یک روز معمولی برای یک زن عینکی

یک روز معمولی برای یک زن عینکی

روز خوبی بود, یعنی قرار بود باشه. شایدم چون من عینک خوشبینی رو از صبح زده بودم. نه از دیشب. از ساعت چهار عصر دیروز که یکهو فهمیدم ساعت هشت صبح می سی ساگا جلسه دارم و هیچ کاری براش نکردم.
چهارشنبه چهار عصر: بچه کلاس داره تا شش و نیم و با خودم قرار گذاشته بودم حالا که ساعت ناهار نرفتم ورزش و جاش یک کاسه بزرگ سالاد اداره-پز خوردم, بعد کار برم ورزش و بعد برم پسرم رو از کلاس فرانسه بردارم و بریم باهم برای بچه های دنیا اومده و نیومده ای که من خودم رو خاله شون می دونم, کادو سال نو بخریم. چی شد؟ جاش تا شش و ربع موندم سرکار و شش و ربع در سرمایی که معلوم نبود چرا انقدر سردتر از اون چیزیه که دماسنج ها نشون می دادن دویدم به سمت مترو و بعد پیاده به سمت کلاس بچه. کلاه و دستکش یادم رفته بود. کلاه کاپشن رو کشیدم روی سرم و از سرما مچاله شدم درون کاپشنم. نزدیک چهارراه کلاه بزرگ کاپشن رو دادم عقب که ماشینها رو ببینم و نرم زیر ماشین و ناگهان ماه رو بالای ساختمون بلند سرچهارراه دیدم. مدور و سفید و پرنور. با همون دهن یخ زده و با هیجان گفتم عجب ماهی.

پنج شنبه شش صبح : زودتر از همیشه بیدار شدم. جای جلسه دور بود و در جهت ترافیک سنگین صبح. جز راه باید وقت میگذاشتم برای حاضر شدن, حاضر کردن, گرم کردن برنج و ماهی ناهار پسرم, خشک کردن مو, اتو کردن پیرهن, آماده کردن صبحانه بچه, یک قهوه. همه چیز طبق برنامه پیش می رفت از حموم که در اومدم با مدیریت زمان عالی صبحانه بچه رو درست کردم, برنج و ماهی رو گذاشتم گرم بشه و قهوه جوش رو روشن کردم, اتو رو به برق زدم. بنگ. برقها قطع شد. چیز جدیدی نیست. خونه قدیمیست و فیوزش قدیمیست و سیمهاش قدیمیست و صاحب خانه اش قدیمیست وخب چندماهیه که به هر بهانه ای فیوز میپره. هربار که زنگ میزنم تعمیرکار میگه چی به برق زدین؟ انگار پریزهای خونه مونوگامیست باشن و جز دوشاخه یخچال چیز دیگه ای رو نباید بهشون زد. با شرمندگی میگم هیچی باور کن. و با صدای یواش می گم فقط سشوار, خب آخه زمستون سرده با سر خیس … میگه خب نمی کشه.
بعد دعوامون میشه چون من تلاش میکنم قانعش کنم که حداقل کاری که از دست یک خونه بر میاد اینه که یک یخچال و یک سشوار رو همزمان تحمل کنه و اون مدام از فشار وارده روی مدار حرف میزنه. اینبار بهش زنگ نزدم. خودم چراغ قوه رو برداشتم رفتم زیر زمین. مهرداد دفعه قبل ازش چندتا فیوز گرفته بود. زنگ زدم به مهرداد که بگه چیکار کنم. آدرس داد, فیوزها رو پیدا کردم. حالا من بودم با چهارتا فیوز سوخته روی تابلو و هشت تا فیوز روی میز کنار تابلو که معلوم نبود کدوماشون سوختن کدوما نه. شما خودتون احتمال ممکن برای رسیدن به حالت ایده آل رو حساب کنید. بله خیلی. در اوج ناامیدی فیوزهای گرد و پیچی یک شکل رو که معلوم نبود کدوم سوخته است کدوم درست رو امتحان کردم و معجزه شد. ایلیا داد زد چراغ اتاق خواب و آشپزخونه روشن شد. برگشتم بالا. دیگه نزدیک قهوه جوش هم نشدم از ترسم. با ترس آماده شدم و بعد از خاموش کردن همه چیز در تاریکی سشوار رو زدم به برق. خوشبختانه جای موهای سرم رو بلد بودم. دیر شده بود. نیمه-تر راس شش و چهل و پنج دقیقه درحالیکه برنج و ماهی و ماست میوه ای و بیسکوییت در کیف ناهار بچه بود, یک پیراهن دیگه که اتو نمیخواست پوشیده بودم پریدم در اوبر به سمت جلسه.
زن راننده اوبر گفت روز تا الان چطور بوده. فقط چهل و پنج دقیقه از روزم میگذشت. با خنده بلند گفتم عالی تو چطور؟

