صاحبش را LIKE می‌داشت.

در تخیل کردن از واقعیت سبقت می‌گیرم، جدا می‌شوم اصلا. از کی تخیل می‌کنم؟ از وقتی یادم می‌آد، فکر کنم نه سالگی یا شاید زودتر. بخاطر مشکلات مالی والدینم رفته بودیم به یک خانه دو اتاقه. دو خوابه نه، دوتا اتاق با آشپرخانه‌ای آنطرف حیاط و بدون حمام. یک اتاق تلویزیون بود و چندتا صندلی فلزی و یک اتاق دوتا تخت یک نفره که روی یکی مادرم و برادر نوزادم می‌خوابیدند و روی دیگری من و کتابهایم و عروسک خرسم پیتر. پدرم کجا می‌خوابید؟ یادم نیست. شاید در آن یکی اتاق بین صندلی‌های فلزی. مبلهای خانه قبلی در یک اتاق کوچک جا نمی‌شدند برای همین مادرم صندلی‌های فلزی حیاط را گذاشته بود داخل اتاق. اینکه از یک خانه بزرگ و درندشت بیایی یک خانه کوچک یا دو اتاق خیلی سخت است. والدینم هیچوقت مرفه نبودند، متوسط بودند ولی فقیر بودن را هم بلد نبودند. هردو اتاق پر شده بود از اسباب. اسباب خانه‌ای بسیار بزرگتر که در یک اتاق جا نمی‌شدند، همه چیز مثل فردای روز زایمان بود که توقع داری در لباسهای قبل بارداری جا بشوی و نمی‌شوی، پس فردا هم نمی‌شوی، همه چیز بر تنت زار می‌زند و تنگ است و جای آن شکم گرد و سفت و قابل افتخار یک توده شل و بزرگ داری که هرجور جمعش می‌کنی از جایی بیرون می‌زند، حتی زیر بغل. خانه ما هم همین بود. از زیربغلش هم نشانه‌ای از زندگی قبلی بیرون می‌زد. آن سگ‌های چینی کوچک که معلوم نبود چرا مادرم با خودش به این سرای محقر آورده و مدام کله‌شان می‌شکست یا پرده‌هایی که برای پنجره‌هایی بزرگ دوخته شده بودند و وقتی به این پنجره‌های محقر وصل شدند انقدر چین خوردند که ضخامتشان به اندازه دیوارهای بتونی اکباتان شد یا همین صندلی‌های فلزی حیاط که بخاطر نزدیک بودن بیش از حد به بخاری گازی مدام داغ می‌شدند. همینجور از زیربغل دو اتاق بیرون زدیم تا فقر کم‌کم سبکمان کرد. بخشیدیم، شکستیم و کم‌کم اندازه وسعمان شدیم. البته سالها بعد که دوباره به خانه‌ای بزرگتر رفتیم اسباب کم داشتیم. خانه خالی بود، بی‌فرش و مبل و پرده  و همه‌چی، طی سالها به اندازه خانه‌های کوچک سبک شده بودیم و اینبار تا مدتها لخت و برهنه بودیم و حالا دنده‌هایمون بود که در اتاق‌های خالی این خانه جدید بدون در، بدون کابینت، بدون موکت بیرون زده بود.

درهرحال این را می‌گفتم، ورود به خانه دو اتاقه، با صاحب‌خانه الکلی و همسایه راننده تریلی که زنش را که بچه‌دار نمی‌شد کتک می‌زد و بعد باهم رقص عربی نگاه می‌کردند و همیشه برای برادرم که یک ساله هم نبود و سعی می‌کرد بین اسباب خانه و اتاق نه متری جایی برای راه رفتن یاد گرفتن پیدا کند شکلات خارجی داشت برای من نه ساله شوک بزرگی بود. شرمنده بودم از هم‌کلاسیهایم و متنفر از خودم. موشک‌باران هم بود و من بارها از ته دل آرزو کردم یک بمب بخورد وسط خانه ما. هم‌کلاسیم می‌گفت به بمب خورده‌ها خانه‌های غصبی را می‌دهند که «استخل» داره و شما جای من، حتی با اینکه نمی‌دانستید غصبی یعنی چه، آرزو نمی‌کردید خانه‌تان بمب بخورد و بروید خانه استخردار؟  والدینم از نظر خودشان کار خوبی کرده بودند که در محله قبلی خانه‌ای به این کوچکی در مجموعه‌ای به این بدنامی خانه اجاره کرده بودند که مدرسه من عوض نشود!  صاحب‌خانه هم الکی بود و هم قمارباز. همه می‌شناختنش، گویا چندتا کامیون که اگر دست یادم مانده باشد آن موقع “مگسی” صدایش می‌کردند در قمارباخته بود. شبهایی که می‌رفتیم می‌نشستیم در پارک تا هوا خنک‌تر شود و برادرم بتواند تمرین راه رفتن بکند گاهی موقع برگشت به خانه پدرم مجبور می‌شد آقاقدرتی که مست پشت درخانه بالا آورده بود و خوابیده بود را جمع کند، تمیز‌کند و ببرد خانه خودش. مش‌قدرت برای پدرم که مرد محترمی بود و آن روزها شکل همه کارمندهای روشنفکر چپ فیلمهای دهه شصت بود با آن پلورهای دستباف و سبیل‌سیاه توضیح می‌داد که خیلی‌ها زنشان را هم در قمار باخته‌اند ولی اون وضعش خیلی بهتر است که چند مغازه و چندتا مگسی – اگر اسمش را درست یادم مانده باشد – در قمار باخته است. همسرش هم عاشق این بود که به مادرم یادآوری کند روزگار عوض شده و آنهایی که فکر می‌کنند «پخی هستند» حالا حقشان است زیر دست آنها باشند. ما پخی نبودیم. هیچوقت ولی درهرحال مادرم حق نداشت برادر نوزادم را بشورد چون الماس خانم فریاد می‌کشید آب را سرد کردین بچه من می‌خواد از مدرسه اومد بره حموم. روزگار خوبی بود.

بیشتر نباید توضیح بدهم، همه این داستانها را به عنوان تاریخ غیر مستند دهه شصت از یک خانواده متوسط معمولی یادم مانده را دارم یکجایی دارم می‌نویسم. تاریخ از چشم من نه ساله با والدینی نه سیاسی، نه مرفه، نه کارگر، نه رزمنده ، نه طاغوتی و این حس کردن فقر و ترس با پوست و گوشت. تاریخ هیچوقت والدین من را نمی‌نویسد چون آنها واقعا سیاهی لشکرهای تاریخند، نه خودشان قیام کردند نه کسی بابت حقوقشان قیام می‌کند و اگر بدانند من از فقرشان خواهم نوشت خیلی ناراحت خواهند شد. مادرم می‌گوید کمی دستمان تنگ شده بود. شوخی می‌کند، ما واقعا فقیر بودیم، اغراق نمی‌کنم کفش کتانیم تا مدتها تهش سوراخ بود و پدرم صبح به صبح مقوا می‌گذاشت زیرش و یادم هست همیشه حواسم بود در مدرسه جوری بنشینم که کف کفشم معلوم نباشد. برای همین می‌توانم ادعا کنم من کف خیابان یوسف‌آباد، مدبر، امیرآباد را با کف پایم حس کردم. فکر کنم نوشته‌هایم درمورد آن سالها خیلی بی‌ارزش بشوند ولی قول می‌دهم بامزه بنویسم که حوصله‌تان سرنرود.

داستان اصلا این نبود. داستان تخیل من بود. فکر کنم همان تابستان شروع کردم به تخیل کردن. نمی‌دانم دلیلش حضور مش‌قدرت مست و قمارباز و صدای الماس خانم بود که سرمادر داد می‌زد چرا آب مصرف می‌کند و فرار من از واقعیت دواتاقه گرم و بویناک به خیال بود یا کلا قرار بود من بچه تخیل‌کنی بشوم. ساعتها دراز می‌کشیدم می‌رفتم توی داستانها. در قصه‌ها موی پشت لب نداشتم، خانه‌مان هنوز بزرگ بود، مادر انقدر نچسبیده بود به برادرم، زشت نشده بودم که همسایه دیگر دوستم نداشته باشد و بهم شکلات ندهد. لباسهای دست دوم دخترخاله‌ام را نمی‌پوشیدم. دختری جوان و جذاب بودم و همیشه مردی عاشقم بود. آنروزها پسری احتمالا. من استاد تخیل کردنم. مثل یک کارگردان خوب حتی بو تخیلم را هم تعیین می‌کنم هرچه باشد سی و یک سال سابقه تخیل‌کردن دارم.

این عادت هنوز با من است. هیچوقت از سرم نیافتاد که بالشم را مرد آرزوهایم صدا نکنم. شبها به عشق تخیل کردن  می‌خوابم. بالشم اسم کسی را می‌گیرد که من دوستش دارم، عطری را می‌دهد که من تخیل می‌کنم، حرفهایی را می‌زند که من می‌خواهم. بالشم دیوانه من می‌شود، من سر بر سینه‌اش می‌گذارم، او عاشقانه حرف می‌زند یا حتی به کارگردانی من چند تا طنز ملو و خوش‌ساخت ولی مناسب ساعت قبل از خواب به من می‌گوید. بعد دست در می‌آورد، من را به خودش می‌فشارد و من در آغوشش آرام می‌خوابم. بالشم زیباترین معشوق جهان است.

