مکان : خارج زمان : بعد از غروب

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : اسفند ۷م, ۱۳۹۳

 

 

مکان خارجی_001

 

 

نمی‌دانم جز سواحل شرقی آمریکایی شمالی تقریبا از استان کبک کانادا تا مرز کارولینای شمالی آمریکا جای دیگری در جهان وجود دارد که ساکنینش با این ولع تابستانها به خیابان بریزند. به محض اینکه درجه حرارت هوا از هجده درجه بالاتر برود سقف انگار روی سرهمه ما سنگینی می‌کند. زمستان شهرهای بین کبک و ویرجینیا  باید حداقل ۳۰ درجه اختلاف دما داشته باشند ولی تابستانهایشان نه در کمیت که در کیفیت شبیه یکدیگراند. رفتار مردم این کناره در تابستان خیلی بهم شبیه است هرکاری را که بشود خارج از خانه انجام داد را به هر بدبختی شده، خارج از خانه انجام می‌دهند. چای می‌ریزیم می‌نشینیم روی پله‌های دم در. کتاب در چمن روبروی کتابخانه می‌خوانیم. بی‌هدف راه می‌رویم. تولد بچه‌هایمان را در پارک می‌گیریم. صبحانه، ناهار و شام را بیرون در تراسهای بی سایه‌بان رستورانها زیر حمله مرغان دریایی دله می‌خوریم. روی اجاق غذا درست نمی‌کنیم و هرچه را می‌خواهیم بپزیم را حتما روی منقل کباب می‌کنیم که بهانه داشته باشیم بیشتر در تراس بمانیم. الکی ازدواج می‌کنیم که دلیلی بشود طاق بزنیم وسط باغ ملی و یک روز دیگر را در خانه نگذرانیم، عزیزانی را که فوریه مرده‌اند و با بهانه «منتظریم اقوام از شهرهای دیگر برسند» چهار ماه در سردخانه نگه داشته‌ایم در یک روز گرم و آفتابی کم ابر دفن می‌کنیم و از همه مهمتر پرده می‌زنیم در میادین و پارکها و فیلم، فوتبال و هرچه را که بشود روی پرده نگاه کرده، را زیر آسمان نگاه می‌کنیم.

پرده را زده بودند جلو در ورودی گیلمن هال، دانشجوها زیرانداز و سبد خوراکی آورده بودند برای دیدن فیلم، من اولین بار بود که فیلم روی چمن می‌دیدم و نمی‌دانستم که صندلی درکار نیست. لباسم سفید بود کتم را انداختم روی چمن و نشستم روی کتم. تنها بودم و نزده بودم بیرون تا مثل دیگران از زیر سقف بودن فرار کنم، من نه فقط از سقف و نه فقط در تابستان که از چهار دیوار دورم تمام سال متنفر بودم.  بعد از غروب نمایش فیلم شروع شد و من  برای اولین بار «پیش از غروب» را روی چمن‌ها نمدار بعد از غروب دیدم.

جسی: … من سنم بالاتر رفته و مشکلاتم هم عمیقتر شده، اما خب الان برای تحمل کردنشون مجهزترم.

سلین : خب چه مشکلاتی داری؟

جسی لبخند زد، تکیه داد به صندلی  و گفت : الان؟ الان هیچ مشکلی ندارم، باور می‌کنی هیچ؟ من الان خیلی خوشحالم که اینجام.

سلین: من هم.

سینمای روی چمن  کیفیت  سینمای روی صندلی را ندارد، آدمها و جیرجیرکها آنقدر که برای دیدن یک فیلم سرتاسر دیالوگ لازم است سکوت را رعایت نمی‌کنند و چون تاریکی مطلق نیست شیطنت هم زیاد می‌کنند، حرف می‌زنند، پفک بهم پرت می‌کنند و گاهی حشره‌ای روی دست یا موی کسی می‌نشیند و از گوشه‌ای صدای جیغی خفه می‌آید و بعد هم خنده. قوانین سینمای مسقف در سینمای بی‌سقف خیلی کاربرد ندارند وقتی وسط فیلم هلی‌کوپتر پلیس بالیتمور با نورافکنهای بزرگش رد می‌شود و انقدر همه جا را روشن می‌کند که تصویر روی پرده محو می‌شود. درست شنیدن دیالوگها گاهی سخت بود و برای من که آنشب هنوز «قبل از طلوع»  را هم ندیده بودم حدس زدن داستان هم دشوار. نمی‌دانستم مرد و زن فیلم بار اول چرا از هم جدا شده‌اند، چرا آدرسی از هم نداشته‌اند. سردم شده بود، کتم را که زیرم انداخته بودم تنم کردم. هنوز یادم هست که مثل خواندن یک کتاب خوب زمان و مکانم را گم کرده بودم و یادم رفته بود که چرا آنشب از خانه بیرون زده‌ام. انقدر حس می‌کردم که من هم کنار سن با سلین و جسی قدم می‌زنم که گرمم می‌شد  فقط نگرانی از لک شدن لباس سفیدم روی چمن نمدار بود که مدام من را به واقعیت دلگیر بالتیمور برمی‌گرداند.

ــ هی، عزیزم؛ پروازت  را از دست می‌دی.

ــ می‌دونم.

فیلم همین‌جا تمام شد، همه آدمهای سرخوش لم داده بودند روی زیراندازه‌هایشان و به موسیقی پایانی فیلم گوش می‌کردند. معلوم بود چه آنهایی که فیلم را در سینما دیده بودند چه آنهایی که ندیده بودند خیالشان راحت است. جسی مانده بود و آنها می‌دانستند که عشقی دیگر در سینما به سرانجام رسیده است.  فقط من بودم که از جایم پریدم که لباسم لک‌تر از آنچه شده بود نشود و فکر کنم فقط من بودم که فکر کردم کارگردان ماندن جسی را آنطور که باید نشان نداد چون کسی از پروازش جا نمی‌ماند مخصوصا کسی که بچه‌ای آنطرف پرواز منتظرش است.  فیلم بعدی اکران شد و دیدم حق با آنهایی بود که روی چمن دراز کشیده بودند دانشجویان نوزده، بیست ساله سینما را بهتر از من می‌شناختند و من زندگی را بهتر آنها.زندگی سالها بعد، در تابستانی گرم، زیر آفتاب پاریس، کنار سن در کافه‌ای من را به یک جسی تبدیل کرد. با دستی که هنوز از جوهرخودنویسی که کتابها را با آن امضا کرده بودم آبی بود، فنجان قهوه‌ام را روی میز گذاشتم، تکیه دادم به صندلی، لبخند زدم و گفتم من در این لحظه هیچ مشکلی ندارم ولی خب جوانهای سینمای تابستانی آنشب گیلمن حال نمی‌داستند که فرق زندگی با سینما این است که من هیچوقت پروازم را از دست ندادم.

 

×چاپ شده در مجله بیست و چهار – با اجازه مجله اینجا هم منتشر شد.

و این خورشید نیمه‌کاره پشت کوه، جان من است که بالا می‌آید*

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : اسفند ۱م, ۱۳۹۳

باران این شهر را دوست دارم. روزهای بارانی که حس نمی‌کنم به هوای مطلوب بدهکارم و یک قدم هم راه نمی‌روم و بعضا ساعتها صرفا زل می‌زنم به درخت را خیلی دوست دارم. اینبار بغض بیماری تو را هم سوغات آورده‌ام ولی اشکال ندارد. چیزی خوبی در این سفرهای مدام و یک شکل از حالت توریستی خارج شده است که به من اجازه می‌دهد خودم باشم. بخندم، بغض کنم و یا حتی مثل دیشب گریه. ابدا به اینکه دو روز آمده‌ام سفر پس باید خوشحال و مدام در حال لذت بردن باشم فکر نمی‌کنم. راستی واگویه تازه من با خودم “دو روز بیشتر نمانده است”. حس می‌کنم اگر دو روز مانده باشد از تمام فصلهای این درخت عکس دارم که یک یکروزش را زل بزنم به درخت و فکر کنم می‌شد زندگی کرد و درخت را ندید. دفعه قبل از ایلیا که کنار درخت ایستاده بود هم عکس گرفتم. مجموعه عکسهایم از درخت روبروی کافه مسیو کم و کسری ندارد. اگر دو روز از زندگی مانده باشد من یکروزش را می‌توانم با چشمان بسته به این فکر کنم که شهری داشته‌ام از آن خود و درختی که فقط من می‌دانم کجاست، کنار قبرستان. برای یک روز دیگر فعلا برنامه‌ای ندارم.

