شیربادام

اگر این جا فوتوبلاگ بود الان باید یک عکس می‌گذاشتم از یک لیوان قهوه با شیر بادام – بله می‌دانم چیزی به نام شیربادام وجود ندارد و این محصول کلاهبرداری محض است و زباله است ولی چه کنم شیرجو خیلی من را یاد صدراسلام می‌اندازد و غلیظ است و دوست ندارم. شیرگاو را هم اجازه بدهید حرفش را نزنم که چه بلایی سر دستگاه گوارشم می‌آورد – می‌فرمودم. آه لیوان قهوه و کف شیر بادام و پنجره.

هفت صبح است و هوا هنوز کامل روشن نشده. باران هم می‌بارد. باران شدید و آهنگ دار ولی هوا سرد نیست برای همین همه پنجره‌ها را باز کرده‌ام و صدای قطراتی که روی شیروانی می‌خورند را دوبار می‌شنوم. یکبار از زیر سقف و یکبار از پنجره. گربه هم نشسته روی لبه پنجره روبروی خانه. تخصص گربه‌ها ایجاد کادر‌های کارت پستالی‌ست. مثل همین شازده که الان نشسته وسط پنجره روی به باران و ضد نور. یک توده نرم و پشمالمو قوز کرده خاکستری با پس زمینه سبز و خیس پشت سرش قاب شده در چهارچوب پنجره رو به سنگفرشهای کوچه باریک که دمش را با اشتیاق تکان می‌دهد. اشتیاق که نه ولع حیوانی برای قتل سنجاب احتمالا ولی شما بخوانید اشتیاق. پشت سرش یک درخت بزرگ در قاب است. بزرگ که چه عرض کنم تنومند. درخت جلو خانه خیلی بزرگ است و تازگی کشف کردم که پلاک هم دارد. پلاک چرا دارد؟ آثار باستانی‌ست؟ از آنجایی که خانه باریک و کوچک و سبک است حس می‌کنم با این درخت میخ شده است به زمین. عاشق درخت جلو خانه‌ام و درخت به درستی لایق کلمه تناور است. تنومند و تناور و بلندبالا و هرچه صفت دیگر که بین درختان و رستم مشترکند.

امروز روز آخر تابستان است و فردا روز اول پاییز (از کرامات شیخ ما چه عجب. پنجه را باز کرد و گفت وجب). من همانطور که در اقلیت چپ دست قرار می‌گیرم در اقلیت شورپاییزی هم قرار می‌گیرم. پاییز برخلاف شما دوست عزیز به من شور زندگی می‌دهد. انگار یادم می‌افتد زندگی چقدر زیباست و این واقعا در تناقض است با کاری که طبیعت در پاییز انجام می‌دهد. کدام کار؟ همین زرد کردن هرچه در بهار سبز کرده و خوابیدن و ما را به حال خود با آن زمستان الدنگ رها کردن ولی خب از کسی که موقع دویدن بازخوانی پرونده‌های قتل زنجیره‌ای گوش می‌دهد چه توقعی دارید؟ همین که هفت صبح بیدار شده‌ام و از ذوق تمام شدن تابستان نمی‌دانم چه کنم نشانه این سرخوشی نیست؟

هوا هنوز برای لباس در شان پاییز خیلی گرم است. درخت را نگاه می‌کنم که از تمام برگهاش آب سرازیر شده و سنجابی که معلوم نیست چطور موفق شده وسط این رگبار دمش رو خشک نگه دارد از بین شاخه‌ها زل زده است به گربه کارت پستالی پشت پنجره. اگر همسایه‌ها که هنوز شناخت درستی از من ندارند به به عقلم شک نمی‌کردند می‌رفتم شال خردلی که اول ماه مه تا کردم و ته کمد است، را می‌آوردم می‌انداختم روی شاته‌ و می‌نشستم در ایوان. چه تصویری چه تصویری. بگذریم که احتمالا بعدش شانه‌هایم عرق سوز می‌شدند به دلیل ترکیب گرما و شال و پوشش نامتناسب با دمای هوا ولی چه باک که تصویر پاییز بدون شال خردلی من کامل نیست.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۵ دیدگاه

مورخ هفتم اکتبر دوهزار و یک

بچه امروز رفت مدرسه. بعد یکسال؟ نمی‌دونم بعد چند وقت. بعد هزارسال و نمی‌دونم برای چه مدت. بعید نیست دوباره بعد چندهفته بفرستنشون خونه. خونه صدای سکوت می‌ده. گربه هم چندبار رفت تو اتاقش میو‌میو کرد و الان اومده روی میز من خوابیده. رادیو رو هم روشن نکردم. سکوت خونه چیز عجیبیه. خیلی دلچسبه. مادربزرگم می‌گفت سکوت قشنگه وقتی بدونی صدا در راهه. به صِدا می‌گفت صَدا. نشسته بودیم در آشپزخانه خانه فاز یک اکباتانش. شهرام فکر کنم مدرسه بود. من چرا نبودم؟‌ یادم نیست. شاید هم مدرسه نبود. شاید اصلا از ایران رفته بود. یادم نیست. صندلی‌های آشپزخونه فلزی با بالشهای نرم رو یادمه که بسیار زیبا، مدرن ولی بسیار ناراحت بودند.  چرا با من فارسی حرف می‌زد؟‌ یادم نیست. می‌دونست من ترکی رو خوب می‌فهمم ولی نمی‌تونم جواب بدم. مثل من که می‌دونم بچه‌ام ته حرفهای من رو به زبان فارسی می‌فهمه و خب من همین رو لازم داشتم و باقی چه اهمیتی داره اگر به قاف و غین می‌گه گاف. حرفم رو می‌فهمه. مثل من که مادربزرگم رو می‌فهمیدم.

یادم افتاد اولین روزی که بردمش مدرسه تا لحظه آخر دستم رو گرفته بود. ایستاد ازش عکس بگیرم. اینبار نه. کلاس هفتمه. دوست داره روز اول مدرسه باشم ولی دوست داره معلوم نباشم. برای همین ایستاده بودم دور. پشت زمین اسکیت. سن عجیبیه. از یک جایی به بعد لابد می‌خواد نباشم. من هرروز این رو با خودم تکرار می‌کنم. قرار بچه به رفتنه و ما وسیله‌ای هستیم که اون موجود کوچک که نفس کشیدنش هم اما و اگر داره رو تبدیل به آدمی می‌کنیم که مستقله و فکر می‌کنه و میره. این میره‌ رو هرروز با خودم تکرار می‌کنم که عادی بشه ولی همین تکرار هم جواب نداده. هی می‌خوام این روزها رو بیشتر زندگی کنم. می‌خوام زمان جلو نره. حتی این روزهایی که هردو باهم خونه بودیم و پیاده‌روی‌های طولانیم به مقصد هیچ. گاهی دلم می‌خواد خودم زودتر برم. نه که بمیرم. مثلا جمع کنم برم کلمبیا قبل از اینکه اون بره ونکوور. دیروز یک پادکستی گوش می‌کردم که تبلیغش زندگی در کلمبیا بود. انقدر تعریف کرد و گفت تنها راه زندگی با کیفیت زندگی در کلمبیاست که فکر کردم راهش اینه که زودتر برم کلمبیا.

مردی که نبش خیابان فرمن زندگی می‌کنه تنهاست. تنها که نه با سگش. سگش محترم‌ترین موجود زنده جهانه. بله حتی از شما محترم‌تر دوست عزیز. صبحها می‌نشینن روی ایوان خونه و مرد روزنامه می‌خونه و سگ دراز می‌کشه. باورم نمی‌شه که هنوز روزنامه کاغذی وجود داره. از کجا می‌خره؟ شاید هم روزنامه قدیمیه. به من باشه روزنامه قدیمی می‌خونم. خیلی خوبه خبری رو بخونی که بعدش رو می‌دونی. ارتش آمریکا و انگلیس به افغانستان حمله کردند و بوش طالبان را تهدید کرد که بهای سنگینی پرداخت خواهد کرد. بعد ته دلت بگی “اوه چه عالی. بالاخره یکی حق این عوضی‌های ضد زن و بشریت رو کف دستشون گذاشت. جانی قهوه من تموم شد، وقتشه برگردیم تو”. درهرحال سگ می‌خوابه روی ایوان . یک رسم خوبی این محله داره که همه نشستن در ایوان خانه. همه بجز خونه‌های جدید که معماریشون یکجوریه که انگار از بیرون و فضای عمومی متنفرن. کلی پنجره دارن که همیشه پرده‌هاشون کیپ کیپه یا اصلا پنجره ندارند. خوشبختانه خونه‌های این محله انقدر بهم چسبیدن که بساز بفروش‌ها نمی‌تونن هی بکوبن و بسازن و عجالتا بیشتر خونه‌ها قدیمی و ایوان‌دارند و عجالتا همه نشستن تو ایوان قهوه و شراب و آبجو و هرچی موجود باشه می‌نوشند. سگ رو می‌گفتم. وقتی رد می‌شی از جاش بلند می‌شه و یکجور مودبی می‌شینه. مثل من که بچه بودم یادم داده بودن اگر بزرگتر رد شد پات رو جمع کن. من و سگ خوب تربیت شدیم. حالا این مدت که مدرسه بسته بود تک و توک سر صبح کسی رد می‌شد و سگ پیر می‌شد در آرامش دراز بکشه ولی از امروز که بعد ماه‌ها بچه‌ها با کوله‌پشتی‌های بزرگشون عازم مدرسه بودن سگ تمام مدت خبردار نشسته بود. بهش گفتم صبح بخیر جانی. نگاهم نکرد. مشغول ادی احترام به صف دانش‌آموزان بود.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۴ دیدگاه

باغ

یکشنبه شب خواب دیدم یک جایی در تهران مهمانیه. من تازه از سفر رسیدم. چمدون دستمه. همه اقوام هستن. دایی و خاله و عمو و خاله زاده و عموزاده و دخترخاله‌های مادرم و همسایه‌ها و باقی. هرکسی که می‌شناسم اونجاست. صدای موسیقی بلنده و همه دارن با شور در بین درختهای باغ می‌رقصن. مهمانی شبیه شب نشینی‌های پنهانی یک جمع جوان روی مخدره ولی جای یک سری جوان همه خانواده من اونجان. همه جز پدر و مادرم.از رقص و نور دیدن اعضا خانواده هیجان زده شدم. هر چند ثانیه یکبار یکی محکم بغلم می‌کنه. همه حالم رو می‌پرسن. حال بچه‌ام. حال خودم. از احوال زندگیم در کانادا سوال می‌کنن. فامیل نزدیکی که سالهاست ازش خبر ندارم تنگ در آغوشم می‌کشه و من رو به همراهش معرفی می‌کنه. فامیل نزدیک دیگه‌ای که سالهاست حتی جواب سلام رو نمی‌ده ازم می‌خواد که برقصم. از اینکه خانواده نزدیک دوستم دارن هیجان زده می‌شم. جای زن چهل و دو ساله بچه‌ای می‌شم که عقده محبت دیدن داره. چمدون رو رها می‌کنم و شروع می‌کنم سبکبال با خانواده رقصیدن. شور می‌گیرم باهاشون. ترانه ترکی رو می‌خونم. لاله‌لر… لاله‌لر…  یکهو یادم می‌افته بخاطر مادرم اومدم ایران. یادم می‌افته حال مادر وخیمه و من وسط این مهمانی چه غلطی می‌کنم.  بین خواب انگار یک پنجره گوشه تصویر باز می‌شه و مادرم رو تنها در لباس آبی بیمارستان می‌بینم. لاغر و رنجور و پدرم کنارش روی صندلی خوابیده. یادم می‌افته چرا اونجام. از خودم حالم بهم می‌خوره که تا چند دقیقه قبل داشتم رشید بهبوداف می‌خوندم. از یادآوری رقصم حالم بهم می‌خوره.  به آدمها می‌گم مامان کجاست؟ کدوم بیمارستانه. یا جوابم رو نمی‌دن یا نمی‌دونن هیچکس اسم بیمارستان رو بلد نیست. جالب اینه که همه می‌دونن حالش خیلی بده ولی نمی‌دونن کجا بستری شده. ازش خبر ندارن. همه دارن می‌رقصن. صدای موسیقی خیلی بلنده. فاصله می‌گیرم. ریسه‌ها از دور معلومن و آدمهایی که دارن می‌رقصن. با لباسهای قشنگ و صورتهای صاف و زیباشون محو می‌شن. می‌رم تو تاریکی.