قبول دارم این رفتار برای زنی که چندهفته دیگر چهل‌ساله می‌شود واقعا عجیب است ولی کاری است که شده، مثل باقی کارها. همه‌چیز تا اینجا خوب بود. در تخیلم بالش جانی دپ، جوانی‌های پاول آستر، آدمی در قاره‌ای دیگر یا آدمی که عاشقانه دوستش دارم اما او هیچ…می‌شد و این روابط عاشقانه و مدهوش ادامه داشت تا چندشب پیش. همین چند شب پیش تخیلم به من خیانت کرد. چند شب پیش قبل از اینکه بخوابم به بالش گفتم دوستش دارم، به خودم جای منم دوستت دارم عزیزم، یا بوسی بر پیشانی یا هر کوفتی که جواب ایده‌آل دوست دارم است، جواب داد «صبح زود پا میشی؟ »

باور کردنی نیست، جای من، تخیلم است که منطقی و واقعی شده. گه بگیرند این زندگی را که تصویر دوریانگری من باید جای من و صورتم بین من و تخیلم اتفاق بیافتد. من نوجوان و امیدوار به عشق مانده‌ام، تخلیم عاقل و سردوگرم چشیده و واقع‌گرا و ناامید شده است. باورم نمی‌شود بالشم دیگر جوابم را با سیاست می‌دهد. من نویسنده متن تخیل، زورم به تخیل خودم هم نمی‌رسد. حتی زورم نمی‌رسد در تخیل خودم، در خلوت خودم از بالشم بخواهم که مرا دوست داشته باشد و این را با صدای خود من به خود من بگوید. این واقعا جای تاسف دارد.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۸ دیدگاه

صورتی ولی مصمم.


“برازنده پاهای زنان قدرتمند”

 

کفاشی هرروز بهم ایمیل می‌زنه. کفاشی که نیست، کفش فروشی عریض و طویلی است که در هر مرکز خریدی شعبه دارد، در تمام آمریکای شمالی و شاید جهان. این همه‌جا شعبه دارها عاشق این هستند که وقتی وارد سایتشان می‌شوی عکس کره زمین را پهن کنند در صفحه ورودی و از مخاطب خواهش کنند قاره و کشورش را انتخاب کند که در چشمش فرو کنند در تمام کره زمین جز قطب شمال شعبه دارند.
اصلا نمی‌دانم چرا به من ایمیل می‌زند، لابد یک روز که داشتم دنبال کفش ارزان گران‌نما می‌گشتم گذرم افتاده به سایتش و بعد در ورودی سایت گولم زده‌اند که ایمیلت را وارد کن تا از تخفیف پنج‌درصدی ما بهره‌مند شوی و من ایمیل را وارده کرده‌ام و چیزی هم نخریده‌ام. هیچوقت آنلاین چیزی نمی‌خرم. اول می‌روم همه را می‌زنم “بیافزا به سبد خرید”. همه چیز را، خیلی متمول‌طور و انگار پول اصلا برای مهم نیست، حتی از آن شلواری که یکی دارم یکی دیگرهم می‌خرم که اگر اولی بور شد دومی را بپوشم، بعد که سبد خرید شد هزاردلار، پر از کفش و کیف و همه آنچه که لازم ندارم ولی دوست چرا، ضربدر را می‌زنم و صفحه را می‌بندم. عطشش می‌خوابد، مثل پورن دیدن است، عطش را می‌خواباند، شاید هم برعکس، دوباره مثل پورن دیدن. ایمیل‌ها را تک تک عقب می‌روم …

 

” از بیرون براق، از تو قبراق”

درهرحال هرروز از استیو یا هرچی که اسمش هست ایمیل می‌گیرم. تیتر ایمیل‌ها را داده‌اند یکی که احتمالا در رشته‌ای درس خوانده که من اسمش را هم نشنیده‌ام نوشته. از این رشته‌های فوق هنری از دانشگاه غیرحضوری بالتیک در رشته بازاریابی چشمی در فضای الکترونیک تخصص دارند. ایمیل‌ها عناوین مسخره‌ای دارند. معلوم است متخصص تلاشش را کرده که ایمیل‌های بنویسد که مخاطب را میخکوب کند. که کفش را از یک پاپوش به یک فلسفه تبدیل کند. “تخت ولی قله‌دار”‌ یا یکی که از همه مسخره‌تر بود “کفشهای مهندس (مرد) کامپیوتری که منگنه دارد” . خیلی دلم می‌خواهد یکبار ایمیل بزنم بگم این تیترهای مزخرف را از کجایتان درمی‌آورید ولی ایمیلشان جواب-نده است.

 

“پاییز مشکلی با پاشنه صناری ندارد”

جای حرص خوردن کافی‌ست دکمه این ایمیل چرند است را بزنم و برای همیشه استیو و متخصص تهیه ایمیل‌های شروور بازاریابیش را بفرستم به زباله اسپم کنار ایمیل‌های کرم، کیف، لاغری، نجات کوالاها، گروه امید برای ایران و .. ولی نمی‌زنم. یعنی یک مدت فکر کردم چرا بعد سالها وحشی‌بازی با ایمیل‌های تبلیغانی با این کفش فروشی انقدر نرم برخود می‌کنم.

 

“بگذار زنها به ردپایت خیره بمانند”

امروز در مترو به زنی مسن صندلی‌ام را تعارف کردم. وقتی بلند شدم که زن بنشیند قطار ترمز بی‌موقع کرد و نزدیک بود باعث شکستن گردن زن مسن دیگری بشوم که کنار زن مسن اولی ایستاده بود. از صبح فکر می‌کنم برآیند خیر و شر من در جهان صفر است.

 

“بگذار حرفه‌ای قضاوت بشوی”
این عنوان ایمیل امروز کفاشی بود. فکر کنم کم کم دارم معتاد می‌شوم به این عناوین. شاید اشتباه کردم نویسنده تیتر ایمیل نویسشان رو مسخره کردم. شاید کارش را بلد است.

 

“وقت برهنه پوشیدن صورتی‌هاست”
مرگ مقصر است. مرگ و سرطان. به آدم اجازه نمی‌دهند برای چیزهای دیگر نک و نال کند. برای بی‌وفایی، تنهایی، عشق و هرچیز دیگری که در برابر سرطان، درد، مرگ حقیر است. بخاطر حق گریه بابت دلتنگی هم که شده آرزو می‌کنم این سرطان لعنتی تمام و کمال درمان شود.

“به استیو مادن خوش آمدید”

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۶ دیدگاه

تو واقعا خوب زندگی کردی، رفیق.

پدرم و مادرم طبقه پایین خوابیده‌اند و ایلیا در اتاق خودش. گرم است، گرما بی‌خوابم می‌کند. برای من که زمستان هم گرمم است تابستان کشنده است. کولرگازی و پنکه هیچکدام حریف گرما نشده‌اند، بیدار نشسته ام روی تخت و از لج گرما نصف بالش‌ها و ملافه‌ها را با پا روی زمین پرت کرده‌ام. هرتماسی با پارچه گرمترم می‌کند. وسط بی‌تابی کردن از گرما، با رطوبت، لگد زدن به باقی بالش‌ها و ملافه پرت کردن از روی تخت به سنت کودکی و همزمان کلنجار با این تیشرت خواب که حالا اتیکتش را از پس گردنم کشیده‌ام تا دم دماغم که ببینم چقدرش ویسکوز است چقدرش نخ برای خواندن اتیکت چراغ خوابم را روشن می‌کنم. بی‌هوا خودم را در تاریک روشن اتاق در آینه بالای تخت می‌بینم. برخلاف کلنجارم با گرما، رفتار زشت کودکانه ام با بالش‌ها و لگد پرانی به ملافه‌ها در آینه من ابدا شکل یک کودک نیستم، زنی هستم بالغ، حتی بیشتر. انگار یادم رفته چند ساله‌ام و اینجا کجاست، تعجب می‌کنم از خودم. موهایم را با کش بسته ام بالای سرم، سینه‌هایم از زیر تیشرت نخی (نخ بودنش دروغ محض است) معلوم است و باقی تنم، آفتاب سوخته است و زنانه. اتاق انقدر روشن نیست که چروک کنار چشم را نشان بدهد ولی خودم که می‌دانم هست یا آن تار موی ناسازگار سفید عمود ایستاده بر سرم. احتمالا خروپف پدرم، گرمای تابستان، بوی جدید خانه که والدینم در بدو ورود به تصاحب درش آوردند و جای ترکیبی از لوندر و عطر تام فورد و بالزامیک و قهوه و شوینده اورگانیک شده است عصاره‌ای از ادکلن کارون پوران هوم، تافت مادرم، بوی زعفران، چای هل و تاید،  باعث شده فکر کنم اینجا اتاق کودکی و نوجوانی من در خانه والدینم است. نیست. اتاق خواب خودم است در آن‌سر دنیا – این سر دنیا، هنوز مبدا برایم تهران است و هرجایی جز تهران آن‌جا. من یک زن بالغ هستم، یک مادر که یک پسر هشت ساله دارد که اتاق بغلی خوابیده است. بالش‌ها و ملافه‌ را از روی زمین جمع می‌کنم. چون این تابستان سال هفتاد نیست

 

دوماه دیگر چهل ساله می‌شوم. هیچوقت عدد سن و خود سن برایم مهم نبوده است. تولد سی‌سالگی را یادم نیست، سی و یک را یادم است چون ایلیا بدنیا آمد، بیست را ابدا یادم نیست کجا بودم. امسال را هم احتمالا فراموش خواهم کرد. کلا خیلی آدم سن نیستم. می‌گویند چهل آغاز میانسالی است. بی‌راه هم نیست، اگر عمر مفید انسان را هشتاد فرض کنیم تا بیست کودکیم، تا چهل جوان، تا شصت میانسال و لابد تا هشتاد سالمند. حالا دارند یک کارهایی می‌کنند که ما صد و بیست سال عمر کنیم و خب لابد آنوقت سرشصت سالگی میانسال می‌شویم ولی فعلا برنامه این است که من در هشتاد سالگی بمیرم، پس دوماه دیگر میانسال می‌شوم.

 

هیچ حسی نسبت به چهل ساله شدن ندارم، نه حسی، نه آرزوی خاص و محقق نشده‌ای و نه ترسی. بی‌ترسی دروغ است. بزرگترین ترسی که من از چهل ساله شدن دارم نه عبور از جوانی، نه کابوس موی سفید، نه ترس از چروک است، بلکه فقط و فقط وحشت نزدیک شدنم است با موعد نبود والدینم. میانسالی از نظر من یعنی جایی که باید آماده بشوی “کودک” کسی بودن را به خاک بسپاری.

