پیش درآمد : این نوشته یک نک و نال نیست. تجربه است. توصیف است. توصیف موقعیتی که خیلی از ما شاید درگیرش باشیم. کوچ در این موقعیت نقش کاتالیزور را بازی می کند.
جویندگان عاطفه یادتان می آید. زنان و مردانی که برای پیدا کردن والدین خونی خود به روزنامه ایران (؟) آگهی می دادند. همیشه برای من سوال بود که خون تا چه حد می تواند این همه فاصله زمانی و شاید مکانی را پر کند. چیزی که مرا به پدر و مادرم نزدیک می کند مگر چیزی جدا از کلی خاطره ، آشنای مشترک و ایجاد شدن سلیقه های یکسان ( به زور/ تاثیر محیط /انتخاب ) است ؟ رابطه با والدین که بیست سال از هم دور بوده اید لابد می شود چیزی مثل اولین مکالمه با پسری/دختری که سه روز قبل در خیابان شماره تماسش را به آدم داده است.
- خونه تان کجاست؟
- بلوار مین یاب
- اا. نداعلی روزنگار را می شناسی. خیابون سوم می شینند
- پژو داره
- نه . پاترول
- نه نمی شناسم.
- چی گوش می دی؟
- پینک رابینز. تو چی؟
والی آخر
در روابط شماره تلفنی به حمد ختم مکالمه به ” الان چی تنته؟ ” معمولن این یخ فاصله ترک بر می دارد. ولی در روابط با پدر مادر خونی که کشش جنسی وجود ندارد . ممکن است ماهها مجبور بشوید برای همدیگر توضیح بدهید که چی گوش می دهید.
چسناله از اینجا آغاز می شود. فکر کنید شش سال است که مهاجرت کرده اید. خانواده شما در این شش سال سه بار شما را دیده اند که مجموع این سه دیدار هشت هفته هم نمی شود. خانواده شما تابحال کانادا نیامده اند. نمی دانند دوستان شما چه شکلی هستند. شما چه می پوشید.خانه شما کجا و چه شکلی است. آشپزی بلد هستید یا نه. تفریحتان چیست. با چه کسی زندگی می کنید. از خانه پدری که بیرون آمدید زنی بیست و پنج ساله مهندس ماب بودید. امروز زنی سی و یک ساله هیچ چیز ماب هستید. به اندازه دو هزار و صد و نود و دو روز خاطره غیر مشترک دارید. هزاران مکان رفته اید که آنها نمی شناسنند. شش سال فرصت داشته اید که آدم دیگری بشود. دغدغه هایتان شاید عوض شده باشد. شاید رویکردتان به الکل تغییر کرده باشد. و همه این تحولات برای آنها هم رخ داده است. این می شود که گاهی در مکالمات تلفنی با مادرتان حس می کنید که مادر شما را از روزنامه ایران پیدا کرده است. گاهی مجبور می شوید که برایش توضیح بدهید که ” نظرتان ” با نظر ایشان متفاوت است. این قسمت دردناک جریان نیست. قسمت دردناک آنجا است که از سکوت مادرتان می خوانید که او هم حس می کند که شما را نمی شناسد ولی سکوت کرده است چون فکر می کند به این ریسمان نازک باقی مانده نباید ور رفت. شاید پاره شود.
هر روز نامه می فرستند که ” Wii ” بخرید تا بچه هایتان چاق نشوند. عمیق که فکر می کنم من و آیدین هم اگر چاق نشدیم مال همین ” وی ” بود. ما هم مشابهه اش را در خانه داشتیم. من دوازده ساله بودم و آیدین چهار ساله. در خانواده اصالت گرا ما حتی تکنولوژی هم ” عتیقه اش” ارزشمند بود. من تا اول دبیرستان نمی دانستم لباس پرسپولیس قرمز است و استقلال آبی. از نظر من لباسی پرسپولیس شورتش سیاه بود مال استقلال سفید. ا سالها یک تلویزیون سیاه سفید فینگر تاچ داشتیم که روی چهار پایه لاغر چوبی سوار بود.
