آرشیو برای بخش : دسته‌بندی نشده

از حقوق یک شهروند حداقل

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده

 

من  به خودم این حق را می دهم که گاهی روی یک نیمکت بنشینم و هیچ کاری نکنم. کتاب نخوانم. چیزی نخورم یا ننوشم. سیگار هم نکشم. به چیزی هم گوش ندهم. به خودم حق می دهم که این نیمکت هر جای این شهر باشد، بین ساختمان بانک سلطنتی و بانک مونترال. جایی که حتی یک درخت طبیعی هم نیست. جایی که در آفتابی ترین روز تابستان هم فقط هفده دقیقه در سایه آسمانخراش ها قرار نمی گیرد. من حق دارم در حوالی ساعت یک بعد از ظهر یک روز زمستانی نسبتا سرد بنشینم روی این نیمکت فلزی سرد و با پای چپم کالسکه بچه را تکان بدهم که بخوابد و با دستهایم خودم را تنگ در آغوش بکشم. همه آدمهای دور بر نیمکت خیابان ” شاه” به کاری مشغولند. امروز درجه حرارت هوا منفی دو درجه است .اکثر آدمها این ساعت روز در این نقطه تجاری شهر همزمان ناهارمی خورند و همزمان کتاب هم می خوانند.  بعضی ها ناهار می خورند و با هم حرف می زنند. دو نفر قهوه می خورند و با هدفون موسیقی گوش می دهند و باقی مردم سیگار می کشند. فقط من هستم که روی بی منظرترین نیمکت شهر نشسته ام و حتی فکر درست و حسابی هم نمی کنم. افکار پراکنده می آیند و می روند. گاهی خودم را آزمایش می کنم که آخرین فکرم را بخاطرم بیاورم. وقتی بخاطر می آورم لبخند می زنم.  

 

پیرزن با آن پیرهن گلدار رکابی که نزدیک می شود فکر می کنم شاید آدرس یا ساعت می خواهد. ولی می نشیند روی نیمکت. بچه را جوری تکان می دهم که انگار خیلی مشغولم. شروع می کند به حرف زدن. حتی اجازه نمی گیرد. حتی نمی پرسد که انگلیسی می فهمم یا نه.  این حق من است که کتاب نخوانم ولی کسی هم مزاحمم نشود. چرا باید همیشه برای دفع مزاحمان وسیله ای در دست یا در گوش داشته باشم . به خودم لعنت می فرستم که آن هدفون های کذایی را که به هیچ جا وصل نیست را در گوشم نگذاشتم. پیرزن گفت “بچه اولته؟ ” سر تکان دادم. گفت: ” من سه تا داشتم. ” گفت: ” این نیمکت که روش نشستی جای امنیه و اون یکی نه” نیمکت کنار دیوار را نشان داد. زنی روی نیمکت نشسته بود و کتاب می خواند و کرفس می خورد. پیرزن گفت : ” پارسال روی اون نیمکت برای من حادثه مرگباری رخ داد. ” شروع کرد به تعریف کردن حادثه با جزییات. متنفرم از آدمهایی که وقتت را با جزییات می گیرند. که من نشسته بودم. که هوا گرم بود. که منتظر برایان بودم. که تیر لیز خورد. یعنی لیز که نه شل بسته بودنش روی داربست… گفتم : ” آخرش… ” من آدم بی ادبی نیستم. ولی حق من بود که حرفش را قطع کنم. گفت : ” سرت را درد نیاورم . تیر خورد روی سر من و من مردم. ” بعد خندید و محو شد. آرام جوری که انگار چند ثانیه طول کشید. به آدمها نگاه کردم. مطمئن هستم کسی پیرزن را ندیده است. مردم اینجا اصلا به کار هم کار ندارند . کسی به کسی خیره نمی شود.  نگاه هم نمی کند. حتی اگر پیرزنی با پیراهن رکابی گلدار در سرمای انتهای زمستان روی نیمکت پارک داستان مرگش را برای کسی تعریف کند.

 

برای شما که مادرید هر چند غیر نمونه

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده

دست بردارید از این کتب مادر نمونه. بله نمونه بودن خوب است. ولی زنده بودن و دارای سلامت عقلانی بودن اولین شرط مادریست .

زن جیسون ده ماه پیش بعد از گذراندن شش ماه کلاس زایمان طبیعی،  شیر دهی و …  بعلت افت ضربان قلب بچه سزارین شد. بعلت ناراحتی روحی شدید بعد از سزارین و درد بخیه نتوانست تمام گفته های کلاس شیر دهی را مو به مو اجرا کند و تسلیم گریه های نوزاد گرسنه شد و به بچه شیر خشک داد. زن جیسون دچار افسردگی بعد از زایمان شد. به این نتیجه رسید که مادر خوبی نیست که نتوانسته است بچه اش را از سوراخ اصلی بدنیا بیاورد و مادر بدتری است که بچه اش را با شیر خودش در برابر هزاران مرض ایمن نکرده است. افسردگی بالا گرفت. آنقدر که دایم می خوابید و یادش می رفت کهنه بچه را عوض کند. بچه به سوزش ادرار مبتلا شد. برای بچه آنتی بیوتیک تجویز شد. زن جیسون دچار جنون شد. شروع کرد به پرت کردن اشیا.به فریاد کشیدن.  کارشان به جدایی کشید. نه جدایی عادی، فکر می کنم اجازه دیدن بچه اش را بدون حضور شخص سوم ندارد.

