سالخوردگی روی صندلی

یک. حداقل بخاطر همان چند ثانیه عمیقا مدیون سینما هستم. همان چند ثانیه آنی هال که در میانه عشقبازی در تخت, مرد ناگهان از تخت بیرون می‌آید تا لامپ چراغ خواب را با لامپ سرخ رنگی عوض کند. وقتی به تخت برمیگردد حس می کند حواس زن به عشقبازی نیست. چندبار می پرسد چیزی شده؟ حس می‌کنم اینجا نیستی و زن که از دید ما تنگ در آغوش مرد است انکار می‌کند و ناگهان می‌بینیم که روح زن از تخت بیرون می‌آید با همان لباسهای زیر می‌نشیند روی صندلی کنار تخت و سراغ قلم طراحی اش را می‌گیرد. مرد روح زن را می‌بیند و با استناد به همین سند به جسم زن که در آغوشش است می گوید ببین همین را می‌گفتم, تو خارج شده‌ای.

خوب یادم هست که از دیدن صحنه بی صدا اشک ریختم. انگار تا آن لحظه نمی‌دانستم دردم چیست. نمی‌دانستم چرا انقدر غمگینم وقتی منطقا نباید غمگین باشم. در همین پنجاه ثانیه ناگهان متوجه شدم دردم چیست. همه چیز رابطه روی کاغذ عالی و غبطه برانگیز بود ولی در عمل من زن روی صندلی بودم که تنم را در تخت جا گذاشته بودم. با همین چند ثانیه بود که فهمیدم دلایلی برای پایان یک رابطه هست که والدین آدم به آدم نمی گویند, آنها فقط اعتیاد و خیانت و خشونت را دلیل پایان می بینند ولی سینما همانقدر که در پورن و آموزش روشهای پیچیده جفتگیری، دور از چشم والدین خوب عمل کرده است، اینجا هم سخاوتمند برایمان تصویر می کند برای پایان ضرورتا نیازی به دلایل محکمه پسند نیست, رابطه می تواند با خروج ذهن از رابطه هم تمام شود. همانجا دست دراز کردم. دست جسمم را گرفتم و از تخت بیرون آمدیم. بعد آن چند ثانیه دیگر هیچوقت جسمم را بدون روحم جایی رها نکردم. ممنونم آقای آلن.

 

دو. دوستی دارم که نمی دانم اسم شغلش به فارسی سخت چه می‌شود. آنقدر سرم میشود که کارش راست و ریس کردن تصویر فیلم است. یکجور انیماتور احتمالا؟ همان که پشت صحنه فیلم برایمان کوه می‌کارد یا یک اسب را هزار اسب می‌کند. همان که عیوب فیلم برداری را تصحیح می‌کند و دریا را تا آستانه پنجره آشپزخانه یک خانه غیر ساحلی جلو می‌کشد. همین دوستم می‌گفت وقتی فیلم می‌بیند به حال ما صرفا مو-بین‌ها غبطه می‌خورد. سالها درگیری با گرفتن عیوب تصویر دچار وسواس فقط پیچش مو-بینی‌اش کرده. اون پیچش تصویر را می‌بیند و مدام خیره می‌ماند روی عیب‌ها و آن همه قشنگی و معجزه فیلم و داستان هیچ نمی بیند. ما دریا پشت پنجره را می‌بینیم او فراموشکاری طراح صحنه را در جعل انعکاس دریا در شیشه پنجره. همین دوستم می گفت کاش من هم مثل شما نادان بودم تا راحت از فیلم لذت ببرم ولی خب همه به برگشت ناپذیر بودن نادانی پس از آگاهی, آگاهیم.

 

سه. عکسها را نگاه میکنم. همه چیز از بیرون رنگی و آفتابی و قشنگ است. یک زوج خوشبخت در یک روز آفتابی در جایی درپرتغال, اسپانیای یا جایی گرم در اروپا تولد مرد را جشن گرفته‌اند. همه زیر عکس قلبهای درشت رنگی می‌گذارند. آنها دریای پشت پنجره را می‌بینند اما من؟ من متاسفانه بی‌آنکه بخواهم شاهد خروج یکی از این آدمها از تخت و نشستنش روی صندلی بوده‌ام. شاهد که نه, آدمها همیشه روی صندلی تنها هستند ولی همه چیز جوری پیش آمد که خودش برایم تعریف کرد که سالهاست روی صندلی نشسته است. کاش تعریف نکرده بود چون حالا من در عکس بین خنده شصت و چهار دندان نمای مرد و زن مردی را می‌بینم که ته عکس روی صندلی نشسته و منتظر است عکس گرفتن تمام بشود تا زود دستهایش را از دور شانه های زن باز کند و خودش را سرگرم روتوش عکس دونفره بکند یا حتی مثل سالهای قبل به زنی دیگر که یک جایی در نیویورک زندگی میکند تکست بزند و بگوید ” کاش اینجا بودی” یا حتی به کسی هم تکست نزند یا به این فکر کند, زیر این آفتاب زیبا, در این شهر زیبایی ساحلی, وقتی همه چیز خوب است و زنم دوستم دارد و خودم هم سالمم و هردو کار داریم و گاهی هم سکس, پس چرا من انقدر غمگینم؟

مثل باقی آدمها عکس را قلب می‌کنم و برایشان یک قلب اضافه هم در قسمت نظرات می‌گذارم ولی برگشت به دوران نادانی بعد از رسیدن به آگاهی, محال است. من چه بخواهم چه نخواهم مثل دوست انیماتورم در عکس مرد روی صندلی را هم می‌بینم. او انتخاب کرده است جسمش را رها کند. برای ما تفاوتی نمی‌کند، ما هرسال همین جا برایش تبریک تولد خواهیم نوشت و مرد نشسته روی صندلی کنار تخت, پیر خواهد شد.

 

 

 

 

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۷ دیدگاه

یک روز آفتابی برای چتر

برای رابرت توضیح دادم که از صبح روز قبل دچار تشکیک شدم بابت چتر. با اینکه همه ‌چیزش شکل چتر خودم است. سیاه، کوتاه، دکمه‌ای، سرعت گشایش یکسان، حجم، ولی وقتی انگشتهایم را دور دسته اش می‌پیچم شست و اشاره‌ام روی هم نمی‌افتد. درست یادم نیست آیا قبلا جز این بود یا نه ولی حس می‌کنم قبلا اینطور نبود.برای همین شک کرده‌ام که این چتر خودم باشد.
حرفهایم در مورد چتر طولانی‌تر از این چند جمله بود. چتر بهانه‌ای بود برای حرف زدن. از آخرین باری که با رابرت حرف زده بودم چند روز می‌گذشت. چند روز قبل هم احتمالا چند جمله کوتاه، در مورد شام، یا جمع کردن لباسها قبل از شروع باران گفته بودم نه چیزی که بشود گفت حرف زدن. سکوت را یکسال قبل رابرت به رابطه ما آورد. اول کم‌حرف و کم‌حرف‌تر شد. من سهم او را هم حرف می‌زدم. من از سکوت می‌ترسم، همیشه در مهمانی یا جلسه خودم را موظف به شکستن سکوت می‌دانم. سکوت در حضور دیگران برایم آزاردهنده است، اگر قرار است حرف نزنیم چرا تنها نباشیم. رابرت هم این را می‌دانست ولی سکوت کرد.اول فکر کردم شاید یک افسردگی موقت است و من وظیفه دارم با نادیده گرفتن سکوتش او را به زندگی با کلام برگردانم. خاطرات را بارها و بارها تعریف کردم، فیلم‌ها را نقد کردم، اتقاقات بامزه سرکار، تحلیل سیاسی، همه را بارها تکرار کردم و اون در سکوت و بدون جواب با چند کلمه کوتاه تاییدم کردم. حتی گاهی زحمت دیالوگهای سهم او را هم من کشیدم، من جک گفتم و من خندیدم، من از تصادف اخیر دو هواپیما حرف زدم و خودم برای بازماندگان ابراز تاسف کردم، خودم از مشکلات سرکار حرف زدم و خودم راه حل ارائه کردم ولی  چند ماه بعد من هم خسته شدم. احساس می‌کردم یک کمدین یا سخنران بدون جیره و مواجبم. یک متکلم وحده که دیگر دلش می‌خواست مخاطب مفرد باشد. تمام این یکسال رابرت مودبانه به حرفهایم گوش می‌کرد ولی نگاهش انگار مدام دنبال “نقطه” پایان بود ته جمله بود. بعد از پایان هرجمله در چشمهایش می‌دیدم که آرزو می‌کند این پایان نه پایان جمله که پایان مکالمه باشم. کم‌کم از سرخستگی یا لجبازی از سکوتش تبعیت کردم.تا امروز بعد چند روز باران بالاخره آفتابی شده بود. دلم می‌خواست مثل قبل به کافه سرخیابان برویم و بنوشیم و حرف بزنیم. همیشه بهار مرا به سر ذوق می‌آورد. فکر می‌کنم همه چیز قرار است نو بشود. همه کابوسهای زمستان قرار است بروند پی کارشان و حتی مردگان فصل سرد دوباره زنده بشوند.  برای همین تلاش کردم که حرف بزنیم. فکر کردم اولین روز گرم بهار انقدر قدرت دارد که سکوت را بشکند. برای همین درمورد چتر کمی بیشتر حرف زدم، برایش توضیح دادم این غریبه بودن با چتر آزارم می‌دهد. دستم را مدام جابه‌جا می‌کنم شاید حس قبلی را روی دسته پیدا کنم. رابرت نگاهم می‌کرد. گفت می‌فهمم. پرسیدم چی؟ انقدر کم حرف زده بود که ادای کلماتش نامفهوم شده بود مثل کسی که تازه از دنداپزشکی برگشته است و با دهنش اخت نیست.تکرار کرد می‌فهمم. امیدوار شدم به ادامه مکالمه، فکر کردم شاید دستم را بگیرد و بگوید مهم نیست. چتر چتر است یا شاید حتی کلماتی زیباتر و یا حتی چند جمله محبت آمیز ولی رابرت فقط روی دسته مبل دست کشید، به دستهایش نگاه کرد و سپس به چشمهای من و گفت می‌فهمم برتا، آزاری که از شک به چترت می‌بری را می‌فهمم، من یکسال است با همه چیز همینطورم. با همین پارچه دسته مبل، با فرمان ماشینم، با بوی خانه، با جنس پوست یا اندازه سینه‌های تو. همه چیز همه چیز در نگاه شکل قبل است ولی هیچ کدام چتر من نیست.

منتشرشده در داستان | ۶ دیدگاه

غازهای مهاجر برگشتند

گفت کلاس پنجمی‌ها رو می‌برند اردو سه روزه. سه روز می‌رن یکجایی که حق ندارن موبایل هم ببرند. معلم‌ها فقط به والدینشون خبر می‌دن که رسیدن و بعد سه روز و سه شب اونجان. گفتم چه عالی. گفت منم سال دیگه کلاس پنجم شدم می‌شه این اردو رو برم؟ گفتم حتما. گفت دلت برام تنگ نمی‌شه؟ گفتم چرا خیلی ولی خب تو روزی که رفتی مهدکودک یا مدرسه هم دل من برات تنگ شد ولی خب من هم باید یادبگیرم که تو هم کم کم بزرگ می‌شی و دیگه همیشه کنار من نخواهی بود. همون کاری که من با مامان و بابام کردم مگه نه؟ بچه‌ها باید یک روزی برن. نگاهم کردی. فکر کنم معلوم بود دارم یک متن از پیش حفظ شده از کتاب “صد نکته برای تربیت فرزند” رو تکرار می‌کنم. شاید هم تعجب کردی از این سطح درک و شعور مادرت. درهرحال نمی‌دونم خوشحال شدی که گفتم می‌تونی بری اردو یا ناراحت، خوشحال شدی که مادرت منطقیه یا غمگین شدی که تو رو هم وارد روابط منطقی کردم. قبل اینکه کلاه ایمنی سرت بذار موهای آشفته خوشبوی سرت رو بوسیدم گفتم ناهارت رو برداشتی؟ گفتی آره. با همون کلاه ایمنی دوچرخه سفت بغلت کردم، اونطور بغلت کردم که همیشه ته دلم آرزو می‌کنم کاش بشه انقدر فشارت بدم به تنم که دوباره برگردی توی تنم و دوباره بدنیا بیارمت و دوباره دستم رو ول نکنی و دوباره.. از بغلم دراومدی، کلاه ایمنی دوچرخه رو سرت مرتب کردی و رفتی که بری مدرسه.