قلبم تند می‌زند، نفسم یک کم تنگ می‌شود. واکنش همیشگی من به ترس. حس می‌کنم اینجا، بین این ملافه‌ها، این لحظه موقت اوج قله زندگی من است. تنها جایی که من همزمان هم کودک کسی هستم، هم مادر کسی. این تابستان تنها زمانی‌ست که والدینم و پسرم را همزمان زیر یک سقف دارم، در یک ماشین. از اینجا به بعد هیچ چیزی به این زیبایی نخواهد بود، این روزهای گرم که تمام شوند…

 

روی تنم نوشته شده، رسم روزگار چنین است.انگار با سوزن به خودم تاکید کرده‌ام، هیچ چیزی پایدار نیست یا همان آنیچا (Anicca) که ملینه برایم ازش حرف زده است. همه‌چیز موقت است و ناپایدار و گذرا، شادی و درد. قرار است نه وابسته شویم به شادی و نه وحشت کنیم از بی‌انتها بودن درد، قرار است بدانیم که همه چیز می‌گذرد.

 

به حک کردن نیست، حتی به مدام تکرار کردن نیست، من از مرگ این روزها می‌ترسم، دلم می‌خواهد فشار بدهم همه را در یک قوطی. بو و عطر و مزه این روزها را. تصویرم از لای در اتاقم که مادرم را می‌بینم که روی مبل سبز از ایلیا دنبال “شو” گشتن در یوتیوب را یاد می‌گیرد و پدرم که با فاصله بالای سرشان ایستاده و می‌گوید بهبوداف بذار. از ابزار الکترونیک وای.فای دار وحشت دارد و می‌ترسد نزدیک بشود و حتی نفسش باعث خرابی آیفون مادرم بشود. از پایان این تصاویر می‌ترسم و خب تمام خواهند شد. هزاران سال است که این اتفاق دارد می‌افتد و من هم قرار است روزی شاهدش باشم.

مگر والدین من یک روز خبر مرگ پدر و مادرشان را نشنیدند. مگر مادرم کنار تخت مادربزرگ قدبلند و قشنگم که آخریها حتی نمی‌توانست حرف بزند گریه نکرد که پشت و پناهم رفت. انگار نه انگار که پشت و پناهش چهل کیلو شده بود و ماه‌های آخر خودش حمامش می‌کرد، مثل یک کودک. بعد مگر من که روزی اندازه ایلیا بودم و مادر موهایم را جلوی بخاری می‌بافت بزرگ نشدم. مگر شش ماه بعد مرگ مادربزرگم ترکش نکردم بیایم این سر دنیا. پس ایلیا هم خواهد رفت. همه چیز موقت است. من دیروز مادرم هستم، سال هفتاد، همان وقتی که در خیابان مولوی با من و مادرش در یک قهوه‌خانه نشسته بود و کباب می‌خورد و از چشمهایش معلوم بود چقدر به داشتن هردوی ما مفتخر است. ما رفتیم، او ماند. رسم روزگار چنین است.

خیلی دوستشان دارم، مهم نیست که مهرماه همه این روزها تمام می‌شود، مهم بودن این روزهاست. یکبار، وقتی از ترک شدن توسط معشوقی که زندگی‌ام را بخاطرش دگرگون کرده بودم دنبال دلیلی برای برون‌ریختن خشمم می‌گشتم فکر کردم، من تا ابد مدیون این آدمم. مهم نیست امروز چه اتفاقی افتاده، مهم این است که او به من این فرصت را داد که روزهایی رو زندگی کنم که در بستر مرگ به ثانیه به ثانیه اش فکر خواهم کرد و با استناد به خاطره‌ آن روزهای عاشقیت به خودم خواهم گفت “مهم نیست که الان داری می‌میری رفیق، تو واقعا زندگی خوب کردی.”

این روزها را هم ثبت کردم برای یادآوری کیفیت زندگیت رفیق.

 

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۱۴ دیدگاه

یک ستاره برای غذای خوک.

تذکر: متن زیر مملو از کلمه استفراغ است. اگر وسواس دارید ضربدر کوچک گوشه سمت راست بالای صفحه را بزنید.

بی‌اغراق می‌تونم بگم که بزرگترین اشتباهم تا امروز سفارش دادن این خوراک تایلندی بوده که یک ساعت پیش از طریق اوبرایت سفارش دادم و در در نظر بگیرید که زندگی کم اشتباهی هم نداشته ام. موقع سفارش دادنش حتی گرسنه نبودم و با اینکه دو روز قبل در کتاب “ناپدیدشدن” نوشته نیکزاد نورپناه خونده بودم که بوعلی سینا توصیه کرده تا گرسنه نشدید چیزی نخورید با خودم تکرار کردم بوعلی غلط کرد، بوعلی بیشتر می‌فهمه یا کایلا مربی چهل کیلویی اپلیکشن ورزش اینستاگرام یا آرش که اصرار داره اَش صداش کنیم و اون هم مدل کایلا تاکید میکنه بدن مدام و سرساعت باید بهش غذا برسه که نره تو فاز قحطی و شروع به ذخیره چربی. حتما اَش بهتر میفهمه شما هم اگر هیکل شش‌پک اَش و کایلا رو با هیکل ریقماسی شیخ‌الرئیس قیاس کنید حتما به سنت اون دوتا عمل می‌کنید و تبدیل می‌شید به یک موتور بلعنده کوک شونده.موتوری که سرساعت مقادیری سبزی، پروتئین آزمایشگاهی و کوفت و درد مصرف می‌کند. درهرحال در اوج سیری و بی‌نیازی در اپلیکشن تهیه غذا اوبرایت کمی بالا پایین رفتم و از رستوران تایلندی که چهارونیم ستاره از پنج ستاره را از آن خود کرده بود خوراکی که به لقب “ظرف باب الطبع خلق” مزین شده بود را سفارش دادم. قیمت غذا بود دوزاده و نیم دلار و تا لحظه ای که غذا به دستم نرسیده بود نفهمیدم این دزدهای ازگل برای حمل کردن این سطل پِهِن هشت دلار یا به زبان ریاضی هفتاد و پنج درصد قیمت خود غذا به پایم حساب کرده اند.

غذای بیست و خرده ای دلاری به دستم رسید. می‌شد بنشینم عین آدم پشت میز آشپزخانه یا مهمانخانه و غذا بخورم ولی جایش خودم را لوس کردم نشستم روی فرشی که هنوز از صدقه سرگربه ها کپه کپه مو از خودش بیرون می‌دهد و پاکت محتوی غذا را گذاشتم روی میز جلوی تلویزیون که مثلا فضا را آسیایی کنم. این ادا را از سریالهای ژاپنی دهه شصت یاد گرفته ام که بنشینم روی زمین و غذا رو بگذارم روی میز کوتاه. یادم می‌آید یکی از فامیل‌هامون می‌گفت اینا پیشرفت کردن چون با اینکه مدل اروپایی میزو صندلی رو اختراع نکردن ولی عقلشون رسیده و غذا رو مثل ما نمی‌ذارن رو سفره روی زمین و با همین میز کوتاه اون رو بیست سانت به دهنشون نزدیکتر می‌کنند. یادم نیست فامیلمون چگونه این را ربط می‌داد به پیشرفت ژاپن ولی خب همه می‌دانیم که قانون برتری فرمولی ساده است. تمدن یعنی پولدار بودن بدون تکیه بر درآمد نفتی که خب خودبه‌خود کل کشورهای خلیج را از لیست متمدنین حذف میکند و فرمول ساده ای ارائه میدهد :هرکشوری که از ایرانیان متمدن‌تر است هرکاری را که از قبل می‌کرده قطعا کاری بوده در راستای متمدن تر‌ شدنش حتی اگر آن کار حمل اسلحه در مدرسه باشد یا غذاخوردن کنار میز کوتاه.

غذا مزخرف بود. فقط یک مشت خوک که بیست و چهارساعته در فضولات خودشان دست و پا می‌زنند و بعضا از آن تغذیه می‌کنند ممکن است به همچین چیزی چهارونیم از پنج بدهند. غذا نه تنها لایق هیچ ستاره‌ای نبود که حتی آرزو می‌کرد اپلیکشن اوبرایت گزینه داشت که می‌شد برای غذا ستاره منفی داد تا من چهل ستاره زیر صفر بهش می‌دادم. شک نداشتم کل ظرف از کناره بشقاب باقی مشتریان جمع‌آوری شده است. نودلها یک رشته بلند نبودند، پاره پاره بودند و کوتاه شده. انگار دستی قبل از من آنها را با چنگال کوتاه کرده است. سبزی‌های غذا کهنه و گندیده بودند و معلوم بود اکثرا از کنسروهای ارزان روانه تابه شده اند. از ادویه خبری نبود. همه چیز غذا مزه تعفن و شکست می‌داد. شکستی که برای آدمی که حتی گرسنه هم نبود بیست دلار آب خورده بود. لعنت به خوکها با این ستاره دادنشان.