از خواب پریدم. سه و نیم صبح بود. فکر کردم زنگ بزنم به مادرم. از پله‌ها رفتم پایین. زنگ زدم جواب نداد. فکر کردم لابد مسکن خورده و خوابه. پدرم هم لابد رفته دنبال دارو. یادم افتاد یکشنبه است و وقت دکتر دارن. متنفر از خودم نشستم روی صندلی. متنفر بودم از خودم بابت رقص در خواب با آدمی که سالها مادرم رو آزار داده. اینکه درخواب نمی‌دونستم کدوم بیمارستانه. به تنهاییشون فکر کردم و سنگ گیر کرد در گلوم. تا چهار و نیم صبح خیره موندم به موبایلم و صبح شد.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۳ دیدگاه

به قلعه فِرَنْک خوش آمدید

موقع دویدن مسیری که می‌رسه به کارخانه آجری که الان تبدیل پارک شده رو اگر ادامه بدی وارد یک سربالایی خیلی تیز می‌شی که یک جاهایش حس می‌کنی زانوت داره می‌خوره به دماغت ولی اگر اون رو هم رد کنی با تنی عرق کرده و بدنی بویناک از یک دروازه فرضی رد می‌شی و ناگهان از جنگل وارد یک محله‌ای می‌شی که پراست از قصر. اسم محله هم قصر داره. قصر که نه قلعه. البته در شهر کودکی من قلعه در اسم محله ابدا دلالت بر ثروت محله نمی‌کرد ولی خب اینجا به نظر وضعیت فرق داره. اسم محله قلعه فرانک است یا همچین چیزی. فرانک نه فرنک به کسر ف و فتح ر. خانه‌ها ناگهان غیرعادی بزرگ می‌شن. برای من که در چهار کیلومتری همین محله در کوچه‌ای زندگی می‌کنم که عرض خونه‌ها کمی از اتوبوس بیشتر است این تفاوت ناگهانی و کمی غیرعادی است. یک جنگل دست دوم رو رد کنی و ناگهان اینهمه قصر. ناگهان از بوی خودم خجالت می‌کشم یا از شلوارک ورزشیم که مارک درست حسابی ندارد و صرفا چون مغازه “برندگان” یازده دلار می‌فروخته خریدم و مشکلش این است که از کیلومتر چهار به بعد خشتکش عرق می‌کند و چون مثل شلوارکهای هشتاد دلاری لیموی لولو الیاف تنفس کننده ندارد این عدم تنفس را بصورت یک لکه بزرگ خیس در خشتک دونده که من باشم نشان می‌دهد. اگر سیاه بود مساله‌ای نبود. صورتی است. صورتی چرک و این لکه بزرگ از بین پاهایم تا عقب دیده می‌شود آنهم کی؟ دقیقا وقتی که دونده به اوج رسیده و توقع دارد برایش کف بزنند که آن سربالایی پرشیب را با سرعت قابل قبولی دویده. کسی تشویقم نمی‌کند. همه به خشتکم زل می‌زنند. آن هم در محله‌ای که قصرهای بزرگی دارد و چمن‌هایش حتی یک گل زرد هم ندارند. 

 

در ایوان بزرگ خانه سرنبش مردی ایستاده بود. لباس معمولی تنش بود و سیگار می‌کشید. جوری ایستاده بود که انگار صاحب خانه باشد ولی شکل من بود. ماها پوستمان فرق دارد با ساکنین این خیابان. جنس پوست ما هم خوب است ولی یک چیزی فرق دارد و موها. موها خیلی فرق دارند. تقاوت کیفیت پوست در کودکان و سالمندان انقدر محسوس نیست که در میانسالهای مثل من. حرف براقی و شادابی پوست نیست. یک چیز پیچیده است. یک ماتی قشنگی دارد. در پوستهای تیره‌تر مثل من رنگ زیتونی پوست فرق می‌کند. انگار آنها با آفتاب گرانتری برنزه شده اند. این فرضیه من است. احتمالا یک ربطی هم به کرم‌ها و تغذیه دارد. یا گردش هوا در قصر. در هرحال مرد در چشم من که مدام دنبال ارزیابی ظاهری آدمهای این محله هستم به ایوان خانه‌ای که به ستونش تکیه داده بود و سیگار می‌کشید نمی‌آمد. در بهترین حالت پوستش به محله من می‌خورد. پوست خوب مایل  به معمولی یک مرد چهل ساله با موهای روشن که معلوم بود آفتاب زمین گلف و قایق خصوصی زیادی در زندگی ندیده. با خودم فکر کردم لابد باغبان است. اینطور که خیره است به باغچه روبروی خانه قطعا باغبان است. چمن‌های خانه که بزرگ آجری یکدست و سبز بود. همه یک اندازه بدون یک علف اضافه. فکر کردم چه باغبان خوبی هم هست. آفرین برایان. لباسش ولی مرتبتر از کسی بود که برای کار آمده باشد. پیراهن سفید نخی و شلوار خاکستری از اینها که پارچه خنک تابستانی دارند و برعکس شلوارک من نفس می‌کشند. کفشهایش معلوم نبود. ایوان سنگی بود و همین اندازه از مرد معلوم بود. در محله من نرده ایوانها چوبی‌ هستند و می‌شود کفش آدمها را دید. از کفش هم بیشتر. من حتی پاهای برهنه همسایه سر خیابان راتمن را هم دیده‌ام. صبح‌ها که می‌روم قهوه بخرم نشسته است روی ایوان. در خیابان ما باغچه روبروی خانه‌های کم عرض است. گاهی اصلا نیست و می‌شود به پاهای کسی که در ایوان نشسته انقدر نزدیک شد که جزییات را دید. پاهایش ورم کرده و پر از رگ است. کبود. در این محله ولی ایوانها یا نرده‌های سنگی دارند یا انقدر زمین خانه بزرگ است و ایوان در عمق که پاهای آدمها معلوم نیست. آدمی هم معمولا در ایوانها نیست. جز برایان باغبان که سیگارش تازه تمام شده بود. فکر کردم لابد کارش تمام شده و لباسش را عوض کرده. لباس باغبانی را درآورده و این لباس تمیز را تن کرده. شاید هم اشتباه کنم و باغبان نیست. سرباغبان است. 

 

مرد از پله‌های سنگی پایین آمد. جگوار سبز در راه باریک جلوی گاراژ پارک بود. سوارش شد. نمی‌دویدم. ایستاده بودم ضربان قلبم آرام بشود. در روزنامه روز قبل خوانده بودم زن جوانی موقع دویدن ایست قلبی کرده و بازیکن تیم فوتبال دانمارک را هم که خودتان دیدید و حالا نگران خودم بودم. الکی. این را بهانه کرده بودم که بایستم. بیشتر می‌خواستم خانه‌ها را نگاه کنم. وقتی سوار جگوار شد فکر کردم دیدی اشتباه کردی. شروع کردم خودم را دعوا کردن که دیدی باز آدمها را از روی کیفیت پوست و مو قضاوت کردی . دیدی مرد صاحب این خانه بود. کی ‌می‌خواهی دست برداری از این نگاه طبقاتی قضاوت گر. شرم بر تو. چرا باور نداری که آدمهایی با پوست طبقه متوسط هم می‌توانند نردبان ترقی را طی کنند و ساکن قلعه فرنک بشوند. چقدر ابله‌ای. شرم خشتک خیس کم بود این شرم قضاوت از روی کیفیت پوست و مو هم اضافه شد. مرد نشسته بود در ماشین ولی حرکت نمی‌کرد. مثل من. لابد منتظر بود ضربان قلبش پایین بیاید. 

 

زن مسنی از در بیرون آمد. موهایش شکل ملکه انگستان بود ولی لباس روشن و راحتتری تنش بود. با اینکه حداقل نود سال سن داشت مو و پوستش اشرافی بود. یک فر سرحالی داشت موهای سفیدش. زن به پله اول نرسیده مرد از ماشین بیرون پرید. در پشت را باز کرد. زن با خوشرویی سوار شد. مرد در را بست. خودش سوار شد و رفتند. اشتباه کرده بودم. مرد باغبان نبود ولی راننده بود. بقول دختر دوستم شوفور. فکر کردم خوشحال باشم از اینکه فرضیه ارتباط کیفیت پوست و مو با خانه‌های محله قلعه فرنکم درست درآمده یا نه. احساس خاصی نداشتم. برخی از فرضیه‌ها چون قابل ثبت کردن نیست ارزش علمی ندارد. ضربان قلبم آرام شده بود ولی بین شلوارم هنوز خیس بود. برگشتم به سمت دروازه‌ای که از آن وارد محله قصرها شده بودم. مسیر برگشت سرازیری با شیب تند بود. مضر برای زانو .

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۵ دیدگاه

خداحافظ اریک.

ساختمان برادویو قدیمی بود. در یک محله معمولی. با مستاجرانی معمولی. هیچ چیزی درموردش جذاب یا برجسته نیست که در ذهنم ثبت شده باشد جز رختشورخانه‌اش. سالنی مرطوب و بویناک در زیرزمین با چندین ماشین لباس شویی و خشک کن سکه‌ای. یک کتابخانه فلزی زنگ زده که چند جلد کتاب جیبی درونش گذاشته بودند که بوی نا می‌داد. احتمالا مدیریت پیش خودش فکر کرده بود چه کنج فرهنگی را برای مستاجرین تدارک دیده. آن وقتها از الان وسواسی‌تر بودم. الان که اصلا وسواسی نیستم. منظورم این بود که آنوقتها کمی بودم. نه آنوقتها هم نبودم ولی فکر می‌کردم اگر تظاهر نکنم که از چیزهایی چندشم می‌شود لو می‌رود که تا مغز استخوان درگیر تمیزی نیستم. چون نیستم. برایم ظاهر مهم است. برایم مهم است که همه چیز مرتب باشد و خاک نداشته باشد و دیگر هیچ.  یادم است دوستانم یک سبد مواد لازم برای شستشوی ماشین لباس‌شویی اشتراکی قبل از شستن لباس داشتند. آنها اول با دقت داخل ماشین لباسشویی را تمیز می‌کردند و بعد لباسهایشان را تویش می‌ریختند. همان وقت و کماکان فکر می‌کنم خوب ماشین که خودش کف و آب دارد و وقتی روشن باشد هم لباسهایم را می‌شود و هم داخل خودش را ولی هیچوقت به آنها نگفتم که از ماشین اشتراکی چندشم نمی‌شود. نه فقط نگفتم که برای اینکه ادایشان را در بیاورم رفته بودم یکی از آن اسپری‌ها خریده بودم. حتی نمی‌دانستم چیست و آیا باید فقط بزنم و تمام یا باید بزنم و با دستمال پاکش کنم و تمام. هربار هم یادم می‌رفت با خودم ببرمش رختشورخانه و لو می‌رفت که آدم تا مغز استخوان تمیزی نیستم. همین الانش هم به همین درد دچارم.  تا قبل این جریان کرونا نمی‌دانستم لایسول چیست. معمولا تمام سطوح را  با اسپری شیشه پاکن کن پاک می‌کنم و دستشویی رو با اسپری حمام و دستشویی و یک چیز کرم طوری هم دارم برای تمیز کردن گاز و خب خمیردندان هم که مال دندان‌هایم است. گفتم که بدتر هم شدم. آن وقتها ادایش را در می‌آوردم. نه فقط ادای تمیزی را، ادای همه چیز. مثلا همیشه دلم می‌خواست یکی از آن کتابهای مرطوب جیبی که رویش عکس زنی با با کمر باریک و باسن برجسته داشت و مردی با بارانی و موهای روغن زده،  را بردارم و بخوانم ولی جایش کتاب ونه‌گات خودم رو می‌بردم و همانطور که چرخش لباسها را می‌پاییدم و نگران تردد موشهای بزرگ بودم ورقش می‌زدم. 

