در مورد نوشته قبل فکر کنم سوء تفاهم ایجاد شده است. من در نکوهش سنگر و سنگ مردم بی دفاع ننوشتم. من نوشته ام که می دانم چه گذشته است بر ما* و می فهمم که این سنگها امروز چرا در دستان کسانی است که در خرداد ماه در سکوت راه می رفتند. با دو انگشت رو به آسمان. من می دانم که آنقدر بردند و بی توضیح جنازه ” منژیتی ” تحویل دادند که امروز مردم به جلوی ماشین می پرند و شیشه هایش را خرد می کنند و خود را سپر می کنند که دستگیر شدگان را نبرند. چون می دانند این ماشین شاید به یک بازداشگاه استاندارد نرود . شاید به مسلخ برود. من هم فکر می کنم اگر من هم آنجا بودم نجابت اعتراض را کناری می گذاشتم. من هم نمی گذاشتم که ببرندشان به ناکجاآباد بی بازگشت یا بد بازگشت.
من غمگینم چون دیدم که نگذاشتند ما ” اعتراض مدنی ” کنیم. چون آنطور با ما رفتار کردند که انگار حقی در این سرزمین نداریم. چون توزیع قدرت عادلانه نبود. چون ما بی رسانه بودیم. چون آنها را که ما دوستشان داشتیم همه را حبس کردند. هرچه اعتراض مدنی کردیم توسری خوردیم و مردیم. امروز فاصله ما آنقدر زیاد شده است که من گریه ام می گیرد . ما و آنها شده ایم. خیلی هم ما و آنها شده ایم. من نگفته ام که بد کردید . ولی به من حق بدهید که درد بکشم از آنهمه انسانیت و سکوتی که تظاهرات عظیم ما داشت و صرفن دادخواهی بود و امروز مجبورمان کرده اند که لباس جنگ بپوشیم. می دانم دیگر شرط عقل نیست سکوت کردن و برهنه به کارزار رفتن. من صرفن غصه آنها را می خورم که بقول خودشان ” بحران ” را به بدترین وضع مدیریت کردند. ولی کاش یاد من نرود که زنی که چادر کرپ به سر دارد و مثل من فکر نمی کند ” دشمن” من نیست. هم وطن من است.
آقای Nima نوشتم ما چون من همیشه ایرانی هستم و خودم را جدا از ساکنین ایران نمی دانم. ایرانی بودن به محل سکونت نیست. من هم رای داده ام. رای هم خواهم داد. به خودم، به آقای بهنود و به همه آنهای که به هر دلیلی امروز در ایران نیستند حق می دهم که ناراحت باشند. گریه کنند. تو نمی توانی من را از حق ایرانی بودنم محروم کنی. من همانقدر ایرانیم که تو. برای زخم خوردن همیشه لازم نیست در خط مقدم باشی گاهی پشت جبهه آسیب بیشتری هم می بیند. من مدعی آسیب بیشتر نیستم و می دانم شرایط من فابل قیاس با کسانی که امروز در ایران هستند نیست . ولی به تو هم اجازه نمی دهم حق ” غم خوردن” برای هموطنانم را از من بگیری. بعد از این هم دیگر در این وبلاگ برای کسی توضیح نخواهم داد که من ایرانی هستم، هرجا که باشم.
روزی که رفتم خوابگاه هیجده ساله بودم. چهار نفر بودیم در یک اتاق کوچک.
اول. من با پیشینهای از خانواده بی حجاب. مردان شلوارک پوش. مهمانیهای مختلط. الکل. مسافرت دختر جوانی چون من بدون پدر و مادر به شمال. ابروهای برداشته شده . موسیقی. خانه شهرک غرب. دوست پسر. کانال V. خیابان ایران زمین گردی. پینک فلوید و متالیکا. مایو. زنان سیگاری.
دوم . دختر دیگر تهرانی ساکن شرق تهران بود. او هم پیشینه اش بی حجابی داشت. نماز داشت. عروسی مختلط داشت. زیر ابروی تمییز با حفظ میان ابرو داشت. با مزاحم تلفنی حرف زدن داشت. روزه داشت. نذر داشت. خواستگار داشت. احترام به بکارت داشت. ترانه های مختاباد داشت.
سوم .ساکن دیگر اتاق دختری بلند قد و یزدی بود. او دو چادر گرانقیمت کرپ داشت. نماز داشت. افطاری بعد از نماز داشت. کتاب مفاتیح داشت. ابروهای پر مشکی داشت. مهمانی زنانه و روضه و سفره داشت. نگاه زیرزیرکی به دوست برادر داشت. چادر نماز داشت. همیشه وضو داشت. جهزیه آماده داشت. صدای خوشی داشت که وقتی ظرف شستن افتخاری را زمزمه می کرد.
چهارم . دختری از قم بود که یک برادر شهید داشت. یک شوهرخواهر معمم داشت. عکس آیت الله خمینی داشت. چادر و مقعنه بلند مشکی داشت. نمازهای مستحبی داشت. به نجاست و آب کشیدن معتقد بود. حج عمره داشت. صدای خوش تلاوت داشت.
