بحر المیت

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : مرداد ۵م, ۱۳۹۵

چیزی که مدام باعث تعجبم می‌شود این است که در زندگی یکنواخت من همه روزها شکل یکدیگر است ولی هیچ روزی شکل روز قبل نیست. مثلا همان زن سالخورده‌ای خانه سرخیابان که سالها هر روز عصر موقع برگشتن برایم دست تکان می‌داد مدتی‌ست برایم دست تکان نمی‌دهد پیرزن احتمالا یا بیناییش را از دست داده یا حافظه‌اش را. هرروز راس ساعت معین بیدار می‌شوم، ساموئل را بیدار می‌کنم تا بعد از کلی کش آمدن و فحش دادن به زندگی نفرین شده یکنواختش که نفرین یکنواختی‌اش  از دید خودش حتی دامنگیر موهای همیشه صاف و یک اندازه و یکرنگ من و لباسهای سیاه رنگ و وزن ثابتم هم می‌شود، برهنه از تخت بیرون بیاید و با همان چشمان نیمه بسته خودش را در آینه قدی برابر تخت خودش نگاه کند تا مطمئن شود هنوز سن بر مردانگی ناشتایش تاثیر نگذاشته و چشمان آبی‌اش برق بزند، بعد برود ادرار کند، ناشتا آب و عسلش را بنوشد و با صورت کف زده سه تا دوازده‌تا شنا برود و دوش بگیرد.

در این فاصله خودم زیردوش می‌روم و وقتی زیر دوشم طولانی‌تر از حالت غریزی پلک می‌زنم تا در تاریکی پشت پلکهایم کمی بیشتر بخوابم. همیشه از صدای ادرارکردن ساموئل است که بیدارتر می‌شوم.گوش به زنگ صدای قطره‌های آخرم و با شنیدنشان خودم را تا آنجا که بشود از بارش دوش دور می‌کنم و ناگهان آب دوش داغ می‌شود. هرروز ساموئل فریاد می‌زد آه، ببخش تو زیردوش بودی، یادم رفت. هرروز یادش می‌رود و سیفون می‌کشد و جهش آب داغ تن خیسم را می‌سوزاند.

با تمام یکنواختی زندگی من مدتی می‌شود که از ابتدا تا انتهای استحمامم با آب ولرم است. ساموئل دو سال است که بیمار است. صبح‌ها بیدارش نمی‌کنم. صبح‌ها همیشه صورتش خیس از عرق است. آینه‌ اتاق خواب را جمع کرده‌َام تا به لمس استخوانهای بیرون زده اش اکتفا کند و تصویر تن نحیف شده‌اش آزارش ندهد. صبحها موهایم را با سشوار خشک نمی‌کنم که بیدار نشود، با کلاه روی سکوی داخلی در ورودی صبر می‌کنم تا پرستار داوطلب برسد و بروم. آن طرف در، آن بیرون هر روز بوی تکراری خیابان، رطوبت چمن‌ها و ماندگی دریا را می‌دهد. مهم نیست آنطرفِ در هر بویی بدهد بوی دارو نمی‌دهد حتی اگر بوی خون گربه همسایه باشد. گربه همسایه کناری را دیشب ماشین زیر گرفته است، گربه له شده است و چسبیده است به آسفالت. شِرنود دارد تلاش می‌کند هرچه از گربه مانده است را جمع کند در یک کیسه پلاستیکی سیاه رنگ. به رسم همدردی کنار همسایه می‌ایستم ولی هوا مرطوب‌تر از آن است که بشود بیشتر همدردی کرد. به همسایه می‌گویم طفلک بُ عجب گربه مهربانی بود. همسایه نگاهم نمی‌کند می‌گوید این ب نبود، چارلی بود. همسایه نمی‌داند من اسم خودش را هم نمی‌دانم. چارلی هم حتما گربه مهربانی بوده است هرچند من چیزی بخاطرم نمی‌آید.