 

  • علی مسعودی‌نیا – من البته از وصف الحال مصور ارغوان کش رفتمش.

از تن کندن چلچله‌های پانصد دلاری

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : بهمن ۲۸م, ۱۳۹۳

100

ده سال است که از اول ماه دی شهر تورنتو مرا تنگ می‌شود. تنگ شدن یک استعاره شاعرانه از دلتنگی و یا ترس از سرما نیست. خیلی فیزیکی شهر مرا تنگ می‌شود و تمامش هم تقصیر کاپشنهای حجیم و غیر استانداردی است که سرماترس‌ها تن می‌کنند. کاپشنهایی بلند که بین پوسته و آسترشان حداقل سه متکا پر غاز یا قو فرو کرده‌اند و یک سوم پوست یک راکون را هم به دور کلاهش دوخته‌اند. وسایل نقلیه عمومی، مغازه‌ها و حتی پیاده‌روهای شهری که تابستانهای مردم با یک لا پیراهن یا تیشرت در آن تردد می‌کردند ناگهان جا کم می‌آورد. تمام واگن مترو می‌شود اشخاصی به هیبت کیسه بوکس‌های حاوی پر. حجیم بودن تنها مشکل این کاپشن‌ها نیست. گاهی در قطار صبح زود پرها بخاطر رطوبت هوا یا باران بوی مرغداری را می‌دهند و عصرها موقع برگشت کاپشن گرم و نرم و مناسب منفی سی درجه‌‌شان نقش لحاف در سونا را بازی می‌کند و مسافران در حال کندی‌کراش بازی کردن شروع می‌کنند به عرق کردن. از اواسط دی ماه تنها کار من این است که خودم را جا بدهم در صندلی‌های بین دو پربرتن. جای نشستن کافه‌ها نصف می‌شود چون هر آدمی هم حجم خودش و حتی بیشتر کاپشن از تنش جدا می‌کند و یک صندلی کامل را می‌دهد به کاپشنش. کاپشن‌های پربلند با رنگهای تکراری‌ و دلگیرشان صندلی‌ها، چرخ‌های خرید، چوب‌رختی‌ها و همه فضاهایی که قبلا برای ابعاد یک انسان متوسط طراحی شده بوده را تنگ می‌کنند و همین می‌شود که شهر برای زندگی من تنگ می‌شود.

مهم نیست چند زمستان آمده و رفته، همیشه از دیدن اولین کاپشن پر برتن کسی گریه‌ام می‌گیرد. زمستان در تورنتو یک فصل نیست یک تهدید است. آدمها از اول سپتامبر در سکوت همدیگر را نگاه می‌کنند و گاهی زیر لب می‌گویند “داره می‌آد”. عده‌ای مثل غریقی که نمی‌خواهد باور کند دارد فرو می‌رود به نشانه‌های تابستان آویزان می‌شوند تا زمستان نیاید. لباسهای خنک می‌پوشند یا در تراس رستورانها می‌نشینند. از سرعتشان در بلع یا سیخ ایستادن موهای دستشان می‌فهمی که سردشان است ولی فکر می‌کنند اگر تسلیم بشوند زمستان می‌رسد. مهم نیست متعلق به کدام دسته باشی چون اولین کاپشن پر لحافی مثل اولین برگ زرد همیشه زودتر از وقتی که انتظارش را داری  بر تن کسی دیده می‌شود. همیشه جایی سر یانگ و اگلینتون که منتظر سبز شدن چراغ ایستاده‌ای در آن دست خیابان مردی را می‌بینی که با دمپایی لاانگشتی از خیابان عبور می‌کند و از سمت مقابلش زنی پیچیده در کاپشنی بلند و قهوه‌ای به او نزدیک می‌شود. این آدمها را اگر جدا جدا ببینی متوجه وخامت جریان نمی‌شوی ولی وقتی هر دو را در یک کادر داری همان حسی را داری که دکتر برنار ریو  همان شب در کریدور خانه، درحالی که دنبال کلیدش می‌گشت داشت. همان لحظه که موش بزرگی را دید که با رفتار بی‌قرار از ته کریدور بیرون آمد و در برابر دکتر مرد. طاعون آمده است دکتر ریو، زمستان اینجاست آیدا.

من کاپشن پر بلند زمستانی ندارم. من حتی کاپشن کوتاه پر زمستانی هم ندارم. دقیق که فکر می‌کنم دمپایی ابری تابستانی هم ندارم. از دید دیگران من یک منکر فصولم. بی‌دلیل حس می‌کنم با لباس پوشیدن به سلیقه‌ام نه متناسب با هوا می‌توانم طبیعت را وادار کنم با سروشکل دلخواه من خودش را تطبیق بدهد و خب از دید ناظر سوم شخص و بعضا دوم شخص من یک ابله‌ام. من هر آذر با خودم می‌گویم این بهمن ماه در حراج فصل کاپشنهای حجیم یک گرمش را خواهم خرید و همیشه بهمن ماه تکرار می‌کنم چیزی از زمستان نمانده، سال بعد می‌خرم. مشکلم ابدا حجم کاپشنها یا بوی پرشان نیست، یکی شدن ظاهری انسانها تحت فشار طبیعت است. چند ماه همه شهر می‌شود آدمهایی لحاف پیچ شده که سه رنگ هم بیشتر ندارند و خزهای دور کلاهشان که تا روی چشمها آمده. یک شکل شدن آدمها چه بخاطر زندگی در ارودگاه کار اجباری، چه در مدرسه کاتولیک و چه از ترس زمستان من را می‌ترساند. آویزان می‌شوم به کت نارنجی و سبز پاییزه‌ام که به خیال خام خودم هویتم را نگاه دارم.

کامو در انتهای کتاب طاعون بعد از باز شدن دوباره دروازه‌های شهر طاعون زده می‌نویسد : “همه این اشخاص که همراه با بدبختی و محرومیت‌ها به پایان طاعون رسیده بودند، لباس نقشی را که سابقا، از مدتها پیش، به عهده داشتند برتن کرده بودند و سر و وضع مهاجرانی را داشتند که نخست چهره‌هایشان و اکنون لباس‌هاشان حکایت از دوری و کشور دور دستشان را می‌کرد” *

 

حق با کاموست، همین کاپشن بد ریخت حجیم ولی نقش چلچله را دارد در زندگی ما. همیشه بهار آنجایی می‌رسد که آدمها را می‌بینی که کاپشنهایشان را در دست گرفته‌اند و از خیابان رد می‌شوند. کتهایی که بعد از چهار تا پنج ماه هرروز پوشیده شدن رنگ زنده سیاهشان به سرخی می‌زند حالا در دست گرفته شده‌اند. آدمها بدون کتهایشان و کلاههای تا روی ابرو جلو کشیده دیگر شکل هم نیستند، هرکسی شکل خودش است. گاهی حتی شغل و اصلیت کشورهایشان پیداست. اتحاد یک رنگ و یک شکل اجباری زمستان شهر از بین می‌رود و  همانجا من که همه زمستان از سرما دست به سینه راه می‌روم با احتیاط دستانم را از هم باز می‌کنم و نمی‌لرزم. وقتی آنها کتهایشان را در دست می‌گیرند و وقتی من با دستانی به موازات تنم یا جا خوش کرده رو بند کیف روی شانه‌ام راه می‌روم و هیچکدام نمی‌لرزیم، یعنی بهار آمده است.