 

آنروزها در رختشورخانه ساختمان خیابان برادویو معمولا تنها بودم. آدمها خیلی لباس نمی‌شستند. البته یکی می‌گفت ساکنین این ساختمان بیشتر دانشجو هستند و احتمالا لباسهایشان را می‌برند خانه والدین‌شان می‌شورند. یکی دیگر هم می‌گفت ساکنین ساختمان بیشتر الکلی هستند و ترجیح می‌دهند این یک دلار را خرج دوتا آبجو کنند تا شستن البسه و لباسهایشان را در وان می‌شورند. هردو ممکن بود. من ولی نه الکلی بودم نه خانواده‌ای داشتم و نه حتی پول برای دوتا آبجو ولی ناچار بودم لباسهایم را بشورم. خیلی لباس نداشتم. دو یا سه تا شلوار جین و چند تا تی‌شرت و یکی دوتا پیرهن شومیز. دانشجو مفلسی بودم و هرچقدر هم لباسهایم را باد می‌دادم که بوی تنشان برود سر ده روز دیگر هیچ لباسی برای پوشیدن نداشتم. 

 

اریک هم آن یکشنبه عصر لباسهایش را آنجا می‌شست. اریک احتمالا دانشمند بود چون با کاغذهای سه سوراخه جزوه‌اش أمده بود رختشورخانه. احتمالا اسمش اریک هم نبود. رایان بود یا دیوید یا هر اسم دیگری. اصلا شاید روس بود یا فرانسوی چون هر بوری که انگلیسی نیست.بی‌دلیل از حضورش در آن زیرزمین نم‌دار پر از موش و بوی تاید داغ شدم. خودم و اریک را روی تک تک آن ماشین‌های لباسشویی تجسم کردم. پیچیده در هم. وحشی و بدون ترس از اینکه کسی بیایید داخل. لباسهای تمیز و کثیفی که پرت می‌شوند روی زمین چون چیزی جلودار شهوت ما نیست. جزوه‌ها که خیس می‌شوند از خیسی تاید مایع مخصوص آب سرد که درش باز شده وقتی اریک من را روی ماشین لباس شویی پرت کرده و حالا تمام منحنی‌ها آبی‌تر از قبل جاری شده‌اند روی کاغذ شطرنجی. تجسم کردم کنده شدن دکمه‌های پیراهن جین آبی اریک را با دستان من و یقه تیشرت خودم را و ناگهان آرزو کردم کاش جای این شلوار جین و تیشرت که تنم بود پیراهنی گلدار چین‌دار کوتاه نخی پوشیده بودم. از آنها که کوتاه است و راحت از روی ران بالا می‌رود. صرفا برای زیبایی نه از نظر عملی هم پیراهن نخی گلدار کوتاه برای یک سکس سرپایی در رختشورخانه ساختمان مناسبت‌تر است. همین که مجبور نشوم شلوار جینم را در بیاورم. فقط شلوار جین که نیست. اول کفش. یعنی اول بند کفش. بعد شلوار. شلوار هم که همیشه گیر می‌کند به قوزک پا. بعد جورابها که در غیاب شلوار واقعا زشت دیده می‌شوند. حتی تی‌شرت هم بدون شلوار خیلی زشت است. زنی که از بالا یک تی‌شرت سرمه‌ای سه دکمه پوشیده و از پایین هیچ. ولی من پیرهن گلدار نخی گلدار نداشتم. از آن پیراهن‌ها که از زیر سینه کمی گشاد می‌شوند، تابستانی و خنک و بازیگوشند. دامنشان کوتاه است و اگر دوچرخه داشته باشی مدام نگرانی که لباس زیرت پیدا شود. از همان پیراهنها که مغازه گپ می‌فروشد هفتاد و نه دلار و اگر تا اخر فصل صبر کنی با چهل و نه یا حتی سی و نه دلار یا اگر تا اکتبر صبر کنی حتی با بیست دلار هم می‌توانی یکی بخری. شاید سایز خودت نه یا حتی رنگ دلخواهت چون تا آن موقع تمام شده است ولی بالاخره پیرهن گلدار نخی است دیگر. البته گپ همیشه وقتی حراج می‌کند که تابستان دارد تمام می‌شود. معلوم است چرا مغز خر که نخورده اول فصل حراج کند که همه هلاک پیرهن گلدارند و بابتش هرچقدر که طلب کند پول می‌دهند. اگر تا آخر تابستان صبر می‌کردم پیراهن را می‌خریدم و اریک را دیوانه می‌کردم. حتی می‌توانستم تا آن روز روی چمن‌های دانشگاه برنزه بشوم. برای ساحل رفتن وسیله نقلیه شخصی لازم بود و من نداشتم. یک زیرانداز می‌بردم روی چمن‌ها ولو می‌شدم. بعد هم پیراهن را می‌خریدم سی و نه دلار و یکروز عصر اریک را دیوانه می‌کردم. البته بهتر بود تا اکتبر صبر می‌کردم که بیست دلار بشود.

 

سر بلند کردم. اریک رفته بود. سعی کردم تجسمش کنم ولی چون جلوی چشمم نبود نشد. تخیلم و آن شعف هورمونی همه رفته بود. سرد شده بودم و تمام تمایلاتم به تنظیمات عصر یکشنبه برگشته بود. افسردگی و سرخوردگی. اگر انقدر خودم را درگیر پیراهن گلدار نمی‌کردم لابد تا قبل رفتنش کل داستان را تجسم کرده بودم. وقتی خودش و بوی تنش و عطرش در زیرزمین بود. کاش حداقل حاضر می‌شدم در تخیلم هفتاد و نه دلار پول بابت پیراهن اول فصل بدهم. ولی من اینطوری نیستم، همه چیز را از حراج می‌خرم، حتی در فانتزی‌هایم.  

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۳ دیدگاه

آه ای اشیاء نازنین.

انقدر بیرون نمی‌روم و انقدر آدمها را نمی‌بینم که چیزی برای نوشتن ندارم. تمام داستانهایم شده‌اند روایات اشیاء. امروز فکر می‌کردم باید داستان این کتری را بنویسم. این کتری که وقتی سوت می‌زند دروغ می‌گوید و هنوز آب درونش نجوشیده‌است. خانه را روی سرش می‌گذارد و وقتی سراسیمه از پله‌ها پایین می‌آیم و چای دم می‌کنم آب روی چای کف می‌کند. چون هنوز نجوشیده است. گاهی با کتری حرف می‌زنم. تهدیش می‌کنم که سوتش را قطع می‌کنم تا انقدر بجوشد که بسوزد. مثل کتری قبلی. بعد دلم می‌گیرد. اگر کتری سوت نزد با اینهمه سکوت چه کنم. چای کف‌کرده را می‌نوشم. تعریف کردم در اتسی دنبال یک فرش مراکشی بودم؟ مراکشی مراکشی که نه ولی دستباف. دیدم زنی به نام آسمیر در اتسی فروشگاه فرش گرد دستباف دارد. برایش نامه نوشتم و چیزهایی درباره ابعاد فرش پرسیدم. سخاوتمندانه جوابم را داد و تمام مدت خوشحال بودم به بهانه فرش با زنی کشاورز در اندوزی مکالمه می‌کنم. تجسمش می‌کردم در روستایی که تمام طیف‌های رنگ سبز را در یک نظر نشانت می‌دهد پشت میزی چوبی در خانه‌ای رو به تپه‌ای سبز نشسته و جوابم را می‌دهد.  که ساعتها به حرفهایم در مورد اندازه فرش گوش فکر می‌کند. حس می‌کردم کره زمین به آدمهایی زیبایی مثل من نیاز دارد که برای خرید اشیاء انقدر وقت می‌گذارند و بابتش با انسانها معاشرت می‌کنند. آه ای ساکنین کره خاکی، خواهش می‌کنم. البته امروز فهمیدم اسمیر وجود ندارد و احتمالا با یک ربات یا در خوشبینانه‌ترین حالت زنی محبوس در مستطیلی خاکستری در ساختمانی بتنی در شهری خاکستری در چین حرف می‌زدم. فرش البته روی اقیانوس است و تقصیر اون نیست که آدمها هم مثل کتری‌ها دروغ می‌گویند حتی در سایت حمایت از صنایع دستی اتسی که قرار بود راست بگویند.

از معاشرین جامدم می‌گفتم. تازگی‌ها با دقت نگاهشان می‌کنم. درزهایشان را با ناخن و محبت تمیز می‌کنم. یا مثلا امروز با عجله که می‌رفتم پایین زیر کتری خالی‌بندم را خالی کنم که خانه را روی سرش گذاشته بود زانوی راستم گرفت به گوشه صندلی کارم. واقعا دردم آمد. یکی زدم پشت صندلی. محکم. و بلافاصله یادم افتاد یک شب برفی صندلی را با پسرم دوتایی از زنی در خیابان سنت کلر خریدیم. یادم افناد همان شب زیر برف مورب وسط خیابان صاحب قبلی صندلی از من خواست که صندلی را امتحان کنم. یاد برف و روشنایی شب افتادم وقتی وسط کوچه روی صندلی نشسته بودم و زن و پسرم به من لبخند می‌زدند. یاد آدمها افتادم و لبخندها. درد زانو راستم تقصیر صندلی نبود. کتری دستپاچه‌ام کرده بود. کتری هنوز داشت فریاد می‌زد. اهمیت ندادم. صندلی را نوازش کردم. به هرحال تنها اشیا برایم مانده‌اند و نمی‌خواهم برنجانمشان. کتری فریاد می‌زد. من با ناخن درزهای صندلی را تمیز کردم. چای امروز عصرم کف نکرده بود.
داستان صندلی اینجاست

چرا نمی‌نشینی؟

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۱ دیدگاه

و ۳۸۵ کیلوبایت جا باز شد.

داشتم صندوق ذخیره گوگل رو تمیز می‌کردم که جا باز کنم و مجبور نشم پول بابت حجم بیشتر بدم. یک عکس در پیدا کردم از خودم و میم و شین و سین. بیست و هفت اوت دوهزار و هشت. خونه سین چهارتایی. نه من و شین بچه داریم نه میم. دست انداختیم گردن هم و عکس گرفتیم. یکی من و میم و یکی من و میم و سین. روی میز ودکا و لیمو معلومه و یک کم چیپس و تنقلات عرق‌خوری. کیفیت عکسها چنگی به دل نمی‌زنه چون با اون دوربین کوچیک دیجتالی که اون سالها داشتم گرفتم. اسمش سایبر شات بود و خیلی پول جمع کرده بودم برای خریدنش.کیفیت عکسها خوب نبود ولی وای از کیفیت ما. کیفیت صورتهامون خیلی قشنگه. واضحه خیلی حالمون خوبه. مست نیستیم بالا نیستیم هیچ جا نیستیم ولی خیلی خوبیم. یکجور خوشحالی عمیق که دوربین سونی سایبرشات قدیمی هم تونسته ثبتش کنه. عکس مال اون دورانیه که هنوز با آبجو و ودکا هم شاد می‌شدیم.  یادمه بعدش ترانه درو وا نمی‌کنم فرخزاد رو گذاشتیم و رقصیدیم. یادمه شین خیلی حرص می‌خورد ما انقدر این ترانه رو دوست داریم ولی خودش هم با خنده باهامون می‌رقصید یا یک ساز ضربی جایی پیدا می‌کرد و شروع می‌کرد باهاش ضرب گرفتن. یادمه یک جایی سین یک خاطره خیلی خنده‌دار از معلم رانندگیش در شهرکرد تعریف کرد. خاطره انقدر بامزه بود که من با کف دست چندبار کوبیدم رو پام تا همین هم کافی نبود.در اوج ناباوری رفت هارد کامپیوترش رو گشت و ویدیو خاطره عجیبی رو که تعرییف کرده بود پیدا کرد. پسرعموش باهاش اومده بود تعلیم رانندگی و با اجازه معلمش از کل جریان فیلم گرفته بود. با یک هندی‌کم قطعا بسیار قدیمی‌تر از دوربینی که عکسهای اونشب رو باهاش گرفتیم. هرچیزی رو که سین تعریف کرده بود حالا در فیلم می‌دیدیم. خیلی خندیدیم. بالای مونیتور کامپیوتر سین پوستر یک فیلمی بود که سالهاست همه تلاشم رو کردم اسمش رو پیدا کنم ولی موفق نبودم. هیچی از فیلم یادم نیست. نه اسم کارگردان نه بازیگر. یادمه زندگی زنی بود که به دیدن پدرش می‌رفت. پدرش یکجایی در آلاباما خونه داغونی داشت که به چشم من قشنگ بود. الان شک کردم که پدرش بود. ولی الکلی بود. و شاعر. به این هم شک کردم که مرد الکلی بود یا زن. زن شاعر بود یا مرد. اصلا کسی شاعر بود؟ درهرحال فیلم قشنگی بود و پوسترش هم خیلی قشنگ بود. وقتی سین و شین می‌رفتن در بالکن سیگار بکشن من و میم می‌نشستیم کنار هم و حرف می‌زدیم. از عشقهای قدیمی می‌گفتیم یا به یک چیزی می‌خندیدیم. میم دوست خیلی خوبی بود و هست. هست ولی خیلی دوره. چقدر در عکس قشنگ بودم. زوم کردم روی پستانهام که از کناره‌های بالاییشون گرد و اندازه قشنگ از چاک یقه پیرهن سفید تنگم زده بود بیرون. چه بزرگتر بودن قبل بچه‌دار شدن و شیردادن. مدل موهام چه قشنگتر بود. چقدر زیباتر.