چیزی در این شهر تغییر نمی‌کند مثلا همین روزنامه مجانی قطار که سالها سمت چپ دکه فروش بلیت بود تا آن سالی که انقدر سرما به استخوان شهر رسوخ کرد که لوله‌های کنار دکه ترک خوردند و سیل روزنامه‌ها را برد. روزنامه‌ها را یک مدت گذاشتند سمت راست و چقدر دردسر ایجاد شد از همین یک تغییر. تازه عادت کرده بودیم به برداشتن روزنامه‌هایمان از سمت راست که نیمه شبی قبل از رسیدن آخرین قطار شب مردی برادرش را با دوازده ضربه چاقو در سمت راست دکه نفله کرد. دوباره روزنامه‌ها را گذاشتند سمت چپ و دوباره کلی دردسر برایمان درست شد تا عادت کردیم. اگر تغییری هم باشد باز برآیند همه این تغییرات صفر است. برآیند تغییرات من هم صفر است، هرروز همه کارهای روز قبل را تکرار می‌کنم حتی یکبار که حواسم نبود با یک بسته برنج قهوه‌ای آمدم خانه، پرستار ساموئل گفت تو که برنج قهوه‌ای دوست نداشتی خودم هم نمی‌دانستم چرا برنج قهوه‌ای خریده‌ام فردایش دقت کردم دیدم در قفسه جای برنجهای قهوه‌ای را با سفید عوض کرده‌اند و من از سرعادت همانجایی دستم را دراز کرده ام که هرروز می‌کردم. من تغییر نمی‌کنم، ثابتم، هرروز همان کار قبل را می‌کنم، موهایم را کوتاهتر یا بلندتر نمی‌کنم، ناخن‌هایم همیشه سفید لاک خورده‌اند و دوازده سال است که هر دو سال یک جفت کفش ایتالیایی ورنی سیاهرنگ فراگامو با سگک طلایی می‌خرم که مو نمی‌زند با جفت قبلی که دورانداخته ام.

من یکنواختم ولی هیچ روزی شکل روز قبل نیست چون ساموئل هرروز لاغرتر می‌شود، تازگیها حس می‌کنم صورتش آنقدر از داخل تهی شده که برای پوشاندن دندانهایش لبهاش را روی دندانهایش می‌کشد. همه جای بدنش اغراق شده استخوانی شده. گاهی وقتی خواب است آرام به استخوانی که از سر شانه‌اش بیرون زده است دست می‌کشم و سعی می‌کنم تجسم کنم کجای اسکلت سفید آویزان کنار آزمایشگاه طبیعی چنین برجستگی داشت، بخاطر نمی‌آورم. صبحی که برای بردن ساموئل آمدند وزنش از بُ یا چارلی یا هرچه که اسم گربه همسایه بود کمتر بود. روی تخت خودمان تمام کرده بود. دیگر سعی نمی‌کرد لبهایش را روی دندانهایش بکشد و چشمان آبی‌اش طوسی کمرنگ شده بود.مرگش ترسناک نبود ولی هوای اتاق را سنگین کرده بود. وقتی برانکارد را با کیسه سیاه رویش که برای ساموئل زیادی بزرگ بود را بیرون بردند گریه کردم. به پرستار زنگ زدم که نیاید. به خاله ساموئل زنگ زدم که برای مراسم کمکم کند. خاله‌اش هم گریه کرد ولی آخر سر اضافه کرد راحت شد و گفت بخاطر سوت سرسام آور کتری مجبور است برود و بعدا زنگ می‌زند. تلفن را که قطع کردم با اینکه خانه سالها بود که ساکت بود ولی ناگهان همه جا ساکتر شد. صدای نفس کشیدن سخت و خشک ساموئل قطع شده بود. رفتم آینه قدی را از زیرزمین آوردم. می‌خواستم ببینم کدام لباس را برای مراسم بپوشم. برهنه که شدم دیدم برآیند تغییر وزن من و ساموئل هم صفر بوده است. شکم مسطحم تبدیل به یک همبرگر چندطبقه شده بود و سینه راستم بسیار بلندتر از سینه چپم تا بالای آخرین دنده ام رسوخ کرده بود مثل پنیری که از لای همبرگر ذوب شود و بیاید تا بالای نان زیرین. هر جرمی که از ساموئل تصعید شده بود انگار چسبیده بود به تن من. هوای اتاق خفه بود و چرب. به آینه نزدیک شدم، موهایم دیگر قهوه‌ای نبودند، خاکستری بودند. از خودم چشم برداشتم تخت خالی در آینه پیدا بود. جای خالی ساموئل بین ملافه‌های سفید فرورفته بود و این خیلی عجیب بود، ساموئل که دیگر وزنی نداشت.