داستان مشابه این ( حالا نه به این غلظت ) خیلی شنیده ام . شک ندارم که هیچکدام از ما خروج از واژن مادرمان را بخاطر نداریم. حتی طعم شیرش را هم بیاد نمی آوریم. یادمان نیست چند بار بین پایمان در نوزادی عرق سوز شده است. نمی دانیم غذاهایی که خوردیم فریزری بوده یا تازه . ولی پیاده روی با مادرمان در خیابان را یادمان می آید. آب بازی در حمام را. عصرانه حتی جلو تلویزیون را و بغلش را که گرم بود و خواب آور.

این تبلیغ بیش از حد برای مادر نمونه بودن ، برای زایمان طبیعی ، برای شیر مادر دادن ، برای تهیه غذای تازه، برای گذراندن زمان مشخصی در روز با بچه و هزار مسئولیت  دیگر از یادمان می برد که ما باید مادری هم بکنیم. برای مادر بودن باید گاهی وقت برای خودمان هم داشته باشیم. باید لباس خوب بپوشیم. باید از خودمان راضی باشیم. باید روابط عاشقانه هم داشته باشیم. یادمان بماند نمیریم اگر یک جایش مطابق برنامه پیش نرفت. بچه های شیر خشک هم زنده مانده اند و زندگی کرده اند.  یادمان باشد که هنوز هستیم و تا مدتها باید باشیم. پراز انرژی و شاد . و از همه مهمتر زنده.

_____________________

قسمت دوم این نوشت هرا حذف کردم چون حس کردم که ” انتقاد پذیری” ام را زیر سوال می برد. هر چند خیلی انتقادی در کار نبود و من هم ادعای انتقاد پذیری ندارم ولی خوب ژستش را که می توانم بگیرم !

ریش تراش طلایی

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده

توکا گفت که یادش نیست جایزه دویچه سال قبل چه بوده است. ولی یادش بود که احتمالا ” ارزنده” بوده  است. گفت احتمالا ” ریش تراش ” بود.

ریش تراش و رقبا یا ” چرا من از همه به داشتن ریش تراش مستحق ترم”

آیدا و ریش نراش

من از خودم شروع می کنم. ریش ندارم. ولی چند تار سبیل دارم که به ضرب و زور لیزر کمی لطیف شده است. دیگر مجبور نیستم نخ به انگشت پایم ببندم و لی لی کنان سبیل هایم را بپیچم لای پیچ نخ سفید وارداتی از ایران. ولی با اینکه ریش ندارم ریش تراش خیلی به دردم می خورد.

من به پرز کیوی حساسیت دارم. شاید ریش تراش اهدایی را برای صاف کردن کیوی استفاده کردم.

اولاد ارشد حداکثر بیست سال دیگر داماد می شود. لابد خانواده همسرش می روند خرید ” دامادی” . بیست سال دیگر می توانم مانند یک مادر ” به فکر” و ” دور اندیش” بگویم. ریش تراش نخرید. من یک ” براونش” را برایش کنار گذاشته ام. فکر کنید چقدر خانواده همسرش لذت خواهند برد.

اگر فکر می کنید دلایل بالا کفایت نمی کند قول می دهم روبیان بمالم روی گونه هایم و تا انتهای ” حق النسا” ریش در بیاورم. شما رای بدهید، ریش با من!

کمانگیر و ریش تراش

کمانگیر ریش سبیل ریبایی دارد. از این ریش سبیل های ” سه تفنگداری” . قهوه ای روشن. حالا ی روز می روم خانه اش و عکسش را می دزدم برایتان می گذارم اینجا. خیلی با ریش سبیل خوشتیپ می شود. من راضی نیستم ریشش را بزند. می دانم که سایه هم راضی نیست . ولی شما که بهتر می دانید ، ریش تراش نو شاید تحریکش کند . اصولا آدم کنجکاوی است.  من خیر و صلاحش را می خواهم. باور بفرمایید.

مملکته داریم ها و محاسن شان

از نظر بهداشتی درست نیست که کلی آدم از یک ریش تراش استفاده کنند. هزار مرض وجود دارد که از راه ریش تراش منتقل می شود. مخصوصا اگر جنسیت مصرف کنندگان متفاوت باشد. خدا می داند که ریش تراش ازصورت یکی به کجای دیگری می خورد. من صرفا نگران سلامتی رقبا هستم. باور بفرمایید

سر هرمس و ریشش

ماشالله مارانا کجا و ما کجا. یک متر فاصله داریم. من هیچوقت ریشش را ندیده ام. من این پایین فوق اش بتوانم زیر چونه اش را ببینم یا سیب آدمش را. دوسه بار با خودم ” پریسکوپ ” بردم  و صورتش را دیدم. تبارک الله. ته ریش برازنده اش است. تومنی دوزار توفیر می کند با ته ریش و بی ته ریش. ضمنا نمی دانم که چقدر “داچ” ( زبان هلندی ها )را می داند. شاید نتواند دستور کار ” ریش تراش” را بخواند و بزند ته ریشش را سه تیغه کند. چه کسی پاسخگو خواهد بود؟

با باقی رقبا شوخی ندارم. با مهدی جامی عزیز دارم. ولی هرچه فکر کردم ریش و سبیلش یادم نیامد. ولی همه آنهایی را که در این نوشته نیستند و شما را ارجاع می دهم به احادیث زیر. دوست من نیستید ولی مسلمان که هستید. قبول کنید که صلاح در این است ریش تراش طلایی به من برسد. حالا اگر قانع شدید بروید به من رای بدهید. اگر هم نشدید بگوید تا من عکس خودم را با ریش برایتان بفرستم!

“أحفوا الشوارب و أعفوا اللحی” یعنی سبیلتان را کوتاه کنید و ریش خود را آزاد بگذارید.