پنج شنبه یک ربع به هشت صبح : اتاق جلسه بیمارستان می سی ساگا طبقه همکف روبروی در کلینیک اطفاله. کلینیک نه, نوشته بود فالو آپ بخش کودکان. لابد مونجایی که بعد ترخیص باید برگردی که مطمئن بشن همه چی رو رواله. زود رسیده بودم. قهوه به دست نشستم روی یکی از صندلیهای قسمت انتظار. در یکی از مطبها باز شد و زنی بیرون اومد که از کالسکه پشت در چیزی برداره. همون موقع وقتی سر زن گرم گشتن کیسه زیر کالسکه بود یک دختر خیلی کوچیک شاید دو ساله با صورت گرد و موهای خیلی کوتاه و تُنُک, با پیراهن سبز و جوراب شلواری قرمز مزین به عکس گوزن و جعبه کادو دوید بیرون. شکل یک درخت کریسمس یک متری بود که یک ستاره طلایی بالا سرش نصب کرده باشن
تا سه چهار قدم اول فرار موفقی داشت و کسی به نظر هنوز متوجه فرارش نشده بود تا اینکه درحال فرار داد زد بای بای. ادبش به ضررش عمل کرد و طبعا مادرش و یک پرستار دویدن دستگیرش کردن. از قیافه مبهوتش که نمی فهمید کجای نقشه فرار رو اشتباه طراحی کرده هر سه خندیدیم. به مادرش نگاه کردم و لبخند زدم. مادرش به من نگاه کرد و لبخند زد. خجالت میکشیدم به موهای خیلی تازه بچه نگاه کنم. در همون حال دزدین نگاه از زیبایی طلایی رنگ بچه به لبخند مادرش در دلم گفتم شاید حالا کلا از این بچه هایی باشه که دیر مو در میارن. بچه فلانی و فلانی هم موی سرشون تا پنج سالگی مگه همین نبود؟
فراری مودب رو برگردوندن به اتاق معاینه. در رو بستن. یکهو صدای گریه اش اومد. صدای پرستار و دکتر یا شاید مادرش که باهاش حرف میزدن. هی تو سرم تکرار کردم بابا چیزی نیست. خودت که یادته, بچه خودت رو بلوزش رو بالا میزدی هنوز گوشی معاینه به تنش نخورده میزد زیر گریه. دردش نمی آد. احتمالا یک گریه ساده سر هیچیه. به بای بای گفتنش موقع فرار فکر کردم و خنده ام گرفت. بیماری بچه ها باگ خلقته. منطقا هیچکس نباید زیر بیست سال مریض می شد ولی خب کائنات اگر عدالت سرش میشد که وضعمون این نبود. همون موقع صدای خنده بچه اومد. خنده بلند و از ته دل. چند دقیقه بعد در باز شد مادرش و دختر کوچولو اومدن بیرون . بچه روی پیرهن سبزش یک کاپشن سفید پفی پوشیده بود. شکل یک بستنی وانیلی بود که روش گرد طلا پاشیده باشن. سوار کالسکه شد و درحالیکه از جلوم رد می شدن دوباره داد زد بای بای. اینبار منم بهش گفتم بای بای.
پنج شنبه یازده: راننده اوبر برگشت به خونه هم خانم بود. محجبه با دستهای خیلی سفید. صندلی عقب خیلی کثیف بود. جوری که خودش متوجه نشه خرده نونها رو تکوندم و نشستم. متوجه شد. گفت صبحها چندتا سرویس دارم بچه ها رو میبرم مدرسه. ببخشید اونها صبحانه خوردن. گفتم مگه اینجا هم سرویس هست. گفت خب آره من دو شیفت سرویس کار میکنم. بعد حرف کشیده شد که قبلا سر آشپز بوده. ده سال و چقدر دوره های مختلف دیده و چقدر کارش رو دوست داشته ولی ساعتش زیاد بوده و بخاطر بچه اش کار رو کنار گذاشته تا بیشتر با بچه اش باشه. بعد حرف بچه هامون شد. هردو پسر داشتیم. اسم پسر اون علی بود. ناگهان نمیدونم چرا حس کرد باید دلیل روسری رنگیش رو توضیح بده گفت من پدرم عربه و مادرم پاکستانی, خودم متولد انگلیسم, باور دارم به اسلام ولی شخصیه و مسلمان سختگیری نیستم. اضافه کرد چقدر اهل ورزش و سینماست و چقدر خوشحال بودن براش از هرچیزی مهمتره. گفتم آدم هرجور خوشحاله, مادامیکه که به دیگران کار نداره, حتما کار درست رو میکنه. گفت همینه. گفتم دلت برای آشپزی حرفه ای تنگ نمیشه؟ گفت چرا. البته برای مهمونیا تو خونه سفارش میگیرم و خب خیلی با علی آشپزی میکنیم, برای اون خیلی خوبه, هرکاری که دقت زیاد بخواد رو خیلی هم دوست داره. شاید چون اوتیستیکه.
بعد گفت که مادر تنهاست چون شوهرش وقتی بچه شش ماهه بوده برای یک کاری رفته دوبی و دیگه برنگشته. گویا اونجا با کسی آشنا شده و مونده. گفت الان دیگه ازش ناراحت نیستم لابد با ما خوشحال نبود. اگر دیرتر میرفت فکر میکردم بخاطر اوتیسم علی رفته و شاید خیلی بهم برمیخورد و ازش کینه به دل میگرفتم. ولی خب ربطی به پسرمون نداشت. گفت از مادرتنها بودن هم ناراحت نیستم . گفتم نباید هم باشی. من هم تا همین چند ماه پیش بودم و بین خودمون باشه اصلا هم بد نبود. بلند خندید. گفت بیا, به هرکس میگی باورش نمیشه. گفتم من باورم میشه چون خیلی دوره خوبی با بچه ام داشتم. خیلی خوشبخت بودم. الانم خیلی خوشبختم ولی نه چون رابطه یک نیازه, چون آدمی که باهاشم بهترینه والا به نظرم رابطه به خودی خود ضروری نیست, فقط خوبشه که خوبه. گفت دقیقا.
گفت علی هیچوقت پدرش رو ندیده. گفتم سوال میکنه درموردش؟ گفت نه خیلی, شاید حس میکنه ناراحت میشم. ولی خوشحاله به نظرم. اون یکی رو کاریش نمیتونم بکنم ولی هرکاری میکنم که علی خوشحال باشه.برنامه ام اینه که یک آپارتمان براش بخرم. برای خودش که وقتی بیست ساله شد بدمش به خودش. میخوام حتی اگر من ازدواج کردم اون یک آپارتمان رو از طرف من برای خودش داشته باشه. میخوام مستقل باشه. به نظرم صداش نگران شد. شایدم چون داشت از یک تریلی سبقت می گرفت. درهرحال گفتم تو بهتر از من میدونی حتما ولی میدونی که اوتیسم ضرورتا بازدارنده یا محدود کننده نیست, نگران بچه هامون بودن درسته ولی بپا یکهو اور-نگران نشی؟ بلند خندید. خنده اش رو نمی تونم توصیف کنم. یکجور سفت و استواری بود. هوندا قراضه و مالامال از خرده نونش رو می لرزوند. شایدم لرزش ناشی از سبقت از تریلی بود. گفتم از وقتی براش تشخیص اوتیسم دادم تا الان از پیشرفتش راضی هستی؟ گفت آره, خیلی هم باهاش کار میکنم, برای همین موندم خونه اصلا و مسافر کشی میکنم که وقتم مال خودم باشه و بیشتر باهاش باشم. هم اون فرق کرده خیلی هم منم من یاد گرفتم که بچه ها یک شکل نیستن.
به خروجی خیابان یانگ نزدیک شده بودیم. ناگهان ازم پرسید تو خوشحالی؟ گفتم خیلی خوشحالم. آدم مگه از زندگی چی میخواد. دوست داشتن و دوست داشته شدن و من و تو هردوش رو داریم. پس خوشحالم. گفت الحمدالله. منم همیشه خوشحالم, گاهی لج آدمها رو در میآره خوشحالیم ولی من فکر میکنم اگر ما سعی کنیم بدون ناراحت کردن کسی حداقل یک نفر رو خوشحال کنیم دنیا جای خوشحالی میشه و من از خودم و علی شروع کردم. گفتم در یکساعت گذشته فکر کنم نهصد بار از کلمه “هپینس” استفاده کردیم. هردو با صدای بلند خندیدیم. ماشین لرزید.
پنج شنبه دوازده و ربع: رسیدم خونه. مهرداد باقی فیوزها رو درست کرده بود ولی ترموستات و سیستم گرمایشی خونه کار نمی کرد. دمای خونه با سرعت داشت پایین می رفت. اون باید میرفت سرکار. بهش گفتم تو برو من زنگ میزنم به تعمیرکار. گفت مطمئنی.اذیت نمیشی؟ پلیور یقه اسکی دوم رو پوشیدم روی سارافن پشمی. جوراب پشمی رو پوشیدم روی جوراب شلواری پشمی و درحال بستن بند کفش , از زیر توده لباس گفتم . آره بابا. خیالت جمع, من خوبم.
پنج شنبه یک و نیم : پای تلفن با رییس بودم که تعمیرکار رسید. تعمیرکار ایتالیالیه, ران و همشهری صاحبخونه. احتمالا بالای شصت سال سن داره ولی انقدر ورزش کرده که عضلاتش از زیر کاپشن هم برجسته است. موهاش سفیده و دوست داره ادای بیست ساله های رو که سینما برای ایتالیایی تصویر کرده رو در بیاره. یک هیزی لوسی میکنه گاهی. بعضا هم بابت اینکه کلید و پریز خونه رو نشونش دادی چندتا میکوبه رو شونه ات. دیگه چه میشه کرد, یک عده هم به دلبری زنده اند. من خیلی باهاش مشکلی ندارم چون میدونم برای من عشوه نمی اد, داره مانور دلبری میده. فقط کاش بتونه جای مدام حرف زدن از مشکل صفحه فیوز و سیستم گرمایش, مرتکب یک عملی بشه و خونه رو دوباره گرم کنه.
مستقیم میره زیر زمین. راه رو بلده, سالهاست که تعمیرکار امین صاحب خونه است و سر هرچیزی اون رو میفرسته. جای قهوه رو هم حتی بلده. چند بار میره پایین, میاد بالا, میره سروقت ماشینش, چیزی میاره و هربار هم یک چیزهایی رو برای من توضیح میده. من زیر ده تا پلیورم و تنیده در سه لایه جوراب نشستم در آشپزخونه, چون هرچهار شعله گاز رو روشن کردم و تنها جاییه که کمی گرمه. هربار تو سرم یک صدایی فریاد میزنه, ران من لازم ندارم بدونم چرا, فقط درستش کن ولی مودبانه گوش میدم یا گاهی با یک قهوه میخوری چیزی بحث رو قطع میکنم. میگه نه بعدش میخوام برم باشگا نمیخوام قلبم تند بزنه. زود اضافه میکنه من قلبم مثل یک نوزده ساله تند میزنه.
درگیر کارم. سرسری جوابش رو میدم. فکر کنم حتی از قلبش یک تعریفی هم میکنم. میگه میشه برم دستشویی؟ خب ظاهرا بنجامین باتن ما از بیست سالگی هم عقبتر رفته و ده ساله شده. میگم برو. گوش نمیدم که صدای سیفون میاد یا نه. درگیر کارم. وسط حرف زدن با همکار یکهو می بینمش که جلوم ایستاده. بدون هیچ توضیحی میگه, کار من نیست. اداره گاز باید یکی رو بفرسته که گاز رو قطع کنه و یک نگاهی بیاندازه و میره. زنگ میزنم به صاحب خونه و همین ها رو براش توضیح میدم. صاحب خونه میگه زنگ بزن اداره گاز بگو بچه در خونه زندگی میکنه یکی رو زود بفرستن. میگم خب.
زنگ میزنم اداره گاز. اونور خطی برام آهنگ پخش می کنه. دمای خونه انقدر سرد شده که متوهم شدم و حس میکنم بخار دهنم رو میبینم. یکساعته میخوام برم دستشویی ولی منتظر بودم ران بره. با وحشت از اینکه کی جرات داره در این زمهریر شلوارش رو پایین بکشه در دستشویی رو باز میکنم. چاه گرفته. آب و کثافت تا لبه کاسه بالا اومده. فضولات مرد تعمیرکار رو نگاه میکنم.
برمیگردم توی پذیرایی, دستگاه پخش موزیک رو روشن می کنم. یک ترانه خیلی شاد از گوگوش میذارم, خیلی بلدنش می کنم و میرم زیرزمین دنبال تلمبه چاه باز کن. به بخاری خاموش و ساکت و بزرگ نشسته در زیرزمین نگاه می کنم. بهش میگم هرچی میکشم از دست توست. همونجوری مکعب و خاکستری نگاهم میکنه . برمیگردم بالا. پنجره حموم رو باز میکنم. باد سرد با هوای سرد خونه به هم میرسن, به نظر اون دوتا خیلی خوشحالن از این وصلت. کوران می شه. منم در حالیکه یقه یکی از دوتا یقه اسکی که تنمه رو کشیدم رو دماغم با گوگوش همصدا میشم و چاه رو باز میکنم. سیفون رو می کشم و با لبخند به فضولاتی که دارن در گرداب چرخ می خورن تا ناپدید بشن می گم بای بای.

 

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۳ دیدگاه

رابطه عشق و معماری

نوشته زیر و نوشته knock knock هر دو نمونه های  از مجموعه در حال تکمیلی هستند که امیدوارم تا پایان امسال (شمسی) چاپ بشود.مجموعه ای کوتاه از داستانهای بسیار کوتاه به نام ” کتاب جیبی راهنمای جاودانه سازی عشق” آ.ا

 

رابطه عشق و معماری

از آخرین باری که مارتا معشوقش را در کمد پنهان کرده بود هفده سال می گذشت. در این هفده سال خیلی چیزها تغییر کرده بودند مخصوصا معماری خانه ها. آپارتمانهای جادار و نورگیر سابق جایشان را داده بودند به دخمه های کوچک و تنگی که بی اغراق کل مساحتشان از مساحت کمد آپارتمانهای هفده سال پیش کمتر بود. به همین دلیل ساده و جادار نبودن کمد بود که مارتا مجبور شد نیمی از معشوقش را در کابینت کنار یخچال پنهان کند.

 

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۱ دیدگاه

به آقای ال چاپو OREO تعارف کردی؟

از در نرسیده دوید جلوم و گفت پدر فیلیپ در حراج یک داج دوهزار و پونزده خریده که قبلا ماشین پلیس بوده. گفتم مگه ماشین پلیس رو هم می فروشند؟ گفت بله. پدر فیلیپ هم یکی خریده.

میخواستم بگم فکر نکنم حالا بذار بیام تو با هم گوگل می کنیم ..

که با هیجان ادامه داد, فیلیپ میگه پدرش عاشق تجربه های جدیده, فکر کن چقدر باحاله. یک ماشین پلیس بخری, یک چیزی که قبلا باهاش هرچقدر عشقشون می کشیده سرعت می رفتن , آژیر داشته و کلی خلافکار رو صندلی های عقبش با دستبند نشستن( البته اون نگفت خلافکار گفت کریمینال). ادامه داد که فیلیپ دیروز بعد مدرسه از روی صندلی پشتی همین داج پلیس برام دست تکون داد. نشسته بود عقب کنار خواهرش و داشت بیسکوییت کرم دار میخورد. فکر کن جایی که فیلیپ نشسته قبلا کیا نشستن. سارق بانک, موادفروش بت همون یارو که پارسال وقتی می رفتیم قهوه بخریم تو مغازه یک دلاری کنار قهوه فروشی رو ملت اسلحه کشیده بود. یادته؟ خواستم بگم یادمه و دوباره به جوک قدیمی بینمون که کدوم ابلهی با اسلحه می ره دخل مغازه یک دلاری رو بزنه بخندم که با هیجان ادامه داد چقدر عجیب که امروز فیلیپ دقیقا جای اون خلافکارا نشسته بود و اوریو می خورد.