بهت دروغ گفتم پسرم. چه خوب که اینجا رو نمی‌تونی بخونی. بعد رفتنت گریه کردم. فکر کردم به این راهی که از اینجا روبرومه. راهی که قراره از اردوی سه روزه شروع بشه که هرروز تو مستقل‌تر بشی، که بهم بگی دم مدرسه نبوسمت و هرروز زیباتر و مستقل‌تر بشی و آماده‌تر برای رفتن. همونطوری که رسم روزگاره و همونطور که من رفتم، همونطور که مادرم یکروز از خونه مادرش رفته و مادرش و…..

اشکهام رو پاک کردم. عینک زدم اشکهام و چشمهای سرخم رو پنهان کنم و از در اومدم بیرون. یک دسته غاز مهاجر از بالای سرم با سروصدا پروازکردن به سمت برکه‌ای که شمال محله است. خنده اومد روی لبهام، صدای غازها یعنی زمستان تموم شده. غازها برگشتند که جوجه دار بشن و جوجه‌های کرکی همیشه گرسنه‌شون پردربیارن، گردن دار بشن، مستقل بشن و تا آخر تابستون باهاشون پرواز کنن به جنوب. به غازها حسودیم شد، غازها چه بهتر از من رسم روزگار رو بلدن. البته کی می‌دونه اونها هم روزی که جوجه‌شون برای اولین بار تنها روی آب چند قدم برمی‌داره و اوج می‌گیره و پرواز می‌کنه سرتو برکه نمی‌کنن گریه کنن. شاید دانشمندها تا حالا اشکهاشون رو ندیدن چون چند چکه اشک غاز در برابر یک برکه آب قابل رویت نیست.

دیدن غازها پر از امید بود و پر از نوید بهار و روزهای سبز. یکهو همه چیز خوب شد. غازها برگشته بودند و این یعنی یک زمستان دیگه تموم شده و چقدر زیبا تموم شده. نگاهت کردم از دور که با دوچرخه‌ات دور می‌شدی و فکر کردم چه قشنگ که یک تکه از بدنم جدا شده و آدمی که چندماه اول اگر ولش می کردم به حال خودش می‌مرد الان شده یک آدم دیگه . انگار قلبت داره خارج از تنم به زندگی ادامه می‌ده. برای قلبم که روی دوچرخه رکاب می‌زد و برای غازهای تازه از سفر رسیده دست تکون دادم.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۸ دیدگاه

برش روسی

بوریس کلم‌ها رو ساطوری کرد و گفت اوایل واقعا به یک عده مشخص پول می دادند تا جاسوسی “ما” رو بکنند. از ما منظورش خودش بود,” آدمهای عادی”. گفت اوایل سرایدار ساختمانشان و دختر واحد نود و سه جاسوس بودند. همه می دانستند و چیز عجیب یا سری نبود. جاسوس‌ها اداره و کارت شناسایی و مرخصی استعلاجی داشتند.  جاسوسی تقریبا یک کار علنی بود. سرایدار وقتی تماس تلفنی را به واحد کسی وصل می کرد تلفن را قطع نمیکرد و اگر می‌گفتی روچاخف متشکرم که خط رو وصل کردی ولی چرا روی خط ایستاده ای با جدیت میگفت، آقای بوریس، قصدم مزاحمت نیست، حسب الامر دارم “استراق سم” میکنم. روچاخف یک جاسوس رده پایین بود و حتی از تلفط صحیح وظایفش عاجر. ما هم به این وضع عادت کرده بودیم. پای تلفن به گرانی می‌گفتیم “کولاک” و به امید می‌گفتیم “خوراک ماهیچه”.


آنها سالها بعد متوجه شدند مردم از شناخته ها کمتر هراس دارن تا ناشناخته‌ها. از اسلحه یا حتی لوله تانکی که به سمتشان نشانه رفته کمتر می‌ترسند تا از اسلحه‌ای که شک دارند در جیب پشتی مردیست که فکر می‌کنند ممکن است مامور دولت باشد چون سبیل‌هایش رنگ مامورین دولت است و با با گستاخی و زورگویی می‌خواهد  نوبت بانکت را از آن خودش کند. هرچقدر تردید‌ها بالاتر برود ترسها هم بیشتر خواهد شد. برای ایجاد همین تشویش از آنچه نمی‌دانی و ایجاد و حمایت از پروژه “او هم با ماست” را آغاز کردند. دیگر از روچاخف‌ها خبر نبود. آنها شروع کردند تا به ما تلقین کنند هر آدمی که از خیابان عبور می‌کند، هر کاسبی، هر صدای پشت دیواری، هر قوم و خویشی، هر معشوقی یا هر کودکی می‌تواند یک جاسوس باشد و حتی او هم با ماست. برای اینکار فقط یک ابزار لازم داشتند..اینکه به یاد بدهند تا مدام از خودمان سوال کنیم “اگر جاسوس نیست پس چرا؟…”

اگر جاسوس نیست چرا در این وضعیت نایاب بودن خوراک‌های وارداتی استطاعت این را دارد در سال یک شب ماکارونی بخورد؟ اگر جاسوس نیست از کجا آورده برای خودش کلاه گیس جدید خریده؟ اگر جاسوس نیست چرا دولایه پرده به سرسرا زده است؟ اگر جاسوس نیست چرا در این وانفسای سانسور کتاب آشپزیش مجوز گرفته است؟ اگر با حکومت نیست چرا صدای خنده‌ خودش و زنش دیشب همه خیابان را برداشته بود؟ در این وضعیت غمبار، در این همه فشار جز جاسوس‌ها چه کسی می‌تواند چیزی برای خندیدن پیدا کند؟ اگر جاسوس نیست اگر از خودشان نیست اصلا چرا قدش بلند است؟ مگر نه اینکه کمر مردمان عادی سالهاست که زیر فشارها خم شده است؟
اگر آدم خودشان نیست چرا…؟


بوریس کلم‌ها را در دیگ ریخت. پرسید فلقل زیاد دوست داری؟ گفتم نه. گفت کم می‌ریزم و یک قاشق سرپر فلفل خالی کرد در دیگ.

بوریس گفت بعد از بازنشست کردن روچاخف‌ها و تدوین اساسنامه جدید  تعدادی مامور مخفی بین ما بود که کارشان مثل روچاخف استراق سمع نبود. آنها وظیفه داشتند که غیر مستقیم به ماها تلقین کنند که اطرافمان پر از جاسوس است و هرکس که چیزی دارد که ما نداریم، جوری فکر می‌کند که ما نمی‌کنیم، چیزی پوشیده‌است که ما نپوشیده‌ایم، حتما مامور یا وابسته به دولت است. مثلا یکی‌شان کارش این بود که در صف نان به نفر کناری خودش نق بزند که دیدی فلانی چه نون برشته‌ای از شاطرگرفت. لابد وصل است به جایی والا من اینهمه سال ساکن این محله ام و از همین نونوایی نون می‌گیرم و نون به این خوبی نصیبم نشده. یا یکی‌شان کنار دیواری می ایستاد و درحالی که بوی نامرئی شوربا را نشان رهگذری میداد با صدایی آرام زمزمه میکرد، در این وضع اقتصادی کدام خانه را سراغ داری که اینجور بوی غذایش بپیچد تا ته کوچه؟ اینها حتما دمبشان به بالا وصل است.

بوریس می‌گفت کم‌کم شک آمد. البته اول همه به این حرفها می‌خندیدیم. حرفهایی کودکانه بود و پر از توهم ولی کم‌کم زودباورترها شروع کردند به شک کردن که شاید حق با زنی است که معتقد است ایوان یا هرکسی که بچه‌اش دانشگاه معتبر قبول می‌شود جاسوس است. بوریس گفت به آدمها توضیح می‌دادیم که خدای من، چطور ممکن است ایوان جاسوس باشد؟ چون پسر نابغه‌اش از در هشت سالگی رادیو دستی می‌ساخت و ده بار در مسابقات ناحیه اول شده حالا دانشگاه قبول شده؟ معلوم نبود این پسر دانشگاه قبول می‌شود؟ یا چطور می‌شود روساریا جاسوس باشد، چون پول کوپن یکماه گوشت و مرغش را خرج فر موهایش کرده؟ او صرفا یک گیاهخوار قرتی است، نه جاسوس. ولی همین چیزهای ساده کم کم جدی شد. یک عده از ما شروع کردند به باور کردن و دیگران را مجاب کردن. دیگر کاری از دست باقی ما ساخته نبود. آنها به هدف رسیده بودند. ماموریت مامورهایشان رو هم کم کم تمام کردند. دیگر نیازی به آنها نبود. دیگر جمعیت زیادی از ما باور داشت شاگرد اولها وابسته‌اند، خوشحالها بابت تظاهر به خوشحال بودن سهم شادمانی دریافت می‌کنن، آوازه‌خوان‌ها، بازیگرهای تئاتر، آنهایی که خارج از کشور زندگی می‌کنند، آنهایی که داخل کشور زندگی می‌کنند ولی نمی‌خواهند بروند، آنهایی که در این وانفسا حامله می‌شوند، همه مامور دولتند. هرکس جنس پوست بهتری دارد، موهایش نمی‌ریزد، همسرزیباتری دارد، پدرش هنوز نمرده است حتما از جایی تامین می‌شود که از ما بهتر مانده است.

کم کم تنها شدیم. همه از اطرافیانشان یا ترسیدند یا بابت تن دادن به آدم فروشی منزجر شدند. توهمی که چند سال قبل‌تر همانطور بهش می‌خندیدیم که به “استراق سم” روچاخف، دیگر ابزار دفاعی اکثریت شده بود برای رهایی از فشار کاستی‌ها، ناکامی‌ها، ضعف‌ها، شکستها، حسادت‌ها، سوالهای بی‌جواب و عشق‌های ناکام. آنها پیروز شدند، از ما چیزی دیگر چیزی نمانده بود.

برش رو چشید. برگشت رو به من و با چشمهای سرخ گفت ما الان می‌تونیم همدیگر رو بدریم چون همه عمیقا باور داریم مشکل ما با فردی که داریم می‌دریم شخصی نیست، او جاسوس است و خشم ما ابدا ناشی از اختلاف عقیده یا کاستی‌های ما نیست. ما حق داریم به مرگ نیلا بخندیم چون نیلا از اونها بوده، اگر از اونها نبود پس چرا شال قرمز و گوش‌واره سرخ می‌انداخت، مگر نه اینکه رنگ سرخ لباس و سمبل آدمهای حکومته؟ چرا نباید نیلا رو تو خیابون هو می کردیم؟ چرا نباید همه ازش متنفر باشیم؟ چرا نباید بهش زباله پرت می‌کردیم؟ او یک جاسوس کثیف بود که گوشواره سرخ داشت و با ترانه‌های شاد رادیو دولت روی میز آشپزخانه ضرب می‌گرفت. گوش کردی؟ ترانه‌های رادیو. جز یک جاسوس چه کسی با ترانه رادیو دولتی روی میز خالی ضرب می‌گیرد. و خب ما چرا باید برای خودسوزیش دل می‌سوزاندیم.

از “ما” احتمالا دوباره منظورش خودش بود, آدمهای عادی. جالب بود که بوریس هنوز فکر می‌کرد اون بیرون کسی اون رو آدم عادی می‌بینه. هرچی نباشه قد برای یک آدمی عادی زیادی بلند بود و موهاش هم هنوز نریخته بود. خارج از کشور زندگی می کرد و کارمند دون پایه یک بانک بود، چند عکس کنار ساحل منتشر کرده بود و یک تویوتای قدیمی داشت. چطور ممکن بود همچین کسی یک “آدم عادی” باشه؟ کاسه برش داغی که جلوم گذاشته بود رو چشیدم. خیلی تند بود و کمی هم شور از اشک چشم‌های بوریس. کاسه را پرت کردم روی زمین. بوریس با چشمان خیس نگاهم کرد ولی چیزی نگفت. بلند شدم و از در زدم بیرون. بوریس خودش می‌دانست هیچ آدم حسابی برشی رو که یک جاسوس درست کرده نمی‌خورد. 

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۳ دیدگاه

ده دقیقه آخر همه چیز

 

دیوید اصرار داشت برایم توضیح بدهد که پدرش ده دقیقه آخر را چه کرده و چه گفته. پدرش هفتاد  سال زندگی کرده ولی انگار ده دقیقه آخر برایش از همه هفتاد سال مهمتر است. گفت اول در مورد مزه گراز حرف زد. گرازی که شکار کرده بودند, سالها قبل. پدرش از ده دقیقه سه دقیقه را در باره گزار و مزه داغ گوشتش حرف زده. پدرش انقدر غرق در یادآوری طعم گوشت گراز شده که بی‌ملاحظه از نامزد جدید دیوید پرسیده استف تو هیچوقت گوش حیوانی رو خوردی که تا ده دقیقه قبل قلبش می‌تپیده؟‌ با در نظر گرفتن اینکه استف یک ویگن تمام عیار است پرسیدن همچین سوالی ازش در همه حالات بی‌ادبی و بی‌احترامی محسوب می‌شه ولی برای کسی که قلبش از خود گراز هم کمتر وقت برای تپیدن دارد پرسیدن هر سوالی مجاز است. البته اون لحظه کسی نمی‌دانست در دقایق آخر به سر می‌برند برای همین بود که استف با دلخوری جواب داد که گیاهخوار است. پدرش معذرت خواست و گفت فراموش کرده بوده ولی بلافاصله بعد عذرخواهی و دقیقا پنج دقیقه مانده به مرگ، پدرش بدترین سوال ممکن را پرسید.