“حلق اللحیة من المثلة و من مثل فعلیه لعنةالله” یعنی تراشیدن ریش نوعی مثله کردن است و لعنت خدا شامل کسی که چنین کند.

“الشیب نور المؤمن من أراد أن یطفئه فلیطفئه” یعنی ریش نور مؤمن است. پس هر کس خواست نورش خاموش کند چنین کند.


بازهم انتخابات

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده

آخرین بار که نامزد شده بودم سال شصت و هفت بود. نامزد مبصر کلاس شدن بودم. با حداقل رای رد شدم. باقی نامزده ها هم از من درسخوان تر بودند. هم هیکلی تر. دیگر نامزد نشدم تا همین امروز که خبردار شدم که نامزد شده ام برای ” دویچه وله ” . رقبا هم همه رفیق شفیق. همه هیکل دار. همه حرفه ای . یاری بفرمایید تا من این بار با یکی مانده به حداقل آرا رد بشوم.

ارادتمتد

آیدا بلاگری که برای خودش سنگ تمام می گذارد

سفر

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده

در سفرم.شاید نتوانم زود به زود بنویسم. نیست که حالا خانه که بودم هر روز می نوشتم! در هر حال الان عذر موجه دارم. نیست که سابق بر این بچه و کتاب و زمین کج را بهانه نمی کردم! پیشاپیش سال نو همگی مبارک.

جوجه برداشتن از لانه هر کسی کار غیر انسانی است، حتی از لانه نور!

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده

 

۱- در کتاب با کودک خود بازی کنید نوشته اند که انگشتان دستش را جلوی صورتش بگیرید و شعر مربوط به انگشتان دست را بخوانید. شعر انگلیسی است و چون من اصرار دارم که با کودک به زبان فارسی حرف بزنم شعر مشابه فارسی را می خوانم.

“این گفت بریم دزدی. این گفت چی چی بدزدیم؟ این گفت طشت طلای پادشاه. این گفت جواب خدا را کی بده؟

من من کله گنده!”

شما قضاوت بفرمایید این هم شد شعر که من برای بچه بخوانم. مضمون شعر فراخوانی است برای سرقت دسته جمعی . در طول شعر بیان می شود که حق الناس مهم نیست و صرفا جواب خدا را کی بده؟  در آخر شعر هم یک گردن کلفتی پیدا می شود که جواب خدا را می دهد ولابد  اموال دزدی را حلال می کند.

احتمالا اشعار دیگری برای بازی با انگشتان وجود دارد که من بلد نیستم. ولی همین که بلدم خیلی آموزنده است.

۲- نوشته های وبلاگ قبلی را از بلاگفا گرفته ام.به زودی  می گذارمشان اینجا تا اصالت پیاده رو معلوم شود. گفته اند که اصالت به تاریخ است؟ ( زود در مقیاس مادر یک بچه چهار ماهه متغییری است بین یک روز تا دو سال )

۳-  من هدیه خریدن دوست دارم. نه چون آدم خیلی  خوب و بخشنده ای هستم. چون به بهانه هدیه به هزار مغازه سرک می کشم. معمولا برای خودم هم هدیه می خرم که خاطرم نرنجد. فردی که قرار است هدیه بگیرد را با هدیه مجسم می کنم. در موردش فکر می کنم. چی گوش می کرد؟ سایه سبزمی زد؟ پشت باز می پوشید؟ چقدر از من بلند تر بود؟ کارتون نگاه می کرد؟

 این روزها در پی خریدن هدیه عروسی برای دوستی بسیار نزدیک و بی اندازه عزیز هستم. می خواهم برای خانه اش چیزی بخرم که ” حق الاداماد” هم رعایت بشود. به خانه اش فکر می کنم و شرمنده شده ام که نمی دانم خانه اش چه رنگیست. چه شکلیست. حالا که جهانی شده ایم و پراکنده ایم در پنج قاره بد نیست گاهی هم از خانه هایمان با هم حرف بزنیم. یا حداقل در خطوط به ایمیل ها یا چت هایمان فضا سازی کنیم. گاهی  از میز کارمان عکس بگیریم بگذاریم در فیس بوک. از مبل راحتی که رویش چای می نوشیم بنویسیم. بگذاریم نزدیکانمان ما را تجسم کنند. نه در مهمانی و کنار دریا. که روی مبلی که یک دهم روزمان را رویش می نشینیم.

۴-   نوشته  وبلاگ  این دوست مرا یاد خودم انداخت. نه یا ده ساله بودم که عموی شصت ساله ام جلوی همه پسر عموها و دختر عموها گفت : ” آیدا سبیل تو که از من هم بیشتره” امروز اگر بود می خندیدم. حتی شاید به عمو بزرگ  می گفتم ” جای دیگمو ندیدید ! ”