 

*طاعون – آلبر کامو ترجمه رضا سید حسینی

 

من و لوون تکیه داده بودیم به نرده‌های شیشه‌های بالکن

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : بهمن ۲۳م, ۱۳۹۳

به نرده‌های تراس، کابلهای آسانسور، جوش تیرآهن‌های ساختمان، پرچ و پیچ پلها، موتورهای هواپیما و به هر ساخته دست انسانی بی‌اطمینان شدم. چون به خود انسان از درون اطمینانم را از دست دادم. دقیقا دو هفته است. بعد از اینکه فهمیدم دوست خیلی نزدیکی بیمار است و بعد یک دوست دیگر و بعد امروز … یک لحظه تمام عکسهای چندنفره آبجو به دست، در خیابانهای نیویورک و صبحانه یا مهمانی شب سال نو تبدیل شد به یک بادکنک. بادکنکی که دیگر حس می‌کنم از بین بوته‌زار خار رد می‌شود.
این به هیچ بند بودن بدن سالم یک آدم سالم، این سست بودن ساختار زندگی باعث شده حس کنم همه هواپیماها می‌توانند سقوط کنند، همه نرده‌های تراس مگر نه اینکه ساخته دست چند کارگرند شاید بیافتند. حتما در بین این همه بالکن یکجا یک شیشه‌ای لق وصل شده است. کابوسم شده است آن شب که از طبقه چهلم ساختمان دیستلری کلیات زیبای بدن زنی را نگاه می‌کردم که در استخر چهل طبقه پایینتر شنا می‌کرد. حتما روزی عمر  ساختمان امپایراستیت سرخواهد آمد و ما وقتی می‌فهمیم که روزنامه‌ها بنویسند ” چهار ستون آسمان خراش معروف نیویورک تاب کهولت را نیاورد و تیرآهن‌های قطورش که برخلاف گزارش متخصصین از درون دچار خوردگی شده بودند در بازدیدترین ساعت روز بیست و سوم اوت در هم شکست و ویران شد. این حادثه سی و نه کشته و صد و سه مجروح بجا گذاشت ” مجروحین را که هیچوقت به بازی نمی‌گیریم و عدد کشته‌ها به نظرمان عدد ناچیزی بیاید و کلیک کنیم روی خبر بعد.
مرا نخوانید. من ترسیده‌ام. من اطمینانم را از دست داده‌ام. مدام حس می‌کنم چیزی جایی دارد خورده می‌شود که ما نه صدایش را می‌شنویم و نه نشانه‌ای می‌بینیم و همه چیز رو به ریختن است. دلم می‌خواهد تنگ بغلت کنم، جلوی چشمم باشی، دلم می‌خواهد هزار دریا دورتر نباشی. برای دیدن هم از زیر دریاها و روی اقیانوسها رد نشویم. ساده و بی‌خطر از پیاده‌رو راه برویم تا بهم برسیم. شبها می‌روم کنار تخت ایلیا، زانو می‌زنم و به نفس کشیدنش گوش می‌دهم. دلم می‌خواهد چیزی جلوتر از این نرود. همه عزیزانم را بیاورم زیر یک سقف. سقف یک خانه یک طبقه بدون خطر سقوط آوار و انقدر بمانیم که جهان تمام شود. ولی این هم راه فرار نیست، خطر سقوط همه آوارهایی که از آسمان می‌ریزند را هم اگر حذف کنم، با دردی که از درون استخوانها را می‌خورد چه کنم؟

بلاگ آیات

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : بهمن ۱۴م, ۱۳۹۳

حوصله ندارم بگردم در این صفحات پزشکی که در یک هفته گذشته لحاف دشک مجازی‌ام را آنجا پهن کرده‌ام ولی شک ندارم من مشکل “قفل کرده‌گی حاد مغزی” در مواقع اضطراری دارم. شاید نماز آیات اصلا برای آرام کردن نسخ انسانی مشابه مذهبی من بوده که نیازش حس شده.  از اون روز هرروز دو ایستگاه جابه‌جا پیاده می‌شم. یکبار هم گفتم ببخشید ببخشید من باید پیاده بشم بعد رسیدم دم در و ایستادم مردم رو نگاه کردم. بعد راه افتادن قطار بود که فهمیدم در چشم این آدها چه بی‌شعوری‌ام.  روزی نیست که یادم بره چیکار قرار بوده بکنم کار مهم منظورم نیست همین امورات روزمره.  زل میزنم به مسواک و فکر می‌کنم الان قراره بزنم یا زدم تموم شده. بعد دست می‌کشم به برسش و از خیسیش می‌فهمم زدم یا قرار بزنم. دیروز سه بار یک متنی رو خوندم بی‌اینکه بفهمم. آخرش عصبی شدم و سرم رو تکون دادم که حواست رو جمع کن این بار با دقت بخون. با دقت خوندم و کاملا فهمیدم ولی مشکل این بود وقتی تموم شد یادم نمی‌اومد چرا اصلا این متن رو خوندم. برای چه کاری؟ هنوزم نمی‌دونم.

بگذریم برای جلوگیری از “از قلم افتادگی” حاد یک فایل ورد درست کردم به اسم خودت. هرکاری که قراره بکنم رو می‌نویسم. مثلا امروز نوشتم “بند پنج صفحه شش را بگو امضا کنه” یا “چای نپال یادت نره” تاریخ هم می‌زنم کنارش چون اگر نزنم هرروز یک بند شش می‌دهم امضا کنی. تاریخ حکم خیسی مسواک داره برام.

امروز فکر کردم کم‌کم شروع کنم تو همین فایل برای خودت هم بنویسم، از پشت صحنه. از همه چیزهایی که ندیدی و نشنیدی. از گریه‌ها، از اینکه همه مغزها قفل کرده. از اینکه یکهو وسط حرف هم از اتاق می‌ریم بیرون. از اینکه رفتم به مسئول اورژانس گفتم یک مریض تو راهه که خیلی مریضه ولی خودش نمی‌دونه و خب ازش بپرسید چطوره خواهد گفت که خوبه، باید بستری شه. خودش الان اینجا نیست، کارتشن نیست ولی می‌خوابونینش؟ گفت کارت هیچی ولی خب بدون مریض نمی‌تونم بگم می‌خوابونم تو راه کجاست؟ گفتم اینجا. من زودتر رسیدم تا اون برسه. گفت تو از کجا می‌دونستی مریضه. مثل ریمل‌دارها سقف رو نگاه کردم و پلک زدم. یکجوری نگاهم کرد که ای شیطون مریض ظاهرا خودتی. گفتم من می‌شینم اونجا تا برسه. بعد ده دقیقه بعد کارتت رسید. زودتر از خودت. دوباره رفتیم دم باجه کارت رو گرفتیم بالا و  همه این قصه رو تکرار کردیم. اصرار رقیقی داشتیم تا خودت برسی کارتت رو بذاریم تو صف بستری شدن. فکر کنم پرستار دیوانه شد از دست ما دیوانه‌ها.

برات می‌نویسمشون. همونجوری که دوست داری می‌نویسم. که بخندی. که خوب به گریه‌های ما بخندی.

 

میم مثل تو، مثل پرنسس مارگارت

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : بهمن ۱۳م, ۱۳۹۳

تو الان اینجا رو نمی‌خونی برای همین فکر کردم اینجا بنویسم که یادم نره نذر کردم خوب که شدی به ازای هر قهوه‌/چایی که با تو بخورم همون رو کمک کنم به پرنسس مارگارت برای باقی آدمهای چشم سرخی که منتظر نشستن رو زمین اون راهروها که عزیزترین آدمشون خوب بشه با هم برن کافه. که کسی زیاد منتظر نمونه.