دیوید می‌گفت پدرش درحالی که سعی می‌کرده خودش رو روی تخت جابه‌جا کنه ناگهان بیخیال تعریف کردن باقی روایت گوشت گراز شده و رو کرده بهش و انگار نه انگار که نامزدش در اتاق کنار پنجره ایستاده، دست دیوید رو گرفته و با صدای آرام پرسیده این رو دوستش داری یا مثل قبلی باز دنبال یکی زن پولداری؟

پدرش مرد محترمی بوده، همیشه . تا همین شش دقیقه آخر. از این آدمهایی که بابت هر تک سرفه معذرت می‌خوان و هیچوقت کسی صدای بلندشون رو نشنیده. جز چند مورد شوخی وقیح در وقت مستی چیز دیگری درموردش شرمگین کننده نیست. متاسفانه از اونجایی که کسی نمی‌دونست اون لحظه ممکنه لحظات آخر عمرش باشه همه همون عکس العملی رو نشون دادن که به یک آدم غیر محتضر نشون می‌دن. استف همونجا از اتاق رفته بیرون و خودش هم با تشر دستش رو از دست پدرش بیرون کشیده و جوری وانمود کرده که اون هم داره می‌ره. پیرمرد گفته متاسفم دیوید، متاسفم. باورم نمی‌شه که این کلمات رو گفتم. حتی گراز رو. باورم نمی‌شه. تاثیر این آرامبخش‌هاست فکر کنم، گاهی چیزهایی می‌گم که فکر می‌کنم توی سرم گفتم ولی ظاهرا از دهنم بیرون اومده. جز تو و پرستار جین حضور باقی آدمها رو تشخیص نمی‌دم نمی‌دونم چند وقته ولی انگار خوابم و وقتی خوابم بیدارم، شایدم هردوش رو اشتباه می‌کنم. دیوید دیوار بین صدای سرم و بیرون رو تشخیص نمی‌دم ولی با همه اینها این رو یادم بود که در مورد ناتالی این رو گفتی؟ به من و مادرت؟ گفتی از زندگی روز مزدی خسته شدی، نمی‌خوای مثل من تا آخر عمرت یک لاقبا و دنبال نون بمونی و دلت یک خونه خوب می‌خواد و زندگی راحت؟

دیوید می‌گفت چانه پدرش می‌لرزید و دستش هم. یک لحظه استف رو فراموش کرده و  دست پدرش رو گرفته و درجواب پدرش گفته نگران نباش. حق با توست درسته که استف هم دستش به دهنش می‌رسه ولی این رابطه فرق داره با ناتالی. پدرش گفته می‌دونم دیوید، می‌دونم استف فرق داره، استف با ناتالی و کریستینا و دالی ولی تو، تو همون آدمی. این ما هستیم که همیشه همونیم.

دیوید پدرش رو بوسیده. خودش می‌گه نمی‌دونه چرا اینکار رو کرده. می‌گه امکان نداشت در بعد همچین افتضاحی پدرم رو ببوسم، یا راستش حتی قبل از همچین افتضاحی و درحالت عادی، ولی بوسیدمش. دیوید پرسید به عزراییل باور داری؟ گفتم نه؟ گفت منم ولی اون لحظه انگار یکی تو اتاق بود و هلم داد به سمتش. اون لحظه هیچ چیزی دلم نمی‌‌خواست جز بوسیدن پدرم. مثل اون وقتی که ماهی که گرفته بود رو بخاطر گریه من رها کرد در دریاچه. دلم خواست ببوسمش. موهای سفیدش رو دادم کنار و پیشونیش رو بوسیدم. بهم گفت برو از طرف من از استف معذرت بخواه. و خب اینجا پدر دیوید یک دقیقه فقط با پایان زندگی فاصله داره.

باقی داستان رو می‌دونیم.

دیوید بیرون در اتاق هنوز دست دور کمر استف که به حالت قهر به راهرو خاکستری خیره شده ننداخته که پرستارها می‌دوند به سمت در اتاق. ده دقیقه آخر عمر پدرش یکجورایی ده دقیقه آخر رابطه اون و استف هم بوده. گفت دلخوری باهاش موند و هرچقدر تلاش کردم نتونستم بهش ثابت کنم اون با ناتالی فرق داره. متاسفانه استف هم مثل پدرم فکر می‌کرد آدمها عوض می‌شن ولی ما همونی هستیم که بودیم. از ما البته منظورش من بودم, دیوید.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۴ دیدگاه

わたしは、あなたを愛しています

امروز روز خوبی برای اشیا متعلق به من نبود. همون اول صبح سوییچ ماشین گم شد و ماشین فقط یک سوییچ داره، یعنی داشت. خدای من دوباره شروع نکن که تقصیر منه، که بی‌دقتم، که نمیتونم چیزی رو سرجاش بگذارم و حتی عاجزم از اینکه در پاکت شیر رو درست باز کنم. یک کلید داره نه چون اون یکی کلید رو گم کردم، چون وقتی خریدمش دنیل دلال ماشین رو با یک سوییچ بهم فروخت. من خر و احمق نیستم که همه سرم کلاه بگذارند، یعنی هستم ولی نه اون شکلی که آدمها فکر می‌کنن. بیشتر تنبلم تا احمق. مثلا همین دنیل دلال اولش گفت سوییچ بعدی رو بعدا بهم می‌ده و خب دوسال گذشت و من بارها ازش درخواست کردم که سوییچ رو بهم بده و گفت سوییچ رو فردا می‌گیره. من احمق نیستم که نفهمم داره سرم کلاه می‌ره، معمولا همون لحظه که با چاپلوسی یکی داره سرم کلاه می‌گذاره یک صدایی تو سرم می‌گه خدای من، شروع شد ولی معمولا حالش رو ندارم که اعتراض کنم، یا دلم می‌سوزه. برای دنیل دلال دلم نسوخت، واقعا حال نداشتم. می‌خواستم زودتر مراسم کلاه‌برداری تموم شه تا برم دنبال کارم. برای همین در اون لحظه خیلی پیگیر اون یکی کلید نشدم.  فکر کردم هروقت گم شد بهش گیر میدم سوییچ یدک رو بده و شک نداشتم یکماه دیگه گم میشه ولی خب گم نشد. خب به نظرم نهصد و پنجاه روز سرکردن با یک کلید بی‌اینکه گم یا خمش کنم حداقل به تو باید ثابت کنه که انقدر هم وضعم در نگهداری از اشیا بد نیست. در اصل نهصد و پنجاه و یک ولی یک رو نشمردم چون کلید رو نه صبح یکشنبه گم کردم و برای همین انصاف نبود کل روز رو حساب کنم.

سوییچ که گم شد هردو از کلاس ورزش اومده بودیم بیرون. خیلی می‌بالیدیم به خودمون که ساعت هشت صبح روزی که شبش تا ساعت سه میگساری کرده بودیم از آغوش و تخت و در زده بودیم بیرون به نیت ورزش سنگین. اونم در هوای منفی سی درجه. من جز تمام موارد فوق به اینکه با من اومده بود این کلاس خاص هم بهش می‌بالیدم. این کلاس برای من خیلی مهمه. اگر دست من بود لابد شرکت در این کلاس رو می‌گذاشتم در شرایط جفت‌یابیم. مثل باب که بالانس زدن براش تنها شرط انتخاب همسر بود.

باب رو نگفته بودم؟

باب استاد بالانس زدنه.مسخره نمی‌کنم واقعا در عناوینی که پشت اسمش ردیف کرده کنار برنامه‌نویس و “آماده زمستان‌کن قایقهای تفریحی”، اضافه کرده “مربی بالانس” و تازه اگر ازش بپرسی خب باب تو چیکار می‌کنی قبل باقی عناوینش جواب می‌ده بالانس می‌زنم. Hand stander. عکس پروفایلش هم سروته است. همه عکس‌هاش سروته است. یعنی اونقدر عکس غیر سروته هیچ جایی ندارد که یکبار که برای  دوستم ازش حرف زدم و اون هم طبعا اصرار کرد عکسش رو ببینم، مجبور شدیم صفحه آیفون رو قفل کنیم و بعد صفحه رو بچرخونیم تا بتونیم یک تصویر غیر سروته ازش ببینیم. باب شهر به شهر می‌ره و روی دست ایستادن درس می‌ده. یکبار ازش پرسیدم باب چی شد که فهمیدی دغدغه زندگیت روی دست ایستادنه، گفت از کودکی این دغدغه من بود، همیشه. هیچوقت نتوستم درک کنم پسربچه آلمانی رو که درحال بازی با آتاری با خودش فکر کرده من بزرگ شدم معلم بالانس می‌شم. دقیقا همون وقتی که من دغدغه‌ام این بود که یک مسجد الاقصی جدید بسازم که هرکی بیت المقدس خودش رو داشته باشه و این جنگ اسراییل و فلسطین تموم شه. از ابتدا امیدم به صلح و راهکارهام برای برقراری صلح رقت انگیز بوده و کماکان هم تغییر نکرده. من البته بی‌خیال تاسیس یک مسجد جدید شدم ولی باب هنوز براش روی دست ایستادن خیلی مهمه اونقدر که گفت براش مهمه همسر آینده‌اش هم دغدغه‌اش همین باشه یا هرکسی که باهاش وارد رابطه می‌شه. البته باب هنداستند به زودی پنجاه ساله می‌شه و تا اونجایی که من می‌دونم همیشه جز یک رابطه سه ماهه با کارولین همیشه مجرد بوده. باب مرد قشنگ و ورزیده‌ایه و قایق خودش رو هم داره ولی خب  فکر کنم زنانی که دغدغه ایستادن روی دست دارن واقعا کمن. کارولین هم لابد ساکن یک ایستگاه فضایی چیزی بوده.

دغدغه من هم رکاب زدن بود. بود؟ نبود. یکبار که زوج قشنگی جلوم نشسته بودن و رکاب می‌زدن و خیلی بهشون حسادت کردم گفتم زندگی یعنی همین به اضافه خندیدن. خندیدن مهمه، برای همین وقتی دیشب تمرین می‌کردیم ژاپنی حرف عاشقانه بزنیم خیلی مفرح شدم و فکر کردم خیلی خوشبختم که بابت همچین کار لوسی دارم قهقهه می‌زنم. ترکیب طنز و عشق چیز بیخودی می‌شه من حتی اگر وودی آلن وجری ساینفیلد رو می‌دیدم که دارن بابت ژاپنی حرف عاشقانه زدن می‌خندن حتما قضاوتشون می‌کردم که چقدر لوسن ولی خودم خیلی به تفریح جدیدمون خندیدم. چون عشق جز کور کردن آدم عاشق، سطح طنز و درک طنز آدم رو هم به گروه سنی الف کاهش می‌ده که فدای سرش.

خندیدن مهمه چون خوشبختی یعنی خندیدن با هم و نریدن به هم. پول هم مهمه ولی خب پول خارج از رابطه هم مهمه یعنی وقتی تنها هستی هم باز پول برای خوشبختی لازمه برای همین اون رو اصلا در موردش حرف نزنیم.  باز خوبه من از باب یک کم شرایطم برای تعاریف زندگی عمیق‌تره، باب گفت پول براش مهم نیست. احتمالا فکر می‌کنید براش مهم نیست چون قایق شخصی داره ولی من فکر می‌کنم چون یک آدم سر و ته همیشه در معرض این خطره که پول از جیبهاش بریزه بیرون.

شرط رکاب زدن رو می‌گفتم. این شرط یک شرط تازه است،  رکاب زدن عادی هم نه، این کلاس خاص. یکی که این ورزش مریض رو با من بیاد. یا حداقل یکبار بیاد و بعدش نره کلی پشتش حرف زشت بزنه. چون قبول دارم که  ورزش مریضیه. در یک اتاق سه در هفت (یک راهرو چاق بیشتر) کلی آدم روی دوچرخه به سمت قبله‌ای که یک معلم خیلی ورزیده و عرق‌کرده‌است در فضایی تاریک با موزیک بلند رکاب می‌زنیم و روی دوچرخه حرکات ورزشی انجام می‌دیم. اوووف حتی از وصفش هم دچار رخوت و لذت می‌شم. همنوایی بیمار رکاب‌‌زن‌ها و نفس نفس‌ها. تنفس عمیق تعرق و بازدم دیگران در تاریکی و رقص نور. آمیختن فضای ورزش با فضای جایی مثل دیسکو شبانه. خیلی از بحث منحرف شدم. ژاپنیا اینجا می‌گن برو یک لیوان آب سرد بخور.