 وقتی بچه ای  و دیگران آینه ای هستند که خودت را در آن می بینی به این شوخی ها نمی خندی. گریه شاید نکنی. اگر مغرور باشی قایم می شوی. عموی من احتمالا نمی دانست که کودک نه ساله قادر به از بین بردن سبیلش نیست. مگر میشد که نداند.  نمی دانست که دختر ده ساله در مرز ورود به عالم زنان نیاز دارد به زیبا دیده شدن. عموهای ما خیلی چیزها را نمی دانستند یا نمی خواستند بدانند. حواسشان به خیلی چیزها نبود. می گویند از روی عمد کاری که نکرده اند. ولی باور کنید تخریب اعتماد به نفس یک بچه حتی غیر عمد هم جنایتی است برای خودش. کاش یادم باشد در مورد آنچه که انسانها حقی در انتخابش نداشته اند، نظر ندهم. رنگ پوست. سبیل. چاقی. لهجه .این نوشته من را برد به همه پنهان شدن هایم. به روابط تلفنیم. به همه پسرهایی که گفتند خوب حالا شما را می شه کجا دید و من فهمیدم که اینجا پایان رابطه است چون من نمی خواهم که دیده شوم. دقیق یادم هست که روزی که پسر خوشتیپ دانشگاه پای تلفن به من گفت دارد صورت زیبای من را تجسم می کند . باورم نشد. شک نکردم این همان دزد ناموسی است که آمده مرا بی سیرت کند. ولی دلم خواست که باورش کنم. کردم. راست گفت یا دروغ مهم نیست. من را از سایه بیرون کشید. طول کشید که صورتم را پشت مکالمات تلفنی پنهان نکردم. طول کشید که جلوی آینه که می ایستم خوشحال باشم از همان که هستم. حتی گاهی حس کنم زیبا هم هستم. یادم باشد از عموی هشتاد ساله ام تشکر کنم برای ده سال غم سبیل که در دل یک دختر ایرانی سبیلو انداخت.

من با سرما ” معاشقه ” می کنم

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده

 هرکس که دمای شهرش حداقل یک درجه از تورنتو گرمتراست این سوال را از من می پرسد.

” شما با سرمای آنجا چه می کنید؟ ”

دوست عزیز. این چه سوال بی معنی است که می پرسید؟ لطفن خودتان فکر کنید که با سرما چه کارهایی می شود کرد؟

 رویش تمرکز می کنیم گرم شود.

می فروشیمش به مردم نواحی استوایی جایش آناناس می گیریم .

هفته ای یکبار سفره ” یا ابن هاویه ” می اندازیم.

 مرتب گاز گل خانه ای تولید می کنیم که کره زمین گرم شود و تورنتو هاوایی شود و شهر شما سقز .

در طول زمستان از غذاهای نفاخ تغذیه می کنیم تا بوسیله باد روده هایمان به گرم شدن شهر کمک کنیم.

و …

چون ابله نیستم و بار ترحم و” تحقیر هوایی”  را در این سوال حس می کنم. فلذا پشت همین تریبون اعلام می کنم. من که پنجاه درصدم اردبیلی است و پنجاه درصد نروژی به شدت از سرما لذت می برم. چرا؟ زیرا پشه نداریم . سوسک پرنده نداریم. بهانه داریم که مرتب اسپرسو کنیاک بزنیم . کلاه و شال گردن و چکمه بپوشیم که شیک بشویم. آتش روشن بکنیم. مرتب همدیگر را در آغوش بکشیم. خیابان خواب نداشته باشیم. بجای راه رفتن هروله کنیم. گونه های گل انداخته داشته باشیم. و مانند اسکیمو ها قدر تابستان را بدانیم. و همه شبهای تابستانمان را تا دیروقت در کافه بنشینیم و آبجو بخوریم یا در خیابان برقصیم. چون می دانیم که زمستان در راه است  و ما باید با سرمایش یک کاری بکنیم.

این پیاده و آن پیاده

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده

 

چند وقت قبل آدرس www.piaderou.blogfa.com  که روزی روزگاری اجداد من در آنجا می نوشتند بسته شد. به تازگی توسط یک نویسنده جدید شروع به کار کرده است.  حقیقت این است که بنده نویسنده آن یکی پیاده رو نیستم . فلذا اگر کماکان منظور شما از پیاده رو بنده هستم لطفا آدرس را به www.piaderou.com تغییر بدهید.  

ارادتمند

این پیاده

شما در مستراح چه می کنید؟

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده

 

کتابها ملاک قضاوت آدمها نیستند. می دانم. آدمها را برحسب آنچه که می خوانند یا اصلا کتاب می خوانند یا نمی خوانند قضاوت نمی کنم. ولی به خودم اجازه داده ام در دلم احساس نزدیکی کنم با مسافر قطاری که ” زمان لرزه” را می خواند.

به خانه کسی که می روم چشمانم به دنبال کتابخانه می گردند. آنها که کتابخانه هایشان را پنهان نکرده اند در یک اتاق یا پستو بیشتر دوست دارم. می ایستم جلوی کتابخانه و نگاه می کنم. عالمی دارد وقتی کتابی آشنا پیدا می کنی. انگار هم مدرسه ای را پیدا کرده ای. ناگهان چندین صفحه حرف مشترک داری. وای بروزی که ببینی صاحب خانه همه آثار ونه گات را هم دارد. یا کامو را. یا بوکوفسکی را. یا کارور را. یا مارکز را. فقط نمی روم صاحب خانه را در آغوش بکشم و بگویم : ” همشاگردی سلام ” . دلم می خواهد باقی مهمانها را از خانه بیرون کنم و برای خودم و خودش نوشیدنی بریزم و بگویم : ” زنان” بوکوفسکی را خوانده ای؟

من قضاوت نمی کنم اگر در کتابخانه کسی هیچ کتاب مشترکی نباشد. سلیقه است دیگر. قضاوت نمی کنم اگر کتابخانه شان را قایم کرده اند. شاید فضا تنگ است. شاید دست دوستانشان کج است. شاید می ترسند چشم بخورد. شاید کتاب از کتابخانه می گیرند و معتقد به خریدن نیستند. ولی قضاوت می کنم وقتی در خانه کتابی نیست. معلوم است که نیست . زیر میز نیست. روی پاتختی. کنار مبل. هیچ جا نیست. فکر می کنم چایشان را چگونه پایین می دهند. چگونه قضای حاجت* می کنند. در قطار و مترو چه می کنند. شب چگونه می خوابند. وقتی بدخواب می شوند چه می کنند. وقتی افسرده هستند به مدد قوه تخیل کدام نویسنده آمریکای جنوبی شاد می شوند و یا به مدد کدام روس خودشان را حلق آویز می کنند. قضاوت نمی کنم. ولی از خودم سوال می کنند.