 

 

مرده آن است که لایکش به نکویی نکنند

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : بهمن ۸م, ۱۳۹۳

فروشگاه سر خیابان اسمش “لاب لاز” است. نمی‌دانم در همه جای کانادا شعبه دارد یا فقط فروشگاه زنجیره‌ای بزرگ تورنتوست. می‌توانستم گوگل کنم ولی نکردم چون می‌دانم همه دانشمندند و خودشان گوگل می‌کنند بعد یک جوری که انگار لدنی به تعداد شعب لاب‌لاز واقفند برایم خواهند نوشت‌ خانم احدیانی از شما بعید است، لاب‌لاوز دویست و سه شعبه دارد که هفتاد و یک شعبه آن با فلان مغازه مشترک است. همه همه‌چیز را می‌دانند و خب من چرا گوگل کنم. ضمنا چه اهمیتی دارد که این فروشگاه فقط سرکوچه من است یا سر همه خیابانهای یکی ساخته‌اند. در ادامه این متن اهمیت پیدا می‌کند چون می‌خواهم چیزی بگویم که حتما کارشناسان لاب‌لاز می‌خواهند در موردش من را اصلاح کنند یا حتی محکومم کنند به تعمیم دادن یک خصیصه به همه دویست و سه شعبه. برای همین همینجا گوری که برایم کنده‌اید را پرمی‌کنم و می‌نویسم این اتفاق فقط خاص این شعبه، آنهم ساعت پنج و سی دقیقه روز دوازده ماه ژانویه سال دوهزار و پانزده. این اتفاق فقط در صندوق شماره سه افتاد و شامل هیچ صندوق دیگر، شعبه دیگر، ساعات دیگر، صندوقدار دیگر و هیچ گروه و فرقه و گرایش و جنسیت و رنگ موی دیگر هم نمی‌شود.
از نظر من خانم صندوقدار برای صندوقدار بودن مسن بود. احتمالا شصت سال بیشتر داشت چون پوستش کش آمده بود مخصوصا گردنش. شاید سی‌ساله پوست کش آمده هم داشته باشیم ولی صدایش هم مسن شده بود. آرام و شمرده و در حقیقت خسته حرف می‌زد. در این شعبه صندوق‌دارها سرپا می‌ایستند. در همه شعب سرپایند احتمالا ولی اگر این جمله را بنویسم فردا پیرهن عثمان می‌شود که لینک بده، مگه همه شعب را دیدی. فلذا این خانم سرپا بود. خستگی صدایش یک جوری بود که انگار خسته ساعات کاری شیفت امروزش نیست، کلا خسته است. یعنی اگر هشت صبح هم بود شاید این خستگی در صدایش بود. اسمش را سنجاق کرده بود روی اونیفرم صندوقداری و کنار با حروف عربی نوشته بود العربیه و به فرانسوی نوشته بودن فرانسوی. خودش هم که داشت انگلیسی خسته حرف می‌زد و خب من فهمیدم آنا، سه زبان می‌داند. اولین بار بود می‌دیدم که کنار اسم صندوقدار زبانهایی که می‌داند را هم بنویسند. شاید دقت نکرده‌ بودم. شاید همیشه حواسم بوده گوجه‌فرنگی غیر طبیعی با دارو درشت ‌شده‌ام را جای گوجه اورگانیک وارد سیستم نکند و دو دلار کیلویی اضافه ندهم. شاید اولین بار بود که صدای خسته صندوق‌دار باعث شد نگاهش کنم. نه هیچکدام، فکر کنم خیلی سال است که فقط در دستگاه خودپرداز فروشگاه چیزهایی که خریده‌ام را حساب می‌کنم. آدم گریزم. معمولا عصر است و من خسته‌ام و می‌خواهم چیزی بخرم بروم شام درست کنم و حوصله “هو نایس دی ” گفتن آدمهای زنده را ندارم و ترجیح می‌دهم ربات همیشه شاداب دستگاه خودپرداز سرم داد بزند‌ “آخرین جنسی که وارد کردی را روی ترازو بگذار” و اگر دیر بگذارم یا زود بردارم جیغ جیغ کند و دستگاه را قفل کند تا یکی از دور نگاهی بیاندازد و وقتی مطمئن شد قصدم موز دزدین نیست و صرفا یا خسته‌ام یا گیج، ربات را از حالت هنگ کرده دربیاورد و دوباره دستگاه رغبت کند با من حرف بزند. حاضرم همه این سختی را تحمل کنم ولی یک شب شما خوش نشونم و نگویم. آدم گریزی امثال من به مسئولین لاب‌لاز نشان خواهد داد که حضور صندوق دار اصلا ضروری نیست و ما با ربات خوش‌تریم تا همان هفت تا صندوق را هم ببندند و آناها بیکار بشوند و من کمتر و کمتر برایم آرزوی شب خوش بشود. همین امشب صف دستگهای خودپرداز تا وسط فروشگاه رفته بود و در صندوق آنا فقط یک نفر منتظر بود. ما آدم گریزها بی‌شماریم. حتی همین که آنا فرانسه و عربی هم بلد است فرقی به حال ما نخواهد کرد. حتما فردا دوستان برنامه‌نویس برنامه خودپرداز لاب‌لاز را مجهز به ده زبان زنده دنیا خواهند کرد و شاید ربات در آینده نه چندان دور به من بگوید‌ “یک خوشه دیگه هم برمی‌داشتی رند بشه ده دلار”
یادم افتاد چند شب پیش خواب عجیبی دیدم. خواب دیدم نصفه شب است یا هرچه هست تاریک است و من بی‌دلیل موبایلم را برداشته ام و اینستاگرامم را پایین می‌روم. همه کاربرهایی که آبونه‌شان بودم فیلمی گذاشته بودند کوتاه از صحنه مردنشان. مردن نه جان دادند. حتی کاربر نشنال جغرافی عکس چند فیل را گذاشته بود که گلوله خرده بودند. یکی از دوستانم داشت روی زمین به خودش می‌پیچید. خون بالا می‌آورد. کنار آبگرمکن. می‌ترسیدم دستم به صفحه بخورد و صدای جان دادنش بپیچد در خانه تاریک و ساکت. از همه مهمتر می‌ترسیدم پایین‌تر بروم و عزیزترین انسان جهان را ببینم که دارد می‌میرد. با خودم می‌گفتم او سالی یک عکس می‌گذارد ولی می‌ترسیدم نکند ناگهان عکسش را ببینم که از خواب پریدم. هیچوقت با شبکه اجتماعی کابوس دیده‌اید. من دیدم. احتمال سوشیالونتورکوفوبیا گرفته‌ام. گاهی حس می‌کنم این همه آدم را می‌خواهم چکار؟ چرا باید از حال همه با خبر باشم. چرا باید بدانم پدر چه کسی مرد و چه کسی نامزد کرد وقتی آدمهای واقعی دورم را هم بزور من را می‌بینند یا بزور می‌بینمشان و از حالشان خبر دارم. یکی دور است یکی حوصله آدم بچه‌دار ندارد، یکی کار دارد. پس چرا باید از احوال آواتارها با خبر باشم؟ به آواترها بگویم که چه زیبا شده‌اند یا چه از تولد آدمی که دوازده‌ سال ندیدمش خوشحالم. هستم؟ من با یک غیرفعال کردن یک شناسه در سرزمین آواتارها برای نود و نه درصد آدمهایی که از دور یا نزدیک من را می‌شناسند، می‌میرم، به همین سادگی. مثل همه آدمهای که در کابوسم جان دادند. کنار آبگرمکن یا در کافه‌های که قهوه‌های قلب‌دارشان داشت روی میزهایش سرد می‌شد.
فکر کردم باید چیزی به آنا بگویم که سه زبان بلد است. از همه مهمتر فرانسه و عربی همزمان می‌داند و شاید می‌توانست الان در میدانی جایی نماینده کلی شارلی یا احمد یا هیچکدام باشد ولی جایش ایستاده پشت صندوق و با صدا خسته از من می‌پرسد کیسه می‌خواهم یا نه. معلوم بود نماینده کسی نیست. دلش می‌خواهد نه بشود برو خانه. احتمالا پاهایش درد می‌کرد. فقط کسانی که کار فروش را تجربه‌ کرده‌اند می‌دانند چه جنس عجیبی از پا درد دارد. فکر کردم مهم نیست که من و آنا روی هم پنج زبان بلدیم. مهم نیست روی هم صد سال سن داریم. هردو خسته‌ایم و فقط به یک زبان در جواب کیسه می‌خواهی گفتم یکی لطفا. فکر کردم شاید دلش بخواهد بیشتر از یک کیسه بشنود پس بجای خداحافظ گفتم “بون سوَق” گفت “ساری مَمْ” گفتم هوگود ایونینگ. گفت “ها. یو تو.” نمی‌خواست.