بعد از سه لقمه به این نتیجه رسیدم که باید این زباله را بیاندازم دور ولی بیست دلار و پنجاه سنت پولش را داده بودم. درست است که ما اینجا دلار درمی‌آوریم ولی بیست دلار و پنجاه سنت پول نصف باک بنزین است، پول پنج لیوان قهوه مرغوب و کف‌کرده استارباکس و ده لیوان قهوه بی‌مزه و رقیق تیم هورتونز. پول یک کیسه پرتغال است و یک پاکت شیر اورگانیک و سه بسته ماکارونی خشک و یک شیشه سس ماکارونی آماده. پول یک شلوارک تابستانی کودکانه. پول لاک هشت ناخن دست یا پنج ناخن پا. یعنی کم پولی هم نیست. من هم آدم متولی نیستم.حضور کلمه من و متمول در یک جمله بیشتر شکل یک جک است. این را تازگیها خیلی بیشتر از قبل فهمیده ام. آنروز که از دهانم در رفت و به دوستم حقوقم رو تازه پنج تا بالاترگفتم و او با وحشت گفت اوه خدای من چرا انقدر بهت کم میدن فهمیدم که حقوقم پایین است. فهمیدم خودم فکر میکنم اوضاع خوب است ولی اوضاع بد است. لازم نبود دوستم آشفته شود که بفهمم. خودم هم هربار به اوضاع و آینده فکر می‌کنم حالم بد می‌شود ولی خب بزرگترین و تنها حسن من این است که فکر نمی‌کنم. اگر فکر می‌کردم طبعا این ظرف لجن را به قیمت بیست دلار و پنجاه سنت آنهم وقتی که ابدا گرسنه نیستم سفارش نمی‌دادم.

غذا را دور نریختم. فکر کردم حیف است. باید بخورمش ولی از تصور حضور این حجم زباله در بدنم احساس نفرت بر من عارض شد. یاد حلول جن به بدن شخصیت کتاب ملکوت بهرام صادقی افتادم. آنجایی که جن را بیرون می‌کشیدند و چندین متر بود. انگار در من هم جنی بود که جز ترسناک و حجیم بودن، متعفن هم بود و بیست دلار هم قیمتش بود. فکر کردم خب بخور بعدش بالا می‌آوری. همانطور که در پاراگراف قبل عرض کردم من فکر نمیکنم و خب این دلیل خوبی است که بفهمید چرا. چون وقتی فکر میکنم به همچین نتایجی می‌رسم. یعنی چکیده فکر من این است، “سطل لجن را ببلع و بعد تلاش کن که بالا بیاوری”.

من بالا آوردن بلد نیستم. این ناتوانی در بالاآوردن مدتی است که سوژه شیرین‌زبانی من در جمع دوستان است. تا سه نفر آدم جایی تجمع میکنند زود بحث را می‌کشانم به اینکه من مست نمی‌کنم بلکه حافظه ام را در اثر نوشیدن مشروب از دست می‌دهم و بعد برای جمع که معمولا هم دارند چیزی می‌خورند با وقاحت تمام توضیح می‌دهم که متاسفانه از نعمت استفراغ کردن محرومم و خوش بحال آنها که الکل را بالا می‌آورند چون من بالا نمی‌آورم و حافظه‌ام را از دست می‌دهم. واقعا حرف دیگری ندارم که بزنم؟ در مستی نمی دانم از چه حرف می زنم ولی در هشیاری حس می‌کنم اگر از کتاب حرف بزنم به جمع فخرفروشی کرده ام، عقاید چپ و از آن مهمتر فقر نسبی اجازه نمی‌دهد حرف املاک و مستغلات و سفر سه ماهه به قلب آسیا را بزنم، یعنی حرفی هم ندارم که بزنم. از چندماه پیش شوخی‌های جنسی هم حوصله‌ام را سرمی‌برند برای هماهنگی با جمع چند شوخی زشت و سخیف می‌کنم که کسی حس نکند من فکر می‌کنم آدم مهمی هستم ولی خب معمولا بی‌میل و از روی جزواتی که از قبل تهیه کرده ام شوخی‌هایم را تکرار می‌کنم و مثل همیشه در هرهجوی موفقم. در مورد سیاست نمی‌خواهم حرف بزنم چون اشتیاق و زهرم را توییتر گرفته، حرف زدن از ورزش هم حس می‌کنم اشاره لوس ضمنی دارد به وزن حاضرین در جمع و هربار خودم جایی هستم که کسی مدام از ورزش حرف می زند دلم می خواهد در یک بشکه چربی غرقش کنم و خب می‌ماند همین روایت من ناتوانم از بالاآوردن . برای بالا آوردن لازم است که فرد بتواند با انگشت خودش معده اش را تحریک کند. من چندبار قبلا این کار را کرده ام، مست بوده ام و می‌خواستم سمومی را که خدا می‌داند اصلا چرا وارد بدنم کرده‌ام از تنم خارج کنم ولی متاسفانه هربار ناموفق بوده ام. همین شده که به تیتر سخنان جمعی‌ام اضافه کرده‌ام “بدن من چیزی را پس نمی‌زند”‌ و خیلی هم لابد از خودم خوش می‌آید که از فعل پس نزدن که مخصوص پیوند اعضا است برای همچین موضوع حقیری استفاده کرده ام.

همانطور که چمباتمه زده کنار میز وسط هال چوب چوب غذای نیمه جویده شده و متعفن را در دهانم می‌گذاشتم گوگل کردم چگونه استفراغ کنیم. از آنجایی که خودم را خیلی تیز و کاربلد گوگل می‌دانم مستقیم رفتم صفحه دوم جستجو. براین باورم که همه صفحه اولی‌های گوگل به این شرکت دراندردشت پول داده‌اند که صفحه اول باشند. پس جواب واقعی در صفحه دوم است. هیچوقت فکر نکردم کدام شرکت احمقی ممکن است پول بدهد به گوگل که بیا این صدچوق را بگیر و اگر یک نفر روش استفراغ کردن را جستجو کرد اسم من را در صفحه اول نشان بده. گفته بودم که فکر نمیکنم. صفحه دوم یک لینک بود به یک تالار گفتگو ، از اینها که همیشه فکر می‌کنی کدام بی‌کارهایی ‌می‌روند اینجا جواب ملت را می‌دهند. ظاهرا گفتگو یک سری غذابیمار بود. همینهایی که یا انقدر نمی‌خورند که چروک و اسکلت بشنود یا می‌خورند و بالا می‌آورند. راهکارهای زیادی برای بالاآوردن تمیز و بدون پاشیدن به لباس و اطراف و جلوگیری از جاری شدن ریمل نوشته شده بود. در انتها هم نوشته بودند اگر از اون سخت برگردون‌ها هستید بعد غذا یک عالمه آب حتی اگر شده زوری سربکشید.

آب زوری، رقیق کردن محتویات معده برای خروج. عجب نکنه جالبی. همانطور که غذا را می‌بلعیدم فکر کردم خب پس مشکل همین بود. بالا نمی‌آورم چون آب نمی‌خورم. بعد از این هروقت چیزی حالم را بهم زد آب می‌خورم. لقمه‌ای دیگر را گرفتم بین دو چوب و بلعیدم. اینبار حالم از مزه و خمیری بودن نودل ها بهم نخورد. احتمال به مزه متعفنش عادت کرده بودم. مثل همه کثافات دیگری که بعد از ده لقمه, ده روز, ده ماه بهشان عادت میکنم. لقمه ای دیگر بلعیدم و فکر کردم دستور آب را یکبار دیگر امتحان میکنم. خردمند و سرشار از دانش روشهایی برای استفراغ و مالامال از غذایی به کیفیت غذای خوک به به غذا خوردن کنار میز کوتاه ادامه دادم.

* کتاب “ناپدید شدن” نوشته نیکزاد نورپناه, نویسنده وبلاگ خرس نشر روزنه
https://www.novler.com/_novel/n37169/%D9%86%D8%A7%D9%BE%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%86

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۹ دیدگاه

پوچ‌تر از هیچ

 خوابیدم روی تخت و نیت کردم پانزده دقیقه هیچ کاری نکنم و حتی به اینکه چه کارهایی باید بکنم و چه کارهایی می‌شد در این پانزده دقیقه بکنم هم فکر نکنم. چرا اینکار را کردم؟ نمی‌دانم, شاید چون تازگیها متوجه شده‌ام موقعی که منتظرم آب ماکارونی جوش بیاید از ترس اتلاف وقت وسط آشپزخانه زورخانه‌ای شنا می‌روم. موقع هروله کردن برای رفتن به سرکار یا برگشتن و برداشتن بچه از مدرسه هم کتاب مارکز گوش میدهم, هم به متن ایمیلی که باید بنویسم و فیلمنامه ای که یکی ازم خواسته بهش فکر کنم فکر می‌کنم. شاید چون مدام دارم کلی کار که حداقل نصفه‌ظون عبث هستند رو انجام می‌دهم. مثال؟ تمرین حبس کردن نفس به روش جویندگان سنتی مروارید موقع عوض کردن خاک مدفوع گربه‌ها. معلوم نیست در کدام صید مرواریدی قرار است این تمرین به کارم بیاید. درهرحال سی ثانیه اول رو موفق و بدون انجام کاری سپری کردم بعد فکر کردم کاش ساعت کوک کنم که یکهو بیشتراز پانزده دقیقه هیچ کاری نکردنم طول نکشد. بلند شدم رفتم موبایلم را که عمدا گذاشته بودمش روی میز ناهارخوری که وقت هیچ کاری نکردن باهاش ور نروم آوردم و رو بهش فریاد زدم, سیری من رو پانزده دقیقه دیگه بیدار کن. سیری جواب داد, آیی دا ساعت را برای یازده و بیست دقیقه تنظیم کردم. دوباره موبایل را بردم گذاشتم روی میز ناهارخوری و برگشتم روی تخت. شروع کردم پاهایم را نگاه کردن.بعد یادم افتاد دیروز بعد از دویدن حرکات کششی نکردم چون باید می‌دویدم خانه که حاضر شوم بروم پیش ملینه. تا یادم بیافتد که قرار است هیچ کاری نکنم متاسفانه چندبار با جلودادن پاشنه حرکات کششی انجام داده بودم. زود به خودم آمدم و مانع ادامه “کاری کردن” خودم شدم.