 

نکته : نگارنده دارای یک متابولیسم عالی است و فکر می کند درصدی از آن به مدد کتاب خواندن در مستراح است. بارها شده است که کتاب بد به تور اینجانب خورده است و آنقدر مستراح نرفته ام که ییوست گرفته ام. شاکرم که آنقدر کتاب خوب نخوانده دارم که هنوز مثل ساعت کار می کند. البته اگر کتابخوان مستراح گرا هستید حتما همیشه در خانه کرم آنتی همورویید داشته باشید یا حداقل برای توجیه حضور بیش از معمولتان دایما زور نزنید.

 

My Lies, Mi Lyphe

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده

قباد گفت که تو نمی توانی مثل کارور بنویسی. تو دروغ هات قسمتی از نوشته هات هستند.

من به دروغ هام وابسته ام. حق با قباد است. می خواهم خیال خواننده را راحت کنم که هرجا که خواست واقعیت را انکار کند دست به دامن دروغهای من بشود. با خودش بگوید : ” تخیلی است. ندیدی مرد داستان  قبل از با مغز به زمین خوردن در طبقه بیست و چهارم  تا ششم یکبار آدامسش را باد کرد و ترکوند؟ ” شاید ترکیدن آدامس کمک بکند که باور نکنیم هستند مردانی که با مغز به زمین می خورند.

من به دروغ وابسته ام. داستانهای کودکی یادتان است. همه آن دروغها که به خوردمان می دادند و می دهند . همه خانه های شکلاتی. جوجه های زشتی که روزی قو می شوند. بنده که نشدم. قو که سهل است، شنا هم بلد نیستم.  کچل کفتر بازی که به وصال دختر پادشاه می رسد. امروز همه محتاجیم به دروغ. هر چه بزرگتر بشوی دروغهای بزرگتری نیاز داری.

دیده اید تبلیغات این سازمانهای مسیحی را که کودکان کشورهای فقیر کمک می کنند؟ این سازمانهای خیریه آنقدر خوشنام نیستند که به محض شروع تبلیغ کسی خواهد گفت : ” دروغ می گند پدرسگها. یک صدم پول را هم نمی فرستند. همش را خرج کلیساهای اینور آبشون می کنند”. چه آرامشی می دهد این جمله. ناگهان حس می کنی اگر این بنگاه های دروغ هستند. پس آن کودک لاغر ولی شکم آماس کرده که سطلی به بزرگی خودش را حمل می کند هم دروغ است. آن کودک تراخمی هم ساخته فتوشاپ است.  این معجزه دروغ است. باری از دوش تو بر می دارد. یک دروغ می تواند همه حقیقت را کم رنگ کند. باقی تبلیغ با آن کودکان لاغرش می شود چیزی در مایه های ” چه کسی برای راجر ربیت پاپوش دوخت “

دروغ تسلی دل ماست. بگذارید بگوییم. من که ادامه خواهم داد. هرکس را هم به من دروغ بگوید دوست خواهم داشت. به آن دوستی که روزی بعد از دیدن شیون زنی عراقی از مرگ عزیزش گفت : ” کمی از عراق این بساطه . باقیش آروم و عالی شده ” در روز ولنتاین کارتی خواهم داد و مراتب عشقم را به او ابراز خواهم کرد. لطفا نفس بگیر جمله قبل خیلی بلند بود.

دلم می خواست دست بکشم از دروغهایم. چند داستان کوتاه نوشته بودم که واقعیت بود. فکر کنم همین روزها به دروغ مزینشان کنم.

نگارنده جوینده عاطفه است

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده

پیش درآمد : این نوشته یک نک و نال نیست. تجربه است. توصیف است. توصیف موقعیتی که خیلی از ما شاید درگیرش باشیم. کوچ در این موقعیت نقش کاتالیزور را بازی می کند.  

جویندگان عاطفه یادتان می آید. زنان و مردانی که برای پیدا کردن والدین خونی خود به روزنامه ایران (؟) آگهی می دادند. همیشه برای من سوال بود که خون تا چه حد می تواند این همه فاصله زمانی و شاید مکانی را پر کند. چیزی که مرا به پدر و مادرم نزدیک می کند مگر چیزی جدا از کلی خاطره ، آشنای مشترک و ایجاد شدن سلیقه های یکسان  ( به زور/ تاثیر محیط /انتخاب ) است ؟ رابطه با والدین که بیست سال از هم دور بوده اید لابد می شود چیزی مثل اولین مکالمه با پسری/دختری که سه روز قبل در خیابان شماره تماسش را به آدم داده است.

-          خونه تان کجاست؟

-          بلوار مین یاب

-          اا. نداعلی روزنگار را می شناسی. خیابون سوم می شینند

-          پژو داره

-          نه . پاترول

-          نه نمی شناسم.

-          چی گوش می دی؟

-          پینک رابینز. تو چی؟

والی آخر                              

در روابط شماره تلفنی به حمد ختم مکالمه به ” الان چی تنته؟ ” معمولن این یخ فاصله ترک بر می دارد. ولی در روابط با پدر مادر خونی که کشش جنسی وجود ندارد . ممکن است ماهها مجبور بشوید برای همدیگر توضیح بدهید که چی گوش می دهید.