 

هنوز حسرتم به انتهای بود نرسیده بودم که تقویم تاریخ مغزم پرید وسط. یادآوری کرد چقدر اون روزها دچار عدم اعتمادبه‌نفس عمیقی بودم نسبت به خودم. از یک رابطه بد بیرون اومده بودم. از فرط عاشقی درسم رو در یک دانشگاه خوب ول کرده بودم و شده بودم تلفن‌چی یک شرکت. مدام نگران حضور دیگری تو رابطه‌ام بودم و سر رابطه شین با پ. شین مدام برام توضیح می‌داد اونها باهم ده سال قدمت دارن و من باید این رو بفهمم. من نمی‌فهمیدم و مذبوحانه تلاش می‌کردم با تاریخ رقابت کنم. که باختم. بعد یادم افتاد چقدر کارم بد بود. چقدر تحقیر آمیز بود و چقدر S  قائم مقام مالی اداره در ساعت غیرکاری بهم مسجهای نامربوط می‌زد و من چقدر می‌ترسیدم حرفی بزنم و اخراجم کنن. یادم تهدیدهای مدام ب افتادم. یادم افتاد چقدر بی‌پول بودم، چقدر مقروض بودم و چشم خندان چپم که نه ماه قبلش شبکیه‌اش پاره شده بود در اون عکس هنوز درست نمی‌دید. یادم افتاد قبل این بود که پولم به لیزرکردن برسه و هرروز یک وقت زیادی رو صرف بند انداختن پشت لبم می‌کردم. یادم افتاد از مدل موهام اصلا خوشم نمی‌اومد و چند روز بعد این عکس رفتم عوضش کردم. 

 

به عکسها نگاه کردم. خیلی قشنگ بود. اون شب خیلی قشنگ بود و همیشه قشنگ خواهد بود چون تنها کاربری خاطرات و عکس همین است. مومیایی زیبایی‌ها. یک نسخه از عکس رو برای میم فرستادم و گفتم چقدر قشنگیم. اون هم همین رو گفت. البته اون همیشه از من آدم زمان حال‌تریه. زود گفت اونوقتها ودکا و لیمو می‌خوردم و دور لیوانم دستمال می‌پیچیدم عرق نکنه. بعد از اینکه الان چی می‌خوره حرف زد. میم همیشه بدون حرف و بدون اینکه خودم متوجه بشم دست من رو می‌گیره و از گذشته برم می‌گردونه به زمان حال. از سین سالهاست خبر ندارم. شین هم برگشته به تاریخ. پستانهام هنوز هستن فقط یک سایز کوچکتر شدن.

 

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۲ دیدگاه

در صد و چهل کاراکتر

(این نوشته من در مجله ناداستان شماره نُه، بهمن ۱۳۹۹ چاپ شد)

دکتر براون پرسید بعد آن اتفاق و تهدید‌ها اگر می‌توانستم به عقب برگردم دست از سر اینترنت برمی‌داشتم؟  جواب دادم نه، هیچوقت. دکتر براون جوری نگاه کرد که انگار جوابم را قبول کرده ولی قانع نشده. دست کم هفتاد سال داشت و متعلق به نسلی نبود که بتواند درک کند زنی بعد از این همه تحقیر، تهدید، آزار کلامی جنسی، ترس و خشم از فضای مجازی هنوز فکر می‌کند اگر برمی‌گشت به پانزده سال پیش باز هم وبلاگی باز می‌کرد، اسمش را می‌گذاشت «پیاده‌رو» و شروع می‌کرد با طنز یا جدی، گاهی  داستان و گاهی صرفا از روزمره زندگیش نوشتن. توضیحش برای دکتر براون و حتی نزدیکان خودم هم سخت است. توضیح اینکه همین وبلاگ و بعدتر شبکه‌های اجتماعی بود که باعث شد به غلط یا درست فکر کنم من هنوز در وطنم زندگی می‌کنم. وبلاگ من را در جایی که دوست داشتم و برای آدمهای که دوستشان داشتم زنده نگه داشت. توضیح اینکه آیا اصلا این حس در وطن خود زندگی کردن چیز ارزشمندی است که به واسطه آن وبلاگ ارزشمند باشد هم کار دشواری است. دکتر براون هنوز با لبهای جلو داده نگاهم می‌کرد. انگار منتظر بود چیزی بگویم و از حماقتی که چند لحظه قبل مرتکبش شدم، کم کنم. به دکتر گفتم فقط یک چیز را تغییر می‌دادم. لبخند زد، یعنی ادامه بده. گفتم از هر مدیومی به منظور درستش استفاده می‌کردم. به عینکش ها کرد. ناامیدش کردم. چیزی نگفت. 

من بیست و چهارم اکتبر سال دوهزار و سه مهاجرت کردم. روز تولد بیست و چهار سالگی. البته آن روز فکر نمی‌کردم مهاجرت می‌کنم، مطمئن بودم صرفا عازم سفرم که درس خواندن در خارج از ایران را تجربه کنم. کشوهای میز اتاقم در منزل والدینم پر بود از کاغذهای حاشیه‌نویسی رنگی، کتابهایم در کتابخانه، شالهای رنگی نخی آویزان در کمد و پوستر تئاتر «فنز» روی دیوار اتاقم، چند جفت کفش هم زیر تخت. هیچ چیز مهمی را با خودم نیاورده بودم، چیز مهمی هم نداشتم ولی همان خنزر پنزرها آن سالها برایم مهم بودند. قرار بود برگردم، قبل از اینکه فراموش شوم، قبل از اینکه کفشهای زیر تخت از مد بیافتند، برگردم. مهاجرت من در دوران ایمیل رخ داد برای همین وخامت از خاطر نزدیکان رفتنم به اندازه خاله‌ها و دایی‌ها که دهه شصت از ایران رفتند نبود. به آنها هفته‌ای یکبار از تلفن‌خانه یا با کارت زنگ می‌زدیم و بعد نوبتی می‌چپیدیم در باجه یا در خانه تلفن را دست به دست می‌کردیم و هرکسی سه کلمه احوالپرسی سطحی یا ابراز دلتنگی می‌کرد. من این شانس را داشتم که با دوستانم حرف یا ایمیل بزنم و حتی وبکمی هم روشن کنم تا از یاد نزدیکان نروم ولی کماکان این شانس را نداشتم که در حافظه دیگران بمانم. 

وقتی مهاجرت یا بقول خودم همان «رفتم که درس بخوانم و برگردم» کردم،  تازه چندسالی بود که جدی شروع کرده بودم به نوشتن. کلاسهای سوره می‌رفتم، خیابان رشت، مندنی‌پور، خیابان ادیب، میرصادقی، دربند و هر جایی که می‌شد یاد گرفت، نوشت و برای دیگران خواند. نوشتن برایم از هرکاری دلنشین‌تر بود. برای همین نیمی از سختی مهاجرت برایم دور شدن از خانواده و دوستان بود و باقی، از دست دادن حلقه آدمهایی که بشود برایشان داستان نوشت و حرف زد. تا سالها این سوراخی بود در قلبم که با ایمیل و چت یاهو پر نمی‌شد. دلم می‌خواست برای آدمهایی مشق نوشتن کنم که نمی‌شناسمشان.

 

من یک «بدمهاجر»م. مادرم در تمام ده‌هزار عنوانی که برای دسته‌بندی آدمها دارد: بدسفر/خوش‌سفر، رابطه‌دوست/تنهایی‌پرست، یک دسته‌بندی مهم دارد بنام «بدمریض». آدمها دو دسته هستند، خوش‌مریض یا بدمریض. بدمریض‌ها با کوچکترین سردردی شروع می‌کنند به نک و نال، ناله آنقدر مهم نیست که فرورفتن بدمریض تا قعر لجن‌زار بیماری و عدم تلاشش برای خروج از آن یا حتی تظاهر کردن به سالم بودن. من و مادرم از آن خوش‌مریض‌ها هستیم، حتی کمی اضافه‌کار. هرچه حالمان وخیم‌تر باشد ماتیک قرمز‌تری می‌زنیم و کارهای پیچیده‌تری انجام می‌دهیم. من که در حالت عادی غذاهای آب‌پز و حاضری درست می‌کنم و شلوار نخی راحت می‌پوشم و یک روز درمیان پنج کیلومتر می‌دوم و موهایم را با کش می‌بندم، بعد جراحی شبکیه چشم یا زایمان حتما شلوار جین تنگ پا می‌کنم، موهایم را پوش می‌دهم، غذای سخت درست می‌کنم و روزی ده کیلومتر می‌دوم. رفتارم برای یک مریض غیرعادی است. ما خوش‌مریض‌ها می‌ترسیم اگر به مریضی رو بدهیم بماند و گاهی در این تظاهر به ما خوبیم انقدر زیاده‌روی می‌کنیم که یک زکام ساده دو ماه می‌ماند یا هر بخیه‌ای را باز می‌کنیم. نقطه مقابل ما می‌شود «بدمریض‌ها». آنها مدام از دردشان حرف می‌زنند، حتی وقتی منعی برای حمام کردن وجود ندارد سعی می‌کنند با موی هرچه چرب‌تر ظاهر بشوند و با یک زکام موقع راه رفتن حوله‌های کلفت حمام می‌پوشند، صدایشان را ناله‌ای می‌کنند،  پاهایشان را روی زمین می‌کشند و بوی ویکس پخش می‌کنند. وقتی حالشان رو به بهبود است انقدر بقول مادرم خودشان را انگولک می‌کنند که دوباره ردی از مریضی پیدا کنند و دوباره شروع کنند. بدمریض‌ها بیمار نمی‌شوند، در نقش بیمار ذوب می‌شوند. 

 درست است که من بدمریض نیستم ولی قطعا در همان مقیاس یک «بدمهاجر»‌ام. آدمهای عادی بعد از مهاجرت دنبال راهی می‌گردند برای وصل شدن به کشور جدید، دوست داشتنش، لذت بردن از چیزهای ساده یا چیزهای بزرگتر که مهاجرت برایشان فراهم کرده و من؟ حداقل چند سال تلاش کردم برای وصل نشدن و چند سال بعد را هم تلاش کردم که توضیح بدهم چرا وصل نمی‌شوم. وقتی بهانه‌های مثل دلتنگی یا از دست دادن هویت اجتماعی از دست رفت، آویزان زبان شدم. برای یک بدمهاجر چه کارت برنده‌ای بهتر از زبان پس هربار بعد از نوشیدن اولین لیوان، این دلیل را می‌کوبیدم روی میز. به هرکس که می‌رسیدم، شروع می‌کردم. روضه اینکه من عاشق داستان تعریف کردنم، عاشق روایت کردن و خنداندن و  زبان من فارسی است، در ایران با زبان خودم می‌نوشتم و خوانده می‌شدم اینجا چی؟ حالا انگار آنجا قرار بود پخی بشوم و ولی این را که مخاطب نمی‌دانست، مخاطب اگر زرنگ زود یک بدمهاجر را تشخیص می‌دهد، بین نک و نالش فرصتی پیدا می‌کند برای فرار و پناه می‌برد به علیرضا نامی که خوش‌مهاجر است و ژاکت گوزن‌دار تن کرده و نام دوست دخترش کریستیناست. مخاطب حق دارد ما بدمهاجر‌ها از بدمریض‌ها هم غیرقابل تحمل‌تریم. 