کسی دلتنگ لایک زننده نخواهد شد.

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : تیر ۲۱م, ۱۳۹۵
تا قبل اینستاگرام شاید موقعیت مشابه فقط وقتی ایجاد می شد که از جلو خونه ای که روزی خونه تو بوده یا جایی که خونه دوست نزدیکت بوده بگذری و چراغ خونه روشن باشه و پرده ها کنار. بعد ببینی آدمهایی که روزی دوستانت بودن دارن دور یک میز شام باهم شام میخورن. بچه ات داره روی زمین با یکی قطار بازی میکنه. مردی که روزی دوستش داشتی داره صفحه گرامافون رو عوض می کنه. خونه گرمه و آدمها شاد و بعد دستهات رو بذاری کناره صورتت, خم شی و بچسبی به شیشه و زل بزنی و منتظر بشی خودت از آشپزخونه با کاسه سالاد بیای سرمیز و بشینی پیششون و شروع کنی بلند بلند چیزی رو تعریف کردن همون لحظه ناگهان یادت بیافته تو اینور شیشه ای, اینور خیابون…
این موقعیت امکان رخ دادنش برای اجداد طرد شده قبل اینستاگرامی ما خیلی بعید بود و شاید برای همین بود که آدمها انقدر برای “دنیا بدون من” خودشون عزاداری نمیکردن. شاید تنها راه حل ندیدن باشه که وجود ابزارک های دیدن واقعا کار رو سخت کرده. زندگی اینور پنجره کار سختیه و اینکه از خودت توقع داشته باشی “بفهمی” گاهی توقع اضافه است از خودت.
واقعا خوشحالم به زندگی بعد مرگ باوری ندارم چون واقعا دلم می سوخت برای اموات که هرروز مثل ماه های گذشته من بالای میزی پرواز کنن که بازماندگانشون بدون حس کردن جای خالیشون شام میخورن و شاهد زندگی خودشون منهای خودشون باشن. هرچند که نسخه پیچیده شده توسط جهان همینه: فراموش کردن به قصد بقا.

