بایگانی دسته: داستان

از دلتنگی‌های دزدان جواهرات

کریستوفر سوار ماشین شد و کوبید روی داشبورد و فریاد زد گازش رو بگیر جی‌‌دی*. عجله کن. بخاطر خدا عجله کن جی‌دی. جی‌دی با سرعت از کوچه فرعی که با موتور روشن کنارش پارک کرده بود پیچید تو خیابون اصلی. … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در داستان, داستان کوتاه, دسته‌بندی نشده | برچسب‌شده | ۲ دیدگاه

بعد از آن اتفاق

گفت هیچ چیزی شکل قبل نیست.  گفتم اینطور نیست.  گفت مثلا چی؟‌ اطراف رو نگاه کردم مثال نقض رو پیدا کنم. داخل خانه چیزی نبود. خانه خالی بود. فقط ما بودیم و رادیو که جوانه‌های سرخابی زده بود و مومیایی … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در داستان | برچسب‌شده | ۴ دیدگاه

یک قاشق مرباخوری خردل

در عقب را باز کردم. ظرف خاکستر مادرم روی صندلی عقب بود. همسرم کنار ماشین ایستاده بود و حرکات کششی می‌کرد. سه ساعت رانندگی بدنش را خسته کرده بود. ظرف را برداشتم. گرم بود. با اینکه صبح زود راه افتاده … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در داستان | برچسب‌شده | ۹ دیدگاه

یک روز آفتابی برای چتر

برای رابرت توضیح دادم که از صبح روز قبل دچار تشکیک شدم بابت چتر. با اینکه همه ‌چیزش شکل چتر خودم است. سیاه، کوتاه، دکمه‌ای، سرعت گشایش یکسان، حجم، ولی وقتی انگشتهایم را دور دسته اش می‌پیچم شست و اشاره‌ام روی … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در داستان | ۶ دیدگاه