دیروز اون هم با من اومد کلاس. ما اون زوج قشنگه بودیم که احتمالا یکی بین رکاب زنندگان فکر کرد زندگی یعنی این. می‌تونم بیست پاراگراف دیگه در وصف خودمون بنویسم و حال من موقعی که نگاهش می‌کردم ولی قبلا از اتاق فرمان بهم گفتن توصیفات عاشقانه من رو اعصابه و می‌دونم که هست و تا همین جا هم زیاده‌روی کردم و باید تا قبل ریزش سنگین مخاطب برگردم سر داستان سوییچ و بدبختی‌های آن. بدبختی, همون چیزی که می‌دونم خیلی  دوست دارید.

بیرون کلاس نزدیک ماشین فهمیدیم که سوییچ نیست. هوا خیلی سرد بود. همون سوزی که شمایی که کانادا زندگی نمی‌کنید مدام در داستانهای لوسی که برای ما تعریف می‌کنید از پسرعمه‌ای حرف می‌زند که بهتون گفته اگر زیاد بایستی گوشت کنده می‌شه و باید بذاری تو دهنت و بری بیمارستان. همیشه پسرعمه‌تون رو تصور می‌کنم می‌رسه دم باجه و پرستار می‌پرسه چی شده؟ با دست به دهنش اشاره می‌کنه و با صدایی کسی که لقمه گذاشته در دهنش می‌گه “ایمی تولَم حَلف اِزَنَم، اوشم تو مَهَنمه”. و لابد بعدش ازش می‌خوان همه اینها رو بنویسه در ده نسخه فرم مختلف. گم شدن تنها سوییچ باید در حالت عادی یک فاجعه باشه. حالا تجسم کن در حالتی که گوشت در آستانه کنده شدنه و بابت ورزش سنگین بو هم می‌دی و چون فکر می‌کردی بعدش می‌پری تو ماشین حتی کاپشن نپوشیدی و تازه یک ساعت بعد هم ایران با عمان مسابقه داره این شرایط بدتر هم باید باشه. یکجور خوبی ناامید بودم. انقدر ناامید که فکر می‌کردم حالا که امروز یکشنبه است و نمایندگی تعطیل و احتمالا برف‌روبها در راه خیابان یانگ (وفتی برف‌روبها برسن باید ماشینت رو برداری) باید هرچه زودتر زنگ بزنم ابرام جرثقیل بیاد ماشین رو ببره.همیشه همینم. به نهایت فکر می‌کنم، به مرگ فکر می‌کنم.

می‌دونی چیه؟ راستش اینه که نظرم عوض شد. چند وقته به نهایت و مرگ فکر نمی‌کنم. حتی وسط نوشتن این جمله‌ها، وسط متنی که می‌خواستم برسونمش به خریدن دوتا سوییچ جدید و هزینه‌هاش و کلاه برداری دنیل و بعد عصرش شکستن تی کفشور و بعدترش خراب شدن اتو و.. طبعا کمی گریه در مورد اشیا و مخارج کمرشکن جایگزین کردنشون، یکهو یادم واقعا اینها الان برام مهم نیست. یادم افتاد رسیدم خونه و همونجور بویناک و گوش آویزون رومانتیک‌ترین نیمه دوم فوتبال عمرم رو دیدم. راستش الان دلم نمی‌خواد در مورد سوییچ بنویسم. دلم می‌خواد چیزهایی رو بنویسم که نمی‌تونم. سربسته بگم تنها چیزی که الان برام مهمه اینه که به ژاپنی “تو در میان جانی” چی میشه.

 

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۶ دیدگاه

نیلوفر بیانی

دوستم از خواهرش عکس گذاشته، خواهرش، # نیلوفر- بیانی داره داره یکسال می‌شه که زندانه. اونم یک نفر از زندانیانیست که همه به اسم محیط‌ زیستی‌ها می‌شناسیمشون. آدمهایی که ندیدمشون ولی تک تک دوست دوستی، پدردوست دوستی، خواهر دوستی و .. هستن یا متاسفانه بودن و دیگه نیستن.
ز تک تکشون به خوبی یاد میشه و سیصد و پنجاه و خرده ای روزه که  بدون هیچ حق و حقوقی محبوسند و یکیشون هم در زندان کشته شد یا انقدر تحت فشار گذاشته شد که خودکشی کرد. #کاووس-سیدامامی

نیلوفر بیانی رو من هیچوقت ندیدم. خواهرش امروز با استیصال نوشته بود از نیلوفر بنویسید، از هر کلمه‌ای که نوشته بود بی‌پناهی می‌بارید. داشتم فکر می‌کردم چقدر عجیب، اولین بار که از نیلوفر شنیدم هم از طریق خواهرش بود. باهم در خونه من نشسته بودیم و تون با خنده از خواهری می‌گفت که پروژه‌اش محافظت از این ماهی‌هاییه که وقتی می‌ترسن خودشون رو باد می‌کنن. حالا انگار پروژه‌های ما چقدر مهمه دوتایی به پروژه و اهمیت ماهی‌ها برای نیلوفر خندیدم. من توضیح دادم که چقدر عاشق اون ماهی بادکنکی‌هام و اون هم گفت دغدغه خواهرش محافظت از اونهاست. چندوقت بعد فهمیدم خواهرش رفته ایران. ته دلم بهش حسادت کردم. من همیشه حسادت می‌کنم به آدمهایی که بزرگ شده و درس خونده اینطرف هستند ولی  از رفاه و نظم و امنیت و آزادی و آرامشی که اینور دارند می‌گذرند و برمی‌گردن تا اونچه بلدن و می‌تونن رو در کشور خودشون استفاده کنن. مثل دایی من که معمار بود وسالها قبل از انقلاب رفته بود دانمارک و بعد جنگ برگشت گفت اگر قراره یک آجر روی آجر بذارم تو خرمشهر می‌ذارم. تا رسید البته فرستادنش سربازی ولی آزارش ندادن، با همه سختی‌ها قدرش رو دونستن و اون هم موند و کار کرد ولی انگار دیگه اینطور نیست. یکی مثل همین نیلوفر، که ماهی‌های بادشونده رو ول کرد و رفت دنبال حیوانات درحال انقراض کشور خودش، دنبال محیط زیست رو وسیله‌ای می‌کنن برای فرستادن این پیام، کسی شما رو نمی‌خواد. چقدر غمگین.
زن جوانی که توی عکس بود پر از امید بود. امید تنها چیزیه که هنوز بعضی از ما داریم و هربار که می‌شنوم یا می‌بینم یکی تیشه زده به امیدمون یا کاری کرده که دیگه نمی‌تونیم  از امید دفاع کنیم دلم می‌خواد گریه کنم. ظلمی بزرگتر از کشتن امید نیست و کاش اینطوری نبود.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۷ دیدگاه

هیچ

آن سال والدینم تازه به فقر رسیده بودند. آنها زوجی متعلق به طبقه متوسط بودند که هنوز اصول فقر را بلد نبودند و حتی در وصف فقر از استعاره‌های بورژوایی استفاده می‌کردند. همان وقتی که مجبور شدیم به یک خانه دو اتافه – دو اتاق خوابه نه، دو اتاقه – بدون حمام با دستشویی مشترک و آشپزخانه‌ای در آن سر حیاط نقل  مکان کنیم پدرم در توصیف فقرمان گفت گاهی آدم می‌رسد به ته استخر و باید شنا کند و برگردد روی آب و ما نه ته دریا, نه دره که کماکان ته “استخر” بودیم.

صاحب خانه الکلی بود و زن صاحب‌خانه همیشه نگران بود ما آب گرمها را تمام کنیم برای سهیلا آب گرم نماند. سهیلا لاغر بود و خجالتی و بخاطر دیسک گردن همیشه گردنبند طبی داشت، عینک ته استکانی می‌زد و با آن مانتو و مقعنه سیاه بیشتر شکل یک سایه بود تا یک آدم. حتی باورش هم سخت بود که سهیلا انقدر یا اصلا آب گرم نیاز داشته باشد. در هرصورت که ما حمام نداشتیم و می‌رفتیم سرخیابان حمام نمره و کل آب گرم مصرفی ما به اندازه یک قابلمه هم نبود. ما ته استخر بودیم و معمولا آدم ته استخر خیلی آب مصرف نمی‌کند.

دو اتاق پایین دست شهرناز و شوهرش بود. شوهرش مجید راننده تریلی بود و کمتر خانه بود و بیشتر در جاده. شبهایی که خانه بود تقریبا هرشب شهرناز رو سوار می‌کرد  می‌رفتن تا جایی نزدیک دروازه قزوین که مجید معجون مخصوص بخورد. شهرناز همیشه با دلخوری می‌گفت اینهمه معجون و هیچ. هیچ زندگی شهرناز و مجید را ما هم حس می‌کردیم. اتاقها دیوارهای نازکی داشتند و شبها تا دیروقت صدای ویدیوهای موسیقی عربی و ترکی مجید را می‌شنیدیم. آنها کف استخر نبودند. درست است ساکن دو اتاق بدون حمام با دستشویی مشترک بودند ولی کماکان بتاماکس داشتند و مجید از سفرهای بین‌الملی که می‌رفت نوتلا و شکلات می‌آورد. شهرناز لباسهای مجید را با تاید خارجی که جعبه بزرگی هم داشت در تشتی وسط حیاط می‌شست بی توجه به صدای زن صاحب خانه که فریاد می‌زد آب گرم را مصرف نکنید سهیلا می‌خواد بره حموم. از ویدیو و عطر لباسها واضح بود که جایی که برای ما ته استخر بود برای شهرناز و مجید میانه آب بود .

هیچ را می‌گفتم. همیشه تا دیروقت صدای موسیقی ترکی و عربی می‌آمد. هیچوقت نتوانستم انقدر بیدار بمانم که بدانم بعدش چی ولی از شهرناز و صورت غمگینش معلوم بود که بعدش هم هیچ. حتی لازم به حدس زدن نبود، شهرناز مدام از هیچ حرف می‌زد. برای مادر من، حتی برای سهیلا که نباید این چیزها را که راز زنان است می‌فهمید. مادرم از اینکه شهرناز در مورد مسائل اینچنینی برایش درددل می‌کرد دلخور بود. مادرم از شرمندگی روابطش را با تمام دوستان روی آبش قطع کرده بود و ته استخر او مانده و بود شهرناز و حرف هیچ. یادم نیست چندماه بعد ساکن خانه قدرت شدن بود که  صبح جمعه شهرناز را دیدم که ایستاده کنار در دستشویی سر حیاط. یک حوله در دستش انگار نگهبانی می‌داد . گفت مجید دارد حمام می‌کند. صورتش می‌خندید. مادرم به پدرم که معترض بود چرا مرتیکه الدنگ نرفته حمام سر خیابان و دستشویی را اشغال کرده تشر زد یک کم صبر کند. حتی خانم قدرت هم اینبار درباره تمام شدن آب گرم لازم برای حمام سهیلا حرفی نزد. همه ایستاده بودیم کنار شهناز تا یک شب غیرهیچش را جشن بگیریم انگار همه حتی من که هنوز انقدر کوچک بودم که ربط معجون و بچه نداشتن شهرناز و درد هیچ را بفهمم می دانستم باید ادرارم را نگه دارم چون این حال موقت است از فردا شب دوباره شهرناز می ماند و دیگر هیچ.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۱۲ دیدگاه

روزی برای سطل‌های آبی

یک چیزی رو می‌دونی؟

سه‌شنبه‌ صبح‌ها شلوغ‌ترین صبح هفته است برای من. شاید چون روز آشغال‌هاست؟ آشغال‌ها و بازیافتی‌ها رو دوهفته یکبار می‌برند و زباله‌های طبیعی رو هر هفته. یعنی اینجور حساب کن که هر سه‌شنبه من باید یک سطل سبز و یک سطل آشغال (سیاه) یا بازیافتی (آبی تیره) رو بگذارم دم در. اگر یک هفته اشتباه یا فراموش کنی تا دو هفته با سطلی مالامال از زباله گرفتار خواهی بود. هر سه شنبه من باید به خاطر بیاورم که سطل‌ها را فراموش نکنم و از آن مهمتر رنگها را. شب‌ها نمی‌شه آشغالها رو گذاشت دم در، راکونهای ابله حتما ظرف رو چپه می‌کنند و صبح‌های سه شنبه من آخرین چیزی که کم داره جمع کردن نواربهداشتی و کیسه و ظرف خالی قهوه از روی برف با چنگکه. هیچوقت یادم نمی‌مونه این هفته نوبت زباله خشکه یا بازیافتی. باید پرده رو بزنم کنار و نگاه کنم ببینم باقی همسایه‌ها چه سطلی رو دم در گذاشتن، آبی تیره یا سیاه. و خب این روزهای پایان پاییز انقدر ساعت شش صبح اون بیرون تاریکه که محاله بتونم تشخیص بدم همسایه‌ها چه رنگ سطلی رو گذاشتن دم در و امروز نوبت کدام زباله است. اگر بچه هم رنگ سطل رو یادش نیاد گاهی مجبورم با دمپایی بروم وسط سرما و سرک بکشم روی چمن‌های یخ زده خانه جورج تا ببینم سطلشان چه رنگی است. 