 

وبلاگ بهترین اتفاق سالهای اول مهاجرت بود. اصلا اگر وبلاگ نبود شاید انقدر دوام نمی‌آوردم که بتوانم اینجا را خانه خودم ببینم. نه تنها دوام نمی‌آوردم که دیگران را هم دیوانه می‌کردم با اینهمه نک و نال. اولش در وبلاگم با خودم حرف می‌زدم مثل هر وبلاگ نویس دیگری. کم‌کم آدمها آمدند. اول آنهایی که می‌نوشتند «با نوشته‌ای در مورد عشق به روزم به من سربزن» و بعد آنهایی که دنبال تبادل کالا نبودند، واقعا می‌خواندند. این معجزه اینترنت بود برای من، حرف زدن با آدمها بدون مرز. زندگی صدایت در جغرافیایی که دیگر جسمت آنجا نیست. شکل معجزه است. انگار مدیومی باشد که یکی بعد مرگ بتواند در آن برای بازماندگانش حرف بزند. این چیزها را دکتر براون درک نمی‌کند.او همیشه جایی بوده که می‌خواسته باشد. برای او اینترنت جایی است که هرچه‌ را بخواهی در آن جستجو می‌کنی یا بلیت هواپیما می‌خری یا با خواهرت در فلوریدا بای‌بای می‌کنی. برای من اینترنت حضور بدون جسم در تاریک روشن عصر پنج‌شنبه جلسه داستان و نقد داستان بود و پیدا کردن آدمهایی که به نوشته من گوش می‌کردند. خواندن داستان آنها. قرار نبود منتظر مسافری که مجله‌ای می‌آورد بشوم. داستان نوشتم. بعدتر داستان کافی نبود از خودم و از زندگی و از دیگران نوشتم. همه آنچه فکر می‌کردم مهاجرت از من گرفته را وبلاگ به من برگرداند، گیرم با هشت و نیم ساعت اختلاف زمان. به دکتر براون گفتم اگر وبلاگ نبود من که روز تولد بیست و پنج سالگی با دو چمدان از اتاقم رفته بودم، کجا دچار این توهم می‌شدم که هیچوقت نرفته‌ام؟ داشت کفترهای پشت پنجره را نگاه می‌کرد. 


دکتر براون گفت از الان حرف بزن نه گذشته. دقیقا می‌توانی بگویی کدام قسمتش از همه بیشتر آزارت می‌دهد. خشونت‌؟ فحاشی جنسی؟ تهدید‌ها؟ مخاطب نفرت بودن؟ گفتم همه اینها آزارم می‌داد، ولی اینها در گذشته‌اند. چیزی که امروز آزارم می‌دهد این حس مرگ است. حس می‌کنم مرده‌ام. سالها همزمان دو نفر بوده‌ام. نه دو نفر مجزا، من و سایه‌ام. مجزا ولی از یک نقطه بهم متصل و هر دو همزمان و باکیفیت در دو جغرافیا زندگی کردیم. هم اینجا، هم ایران. انگار یکی از ما دو نفر مرده است. شاید هم نفر دومی نبود و من تمام این سالها آنجا مرده بودم و به غلط فکر می‌کردم زنده‌ام.  ابروهایش را بالا نداد. می‌فهمید؟ نه نمی‌فهمید. هیچکس نمی‌فهمد. خودمم هم نمی‌فهمم چه مرگم است. عمر شبکه‌های اجتماعی انقدر طولانی نیست که هویت مجازی، آزار محیطش و از همه مهمتر مرگ مجازی آدم به رسمیت شناخته بشود چه برسد به اینکه درک هم بشود. بابت همچین دردی پیش روانکاو آمدن هم از اول پول دور ریختن بود. 

 

فین کردم در دستمال و گفتم سوال اول را دوباره جواب بدهم؟ گفت بده. مشکل اینترنت یا وبلاگ نیست، مشکل داستان است. اگر به عقب برمی‌گشتم هیچوقت اکانت توییتر به اسم خودم باز نمی‌کردم. اگر به عقب برمی‌گشتم هیچوقت در توییتر چیزی نمی‌نوشتم. من آدم شرح و توضیح و توصیف موقعیتم. از اول قرار بود در «اینترنت» داستان تعریف کنم. اگر پنج سال پیش جای یک خط توییت با جزییات داستان شبی را تعریف می‌کردم که سوار اوبر شدم و با مرد جوان راننده از دوری از خانواده گفتیم. اگر می‌نوشتم که او عکسی از مادرش نشانم داد که به حداقل ده گربه‌اش در حیاط غذا می‌داد. اگر می‌گفتم من برایش از مادرم گفتم که بخاطر دیابت چشمش دچار مشکل شده بود. که حرف زدیم از حس گناه مشترکمان از همراهِ سالخوردگیِ والدینمان نبودن. مخصوصا وقتی ما در آرامش مطلق کنار دریاچه‌های آلگن کوین چادر زده‌ایم و آنها برای ساده‌ترین چیزها اضطراب تحمل می‌کنند. تازه اینجا بود که او اضافه کرد که چقدر بعد از فلان انفجار در فلان محله شهرش دلش می‌خواهد خانواده‌اش را هم بیاورد اینجا چون او بیشتر از من نگران مادرش است، انگار که مسابقه نگرانیست. اگر تمام اینها را می‌نوشتم جای اینکه با سَری گرم، ساعت سه صبح آن یک جمله اشتباه را از میان آن همه حرف صادقانه را برای توییت کردن انتخاب می‌کردم. اگر حس گناه از زندگی آرام در کانادا، دلتنگی و نگرانی برای والدین و عکس گربه‌ها را خلاصه نمی‌کردم در یک ۱۴۰ کاراکتر شعاری، بی‌محتوا و غلط که جدای از باقی داستان جوری رها شود در فضا که کلی آدم را اذیت کند، شاید هیچوقت اینطور نمی‌شد. شاید هم می‌شد. 

 

آن شب نمی‌شد یک شب دیگر می‌شد، برای من پیش نمی‌آمد برای یکی دیگر می‌آمد.  چون توییتر مدیوم صد و چهل کاراکتری (امروز دویست و هشتاد) است که ناتوان است از انتقال منظور ما آدمهای ۱۶۰۰ کلمه‌ای. قطعا نه برای همه، برای من که برای تکراری‌ترین کار زندگی که سوار مترو شدنم باشد را هم با آب و تاب تعریف می‌کنم. در جایی مثل توییتر کلماتت به آنچه می‌خواهی بگویی، به منظورت، به داستانت،  به یکدیگر و حتی به خودت و تفکراتت وصل نیستند. می‌شود از یک جمله هزار برداشت کرد. می‌شود یک جمله را برداشت و خارج از آنچه قبل و بعدش گفته شده دست به دست کرد وهیولا ساخت. همان اتفاقی که برای من افتاد. من باید جایی را انتخاب می‌کردم برای روایت داستان آن شب که که جا داشته باشد برای قصه‌گویی. اصلا اگر این پلتفرم فست‌فود نوشتتاری دم دستم نبود و مجبور بودم به روایت طولانی‌تر و درست داستان لابد می‌خوابیدم. چه کسی ساعت سه صبح ، مست از خواب مکالمه بی‌ارزش و کلیشه‌ای که هرروز با راننده و کسبه و گربه و همکار دارد را تایپ،  ویرایش و در وبلاگ منتشر می‌کند؟ این هم شهوت گفتن همه‌چیز هم از همین در دسترس بودن این پلتفرم غیر نیازمند به محتوا می‌آید. به خیال خام من توییتر برای من ادامه وبلاگ بود. می‌خواستم آنجا هم از زندگی روزمره بنویسم. از احساسات، از خرده خساست‌های زندگی کارمندی و خب اشتباه بود. آنجا جای من نبود. 

 

به دکتر گفتم من اشتباه کردم که وارد آن فضا شدم. اشتباه کردم زودتر ازش بیرون نرفتم ولی حتی اگر تمام تقصیر‌ها را هم به گردن خودم بیاندازم باز هم توییتر من را یاد داستان «لاتاری» شرلی جکسون می‌اندازد. آدمهایی که تا چند لحظه قبل دارند با هم حرف می‌زنند، آدمهایی که تو را می‌شناسند ولی رسمش این است که هر از چندی نسبت به یک نفر خشم بورزند. آدمی که دم دست باشد نه آن اکانتهای تیک آبی دار که انگار واقعی نیستند. پس قرعه می‌اندازند. دنبال چیزی می‌گردند. حرف اشتباهی یا هرچیزی و خب همراه کردن دیگران برای این موج نفرت ساده‌تر است چون آدمها به داستانشان وصل نیستند به آن قرعه که شاید یک توییت کوتاه و بی‌دقت باشد وصلند. همه داستان زندگی آدمی که پانزده سال در همین اینترنت زندگی کرده می‌شود همان یک توییت. آنها نمی‌شناسندش یا می‌شناسند ولی باز سنگ می‌زنند. تحقیر می‌کنند، از بدنت، از زن بودنت، از مادر بودنت جملات کریه می‌سازند. اگر از درد یا ترس به زبان بیایی بابت این هم دعوایت می‌کنند. خشم رزوناس می‌کند. سعی می‌کنی خودت را توضیح بدهی، فایده ندارد، تو دیگر داستانی نداری، تبدیل شده‌ای به صد و چهل کاراکتر، کسی توضیح را لازم ندارد، رسم هرساله دهکده این است. انقدر ادامه می‌دهند که دست دست از توضیح دادن برداری، دستهایت را از روی صورتت برداری و بگذاری سنگها به صورتت بخورند. وقتش است مرگت را قبول کنی. بله می‌دانم، استفاده از کلمه «مرگ» برای یک شناسه زیادی سانتیمانتال است ولی خب شناسه‌ای که ماه‌ها قبل تبدیل به یک دایره سیاه و ساکت شد را چه بنامیم؟ یک شناسه مرده؟ گور مجازی؟ مدتی سکوت می‌شود. آنها فکر می‌کنند با مرگ مجازی این شناسه، برکت به گندمها بازخواهد گشت، اوضاع بهتر خواهد. شاید هم حق با آنها باشد. من که دیگر آنجا نیستم حتما جای بهتری شده ولی می‌دانم هرچه بشود آنها سال دیگر دوباره قرعه‌کشی خواهند کرد یا ماه دیگر. دکتر براون این چیزها که گفتم قابل تعمیم دادن نیست، صرفا تجربه من از توییتر است. پرنده‌های پشت پنجره خودشان را چاق کرده بودند که سرما اذیتشان نکند. دکتر براون دوباره نگاهم کرد و پرسید توییتر کدامشان است؟ آن پرنده آبیه ؟ گفتم بله. 

 

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۲۷ دیدگاه

مشتق عشق

یک جنس از عشق باید باشد که از شور و دیوانگی و جنونش در گذر زمان کم بشود، تمام پوسته‌های شهوت و حسادت و خشم و نفرتش بریزد و آخر سر چیزی برایت بماند از جنس محبت عمیق که در درونت نسبت به ماضی‌یارت حس می‌کنی. جنسی از محبت که حتی حسادت، رقابت یا خیانت یا هر حس دیگری دیگر نمی‌تواند جلویش را بگیرد تو به آن آدم محبت داری و صلاح و قرارش را مقدم بر هرچیزی می‌دانی.