به درد نبودن می‌خوردم

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : تیر ۸م, ۱۳۹۵

همه این سالها می‌خواستم از اولین همکارم بنویسم ولی اسمش یادم نمی‌اومد تا اونروز که سر خیابان یکی دیگه از همکارهام رو دیدم و بدون اینکه من سوال کنم گفت که از برایان خبر داره و خوبه. برایان؟ چطور ممکنه این اسم یادم رفته باشه. وقتی اسم کتاب قبلیم رو می‌گذاشتم چرا یاد اسم برایان نیافتدم. این مهم نیست، مهم این است که من بعد عمری کسی را دیدم که خوب بودن کسی دیگر را لایق خبر شدن می‌دانست و بهم گفت “برایان خوبه” به جای اینکه مثل همه آدمها بگه “راستی برایان رو یادته؟ افتاد در چرخ گوشت و مرد” هرچند من بیشتر منتظر خبر دوم بودم.
برایان یک مرد چهل و پنج ساله بود وقتی من بیست و پنج ساله بودم. یکسال بود اومده بودم کانادا و صبح‌ها دانشجو بودم و عصرها در مغازه‌ای بنام ردیو شَک کار می‌کردم؛ مغازه‌ای زنجیره‌ای برای فروش چیزهای الکترونیکی و سیم، واقع چهارراه یانگ و سنت کلر، جنب استارباکس که دیگر نیست. از برایان خوشم نمی‌آمد چون خیلی هیز بود ولی راستش این است که هیچوقت نفهمیدم از او بدم می‌آمد چون هیز بود یا از او متنفر بودم چون من را قابل هیزی کردن نمی‌دانست. برایان درحضور مشتری‌ها جور رفتار می‌کرد که انگار رییس من است ولی او هم یک فروشنده بود با سابقه بیشتر از من. همه مشتری‌های خوب و قشنگ و کمیسیون دار را بر می‌داشت برای خودش و پیرزنهای روسری نایلون به سر بسته‌ای که با چرب و چرک ترین کنترل از راه‌دورهای تلویزیون وارد مغازه می‌شدند تا ما برایشان باتری عوض کنیم را می‌سپرد به من. تازه در همان حال مرغ از لای کنترل بیرون کشیدن هم من را مدیریت می‌کرد و درحالی که داشت برای مشتری چربش چندتا تلفن بی‌سیم چند گوشی‌دار سفارش می‌داد به من می‌گفت نگاه کردی باتری AA می‌خواهد یا AAA؟ برایان ابله تو اینجا را نمی‌خوانی ولی مگر می‌شود نگاه نکرد؟ چطور ممکن است من باتری بزرگتر را بچپانم در جای باتری کوچکتر یا باتری کتابی را جای قلمی یا برعکس؟ الدنگ. برایان البته خودش یک دابل آ بود در جای یک تریپل آ. کره چشمهایش برای کاسه چشمخانه‌اش بزرگ بود مثل وزغ‌ها. خودش می‌گفت یکجور بیماری است و شبها باید پلکهایش را چسب بزند والا پلکهایش بسته نمی‌شود و چشمهایش خشک خواهد شد و کور می‌شود. اینها را شمرده شمرده جلو صورتم لب می‌زد و می‌گفت همانطور که ما گاهی با ناشنوایان حرف می‌زنیم چون فکر می‌کرد من انگلیسی نمی‌فهمم که خب البته اگر فرض کنیم که دوازده سال از آنموقع گذشته و من تازه اینی هستم که هستم احتمالا حق با برایان بود. من بیماری برایان را باور نمی‌کردم حتی انقدر لجوجم که همین الان جستجو نکردم ببینم برایان چرا شبها چشمهایش را چسب می‌زد. لج کرده بودم که باورش نکنم چون او هم باور نمی‌کرد من در کشور خودم مهندسی بوده‌ام و چای و بیسکوییت سلامت جلویم می‌گذاستند، درصنعت خودرو کار می‌کردم. همانطور که من امروز باور نمی‌کنم راننده اوبر بنگلادشی در کشورش دکتر پوست بوده است یا آن یکی نوازنده ترومپت در مینسک. ما همه از ته هرم با ناخن خود را بالا می‌کشیم تا نه از بالا بلکه از کمی بالاتر از کف چاه به آنهایی که چنگ انداخته‌اند به دیوارها نگاه کنیم و بگویم حتما تو دکتر بودی؟ حتما تو بابات معروفترین شاعر سومالی بوده؟ پس اینجا چه می‌کنید؟ همانکار که خودت می‌کنی نادان.
اینها مهم نیست، مهم این است که “برایان خوب است”. من با برایان لج کرده بودم که نمی‌فهمید من دارم تلاش می‌کنم خودساخته بشوم والا در وطنم کار و موقعیت آنچنانی دارم و آنجا ما نفت داریم، و روسری توهمی بیش نیست و یک لچک نازک است و حرف حرف حرف و چرند، چرند، چرند. برایان با چشمان بیرون زده اش به تلاش من برای مجاب کردنش پوزخند می‌زد. لابد برایان هم مثل من همانقدر به دستمال کشیدن به تلویزیون یا جارو کردن کف مغازه برای خودساخته شدن یک مهندس با هوش متوسط باور داشت، که من به سربازی اجباری رفتن یک جوان و هدر دادن عمرش به بهانه مَرد شدن.
برایان عاشق زنها بود یا حداقل اینجور می‌گفت. لباس فرم مغازه شلوار کرم بدترکیبی بود با تیشرت سه دگمه مشکی که کوچکترین اندازه‌اش هم برای من بزرگ بود و کلا این ترکیب بیشتر برای مردها طراحی شده بود، مثل البسه فرم اکثر مغازه‌هایی که با الکترونیک سرکار دارند. من از دانشگاه می‌رفتم سرکار، ساعت شش عصر و خسته و دوش نگرفته و با این لباس انقدر بی‌اعتماد به نفس بودم که مطمئن باشم وقتی برایان از عشقش به زن‌ها حرف می‌زند من کوچکترین سهمی در این علاقه ندارم من برای برایان یک جعبه تلویزیون بودم، حتی خود تلویزیون هم نه، یک جعبه مقوایی چهارگوش با یونولیتی گوش‌خراش داخلش. زنهایی که برایان ازشان حرف می‌زد کفشهای پاشنه بلند می‌پوشیدند با جورابهای نایلون نازک رنگ پا و حتی یکبار با دست روی هوا برجستگی عضله پشت ساق پای این زنها را ترسیم کرد و من ناخودآگاه روی پنجه‌هایم ایستادم.
dx/dy=(1+tan x)^2sec^22x
رادیو شک و مخصوصا مغازه ما دکان بدبختی بود که بیشتر محل تامین سیم و کابل و باتری ملت بود تا چیزهای گرانتر. اینجا آدمها دوست دارند چیزهای بزرگتر را از مغازه‌های بزرگتر بخرند برای همین کسی برای تلویزیون شصت اینچ یا سیستم صوتی مزاحم ما نمی‌شد. خود دکان هم در محله سالمندان قرار داشت و همین بود که شبهای پاییز و زمستان از ساعت هفت به بعد تقریبا کسی در مغازه یا حتی خیابان نبود. آماده باش بودن فروشنده در فروشگاه ما اجباری بود، ظاهرا یکی از مدیران موفق یک فروشگاه زنجیره‌ای آشغالی گفته بود مشتری‌ها دوست ندارد موقع ورود فروشنده‌هایی را ببیند که لم داده اند، ای مرده‌شور من خریدار را ببرند اگر برایم مهم باشد، فلذا تنها اتکا ما کف پاهامان بود، شکنجه الکی دوران مدرن، برای همین رییس گفته بود حتی وقتی کسی نیست هم اجازه نداریم به دخل تکیه بدهیم