پ.ن. هیچ تصمیمی، دی‌اکتیوی، اکتیوی در مورد من قطعی نیست. امروز اینم فردا جور دیگر.

San Michele aveva un gallo

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : دی ۳۰م, ۱۳۹۳

 

silver1_full

تامس سیلوراستاین معروف به تریبل تام در نوزده‌سالگی بخاطر همکاری با پدر و عمویش در سرقت از سه بانک به زندان می‌افتد. در بیست و یک سالگی بخاطر قتل یکی از هم‌بندی‌هایش به زندان ماریون ایلینوی، مخوف‌ترین زندان آن زمان، منتقل می‌شود. قاضی حکم قتل تام را لغو می‌کند ولی کمی دیر چون تام دو زندانی دیگر را هم در زندان ماریون کشته است و یک زندانبان.

تام سیلوراستاین بسیار خطرناک تشخیص داده می‌شود و از سال هزار و نهصد و هشتاد سه تا الان در سوییت انفرادی است، سی و دو سال. او شصت و دوساله است و تماسش در تمام این سالها جز با زندان‌بانها یا پزشکان با سایر انسانها ممنوع است.

چرا از آقای سیلواستاین حرف می‌زنم. برای نوشتن چیزی داستانی که در تنهایی مطلق می‌گذرد دنبال خاطرات آدمها از تنهایی مطلق می‌گشتم. به دنبال تصوایری که می‌بینند یا چیزهایی که در مغزشان مرور می‌کنند که رسیدم به زندگی تام مخوف. مصاحبه‌اش با پیت ارلی را که گوش می‌کردم تقریبا خیلی جاها دقیقا متوجه نمی‌شدم چه می‌گوید ولی خیلی جاها هم حس کردم تامس از فکرهایش چیزی نمی‌گوید مدام همه چیز را توصیف می‌کند یا از روشهای بقایش می‌گوید. تام مخوف از سی‌دوسال انفرادیش به اندازه بیست دقیقه هم خاطره ندارد. حق دارد، احتمالا خاطره زاده حرکت در محیط یا تعامل با دیگر جانداران است که در مغز ثبت می‌شود. برای آدمی که بیست و هفت سال در این سوییت کوچک بوده با برنامه روزانه کاملا یکسان و دیوارهای مثل هم خاطره چه معنی دارد؟ همین است که مدام دیوارها را توصیف می‌کند.

* نام فیلمی با عنوان “سن میکله یک خروس داشت” از برادران تاویانی
** http://en.wikipedia.org/wiki/Thomas_Silverstein

*** در مورد نقشه. روزی یک ساعت اجازه استفاده از فضای بیرون دارد. اجازه استفاده از  راهرو فقط در اختیار زندانبانان است وقتی غذایش را گرم می‌کنند. او در اصل روزی بیست و سه ساعت در دو اتاق کنار هم است و اجازه ملاقات هم ندارد.

 

muet

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : دی ۲۵م, ۱۳۹۳

وقتی ساکتی ساکتم. اگر با تو حرف نزنم انگار دیگر نمی‌توانم حرف بزنم یا نمی‌خواهم که بزنم. تو که بهتر از هرکسی می‌دانی، برای من که حتی شبها در خواب هم حرف می‌زنم، حرف زدن غیر ارادی و سکوت کردن یک کار است و تو تنها کسی هستی که سکوتت تمام و کمال به من سرایت می‌کند. هیچ چیزی تا اول به تو گفته نشود بامزه نیست، مهم نیست، جالب نیست و غمگین نیست و کلا ارزش گفتن ندارد.

انگار ریشه همه کلماتم در حنجره توست. حنجره‌ام بی‌صداست، لالم.

هوای حوا

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : دی ۱۶م, ۱۳۹۳

نامه وارده :

نوشت فردا خیلی سرده، گرم بپوش لطفا… و خوابید. فکر کردم هواداری شاید معنی‌ اصلی‌اش طرفداری نبوده، شاید یعنی همین که یکی از آنطرف اقیانوس هوای هوایِ شهرت را دارد، هوای تو را دارد و قبل از خواب و در اوج خستگی یک روز سخت تاکید می‌کند گرم لباس بپوش. فقط من نیستم که روزهای آفتابی به هوای او با چتر به خیابان می‌روم.

هوادارم خوابید و اینجا به اندازه هاوانا گرم است.

احتمالا کوتاهترین داستان جهان : ” برای فروش : کفش نوزاد، هرگز پوشیده نشده*

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : دی ۱۵م, ۱۳۹۳

برای قلاده‌های خالی کارامل، ری‌را، چین و چانگ

نمی‌دانم چرا بین این همه آدم دوان دوان صبحها حافظه تصویری‌ام فقط او را بخاطر سپرده بود. در مورد مرد قدبلند کانادایی چیزی متمایز کننده نبود جز همان قد  خیلی بلندش و همزمانی گاه‌به گاه قهوه خریدنش با من. دوبار هم شاید در کافه را برایش نگه‌ داشته‌ام تا کالسکه بچه را هل بدهد تو. پسر بچه تو کالسکه باید کمتر ازیکسال می‌داشت. اوایل که می‌دیدمشان بچه خیلی کوچک بود و مویی نداشت ولی این اواخر موهایش مجعد شده بود و به مراتب روشنتر از موهای مجعد پدرش. پدرش شبیه خواننده لنی کراویتز بود و بچه ترکیبی بود از لنی کراویتز و یک تخمک خیلی بورتر احتمالا. مرد واقعا زیبا بود و شاید در سطر اول شرم داشتم که  بنویسم زیبایی‌اش او را متمایز می‌کرد از باقی مشتریان صبح کافه. قد بلندش و پوست برنزه براق، نه اینها نبود. یادم آمد زیبایی بچه عادی نبود و چشمگیر بود. بچه انقدر زیبا و دوست داشتنی بود که گاهی خجالت می‌کشیدم از اینکه این همه بچه مردی غریبه را نگاه می‌کنم. حتی چندبار خواستم یکجوری برای مرد توضیح بدهم که باور کن نظری ندارم من خودم یکی دارم و با اینکه خیلی دوستش دارم باید بگویم، بچه تو قشنگترین بچه جهان است، البته من همه جهان را ندیده‌ام ولی این بچه حتما زیباترین است ولی فرصت نشد یا شاید فکر کردم حتما خودش می‌داند. معمولا مثل من، عجله نداشت قهوه می‌گرفت و می‌نشست روی صندلی کافه و یک ظرف پلاستیکی پر از بیسکوییتهای کوچک را اول جلو بچه تکان می‌داد و بچه مثل یک توله سگ برای صدای بیسکوییت‌ها هیجان نشان می‌داد بعد ظرف را باز می‌کرد و خودش قهوه می‌خورد و به بچه‌اش را نگاه می‌کرد که با زیباترین انگشتان جهان دانه دانه بیسکوییت از ظرف برمی‌داشت و می‌گذاشت دهنش. من هم قهوه می‌خوردم و مثلا به توییتر یا کتابم ولی در اصل به بچه و پدرش نگاه می‌کردم.