هر عشقی برای من قابلیت تبدیل شدن به این محبت را نداشت. عاشقیت‌هایی بودند که از جنون و دلدادگی اول به نفرت تبدیل شدند، کم‌کم به خاطره و گاهی از خاطره هم عبور کردند در مرور زمان و تبدیل شدند به هیچ. هیچ. ۰

و خب ظاهرا عشقی هم بود که هیچ نشد. از جنون، از دیوانگی و رها کردن تمام زندگی بابت عشق، از شهوت، از دلدادگی، از جدایی، از نفرت، از خشم، از خاطره از همه چیز عبور کرد تبدیل شد به محبت عمیقی که آرامش و خوشبختی من را به دل‌خوشی و قرار آن یارگذشته مربوط می‌کند. خودم هم باور نمی‌کنم که انقدر به آن آدم محبت دارم که حاضرم با رقیب سالیان عاشقیتتمان باشد، حاضرم حالش بشود کابوس روزگار باهم بودنمان ولی دیگر آزار نبینم. صرفا خوشحال باشم که خوشحال است.

دیروز وسط دویدن دیوانه‌وار طولانی -هفده کیلومتری که دیگر جایی نمانده که درموردش حرف نزده باشم -در هوایی یخ زده بعد از کیلومتر نمی‌دانم چند باتری موبایلم انقدر کم شد که مجبور شدم پادکست را خاموش کنم. موبایلم قزمیت است در سرما باتریش را نمی‌دانم خرج چه مزخرفی می‌کند که هشتاد و نه درصدش ناگهان می‌شود بیست درصد. پادکست را خاموش کردم ولی گوش‌ها را از گوشم درنیاوردم. همه صداهای بیرون خفه شد. من ماندم و صدای نفسهای خودم و صدای کمرنگ شده خیابان. نفهمیدم چطور هفت کیلومتر آخر را با صدای سرم دویدم. همیشه اولش اینطور است که به هیچ چیزی نمی‌توانی فکر کنی. گاهی سعی می‌کنم چند مساله ریاضی را در سرم حل کنم. اولش ضرب دورقمی در یک رقمی هم مقدور نیست ولی کم‌کم سر آدم یاد می‌گیرد که دویدن را کنترل کند و چهارعمل اصلی را هم انجام بدهد.کم کم خیلی جلو رفتم و دیگر می‌توانستم حساب کنم اگر ماهی پانصد دلار از بدهی‌هایم را پرداخت کنم چند سال دیگر دیگر بی‌بدهی می‌شوم.

و بعد دیگر مغزم راه افتاد. همان وسط داشتم در میان نفس نفس زدن داشتم احساساتم را مرتب می‌کردم که دیدم آن عشق و شوریدگی، آن حس حسادت عمیق که یکبار کارم را به بیمارستان کشاند را امروز با نگاه چه خوب که تنها نیست می‌پذیرم. نمی‌گویم آزار نیست. آزارش هست. تمام کابوسهای دوران عاشقیت زنده می‌شود و حس می‌کنم پس من توهم نداشتم، حق داشتم ولی هیچکدام اینها دیگر تبدیل به خشم نمی‌شود. تبدیل به اشک نمی‌شود. در عوض خوشحال هم می‌شوم از قرارش. حتی گاهی فراتر می‌روم و تلاش می‌کنم که خودم هم زندگی‌ را برایش زیباتر و سهل‌‌تر کنم. این تبدیل عشق به محبت است و احتمالا این همان معجزه قدمت است که آ.ه می‌گفت. شایدم هیچکدام نیست خودم به قرار رسیدم و دیگر چیزی آزارم نمی‌دهد. شاید همین است. یا ترکیب هردو + بدهی.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۴ دیدگاه

از دلتنگی‌های دزدان جواهرات

کریستوفر سوار ماشین شد و کوبید روی داشبورد و فریاد زد گازش رو بگیر جی‌‌دی*. عجله کن. بخاطر خدا عجله کن جی‌دی. جی‌دی با سرعت از کوچه فرعی که با موتور روشن کنارش پارک کرده بود پیچید تو خیابون اصلی. چندتا ماشین را رد کرد. به صدای بوق ماشینها اهمیتی نداد. کمی جلوتر پیچید تو یک خیابون خلوت. ماشین‌ها هنوز داشتند بوق می‌زدند. کریستوفر گفت دنبالمونن؟ جی‌دی نگاهی تو آینه انداخت و گفت نه هنوز. کریستوفر همانطور که سرش پایین بود و جواهرات را از ساک مشکی می‌ریخت تو یک کوله کوچکتر گفت صدای نحس آژیرشون می‌آد ولی تو اهمیت نده. هرچه زودتر از دست این لگن خلاص شیم بهتره. جی‌دی گفت نمی‌دم. به کارت برس دارم می‌برمش سر قرارمون. راستی نمی‌خوای اون آشغال رو از صورتت برداری؟ خیلی ضایع است. کریستوفر کلاه سیاهی که تا زیر چونه‌اش پایین کشیده بود و فقط دو تا سوراخ جلوی چشمهاش رو بریده بود را از سرش برداشت. مچاله‌کرد و انداخت در ساک سیاه که حالا خالی شده بود. جی‌دی گفت داریم می‌رسیم. آماده‌ای کریس؟ گفت آره.

ماشین رو نگه داشت و مشغول پاک کردن فرمان ماشین از آثار انگشتش بود که کریستوفر با صدای خفه داد زد چی رو پاک می‌کنی؟ دستکش دستته. دستکشها رو بکن و بندازشون تو کیف. جی‌دی کوبید به پیشونیش و از ماشین اومد بیرون. در رو بست و دستکشها و سوییچ رو پنجره نیمه‌باز سمت کریستوفر انداخت تو ساک خالی که با دهن باز روی صندلی کمک راننده جا گذاشته بودند. کریستوفر حالا کوله سبزرنگ بزرنتی رو انداخته بود روی دوش و همزمان با گامهای سریعی که برمی‌داشت کلاه کاپشنش را هم مرتب می‌کرد. جی‌دی بهش گفت خیلی تند راه نرو، نگاهمون می‌کنن.

دو مرد راه افتادند سمت ایستگاه مترو. نزدیک در ورودی ایستگاه جی‌دی پرسید کریس ماسکت رو آوردی؟‌ کریستوفر سراسیمه شروع کرد جیبهای کاپشن و شلوارش رو گشتن. گفت نیست. تو اضافه نداری؟ جی‌دی کش ماسک رو بین دو انگشت بالا آورد و گفت نه همین یکدونه‌ رو دارم. اینم تازه کشش صبح پاره شد وقتی تو جواهری مشغول بودی گره زدمش. صدای آژیر می‌اومد. کریستوفر دوباره داشت جیبهاش را می‌گشت. سراسیمه. جی‌دی گفت تابلو نکن. حتما ته جیبته. روی درشیشه‌ای اتوماتیک ورودی ایستگاه پوستر بزرگی چسبانده بودند که نقاشی کارتونی یک زن و مرد و بچه رو نشون می‌داد که ماسک زده بودند و زیرش نوشته بود برای ورود به مترو پوشیدن ماسک الزامیست. کریستوفر گفت ولش کن، ماسکم نیست. الان می‌رسن. بریم تو. چه گهی می‌خوان بخورن؟‌ بابت بدون ماسک سوار مترو شدن دستگیرم کنن. جی‌دی گفت بیخیال. بی‌ماسک نرو اون تو. لطفا بیشتر جلب توجه نکن. تیشرت تنت نیست اون زیر؟‌ یا زیرپیرهنی؟ همون رو ببند دور دهنت. کریستوفر گفت نه زیر این کاپشن یک پلیور خرکی تنمه. خودش رو از کوله‌پشتی خلاص کرد و شروع کرد گشتن جیبهای جلو کوله‌پشتی. جی‌دی گفت الان همه چی رو می‌ریزی کف پیاده‌رو ابله. صبر کن. کاپشنش رو کند. لرزید. هوا واقعا سرد بود. هوا حداقل منفی ده درجه بود. چند رهگذر خیابان مرد جوانی را نگاه ‌کردند که نزدیک ورودی ایستگاه داشت با سرعت برهنه می‌شد. صدای آژیر نزدیکتر می‌شد. زن جوانی دست دختر بچه‌‌ای که ماسک مینی‌موس داشت رو کشید و مسیرشون رو عوض به سمت مقابل پیاده‌رو. جی‌دی زیرپوش رو داد دست کریستوفر. گفت بیا. تموش کن. همه دارن نگاهمون می‌کنن کریس. با سرعت پلیور و کاپشنش رو دوباره تن کرد. کریستوفر گفت خدای من این چه کثافتیه. خیس عرقه. جی‌دی گفت خفه شو. ببندش جلوی پوزه‌ات. استرس تعرقم رو زیاد می‌کنه.

کریستوفر کوله سبز رو روی دوشش انداخت. زیرپوش جی‌دی رو مرتب تا زد و مثل یک شال کوتاه دور گردنش گره زد. جلوی زیرپوش کشباف سفید رو که به خاکستری می‌زد رو کشید روی دهن  و دماغش. با انزجار گفت جی‌دی این واقعا بوی لاپا می‌ده . مرده‌شور این زندگی رو ببرن. دلم واقعا برای اون روزهایی که ماسک رو فقط وقتهای دزدی به صورت می‌زدم تنگ شده. جی‌دی تاییدش کرد.

دو مرد  وارد ایستگاه شدند.

*JD

منتشرشده در داستان, داستان کوتاه, دسته‌بندی نشده | برچسب‌شده | ۲ دیدگاه

بعد از آن اتفاق

گفت هیچ چیزی شکل قبل نیست. 

گفتم اینطور نیست. 

گفت مثلا چی؟‌

اطراف رو نگاه کردم مثال نقض رو پیدا کنم. داخل خانه چیزی نبود. خانه خالی بود. فقط ما بودیم و رادیو که جوانه‌های سرخابی زده بود و مومیایی مادرش. بیرون خانه هم تا انتهای دشت آبی رنگ که به آسمان سبز می‌رسید فقط چند پرنده معلوم بودند که بال‌کشان روی زمین می‌خزیدند و چند بوته گل چهارخانه سفید و زرد که با فشار آب سبزرنگی رو به هوا پخش می‌کردند. دشت را جاده‌ سرخ رنگی دو نیمه می‌کرد که کنارش گربه درشتی ماشین زنگ‌زده‌ای را در زمین می‌کاشت. جاده خالی بود.

نگاهش کردم. داشت پنجره را لوله می‌کرد.

گفت چیزی پیدا کردی؟

گفتم نه ولی حتما چیزی باید باشد که شکل زندگی قبلی ما باشد.

گفت چیزی نیست، همه چیز تغییر کرده. فقط این خوشبینی مایل به حماقت توست که دست نخورده مونده. 

اشک زیربغلهایم را خیس کرد. با لبهام مکیدمشون. 

گفت خودت رو اذیت نکن، زندگی قبل از این اتفاق هم گه خاصی نبود.

گفتم بود. من دوستش داشتم. 

گفت من هم داشتم ولی دیگه تموم شده. 

آسمان مایل به سیاه شده بود. 

گفتم  شب. شب مثل قبل است. آسمان سیاه می‌شود. 

گفت درست می‌گی. شب کماکان سیاه است.

گفتم حتما چیز دیگری هم مونده که هنوز شکل قبل اون اتفاق باشه. 

گفت حتما هست. فردا می‌گردیم دنبالش. می‌خوای قبل خواب سرت رو برات قطع کنم؟

دستم رو گاز زدم و گفتم باشه.

منتشرشده در داستان | برچسب‌شده | ۴ دیدگاه

همه چیز درست بود.

کمی قبل- یعنی راس ساعت سه – پسرم از پله‌ها پایین رفت و برایم قهوه درست کرد. خیلی خوب قهوه درست می‌کند. کار خاصی نمی‌کند. همان قهوه و همان شیر را استفاده می‌کند که من استفاده می‌کنم ولی محصولش جور دیگری می‌شود. کف شیرش پف‌دارتر و زیباتر می‌شود حتی وقتی شیر بادام استفاده می‌کند. قهوه را ریخت در لیوان سفید که رویش نوشته آی – اول اسم خودش- و  برایم آورد سر میز کارم. 

میز کارم. میز کارم یک میز ساده است که از چوبهای ساده درست شده. همین هفته قبل دو دوست خیلی عزیز آمدند و با دستان خودمان چوبهای ساده را بریدیم و سمباده و لاک و رنگ زدیم و پیچ و میخ کردیم و شد میزکار. میزکاری که از دو طرف به کتابخانه وصل است. آن را هم خودمان ساختیم. میزکار را انقدر دوست دارم که چند روز گذشته مثل یک ابله ذوب در کارمندی هرروز صبح را به  عشق به پشت میزنشینی چشم باز کرده‌ام. الان می‌فهمم می‌گویند فلانی عاشق میزش بود منظورشان چه بود. منظورشان من بودم.