چسناله از اینجا آغاز می شود. فکر کنید شش سال است که مهاجرت کرده اید. خانواده شما در این شش سال سه بار شما را دیده اند که مجموع این سه دیدار  هشت هفته هم نمی شود. خانواده شما تابحال کانادا نیامده اند. نمی دانند دوستان شما چه شکلی هستند. شما چه می پوشید.خانه شما کجا و چه شکلی است. آشپزی بلد هستید یا نه. تفریحتان چیست. با چه کسی زندگی می کنید.  از خانه پدری که بیرون آمدید زنی بیست و پنج ساله مهندس ماب بودید. امروز زنی سی و یک ساله هیچ چیز ماب هستید. به اندازه دو هزار و صد و نود و دو روز خاطره غیر مشترک دارید. هزاران مکان رفته اید که آنها نمی شناسنند. شش سال فرصت داشته اید که آدم دیگری بشود. دغدغه هایتان شاید عوض شده باشد. شاید رویکردتان به الکل تغییر کرده باشد. و همه این تحولات برای آنها هم رخ داده است. این می شود که گاهی در مکالمات تلفنی با مادرتان حس می کنید که مادر شما را از روزنامه ایران پیدا کرده است. گاهی مجبور می شوید که برایش توضیح بدهید که ” نظرتان ” با نظر ایشان متفاوت است. این قسمت دردناک جریان نیست. قسمت دردناک آنجا است که از سکوت مادرتان می خوانید که او هم حس می کند که شما را نمی شناسد ولی سکوت کرده است چون فکر می کند به این ریسمان نازک  باقی مانده نباید ور رفت. شاید پاره شود.

 

Wii خانواده ما

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده

 هر روز نامه می فرستند که ” Wii ” بخرید تا بچه هایتان چاق نشوند. عمیق که فکر می کنم من و آیدین هم اگر چاق نشدیم مال همین ” وی ” بود. ما هم مشابهه اش را در خانه داشتیم. من دوازده ساله بودم و آیدین چهار ساله. در خانواده اصالت گرا ما حتی تکنولوژی هم ” عتیقه اش” ارزشمند بود. من تا اول دبیرستان نمی دانستم لباس پرسپولیس قرمز است و استقلال آبی. از نظر من لباسی پرسپولیس شورتش سیاه بود مال استقلال سفید. ا سالها یک تلویزیون سیاه سفید فینگر تاچ داشتیم که روی چهار پایه لاغر چوبی سوار بود.

من و آیدین از ساعت چهار می نشستیم جلوی این تلویزیون برفکی به امید یکساعت برنامه کودک. گاهی هم یکی از ما می نشست آن دیگری آنتن سیار را نگه می داشت. نوعی ایثار خانوادگی بود.  آیدین آن روزها به ازای هر وعده غذایی یا میان وعده ، ” چای شیرین ، کره مربا ” می خورد. همیشه یک سینی بزرگ استیل جلویش بود و مشغول ” لقمه” گرفتن بود. ما از برنامه ” گم شده ها” شروع می کردیم. به نظرم برای کودکی ما خیلی برنامه سنگینی بود. بعد هم اخبار استان و شهرستان را نگاه می کردیم. آیدین آنقدر دقیق نگاه می کرد که پیش از اینکه یاد بگیرد ” پاریس ” پایتخت فرانسه است یاد گرفت ” روستای زازران” از توابع فلاور جان است. خلاصه اینکه تا ساعت پنج آیدین دو تا لیوان چای شیرین می خورد و من ده الی دوازده تا نارنگی .

یادم می آید وفتی تیتراژ برنامه کودک پخش می شد و آن بچه کوچک انیمیشن جلوی پرده راه می رفت آیدین هیجانزده می شد . وقتی دو تا کفتر می آمدند و آن پرده ( که من تا سالها نمی دانستم چه رنگیست چون در تلویزیون ما خاکستری بود ) را بالا می بردند و نوشته مقدس ” برنامه کودک و نوجوان ” دیده می شد ، آیدین شروع می کرد به بالا پایین و پریدن و هر روز تذکر می گرفت که “چای را روی فرش نریزی” گاهی هم می ریخت. از اینجا به بعد تلویزیون ما  تبدیل به ” Wii” می شد. چون فینگر تاچ و حساس بود و داغ هم کرده بود هر چند دقبقه یکبار کانالش می پرید. یعنی خودش ناگهان می زد کانال هشت که آنروزها برفک خالص بود. هر چند دقیقه یکبار من یا آیدین بلند می شدیم و می رفتیم جلوی تلویزیون و کانال یک را فشار می دادیم. این” برو و بیا” و “بشین و پاشو” تا پایان برنامه کودک ادامه داشت. شاید دو سه سال بعد بود که آیدین کشف کرد اگر با تف روی کانال یک بزنی تا زمانی که تفت خشک نشده باشد کانال ” نمی پرد” از آن روز به بعد آیدین تفی که کفاف یک ساعت را بدهد روی کانال یک می انداخت و ما یک ساعت برنامه کودک می دیدیم. از آن روز بود که چای شیرین ها و نارنگی ها گوشت شد به تنمان و دیگر نی قلیونی نیستیم.

خودت را توصیف کن

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده

رفتم کرم صورت بخرم . خانم قرمز پوش، خوش قد بالا با صدایی بدون زیر و بم و خرده ای احساس پرسید : ” خودت را توصیف کن؟ ” . شک ندارم منظورش پوستم بود. اینکه کجاش چرب و  کجاش خشک است. یا به چی حساس ولی نمی دانم چرا با سرعت برق از ذهنم گذشت که بگویم.