پرسیدم پشت ماشین شیشه داشت؟ از اینها که بین خلافکار و پلیس حائل می شه؟ گفت داشته, فیلیپ گفت ماشین رو درست کردن که شکل مااشین عادی بشه. لابد این چیزهای مربوط به پلیسش رو هم برداشتن, حتما دستگیره های در پشت رو هم گذاشتن سرجاش.می دونی در پشت ماشینهای پلیس از تو باز نمیشه؟

گفتم آره می دونم و می خواستم بگم ولی شاید ماشین بخش اداری بوده.صرف نمیکنه اینهمه چیز که جوش دادی به اتاق ماشین رو بکنی که شش هفت بفروشیش. لابد خودرو بخش اداری بوده. بالاخره پلیس هم چهارتا کارمند معمولی داره لابد که ماشین عادی بخوان که ادامه داد..

حتما کارواش درست حسابی هم بردنش. خلافکارها عصبانی میشن تف میکنن. تف درشت. گفتم کجا دیدی؟ گفت تو فیلم. همون فیلمه که تو نیویورک بود. یارو میکوبید به شیشه و داد می زد. بعدم تف کرد به شیشه. خیلی حال بهم زن بود. ولی خب خلافکارها موقع دستگیری یک کم عصبین. به هرحال هیچکس دوست نداره بره زندان. دلش برای مامانش و دوستاش تنگ میشه. راستی فیلیپ میگه احتمالا خیلی از پلیسها ماشینشون رو میشناسن. برای همین براشون سر تکون میدن. گفتم مگه روش نوشته پلیس؟ گفت نه. ولی خب پلیسها حافظه خوبی دارن. مثل ما نیستن, دقیقند. بالاخره اگر سر و کارت با خلافکارها باشه باید همه چی رو خوب و بادقت به حافظه بسپری. چون ممکنه یکی که دنبالشی فردا سبیل بذاره جلوت قدم رو بره و تو نفهمی همونه.همچین آدمهایی حتما ماشین خودشون رو هم یادشونه. گفتم ولی اداره پلیس هزارتا شعبه داره و هر شعبه هزارتا ماشین. چطور ممکنه .. گفت ولی فیلیپ گفته بین خودشون یک کدهایی دارن که ماشینهای خودشون رو تشخیص میدن. حق با فیلیپه. اگر تشخیص ندن ممکنه به پلیس مخفی شلیک کنن نه؟ یا حتی فکر کنن ماشین یک آدم عادیه و  بابت تند رفتن جریمه اش کنن. خدای من آیدا. خوش به حال فیلیپ. فکر کن چقدر ماشین باحالی داره. پدر فیلیپ واقعا آدم باحالیه. میدونی رستوران داره نه؟

می خواستم بگم میدونم که آشپزه که حواسم پرت برق چشمهاش شد. به من گوش نمیکرد. احتمالا خودش رو گذاشته بود جای فیلیپ, روی صندلی پشت در حال اُ-ری-اُ خوردن با رییس شبکه باند هک کردن بازی های کامپیوتری. شایدم به یک تعقیب و گریز حسابی فکر می کرد. به خودش و فیلیپ درحالیکه دنبال باسن یک سری پلیس واقعی درحال عملیات در اتوبان چهارصد و یک می تازونن و پلیسها هم احتمالا از آینه ماشینشون رو می بینن و چون ماشینشون گاو پیشونی سفید همه شعب پلیسه براشون دست تکون می دادن.

حس کردم هر سوال منطقی, هر نوع جستجوی اینترنتی یا هر اصراری برای به زمین کشیدن این خیال بلند پرواز کار غلطیه. پرسیدم چه ماشین جدیدشون رنگی هست. گفت خاکستری تیره. گفتم فکر میکنی نور سقفش آبی باشه. چشماش برق زد و گفت اوووم. شاید. باید فردا  از فیلیپ بپرسم.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۳ دیدگاه

knock knock

  • بله؟
  • من ستوان راجی هستم. از آگاهی مزاحم می شم در مورد قتل همسایه طبقه چهارمتون. خانم مارلین گراویل
  • اوه خدای من. خدای من. مارلین. مارلین بیچاره. من هنوز باورم نمیشه. من نبودم سفر بودم. یکماهه رفته بودم فلوریدا پیش بچه های خواهرم. هیچوقت زمستونها اینجا نمیمونم. برگشتم و همسایه گفتن که مارلین اینجوری شده. باورم نمیشد. این زن بی آزار. این زن تنها
  • متاسفم. واقعا متاسفم که این غم براتون یادآوری شد.ما مزاحم شدیم چون برای تکمیل گزارش محلی چند سوال باید از شما بپرسیم. میدونم شما از دو هفته قبل از وقوع قتل وبعدش در شهر نبودید ولی حتما چیزهایی هست که میتونه به پیگیری ما کمک کنه.
  • هرچی میخواهید بپرسید. من حتما کمک میکنم که اون بی شرف رو دستگیر کنید. این زن بی گناه و بی پناه تنها هم صحبتش من بودم. تو ساختمون با کسی جور نبود. زبانش خوب نبود. من مشکلی با آدمهای که انگلیسی خوب بلد نیستن ندارم. باقی ساختمون یک سری نژادپرست احمقن که شاکی بودن یک بیوه خارجی اومده تو این ساختمون.  کاش تنها نمیگذاشتمش.
  • باقی همسایه هم شهادت دادن که شما تنها آدم نزدیک به خانم مارلین بودین. از اونجایی که علت قتل سرقت یا تجاوز جنسی نبوده, هیچ حدسی می زنید که چه کسی ممکنه مارلین رو کشته باشه؟
  • هیچکس. محاله کسی بخواد مارلین رو بکشه.ستوان راشس. مارلین دشمنی نداشت. اون ساکت و بی آزار بود.فکر کن بعد اون بدبختی از دست اون شوهر کثافتت خلاص بشی و تازه بیای دو روز یک زندگی عادی داشته باشی و بعد اینطوری بشه. خیلی غمگینه جناب راشس
  • ستوان راجی. شما خیلی وقته که باهاش همسایه اید؟
  • دو سال. دو سال و هیچ بدی ازش ندیدم. مثل این دیوار ساکت بود. چطور ممکنه کسی بد مارلین رو بخواد جناب راشس. چطور ممکنه کسی از این زن …
  • این مدت هیچ رفت و آمد مشکوکی به خانه مارلین دیدید؟ درمورد اختلافی چیزی با شما حرفی نزد.
  • نه. کسی باهاش کاری نداشت. اون خیلی تنها بود. خیلی تنها. اختلافی با کسی نداشت. یک اختلاف مالی کوچیک با این مردک تئودور. چند بار هم تئودور اومد اینجا. مثل همیشه باهم سر پول بحث کردن. من رفته بودم رنده مارلین رو پس بدم و اون اونجا بود. البته زبونشون رو نمیفهمیدم ولی صدای تئودور کمی بالا رفته بود. به زبون خودشون حرف می زدن. مارلین بعدش برام گفت جریان پوله. همون بدهی قدیمی. نصفش رو صاف کرده بود ولی گویا مردک از اون ول نکنها بود.
  • تئودور کی بود؟
  • همون آدمکش حرفه ایه که مارلین دو سال پیش استخدامش کرده بود شوهرش رو بکشه. هنوز نصف مبلغ رو بهش بدهکار بود. مارلین بیچاره.
منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۱۲ دیدگاه

بودای بزرگ، آنها اینترنت را کشتند.

پنج روز عجیبی بود. تازه من کی هستم که بگم عجیبه. من نشستم اینطرف دنیا، همه چیز شکل قبل و کلی آدم اونور فرو رفتن در تاریکی و اونوقت من بگم عجیبه؟ چقدر خودخواه آخه. ولی عجیبه. انگار همه این سالها، وبلاگ و اورکات و گوگل ریدر و اینستاگرام و توییتر و تلگرام و واتس اپ یک وظیفه داشتند. من رو وصل کنند به آدمهای خودم، به رامین و ترانه و آیدین و مرضیه و حسین و سولماز و آیدا و فروغ و بهرنگ و الدوز . مهنوش و نیکزاد، عطا و بهمن و رضا و نگار و سیمین و سرمه و البرز و آرش و صنم و مانی و امیلی، الهه، کسرا و راحله و کاوه و نوروزی و وحدانی و بزرگیان و دراک و نیاز و مهرداد و خانم کلمیتین و آق بهمن و محاق و….
همه این شبکه های اجتماعی با همه جنگ‌ها، خنده‌ها یک کاربری داشت، فکر می‌کردم وصلم به وطن، به وطن که نه، به هموطن. به اونهایی که دوستشون داشتم و دیده و ندیده دوستشون دارم. یکهو همه چی رفت تو تاریکی. برای ما چی موند؟ هشتگ زدن، همخوان کردن تک و توک توییتهایی که از ته تاریکی چیزی رو فریاد می‌زد و خشم، خشم ناشی از استیصال، خشم از سر ناتوانی، ناامیدی.
اونها اونجان. ته یک غار تاریک. تجسمشون می‌کنم درحال مانتو دوختن، سریال دیدن، کافه رفتن، داروخانه رو بستن، کت طراحی کردن، نوشتن، حرص خوردن، خندیدن، گریه کردن، به سگشون فحش دادن، به بچه‌شون خندیدن…. ولی دیگه همه چیز رفته در تجسم من. نکنه طول بکشه، نکنه رنگ موی کلمیتین عوض شه و من نفهمم؟ نکنه رامین قد بکشه؟ نکنه سهند و بی‌تا بزرگ بشن و من نبینم. من سالهاست که حس کردم نرفتم. رفته بودم ولی فسمتی از روحم و چشم اونجا بود. همه چیز رو بستم، توییتر و اینستگرام و باقی. الان که فکر می‌کنم کاری هم نداشتم اونجا جز دیدن آدمهایی که دوستشون دارم. هیچوقت مفهوم مرز انقدر به نظرم ترسناک، احمقانه، ظالمانه نبوده.مرز چیز عجیبیه، یک تقسیم بندی جغرافیایی نیست. یک دیواره، که می‌‌تونه انقدر بلند بشه که آدمها حبس بشن توش. مرز رو کی اختراع کرد راستی؟
بقول رامین “شاید بردارم” و به تک تکشون نامه بنویسم. اصلا بگذار که رنج خوندن دست خط من یک رنج جدیدی بشه روی رنجهاشون 🙂
منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۲ دیدگاه