اینکه دوتا کارمند تمام وقت بیشتر از دو سه بار در ماه اتفاقا همدیگر را در کافه یا حتی واگن سه تا مانده به آخر مترو صبح ببینند اصلا عجیب نیست. ما کارمندان حرفه‌ای مخصوصا نسخه بچه‌دارمان یک جور عجیبی سرساعت کارهای یکسانی را انجام می‌دهیم. نسخه بچه‌دار یا بعبارتی دیگر ابربرنامه‌ریزی شده ما به تجربه فهمیده‌ که بچه‌ها از ساعت حساب می‌برند و اگر بفهمند هفت و نیم، هفت و سی و پنج دقیقه بشود هم دنیا به آخر نمی‌رسد از فردا تمام تلاششان را می‌کنند انقدر در پوشیدن کفششان عدم همکاری را به نهایت برسانند که هفت نیم ما بشود هفت و پنجاه. برای همین ما بچه‌هامان را از ساعت می‌ترسانیم. هیچوقت سوال نکردم ولی احتمالا پسر من فکر می‌کند در شبهایی که فردایش مهدکودک/مدرسه دارد و مهمان هم نیستیم اگر بعد از هشت و نیم بیرون ازچهارچوب تختش باشد شاهد دراکولا شدن مادرش خواهد بود. خودش با استرس ساعت هشت و بیست دقیقه مسواک می‌زند و با دهان کفی چندبار می‌پرسد ساعت چند است و من با صدایی مشابه تایمر یک بمب ساعتی، ساعت را اعلام می‌کنم و او با کف خمیردندان دور لبش می‌پرد در تخت. من حتی تا پارسال برای پایان حضور در اسباب بازی فروشی، خروج از پارک، ترک ساحل ماسه‌ای، ور رفتن با سگ مردم و … هرکار مورد علاقه‌اش هم ساعت کوک می‌کردم که موقعی که می‌گویم خب خوشی تمام، برویم چانه نزند. چون اگر بگویی پنج دقیقه دیگر برویم حتما یک بامبولی سرت در میآورد ولی زنگ ساعت صور اسرافیل بچه من بود. اگر همه ساعتهایی که برایش کوک کردم را از خاطر نبرد شاید روزی پشت سرم بگوید “مادرم قدرتش را از زنگها و عقربه‌ها می‌گرفت”

سه هفته‌ای می‌شد که لنی کراویتز را ندیده بودم، حسابش که دستم نیست شاید بیشتر شاید کمتر.از دور دیدمش که از روبرو می‌آید ولی خیلی دقیق نشدم. تقریبا داشت با کالسکه می‌دوید. هوا که منفی بیست درجه باشد هم دقت آدم کم می‌شود هم کل شهر می‌شود صفا و مروه. همه در حال هروله، دیگر جلو را نگاه نمی‌کنند. باهم رسیدیم دم در کافه که شیشه‌هایش بخار گرفته بود. بخار که چه عرض کنم بلور بسته بود. لنی کراویتز برخلاف هرروزش ته ریش داشت. آشفته بود. کالسکه خالی بود. در را برایش نگه داشتم. برای منفی بیست درجه خیلی کم لباس پوشیده بود. چشمهایش خیس بود از سوز. از من تشکر نکرد که در را برایش نگه داشتم. قهوه گرفت و نشست همان صندلی همیشگی. کالسکه خالی هم کنارش. کالسکه را نگاه نمی‌کرد. زل زده بود به روبرو. دلم ریخت. کمی دیر شده بود ولی نرفتم سرکار. نشستم میز روبرویی. کالسکه خالی کابوس است، مثل آن قلاده خالی که سالها در رختکن خانه خاله زیبا آویزان بود و هربار از جلویش رد می‌شدم دلم می‌ریخت. دلم می‌خواست عوض تراژدی کردن هر اتفاقی خیلی ساده فکر کنم بچه را گذاشته مهدکودک و برگشته قهوه بخورد. می‌شود که روتین والدین هم گاهی عوض بشود. ولی چرا مثل همه ما کالسکه را نگذاشته گوشه مهد؟ شاید مهد دیگر جا کالسکه ندارد. شاید می‌خواهد با کالسکه برود خرید و جعبه‌های آبجو را بچیند در کالسکه.  شاید از مادر بچه جدا شده و بچه را مادرش برداشته، کالسکه را لنی کراویتز. هنوز خیره بود به در. دیرم شده بود. من دوشنبه‌ها صبح زود جلسه دارم. می‌ترسیدم دیگر نبینمش. فکر می‌کردم نکند قهوه‌اش را بخورد و بعد در را باز کند همینطور بی‌شال و کلاه و دستکش برود تا ته یانگ تا برسد به قطبی که می‌گویند ته همین خیابان یانگ است. برود و گم شود در شب قطبی. از نظر من از مالکین کالسکه‌های خالی هیچ کاری بعید نیست. در باز شد. زنی خیلی زیبا و خیلی بور آمد تو. جلویش یک کیف نگهدارنده بچه بسته بود که بچه‌اش معلوم نبود. صورت بچه رو به سینه مادر بود و پالتویش را با کمربند پالتو بسته بود روی بچه که بزرگتر از این حرف‌ها بود که زیر پالتو جا بشود. مرد لبخند زد، بلند شد. صدای نامفهوم ولی شیرین بچه در شلوغی صبح دوشنبه کافه بخار کرده می‌آمد. لنی‌کراویتز بچه‌اش را صدا کرد، اسمش را بلد بودم، خودش بود. لازم نبود کلاهش را بردارد که  موهای فرفری بورش را ببینم. پدرش کمک کرد مادر بندهای آغوشی بچه را از سینه‌اش باز کند. بچه را بوسید و گفت “چیزی سفارش ندادم که سرد نشه. ببخش دویدم. داشتم یخ می‌زدم.” زن شالش را باز کرد، پالتو را درآورد و گفت “باید روکش کالسکه را وصل کنیم. فکر کنم اولین باد سرد ترسوندش. چه خوب حالا این تو کالسکه بود” آغوشی را نشان داد. مادر رفت در صف قهوه و پدر پسرش  را نشاند در کالسکه و برایش ظرف بیسکوییت را تکان داد. کالسکه دیگر خالی نبود. دیرم شده بود. رفتم سرکار.

 

 

“For Sale: Baby shoes, Never Worn” – Ernest Hemingway

همیشه همه‌چیز در ایستگاه قطار است که تمام می‌شود.

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : دی ۶م, ۱۳۹۳

 

چندسال از تمام شدن همه چیز می‌گذشت و شاید من فکر می‌کردم که می‌گذرد ولی جای دیگر چیزی تمام نشده بود. هیچوقت به خودم اجازه ندادم که انقدر خودم را مهم فرض کنم که فکر کنم بخاطر من آمد آمریکا ولی چون چندسال بعدش برگشت گاهی این فکر را می‌کنم که نکند بخاطر من آمد؟

ساحل جنوب کالیفرنیا در زمستان هم  زیباست ولی او داشت گریه می‌کرد. گریه‌اش را از سرسرخ بینی‌اش می‌فهمیدم و از دستی که گاهی به زیر عینکش می‌کشید. آنموقع هنوز گریه کردن آدمی که چهل سانتیمتر از من بلندتر بود و با لحن خودش هرروز وزنه‌ای هم‌وزن من را پرس سینه می‌زد برایم عجیب بود. احتمالا برای اوهم مثل سنگ – بخوانید گه – خیره شدن من به ساحل عجیب بود. بی‌تفاوت به گریه‌اش سعی می‌کردم بحث را عوض کنم.

آخی سگشو دیدی؟

عجب هوایی دارید. بمیرید. این وسط زمستونتونه؟

یک قهوه دیگه بخوریم؟

از امیر خبر داری؟

بچه بودم. نه بچه هم نبودم. آدم نبودم به نظرم. چرا قبول کردم ببینمش و چرا نشسته بودم روبرویش و سعی می‌کردم نبینم که دارد گریه می‌کند. شاید فکر نمی‌کردم گریه کند. شاید آن موقع هنوز به حفظ رابطه حسنه با کسی که روزی دوستش داشته‌ای معتقد بودم. شاید هم فقط یک عوضی کنجکاو بودم که می‌خواستم ببینم هنوز مرا دوست دارد؟ داشت. گاهی فرموهایش را نگاه می‌کردم که حالا چندتار سفید داشت. گاهی کایتی که پشت سرش در پرواز بود. گاهی ساعتش که من خریده بودم. برای بار دهم پرسید چرا رفتم. نمی‌توانستم جوابش را بدهم. جوابش بدترین جواب عالم بود. ترجیح می‌دادم که فکر کند من یک عوضی کثافتم ولی جواب ندهم. گفتم هررابطه‌ای پایانی دارد و بلا بلا بلا ….