باقی بدوبدوها احتمالا مثل روزهای دیگه است. صبح باید یادم باشد هوا را چک کنم تا ببینم ایلیا چندلایه باید لباس بپوشد، لایه ها رو بگذارم روی صندلی. شلوار، زیرپوش، بلوز، ژاکت، جوراب، شلوار اسکی و …. کیفش را بگردم ببینم کلاه و دستکش و کلید را جا نگذارد. ناهارش را درست کنم و گرم بپیچم در یک کیف غذا و بعد دوباره همان را در کیف ثانویه که حرارت راویولی گند نزنه به میوه‌های میان‌ وعده‌اش و برای زنگ تفریحش خوراکی بگذارم. یکی شکردار، یکی سالم. این را نباید یادم برود. ناهارش یکی بیسکوییت، یکی هویج یا سیب. این چیزها مهم است، ناهار تازه درست کردن در گرگ و میش صبح مهم است. می‌دونی چرا؟ همین ریزه کاریهای الکیست که باعث میشه هی فکر نکنی چقدر مادر مزخرفی هستی. البته با تمام اینها کماکان فکر میکنی مادر مزخرفی هستی ولی خب چندتا هویج کمک میکنه برای چند ثانیه کمتر این حس رو بکنی. قاشق چنگال برای پاستا نباید یادم برود. امضا کردن امتحان فرانسه‌اش. زیر امضا باید بنویسم که معلمش چه کتابی برای بهبود دیکته فرانسه‌اش پیشنهاد می‌کند و باید حواسم باشد در همین جمله خودم غلط دیکته نداشته باشم چون واقعا نقض غرض است. باید ظرفهای دیشب را بشورم. دلم نمی‌خواهد وقتی معلم پیانو می‌آید خانه بوی پیاز بدهد. باید ملافه‌ها را از خشک کن در بیاورم که تا شب دوباره نمدار نشوند. باید حمام بروم، تختم را درست کنم، برای ناهار خودم سالاد درست کنم، باید یادم باشد لباس برای کلاس ورزش بردارم. برس برای خشک کردن موهام که از وقتی چتری زده‌ام بعد ورزش پدرم را در می‌آورد. اوه دیدی جوراب یادم رفت. کتاب برای خواندن در راه. کفش پاشنه دار که سرکار عوض کنم. باید یادم باشد شامپو خشک ببرم بعد از ورزش موهایم را مرتب کنم. باید یادم باشد قبض آب را بدهم و همزمان یادم باشد زنگ بزنم به تعمیرکار سیفون بگم قبض آب دو برابر مدت مشابه اومده و من فکر می‌کنم سیفون نشتی دارد. باید یادم باشد کارت مترو را از جیپ پالتوی قرمز بردارم که دم در مترو یادم نیافتد کارتم جا مانده. باید یادم باشد صبحانه بخورم چون کار درستی نیست صبحانه نخوردن. دمای خانه را کم کنم که گاز اضافه نسوزد و لی‌لی‌های تازه پلاسیده نشوند. باید یادم باشد حال چشم مادرم را بپرسم که روز قبل خونریزی کرده.

می‌دونی گاهی از تجسم سرم در صبح روز سه‌شنبه خنده‌ام می‌گیره. فکر کردن به کله ای پر از رنگ سطل و شلواراسکی یدک ایلیا و لنگه دستکش و آبکش کردن راویولی و لباس خودم و جلسه ده صبح و قبض آب ..همه در هم تنیده داخل کله من.

 

امروز دقیقا وسط این آشفتگی یکهو یاد تو افتادم. شاعرانه نیست می‌دانم ولی بین سرک کشیدن از پشت پرده در پی رنگ سطل جورج و خشک کردن دستکشهای نمدار بچه با سشوار ناگهان یادم افتاد مردی هست که دیوانه‌وار دوستش دارم و دوستم داره. مردی که بی اغراق می‌پرستمش. وقتی بغلم می‌کنه ناگهان تمام این فکرها آروم می‌گیره. دیگه دیرم نیست. دیگه نگران نیستم. دیگه محاله چنگال غذای بچه رو یادم بره. دیگه میتونم بدون ترس از صدای یخچال بخوابم. میتونم براش از داستانهای توی سرم حرف بزنم. میتونم باهاش بخندم. بعد زمان کش اومد. دیگه دیرم نبود. باخیال راحت نشستم روی صندلی آشپزخونه. قهوه‌ام را نوشیدم، به صدای قل زدن راویولی‌ها گوش کردم و به تو فکر کردم. تو رو تجسم کردم با اون چشمای ریز و عمیق که وقتی نگاهم میکنی زیباترین زن جهان می‌شم. همه چیز تو کله‌ام یکهو مرتب شد و می‌دونی چی شد؟ رنگ سطل رو یادم اومد. رنگ سطل آبی بود و دقیقا سه‌شنبه صبح من خوشبخترین زن زمین شدم.

 

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۱۶ دیدگاه

چرا نمی‌نشینی؟

جریان این صندلی رو می‌خواستم از اول اول تعریف کنم ولی کمی فکر کردم و دیدم ابتدای داستان این صندلی ابدا جریانی متفاوت از باقی اشیا خانه ندارد. مثل باقی اشیا خانه یک شب موقع شستن ظرفها یا تا کردن لباسها یا پختن ناهار فردا یا مماس شدن با سپر داج جلویی، گیر کرده در ترافیک چهارصدویک, یک شب که مثل همه شب‌ها که از خودم ناراضی بودم چرا نمی‌نویسم صرفا برای نادیده گرفتن دلایلی مثل نمی‌نویسی چون نمی رسی, چون خسته‌ای یا مضطرب و نگرانی، نمی نویسی چون انقدر واقعیت زندگی و تلاش برای بقا آبرومند – کاش می‌شد به کلمه آبرومند شلیک کنم -در کله‌ام آوار شده که قسمت تخیل مغزم تعطیل شده است، نمی‌نویسی چون خشک شده‌ای, نمی‌نویسی چون انقدر نداری که اموراتت بگذرد و آن کاری را بکنی که دوست داری.

پس گیر دادم به صندلی.

درست است. مشکل رمان ناتمام من که حتی یک سطرش را هم ننوشته‌ام, صندلی بود. صندلی میزکارم، صندلی ناراحتی بود، قسمت نشیمنگاهش از کراواتهای کهنه بافته شده بود و وقتی رویش می‌نشستی نه تنها پیش نمی‌رفتی بلکه فرو هم می‌رفتی. اینبار نه به استعاره، که حقیقتا. خانه پر است از صندلی؛ لهستانی، چوبی، اداری ولی همه یا کهنه و لق و بدتر از صندلی کراواتی نشیمنگاه آزار هستند یا با میز کار سیاه و ظریف من تناسب ندارند. رنگ مهم است. تناسب رنگ حتی از نوشتن هم مهمتر است. در وسواس هماهنگی رنگ اغراق نمی‌کنم. در مورد تناسب رنگ میز و صندلی، کفش و جوراب، شلوار و کیف، وسواسم انقدر حاد است که یکبار مرخصی گرفتم چون در تاریکی صبح با مقعنه و مانتو رفته بودم سرکار و وقتی وارد راهرو محل کارم شدم فهمیدم مقعنه سورمه‌ای را با مانتوی سیاه سر کرده‌ام یا برعکس. این هم احتمالا یک وسواس است یا بهانه برای ننوشتن. همان جمله معروف آدم گرسنه سنگ هم می‌خورد، قطعا یک خواهرخوانده ادبی هم باید داشته باشد که بگوید “مملو از کلمه کون برمیخ هم می‌نویسد”.

صندلی رو در سایت کی‌جی‌جی پیدا کردم. صندلی خاصی نبود،فقط سیاه بود. چرخ هم نداشت ولی آن دسته‌ها داشت که زیر صندلی تعبیه می‌شود و قد صندلی و به تبع آن زاویه دیدت به جهان را تنظیم می‌کند. سطح نشیمنگاهش کم بود و برای منی که تکان می‌خورم خطر سقوط از صندلی داشت یا حتی چون در طولانی مدت که برنامه اضافه وزن هم دارم، خطر جانشدن. همینجوری الکی عکس‌هایش را ورق زدم. فروشنده قیمت گذاشته بود شصت دلار و عکسها کپی شده از سایت تولید کننده صندلی بودند نه از خود جنس. کنجکاو رفتم اصل صندلی را پیدا کردم دیدم مدل نو و آکبند و باسن‌ندیده‌اش هشتاد دلار است. گفتم که صندلی آن چیزی نبود که می‌خواستم ولی درهرحال وظیفه من بود که یک گیری به صاحب صندلی بدهم. قیمت کهنه هفتاد و پنج درصد قیمت نو، عکس گمراه کننده و هزار مشکل دیگر. (نه همین دوتا)
زود به صاحب صندلی پیام دادم که این گران است نو صندلی هشتاد دلار است و ضمنا انتشار عکس از سایت نه از خود جنس حکم غش در معامله دارد. دایان سریع جواب داد. چند عکس از صندلی فرستاد, روغن زده و در نور عصر کج پاییز که خب نشان می‌داد که بقول دلال‌های حرفه‌ای، صندلی دست یک دکتر بوده که دراز کشیده می‌رفته مطب و برمی‌گشته.نوشت پنجاه دلار بده. دایان به وضوح از صندلی و چانه زدن خسته بود یا کارهای مهمتری در زندگی داشت ولی من متاسفانه قوای تازه نفسی بودم که به تورش خورده بودم. عکسها را نگاه کردم، چقدر خانه دایان قشنگ بود. آن ته می‌شد دم گربه را هم ببینی یا قاب عکسها. خیلی قاب عکس بود و خب لابد دایان سنش بالا بود. آدمها هرچه پیرتر می‌شوند عکسهایشان بیشتر می‌شود و این خیلی ریاضیات ساده است. گفتم سی دلار. دایان با عصبانیت جواب داد حرفش رو هم نزن. گفتم در عوض خودم می‌آم برش می‌دارم. گفت مگه قراری جز این بود، معلوم بود باید خودت برش داری. ته همه این یک‌خطی‌های خشمگین را هم امضا می‌زدیم. گفتم در هرحال عدد آخر من سی است، آیدا. جواب داد یک سنت کمتر نمی‌دهم، دایان.

یک هفته گذشت و برای خودم عجیب بود که چقدر به مکالمه با دایان فکر می‌کردم. انگار یک رابطه ناتمام باشد یا بدپایان. من و دایان نیمه‌کاره مانده بودیم. بعد دایان دوباره با من تماس گرفت. اگر هنوز علاقه‌مندی چهل تا هم خوبه. خب فهم اینکه دایان جز من مشتری دیگری برای صندلی نداشت خیلی خیلی دانش قمار نمی‌خواست. گفتم سی و پنج و آرزو کردم بگوید نه. چون واقعا به صندلی علاقه‌مند نبودم. گفت حرفش رو نزن. چهل. دایان.

به صندلی فکر می‌کردم. من به اشیا فکر می‌کنم. به اندازه آدمها. جای صندلی ناگهان جلوی میزم خالی بود. فکر می‌کردم اصلا ظرافت نشیمنگاهش خیلی هم قشنگ است به خودم می‌آید. بله اینجا نگارنده دارد زیرپوستی از خودش تعریف می‌کند. اینکه چرخ ندارد هم خیلی هم خوب است چون باعث می‌شود موقع نگارش رمان وزینم هی دور اتاق چرخ نزنم و کف‌پوش‌ها را زخمی نکنم. اینکه جای تکیه دادن ندارد هم یک حسن است نه یک عیب, نمی‌گذارد همه لباسهایم را تلنبار کنم رویش و خب من که کلا خیلی لبه صندلی بشینم و آخرین بار که تکیه زده‌ام به صندلی کی بوده؟ به صندلی یا به هرچیزی یا هرکسی؟ یادم نیامد.