خوشه های پلاسیده تابستان

دوازده و سی دقیقه قرار بود در میخانه پایین شرکت دوستی را ببینم. روبروی آینه دستشویی لب جلو داده داشتم ته لوله ماتیک رو می چرخوندم که از در یکی از دستشویی ها اومد بیرون. اگر بخواهم دقیق صحبت کنم تقریبا نیمی از لب پایین رو سرخ کرده بودم وهمانطور با لبهای نیمه باز, بی اختیارو نامفهوم پرسیدم چطوری؟ این چطوری پرسیدن در آسانسور و مستراح از رسوم کارمندیست. روزهای دوشنبه می پرسیم آخر هفته چطور بود؟ از سه شنبه تا پنج شنبه می پرسیم خوبی؟ و جمعه ها میپرسیم برنامه ات برای آخر هفته چیه؟ جوابی لازم نداریم صرفا می پرسیم که سکوت را بشکنیم. پنج شنبه بود.دستهاش رو گرفت زیر شیرآب  و گفت بد, خیلی بد. 

خیلی بد گفتن در جواب “چطوری؟” و “چطور بود؟”, رسم کارمندی نیست. ما همیشه خوبیم و بعضا اکسلنت. یک کارمند خوب یاد گرفته است که بد بودنش اجازه ندارد مزاحم حال خوب همکاران یا کند شدن چرخش چرخ اقتصاد بشود. روحیه ما برای بالا بردن روحیه شرکت و بالا بردن بهره وری الزامیست برای همین همیشه “خوبیم” مگر آنکه مرده باشیم. تکرار کن جواب “چطوری” همیشه خوبم است, حتی وقتی بد باشی. 

هول شدم. حتی بلد نیستم جواب خوب نیستم رو بدهم چه برسد به جواب خیلی بدم.حتی اگر همکار بودن و چرخیدن چرخ اقتصاد رو هم از این مکالمه خارج کنیم باز درگیر جواب ” بدم” شدن و خروج از سوال جوابهای از قبل برنامه ریزی شده, مکالمه می طلبد والان وقت مکالمه نبود, وقتی ساعت دوازده و بیست و نه دقیقه است و لب بالا و نیمی از لب پایین هنوز بی رنگ, و رفیقت در میخانه منتظر و هردو یکساعت وقت ناهار دارید وطبعا در یکساعت باید آبجو و سالاد سفارش بدهید, بخورید و بنوشید و حساب کنید, حتی پنج دقیقه هم وقت برای مکالمه با کسی که در جواب چطوری پاسخ میدهد ” بدم” نمی ماند. 

 

لعنت برمن , چون ناخودآگاه پرسیدم چی شده؟ و همزمان چون ترسیدم دلیل علت “خیلی بد بودن” به مرگ مرتبط باشد و وقت شنیدن خبر مرگ در حال ماتیک زدن باشم,  باقی ماتیک رو نزدم ولی کماکان ماتیک را غلاف نکردم. هنوز امید داشتم که بدم یک شوخی لوس در مورد اوضاع جهان باشد و نه بیشتر.مثلا جولیا ادامه بدهد بدم چون سوریه فلان, یمن بیسار, بدم چون دمای زمین یک درجه رفته بالا,دلایل جهانی بد بودن هرچقدر که میلیونها نفر قربانی بگیرند کماکان مانع ادامه ماتیک زدن نمی شوند برای همین امیدوارانه در آینه  نگاهش کردم. مشکل آب شدن یخچالها نبود چون داشت گریه میکرد.

 

گفت باب میخواهد جدا بشود. باب رو میشناختم. پارتنرش بود. ده سال بود عاشق هم بودند یا حداقل از سمت جولیا مطمئن بودم که عاشق باب است. داستان ملاقاتشون رو پارسال در یکی از جشنهای شرکت وقتی همه داشتن پینگ پونگ بازی می کردند برایم تعریف کرد.

 

جولیا بعد گرفتن لیسانس در شهر گوئلف چند ماهی رفته بود سفر با کوله پشتی و ظاهرا رسم است دانشجویان حتی آنها که مثل جولیا والدینشان قایق شخصی دارند گاهی در طول سفر کارگری کنند. جولیا هم در کار چند روزه میوه چینی در استرالیا باب را دیده بود. باب راننده وانت میوه باغ و پسر صاحب باغ بوده. گویا زیر آفتاب گرم ژانویه عاشق هم می شوند. داستان عشقشان را برایم تعریف میکرد فکر کردم چقدر هورمونی و هالیوودی, جولیا موطلایی چشم آبی باب قد بلند و لاغر ولی عضلانی با صورت آفتاب سوخته و موهای مجعد است و کامیونی پارک زیر درختها و هم آغوشی – از روی شلوار البته چون باقی دانشجویان, آنها که والدینشان قایق ندارند آن دور و بر یا داشتند سیب میچیدند یا پسریا دختر یک باغبان دیگر را ماچ می کردند-  در سایه درخت سیب با سیبهای رسیده. حتی موسیقی فیلم را هم میشود تجسم کرد.

 

 باقیش رو گوش کن بعد یکسال از دو طرف اقیانوس عاشقی مکاتبه ای  کرده اند و بعد باب خانه و زندگی و سیب و کامیون و کانگرو را ول کرده و به کانادا آمده و با تمام مشکلاتی که با سرما داشته و دارد انقدر عاشق جولیا بوده که دوتایی در یک اتاق یک خانه دانشجویی با کلی دانشجوی دیگر با هم زندگی کرده اند, و والدین جولیا که هردو پزشک هستند در پنج سال اول روزی یک ساعت مکتوب یا تلفنی بر سرش غر زده اند که چرا با اینهمه تحصیلات و خانواده درست و حسابی رفته عاشق یک باغبون بدون تحصیلات شده و جولیا انقدر عاشق بوده که اهمیت نداده و هربار سر اداره مهاجرت داد زده که چرا اجازه کار باب را درست نمی کنند و بالاخره مجوز را گرفته و باب عضلانی و از کار سخت نترس زود رفته کارگر یک آبجوسازی محلی تورنتو شده و از آنجایی که در تورنتو الان نان در آبجوسازی محلی است و باب هم باهوش و کاری کم کم در کارش خبره شده تا اینکه همین دوسال پیش با کلی بیچارگی و قرض از بانک  و وام و التماس به والدین جولیا و والدین خودش پول جور کردند و با دو شریک دیگر یک رستوران یونانی کپک زده را در یک محله مالامال از الکلی و بی خانمان ولی رو به رشد شهر به یک بار زیبا تبدیل کردند وچون من عاشق درگیر جزییات زندگی ملت شدن هستم یادم هست انقدر خودشان میخ زدند و رنگ زدند که جولیا صبحها سرکار آمدن را استراحت حساب می کرد و شبهای زیادی کف همان میخانه می خوابیدند. خیلی روزها پشت کت جولیا لکه رنگ و خرده چوب چسبیده بود.

میخانه “خوشه های رسیده تاکستان” تابستان قبل افتتاح شد. جولیا من و شادان را یک شب به میخانه دعوت کرد و ما رفتیم و زیتون گرم و شراب خوردیم و راستش همه چیز واقعا زیبا بود. مرد و زنی جوان وعاشق و صاحب یک میخانه تقریبا موفق محلی و … قبول کن کل داستان عشقشان تا سر این واقعه مستراح هیچ کم و کسری از داستانهای هالیوود ندارد. 

 

اینجا باید داستان تمام می شد حالا این وسط فوقش چند جا پدر جولیا یک کرمی میریخت که داستان فراز و نشیب داشته باشد ولی پایان فیلم باید نمای بسته رقص باب و جولیا در در میخانه خوشه های رسیده تاکستان می بود وقتی درها را بسته بودند و صندلی ها روی میزها بود و چراغها تک و توک خاموش. دوربین عقب می رفت؛ از شیشه بخار گرفته از سرمای زمستان رد میشد و از آن طرف خیابان رقص این دو را نشان میداد و کارگردان سر فیلم بردار داد میزد که استیو یکجور بگیر اون بی خانمانی که روی هواکش مترو خوابیده تو کادر نباشه. کات. 

 

حیف. گفتم چرا آخه؟ انقدر دیگر عقلم می رسد که بلافاصله بعد چرا آخه نپرسم شما که باهم خوب بودید! یاد گرفته ام که دیگر جدایی صرفا در اختیار آنها که با هم خوب نیستند نیست و آنها که با هم خوبند هم از هم جدا می شوند. همانطور که خوشبختی.  اشکهایش بند نمی آمدند. من نپرسیدم ولی او جواب داد, خوبیم باهم .عاشقم است ولی هرکاری میکند دلش خانواده و زندگی خانوادگی نمیخواد. تصمیم گرفته عمر من را هدر نکند. دلم میخواست به باب فحش بدهم.ولی چرا؟ چون نمیتوانسته, دلش خانواده نمیخواسته؟ چون ترجیح میداده جای کنار جولیا خوابیدن کف میخانه بخوابد و شانس بچه داشتن یک زن را بازیچه ترس خودش نکند؟ چون میداند جولیا چه میخواهد و نمیخواسته جولیا بخاطر عشق به چیزی تن بدهد که دلش نمیخواهد پس رفته؟ 

باب کار بدی نکرده بود ولی من ازش شاکی بودم چون جولیا داشت گریه میکرد یا شاید چون فکر میکردم لابد باب دروغ میگوید. لابد استفانی عشق قبلی از استرالیا برایش نامه نوشته که هنوز عاشقش هست و هنوز هر سیبی که گاز میزند یاد طعم لبهای باب می افتد و باقی قضایا. چرا حاضر نیستم دلایل غیر کلیشه ای را برای جدایی قبول کنم. باب باید شیاد باشد والا چرا رفته؟

 اشکهای من چرا ریخت؟ دلم برای بدبینی خودم و غم جولیا و پایان تخمی فیلم به این قشنگی و باب که گیر من افتاده سوخت. گفتم رفت؟ گفت آخر هفته وسایلش را جمع کرد و رفت. میدانستم ممکن است باب برگردد ولی دلیلی برای امید دادن نمی دیدم. هنوز داشت گریه میکرد. 