من . من سی و یک سالم است. یک بچه دو ماهه هم دارم که تازگیا آنقدر به هویت ام چسبیده که بعد از اسمم بلا فاصله می گویم : ” یک بچه دو ماهه – یا ایکس ماهه – دارم” .  همین جا زیر پتو تو کالسکه خوابیده است. مهاجرم. لهجه ام مال ایران است. خودم هم لابد مال ایرانم. چند وقتی است که مجاب شدم که تنها هستم. چند سالی می شود. یعنی اصلن معتقدم آدمها همه تنها هستند و بی خودی فکر می کنند که نیستند. مرض دارم که به آدمها یادآوری کنم که هستند.  دوست دارم آدمها را بخندانم. دوست دارم. دیدن خنده آدمها را دوست دارم.  بحث نمی کنم. به نظرم کلن بی فایده است. در سنی که من هستم که خیلی بی فایده است. داد نمی زنم هیچوقت. تا به حال نزدم جز موقع شعار دادن یا از جلو نظام. ولی زبانم می تواند تلخ بشود. خیلی تلخ.  آنقدر تلخ که گاهی وسط دعوا خودم به خودم نهیب می زنم : ” ای بابا چرا  اینهمه عذابش می دهی . جاش بردار این گلدون را بزن تو سرش. جاش زودتر خوب می شه. ” گریه کردن در تنهایی را دوست دارم.  از وقتی همان بچه دو ماهه آمده دیگر تنها نیستم. دایم کسی هست. همین بچه دایم هست. نباید جلوش گریه بکنم. تازه وارد است. زیر دوش گریه می کنم. یا سر چاه مستراح.  الان یک مدت است که حس می کنم خالی شدم. تهی. شاید از تابستون به این طرف. دقیقن نمی دانم از کی به این طرف. انگار صرفن همین پوست است  و زیرش روحم است. نه چربی و نه استخوانی و نه ماهیچه ای.  روحم زیر پوستم همه چیز را حس می کند. ضربه. حرارت. صدای بلند. زخم.  روحم مصون نیست. پوستم نازک است و تنم تهی. اصلن کرم را می خواهم برای همین. برای اینکه پوستم را کلفت بکند. گفتم که من یک بچه دو ماهه دارم که هنوز تا چند وقت من را لازم دارد.

نی برای فصل کردن آمدیم

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده

در مورد نوشته قبل فکر کنم سوء تفاهم ایجاد شده است. من در نکوهش سنگر و سنگ مردم بی دفاع ننوشتم. من نوشته ام که می دانم چه گذشته است بر ما* و می فهمم که این سنگها امروز چرا در دستان کسانی است که در خرداد ماه در سکوت راه می رفتند. با دو انگشت رو به آسمان. من می دانم که آنقدر بردند و بی توضیح جنازه ” منژیتی ” تحویل دادند که امروز مردم به جلوی ماشین می پرند و شیشه هایش را خرد می کنند و خود را سپر می کنند که دستگیر شدگان را نبرند. چون می دانند این ماشین شاید به یک بازداشگاه استاندارد نرود . شاید به مسلخ برود. من هم فکر می کنم  اگر من هم آنجا بودم نجابت اعتراض را کناری می گذاشتم. من هم نمی گذاشتم که ببرندشان به ناکجاآباد بی بازگشت یا بد بازگشت.

من غمگینم چون دیدم که نگذاشتند ما ” اعتراض مدنی ” کنیم. چون آنطور با ما رفتار کردند که انگار حقی در این سرزمین نداریم. چون توزیع قدرت عادلانه نبود. چون ما بی رسانه بودیم. چون آنها را که ما دوستشان داشتیم همه را حبس کردند. هرچه اعتراض مدنی کردیم توسری خوردیم و مردیم. امروز فاصله ما آنقدر زیاد شده است که من گریه ام می گیرد . ما و آنها شده ایم. خیلی هم ما و آنها شده ایم. من نگفته ام که بد کردید . ولی به من حق بدهید که درد بکشم از آنهمه انسانیت و سکوتی که تظاهرات عظیم ما داشت و صرفن دادخواهی بود و امروز مجبورمان کرده اند که لباس جنگ بپوشیم. می دانم دیگر شرط عقل نیست سکوت کردن و برهنه به کارزار رفتن. من صرفن غصه آنها را می خورم که بقول خودشان ” بحران ” را به بدترین وضع مدیریت کردند. ولی کاش یاد من نرود که زنی که چادر کرپ به سر دارد و مثل من فکر نمی کند ” دشمن” من نیست. هم وطن من است.

 

 آقای Nima  نوشتم ما چون من همیشه ایرانی هستم و خودم را جدا از ساکنین ایران نمی دانم. ایرانی بودن به محل سکونت نیست.  من هم رای داده ام. رای هم خواهم داد.  به خودم، به آقای بهنود و به همه آنهای که به هر دلیلی امروز در ایران نیستند حق می دهم که ناراحت باشند. گریه کنند. تو نمی توانی من را از حق ایرانی بودنم محروم کنی. من همانقدر ایرانیم که تو. برای زخم خوردن همیشه لازم نیست در خط مقدم باشی گاهی پشت جبهه آسیب بیشتری هم می بیند. من مدعی آسیب بیشتر نیستم و می دانم شرایط من فابل قیاس با کسانی که امروز در ایران هستند نیست . ولی به تو هم اجازه نمی دهم حق ” غم خوردن” برای هموطنانم را از من بگیری. بعد از این هم دیگر در این وبلاگ برای کسی توضیح نخواهم داد که من ایرانی هستم، هرجا که باشم.

ما برای وصل کردن آمدیم

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده

روزی که رفتم خوابگاه  هیجده ساله بودم. چهار نفر بودیم در یک اتاق کوچک.