صندلی که تا الان سوژه ارضا نیاز چانه‌زنی من بود حالا شده بود نیمه‌گم‌شده من. در نسخه سینمایی رابطه و با فرض اینکه صندلی مردی باشد و من کماکان زنی، این همان لحظه‌ای بود که من باید به شهود عشق می‌رسیدم و می‌فهمیدم نخواستنی‌ترین آدم اطرافم همان نیمه‌گم‌شده من است و سراسیمه و بعضا در زیر باران می‌رفتم سروقتش و می‌گفتم آه برایان من عاشق تو شده‌ام و برایان هم مرا تنگ در آغوش می‌کشید و باقی را هم بلدید. در نسخه واقعی رابطه اگر صندلی را کماکان برایان فرض کنیم من بعد یک هفته فکر کردن به اینکه چگونه به برایان بگویم که چند هفته است شده است خواب و خوراک من که یابو برش ندارد خیلی خونسرد و بی‌تفاوت برای برایان می‌نوشتم بریم آبجو؟ و او می‌گفت عصر قرار فوتبال دارم، بعد دخترخاله مامانم از ایران اومده می‌برمش بیرون، فردا از قبل قرار برانچ دارم و دوشنبه و سه شنبه و چهارشنبه و پنجشنبه سه تا ددلاین دارم سرکار, آخر هفته می‌تماسیم. ایکس ایکس…

ولی خوشبختانه صندلی صندلیست. آگهی فروش هنوز سرجا بود و یا فروش نرفته بود یا دایان یادش رفته بود برش دارد. برای دایان نوشتم هنوز اگر صندلی را نفروخته‌ای من چهل می‌خرم.

دایان برایان نسخه واقعی زندگی نبود, برای همین ناز نکرد و مثل نسخه هالیوودی بلافاصله نوشت حتما. کی می‌تونی بیای؟ امشب؟ . گفتم امشب خوبه. هردو بی‌تاب بودیم. گفت ای داد آیدا امشب تا نُه جلسه دارم, دیر نیست؟ به مرحله خطاب کردن هم رسیده بودیم. چانه‌زنی بابت صندلی حس نزدیکی به ما داده بود. گفتم نه خوبه. امشب می‌آم و نگاه نکردم که قرار است برف ببارد. او هم نکرد. گفت منتظرتم. نزدیک شدی زنگ بزن با صندلی بیام دم در. خانه دایان در محله قشنگی بود. از این محله‌های اعیانی حوالی خیابان سنت کلر و اَونیو. ساعت نه ساعت خواب بچه است و من در طول هفته به این ساعت بسیار مقیدم ولی بچه هم گاهی باید درک کند مادرش ممکن است کمی از عشقش به او و تعهدش برای برقراری نظم و آرامش یک تنه در زندگی او را با کسی قسمت کند، با صندلی مثلا. پس هشت و نیم بچه را با لباس خوابش که عکس گوزن دارد در صندلی پشتی نشاندم و در اولین برف پاییزی راه افتادم به سمت خانه دایان. معلوم نبود این عشق به صندلی از کجا آمده و کی ورق طوری برگشت که من بدون این صندلی زمینگیر می‌شدم ولی خواستن بی‌حساب صندلی زمین‌گیرم کرده بود آنقدر که منی که متنفرم از رانندگی در برف را روانه خیابان کرد.

سرخیابان به دایان زنگ زدم. گفتم پنج دقیقه دیگر می‌رسیم. بچه روی صندلی عقبی نیمه خواب و بیدار بود. آپارتمان از این ساختمانهای اعیانی قدیمی بود که معلوم بود روزی خیلی قشنگ بوده ولی الان کهنه و کسل و از اشرافیتش خسته شده. شکل ملکه انگلستان. از آن برفهای شاعرانه می‌بارید و من در ورودی ایستادم. صندوق را باز کرد و دیدم نگهبان در را نگه داشت و دایان با صندلی پرید بیرون. دایان زن بسیار قشنگی بود. شصت‌ساله احتمالا. باید توصیفش کنم که ببینید وقتی از قشنگ حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم. قد بلند بود، موهای طلایی آشفته که با یک کش نامرتب بالای سرش بسته بود، از آن بستن‌ها که از بیرون سهو به نظر می‌آید ولی در به عمد موها می‌ریزند از لای کش بیرون. عینک کائوچویی کهربایی رنگ روی صورتی ظریف و شیک که آرام و قشنگ سالخورده شده بود. چشمهای عسلی روشنی که هنوز از زیر پلک فروافتاده معلوم بودند. شلوار جین گشاد و راحتی تنش بود با یک جفت کفش راحتی خونه جیر. پیرهن مردانه چهارخانه قرمز و سیاه که نصفه نیمه داخل کمرش بود و نبود. با هم دست دادیم. به خنده گفت “بالاخره”، گفتم واقعا. هوا برای لباسش سرد بود. زود چهل دلار را در دستش گذاشتم که بروم و بیشتر از این بیرون نگه‌ش ندارم. پول را نگرفت گفت اول بشین ببین همه‌چیش درسته. گفتم حالا خونه امتحان می‌کنم سرده و تو کاپشن نداری و بچه خوابیده و.. هردو ماشین و بچه را که با چشم گرد ما و صندلی را نگاه می‌کرد نگاه کردیم. در صندوق عقب باز بود و صدای موسیقی پاپ آشغالی که بچه‌ام دوست دارد می‌آمد. گفت نه من خوبم بشین، می‌بریش بعد می‌گی کار نمی‌کرد وخندید، یعنی تو رو شناختم. بشین، بالا پایینش کن ببین دسته مسته‌اش درسته. نشستم روی صندلی. برف از پشت چراغهای زرد خیابان مورب می‌بارید, همه جا سفید بود و هیچکس در خیابان نبود, جز من زنی پیچیده در شال و کلاه, که دقیقا وسط پیاده رو روی صندلی سیاهی نشسته بود و زیر برف زودتر از موعد ماه نوامبر صندلی را بالا پایین می‌کرد و دایان, زنی زیبا که دست به سینه با چشمان عسلی رضایتمندش زیر برف ایستاده بود و من را نگاه می‌کرد و بچه‌ای که به ترانه ویکند گوش می‌کرد و احتمالا از پشت شیشه بخار گرفته و خلال دانه‌های برف فکر می‌کرد، دارد خواب می‌بیند.

و یاد داستان چرا نمی رقصید کارور افتادم.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۵ دیدگاه

یک روز خوب

شان دماغش رو تا دم قوزش کرده تو پاکت قهوه و داره بو می‌کشه. شک ندارم نوک دماغش مثل همیشه مرطوب مایل به خیسه. با چشماش که از بالای پاکت بیرون مونده داره لذتی که از تنفس عطر قهوه می‌بره رو بازی می‌کنه. پلکها رو نیمه باز نگه داشته و جای پلک زدن معمول اونها رو می‌لرزونه  تا با بازسازی چشمان مردی که داره سکس دهانی می‌گیره نشون بده این بو کردن قهوه لذت‌بخش‌ترین کاریه که یک کارمند می‌تونه ساعت هشت صبح انجام بده.

دلم می‌خواد بهش تشر بزنم شان پوزه‌ات رو بکش از تو پاکت بیرون، همه ما قراره از اون قهوه کوفتی که تو الان داری مف کثافتت رو توش ول می‌دی بخوریم ولی شدنی نیست. با لبخند مصنوعی نگاهش می‌کنم. شان رتبه بالایی داره. منتظرم قهوه دم بکشه تا یک لیوان بردارم و اون و پاکت قهوه رو تنها بگذارم تا هرجای دیگه‌ رو که دلش می‌خواد بکنه تو پاکت و برگردم پشت میزم. سعی می‌کنم به خودم دلداری بدم که لابد این کثافتکاری رو قبل دم کردن قهوه انجام نداده و قهوه‌ای که داره قطره قطره توی پارچ می‌چکه عاری از شان‌ه ولی شان هرروز قهوه دم می‌کنه و شک ندارم اگر امروز هم اینکار رو نکرده باشه دیروز لابد این کار رو با همین پاکت کرده. 

در حال هم زدن شیربادوم در قهوه فقط به بینی مرطوب شان فکر می‌کنم. شان مرد قشنگیه، بینی قشنگی هم داره که به صورتش خیلی می‌آد. من قوز بینی رو خیلی دوست دارمَ، نه من قوز بینی رو روی صورت مردان قشنگ دوست دارم. برای اینکه بتونم قهوه رو تحمل کنم سعی می‌کنم با تجسم بینی شان و قد بلندش و موهای تابدارش نارنجیش به کثافتکاری اخیرش رنگ و لعاب جنسی بدم. این تنها راه فرار از کابوس ترشحات بینی شان در لیوان قهوه است. به جزییات ظاهرش فکر می‌کنم. آدمهای زیبا همه جزییاتشون زیباست مگه نه؟ یک قلپ قهوه می‌خورم. مزه‌اش فرقی با قهوه دیروز ندارد پس نگرانی بی‌مورد است ولی شاید چون هرروز این کار را می‌کند قهوه هرروز من طعمی از بینی شان داشته و تفاوت را متوجه نمی‌شوم.  برای پاک‌سازی صورت مساله فکر می‌کنم آدم به این زیبایی حتما هرآنچه از بدنش خارج می‌شود هم زیباست. عرقش ، بزاقش و باقی ترشحاتش تنش ..

فاک دیس شت

تازگیها برای تقویت زبانم واگویه انگلیسی هم می‌گویم، هربار هم خودم به این کار رقت انگیزم می‌خندم. فاک دیس شت؟ نو فاک می. لیوان را خالی می‌کنم در ظرفشویی آشپرخانه شرکت و از روی موبایلم یک قهوه گرانده پایک استارباکس سفارش می‌دهم. بدون شال و کت می‌زنم از در بیرون و خودم را می‌رسانم به استارباکس آنطرف خیابان. لیوان قهوه مزین به نام من روی پیشخوان است. برش می‌دارم و می‌روم سمت میز ملزومات قهوه. همان میزی که رویش شیر و شکر و مخلفات می‌گذارند. حالا که شان و دماغش باعث شده‌اند دو دلار خرج این قهوه بکنم ویرم می‌گیرد همه ادویه‌هایی که ریخته‌اند در نمکدان را بتکانم در لیوان قهوه‌ام که جبران ضرر بشود. اول دارچین می‌زنم به قهوه و حالا منتظرم کار زنی که کنارم ایستاده با پودر وانیل تمام بشود. از لیوان زن که کف ملتهب شیر قهوه‌اش، تقریبا قهوه‌ای شده معلوم است قبلش دارچین  را هم حسابی تکانده و الان رفته سر وانیل. زن هم مثل من با فشار روی مخلفات مجانی می‌خواهد پولی که بابت قهوه داده است را توجیه کند.


وی آر سو چیپ.


نگاهش می‌کنم تا با لبخندی که بالا کشیده‌ام تا چشمهایم، بهش نشان بدهم که چقدر تفاهم داریم در چس‌خوری ولی او متمرکز است روی تکاندن و دقیقا همان‌لحظه که دارد دخل پودر وانیل را می‌آورد عطسه بلندی می‌کند. دستی برای گرفتن جلوی دهانش ندارد، یک دستش حلقه دور لیوانش است و دست دیگرش دور نمکدان وانیل. در آفتاب صبح پاییز که از پنجره کج کافه روی میز مخلفات قهوه افتاده ذرات کوچک بزاقش را می‌بینم که پرواز می‌کنند و می‌نشینند روی نمکدانها، روی چوبهای همزن، روی درهای پلاستیکی قهوه. زن متمدنانه نمکدان را به من تعارف می‌کند. متمدنانه تشکر می‌کنم، کمی وانیل به قهوه می‌زنم، با چوب همزن مخلوطش می‌کنم. قهوه را برمی‌دارم، یک در سفید مخصوص قهوه‌های «گرانده» رویش می‌گذارم و کمی از قهوه می‌چشم و از خودم صدای لذت جنسی در می‌آورم، اووووووووووووم و برمی‌گردم پشت میزم.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۳ دیدگاه

وقت مانده از سالاد

برام یک خودنویس و یک دفترچه کادو خریده. کادوی تولد چهل­ سالگی مادرش یا آیدا یا همین من. خودنویس از آن خودنویس­های ارزان است که همان ابتدا جوهر به دستم پس داد و چقدر قشنگ بود دیدن دست جوهری خودم بعد سالها. از روزی که کادوم رو بهم داده یا درگیر تولد من بودیم یا تولد خودش یا من سرماخورده و تب دار بودم یا درگیر تزیینات جشن هالووین و کدو خریدن بودیم یا مثل امشب درگیر تب خودش و دست به دفترچه و خودنویس نزدم. امشب وقتی خم شده بودم در وان و پاهای تبدارش رو می­شستم دستش را آروم کشید روی سرم و گفت تو خیلی کار می­کنی برای من. گفتم کاری نمی­کنم همه مادرها همین کارها رو می­کنند, گفت نه, همه ­اش یا سرکاری یا خرید خونه و بعد شام و سالاد و بعد ظرفها و لباسها و تمیز کردن خونه و بعدم تازه هالووین و تولد من و کریسمس و خرید برای مسافرت من و کاتج .. همه اش رو خودت می کنی.
سکوت کرد.در سکوت پاهاش رو شستم. وسطهاش شکمش رو از روی صدتا پلیوری که روی هم پوشیده بود ماچ کردم. بلند بلند خندید. صدای خنده اش رو گلو درد بم کرده بود.حوله رو که پیچیدم دورپاهاش و لپهای نرم و داغش رو بوسیدم گفت من فردا خوب می شم و دیگه بزرگ هم شدم. بعد این شبها سالادت رو من درست می­کنم تو وقت داشته باشی تو اون دفتری که برات خریدم هرچی دوست داستی بنویسی. هرچی دوست داشتم. همین شد وقتی خوابید با اینکه هنوز لباس ورزش تنم بود, لباسهای کثیف پشت در زیرزمین تلنبار بودند, دوش دستی وسط وان افتاده بود. بوی مرغ سطل زباله را برداشته بود و ظرفها در سینک منتظرم بودند. همه چراغهایی که به کارهای جز نوشتن منتهی می شدند را خاموش کردم. کارهای نکرده امشبم محو شدند در تاریکی. چراغ بالای این میز را روشن کردم و نشستم پشت میز و در دفترچه با خط بدم نوشتم. ” امروز ایلیا گفت …” به دستم نگاه کردم. جوهری شده بود  و با همان دستهای جوهری دارم سه صفحه دیگر نوشتم.