ولی من تکیه می‌دادم تا درد پایم بهتر شود. برایان هم برای خودش پرسه می‌زد و الکی برچسب قیمتها را صاف می‌کرد و حرص می‌خورد که فروشش حتی به پانصد‌تا هم نرسیده چون ظاهرا سالها قبل فروشنده طلایی جنوب تورنتو بوده – یعنی کلا در بین ده تا مغازه مثلا- و این افت فروش اذیتش می‌کرد. از این افت بیشتر نگاه من که خودم را در شان این شغل نمی‌دانستم و با همین لبخند احمقانه‌ای که سالهاست دارم با خودم حملش می‌کنم و فروشی در حد چهل دلار او را نگاه می‌کردم که دست و پا می‌زند تا در پایینترین نقطه کورپریشن طلایی بشود. انگار خودم چه کسی بودم یا قرار بود چه بشوم؟
گاهی هم کنار من می‌ایستاد و تکیه می‌داد به دخل و نگاهم می‌کرد. نگاهش تیز و خیره بود طوری همیشه فکر می‌کردم پشت شلوار کرمم لک شده است یا چاقم یا چیزی لای دندانم است. این نگاه خیره و توام با نفرت احتمالا تقصیر برایان نبود، آن ساعت شب ما هردو یک زن و مرد سرخورده با بیست سال فاصله سنی بودیم که یکی‌ از ما فکر می‌کرد ده سال بعد دنیا را عوض خواهد کرد و آن یکی فکر می‌کرد ده سال قبل فکر نمی‌کرده ده سال بعد هم با یک بچه مهاجر ایرانی به دخل تکیه زده باشد و آماده باشد مشتری در شب زمستان کنترل تلویزیونش خراب بشود و در برف بیاید کنترل همه چیزـحریف بخرد. برایان دوست داشت از ماشینهای که رفقایش داشتند حرف بزند، همه گرانقیمت بودند، از سفرهایی که قرار بود برود و زنهای زیبا. همسر خودش فیلیپینی بود و می‌گفت انقدر زن آسیایی دوست دارد که برایش مهم نیست او انگلیسی بلد نیست. مخترع جمله “تنش با من حرف می‌زند” قبل از وبلاگ نویس‌ها احتمالا برایان بود. من خیلی لجم می‌گرفت که او معیار رابطه‌اش این بود که زن فیلیپینی‌اش کم حرف و کم توقع و سازگار است. من دنبال تعالی رابطه می‌گشتم و فکر می‌کردم این یکجور برده‌داری است که برایان رفته است با کسی ازدواج کرده که از حرفهایش معلوم است انسان بی‌پناهی بوده و تنها بخاطر پاسپورت برایان با او زندگی می‌کند ولی برایان خوشحال بود و گاهی از عضله پشت پای زنش که دندانگیر است برایم حرف می‌زد.
متاسفانه داستان برایان هیچ فراز نشیبی ندارد، شاید این همه سال هم صبر کردم تا جایی مثلا بخوانم مردی از خشکی چشم مرد که برایان ارزش نوشتن پیدا کند ولی هیچ اتفاقی نیافتاد. ما باتری فروختیم و تلفن و جارو کشیدیم و سیم بستیم وچندماه بعد من استعفا دادم و از آن مغازه رفتم. روز آخر برایان بغلم کرد و گفت برنگرد اینجا تو باهوشی. همیشه می‌خواستم از برایان بنویسم و بیشتر از نوشتن دلم می‌خواست یکبار ببنمش و وقتی دیدمش بگویم اوه برایان ما همه باهوشیم و همه جا مثل همه، اینجا، شرکت من، ناسا، ولی حال برایان خوب است و احتیاج به این جمله “از بالای من” ندارد. او هم یک چیزی گفته که خداحافظی را کمی متفاوت کند، هرچند که من آن لحظه ترجیح می‌دادم بجای این تعاریف از سر محبت و اجبار فقط موقع خداحافظی بگوید نرو.