یادم افتاد داشت اسرار ترامپ را فاش میکرد و ناگهان وسط افشای اسرار گفت فیلسوف آلمانی ساردین در این مورد می‌گوید. دلم میخواست یک لحظه فرار کنم از دستش وبروم ساردین را گوگل کنم ببینم اصلا همچین فیلسوفی وجود دارد یا نه. به هرحال ساردین اگر ماهی نباشد دیگه فوقش یک گاز کشنده است و خب این احتمال وجود فیلسوفی به این نام را بعید می‌کند. همینجور که داشت حرف می‌زد فکر کردم چقدر خوب بود یک چیزی بود همینطور که آدمها حرف می‌زدند حرفهاشون را گوگل میکرد و تو در عینکت می‌دیدی یا در گوشت می‌شنیدی ساردین کیه. اصلا چه خوب بود گوگل همه جا با ما می‌آمد و همه چیز را جستجو می‌کرد, همه جا را, از لایه های زیریم فیس بوک و لینکدین گرفته تا قهقرای یوتیوب و همه چیز. برخلاف دیگران که نگران حریم خصوصی از دست رفته شان هستند من را اگر ول کنند می‌گم زاکربرگ بیاد همین ته مونده حریم خصوصیم را هم برداره ببره بده هرکی به دردش میخوره. روسیه یا هرجا. گاهی تصور میکنم من پدرروحانی در بینوایان هستم, صبح دق الباب رو میشنوم, در را باز میکنم کنگره و زاکربرگ پشت در ایستادن. دردستشون یک پرونده قطور است از جستجوهای من برای پورن خانگی, شلوار کشی یوگا, فیلم گربه, جاهایی که رفته‌ام و لایک های که معصومانه یا مغرضانه زده‌ام. سر زاکربرگ پایین است. یکی از مردان سفید کنگره میگوید, صبح دستگیرش کردیم درحال فرار با اطلاعات شخصی شما. من چی جواب میدم؟ رو میکنم به زاکربرگ و میگم اوه فرزندم چه خوب شد که برگشتی, عکسهای خصوصیم رو که دیشب بهت داده بودم را فراموش کرده بودی که ببری . بعد یک هارددرایو پر از عکس به زاکربرگ میدم. کنگره با دلخوری هم صدا میگن اینا رو میبره میده به روسها ها. در را به روی کنگره می بندم. اگر به من باشه دلم میخواد حتی زاکربرگ و بچه ها دنبالم بیان تا بار و مهمانی, وقتی کسی حرف میزنه همزمان سخنانش را با اون اطلاعاتی که دارند تطبیق بدهند و صدایی در گوشم بگه: آییی دا, (ضمنا شرط بیست دلار که بشر در مریخ استارباکس خواهد زد ولی کماکان سیستم عامل های موبایل من رو” آیی دا” صدا خواهند زد) دروغ میگه که از فضای مجازی متنفره, در نیم ساعت گذشته این فرد دوبار به دستشویی رفته و چهارده لایک و دو منشن زیر چند عکس گذاشته است. آیی دا, دروغ میگه ده ساله اومده کانادا, اولین ورودش با آی. پی کانادایی سه سال پیش بوده. آیی دا, الان دیدم جز عکس زنان بیشترین تعداد لایکهاش برای اشعار سادیست(منظورش سعدیه). اگر دوست داری بهت توجه کنه از سادی حرف بزن, چند نمونه از اشعار سادی را برایت جستجو کردم که اگر نیازشون داشتی عدد دو را فشار بده. آییی دا,متاسفانه ما ویدیویی از رقص این فرد که با شناسه مایکل منتشر شده در یوتیوب مورخ دوهزار و سه یافته‌ایم. ویدیو سال دوهزاروچهارده توسط کاربر مایکل پاک شده است ولی خوشبختانه یوتیوب نسخه کم کیفیتی از آن را در آرشیوش نگه داشته. آیی دا تمام فاکتورهای چهره مرد رقصنده عکس با صورت فرد مقابل تو تطابق دارد.ما حرکات رقص ویدیو را با سلیقه رقصهای مورد پسند مادرت تطابق دادیم و متاسفانه فاصله زیادی از سلیقه مادرت دارد. مادرت مایوس خواهد شد. بیییپ بیییپ.دوتا از شرکتهای که در لینکداینش به آنها اشاره کرده وجود خارجی ندارد. بییییپ بیییپ. خطر کلاشی. بییپ بییپ ضمنا خطر بارش باران یخی. دینگ تارا همین الان که تو داری وقتت رو با این رقاص کلاش تلف میکنی یک ویدیو زنده گذاشت در اینستاگرام بدو تا لایوش تموم نشده . عجله کن که از دستش ندهی.
همینها را در گوش او هم بگویند.چه اشکالی دارد. من وقت کشف کردن ندارم بگذار زاکربرگ زحمت بکشد. من باید دراز بکشم اینجا و به سقف نگاه کنم و هیچ کاری نکنم چون نگرانم توانایی هیچ کاری نکردنم را از دست داده باشم و خب کنار شنا رفتن وسط آشپزخانه و نگه داشتن نفس برای یک دقیقه بد نیست روی این توانایی هم کار کنم. زاکربرگ شمعدانها را هم بیا ببر. به انگشتهای پایم خیره شده‌ام . انگشت دومم از شستم کوتاهتر است. انگشت دوم باقی آدمها بلندتر است. از سالها پیش که متوجه این تفاوتم با باقی انسانها شده ام همه اش در کف انگشت پای ملتم. متوجه شده ام ما انگشت دوم کوتاه ها در اقلیتیم. یکبار یک انگشت کوتاه دیگه بهم گفت ولی در عوض آنهایی که فتیش پا دارند از ماها بیشتر خوششان میآد. از فتیش پا منظورش عشق به لنگ و ران و ساق نبود, ظاهرا یک عده کف پا دوست دارند؛ پاشنه، پنچه، قوزک، انگشتان، کف پا. ما محبوب آنهاییم. خدای من چه خوشبختی بزرگی, بروم در لینکداینم بنویسم, آیی دا محبوب دل فوت فتیش ها. خیلی در کف پای مردمم. چرا اکثرن باید انگشت پای بلندتری داشته باشند جز من. حتی نوزاد دوستم که وقتی بدنیا اومد خیلی کوچک بود. وارد اتاق مخصوص نوزادان خیلی کوچک شدم اول پاهایش را نگاه کردم. با اینکه اندازه یک عروسک بود ولی انگشتهای پای بلندی داشت. حتی این مینیاتور زیبا هم انگشت پاهای بلندی داشت. انگشتهای پایم را نگاه میکنم. سعی میکنم دومی را انقدر بکشم که بلند بشود. شروع میکنم به کشیدن انگشت پایم. یادم میافتد که قرار بوده هیچ کاری نکنم . رهایش میکنم ولی بلافاصله یادم می افتد کشیدن انگشت پا به نیت بلندتر کردنش حتی از هیچ کاری نکردن هم پوچ‌تر است. ادامه میدم.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۶ دیدگاه

کرموزومی بنام نکبت.

امین بزرگیان یک اصطلاح خوبی در مقاله اخیرش در بی‌بی‌سی نوشته بود به نام “خود نکبت پنداری” * حسی که مدام و هرروز بین هموطنانم می‌دیدم و هیچ کلمه‌ای برایش نداشتم. از شرمندگی از رنگ مو و چشم و زبان بگیر تا نفرت از ذات. نه فقط ذات خودمان که نفرت از ژن. انگار که عده‌ای معتقد باشند هر خطایی, هر اشتباهی, هر عقب‌ماندگی سیاسی‌ای نه منحصر به دوره‌ای از زمان و محصول حرکت فردی یا گروهی است که بدون شک ریشه در ژن ما دارد. او باور دارد هرجا، در هر زمانی و هربار که فرزندی از این ژن متولد بشود جز ژن نکبت موهای تیره‌اش و احتمالا کر‌کهای شرم‌آور روی تن و پشت لبش قطعا وارث ژن نکبت بی‌شعوری و عقب‌ماندگی و خشونت و هزار منکر دیگر که معتقد است صرفا از آن ماست, نیز هست.

من مادر یک پسربچه معمولی هشت ساله هستم. پسربچه ای که نه قرار است رفتار اتوکشیده نوادگان خاندان سلطنتی را بروز بدهد نه قرار است خیلی آدم ویژه ای باشد. قرار است بزرگ شود, بازی کند, لج کند, مهربان باشد, اشتباه کند و در یک کلمه بچه باشد. از یک سالگی هرروز ساعت هشت صبح از خانه بیرون رفته چه مهدکودک, چه مدرسه, چه اردوی تابستانی و شش عصر به خانه برگشته. درتمام این هفت سال یکبار هم به دفتر مدرسه احضار نشده‌ام. معلمش هیچوقت شکایتی ازش نداشته و اگر می‌داشت هم کماکان چیز عجیبی نبود، بچه‌ها اشتباه می‌کنند و یاد می‌گیرند مثل خود ما. درهرحال او یک بچه است با همان خطاهای کودکانه و گاهی حرف گوش نکردنها و زدن توپ به تلویزیون و از طرف دیگر منطقی و مهربان.

از آنجایی که مدارس تا ساعت سه ظهر باز هستند و والدین شاغل حداقل تا پنج کار می‌کنند بعد از مدرسه به کلاسی می‌رود که قرار است آنجا مشق بنویسد, بازی کند, تا شش عصر که بروم دنبالش. چهار سال است که برنامه همین است. تا همین امسال که بارها حس کردم با بغض برگشته, حس کردم چیزی اذیتش می‌کند. مربی (مربی نه معلم، چون معلم نیستند, چیزی قرار نیست آموزش بدهند صرفا دوساعت مواظب بچه ها هستند تا ما برویم دنبالشان ) کلاس بعد از مدرسه اش ایرانی است و من مجبور بودم این را بگویم چون در این نوشته لازمش خواهم داشت. تا دیروز که دوستش که او هم پسر ایرانی است که در همین کلاس و کلاس مدرسه صبح تا سه همکلاسی بچه من است مهمان ما بود. وقتی داشتیم سه تایی میوه می‌خوردیم شروع کردیم در مورد مدرسه حرف زدن ، پسرها خیلی خوب و بامزه از مدرسه  و معلم و هم‌کلاسی جدیدشان حرف می‌زدند، در مورد کلاس مدرسه گفتند و خندیدند و کلی از معلمشان تعریف کردند و وقتی حرف کلاس بعد از مدرسه شد دوستش گفت خیلی مربی دعوایشان می‌کند. گفت مدام سرشان داد می‌زند، گفتم سر همه؟ گفت نه ما دوتا و جمعه ایلیا گریه کرد. بعد از رفتن دوستش پرسیدم واقعا سرت داد می‌زنه؟ واقعا گریه کردی؟ و گریه کرد. من هم بارها داد مربی را شنیده بودم از ته راهرو. فکر می‌کردم مدل حرف زدنش باشد ولی خب داد زدن مستقیم جلو سایر بچه ها سر دوتا بچه کار درستی نیست. و اصلا سالهاست که والدین و مربیان دادبزن هم ورافتاده‌اند و رفته‌اند کنار نسل تربیت‌کنندگان با فلک و کتک. کسی داد نمی‌زند.