بروم داستان … را تمام کنم. ظرفها و بچه ­ام منتظرند.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۵ دیدگاه

بالشی که صاحبش را LIKE می‌داشت.

در تخیل کردن از واقعیت سبقت می‌گیرم، جدا می‌شوم اصلا. از کی تخیل می‌کنم؟ از وقتی یادم می‌آد، فکر کنم نه سالگی یا شاید زودتر. بخاطر مشکلات مالی والدینم رفته بودیم به یک خانه دو اتاقه. دو خوابه نه، دوتا اتاق با آشپرخانه‌ای آنطرف حیاط و بدون حمام. یک اتاق تلویزیون بود و چندتا صندلی فلزی و یک اتاق دوتا تخت یک نفره که روی یکی مادرم و برادر نوزادم می‌خوابیدند و روی دیگری من و کتابهایم و عروسک خرسم پیتر. پدرم کجا می‌خوابید؟ یادم نیست. شاید در آن یکی اتاق بین صندلی‌های فلزی. مبلهای خانه قبلی در یک اتاق کوچک جا نمی‌شدند برای همین مادرم صندلی‌های فلزی حیاط را گذاشته بود داخل اتاق. اینکه از یک خانه بزرگ و درندشت بیایی یک خانه کوچک یا دو اتاق خیلی سخت است. والدینم هیچوقت مرفه نبودند، متوسط بودند ولی فقیر بودن را هم بلد نبودند. هردو اتاق پر شده بود از اسباب. اسباب خانه‌ای بسیار بزرگتر که در یک اتاق جا نمی‌شدند، همه چیز مثل فردای روز زایمان بود که توقع داری در لباسهای قبل بارداری جا بشوی و نمی‌شوی، پس فردا هم نمی‌شوی، همه چیز بر تنت زار می‌زند و تنگ است و جای آن شکم گرد و سفت و قابل افتخار یک توده شل و بزرگ داری که هرجور جمعش می‌کنی از جایی بیرون می‌زند، حتی زیر بغل. خانه ما هم همین بود. از زیربغلش هم نشانه‌ای از زندگی قبلی بیرون می‌زد. آن سگ‌های چینی کوچک که معلوم نبود چرا مادرم با خودش به این سرای محقر آورده و مدام کله‌شان می‌شکست یا پرده‌هایی که برای پنجره‌هایی بزرگ دوخته شده بودند و وقتی به این پنجره‌های محقر وصل شدند انقدر چین خوردند که ضخامتشان به اندازه دیوارهای بتونی اکباتان شد یا همین صندلی‌های فلزی حیاط که بخاطر نزدیک بودن بیش از حد به بخاری گازی مدام داغ می‌شدند. همینجور از زیربغل دو اتاق بیرون زدیم تا فقر کم‌کم سبکمان کرد. بخشیدیم، شکستیم و کم‌کم اندازه وسعمان شدیم. البته سالها بعد که دوباره به خانه‌ای بزرگتر رفتیم اسباب کم داشتیم. خانه خالی بود، بی‌فرش و مبل و پرده  و همه‌چی، طی سالها به اندازه خانه‌های کوچک سبک شده بودیم و اینبار تا مدتها لخت و برهنه بودیم و حالا دنده‌هایمون بود که در اتاق‌های خالی این خانه جدید بدون در، بدون کابینت، بدون موکت بیرون زده بود.

درهرحال این را می‌گفتم، ورود به خانه دو اتاقه، با صاحب‌خانه الکلی و همسایه راننده تریلی که زنش را که بچه‌دار نمی‌شد کتک می‌زد و بعد باهم رقص عربی نگاه می‌کردند و همیشه برای برادرم که یک ساله هم نبود و سعی می‌کرد بین اسباب خانه و اتاق نه متری جایی برای راه رفتن یاد گرفتن پیدا کند شکلات خارجی داشت برای من نه ساله شوک بزرگی بود. شرمنده بودم از هم‌کلاسیهایم و متنفر از خودم. موشک‌باران هم بود و من بارها از ته دل آرزو کردم یک بمب بخورد وسط خانه ما. هم‌کلاسیم می‌گفت به بمب خورده‌ها خانه‌های غصبی را می‌دهند که «استخل» داره و شما جای من، حتی با اینکه نمی‌دانستید غصبی یعنی چه، آرزو نمی‌کردید خانه‌تان بمب بخورد و بروید خانه استخردار؟  والدینم از نظر خودشان کار خوبی کرده بودند که در محله قبلی خانه‌ای به این کوچکی در مجموعه‌ای به این بدنامی خانه اجاره کرده بودند که مدرسه من عوض نشود!  صاحب‌خانه هم الکی بود و هم قمارباز. همه می‌شناختنش، گویا چندتا کامیون که اگر دست یادم مانده باشد آن موقع “مگسی” صدایش می‌کردند در قمارباخته بود. شبهایی که می‌رفتیم می‌نشستیم در پارک تا هوا خنک‌تر شود و برادرم بتواند تمرین راه رفتن بکند گاهی موقع برگشت به خانه پدرم مجبور می‌شد آقاقدرتی که مست پشت درخانه بالا آورده بود و خوابیده بود را جمع کند، تمیز‌کند و ببرد خانه خودش. مش‌قدرت برای پدرم که مرد محترمی بود و آن روزها شکل همه کارمندهای روشنفکر چپ فیلمهای دهه شصت بود با آن پلورهای دستباف و سبیل‌سیاه توضیح می‌داد که خیلی‌ها زنشان را هم در قمار باخته‌اند ولی اون وضعش خیلی بهتر است که چند مغازه و چندتا مگسی – اگر اسمش را درست یادم مانده باشد – در قمار باخته است. همسرش هم عاشق این بود که به مادرم یادآوری کند روزگار عوض شده و آنهایی که فکر می‌کنند «پخی هستند» حالا حقشان است زیر دست آنها باشند. ما پخی نبودیم. هیچوقت ولی درهرحال مادرم حق نداشت برادر نوزادم را بشورد چون الماس خانم فریاد می‌کشید آب را سرد کردین بچه من می‌خواد از مدرسه اومد بره حموم. روزگار خوبی بود.

بیشتر نباید توضیح بدهم، همه این داستانها را به عنوان تاریخ غیر مستند دهه شصت از یک خانواده متوسط معمولی یادم مانده را دارم یکجایی دارم می‌نویسم. تاریخ از چشم من نه ساله با والدینی نه سیاسی، نه مرفه، نه کارگر، نه رزمنده ، نه طاغوتی و این حس کردن فقر و ترس با پوست و گوشت. تاریخ هیچوقت والدین من را نمی‌نویسد چون آنها واقعا سیاهی لشکرهای تاریخند، نه خودشان قیام کردند نه کسی بابت حقوقشان قیام می‌کند و اگر بدانند من از فقرشان خواهم نوشت خیلی ناراحت خواهند شد. مادرم می‌گوید کمی دستمان تنگ شده بود. شوخی می‌کند، ما واقعا فقیر بودیم، اغراق نمی‌کنم کفش کتانیم تا مدتها تهش سوراخ بود و پدرم صبح به صبح مقوا می‌گذاشت زیرش و یادم هست همیشه حواسم بود در مدرسه جوری بنشینم که کف کفشم معلوم نباشد. برای همین می‌توانم ادعا کنم من کف خیابان یوسف‌آباد، مدبر، امیرآباد را با کف پایم حس کردم. فکر کنم نوشته‌هایم درمورد آن سالها خیلی بی‌ارزش بشوند ولی قول می‌دهم بامزه بنویسم که حوصله‌تان سرنرود.

داستان اصلا این نبود. داستان تخیل من بود. فکر کنم همان تابستان شروع کردم به تخیل کردن. نمی‌دانم دلیلش حضور مش‌قدرت مست و قمارباز و صدای الماس خانم بود که سرمادر داد می‌زد چرا آب مصرف می‌کند و فرار من از واقعیت دواتاقه گرم و بویناک به خیال بود یا کلا قرار بود من بچه تخیل‌کنی بشوم. ساعتها دراز می‌کشیدم می‌رفتم توی داستانها. در قصه‌ها موی پشت لب نداشتم، خانه‌مان هنوز بزرگ بود، مادر انقدر نچسبیده بود به برادرم، زشت نشده بودم که همسایه دیگر دوستم نداشته باشد و بهم شکلات ندهد. لباسهای دست دوم دخترخاله‌ام را نمی‌پوشیدم. دختری جوان و جذاب بودم و همیشه مردی عاشقم بود. آنروزها پسری احتمالا. من استاد تخیل کردنم. مثل یک کارگردان خوب حتی بو تخیلم را هم تعیین می‌کنم هرچه باشد سی و یک سال سابقه تخیل‌کردن دارم.

این عادت هنوز با من است. هیچوقت از سرم نیافتاد که بالشم را مرد آرزوهایم صدا نکنم. شبها به عشق تخیل کردن  می‌خوابم. بالشم اسم کسی را می‌گیرد که من دوستش دارم، عطری را می‌دهد که من تخیل می‌کنم، حرفهایی را می‌زند که من می‌خواهم. بالشم دیوانه من می‌شود، من سر بر سینه‌اش می‌گذارم، او عاشقانه حرف می‌زند یا حتی به کارگردانی من چند تا طنز ملو و خوش‌ساخت ولی مناسب ساعت قبل از خواب به من می‌گوید. بعد دست در می‌آورد، من را به خودش می‌فشارد و من در آغوشش آرام می‌خوابم. بالشم زیباترین معشوق جهان است.

قبول دارم این رفتار برای زنی که چندهفته دیگر چهل‌ساله می‌شود واقعا عجیب است ولی کاری است که شده، مثل باقی کارها. همه‌چیز تا اینجا خوب بود. در تخیلم بالش جانی دپ، جوانی‌های پاول آستر، آدمی در قاره‌ای دیگر یا آدمی که عاشقانه دوستش دارم اما او هیچ…می‌شد و این روابط عاشقانه و مدهوش ادامه داشت تا چندشب پیش. همین چند شب پیش تخیلم به من خیانت کرد. چند شب پیش قبل از اینکه بخوابم به بالش گفتم دوستش دارم، به خودم جای منم دوستت دارم عزیزم، یا بوسی بر پیشانی یا هر کوفتی که جواب ایده‌آل دوست دارم است، جواب داد «صبح زود پا میشی؟ »

باور کردنی نیست، جای من، تخیلم است که منطقی و واقعی شده. گه بگیرند این زندگی را که تصویر دوریانگری من باید جای من و صورتم بین من و تخیلم اتفاق بیافتد. من نوجوان و امیدوار به عشق مانده‌ام، تخلیم عاقل و سردوگرم چشیده و واقع‌گرا و ناامید شده است. باورم نمی‌شود بالشم دیگر جوابم را با سیاست می‌دهد. من نویسنده متن تخیل، زورم به تخیل خودم هم نمی‌رسد. حتی زورم نمی‌رسد در تخیل خودم، در خلوت خودم از بالشم بخواهم که مرا دوست داشته باشد و این را با صدای خود من به خود من بگوید. این واقعا جای تاسف دارد.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۸ دیدگاه

صورتی ولی مصمم.