شک ندارم یکجایی در اساسنامه رفتار با همکار نوشته تماس فیزیکی بدون کسب اجازه ممنوع و در صورت …. ماتیک را ول کردم کنار دستشویی.  بغلش کردم.بغل من را لازم نداشت ولی من حرفی نداشتم بزنم. همین یک بغل را داشتم. جولیا تشکر کرد. گریه کردیم و او چندبار دیگر تشکر کرد. کانادایی ها مردمان مودبی هستند, آنها بابت هرچیزی تشکر میکنند.

ساعت احتمالا خیلی از دوازده و نیم گذشته بود. سرخی لبم را با کنار کتم پاک کردم و زیر لب چند فحش به باب دادم و از پله ها دویدم پایین.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۵ دیدگاه

از نظر حقوقی

عکس یک دریاچه بود با آب زلال که یک کشتی بزرگ رو شفاف و واضح زیر آب می دیدی. اون بالا آدمها داشتن شنا می کردن یا ماهیگیری یا هرکاری که آدمها روی دریاچه میکنن ولی زیرشون یک کشتی مرده بود. مدفون. میشد عکس رو بگذارم اینجا ولی دلم خواست تجسمش کنید. اگر نخواستید همین الان در پنجره کناری بزنید, کشتی غرق شده توبرموری و بعد در قسمتها عکسها بگردید دنبالش, ولی اگر به من اطمینان کنید عکس رو توضیح میدم. عکس از زاویه دید یک مرغ دریایی گرفته شده, مرغ دریایی که روی دریاچه پرواز میکنه و منقارش به سمت ساحله. آب خیلی شفاف و آبی رنگه و در نزدیکی ساحل که چند خانه ویلایی گرون قیمت هم روش ساخته شده کمی تیره تر میشه. جز آب و آسمان و رنگ روشن حاشیه ساحل باقی همه سبزند ولی اینها مهم نیست. زیر آب آبی یک کشتی بزرگ خوابیده. از این زاویه که مرغ دریایی نگاهش میکنه به ابعاد یک نهنگ بزرگ. کشتی که احتمالا کلی خزه به خودش جذب کرده آب اطرافش رو کمی سبزتر کرده . کسی حواسش به کشتی نیست. انگار نه انگار یکی اونجا خوابیده. اگر باور نمیکنی خودت ببین.

شیرین دانشجوی حقوق که بود میگفت نزدیکترین اشیا به انسان کشتی ها هستند. اونها اسم دارن و بندر محل تولد و ملیت. قبل نوشتن این جملات نرفتم جستجو کنم ببینم راست گفته یا نه. فکر کردم فوقش بابت چرند نوشتن قضاوت میشم ولی دلم خواست یکبار هم که شده حرف یک نفر رو درست و حسابی باور کنم. دلم میخواست شیرین راست بگه. اصلا شاید حرف اون باعث شد که از کشتی غرق شده توبرموری راحت نگذشتم. کشتی اونجاست, زیر آب و کسی عین خیالش نیست. آدمها دارن قایق سواری میکنن و ماهیگیری و نزدیکترین اشیا به انسان اونجا غرق شده . یک جنازه سنگین و بزرگ زیر آبه, داره متلاشی می شه. یکی خیلی نزدیک به ما, از نظر حقوقی , که اسم داره و محل تولد حالا زیر آب خوابیده و کسی عین خیالش نیست.

این وسط یاد کتاب در قند هندوانه براتیگان هم افتادم . فکر همونجا بود که خوندم که جنازه های دهکده رو جای دفن در تابوت شیشه ای میگذارند و تابوت رو زیر رودخانه دفن میکنند. فکر کنم همین بود جریانش. از بالای پل استخوانها و جنازه ها معلوم بودن. میشه الان از روی تخت بلند بشم و برم طبقه سوم کتابخونه اون مجموعه سه تایی براتیگان رو بردارم و ببینم درست یادم مونده یا نه ولی نمیخوام این کار رو هم بکنم. به دو دلیل. دلیل اول اینکه دلم میخواد از مغزم استفاده کنم و اگر اشتباه هم کرده و این این رمان حسابی رو درست به خودش نسپرده , کماکان این رو به روش نیارم. دلیل دوم هم اینه که شک ندارم این کتاب رو هم مثل هر دو نسخته سلاخ خانه شماره پنج هام یکی ازم بلند کرده و الان ساعتی نیست که بخوام به شارلاتان و دودره بودن آدمها فکر کنم.

مرگ در تابوت شفاف زیر آب برای آدمها شاید تصویر خوشایندی نباشه ولی هرجور که فکر میکنم برای یک کشتی یک مرگ رویاییه. زمان مادربزرگم مد بود که با مرگ سر سجاده پز میدادند, نسل والدینمون با مرگ در خواب پز میدن. میگن فلانی در خواب رفت, خوشبحالش, کسی رو عاصی نکرد. احتمالا در عالم کشتی ها هم انقدر سالم و بدون دو نیم غرق شدن و آرام کف توبرموری خوابیدن باید معادل مرگ روی سجاده و در خواب باشد. احتمالا کشتی ها که نزدیکترین اشیا از نظر حقوقی به انسان هستند دارن پز مرگ رفیقشون در توبرموری رو به بازماندگان تایتانیک میدن.

ولی مهم نیست چقدر کشتی مرگ شکوهمندی داشته من نمیتونم بالای سر کشتی مغروق توبرموری شنا کنم. حس میکنم من رو پایین خواهد کشید. آب آغشته شده به نعش کشتی. اصلا حق با شیرینه , حتی بیشتر, کشتی نه فقط از نظر حقوقی که از نظر حقیقی هم شبیه ترین اجسام به انسانه و برای حرفم دلیلی ندارم, همین که من از جنازه کشتی زیر دریاچه میترسم کفایت میکنه.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۳ دیدگاه

نه.کرامت انسانی نود و سه سنت.

تمام آنچه که اگر در رابطه زناشویی سر یکی از طرفین رابطه بیاد زود دستش رو میگیریم و بهش میگیم اینکه همسرت هزینه زندگیت رو میده, اینکه دوستش داری و حتی اینکه بچه داری  اونقدر مهم نیست که از کرامت انسانیت بابتش بگذری, داره مو به مو سر یک کاری سرم می آد و چیکار میکنم براش؟ هیچ. کرامت انسانیم رو معامله کردم انگار. براش گریه میکنم, شبها دچار بیخوابی شدم, استرس مدام, کم توجهی به اطراف, نشانه های خفیف افسردگی ناشی از اضطراب و چه میکنم برای خودم. هیچ.

داشتم فکر میکردم آخرین بار کجا گذاشتم اینطورتحقیر بشم.  یادم نیومد. شاید دانشگاه از ترس انجمن اسلامی, شاید بالتیمور از ترس بی پناهی. چرا الان در چهل سالگی انقدر ترسوتر شدم. انقدر بی عرضه و چه خو گرفتم به این روضه خوندن برای خودم و گریه مستراحی و لرزش دست.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۲ دیدگاه

هشت. سر چه باشد که من از تیغ تو امساک کنم

اولین کسی که رژیم رو به خانواده ما آورد زن عموم بود. زن عموم زن باهوش, قشنگ و با اعتماد به نفسی بود که موهایش را خیلی قشنگ درست میکرد و همیشه  لباسهای مد روز میپوشید و با اینکه جنوبی بود ترکی را خودش یاد گرفته بود و از همه بهتر حرف میزد و زیباترین خانه را داشت و اصلا اون بود که اولین بار کلاس ورزش رفت و بدون ترس از قضاوت از یک جایی اعتراف کرد که رژیم هم میگیرد. 

 

 تا قبل از اون کسی رژیم نمی گرفت. اضافه وزن چیزی نبود که کسی بابتش شرمنده باشه یا قرار باشه فکری به حالش بکنند. وزن قرار بود با زیاد شدن سن, ازدواج, زایمان, موفقیت در کار بازار و … زیاد بشود و همین بود که بود. آدمها هرچه سر سفره جلویشان میگذاشتند را میخوردند و حتی آشپز خانه هم حق نداشت دست به ترکیب پرکره و چرب غذاها بزند. حتی وقتی دکتر جای تجویز دارو به یکی از اعضا فامیل که بابت درد پا از تبریز به تهران آمده بود گفت تنها راه کم کردن درد کم کردن وزن است, همه از بی کفایتی دکتر و ناتوانیش در تشخیص درست حرف میزدند.

 

تا مدتها رژیم غذایی داشتن چیزی بود که همه از هم پنهانش میکردند. به کسانی که رژیم داشتند و در برابر تجاوز کفگیر چهارم پلو به بشقابشان مقاومت میکردند یا از جمله غیرمودبانه “میل ندارم” استفاده میکردند, میگفتند بد غذا. دخترجوانی در فامیل پدریم از زن عموم الگو گرفت و تصمیم گرفت برای پیشگیری از بزرگ شدن شکمش شبها برنج نخورد. یادم است همه جوری از این رفتارش حرف میزدند که انگار معتاد شده و این رژیم گرفتن را به جوانی و آشفتگی فکری و بعضا نیاز به جلب توجه نسبت میدادند. 