امروز خیلی محترمانه از مربی خواستم یک دقیقه با من به راهرو بیاید تا در مورد یک مشکلی باهم حرف بزنیم. گفتم که بچه من به صدای بلند حساس است اگر اشتباهی کرد لطفا آرامتر بهش تذکر بدین, اگر چیزی هم هست که فکر می‌کنید لازمه من هم باهاش حرف بزنم لطفا جای داد زدن به من بگید باهاش حرف می‌زنم. حتی مودبانه تاکید کردم که من می‌یفهمم پانزده تا بچه در این کلاسند و احتمالا یکی از دلایل بلند حرف زدن شلوغی فضاست. اگر چیزی هست که لازمه من بدونم و با پسرم حرف بزنم خواهش می‌کنم بهم بگه من باهاش حرف می‌زنم. گفت این دوتا یک بچه رو مسخره می‌کنن. گفتم چقدر بد. من حتما باهاش حرف می‌زنم. پرسیدم می‌شه توضیح بدین دقیفا چیکار می‌کنن. گفت اون بامزه است و اینها بهش میخندن. گفتم خب این طبیعی نیست؟ اون بچه نمی‌خواد بامزه باشه و اینها بهش می‌خندن یا می‌خواد بامزه باشه؟ گفت نه اونقدر که اینها می‌خندن. من چند بار پسر شما و اون یکی بچه رو کشیدم کنار “فارسی” براشون توضیح دادم که نباید بخندن ولی باز هم می‌یخندن. با اینکه شک داشتم واقعا جرمی اتفاق افتاده اضافه کردم کاش جای محروم کردنشان از بازی کردن و جلوی دیگران سرشون داد زدن  به من هم می‌گفتید شاید می‌شد زودتر این مشکل رو حل کرد. به هرحال اگر اون بچه شکایتی کرده من حتما باید می‌دونستم و با پسرم حرف می‌زدم. گفت من چندبار پسر شما و دوستش رو کشیدم کنار و فارسی براشون توضیح دادم نباید این کار رو بکنند. گفتم خانم ایکس, شاید همین باعث شده این رفتار رو تکرار کنند. همین که باهاشون فارسی حرف زدین. کاش با بچه ها فارسی حرف نزدنید. چون دوستان دیگرشون نمیفهمم شما چی بهشون میگید صرفا لحن و صدای پرخاش رو میشنوند واین برای این دو بچه تحقیر آمیزه و ضمنا ممکنه چون زبان اولشون انگلیسیه درست متوجه منطق شما در زبان فارسی نشوند. جواب داد ببینید عزیزم شما خودت ایرونی هستی می‌دونی. من خودم ایرانیم و بچه ایرانیا رو می‌شناسن. ما ذاتمون مسخره کردن دیگرانه. تو ذاتمونه این کارها.

 

و من دیوانه شدم.

خیلی سخت ولی آرام و محکم براش توضیح دادم اینکه ایرانیه بهش اجازه نمی‌ده در مورد ایرانیها رفتار نژادپرستانه داشته باشه. همین جمله رو اگر یک مربی غیرایرانی در مورد این دو بچه گفته بود من هم به دفتر مهدکودک گزارش داده بودم  و هم احتمالا الان آموزش پرورش بودم. اجازه نداره در مورد دوتا بچه هشت ساله نژادپرستانه حرف بزنه. اینکه نسبت دادن یک خصیصه به یک نژاد و ملیت نژادپرستیه. اینکه حق نداره پیش فرضش این باشه این دو بچه ایرانین پس بیشتر از فلان بچه چینی یا کره ای ممکنه کسی رو مسخره کنن. اینکه درست نیست باهاشون فارسی دعوا کنه جلوی دوستانشون. نباید مساله رو -حتی اگر واقعا مسخره کردنی داره اتفاق می‌افته- شخصی بگیره و برای حفظ مفام ایران و ایرانی شخصی به حل مشکل بپردازه و از روند معمول حل این مشکلات معمول در مدرسه و مهد و اردو استفاده نکنه.

 

بعدش رفتم دفتر مهدکودک و گفتم کلاس بچه ام رو عوض کنن. ولی کماکان ده دقیقه در پارکینگ مهد نشستم و نمی‌تونستم رانندگی کنم. دستم و صدام می‌لرزید. خشم رسیده بود زیر چشمهام. مطمئنم اگر تونسته من, زنی سی و نه ساله که نه مفتخره به ایرانی بودن نه اون رو عیب می‌دونه انقدر راحت از صف بکشه بیرون و تحقیر کنه, حتما  این حس رو به پسر کوچک من هم منتقل کرده که تو ایرانی هستی پس ذاتت خرابه. مربی انگار وظیفه خودش می‌دونه که بهشون یادآوری کنه وارث نکبتی هستتند که باقی بچه ها وراثش نیستند. این معلم یک نمونه است از دنیایی که بچه من درآینده با آن روبرو خواهد شد. آدمهایی که از کرک پشت لب بچه ها خجالت می‌کشند, آدمهایی که بهش یادآوری خواهند کرد مرد ایرانی زشت تر است, خشن تر است یا هر مزخرف بی پایه دیگری. اوایل که نوزاد بود یک دعوایی با ملت داشتم که می‌گفتند نوزادان خاورمیانه ای در هواپیما بیشتر گریه میکنند. خودم هم یکبار دچار این لغزش شدم. بحثی بود که نوجوانی نژاد سفید از نوجوانی ما زیباتر است و من هم بحث می‌کردم که بله همین است, ما – نه فقط من, بلکه تاکید روی ما- نوجوانی زشتی داریم, اینا قشنگن. #خاکبرسرم  از روز اول مُهر نکبت را روی پیشانی بچه ها می‌زنیم. از تولد, از هواپیما, از نوجوانی تا آخر. چندهفته پیش سوار اوبر شدم و زن راننده یک خانم کانادایی بود که به گفته خودش خیلی دوست ایرانی داشت. بحث رابطه شد پرسید اگر قرار باشه وارد رابطه بشی ممکنه با مرد ایرانی وارد رابطه بشی گفتم ممکن که چه عرض کنم حتمیه. گفت چه عجیب همه دوستان مونث “ایرانی” من می‌گن با مرد ایرانی نباید وارد رابطه شد, اکثرا متوهم و خشن و آزارگر هستند. عین تعریفش بود. گفت پارانوید و اگرسیو و ابیوزیو.اکثرا. اکثر مردان ایرانی.  این جمله را دوستانش گفته بودند و دروغ هم نمی‌گفت. انگار یکی آمار گرفته از مردان ایرانی ساکن کانادا و باقی نژاد و دقیقا می‌دانیم ما چهل درصد عوضیتریم یا اینکه دوستانش با همه ملیتها و نژادها وارد رابطه شده اند که انقدر خوب می‌توانند به ضرس قاطع بگویند فقط مردان ما آزارگر هستند. دروغ نمیگفت. خودم هم شنیده بودم. برچسبها را لازم نیست از بیرون به ما بزنند. ما یا انقدر از خودمان تعریف بیجا می‌کنیم که حال آدم بهم می‌خورد یا فرار رو به جلو می‌کنیم و گل و لجن به خودمان می‌پاشیم چون فکر میکنیم اینطوری می‌رویم در دسته آنها. کدامها؟ همانها که از ما روشنترند. طفلک بچه‌های ما , وارثان این رابطه عشق و نفرتی که با خودمان داریم!

 

(با گسترش ارتباطات رسانه‌ای و معرفتی با دنیای پیشرفته از دهه هفتاد و بیرون آمدن جامعه از هیمنه‌ی هژمونیک نظام سیاسی، احساساتی تازه در حواس اجتماعی رونق گرفت که بطور کل می‌توان آن را “خودنکبت‌ پنداری” نامید)

 

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۹ دیدگاه

آ مثل آوار

Capture

فکر میکنی عبور کردی, فکر میکنی گذشتی, فکر میکنی خاک کردی ولی فکر میکنی. ناگهان ملینه از میانه سفرش سه عکس میگذاره از فرودگاه شارل دوگل و .. همه چیز تازه میشه, بوی فرودگاه, صدای زنگی که قبل از اعلانات پخش میشه, خودت خابالوده که با چمدون دنبال خط اق اُ اق میری. وقتی فکر میکنی خیلی مونده به Les Halles جایی که باید خط عوض کنی و شاید بد نباشه چشمت رو ببندی ولی نمیتونی, استرس داری, انگار همه قهوه های دنیا رو خوردی, انگار زمان ایستاده و تو نه گذشته ای داری نه آینده ای, همه دنیا خلاصه شده در تو و این فرودگاه, این قطار و ایستگاه دوما, برای صدمین بار آدرس رو نگاه می کنی, موبایلت به شبکه فرانسه وصل شده, بهت خوش آمد میگه و تهدیدت میکنه چقدر هر پیامکی که بفرستی برات آب خواهد خورد ولی اهمیت نمی دی,  مینویسی رسیدم, مینویسه منم سوار قطارم عزیزم, و دارم میرم زیر دریا, تا تو برسی منم میرسم و …

همه بوها, استرس ها, عشق ها, دیوانه گی ها, پرستیدن ها, رودخانه ها, پل ها, همه چیز زنده میشه, با یک عکس, یا یک عکس سیاه سفید در استوری ملینه, حتی وقتی مدتهاست همه چیز رو خاک کردی ته کمد شالها, در آرشیو اینجا و لبخندی که به تظاهر میزنی. زنده میشه و  روز آخر سال گریه میکنی. نه برای از دست دادن کسی, نه از سر دلتنگی, برای از دست دادن باوری که داشتی, باور کمه برای ایمانی که بهت میگفت عشق از هر قدرتی قویتر است ولی امروز میدونی که نیست. عشق از عقل معاش قدرتنمندتر نیست, عشق از منطق قویتر نیست و در آستانه ورود به سالی که درش چهل ساله خواهی شد این رو میدونی. باید یکسال کمتر از چهل سال زندگی میکردی تا این رو بفهمی..