قهوه تمام شد. آنروز هم تمام شد. فردا من را گذاشت ایستگاه قطار. ساکم را تا دم سکو آورد. عینکش را تل موهای مجعدش کرده بود. چشمهایش خشک بود و صورتش آفتاب سوخته. دوباره مثل همیشه‌اش کم‌حرف شده بود. کنار هم گالیور و فلرتیشیا بودیم. از آن بالا نگاهم کرد و گفت ” مرسی که اومدی. دیگه گیر نمی‌دم که منو ببینی. فکر کنم تمام شد. حتی اگر با همه وجود دلم برات تنگ بشه عمرا نتونم هیچوقت جلو کسی  خودم باشم که یکبار جلوش خودمو اینطور تحقیر کردم که جلو تو کردم”

بغلم کرد. محکمتر از همیشه و برخلاف تصورمن، نه سالها قبل در میدان هدایت، بلکه آنجا در همان ایستگاه قطار ارواین بود که همه‌چیز تمام شد.

 

آب‌کشی بود که مرداب مهیا می‌کرد.

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : دی ۲م, ۱۳۹۳

پیش نوشت : این نوشته قرار است در مورد آبکش باشد و اگر به هر دلیلی در وسطهای نوشته من چرخشی به اندرز یا تلنگری به تعمیم زدم اندرز حاصله از درجه اعتبار ساقط است. حالا ساقطم نه ولی خواستم اطمینان بدهم در این لحظه جز ناکارآمدی آبکش نارنجی چیزی در ذهن من نیست. ضمنا اگر کوچترین شباهتی بین خودتان و آبکش نارنجی یا آبکش نارنجی و دیگری احساس کردید در اسرع وقت به پزشک یا روانکاو مراجعه کنید.

بی هیچ نیازی به آبکش و با وجود دارا بودن دو عدد آبکش قدیمی ولی کارآمد این آبکش را صرفا بخاطر ظاهرش خریدم. بیرونش نارنجی لعابی بود و درونش کرم رنگ. مثل همه آبکشها تعداد زیادی سوراخ داشت و پایه دار بود که کف ظرفشویی بتواند بایستد ولی هیچکدام از اینها دلیلی برای خریدنش نبود، خریدمش چون رنگش نارنجی بود. وسایل آشپزخانه خانه قبلی را نارنجی و سیاه خریده بودم، یعنی اولش خریدن چند قلم جنس نارنجی و سیاه پیش آمد و بعد دیگر به این دو رنگ متعهد شدم. کتری سیاه، قوری هم سیاه. می‌دانم مثال خوبی نبود، قبلا نوشته بودم که قوری انقدر انتخاب ندارد که بشود در مورد رنگش هم نظر داد پس قوری سیاه ولی دستگیره قوری نارنجی. در قوطی باز کن سیاه ولی در بطری باز کن نارنجی. فلان چیز سیاه، آن یکی چیز نارنجی. بارها کاربری یا قیمت را فدای رنگ کردم و به ندرت چیزیایی هم خریدم که نمی‌دانستم کاربردش چیست ولی صرفا رنگش به جا چاقویی می‌آمد. از آن خانه که آمدم این خانه یک شبه تعهدم به رنگها را از دست دادم. درست‌ترش این است که بگویم ذوقم به دو رنگی از دست رفت. این آشپزخانه مطبخ‌تر از این حرفها  بود که بشود برایش عشوه رنگ آمد برای همین هرچیزی را خریدم که لازم بود بی‌اینکه به رنگش فکر کنم. پای سبزها و آبی‌ها باز شد به روی گاز و کابینت. با تمام این آنروز که رفتم خرید لیوان ناگهان آبکش نارنجی به نظرم آشنا آمد. خریدمش. اصلا آبکش لازم نداشتم و الان که فکر می‌کنم جز اولین آبکش که یادم نمی‌آید کی و کجا خریدمش دیگر کم پیش آمده حس کنم به آبکش نیاز دارم.

آبکش درست کار نمی‌کند و این خنده‌دارترین عیبی است که یک آبکش می‌تواند داشته باشد. تمام چند ماه گذشته را فکر کرده‌ام که چگونه ممکن است یا بعبارت دیگر چقدر سخت است که یک آبکش بتواند درست کار نکند. کار آبکش چیست، رد کردن آب ولی آبکش من آب از سوراخهای زیرین‌اش بیرون نمی‌رود، بیرون می‌رود ولی دیر و ناقص. باید بلندش کنی و مثل آن بازی‌های رد کردن توپ از یک مِیْز طولانی با حرکت دادن آبکش آب را هدایت کنی به سمت سوراخ‌ها. سوراخ‌ها لبه برجسته دارند و آب می‌تواند اسیر بشود بین لبه‌های برجسته دو سوراخ. جز این سوراخ برسطحش هم کم است. طراح آبکش احتمالا فکر کرده اگر بیشتر سوراخ سوراخش کند رنگ نارنجی رنگ غالب سطح از بیرون نخواهد بود. مثلا اگر سطح سوراخ‌ها از سطح بی‌سوراخ بیشتر باشد رنگ آبکش می‌شود رنگ چیزی که درونش نشسته تا خیرسرش خشک بشود و نه نارنجی. مثلا اگر بروکلی تویش ریخته‌ باشی از دید ناظر خارجی رنگ آبکش می‌شود سبز با کمی نارنجی. آبکشم کم سوراخ است. آب معطل کن است. گاهی که خیلی عجله دارم تکانش می‌دهم که کمک جاذبه باشم و آب برود بیرون. حتی تکان عمودی هم می‌دهم که آب را از روی لبه‌های برجسته بپرانم و بیاندزم در نزدیکترین سوراخ. گاهی کاهو‌ها رو دسته دسته در می‌آورم بیرون با دستمال نارنجی نخی، یادگار روزگار دورنگی، آبشان را می‌گیرم دوباره می‌گذارمشان درون آبکش، بعد با لذت آبکش نارنجی و کاهوهای سبز را نگاه می‌کنم، با نگاهی قدردان به آبکش، انگار که او است که خشکشان کرده. من آدم مدارا با آبکش نارنجی‌ام و کم کم قلقش دستم آمده. این اواخر بیشتر چیزهایی را با آبکش نارنجی آبکشی می‌کنم که کمی خیس بودنشان هم مانعی ندارد. مثلا گوجه فرنگی شسته شده یا موز. موزشوری را از هجرت یاد گرفتم . دریکی از عکسهای اینستاگرامش دیدم موزی را شسته گذاشته در جا ظرفی کنار باقی میوه‌ها تا خشک بشود. موز عکس خیس نبود، شاید هم نشسته بود و صرفا گذاشته بود در سبد بالای ظرفشویی که کنار خرمالوهای نارنجی که ترکیب رنگ زیبایی ایجاد کند برای عکسش ولی درهرحال همانجا فکر کردم راه حل موز شستن است. از فردا من موزها را می‌شورم و در آبکش خشک می‌کنم که عیب آبکش را به رویش نیاورم. جو دیگر سنگین نیست چون حتی وقتی بعد چهارساعت می‌آیی و می‌بینی موز هنوز به اندازه یک موز روی درخت نواحی استوایی در فصل باران موسمی خیس است می‌توانی به آبکش بگویی، اشکال از تو نیست، موز رو کی می‌شوره جز من و هجرت، جز ما سروستانی‌ها. کار عبثی است ولی موز زرد در آبکش نارنجی خیلی منظره قشنگی است برای اینکه نگاهش کنی. عکس نگرفتم البته.