#درانتظارقطاربعدی

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : خرداد ۳۱م, ۱۳۹۵

تا داد نزده بود bitch تو فکر میکنی کی هستی, فکر میکنی از من بهتری؟ متوجه حضورش نشده بودم. داد که زد اول فکر نکردم مخاطب کلمه سلیطه منم ولی اون برای اینکه مطمئن بشم سلیطه کیه در فریاد بعدیش مشخصا به جزییاتی اشاره کرده که مطمئن شدم روی سخنش با منه.

آره، تو سلیطه با اون کت شلوار تنگ سورمه ای و اون کفشای سلیطه‌گی نوک تیزت و کیف آنچنانیت و عینک بشقابی پرادای آشغالت. تو فکر میکنی کی هستی؟

حقیقت این بود که من ابدا فکر نمیکردم کسی هستم چون نیستم. من یک کارمند بودم که صبح دوشنبه را با جلسه کشدار در سایتی خارج از شرکت شروع کرده بود و مجبور شده بود کت شلوار آستردار و گرم و نامناسب برای تابستان مخصوص جلساتش رو تن کنه و بعد از جلسه برگشته بود سرکار و همه روز با ده انگشت کوبیده بود روی کیبرد و الان در راه برگشت عینک زده بود که چشمهای از خشم و استیصال گریه‌ کرده‌ امروزش رو از آدمها پنهان کنه و حتی شاید اگر صندلی برای نشستن پیدا کرد پشت تاریکی شیشه‌های بشقابیش و در امان از نور مهتابی قطار چرت کوتاهی بزنه. چرت بزنه تا وقتی رسید خونه انقدر جون داشته باشه که ابتدا بره گوشت چرخ کرده‌ای که تو کیف آنچنانیش بود را بگذاره یخچال، کفشهای نوک تیز را با کفش ورزشی عوض کنه، تنها کت شلوارش را آویزون کنه که برای جلسه بعدی چروک نشه و بدود دنبال پسرش تا مدرسه. ده دقیقه به شش برسه و خوشحال باشه که بابت تاخیر جریمه نشده، کوله چرب و نوچ پسرش را بندازه روی دوشش و دوتایی با هم برگردن خونه و پسرش همه راه در مورد ماشینها و ساخت و ساز و کفش‌دوزک نظر بده و خودش بین جوابهای سرسری به سوالهایی که دیگه بعد از چندسال مادری دستش اومده سوال‌کننده‌شون برای هیچکدومشون جواب نمی‌خواد، به جراحت پای مادرش در ایران فکر کنه، به شام شب، به خشمش، به جزوه‌ای که برای کار جدید باید بخونه، به ساعتی که قیمت برق نصف می‌شه و می‌تونه لباس بشوره،به پول،به این هزارپاهای دوسر عوضی که معلوم نیست از کدوم گوری دارن میان و …

نمی‌خواستم زن را نگاه کنم. می‌دونستم با اولین نگاه دوباره شروع خواهد کرد سرم فریاد زدن ولی انگار نگاه نکردنم بیشتر خشمگینش کرد. حس کرد نفرتش رو نادیده گرفتم و انقدر یک سره مملو از نفرت بود که انگار خودش را نادیده گرفته بودم. اینبار فریاد می‌زد. کسی کاری نمیکرد، حتی نگاهش نمی‌کردند انگار صدای زن مثل یک نخ فقط متصل بود به گوش من و برای باقی قطار کوپه‌ای بود مثل هر روز که گاهی سکوتش با صدای بلندگویی که اسم ایستگاه بعدی یا دلیل تاخیر را اعلام می‌کند می‌شکست. #صرفاهمین

هرکسی خودش رو مشغول نشان می‌داد. نه من را نگاه می‌کردند نه زن را و انقدر در این تظاهرکاری موفق بودند که شک برم داشته بود نکند فریادهای زن ساخته و پرداخته تخیل من است. این تظاهر به ندیدن، زل زدن به جهت دیگر، پاورچین از کنار جنازه رد شدن، خصلت خیلی آدمهاست حتی خودم. رو برمی‌گرداندم از ترکیب ظالم و مظلوم، از صحنه شکار و طعمه و فرار می‌کنم از موضع‌گیری در برابر بی‌عدالتی‌های خُرد و در سطح غیربین‌المللی. مادامیکه که هردوطرف بالغ باشن و شاهد خونریزی هم نباشیم خیلی از ماها سربرمی‌گردونیم، به هدفون پناه می‌بریم، از گروه‌های فیس‌بوکی خارج می‌شیم، با انگشتهای بالا گرفته از ترس تاییدات سرانگشتی در سکوت عبور می‌کنیم و کنار می‌خزیم و می‌گذاریم یکی اون یکی رو بدره یا یک عده یکی رو بدرن چون دریدن از نظر ما صرفا مفهموم فیزیکی داره و کسی از سلیطه و جنده خطاب شدن وسط مترو و نامه و جمع نمرده پس چرا کاری کنیم یا موضعی بگیریم که به خود ما هم بگن سلیطه یا دچار خطر بشیم یا مهمونی دعوت نشیم. برای همین کاملا درک می‌کردم چرا هرکسی خودش را خیلی عمیق مشغول به کار عبثی نشان می‌داد، خودم معمولا یکی از آنهایی بودم که مثلا دارند با دقت نوشته روی دیوار قطار را می‌خوانند “برای نشستن روی این صندلی زنان باردار، معلولین و سالمندان در اولویت هستند.” #هزاربارخوانده‌شودتاغائله‌خوابیده‌شود
زن عصبی‌تر شد و کمی نامفهموم حرف می‌زد، مثل کسی که خیلی مست یا روی مخدر باشد. اینبار نگاهش کردم، ناخودآگاه خواستم ببینم کسی که انقدر از من متنفر است چه شکلیست. مثل باقی متنفرهایم معمولی بود. کاپشن و شلوار ورزشی آبی کمرنگ مخملی تنش بود و کلاه کاپشن را در این هوای چهل درجه روی سرش کشیده بود. زن بسیار قد بلندی بود و کفش هم به پا نداشت. هیچی به پا نداشت، پا برهنه بود. کیفش که بین پاهای برهنه‌اش روی زمین بود اگر اصل بود گرانقیمت بود و خودش با این قد و بالا می‌توانست یک مانکن باشد. کم کم دیگر متوجه حرفهایش نمی‌شدم، فحشها ول می‌شدند در قطار و من نگاهم را می‌دزدیدم . او گاهی ساکت می‌شد تا صدای روبات طوری در بلندگو قطار معذرت می‌خواست که امروز قطارها کندتر حرکت می‌کنند ساکت شود. کارمندانی مسافری که مثل من هرروز سوار مترو می‌شوند می‌دانستند مترو بیش از یک ماه است که کند‌تر از معمول حرکت می‌کند و الان حتی  این احتمال وجود دارد که معمولش شده باشد همین سرعت ارابه‌ای و این دیگر معذرت خواهی ندارد.