 

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۳ دیدگاه

رونوشت به معاونت تنهایی بریتانیای کبیر

 

خانم و آقایی که اسمتان را نمی دانم و دیروز مورخ بیست و ششم ژانویه دوهزاروهجده ساعت هفت و پنج دقیقه عصر سوارِ آخرین واگن شمالی خط یک مترو شهر تورنتو به سمت شمال بودید و من در بین ایستگاه‌های لارنس تا یورک شمالی پیچیده در کتی سیاه, کلاهی سیاه, شلواری سیاه, کیفی سیاه, نیم‌چکمه هایی سیاه و دلی سیاه‌تر روبرویتان نشسته بودم. سلام.
خانم عزیزی که اگر درست حدس زده باشم شصت ساله بودی با پوستی براق و قشنگ و موهایی خرمایی.کت بلند سیاه زمستانی برتن داشتی که حتی در قطار هم کلاهش را روی سر گذاشته بودی و شال‌گردن ابریشمی سفید و گل درشتی را از روی کتت دور گردنت گره زده بودی. نه به قصد گرما، برای زیبایی و زیبا بود. شلوارت کرم رنگ بود و کفشهایت که زمستانی هم نبودند هم‌رنگ شلوار. مرتب و زیبا بودی و تمام این چند ایستگاه که هم‌سفر بودیم را بدون تکیه زدن به صندلی تقریبا در لبه صندلی نشسته بودی.

آقایی که احتمالا بین شصت تا هفتاد ساله بودی با کت بلند سبز یشمی و شلوار جین سورمه ای و کفشهای چرمی بنددار قهوه ای. سبیل سفید زیبایی داشتی و خنده ای بلندتر و زیباتر. دو کیسه از یکی از فروشگاهی دست دوم فروشی تورنتو در دست داشتی و بوی پیپ و زمستان میدادی.

آقا و خانمی که سعی کردم توصیفتان کنم و کاش می‌شد صدایتان و لحنتان و خنده‌تان را هم اینجا بنویسم ولی نمی‌شود. خواستم همین جا از شما تشکر کنم که تمام این سه ایستگاه در مورد نرح کرایه تاکسی از چهارصد دستگاه تا بیست و چهار اسفند باهم بحث کردید. نمیدانم از چه سالی حرف میزدید که کرایه دویست تومن بود ولی در مورد صد تومن با هم به تفاهم نمیرسیدید. آقای سبیل دار حتی نمی دانم تو برای اثبات ادعایت چه سندی در موبایلت پیدا کردی که آنرا به خانم همراهت نشان دادی. زن با خونسردی موبایل را از دستت گرفت و دست برد زیر کلاه کت زمستانی, عینکی زیر کلاه بود که من ندیده بودم, عینک را به چشم زد و نگاه کرد و تو پیروزمندانه با سبیلهای سفیدی که می خندیدن نگاهش میکردی . قانع نشد. دوباره بحث کردید در مورد کرایه ها. اسم خیابانهای تهرانی را با نام‌های قدیمیش میگفتید و از هر سمتش به سمت دیگرش میرفتید  و کرایه‌ها را با هم مرور می‌کرد. قطار کندتر از روزهای عادی می‌رفت، شاید ریل‌ها مشکلی داشتند، شاید قطاری جایی ایستاده بود و باقی قطارها به ملاحظه‌اش کندتر حرکت می‌کردند شاید هم مدیریت مترو تورنتو فکر می‌کرد کسی در ساعت هفت ربع روز جمعه عصر کار واجبی ندارد. برای همین چشمهایم را بستم و به شما گوش کردم، ناگهان تنهایی عصر جمعه زنی سیاه پوش که به خانه ای سیاه و تاریکش برمیگشت پرشد از یاد جمعه‌های خانه پدربزرگش و عموهایش در میدان ژاله. حوض آبی, ستونهای بزرگ حیاطی که هنوز آنجاست یا همان حوض و همان ماهی‌ها. ایوان و تخت چوبی و پیکان زرد عمویش, پیکان سفید پدرش, وانت پیکان آن یکی عمو, موتور پسرعمو, و ….. چشمهایم را بستم و یادم آمد چهارصد دستگاه کجاست, خیابان قزوین, دروازه دولت, بهارستان و … شما سخاوتمندانه همه خیابانها رو برایم شمردید.

همه اینها را نوشتم تا بگویم اگر روزی اینجا را دیدید بدانید زنی که در عصر جمعه آن شب هیچکس را نداشت با شما برگشت به کودکی که سفره هایش عمود بر هم بود و صدا بود و تنهایی بعیدترین کلمه ممکن بود. من یادم نیست کرایه بیست و چهار اسفند تا میدان ژاله چقدر بود فقط یادم هست که مادرم در میدان بهارستان دست من را می‌فرشد و رو به سواری‌ها داد می‌زد صد تومن پشت کارخونه برق ِژاله و من چند دقیقه بعد از دروازه‌ای وارد خانه‌ای می‌شدم که نور داشت و قناری و مادربزرگم و هزار دخترعمو و پسرعمو و سبد بستکتبال و پاسوربازی کردن پدر و عموهایم و بوی برنج و سینی‌های بزرگ چای . از شما ممنونم که یادم آوردید چقدر آن جمعه ها در قیاس با این تنهایی مطلق عمیق سیاه بی‌سرانجام قشنگ بود. کاش قیمت داشتم که به چند تومان فروختمش؟

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۱۲ دیدگاه

یازده سال بعد

یازده سال بعد یادم افتاد در فیلم اعدام صدام دقیقا بالای سکوی اعدام، قبل از انداختن طناب اعدام دور گردنش، با آن گره کاریکاتوری بزرگش که گویا بعدا گفتند زیادی بزرگ بوده و گردن صدام را از جا در آورده، یکی از ماموران اجرای حکم – تو بخوان جلاد – به صدام، – باز بخوان جلاد – که پالتو بلندی پوشیده چیزی را توضیح می‌دهد.
فیلم یا حداقل نسخه‌ای از فیلم که در یاد من مانده است، همان که اخبار نشان داد صدای مامور را پخش نمی‌کند. صورتش هم پشت به دوربین است هرچند که اگر هم بود توده ای بود پوشیده شده در کلاه سیاهی با سه سوراخ که سراسر صورتش را پوشانده بود. مامور با دقت چیزی را برای صدام توضیح می‌دهد و در میان عرایضش با هر دستش به گردن خودش اشاره می‌کند. توضیحاتش به نظر بسیار عادی و روال معمول می آید ولی من ترس را در دستانش حس می‌کردم یا حداقل اینجور به خاطرم مانده است. ترس نهفته بود در دقت و ادبی که موقع بیان جملاتی در مورد گردن محکوم به اعدام با طناب دار بیان می‌کرد. در هرحال در این دست مراسم گردن نقش مهمی دارد.

بعد از پایان توضیحات صدام که با قیافه‌ای شاگردی که شیر فهم شده است مرد را نگاه می‌کند، معلوم است سوالی ندارد. آدم چه سوالی می‌تواند داشته باشد در مورد کیفیت اعدامش؟ آنهم صدام. البته اگر من بودم لابد چند سوال داشتم، مثلا می‌پرسیدم جاش می‌مونه؟ یا حداقل چندتا فحش می دادم یا یکی دوتا شعار. ولی صدام هیچوقت سوالی ندارد، واضح است که او از خودش هم سوالی ندارد. آدمهایی مثل صدام و باقی دیکتاتورها سراسر جوابند. شاید اگر گاهی سوال هم می‌کردند انقدر دیکتاتور تمام و کمالی از آب در نمی‌آمدند. لازمه دیکتاتور بودن شک نکردن است و خب سوال داشتن برادرِ شک کردن است. صدام بعد از توضیحات صرفا کمی گردنش را جلو می‌آورد تا مرد دستمال سیاهی را دور گردنش ببندد و مرد دستمال را دور گردنش می‌بندد. مرد امروز زنده است؟ یاران صدام خدمتش نرسیده اند؟ خودش را دار نزده است؟ اگر زده باشد شک ندارم حداقل در سی ام دسامبر دوهزار یازده اگر یک نفر جز من به صدام فکر می‌کرد خود آن مرد بود.
تمام این یازده سال یکبار هم یاد این صحنه نیافتده بودم تا شب سی‌ام دسامبر کناردریاچه یخ زده درگ. چرا باید در بهترین لحظات ممکن آنهم در آن حال مستی مایل به بیهوشی، با آن موسیقی عالی و کنار آتش شومینه چوبی ناگهان یادم بیافتد امشب سالگرد اعدام صدام است؟ شاید چون سردم بود و داشتم فکر می‌کردم امشب مجبورم با همین پالتو بر تن بخوابم. بعد یادم افتاد اوا چه جالب صدام هم با پالتو مرد، با پالتو گذاشتنش لای ملافه. این چه دسته‌بندی مزخرفی است که ذهن من در بایگانی‌ش دارد. راستی چرا باید انقدر سریع پالتو خوابیدن را به با پالتو مردن صدام مربوط کند. البته راستش آن شب یاد خود صدام انقدر نیافتادم که یاد آن حوله یا دستمال سیاه افتادم که دور گردنش بستند؟ شما می‌دانید چرا؟ ترسیدند طناب دار گردنش را بخراشد؟ یعنی نظام قضایی انقدر به فکر سلامت پوست محکومین به اعدام است؟ اگر اینطور است که چقدرعالی. از باقی شب چیزی یادم نیست.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۵ دیدگاه

و راس ساعت هشت صبح ماه اوت سال دوهزار و هفده, تئودور ناگهان پیر شد.