آبکش قدیمی جور تمام خشک کردن‌ها را می‌کشد و من کار بیشتری از دستم برای آبکش نارنجی برنمی‌آید. شده‌ است همسر ملکه انگلستان، صرفا یک مقام تشریفاتی. جز موز خشک کردن دیگر نمی‌دانم چه کاری می‌شود برایش کرد چون حقیقت این است که  از آبکشی که آب را نمی‌کشد هیچ استفاده‌ دیگر نمی‌شود کرد. مشکل این است که انقدر هم بی‌سوراخ نیست که بشود جای کاسه سالاد از آن استفاده کرد و با اینکه برای آبکش بودن کم سوراخ است ولی کماکان انقدرها هم کم سوراخ نیست که بشود همه سوراخهایش را گل گرفت و از فردا گلدانش کرد. اندازه سرم است ولی من اهل جنگ نیستم که کلاه خودش کنم و انقدر‌ها کوچک نیست که انگشت‌دانه ام بشود. همین الان که اینها را می‌نویسم جلوی من نشسته‌است در ظرفشویی و هیچی درش نیست جز یک ته استکان آب که مانده تهش، یادگار آخرین خوشه موزی که شستم و آبکش برایم خشکش کرد. مثل ترانه مرداب اردلان سرافراز زل زده‌ام به آب ته آبکش و برخلاف گوگوش نه با نا‌امیدی بلکه باامید اینکه “خورشیدم از اون بالا هی بخارش بکنه” چون دیگه می‌دونم اصل “زمینم از پایین” ابدا در موردش صادق نیست.

مگر قرار نبود دریا در همه حال نشانه رهایی باشد؟

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : آذر ۱۶م, ۱۳۹۳

خانه ما آخرین خانه اون خیابونه و ایوانش رو به حیاط خانه‌است و بعد حیاط اتوبان همته و ٱنطرف اتوبان پارک پردیسان و بعد همه تهران دوست داشتنی من. خواب دیدم با بابا نشستم در ایوان و هنوز درختهای بین ما و اتوبان قد نکشیدن و همه تهران معلومه ولی جای پارک پردیسان بعد اتوبان دریاست. یک دریای خیلی عظیم. از بعد اتوبان تا کوهای شهرری دریا بود: آبی، آبی. انگار ماشینی از اتوبان رد نمی‌شد و صدا موج‌های رو می‌شنیدم. آفتاب روی دریای آبی می‌درخشید و منظره جلو چشمم بی‌نظیر بود. با پدرم حرف می‌زدم و باد خنک از دریا پشت خانه به صورتم می‌خورد: همه خواب آفتاب و دریا و نسیم و صدای امواج بود. به پدرم گفتم این دریا اینجا نبود نه؟ گفت نه خیلی جدیده، همین تازگی یک شب از اینجا به جنوب تهران رو سیل برد و آب جذب نشد و شد دریا. همین، با همین یک جمله رویام ناگهان شد کابوس، یکهو فهمیدم زیر این دریای روبروم کل تهرانه؟ کل آدمها، میلیون میلیون جنازه، از جنوب شهرک غرب تا شهرری اون زیرغرق شدن. صدای موج شد ترسناکترین صدای ممکن. از تجسم چهارده میلیون جنازه زیر آب حالم بهم می‌خورد ولی نمی‌توستم به پدرم نشون بدم. پدرم خونسرد بود ولی، چایش را می‌خورد و گوش می‌کرد به دریا و دوباره خونسرد ادامه داد : ” تازه هرشب هم میاد جلوتر، شبی یک متر” توی خواب بی‌صدا توی سرم حساب کردم، من و ایلیا نوزده روز دیگه برمی‌گردیم، عرض همت نوزده متر بیشتره و حالم از آدم کثافتی که بودم بیشتر بهم خورد. از اینجا به بعد من بودم و ترس و نفرت ازخودم و صدای موجهایی که می‌دونستم آب روی جنازه‌های مردم شهر منه و تهرانی که می‌دونستم دیگه نیست و سکوت و باز صدای موج بعدی. خونه ساحلی قشنگمون ترسناک شد توی خواب و باقیش یادم نیست تا بیداری.

از ساعت شش تا هفت و نیم خیره شدم به سقف، می‌ترسیدم چشمام رو ببندم و باز صدای موج بیاد، صدای دریا.

جنایات حقیرانه کارمندی

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : آذر ۱۲م, ۱۳۹۳

 

مسواک دهنم بود وقتی رییس ساعت یک ربع به شش و نیم صبح ایمیل زد که یادم رفت بگم ولی ساعت یک موعد تحویل فلان گزارشه و خواهش می‌کنم تمامش کن، خیلی مهمه. گزارشی که من فکر می‌کردم موعد تحویلش آخر وقت – نه اداری، کلا- همان روز است. قبل از هشت رسیدم سرکار و با حالتی سراسیمه نشستم پشت میز به روی کیبرد کوبیدن. بعد یک حوض قهوه، حدود ساعت یازده رفتم دستشویی و وقتی برگشتم دیدم رییس ایستاده بالای میزم و بررسی می‌کند که چقدر وسیله سرگرمی با خودم برده‌ام مستراح که تخمین بزند کی برمی‌گردم. لابد صورت برمی‌داشت که فقط با موبایلم رفته ام دست به آب یا  کتاب و لوازم آرایش و هدفون و اینها هم برده‌ام که سور و ساتم کامل باشد و تا نیم‌ساعت برنگردم پشت میز. تا نشستم پشت میز گفت ناهار چی می‌خوری؟ گفتم ها؟ گفت ناهار؟ بدون کمترین فکر گفتم ساندویچ سلمون دودی با نان برشته رای و سبزیجات و سالاد اسفناج نوزاد با توتهای رنگی. از من، کهنه کارمند ادارات بدون سلف و رستوران بشنو که هرکارمندی باید یک غذا و یک قهوه خیلی پیچیده برای موارد اینچینینی که پولش را از جیب خودش نمی‌دهد از بر داشته باشد و  این پیچیده‌ترین و لوکس‌ترین غذای کارمندی بود که با در نظر گرفتن موقعیت جغرافیایی شرکت در لحظه به ذهنم رسید. به منشی گفت لطفا سفارش بده برای آیدا همین غذا را بیاورند. بعد دستشویی رفتنم چشمش ترسیده بود و نگران بود بروم برای ناهار و لابد زنگ بزنم آنطرف اقیانوس و زمان یادم برود و دیر برگردم. از بالای میزم که رفت آنطرف دوباره شروع کردم به کوبیدن روی کیبرد و خیره شدن به منحنی‌های درهم تنیده و جدولهای بی‌انتها. ناهارم سرساعت دوازده روی میز بود. دلم می‌خواست داد بزنم اینجوری؟ نمی‌خواهین دستامو بشورین برام. که یکی رو صدا کنه لگن و آفتابه بیاورند و من دستهام رو همون سرمیز بشورم.ولی روم رو زیاد نکردم و برای نشان دادن قدردانی بابت رزقم با دست راست کلیک می‌کردم با دست چپ سالاد می‌خوردم. یکی دوبار هم انقدر زل زدم به مونیتور که مسیر چنگالم را اشتباه ردیابی کردم و صورتم تمشکی شد. در تمام این مدت چه با دهان پر و چه با دهان خالی، پوف کردن و اف گفتن بلند فراموشم نمی‌شد. آب نخوردم که دستشویی نروم، مطمئن بودم اگر بگویم می‌خواهم یک نوک پا بروم مستراح از فردا قانون تصویب می‌کند که ددلاین‌دارها از امروز موظفند تا پایان موعد تحویل با “اَدالت دایپر” در محل کار حاضر بشوند.

 

ساعت یک و ده دقیقه : به گواهی صندوق ارسال‌شده‌های ایمیلم ساعت دوازده و پنجاه و سه دقیقه گزارش را فرستادم رفت. رییس پوف خلاص را بلند کشید ودر جواب ایمیل من بدون کپی کردن دیگران فقط به من جواب داد:

موعد تحویل سه بود ولی گفتم یک که حداکثر تلاشت رو بکنی دیر نشه. (صورتک چشمک) .

 

چیرز،

رییس

حیف که نمی‌شد برایش بنویسم. گزارش از یازده آماده بود. من دو ساعت گذشته را روی کیبرد کوبیدم که تو برایم ناهار مجانی بخری و از همه مهمتر روی قابلیت‌های من دو ساعت حساب اضافه باز نکنی، ولی نمی‌شد این را نوشت، پس فقط جواب دادم:

حقا که مدیریت بلدی. صورتک لبخند.

ریگاردز،

مرئوس