 

شاید همین پیشینه و تاریخچه شرم از رژیم گرفتن بود که باعث شد وقتی از خاله شهلا از زن داییم که بعد از زایمان دوباره وزنش به وزن قبل از زایمانش برگشته بود و بلندبالا و باریک مثل همیشه با لباسی قشنگ به مهمانی آمده پرسید چطور این اتفاق افتاده با ترس گفت “باور کن رژیم نگرفتم, فقط امساک کردم” خاله شهلا جوری که انگار امساک کردن یکجور عبادت یا نذر یا هرچیزی جدا از کمتر از غذا خوردن باشه با تاسف سر تکون داد و گفت “من رو خر نکن, این نمی تونه نتیجه امساک باشه, رژیم گرفتی نه؟”

 

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۴ دیدگاه

پنج, شش و هفت. اگر رامین اینجا بود.

دارم فکر میکنم اگر رامین کانادا زندگی میکرد احتمالا نه هیچوقت وبلاگ مینوشتم نه توییتر نه هیچ. انقدر حرف زدن باهاش – حتی حرف نزدن باهاش – خوشبختم میکنه که لازم ندارم جایی دیگه ای حرف بزنم.

البته واقعیت اینه که دو روز قبل یک خونه از سایت ایر.بی.اند.بی گرفته بودم که در بدو ورود برق از پریزهاش رفت و طبعا لپ تاپ برق لازم داشت و مودم ایننترت از کار افتاد و کولر کار نکرد و از همه مهمتر کی وقت معاشرت با رامین را میگذارد پای وبلاگ.

البته اینطور هم نیست اگر رامین هم بود یا من ایران هم بودم احتمالا باز همه این کارها را میکردم. اگر توییتر و وبلاگ نبود اصلا ما از چه چیزی حرف میزدیم. مگر نه اینکه اصلا ما همه همدیگر را همینجا پیدا کردم. پس جمله اول کنسل است.

انقدر دیدن سولماز و رامین در کانادا عجیب است که از هرچه بخواهم حرف بزنم باز از بودن آنها حرف میزدن. شده است شکل زمان نوزاد بودن ایلیا که به نظرم حرف زدن از هرچیز دیگری تلاش مذبوحانه ای بود برای حرف نزدن از ایلیا. الان هم وضع همین است. جنس دیگر از خوشبختی است که حالا عزیزترین رفیقم هم میداند من کجا زندگی میکنم.

 

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۱ دیدگاه

چهار. و از امفپولس و اپلونیه گذشته و به تسالونیکی رسیدند. باب هفدهم.

انجیل متی- باب هفتم

حکم مکنید تا برشما حکم نشود. زیرا بدان طریقیکه حکم کنید بر شما حکم خواهد شد و بدان پیمانه که بپیمایید برای شما خواهند پیمود.

لیلا گفت چیزی در گذشته جا گذاشته است. لیلا برای توصیف حسش به موبایلم که تمام راه جوری به دستم چسبیده بود که انگار انگشت ششمم باشد اشاره میکند و میگوید فکر کن وقتی با عجله به قطار میرسی, وقتی درها بسته می شود درست همانجایی که فکر میکنی رسیدی تازه یادت بیاید که موبایلت را روی میز در ورودی جا گذاشته ای. موبایل واقعا چیز مهمی نیست ولی خب واقعا گذراندن روز بدون موبایل سخت است. آدم فلج می شود. مدام با خودت تکرار میکنی مگه وقتی موبایل نبود چیکار میکردم ولی خب جواب این سوال, دلیل آوردن از گذشته برای توجیه کردن حال, حفره خالی نبودش را پر نمیکند. تو یک چیز مهم را جا گذاشته ای هرچند که زندگی بدون آن ممکن است و جایش خالیست. حس هرروز من همین است. من چیزی را جا گذاشته ام.

کتاب اول سموئیل- باب هفتم

و سموئیل بره شیرخواره گرفته آنرا بجبهه قربانی سوختتنی تمام برای خداوند گذرانید و سموئیل درباره اسرائیل نزد خداوند تضرع نمود خداوند اورا اجابت نمود. و چون سموئیل قربانی سوختنی را میگذرنید فلسطینیان برای مقابله اسرائیل نزدیک آمدند و آنروز خداوند بصدای عظیم بر فلسطینیان رعد کرده ایشانرا منهدم ساخت و از حضور اسراییل شکست یافتند.

ضمنا لیلا معتقد است عدالت وجود ندارد. عقوبت و عذاب در دنیا و آخرت وجود ندارد. می گوید پاداش برایم مهم نیست ولی عقوبت چرا. خیلی عصبی می شوم وقتی یادم میآد کسی بابت آوارگی من جواب پس نخواهد داد. حتی بیخواب نخواهد شد. قطار گیر کرده است. میگوید لابد یکنفر خودش را کشته. میگویم بدبینی, اینطور نیست. لابد باز یکی صبحانه نخورده سوار قطار شده قندش افتاده. همیشه همین است. لیلا همیشه همین است را تکرار میکند. گفتم مشکل من هم همین است, همین نبودن عقوبت . من هم می دانم نیست ولی نمی دانم اگر حالا که نیست با خشمم چه کنم . خشم فلجم میکند. فقط ایمان به عدالت است که به دادم خواهد رسید. لیلا سر تکان میدهد. میگوید متاسفم,عدالت و عقوبت وجود ندارد. قطار حرکت میکند.

انجیل یوحنا – باب سیم (سوم)

عیسی در جواب گفت آمین آمین بتو میگویم اگر کسی از سر نو مولد نشود ملکوت خدا را نمیتواند دید.

گفتم خوشحال شدم. ایستگاه بعدی ایستگاه منه. گفت من هنوز خیلی راه دارم. باید برم تا لورنس. گفتم بهتر نیست خط وسطی روی بلور پیاده بشوی و میانبر بزنی. گفت عجله ندارم. کسی منتظرم نیست. فکر کردم اگر جمعه عصر کسی منتظر آدم نباشد هیچوقت دیگر هم کسی منتظرش نیست. فکرم را با صدای بلند نگفتم. بلند شدم که بروم. گفت تلفنت. تلفنت را جا گذاشتی. تلفن را از روی صندلی برداشتم. لیلا رفت تمام نعل اسب خط یک را دور بزند. بلندگو اعلام کرد یک مورد اورژانسی دیگر پیش آمده و تا رسیدن گروه امداد قطار حرکت نخواهد کرد. از روی پله ها برقی برایش دست تکان دادم. حواسش نبود.

 

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۱ دیدگاه

سه. خنداندن مرغ پخته

 

یک. ده سال با یک درامر زندگی کردم ولی تاحالا زیر درامز رو ندیده بودم. شما ببین طراح داخلی سالن شیک و لوکس سنت لورنس باید چطوری باشه که وقتی ردیف اول نشستی زیر درامز رو می بینی.

دو. آخر هفته خیلی خوبی بود ولی نمی دونم من چر انقدر روحی پنچرم. فکر کنم “اُوِرجُوی” کردم.

سه. ترکهای غیرگیاهخوار یک ضرب المثلی دارند که می گه فلان چیزی انقدر غیرقابل باور/غیر صحیح / غیر درست .. است که حتی مرغ پخته هم خنده اش می گیره.

چهار. قبل شروع کنسرت یکی دوتا مزه مختصر و طنز دم دستی مناسبتی برای خانمی که کنارم نشسته بود ریختم و انقدر خندید و خندید و که حس کردم چقدر در اوجم و خداوند من را حفظ کند که انقدر بانمکم و خوشا به سعادت اطرفیانم تا اینکه دیدم وسط کنسرت هم همین حال است.به هرچیزی انقدر میخندد و انقدر خودش را میزند و انقدر پا میکوید از زور حمله قهقهه که حد ندارد. آنجا بود متوجه شدم من خیلی هنری نکردم و این مخاطب است در خندیدن سخاوتنمند است. خوب شد رو حساب عکس العملش استعفا ندادم  بروم کمدین سرپایی بشوم.

پنج. این چرا همه “الکلی” روها میکند “الکی” ؟

شش. تازه روز سوم است و دیگر هیچ حرفی ندارم.

هفت. این رو سالها پیش نوشته بودم و امروز یکنفر باعث شد یادش بیافتم.

تجربه عشق مستقل ازسرانجام رابطه، انسان را دربرابر اندوه آبدیده می‌کند. تجربه‌کننده عشق قادر است در برابر اندوه چشمانش راببندد، به خاطره لذت عمیق عشق فکر کندوحتی برای لحظه‌ای از اندوهش فاصله بگیرد. گاهی فکر می‌کنم فقط یاد خود عشق است که می‌تواند بر اندوه دلتنگی برای معشوق غلبه کند.

هشت. دیشب داشتیم با دی جی طبا (تبا) کنار دریاچه می رقصیدیم که یکی گفت می دونید اندی و شینی الان تو جزیره وسط دریاچه کنسرت دارن. بعد با حسرت گفت تنها راه اینه که بزنیم به آب. از دیشب دارم به حال دریاچه اونتاریو فکر میکنم یک ورش ما بودیم در حال رقص الکی با ترکیبی از هفتادسال ترانه خالتور فارسی و اونطرفش هم جناب اندی. عجب شبی داشته دریاچه.

نه. چقدر عجیب که یک موزیسین محترم در کنسرت داخل سالن یک موزیسین محترم دیگه که اولش هم تاکید شده موبایل رو خاموش کنید مدام سر خودش یا همراهش در موبایل باشد. شایدم عجیب نیست. عجیب احتمالا اسکورسیزیه که وسط فیلم تارانتینو گوشیش رو جواب بده. شاید اصلا اون هم عجیب نیست. فقط سرندیپیتی عجیب بود و بس.

 

 

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۱ دیدگاه

دو. و پدرم استاد هدفگیری با شیشه خالی ویسکی بود.

 

مقاله کارور در سوگ پدرش را خواندم و وسط قطار گریه کردم. از گریه در جای عمومی متنفرم, چه کسی باور می کند یکنفر دارد برای کتاب گریه میکند, حتی خندیدن هم قضاوت می شود چه برسد به گریستن. اگر در جای عمومی موقع خواندن کتاب بخندی ممکن است فکر می کنند دیوانه شده ای چون کتاب مگر چقدر میتواند یکنفر را بخنداند فوقش یک لبخند شیک صد دلاری. طبعا اگر گریه کنی که بدون شک دردی بزرگتر است که باعث گریه کردنت شده. معمولا سخت است باور اینکه یک نویسنده بتواند با کلمات چنان اندوهش را منتقل کند که به گریه بیافتی. یا بقول مادرم کسی در روضه برای حسین گریه نمی کند همه برای خودشان گریه میکنند.