قهوه را گذاشت روی میز. روی قهوه کف کرده بود. با خنده گفت برایت ابر کشیدم روی کف‌ها. هربار که سرکیف باشد همین را می‌گوید. بوسیدمش. لپ گرد و نرمش را بوسیدم. موهایش انقدر بلند شده که برای رسیدن به لپش باید کلی مو کنار بزنی. خیلی دوستش دارم و این چیز عجیبی نیست. همه فرزندشان را دوست دارند. 

گفت قهوه‌ت را خوردی میای پایین تمرین پیانوم را ببینی؟

جمله بالا ممکن است تعبیر به این بشود که خیلی پیانیست است. نه اینطور نیست. توانایی عجیبی در نادیده‌ گرفتن سازش دارد. چندتا گیتار گذاشته کنار اتاقش که روزی سه بار پایش می‌گیرد به سیم یکیشان انقدر که نامریی شده‌اند برایش. سازها را نمی‌بیند حتی اگر سازش به بزرگی پیانویی باشد که نصف خانه باریکمان را گرفته باز هرروز از کنارش رد می‌شود و انگار نه انگار. دیروز ناگهان متوجه شدم از جمعه پیش تمرین نکرده است. برای همین مجبورش کردم دو ساعت یکبار تمرین کند. برای همین گفت بیا پایین می‌خواست نتیجه همین مختصر تمرین را به سمع و نظرم برساند. 

قهوه را برداشتم از میزکار عزیزم دل کندم رفتم پایین. خیلی از عبارت رفتم پایین خوشم می‌آید. همیشه دلم می‌خواست بروم پایین و آن پایینی که می‌روم زیرزمین نباشد. آدم است دیگر گاهی چهل و دوسال عمر می‌کند ولی آرزوهایش بدوی و رشد نیافته می‌ماند. 

آرزوی شما چیست خانم احدیانی؟ با سلام، صلح جهانی و رفتن به طبقه پایین برای صرف صبحانه. آرزوی دیگر ندارید؟ ازدواج با میزکارم. 

رفتم پایین. نشسته بود پشت پیانو.فکر کنم موهایش را آخرین بار قبل پندمیک برس کشیده هربار هم اعتراض می‌کنم می‌گوید سامان ده ساله برس به موهاش نزده. درهرحال منظره پشت پیانو یک کله شوریده بود که دو لپ از کنار موهایش بیرون زده بود و یک گربه خاکستری داشت گونه‌اش را لیس می‌زد. نشستم روی صندلی لهستانی که نگار از دست دوم فروشی هستینگ سالها پیش برایم خریده و گذاشتمش کنار پیانو که معلم پیانو رویش بنشیند. صندلی لق مختصری خورد و ابرهای روی قهوه لرزیدند. شروع کرد به نواختن. اسم قطعه‌ای که می‌زد روی رنگین کمان بود. از سفید بودن صفحه نت معلوم بود خیلی قطعه سختی نیست ولی گاهی سختی مهم نیست. چیزی که می‌نواخت آرام بود. لق صندلی را گرفتم و صورتم را گذاشتم روی دستی که لیوان قهوه را در دست نداشت وتکیه کرده بود به پیانو. گربه هم پریده بود روی پیانو زیر چراغ دراز کشیده بود. قهوه ولرم و خوش عطر بود. بیرون آفتابی و پرنور بود و یک برفی هم می‌آمد. برف که چه عرض کنم، بیشتر انگار جایی در دوردست پنبه لحافی را می‌زدند. درست است که بومیان کانادا پنجاه کلمه برای برف دارند ولی حقیقت این است که ما حداقل ۱۰۰ جور برف داریم. پنجاه و یک همان که امروز پشت پنجره می‌آمد. انگار حقه سینمایی بود. قشنگ و کم و نرم در آسمانی آبی و آفتابی. 

پنجره‌های این خانه را خیلی دوست دارم. هنوز تصمیم نگرفتم کدامش را بیشتر ولی آن پنجره که رو به خیابان باز می‌شود را خیلی زیاد دوست دارم.عاشقانه در حد میزکارم. از پنجره چیز خاصی مشخص نیست. نیم تنه یک درخت تنومند معلوم است، یک تابلو سرخ هشت ضلعی که رویش نوشته ایست و یک خانه کوچک که طبقه اولش سفید رنگ شده است و طبقه دومش سرخ و من شیفته دورنگی خانه روبه‌رو شده ام. محله جدید جوری است که انگار خانه‌هایش اسباب‌بازی هستند. کوچکند و هرکدام ساز خودشان را می‌زنند. رنگ و نرده چوبی دارند. انگار با خمیر و مقوا ساخته‌ شده‌اند. آدم سخت باورش می‌شود در این خانه‌های کوچک که زیباترین پنجره‌ها و ایوان‌ها را دارند بچه‌های واقعی بزرگ می‌شوند یا حتی کسی پیر می‌شود یا می‌میرد.همه چیز شکل یک شهرک سینمایی بزرگ است. گاهی از پنجره دقت می‌کنم ببینم آیا حرکات ماتیو و لیندا تکرار می‌شود یا نه؟ گاهی حس می‌کنم به ترومن شو نقل مکان کرده‌ام و شبها تمام بازیگران محله به خانه‌هایشان برمی گردند. 

هنوز داشت روی رنگین‌کمان را می‌زد. برای بار سوم. پیشرفت محسوسی نکرده بود ولی قشنگ می‌زد.  محو برف و آفتاب و قرمزی خانه روبرو بودم و طعم قهوه و زیبایی خاکستری رنگ گربه که در آفتاب زمستانی برق می‌زد. همه چیز درست بود. همه چیز. همه چیز شکل رویای خودم بود سالها قبل و سالهای قبلترش. همه چیز درست بود و من داشتم با چشمان باز رویا می‌دیدم.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۷ دیدگاه

آخرین یکشنبه خانه شماره ۵۰

خواستم بنشینم روی مبل جلو پنجره و اینها را بنویسم ولی میسر نشد چون مبل جلو پنجره را فروخته‌ام به رابرت. همان که با پدر مسنش آمدند و مبل را به سختی بردند. برای همین است که نشسته‌ام پشت میز ناهارخوری چوبی که ۱۴ سال با شهروز از دست دوم فروشی خیریه ارتش رهایی بخش در خیابانی در اسکاربورو خریدیم. با چهارصندلی. پشتم کتابخانه‌است. خالی از کتاب. همه کتابهای را در جعبه گذاشته‌ام و رویشان نوشته‌ام بوک‌س. کتابخانه‌ خالیست. سعی کردم به خاطر بیاورم وقتی کتابخانه را به دیوار نصب کردیم ولی یادم نیامد. یادم آمد من ایران بودم با بچه تا کتابها را بیاورم و کتابخانه را هم شهروز به دیوار وصل کرد. شهروز، کیوسک، نامجو، صدای ساز از زیرزمین، صدا گریه من، پدرم روی صندلی جلو در، چهاردست و پا راه رفتن ایلیا، کابینتهای که هیچوقت تمام درهایش را نتوانستم ببندم، خنده‌های دور میز، سی سالگی، چهل سالگی، تولدها، جدایی‌ها، تنهایی‌ها، شبهای ترسیدن از حضور دیگران .. همه آوار شده‌اند روی عصر یکشنبه.

مهرداد رفت از خانه دوستش چمدان بگیرد. من با خانه تنها شدم. با جای قابهای روی دیوار که دیگر رنگشان با باقی دیوار فرق دارد. با اتاق پسرم. که چهاربار در این یازده‌سال تختش را عوض کرده‌ام. با خاطره دوستانی که حتی شاید امروز اسم من را هم به خاطر نیاورند. با یاد بازی نور آن شومینه چوبی روی تن‌‌ها و تنهایی من.

سالها منتظر این روز بوده‌ام. پنج سال پیش دلم می‌خواست از این خانه بروم. خاطرات این خانه سرم را سنگین می‌کنند و روحم را زمینگیر. هرگوشه‌اش من را یاد زندگی می‌اندازند که سالها بعد از پایانش دلتنگش بودم. گاهی خودم را مچاله در کنار تخت با ملافه‌های سفید به خاطر می‌آورم و همزمان خودم را با لباسی سیاه و کوتاه در حال پنیر بریدن در همین آشپزخانه کهنه با گیلاسی ویسکی در دست. خاطرات خوشی و خنده این خانه همیشه بیشتر بوده است از تنهایی و گریه. این خانه صدای قدمهای بچه‌من را شنیده، صدای نیمه‌شب ترسیدنش را. خودم در این خانه از زنی ۲۸ ساله به زنی ۴۲ ساله تبدیل شده ام. این خانه همه آنچه را که من از سرگذرانده‌ام را شاهد بوده است. شاید برای همین است که دلم می‌خواست بروم. من آدم حمل خاطرات نیستم. آنهمه این همه خاطره. خاطره اولین تمرین دست جمعی کیوسک در این زیرزمین. صدای خنده‌ها، صدای چوب درامز شهروز. صدای لرزیدن لیوان‌های خانه از گیتار بیس علی.

این خانه من را بیشتر از خانه والدینم می‌شناسد. صدای گریه و خنده از ته دل و حسرت و عاشقیت را شنیده. این خانه پسر من را بزرگ کرده است. هزاربار دستمال کشیده‌ام ولی تا رونن بیاید و دیوار را رنگ تازه بزند هنوز روی در اتاقش جای اولی خطخطی زندگیش نامحسوس پیداست. اگر عمیق نفس بکشم بوی شیرینی یکسالگی پسرم را می‌شنوم.

یکشنبه دیگر من در این خانه نخواهم بود. به خانه خودم خواهم رفت که سالها خوابش را می‌دیدم. خاطرات را در هزارجعبه بسته‌بندی کرده‌ام و ته سرم گذاشتم ام. روی جعبه‌ها نوشته‌ام مموریز، سوییت مموریز.

پنجره خانه جدید هم درختی روبرویش دارد. دوباره جایم را برای نوشتن پیدا خواهم کرد. آنجا هم داستانی خواهم نوشت.  ولی در این لحظه وسط در چمدان ریختن لباسهایم آمدم نشستم روبروی پنجره، آخرین غروب دلگیر یکشنبه‌اش را نگاه کردم و به این خانه شماره ۵۰ گفتم که چقدر دوستش دارم و چقدر بابت تمام آنچه زیر سقفش تجربه کردم از خودش و دیوارهایش متشکرم.
مواظب خاطرات زیبای من باش ای خانه سبز شماره پنجاه.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۵ دیدگاه

برای فروش: کفش نوزاد، هرگز پوشیده نشده *

ونه‌گات در کتاب سلاخ‌خانه شماره پنج یک روایت دارد از یک مستند درباره جنگ که بیلی پیل‌گریم دارد آنرا از آخر به اول نگاه می‌کند. این روایت در چشم من زیباترین فیلم مستندی است که از جنگ روایت شده
“بیلی فیلمِ آخر شب تلویزیون را یک بار از آخر به اول و بار دوم به طور عادی از اول به آخر تماشا کرد. فیلم درباره بمب افکنهای آمریکا در جنگ جهانی دوم بود و درباره مردان شجاعی که آنها را به پرواز درمی‌آوردند. از چشم بیلی که فیلم را برعکس تماشا می‌کرد داستان آن چنین بود:
هواپیماهای آمریکایی، که پر از سوراخ و مردهای زخمی و جنازه بودند، از فرودگاهی در انگلستان، پس پسکی از زمین بلند می‌شدند. در آسمان فرانسه، چند جنگنده آلمانی پس پسکی پرواز می‌کردند و ترکش خمپاره‌ها و گلوله‌ها را از بدنه هواپیماها و تن خدمه آنها می‌مکیدند.
گروه هواپیماها پس پسکی از روی یکی از شهرهای آلمان که در شعله های آتش می‌سوخت پرواز می‌کردند. بمب افکنها دریچه مخزن بمبهایشان را باز کردند، با استفاده از یک سیستم مغناطیسی معجزه آسا شعله‌های آتش را کوچک کردند، آنها را به درون ظرفهای فولادی استوانه ای مکیدند و ظرف‌های استوانه‌ای را به درون شکم خود بالا کشیدند. ظرف ها با نظم و ترتیب در جای خود انبار شدند.
وقتی هواپیماها به پایگاه خود بازگشتند، استوانه‌های فولادی از جای خود پیاده شدند و با کشتی به ایالات متحده آمریکا بازگردانده شدند. این استوانه‌ها را در کارخانه‌هایی که شبانه‌روز کار می‌کردند، پیاده کردند و محتویات خطرناک آنها را به مواد معدنی مختلف تجزیه نمودند. دردناک این که بیشتر این کارها را زنان انجام می‌دادند. مواد معدنی را برای عده‌ای متخصص در مناطق دورافتاده حمل کردند. این متخصصان کارشان این بود که مواد معدنی را به داخل زمین برگردانند، با زیرکی آنها را پنهان کنند تا دیگر هرگز این مواد معدنی نتوانند به کسی آسیبی وارد کنند”