“برازنده پاهای زنان قدرتمند”

 

کفاشی هرروز بهم ایمیل می‌زنه. کفاشی که نیست، کفش فروشی عریض و طویلی است که در هر مرکز خریدی شعبه دارد، در تمام آمریکای شمالی و شاید جهان. این همه‌جا شعبه دارها عاشق این هستند که وقتی وارد سایتشان می‌شوی عکس کره زمین را پهن کنند در صفحه ورودی و از مخاطب خواهش کنند قاره و کشورش را انتخاب کند که در چشمش فرو کنند در تمام کره زمین جز قطب شمال شعبه دارند.
اصلا نمی‌دانم چرا به من ایمیل می‌زند، لابد یک روز که داشتم دنبال کفش ارزان گران‌نما می‌گشتم گذرم افتاده به سایتش و بعد در ورودی سایت گولم زده‌اند که ایمیلت را وارد کن تا از تخفیف پنج‌درصدی ما بهره‌مند شوی و من ایمیل را وارده کرده‌ام و چیزی هم نخریده‌ام. هیچوقت آنلاین چیزی نمی‌خرم. اول می‌روم همه را می‌زنم “بیافزا به سبد خرید”. همه چیز را، خیلی متمول‌طور و انگار پول اصلا برای مهم نیست، حتی از آن شلواری که یکی دارم یکی دیگرهم می‌خرم که اگر اولی بور شد دومی را بپوشم، بعد که سبد خرید شد هزاردلار، پر از کفش و کیف و همه آنچه که لازم ندارم ولی دوست چرا، ضربدر را می‌زنم و صفحه را می‌بندم. عطشش می‌خوابد، مثل پورن دیدن است، عطش را می‌خواباند، شاید هم برعکس، دوباره مثل پورن دیدن. ایمیل‌ها را تک تک عقب می‌روم …

 

” از بیرون براق، از تو قبراق”

درهرحال هرروز از استیو یا هرچی که اسمش هست ایمیل می‌گیرم. تیتر ایمیل‌ها را داده‌اند یکی که احتمالا در رشته‌ای درس خوانده که من اسمش را هم نشنیده‌ام نوشته. از این رشته‌های فوق هنری از دانشگاه غیرحضوری بالتیک در رشته بازاریابی چشمی در فضای الکترونیک تخصص دارند. ایمیل‌ها عناوین مسخره‌ای دارند. معلوم است متخصص تلاشش را کرده که ایمیل‌های بنویسد که مخاطب را میخکوب کند. که کفش را از یک پاپوش به یک فلسفه تبدیل کند. “تخت ولی قله‌دار”‌ یا یکی که از همه مسخره‌تر بود “کفشهای مهندس (مرد) کامپیوتری که منگنه دارد” . خیلی دلم می‌خواهد یکبار ایمیل بزنم بگم این تیترهای مزخرف را از کجایتان درمی‌آورید ولی ایمیلشان جواب-نده است.

 

“پاییز مشکلی با پاشنه صناری ندارد”

جای حرص خوردن کافی‌ست دکمه این ایمیل چرند است را بزنم و برای همیشه استیو و متخصص تهیه ایمیل‌های شروور بازاریابیش را بفرستم به زباله اسپم کنار ایمیل‌های کرم، کیف، لاغری، نجات کوالاها، گروه امید برای ایران و .. ولی نمی‌زنم. یعنی یک مدت فکر کردم چرا بعد سالها وحشی‌بازی با ایمیل‌های تبلیغانی با این کفش فروشی انقدر نرم برخود می‌کنم.

 

“بگذار زنها به ردپایت خیره بمانند”

امروز در مترو به زنی مسن صندلی‌ام را تعارف کردم. وقتی بلند شدم که زن بنشیند قطار ترمز بی‌موقع کرد و نزدیک بود باعث شکستن گردن زن مسن دیگری بشوم که کنار زن مسن اولی ایستاده بود. از صبح فکر می‌کنم برآیند خیر و شر من در جهان صفر است.

 

“بگذار حرفه‌ای قضاوت بشوی”
این عنوان ایمیل امروز کفاشی بود. فکر کنم کم کم دارم معتاد می‌شوم به این عناوین. شاید اشتباه کردم نویسنده تیتر ایمیل نویسشان رو مسخره کردم. شاید کارش را بلد است.

 

“وقت برهنه پوشیدن صورتی‌هاست”
مرگ مقصر است. مرگ و سرطان. به آدم اجازه نمی‌دهند برای چیزهای دیگر نک و نال کند. برای بی‌وفایی، تنهایی، عشق و هرچیز دیگری که در برابر سرطان، درد، مرگ حقیر است. بخاطر حق گریه بابت دلتنگی هم که شده آرزو می‌کنم این سرطان لعنتی تمام و کمال درمان شود.

“به استیو مادن خوش آمدید”

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۶ دیدگاه

تو واقعا خوب زندگی کردی، رفیق.

پدرم و مادرم طبقه پایین خوابیده‌اند و ایلیا در اتاق خودش. گرم است، گرما بی‌خوابم می‌کند. برای من که زمستان هم گرمم است تابستان کشنده است. کولرگازی و پنکه هیچکدام حریف گرما نشده‌اند، بیدار نشسته ام روی تخت و از لج گرما نصف بالش‌ها و ملافه‌ها را با پا روی زمین پرت کرده‌ام. هرتماسی با پارچه گرمترم می‌کند. وسط بی‌تابی کردن از گرما، با رطوبت، لگد زدن به باقی بالش‌ها و ملافه پرت کردن از روی تخت به سنت کودکی و همزمان کلنجار با این تیشرت خواب که حالا اتیکتش را از پس گردنم کشیده‌ام تا دم دماغم که ببینم چقدرش ویسکوز است چقدرش نخ برای خواندن اتیکت چراغ خوابم را روشن می‌کنم. بی‌هوا خودم را در تاریک روشن اتاق در آینه بالای تخت می‌بینم. برخلاف کلنجارم با گرما، رفتار زشت کودکانه ام با بالش‌ها و لگد پرانی به ملافه‌ها در آینه من ابدا شکل یک کودک نیستم، زنی هستم بالغ، حتی بیشتر. انگار یادم رفته چند ساله‌ام و اینجا کجاست، تعجب می‌کنم از خودم. موهایم را با کش بسته ام بالای سرم، سینه‌هایم از زیر تیشرت نخی (نخ بودنش دروغ محض است) معلوم است و باقی تنم، آفتاب سوخته است و زنانه. اتاق انقدر روشن نیست که چروک کنار چشم را نشان بدهد ولی خودم که می‌دانم هست یا آن تار موی ناسازگار سفید عمود ایستاده بر سرم. احتمالا خروپف پدرم، گرمای تابستان، بوی جدید خانه که والدینم در بدو ورود به تصاحب درش آوردند و جای ترکیبی از لوندر و عطر تام فورد و بالزامیک و قهوه و شوینده اورگانیک شده است عصاره‌ای از ادکلن کارون پوران هوم، تافت مادرم، بوی زعفران، چای هل و تاید،  باعث شده فکر کنم اینجا اتاق کودکی و نوجوانی من در خانه والدینم است. نیست. اتاق خواب خودم است در آن‌سر دنیا – این سر دنیا، هنوز مبدا برایم تهران است و هرجایی جز تهران آن‌جا. من یک زن بالغ هستم، یک مادر که یک پسر هشت ساله دارد که اتاق بغلی خوابیده است. بالش‌ها و ملافه‌ را از روی زمین جمع می‌کنم. چون این تابستان سال هفتاد نیست

 

دوماه دیگر چهل ساله می‌شوم. هیچوقت عدد سن و خود سن برایم مهم نبوده است. تولد سی‌سالگی را یادم نیست، سی و یک را یادم است چون ایلیا بدنیا آمد، بیست را ابدا یادم نیست کجا بودم. امسال را هم احتمالا فراموش خواهم کرد. کلا خیلی آدم سن نیستم. می‌گویند چهل آغاز میانسالی است. بی‌راه هم نیست، اگر عمر مفید انسان را هشتاد فرض کنیم تا بیست کودکیم، تا چهل جوان، تا شصت میانسال و لابد تا هشتاد سالمند. حالا دارند یک کارهایی می‌کنند که ما صد و بیست سال عمر کنیم و خب لابد آنوقت سرشصت سالگی میانسال می‌شویم ولی فعلا برنامه این است که من در هشتاد سالگی بمیرم، پس دوماه دیگر میانسال می‌شوم.

 

هیچ حسی نسبت به چهل ساله شدن ندارم، نه حسی، نه آرزوی خاص و محقق نشده‌ای و نه ترسی. بی‌ترسی دروغ است. بزرگترین ترسی که من از چهل ساله شدن دارم نه عبور از جوانی، نه کابوس موی سفید، نه ترس از چروک است، بلکه فقط و فقط وحشت نزدیک شدنم است با موعد نبود والدینم. میانسالی از نظر من یعنی جایی که باید آماده بشوی “کودک” کسی بودن را به خاک بسپاری.

قلبم تند می‌زند، نفسم یک کم تنگ می‌شود. واکنش همیشگی من به ترس. حس می‌کنم اینجا، بین این ملافه‌ها، این لحظه موقت اوج قله زندگی من است. تنها جایی که من همزمان هم کودک کسی هستم، هم مادر کسی. این تابستان تنها زمانی‌ست که والدینم و پسرم را همزمان زیر یک سقف دارم، در یک ماشین. از اینجا به بعد هیچ چیزی به این زیبایی نخواهد بود، این روزهای گرم که تمام شوند…

 

روی تنم نوشته شده، رسم روزگار چنین است.انگار با سوزن به خودم تاکید کرده‌ام، هیچ چیزی پایدار نیست یا همان آنیچا (Anicca) که ملینه برایم ازش حرف زده است. همه‌چیز موقت است و ناپایدار و گذرا، شادی و درد. قرار است نه وابسته شویم به شادی و نه وحشت کنیم از بی‌انتها بودن درد، قرار است بدانیم که همه چیز می‌گذرد.

 

به حک کردن نیست، حتی به مدام تکرار کردن نیست، من از مرگ این روزها می‌ترسم، دلم می‌خواهد فشار بدهم همه را در یک قوطی. بو و عطر و مزه این روزها را. تصویرم از لای در اتاقم که مادرم را می‌بینم که روی مبل سبز از ایلیا دنبال “شو” گشتن در یوتیوب را یاد می‌گیرد و پدرم که با فاصله بالای سرشان ایستاده و می‌گوید بهبوداف بذار. از ابزار الکترونیک وای.فای دار وحشت دارد و می‌ترسد نزدیک بشود و حتی نفسش باعث خرابی آیفون مادرم بشود. از پایان این تصاویر می‌ترسم و خب تمام خواهند شد. هزاران سال است که این اتفاق دارد می‌افتد و من هم قرار است روزی شاهدش باشم.

مگر والدین من یک روز خبر مرگ پدر و مادرشان را نشنیدند. مگر مادرم کنار تخت مادربزرگ قدبلند و قشنگم که آخریها حتی نمی‌توانست حرف بزند گریه نکرد که پشت و پناهم رفت. انگار نه انگار که پشت و پناهش چهل کیلو شده بود و ماه‌های آخر خودش حمامش می‌کرد، مثل یک کودک. بعد مگر من که روزی اندازه ایلیا بودم و مادر موهایم را جلوی بخاری می‌بافت بزرگ نشدم. مگر شش ماه بعد مرگ مادربزرگم ترکش نکردم بیایم این سر دنیا. پس ایلیا هم خواهد رفت. همه چیز موقت است. من دیروز مادرم هستم، سال هفتاد، همان وقتی که در خیابان مولوی با من و مادرش در یک قهوه‌خانه نشسته بود و کباب می‌خورد و از چشمهایش معلوم بود چقدر به داشتن هردوی ما مفتخر است. ما رفتیم، او ماند. رسم روزگار چنین است.

خیلی دوستشان دارم، مهم نیست که مهرماه همه این روزها تمام می‌شود، مهم بودن این روزهاست. یکبار، وقتی از ترک شدن توسط معشوقی که زندگی‌ام را بخاطرش دگرگون کرده بودم دنبال دلیلی برای برون‌ریختن خشمم می‌گشتم فکر کردم، من تا ابد مدیون این آدمم. مهم نیست امروز چه اتفاقی افتاده، مهم این است که او به من این فرصت را داد که روزهایی رو زندگی کنم که در بستر مرگ به ثانیه به ثانیه اش فکر خواهم کرد و با استناد به خاطره‌ آن روزهای عاشقیت به خودم خواهم گفت “مهم نیست که الان داری می‌میری رفیق، تو واقعا زندگی خوب کردی.”

این روزها را هم ثبت کردم برای یادآوری کیفیت زندگیت رفیق.

 

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۱۵ دیدگاه