God bless shades

همین اتفاق جاری شدن ناگهانی اشک بدون عارض شدن حالت گریه در اعضا صورت با کتاب سوگواری شرمن الکسی برای مرگ مادرش و سوگنامه بارت هم  برایم افتاده بود. الان که فکر میکنم اجتمالا اصلا قضاوت حضار در مترو صحیح است. کسی که با تمام کتابهای سوگواری والدین میگرید لابد درد یا ترسی بزرگ را پنهان میکند.

ولی کماکان چه رازی هست در مرگ والدین پیر, این طبیعی ترین روند هستی که اینطور هم نویسنده هم خواننده را  محزون می کند. به نظرم نویسندگان این درد را خیلی دردناک تر از تجربه از دست دادن والدین در سن کم منتقل میکنند. یک دلیلش شاید این باشد که در مرگ والدین جوان ما برای کودک گریه می کنیم در مرگ والدین در سن طبیعی برای خود آنها.

اوایل فکر میکردم این عشق به والدین و ترس از از دست دادنشان فقط خاص من است که پدر و مادر خیلی خوبی داشته ام و احتمالا کیفیت بودن آنهاست که اینطور فکر به نبودنشان را ترسناک می کند.ولی اینطور نیست. کافیست روایت کارور از پدر الکلی اش را بخوانی یا شرمن الکسی از خشونت مادرش و که حتی بعد مرگش هم رگه های ترس یک کودک از خشم مادرش را در نوشته می بینی  متوجه میشوی حزن از دست دادن والدین آنقدرها مرتبط به کیفیت والدین نیست.  برای یک کودک مرگ والدین از دست دادن منبع اتکا و حمایت است ولی برای بزرگسال که برای حیاتش وابسته به حضور والدین نیست و حتی به عیبهای والدینش دقیقا آگاه است این سوگواری بیشتر از درک والدینت می آید. انگار انقدر بزرگ شدی که بفهمی الکلی شدن, خشم داشتن, ترک کردن خانواده, جدایی, فقر و هزار چیز دیگر که والدینت تحمل کرده اند چقدر ساده ممکن است بر سر خودت هم بیاید – یا آمده است – و چقدر ساده ممکن است تو شرمن الکسی  با اینهمه ادعای قدرت استیصال و بی پناهی مادر خودت را زندگی میکنی یا مثل ریموند سینیور الکلی شده باشی و تو هم بتوانی شیشه ویسکی را دقیقا به سمت هدف پرت کنی ناگهان دیوار طلبکاری و قضاوت و حتی حقیر دیدن  بین کودک و والدین کنار می رود و اینبار به عنوان یک آدم بالغ که از نزدیک شاهد “زندگی نکردنشان ” بوده ای برایشان گریه می کنی.

این اندوه و سوگ برای از دست دادن والدین انگار ربطی به بزرگسالی فرد دارد. هرچقدردر بزرگسالی بیشتر با مشکلات مشابه والدینت روبرو شوی, هرچقدر تجربه والدین بودنت نزدیک بشود به آنچه آنها بوده اند حتی درمورد مشکلات و عیبهایشان بیشتر درکشان میکنی.از دید نویسنده که دیگر کودک نیست و خودش هم مردیست  پدر قدرتمند و زورگو و الکلی تبدیل میشود به انسانی تنها, بیمار وقتی خودش هم سالهاست که یا درگیر اعتیاد به الکل است یا درحال فرار از آن . مادرت دیگر آن زن بی عرضه که با مردی ازدواج کرده که دوستش ندارد ولی بخاطر بچه ها تحمل می کند نیست. خودت باید درگیرش بشی, تا بفهمی که رابطه چیز پیچیده ای است و خروج از آن  به این سادگی ها نیست. باید بفهمی تامین نیازهای ساده زندگی و معاش ساده توسط یک نفر گاهی انقدر سخت است که مادرت چاره ای نداشته جز زندگی با پدرت و دوختن لحاف و جاخالی دادن به شیشه های آبجو.

شاید هرچقدر بیشتر سن والدینت را زندگی کنی بیشتر درکشان کنی و آنوقت برای زندگی نکرده شان یا برای نگاه از بالای خودت به آنها بیشتر سوگوار شوی.  وقتی جوانی بیست ساله هستی فکر میکنی اگر پدرت به آروزهایش نرسیده لابد بی عرضه بوده ولی شاید وقتی به جایی میرسی که امنیت و رفاه فرزندت یا مهاجرت یا ترس , این ترس بی ناموس یا تلاش برای محافظت از آدمی که دوستش داری باعث میشود از آرزوهاست خداخافظی کنی و تبدیل به کارمندی بشوی که فکر میکردی هیچوقت نخواهی شد حس میکنی پدرت دیگر پدرت نیست, نسخه سبیل دار خود توست. در عکسها مردی را نمیبینی افسرده که عرضه نداشت و به دنبال آرزوهایش نرفت, مردی را میبینی که انقلاب, جنگ, نداشتن پشتوانه مالی برای ادامه تحصیل, تن ندادن به نماز خواندن و ریش گذاشتن برای پیشرفت, فقر و ظلم , موشکباران, صاحب خانه , همه همه را قبل از تو و برای تو زندگی کرده است. آنجاست که دلت میخواهد دست بندازی دور گردن عکس پدر چهل ساله ات و بگویی چقدر می فهمتت بهروز.

 

شرمن الکسی – مجبور نیستی بگویی دوستم داری

مقاله زندگی پدرم از ریموند کارور – کتاب   Fires

خاطرات سوگواری- رولان بارت

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۲ دیدگاه

۱. پنج‌هزار و صد و چهارده روز بعد و سگ کماکان گرمش است.

چهارده سال پیش ایستاده بودم روبروی مغازه کلبه-رادیویی(۱) تا از وقت استراحت سیگارم استفاده کنم. من سیگاری نبودم و نیستم و احتمالا نخواهم شد ولی خیلی زود فهمیدم تنها راه تنفس گرفتن از کار فروشندگی در مغازه مهجور کلبه‌-رادیویی تقاطع خیابان سنت-کلر و یانگ تظاهر به سیگاری بودن است. استیو سیگاری بود و برای همین او این حق را داشت که هر ۱ساعت یکبار از تاریکی و خاک و سیم‌های مغازه رو به ورشکستگی مغازه فرار کند و به هوای سیگار برود کنار پیاده‌رو بایستد و به آفتاب و عابرین نگاه کند. من چون بهانه سیگار رو نداشتم فقط حق داشتم بروم دستشویی که در زیرزمین مغازه بود. بین کارتن‌های خالی تلویزیون و ویدیو و سیم و کابل و بوی گند زباله‌های تلنبار شده و فضله موش. زود فهمیدم که راه نفس کشیدن فقط از فدا کردن ریه‌ می‌گذرد برای همین شروع کردن به تظاهر به سیگاری بودن. 

 

پانزده سال پیش من سیگاری نبودم، امروز هم نیستم ولی یک پاکت سیگار خریده بودم و هر وقت درد زانوهایم از سرپا ایستادن مدام خسته‌ام کرد یا تحمل دیدن هزار تلویزیون روشن مغازه از توانم خارج شد پاکت را جلوی مدیر مغازه تکان بدهم و بگویم من می‌روم سیگار.

حسنش این بود که بخاطر امنیت مغازه در هرلحظه فقط یک نفر اجازه داشت برای سیگار کشیدن از مغازه بیرون برود و مجبور نبودم با استیو هم‌سیگار بشوم. برای همین از مغازه  دور نمی‌شدم، می‌ایستادم همان کنار، تکیه می‌دادم به دیوار بین مغازه و کافه کناری و زل می‌زدم به رهگذرها، تنها مشکل این بود که باید حواسم به زمان ‌می‌بود. برای یک سیگاری واقعی سیگار نقش ساعت شنی را بازی میکند، یک سیگار یعنی ۵ دقیقه و من سعی می کردم خودم را با سیگار دیگران تنظیم کنم. یا با شمردن دفعاتی که چراغ عابر سبز و قرمز می‌شود. چند وقت متوجه شدم که آنها می‌دانند من سیگاری نیستم، شاید از بوی سیگاری که نمی‌دادم، از فندکی که هیچوقت نداشتم و خب دیگر لازم نبود دروغ بگویم. هرچند ساعت یکبار از مغازه می‌زدم بیرون. تکیه می‌دادم به دیوار بین مغازه و کافه کناری و زل می‌زدم به پیاده‌رو. پیاده‌رو شریان زندگی بود در چشمان من. آدمهای پیر و جوان در حال دویدن، راه رفتن با کالسکه و دوچرخه و سه‌چرخه و صندلی چرخدار از جلوی چشمم رد می‌شدند. زوجهای عاشق، آدمهای تنها، پیرهای منزوی، دیوانگانی که با خودشان حرف می‌زدند. فصلها در پیاده‌رو عوض می‌شدند. لباس تن آدمها. مرد بی‌خانمانی که صبح‌ها با فروش روزنامه رایگان مترو از ملت گدایی می‌کرد و شبها می‌رفت خانه و کسی از اهل به رویش نمی‌آورد که روزنامه‌ای که می‌فروشد رایگان است یا شبها کجا می‌خوابد. همانجا بود که یادگرفتم  در زندگی شهری بهترین تفریح خیره شدن به پیاده‌روست. 