شنیدم که با خنده به پیشخدمت پشت پیشخوان گفت دفعه ده یا شاید دوازده و بعد خودش و پیشخدمت از بالا بودن رقم پاسخش ریسه رفتند. سوال را نشنیده می‌دانستم. در همان ده دقیقه کمتر یا بیشتری که کنار بار نشسته بودم پیشخدمت از هر مشتری جدیدی که برای سفارش نوشیدنی به پیشخوان چوبی کهنه ولی لاک و صیقل خورده  تکیه می‌داد می‌پرسید بار چندم است که به این شهر سفر می‌کنید. با اینکه واضح بود جواب کمترین اهمیتی برایش ندارد ولی در پرسیدن این سوال تردید نمی‌کرد چون مطمئن بود تمام حاضرین در رستوران مسافرند همانطور که تمام خدمه رستوران محلی. عمیق اگر فکر کنی چیز غمگینی است وقتی هیچ فرد محلی در رستوران حاضر نیست جز برای خدمت به مسافران. غمگین است که ساکنین شهر نمی‌توانند کنار تو لبی تر کنند ولی در میخانه‌ای که بهترین رام‌ها در گنجینه خود دارد نه عمیق فکر کردن دیری می‌پاید نه غم.  حُسن الکل این است که هر فکرغمگینی راموقتا می‌شورد و می‌بر حتی چیزهایی به مراتب غمگین‌تر از خدمت یک طرفه محلی‌ها به توریستهای صاحب دلار.

ده الی دوازده بار عدد زیادی بود. ده دقیقه گوش کردن به سوال تکراری پیشخدمت و پاسخ‌های متنوع مسافران شاد و سرخ از آفتاب  کافی بود برای فهم اینکه ده الی دوازده بار سفر به یک مکان ثابت فارغ از سن مسافر رقم قابل توجهی است و در حالت بدبینانه یک جور اعتیاد به مکان حساب می‌شود. برای همین سر از روی کتابی که تظاهر به خواندنش می‌کردم چرخاندم تا چهارنفری که کنار پیشخوان و در نقطه کور چشمم ایستاده بودند را بهتر ببینم. بابت همین زحمت مختصر است که به خودم اجازه می‌دهم مثل داستانهای بالزاک با جزییات توصیفشان کنم هرچند وصف ظاهرشان کوچکترین اهمیتی در باقی این جریان ندارد و حتی شک دارم اصلا باقی جریان خودش کوچکترین اهمیتی داشته باشد.

درهرحال ده-دوازده‌باره‌ها چهارنفر بودند، دو زن و دو مرد. تخمین سنشان کار سختی بود، می‌توانستند بین شصت تا هشتاد سال باشند. وقتی مو سفید می‌شود و پوست چین می‌خورد تخمین سن کار سختی می‌شود. جز موی سفید، لباسهای روشن رنگی اشتراک دیگرشان چهار حلقه ساده ازدواج بود در پوست سرخ انگشتانشان فرو رفته بود و نشان می‌داد هرچهارنفر زمان ازدواج به مراتب لاغرتر یا حداقل صاحب پوست کشیده‌تری از امروزشان بوده اند. لازم نبود نگاه کنم حتما پای زنها دچار اختلال بیرون زدگی استخوان کنار انگشت بزرگ بود و حتما مردان هم واریس مختصری داشتند و زمان باعث شده بود باسن هرچهار نفر به سمت رانها رسوخ کند هرچند ساعد مردها و ساق خوش فرم زنها با وجود پوستی که برای عضله گشاد شده بود لو میداد صاحبنشان روزی ورزشکار بوده اند . هردو یک زن و یک مرد هردو گیوه پارچه ای قشنگی به پا داشتند و آن یکی زن و مرد کفشهای چرمی جلوباز به نظر گرانقیمت. فقط از روی هماهنگی کفشها بود می شد حدس زد کدوم زن با کدام مرد در ارتباط است. زنها شلوارک خاکی به پا داشتند با تیشرتهای روشن گشاد و مردها پیراهن مردانه کتان آستین کوتاه خوش‌دوخت سفید و آبی و شلوارکوتاه پارچه ای خاکستری و سورمه‌ای. مردان منهای موی سفیدشان به مراتب جذاب‌تر از همسرانشان پا به سن گذاشته بودند. اضافه وزن کمتری داشتند و بخاطر نداشتن آرایش پاکیزه تر و شیک تر دیده می شدند.  زنها در عوض سرخوشتر بودند. موهاشان را طبقه طبقه کوتاه کرده بودند و هردو علاوه بر لاک سرخ ناخنها، آرایش نه خیلی مختصر ولی قشنگی داشتند. زنی که دوازده را فریاد زده بود به یکی از مردها گفت برید بیرون بنشینید تا همه صندلی‌ها را نگرفتند، ما هم نوشیدنی‌ها را می‌گیریم می‌آییم بیرون. مردی که به گواه گیوه برزنتی خاکستری رنگش همسر زن بود با سرتایید کرد و دست کرد در جیب شلوارکوتاه ولی خوش دوختش یک مشت سکه درآورد. عینک طبی با قاب آبی خوشرنگی را که بالای سرش تکیه داده بود به چشم زد و چند سکه انتخاب کرد و در لیوان انعام انداخت. از ابتدا تا انتهای مراسم انعام دهی دستش به شدت می‌لرزید. چندبار نزدیک بود سکه‌ها یا عینک از دستش رها شوند. زنها و مرد دوم در سکوت نگاهش می‌کردند. سکه‌ها در کف دستش بهم می‌خوردند و صدای ضعیفی تولید می‌کردند که در هیاهوبهم خوردن  لیوانهای میخانه گم می‌شد.
مردها رفتند. اینبار نه با سر که با تن چرخیدم تا نگاهشان کنم. مردی که دستش نمی‌لرزید نیم قدم عقب‌تر راه می‌رفت انگار که مراقب باشد. مردها از پشت سر خیلی جوانتر و برازنده‌تر بودند. پنجاه ساله حدودا ولی مرد گیوه به پا با ترس قدم برمیداشت. مثل کسی که از استحکام گامهایش مطئمن نباشد, مثل مستی که بی تعادل راه می رود ولی خودش فکر میکند دیگران این را نمی بینند.

زنها و من هرسه نه زیرچشمی که علنی و خیره دورشدن دو مرد را به سمت نور غلیظ بیرون میکده دنبال کردیم. می فروش پشت سرمان ریتمیک ظرف درست کردن کوکتیل را بالای سرش تکان می‌داد و زیرلب ترانه‌ای اسپانیایی زمزمه می‌کرد. مردها در نور خیابان محو شدند. زن گیوه پوش  آه کشید و با صدایی بدون زنگ خنده به دوستش گفت : دیدی چقدر یکهو پیر شده؟ باور کن یک شب پیر شد.. دوستش گفت : آره، گفته بودی بهم ولی فکر کردم داری گنده‌اش می‌کنی. حق با توست ظرف نه ماه چطور ممکنه یکی انقدر ناگهانی پیر بشه ولی باز شکر کن که اینجور که معلومه خودش هنوز نمی‌دونه که یکهو انقدر پیر شده.

 

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۲ دیدگاه

پدرخاموش کردن چراغ ایران

مرحوم عمی جان شوهر یکی از اقوام مرحوم ما عاشق خاموش کردن لامپ بود, اضافی و غیر اضافی. ممکن بود سر مستراح نشسته باشی یکهو ببینی یکی چراغ رو خاموش کرد. وسط مهمانی میگفت شب بخیر من میرم بخوابم شما راحت باشید و موقع خروج از پذیرایی لوستر را خاموش میکرد و گاهی تازه عروس دامادهای فامیل که به عادت لامپ خاموش کردنش واقف نبودند مشکوک میشدند که منظور عمی جان از “راحت باشید” دقیقا چه جنس راحتی بوده است.  با لامپ تلویزیون هم همین حال بود. داشتی کارتون میدیدی که رد میشد و میپرسید؟ کانال یک رو نگاه میکنی یا کانال دو رو؟ میگفتی کانال یک, میگفت پس من کانال دو رو خاموش میکنم و طبعا چون تنها راه خاموش کردن یک کانال خاموش کردن تلویزیون است, کل مجموعه رو خاموش میکرد. من بچه بودم که فوت کرد و خاطراتم از عمی جان محدود است به پیرمردی چروکیده با ژاکتهای دست باف قهوه ای و موهای رنگ شده ایستاده کنار کلید برق. فکر نکنم حتی همسرش که فامیل مرحوم ما باشد و در جوار هم پنج بچه تولید مثل کرده بودند به اندازه کلیدهای برق از ایشون خاطره تماس داشته باشد. آنطور که پدرم و عموهایم میگفتند سنش هم خیلی بالا بود. آنقدر بالا که پشت قران نوشته نشده بود چون زمان تولد ایشان احتمالا قرآن هنوز نازل نشده بوده است. حالا نه انقدر ولی احتمالا کمی بزرگتر از ادیسون بود. برای همین است که گاهی فکر می کنم  بدون شک قبل از اینکه ادیسون لامپ را اختراع کند, عمی جان خاموش کردن لامپ را اختراع کرده است.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۵ دیدگاه