بالاخره قطار به یک ایستگاه رسید. دو ایستگاه قبل‌تر از ایستگاه خانه ولی پیاده شدم. بقول مادرم از تو می‌لرزیدم. حس می‌کردم معده‌ام می‌خورد به ریه‌ام که احتمالا از نظر آناتومی حس غلطی است. پابرهنه بودن زن برایم یک تهدید بود و با اینکه خوب حفظ ظاهر کرده بودم ولی تمام مدت حس کرده بودم اگر اراده کند به سمتم خیز خواهد برداشت و انقدر سر سلیطه‌ام را به شیشه خواهد کوبید که بمیرم. می‌دانستم تاحالا این اتفاق نیافتده ولی انقدر ایمانم را به اجتماعات انسانی از دست داده‌ام که فکر کردم اگر این اتفاق هم بیافتد، حتی اگر برای اولین بار در تاریخ متروِ کند‌تر‌ازمعمولِ تورنتو زنی تصمیم بگیرد سر زنی دیگر را انقدر به شیشه بکوبد که زن بمیرد باز عده‌ای با شعار “ببین خودت چیکار کردی”، “لابد بد نگاهش کردی”، “لابد تو اول عصبیش کردی”،”خوب قبول کن حضور یک زن کفش‌دار ممکنه باعث خشم یک زن بی‌کفش بشه” ، “روابط زنانه همینه دیگه” در سکوت خرد شدن و متلاشی شدن کله من را نگاه کنند و در همین حین حتی ممکن است یک مرحله در کندی‌کراش بالاتر هم بروند. #براوو

بجای نورت‌یورک، یورک‌میلز پیاده شدم چون همین یک چیز را خوب یاد گرفته ام “کس نخارد پشت من، جز ناخن انگشت من” یا بعبارت دیگر “خودت به داد خودت برس چون به باقی چه؟”  و خب همیشه حداکثر پنج دقیقه بعد، قطار بعدی می‌آید و به تقریب خیلی خوبی در آن زنی شما را سلیطه خطاب نخواهد کرد و شما هم می‌توانید در کندی‌کراش یک مرحله بالاتر بروید و البته این احتمال هم هست اینبار درهای قطار باز شود و یکی با مسلسل شما را به رگبار ببندد و فردا در صدر اخبار سی.بی.سی بنویسند “زنی که لابد اجلش رسیده بود دو ایستگاه زودتر پیاده شد تا در یورک میلز آبکش شود” #آری‌رسم‌روزگار‌چنین‌است