 

در آن روز سوم مرداد  پیاده‌رو پر بود از آدم و سگ و کودک.همه رنگی. من تیشرت سه دکمه سیاه تنم بود و شلوار کرم رنگ. لباس اجباری مغازه. در عوض مردم پیاده رو  شاد و رنگی بودند. تابستان اول مهاجرت بود و از آن روزهایی که با خودم فکر می‌کردم من اینجا چکار می‌کنم.بدون سیگار کنار پیاده‌رو ایستاده بودم و عبور زندگی را از جلوی چشمهایم نگاه می‌کردم. کاری که حتی قبل از اختراع تلفن هوشمند کماکان کار عجیبی بود. جایی ندیدم جز پاریس که برای زل زدم به رهگذران بهانه از آدم نخواهند. می‌خواهی پیاده‌رو را نگاه کنی، بفرما ما صندلی‌ها را اصلا بخاطر تو رو به پیاده رو چیده‌ایم. درهرحال از آن روزها جز ابر خاکستری افسردگی و یک جنس تنهایی عجیب که عمقش انقدر زیاد بود که حس می‌کردم ته قنات گیر کرده ام  چیز زیادی یادم نیست ولی حس گرم و رنگی آنروز را خوب یادم است. به سگی که کنارم بسته شده بود و از گرما داشت له له می‌زد نگاه کردم و یادم است که فکر کردم یکروز من هم از این پیاده رو با لباس رنگی و بچه می‌گذرم.

 

همانشب رفتم خانه و اولین  پست وبلاگم را نوشتم. اسم وبلاگ را بی هیچ فکری گذاشتم پیاده‌رو. جایی که خودم زندگی می‌کنم و زندگی دیگران را تماشا می‌کنم. بهترین انتخاب. اولین نوشته وبلاگم دو خط بود.نوشتم:

 

نوشته اول:

سگ کنار پیاده‌رو بسته شده است و گرمش است.

من هم گرمم اس و. سگ نمی‌داند که من هم بسته شده‌ام. 

 

دیروز بدون برنامه ریزی قبلی پسرم که بخاطر آسیب مچش نمی‌تواند کلاس تنیسش را برود آمد ساعت ناهار دنبالم. آبمیوه خریدیم و برعکس همیشه که دلش می‌خواست یکجا بنشینیم گفت پیاده دو ایستگاه برویم پایین تر.  باهم پیاده‌رو شرقی خیابان یانگ را گرفتیم و از قبرستان رد شدیم و رسیدیم جلو مغازه که الان جوراب فروشی شده است. پسرم ایستاد بند کفشش را ببند. مردی جلوی مغازه سیگار می‌کشید. گفتم من اینجا کار می‌کردم. از همان پایین گفت گفتی قبلا. ناگهان یاد آنروز افتادم. یادم بود که یک روز تابستان بود ولی یادم نبود دقیقا چه روزی. می‌دانستم حدود چهارده سال قبل بوده و خب امروز داشتم از جلو مغازه با لباس رنگی و بچه رد می‌شدم. در این سالها تفریبا هزاربار از جلوی مغازه با بچه، بی ‌بچه، با لباس رنگی، با شال و کلاه و ..  رد شده بودم ولی یاد آنروز نیافتده بودم.

 

  شب آرشیو قدیمی بلاگفا را نگاه کردم.دقیقا سوم مرداد بود.همان روز که  من و سگ گرممان بوده و پیاده‌رو را شروع کردم. اوایل نوشته بلند نمی‌نوشتم. برای کسی نمی‌نوشتم. برای فرار از تنهایی می‌نوشتم، برای فارسی نوشتن می‌نوشتم. نگران نظر مخاطب نبودم و برای همین وبلاگم خاک نمی‌خورد. 

 

خرافاتی شدم و حس می‌کنم این عبور در روز گرم سوم مرداد با لباس سبز و پسرم از جلو مغازه، دیدن مردی که سیگار می‌کشد و سگی که گرمش است همه یک نشانه است. یکماه می‌خواهم برای تشکر از وبلاگم، برای این معجزه دیجیتال که من را از ته آن قنات خاکستری تا اینهمه نور آورد. برای تمام دوستانی که این سالها برایم پیدا کرد و از همه مهمتر کمکم کرد در سرزمینی که عاشقانه دوستش دارم “فراموش نشوم” هر روز یک چیزی بنویسم. شده یک خط.حتی شده  مثل نوشته او فقط. یک خط بنویسم.

 

سگ گرمش است.

 

(۱) Radio Shack- فروشگاه زنجیره‌ای فروش لوازم الکترونیکی که برخلاف رقیبانش مغازه‌های کوچکتری داشت و سالها قبل توسط شرکت دیگری خریداری شد و به سورس تغییر نام داد  

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۱۲ دیدگاه

در ستایش هیچ

میانسالی برای من غیر از همین چروک خزنده کنار چشم هیچ نشانه ای محسوس دیگری نداشت جز همین کوچک شدن آرزوها. هنوز نمی دانم این آرزوهایم هستند که کوچک شده اند یا این منم که به «روزمره بودن» عادت کرده ام. عادت، شاید کلمه بدی باشد. عادت یعنی اخت شدن از سر ناچاری ولی من از سر ناچاری به «روزمرگی» عادت نکرده‌ام. من انگار ناگهان متوجه زیبایی نادیده گرفته شده و تحقیر شده «روزمرگی» شده ام. 

 

یک داستان عبرت آموزی بود که سینه به سینه روایت می‌شد و احتمالا مرجعش یکی از همین کتابهای سبک از جهان دل بِکن و زندگانی کن، یا همان ژانر مقابل «سنگ فرش هر خیابان از طلاست» ، یا شاید پائولو کوئیلو بود که می‌گفت پیرمردی آمریکایی کنار پیرمرد ماهیگیر مکزیکی روی تخته سنگی کنار دریا نشسته بود و ماهی می گرفت. مرد آمریکایی به ماهیگیر گفت من چهل سال کار شبانه روزی کردم, قائم مقام فلان شرکت شدم , به شهرت رسیدم تا بالاخره پارسال خودم را بازنشسته کردم و به خانه ییلاقیم در این  شهر کوچک نقل مکان کردم تا به فقط زندگی کنم و بتوانم هر روز صبح زود بیایم اینجا ماهیگیری.آنوقت پیرمرد ماهیگیر همانطور که چشم دوخته بود به امتداد قلابش در آب می‌گوید و من هیچکدام از این کارها که تو کرده ای را نکرده ام, هیچ جایزه ای نبردم ولی ۵۰ سال است هر روز صبح می آیم اینجا و ماهی میگیرم. 

 

متاثر شدید؟ رفتید که استعغا بدهید و بشتابید به سمت مردماهیگیر شدن؟ خب اشتباه کردید. باید بگم که داستان چرتی بود از هر نظر که حساب کنید. به سخره گرفتن گل درشت زندگی هدفمند با یک تنه زدن سنگین به زندگی کاپیتالیستی و تکریم گل‌درشتتر زندگی یک لاقبایی. نویسنده که برای نصحیت ما همانقدر نظام اقتصادی و تقدیر و شانس و پشتوانه مالی والدین و مسکن مفت و بستگان گردن کلفت و جبر جغرافیا و حتی دمای هوا  را نادیده می‌گیرد که نویسندگان کتابهای “هفت قدم تا تاسیس کارخانه دوو”. حتی نمی‌گوید خب ماهیگیر اگر حصبه بگیرد با کدام پول بیمارستان می‌رود یا کدام پس انداز را برای روزهایی که نمی‌تواند ماهی بگیرد و باید شکم فرزندان را سیر کند کنار گذاشته؟ نویسنده حتی کوچکترین آگاهی از تفاوت آب و هوا در مناطق مختلف زمین ندارد و موقع نوشتن داستان عبرت آموز به ذهنش هم خطور نکرده که اگر ماهیگیر جایی زندگی می‌کرد که هوا چند ماه سال به منفی ۴۰درجه می‌رسید چطور میتوانست انقدر ساده تلاش شبانه روزی ما ساکنین سوال شرقی برای تهیه یک چهار دیواری مسقف مجهز به گرمایش را به سخره بگیرد؟ 

 

داستان بالا را مسخره کردم ولی راستش این است که اوایل بحران خودم هم حس می‌کردم تنها آرزویم هرچه زودتر مرد ماهیگیر شدن است. مدام به فرار از زیر زندگی کارمندی و  بخورونمیرم فکر می‌کردم و می‌خواستم هرطور شده زودتر یزنم زیر کاسه کوزه دنیا و زندگی روزمره تلاش برای چیزی شدن و بعد چند وقت که گذشت یک موفق را که هیچوقت نزده زیرکاسه دنیا گیر بیاورم و از زیر ابروهایم که احتمالا خیلی هم پت و پهن شده اند, چون پول ماهیگیری انقدر نیست که خرج موچین و نخ من را بدهد, نگاهش کنم و برایش تاسف بخورم. 

نشد.

 

هرچقدر به زندگی ماهیگیران اطرافم دقت میکردم می‌دیدم اکثرا یک مسکن مفت موروثی با یک مستمری خوب از طرف والدین یا همسر یا والدین همسر دارند. اگر در سواحل شرقی دست خالی ماهیگیر باشی یا در ماه فوریه زیر یرف یخ می‌زنی یا نیاز به یک خانواده متولی داری. در همان چند وقت به چند شهر کوچک دور و بر سرک کشیدم و فکر کردم لابد زندگی آنقدر آنجا ارزان است که می‌شود بروم و همانجا ماهیگیر شوم ولی بدون کارکردن حتی قادر به داشتن یک زندگی بخور و نمیر در کوچکترین شهر نزدیک تورنتو را هم نبودم.

 

ماهگیر شدن برای ناگهان برای من انقدر آرزوی بزرگی شد که مرد متول موفق کنار ماهیگیر نشسته بودن. چون چند وقت قبلش  تلاش برای رسیدن به آرزوی مرد آمریکایی موفق بازنشسته شدن از به نظرم کار عبثی آمده بود اینبار همانقدر تلاش برای ماهیگیر شدن هم به نظرم اضافه و عبث آمد. وقتی ساده زیستی همانقدر تلاش لازم دارد که زندگی تجملاتی پس احتمالا انقدر بخور و نمیر کار می کنم که با حداقل مقرری به سن بازنشستگی برسم و خب رسم روزگار چنین است. 

راستش چند ماه قبل چهل سالگی متوجه شدم دیگر آرزو ندارم هیچکدام از آدمهای داستان بالا باشم. حتی دلم نمی خواست نویسنده داستان باشم. همینطور که بودم خوب بود. خوب بودن به نظرم ساده تر از قبل آمد. هستم پس خوبم. فقط تا همین چند وقت پیش برایم سوال بود که در داستان بالا آرزو دارم جای چه کسی باشم. چواب را پیدا کردم, جای ماهی 

 

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۵ دیدگاه