مادرم به چیزی که کسی  خودش خلق کرده باشد و در تولیدش پیرو مد یا عرف یا سنت نباشد می‌گوید «من-دَر-آوردی». مثلا تعریف می‌کرد که بعد از اجباری شدن حجاب برای زنان مادربزرگم با پارچه چادری گلدار مانتو دوخت تا به اجبار مانتو و روسری قهوه‌ای، خاکستری و سورمه‌ای دهن کجی کند و علاوه برآن تنش زیر پارچه نخی کمی هوا بخورد. بعد در توصیف مادرش گفت «مادرم با این حجاب من در آوردیش، اون مانتو گلدار چیت و موها و شال نخی سفیدش در خیابان بین سیاهی دلگیر تحمیل شده به همه زنان، می‌درخشید» یا اگر غذای می‌پخت که نه از روی کتابی رزا منتظمی دستورش را برداشته بود نه سینه‌به‌سینه یادش گرفته بود می‌گفت یک شام من‌درآوردی براتون پختم. نمی‌دانم شاید این کلمه‌ «من‌در‌آوردی» هم از این لغات من‌درآوردی مادر من باشد. نمی‌دانم.

آنوقت همین مادر من یک رسم من‌درآوردی دارد که وقتی می‌آید بدرقه بچه‌ و نوه‌اش فرودگاه هرچه التماسش کنی ما که از دروازه رد شدیم برو خانه نمی‌رود. می‌گوید طیاره بپرد بعد. هرچه بگویی سه ساعت مانده به پرواز برو خانه،  گوش نمی‌دهد. یکبار بهش گفتم نگرانید هواپیما نپره؟ گفت نه، نگران که نه، بیشتر امیدوارم که نپره، بیای بیرون، سه تایی بریم خونه و یک شب بیشتر ببینمت. معمولا تنها می‌آمد فرودگاه برای بدرقه. خودش اصرار داشت وگرنه من راضی نبودم تا آن بیابان سیاه بیاید ولی تا دهانت را باز می‌کردی بگویی مامان می‌شه ما خودمون… جواب می‌داد خواهش می‌کنم حرفش را هم نزن. با همان نگاه و لحن جدی هم ‌می‌گفت که وقتی نوجوان بودم در مورد دیروقت خانه آمدن و سفر رفتن با دوست پسر می‌گفت. خواهش می‌کنم حرفش را نزن! این جمله همیشه پایان اصرار و التماس بود. و مادرم هربار بعد از آنکه پدرم پشت سرمان آب می‌ریخت و اشک‌هایش از بین سبیل‌های سفیدش سرازیر می‌شدند، همراه ما می‌آمد.
بیشتر راه آه می‌کشید. من آه نمی‌کشیدم ولی عمیقتر نفس می‌کشیدم که بوی عطرش که قاطی می‌شد با کرم دستهایش در ملاجم بماند. مدام بچه را که خواب و بیدار بود فشار می‌داد به تنش، موهایش را می‌بوسید. خجالت می‌کشید من را جلوی راننده ببوسد ولی دست من را بین دستانش نگه می‌داشت. می‌پرسیدم سه ساعت تا پرواز را در فرودگاه چه می‌کنی؟ برنامه‌های تفریحی من‌درآوردی پشت هم ردیف می‌کرد. چای می‌گیرم می‌نشینم خوشبختهایی که بچه‌هاشون  تازه رسیدن رو نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم خوشا به سعادتشون، منم چند هفته قبل جای خروج، قسمت ورودی فرودگاه بودم. هیچ نگران من نباش. من اصلا عاشق شبهای فرودگاهم. کجا بهتر از کافی‌شاپ فرودگاه. دروغ می‌گفت. او فقط عاشق ما بود و می‌خواست تا لحظه آخر زیر سقفی باشد که ما بودیم. فقط همین.

زورم به مادرم نمی‌رسید. هربار می‌رفتم با بچه و چمدانم و دلتنگی. تمام مدتی که روی صندلی‌ها دراز می‌کشیدم فکر می‌کردم مادرم کجا نشسته است. روی کدام صندلی ناراحت؟ وقتی سوار می‌شدم آخرین تماس بقول خودش ، غیر راه دور، را می‌گرفتم. تند تند می‌گفتم ما سوار شدیم. باید موبایلم را خاموش کنم. هواپیما دارد می‌پرد. بازهم قربان صدقه می‌رفت. صدایش همیشه بغض داشت و خوابزده بود. می‌گفتم می‌روید خانه نه؟ می‌گفت آره. بعد من موبایل را خاموش می‌کردم. کمربند بچه‌ام را سفت می‌کردم و منتظر می‌ماندم که هواپیما بپرد. مادرم لابد با آن قدمهایی که در این شانزده سال هربار که می‌دیدمش آرامتر شده بودند، با آن شال که یکوری انداخته بود روی موهای نازک زیبایش می‌رفت تا دم در. بقول خودش با راننده کرایه را طی می‌کرد. بعد لابد سوار می‌شد و نگاه می‌کرد به آسمان شب. هر طیاره‌ای که می‌پرید لابد در دلش و با حسرت می‌گفت این بچه و نوه من است که می‌رود؟ یا آنطور که خودش ما را صدا می‌کند، لابد جای بچه به ترکی می‌گفت نفس.

از آن شب که هواپیمای اوکراین را با شلیک دو موشک به آتش کشیدند. از آن شب که آن همه جان عزیز در آسمان سوختند هربار به یکی از آنهایی که در هواپیما نبودند ولی تمام زندگی‌شان بعد آنشب سوخت فکر می‌کنم. شبهای زیادی خودم را جای والدینی گذاشتم که کودکان نه و ده ساله‌شان به خانه برنگشت. چون من هم یک بچه ده ساله دارم. به آن اتاقهای پراز کتاب و اسباب بازی و بوی بچه بود و چراغش دیگر هیچوقت روشن نشد، فکر کردم و هربار گریه کردم. به آن کفش قرمز نوزاد که هیچوقت به پای صاحبش تنگ نشد*. یک شبهایی مثل امشب به همه والدینی فکر می‌کنم که مثل مادر من آنشب بچه‌ها را بدرقه کردند. موهایشان رو بوییدند و بوسیدند. اشک ریختند و از فرودگاه به خانه برگشتند و نمی‌داستند از بدرقه ابدی برمی‌گردند. چند مادر به این رسم من‌درآوردی در فرودگاه بودند وقتی فرزنداشان، نوه‌هایشان و نفس‌هایشان در آسمان آتش گرفته بودند و می‌سوختند؟ کدامشان آتش را دید. به قدمهای مادرم فکر می‌کنم. به قدمهای سست و لرزان مادران و پدران در راه برگشت دوباره به فرودگاه در آن شب شوم. به اشکهای سرازیر از بین سبیل‌های سفید.

ونه‌گات در صفحه سی و چهار همان کتاب ** می‌نویسد «ببین سام، این کتاب خیلی کوتاه و قره‌قاطی و شلوغ و پلوغ است، علتش هم این است که انسان نمی‌تواند در مورد قتل‌عام حرف‌های زیرکانه و قشنگ بزند، بعد از قتل عام، قاعدتاً همه مرده‌اند، و طبعاً نه صدایی از کسی در می‌آید و نه کسی دیگر چیزی می‌خواهد. بعد از قتل‌عام انسان انتظار دارد آرامش برقرار شود، و همین هم هست، البته بجز پرنده‌ها.
و پرنده‌ها چه می‌گویند؟ مگر درباره‌ی قتل‌عام حرف هم می‌شود زد؟ شاید فقط بشود گفت:«جیک، جیک، جیک؟»

به پسرهایم سپرده‌ام که تحت هیچ شرایطی در قتل‌عام شرکت نکنند و خبر قتل‌عام دشمن نباید باعث خوشحالی و ارضای خاطر آنها شود.

به علاوه به آنها گفته‌ام که نباید برای شرکت‌هایی که وسایل قتل‌عام می‌سازند کار کنند، و تحقیر خود را نسبت به کسانی که گمان می‌کنند به این نوع وسایل نیازمندیم، ابراز دارند.»

راستش امشب جز به والدین داغدار،  به تو که فرمان شلیک را دادی هم فکر می‌کنم. تو از قتل عام آنشب به فرزندانت چه گفتی؟ از قتل عام مگر می‌شود حرف زد؟ از آن کفش قرمز کودکانه. از مادری که در هواپیما بود وقتی آتش گرفتن هواپیما را دید. احتمالا خم شد روی صندلی کناری. تنش را سپر فرزندش که ترسیده بود کرد و بزرگترین دروغ زندگی را به او گفت. گفت نترس مامان. هیچی نیست، من اینجام درحالیکه که می‌دانست هیچ کاری نمی‌تواند بکند و رسم روزگار چنین است.
تو، تو چطور به مادر خودت گفتی که فرمان قتل عام دادی؟ لابد چیزی نگفتی. صرفا گفتی «جیک جیک جیک».

ـــــــــــــــــــــــ

* کوتاهترین داستان جهان یک داستان شش کلمه‌ای است که نسبت می‌دهند به همینگوی. کوتاه است ولی غمگین و وقتی کفش قرمز را دیدم یاد این داستان افتادم
“For Sale: Baby Shoes, Never Worn”
برای فروش: کفش نوزاد، هرگز پوشیده نشده

**سلاخ‌خانه‌ی شماره‌۵ – کورت ونه‌گات – ترجمه‌ علی اصغربهرامی

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۷ دیدگاه

هدازر

میترسم دیگر خوش نگذرد.
میترسم هیچکس را دوست نداشته باشم.
میترسم تکرار شود.
همه چیز فقط تکرار شود.
میترسم.
هدا زرباف ۱۳۶۱-۱۳۹۹

هدا اگر اونی که مرده بود تو نبودی لابد الان این حرفها رو برای خودت می‌نوشتم و تو شاید بعدتر اسکرین‌شاتش رو استوری می‌کردی. اگر اونی که سوگوارشم تو نبودی قطعا موقع نوشتن این حرفها در مورد دوست جوانی که دیشب مرده دقت می‌کردم. می‌گشتم دنبال کلمات فاخر، غیر معمولی، نیم‌فاصله‌هام رو درست رعایت می‌کردم که بعد که استوریشون می‌کنی خجالت نکشم. با اینکه همیشه اسم رو حذف می‌کردی و کسی نمی‌فهمید اونی که نگارشش پراز غلطه منم یا دوست دیگری ولی خودم که می‌فهمیدم. امشب ولی دقت نمی‌کنم. چون نمی‌تونم. هم تار می‌بینم انقدر که گاه و بی‌گاه گریه کردم هم ذهنم کار نمی‌کنه و از همه مهمتر تو دیگر نیستی که برات بفرستمشون. تو دیگر نیستی. نیستی؟ مگه می‌شه نباشی؟

هدا فقدان داشتن کسی که امروز براش از فقدان تو حرف بزنم، یعنی فقدان به توان دو و فقط یکی مثل تو می‌تونه هم زیبایی و هم فقدان رو به توان برسونه.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌تان را بنویسید: