آرشیو برای ماه : آذر, ۱۳۸۸

به یاد “نکنید مادر جان نکنید ” ها ۱ ( شماره یک )

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده

رفتید نصف دنیا را گرفتید و همراه ارتش هایتان کلی هم مروج مذهبی فرستادید به مستمعره ها تا دین شما را ترویج کنند. بزنم به چوب الان از مک دونالد بیشتر محل برگزاری نماز برای شما داریم. آنقدر زیاد که دیگر اجاره اش می دهید به کنسرت راک و عروسی . دستتان درد نکند. مقدار زیادی را رستگار کردید. ولی چرا کوتاه نمی آیید؟ امروز – حداقل در این آمریکای شمالی که من هستم – آنقدر رسانه و ساختمان هست که آدم اگر دلش رستگاری بخواهد کافی است در گوگل تایپ کند : ” چگونه رستگار شوم؟ ” بعد چهار تا آدرس را که به خانه اش نزدیکتر است یادداشت کند و برود در مراسم شان شرکت کند.

لازم نیست شما مرتب در خانه آدم را بزنید و وعده بدهید و هر چه هم آدم به دروغ و راست برایتان بگوید : ” برادر من مسلمانم” باز حرف خودتان را بزنید و به تخمتان هم نباشد که من آس ” خاتم پیامبران ” را رو کرده ام.

برای خود من آن موقع که در خانه ( نه آپارتمان) زندگی می کردم پیش می آمد که یک شنبه صبح ها در را با رایحه الکلی که می دادم به روی شما مبلغین باز کنم و به این سوال پاسخ بدهم که : ” آیا فکر می کنید زلزله و سایر بلایای طبیعی کار خداوند است؟  ”

و من بار ها تحریک شده بودم که همانطور نیمه مست و شلوارک به پا بگویم : ” معلومه که کار خداست . دهه اینو.. تازه تارزانشم مال خداست ۲″

دوست دیگرم با همسرش صبح یکشنبه مشغول کردن بوده اند که ناگهان شما در می زنید. بهتر بگویم به در می کوبید. دوستم ظاهرن پیش می آمده که به سنت خارجیها در خانه اش را قفل نکند و ناگهان لرز می کند که الان آنکس که در می کوبد می آید داخل. زود ستر عورت می کند و دهنش را پاک می کند و می دود دم در. و لابد می شتود : ” امروز ملکوت به شما رو کرده است” دوستم هیچوقت از عوارض این ترس روی خودش و شوهرش و اینکه آیا کارشان به زیر چرخ الماس دکتر ناصر الحکما رسیده است یا نه چیزی نگفت۳ .  آدم آبرو داری است !

یا همین هفته پیش که رفته اید در خانه دوست آفریقایی من را زده اید و برادش که امام یکی از مساجد سنی – آفریقایی است در را باز کرده است برای تان. و هرچه برایتان گفته است که ” بابا جان من خودم پیش نمازم. و دین دارم. و خدا پرستم و خدایم همان خداییست که شما می پرستید ” قبول نکرده اید. و وقتی شیخ حوصله اش سر رفته و آمده در را ببنده شنیده که یکی از شما به آن یکی می گوید : ” کاش می فهمید که ما از دین عشق حرف می زنیم نه دین سر بریدن ” و همین شده است که شیخ زنگ زده به آجان و قیامت شده است.

من باز هم می گویم نکنید. در نزنید. خوب نامه بیاندازید. بازاریابی معنوی کار عجیبیست. حداقل می کنید بکنید ولی یکبار که گفتیم مرسی ضربدی چیزی بکشید روی درخانه مان تا خدا بداند که شما تلاش کردید و این خانواده به راه راست هدایت نشد تا اگر بلایی چیزی خواست فرو بفرستد سر ما بفرستد. در عوض شما هر یکشنبه در نزنید. 

 

۱٫ یک بازی وبلاگی قدیمی که هر چه گشتم لینکش پیدا نشد.  

۲٫ سوته دلان – علی حاتمی

۳٫ دایی جان ناپلئون – ناصر تقوایی

پیاده و پیادک

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده

من نیامده ام بعد این همه وقت آنونس پست بعدی ام را بدهم. صرفن آمده ام که بگویم چرا  این همه وقت است که ننوشته ام.

دلیل اول :این بود که من دو هفته قبل ،فردای روز تولد خودم صاحب یک پسر شدم. بی هیچ برنامه ریزی.بچه دار شدن را نمی گویم . انتخاب روز را می گویم.  صرفن تقدیر بود و قسمت . خودتان قضاوت بفرمایید که سر بنده چقدر شلوغ است. البته شاید نتوانید قضاوت کنید من هم تا دو هفته قبل قادر به قضاوت نبودم. ولی شمایی که هنوز بچه نوزاد ندارید، باور بفرمایید یک آدمک پنجاه سانتیمتری می تواند وقت دو نفر را کاملن بگیرد. باکیش هم نباشد.

دلیل دوم : باید صادق باشم. اعتراف می کنم در این پیاده رو همیشه سعی کرده ام از احساساتی نوشتم پرهیز کنم. سعی کرده ام قلم به دست عشق ندهم. به دست دلتنگی برای مادر و پدرم ندهم. از مرد پشت جاز و موهای مجعدش ننویسم.  همیشه ( اعتراف می کنم که چند بار از دستم در رفته است ) وقتی در اوج احساسات بوده ام ننوشته ام. یا نوشته ام و منتشر نکرده ام . دلیلش را هم نمی دانم چرا گریزانم از نوشتن حس ! از روز تولد این پسر هر چه می نویسم خیلی احساساتیست. از لحظه ای که دیدم یک انسان که نه ماه با من بود از دورن من بیرون آمد و آدمی بود برای خودش، همه نوشته هایم به شدت احساساتی شده است. سه بار نوشته ام و ذخیره کرده ام ولی منتشر نکرده ام. باید صبر کنم که عادی بشود. عادی که نمی شود شاید  من یاد بگیرم که مثل عشق جایی بین خط ها نگاهش دارم. شما به بزرگی خودتان ببخشید.

قول می دهم در نوشته بعدی خودم بشوم. خودی که مادر هم هست و چقدر این نقش جدیدش را دوست دارد.

 

پانوشت : من از همه کسانی که برای ” شهر باریک” را خوانده اند و نقد و نظری در وبلاگشان نوشته ام بسیار تشکر می کنم. اگر می شود لطف کنید لینک اش را برای من هم بفرستید تا در اینجا بگذارم. نظر شما هر چه که هست برای من بی تعارف مهم است.