من و دختر چهارم کابوس یکدیگر بودیم . در ذهن هیجده ساله او، من همان نجاستی بودم که روابط نامشروع داشت. که دنیا را به گند می کشید. که حیوان بود. در ذهن هیجده ساله من او دیو بود. دیوی که قدرتی داشت که حکومت به دستش داده بود. من باید از او می ترسیدم. او قلب نداشت. او می خواست مچ من را بگیرد و مرا از تحصیل محروم کند. او سنگدلی بود که به پشتیبانی برادر شهیدش دانشگاه قبول شده بود. دختر دو و سه هم بین ما بودند.
شاید دو ماه هر کدام غذای خودمان را خوردیم. به هم سلام سرد کردیم. من به اجبار و تظاهر روزی دوبار جلوی شماره سه و چهار خم و راست شدم. یواشکی در دستشویی آرایش می کردم و به خودم که شهرستان قبول شده بودم فحش و لعنت می دادم. دختر شماره چهار هم بخاطر حضور من در اتاق فقط در نمازخانه نماز می خواند. حضور من نماز نداشت. به دلش نمی چسبید.
یک روز عصر من آمدم خوابگاه و سردم بود. باد غریب کش آذرماه می آمد. دختر شماره چهار تازه چای دم کرده بود. برای من هم یک لیوان ریخت. مثل دو دختر هجده ساله با هم حرف زدیم. از کتابها. از پسرهای هم کلاسی. از کنکور. از کفشهای من که آیا راحتند. از خواهر و برادرهایمان. از آرزوها. هر دو محتاط حرف می زدیم. من قسمتهای را که می دانستم برای او زننده است سانسور می کردم . او هم همانطور. ما در آن چهار سال دوستان خوبی شدیم. فهمیدیم خیلی بیشتر وجه مشترک داریم تا وجه تفاوت. با هم خندیدم. درس خواندیم . از خواستگارهای دختران سه و چهار شنیدیم و از دوست پسران من و شماره دو گفتیم. ماه هر چهار تا چهار دختر دانشجوی مهندسی ایرانی بودیم و این بود که مهم بود. من دیگر دروغ نگفتم. دیگر نماز دروغ نخواندم.
کاش همه کشور را چهار سال می فرستادند خوابگاه. کاش این فاصله که امروز درهای شده است از بین می رفت. که منطقه های زندگی ما خط نمی کشید بین ما. که دسته بندی نمیشدیم به “بچه سوسول” و ” بچه بسیجی” . همه اینها کاش است. دیروز که سنگها را به دست سبزها دیدیم ترسیدم. ما و آنها شده ایم. من ” سبز” نمی خواستم خونی از دماغ کسی بریزد. آرزو می کردم در راهپیمایی سکوت بودم. من نمی گویم لنگش کنید. می دانم که شش ماه است خورده اید و سکوت کرده اید. می دانم زندان رفته اید. می دانم آنها که باورشان داشته اید را پشت میله ها دیدهاید یا پشت میزهای اعتراف. می دانم دادتان بجای نرسیده است. کشته هایتان به قاتلهای فرضی نسبت داده شده است. زخم تجاوز بر تن دارید و مهر اجباری سکوت بر لب. عکس فرزندان شهیدتان را از دیوار کنده اند بی انکه کسی مجازات شود. یا حتی حکم پیگیری صادر شود. می دانم خسته اید. جای باتوم درد می کند. چشمهایتان می سوزد. سنگ برداشته اید چون می خواهید عاجزانه ندوید. همه را می دانم و دیده ام. گریسته ام. ولی حق بدهید که گریه کنم از غصه. دل است دیگر می گیرد. می گیرد برای سکوت ما که به سنگ تبدیل شد. برای سنگرهایی که ساخته شد. برای جملاتی که در فرند فید می خوانم. از برادران شماره چهار که ما را اغتشاش گران می خوانند. که انتحاری شده اند. من باور دارم که زیبایی در تفاوت است. در همزیستی ما چهار تا در یک اتاق. من این جمله یا شکل من باش با هررری را دوست ندارم. من خیلی دلم گرفته است.
دستان ام مدام درگیر بغل کردن ” آدم کوچولو ” هستند. آدم کوچولو نیست که به اصطلاح ” بغلی ” شده است ، من ام که معتاد شده ام به ” بغل کردن” . مگر چند بار برایم پیش می آید که آدمی دقیقا ، بی کم و کاست ، اندازه دستان من باشد . در دستانم احساس آرامش و امنیت کند. من بتوانم مرتب ببویم اش و اعتراض نکند. تازه اگر پیش هم بیاید مگر چقدر طول می کشد. چند ماه شاید. عجالتا دستانم را به آدم کوچولو اختصاص داده ام و گذاشته ام که زندگی با همه سرعتش از کنارم بگذرد. دستانم این روزها کاربرد بهتری دارند.