اول. من با پیشینه­ای از خانواده بی حجاب. مردان شلوارک پوش. مهمانی­های مختلط. الکل. مسافرت دختر جوانی چون من بدون پدر و مادر به شمال. ابروهای برداشته شده . موسیقی. خانه شهرک غرب. دوست پسر. کانال V. خیابان ایران زمین گردی. پینک فلوید و متالیکا. مایو. زنان سیگاری.

 دوم . دختر دیگر تهرانی ساکن شرق تهران بود. او هم پیشینه اش بی حجابی داشت. نماز داشت. عروسی مختلط داشت. زیر ابروی تمییز با حفظ میان ابرو داشت. با مزاحم تلفنی حرف زدن داشت. روزه داشت. نذر داشت. خواستگار داشت. احترام به بکارت داشت. ترانه های مختاباد داشت.

سوم .ساکن دیگر اتاق دختری بلند قد و یزدی بود. او دو چادر گرانقیمت کرپ داشت. نماز داشت. افطاری بعد از نماز داشت. کتاب مفاتیح داشت. ابروهای پر مشکی داشت. مهمانی زنانه و روضه و سفره داشت. نگاه زیرزیرکی به دوست برادر داشت. چادر نماز داشت. همیشه وضو داشت. جهزیه آماده داشت. صدای خوشی داشت که وقتی ظرف شستن افتخاری را زمزمه می کرد.

چهارم . دختری از قم بود که یک برادر شهید داشت. یک شوهرخواهر معمم داشت. عکس آیت الله خمینی داشت. چادر و مقعنه بلند مشکی داشت. نمازهای مستحبی داشت. به نجاست و آب کشیدن معتقد بود. حج عمره داشت. صدای خوش تلاوت داشت.

من و دختر چهارم کابوس یکدیگر بودیم . در ذهن هیجده ساله او، من همان نجاستی بودم که روابط نامشروع داشت. که دنیا را به گند می کشید. که حیوان بود. در ذهن هیجده ساله من او دیو بود. دیوی که قدرتی داشت که حکومت به دستش داده بود. من باید از او می ترسیدم. او قلب نداشت. او می خواست مچ من را بگیرد و مرا از تحصیل محروم کند. او سنگدلی بود که به پشتیبانی برادر شهیدش دانشگاه قبول شده بود. دختر دو و سه هم بین ما بودند.

شاید دو ماه هر کدام غذای خودمان را خوردیم. به هم سلام سرد کردیم. من به اجبار و تظاهر روزی دوبار جلوی شماره سه و چهار خم و راست شدم. یواشکی در دستشویی آرایش می کردم و به خودم که شهرستان قبول شده بودم فحش و لعنت می دادم. دختر شماره چهار هم بخاطر حضور من در اتاق فقط در نمازخانه نماز می خواند. حضور من نماز نداشت. به دلش نمی چسبید.

 یک روز عصر من آمدم خوابگاه و سردم بود. باد غریب کش آذرماه می آمد. دختر شماره چهار تازه چای دم کرده بود. برای من هم یک لیوان ریخت. مثل دو دختر هجده ساله با هم حرف زدیم. از کتابها. از پسرهای هم کلاسی. از کنکور. از کفشهای من که آیا راحتند. از خواهر و برادرهایمان. از آرزوها. هر دو محتاط حرف می زدیم. من قسمتهای را که می دانستم برای او زننده است سانسور می کردم . او هم همانطور. ما در آن چهار سال دوستان خوبی شدیم. فهمیدیم خیلی بیشتر وجه مشترک داریم تا وجه تفاوت. با هم خندیدم. درس خواندیم . از خواستگارهای دختران سه و چهار شنیدیم و از دوست پسران من و شماره دو گفتیم. ماه هر چهار تا چهار دختر دانشجوی مهندسی ایرانی بودیم و این بود که مهم بود. من دیگر دروغ نگفتم. دیگر نماز دروغ نخواندم.

کاش همه کشور را چهار سال می فرستادند خوابگاه. کاش این فاصله که امروز دره­ای شده است از بین می رفت. که منطقه های زندگی ما خط نمی کشید بین ما. که دسته بندی نمی­شدیم به “بچه سوسول”  و ” بچه بسیجی” . همه این­ها کاش است. دیروز که سنگها را به دست سبزها دیدیم ترسیدم. ما و آنها شده ایم. من ” سبز” نمی خواستم خونی از دماغ کسی بریزد. آرزو می کردم در راهپیمایی سکوت بودم. من نمی گویم لنگش کنید. می دانم که شش ماه است خورده اید و سکوت کرده اید. می دانم زندان رفته اید. می دانم آنها که باورشان داشته اید را پشت میله ها دیده­اید یا پشت میزهای اعتراف. می دانم دادتان بجای نرسیده است. کشته هایتان به قاتلهای فرضی نسبت داده شده است. زخم تجاوز بر تن دارید و مهر اجباری سکوت بر لب. عکس فرزندان شهیدتان را از دیوار کنده اند بی انکه کسی مجازات شود. یا حتی حکم پیگیری صادر شود. می دانم خسته اید. جای باتوم درد می کند. چشمهایتان می سوزد. سنگ برداشته اید چون می خواهید عاجزانه ندوید. همه را می دانم و دیده ام. گریسته ام. ولی حق بدهید که گریه کنم از غصه. دل است دیگر می گیرد. می گیرد برای سکوت ما که به سنگ تبدیل شد. برای سنگرهایی که ساخته شد. برای جملاتی که در فرند فید می خوانم. از برادران شماره چهار که ما را اغتشاش گران می خوانند. که انتحاری شده اند. من باور دارم که زیبایی در تفاوت است. در همزیستی ما چهار تا در یک اتاق. من این جمله یا شکل من باش با  هررری را دوست ندارم. من خیلی دلم گرفته است.