من و آیدین از ساعت چهار می نشستیم جلوی این تلویزیون برفکی به امید یکساعت برنامه کودک. گاهی هم یکی از ما می نشست آن دیگری آنتن سیار را نگه می داشت. نوعی ایثار خانوادگی بود. آیدین آن روزها به ازای هر وعده غذایی یا میان وعده ، ” چای شیرین ، کره مربا ” می خورد. همیشه یک سینی بزرگ استیل جلویش بود و مشغول ” لقمه” گرفتن بود. ما از برنامه ” گم شده ها” شروع می کردیم. به نظرم برای کودکی ما خیلی برنامه سنگینی بود. بعد هم اخبار استان و شهرستان را نگاه می کردیم. آیدین آنقدر دقیق نگاه می کرد که پیش از اینکه یاد بگیرد ” پاریس ” پایتخت فرانسه است یاد گرفت ” روستای زازران” از توابع فلاور جان است. خلاصه اینکه تا ساعت پنج آیدین دو تا لیوان چای شیرین می خورد و من ده الی دوازده تا نارنگی .
یادم می آید وفتی تیتراژ برنامه کودک پخش می شد و آن بچه کوچک انیمیشن جلوی پرده راه می رفت آیدین هیجانزده می شد . وقتی دو تا کفتر می آمدند و آن پرده ( که من تا سالها نمی دانستم چه رنگیست چون در تلویزیون ما خاکستری بود ) را بالا می بردند و نوشته مقدس ” برنامه کودک و نوجوان ” دیده می شد ، آیدین شروع می کرد به بالا پایین و پریدن و هر روز تذکر می گرفت که “چای را روی فرش نریزی” گاهی هم می ریخت. از اینجا به بعد تلویزیون ما تبدیل به ” Wii” می شد. چون فینگر تاچ و حساس بود و داغ هم کرده بود هر چند دقبقه یکبار کانالش می پرید. یعنی خودش ناگهان می زد کانال هشت که آنروزها برفک خالص بود. هر چند دقیقه یکبار من یا آیدین بلند می شدیم و می رفتیم جلوی تلویزیون و کانال یک را فشار می دادیم. این” برو و بیا” و “بشین و پاشو” تا پایان برنامه کودک ادامه داشت. شاید دو سه سال بعد بود که آیدین کشف کرد اگر با تف روی کانال یک بزنی تا زمانی که تفت خشک نشده باشد کانال ” نمی پرد” از آن روز به بعد آیدین تفی که کفاف یک ساعت را بدهد روی کانال یک می انداخت و ما یک ساعت برنامه کودک می دیدیم. از آن روز بود که چای شیرین ها و نارنگی ها گوشت شد به تنمان و دیگر نی قلیونی نیستیم.
رفتم کرم صورت بخرم . خانم قرمز پوش، خوش قد بالا با صدایی بدون زیر و بم و خرده ای احساس پرسید : ” خودت را توصیف کن؟ ” . شک ندارم منظورش پوستم بود. اینکه کجاش چرب و کجاش خشک است. یا به چی حساس ولی نمی دانم چرا با سرعت برق از ذهنم گذشت که بگویم.
من . من سی و یک سالم است. یک بچه دو ماهه هم دارم که تازگیا آنقدر به هویت ام چسبیده که بعد از اسمم بلا فاصله می گویم : ” یک بچه دو ماهه – یا ایکس ماهه – دارم” . همین جا زیر پتو تو کالسکه خوابیده است. مهاجرم. لهجه ام مال ایران است. خودم هم لابد مال ایرانم. چند وقتی است که مجاب شدم که تنها هستم. چند سالی می شود. یعنی اصلن معتقدم آدمها همه تنها هستند و بی خودی فکر می کنند که نیستند. مرض دارم که به آدمها یادآوری کنم که هستند. دوست دارم آدمها را بخندانم. دوست دارم. دیدن خنده آدمها را دوست دارم. بحث نمی کنم. به نظرم کلن بی فایده است. در سنی که من هستم که خیلی بی فایده است. داد نمی زنم هیچوقت. تا به حال نزدم جز موقع شعار دادن یا از جلو نظام. ولی زبانم می تواند تلخ بشود. خیلی تلخ. آنقدر تلخ که گاهی وسط دعوا خودم به خودم نهیب می زنم : ” ای بابا چرا اینهمه عذابش می دهی . جاش بردار این گلدون را بزن تو سرش. جاش زودتر خوب می شه. ” گریه کردن در تنهایی را دوست دارم. از وقتی همان بچه دو ماهه آمده دیگر تنها نیستم. دایم کسی هست. همین بچه دایم هست. نباید جلوش گریه بکنم. تازه وارد است. زیر دوش گریه می کنم. یا سر چاه مستراح. الان یک مدت است که حس می کنم خالی شدم. تهی. شاید از تابستون به این طرف. دقیقن نمی دانم از کی به این طرف. انگار صرفن همین پوست است و زیرش روحم است. نه چربی و نه استخوانی و نه ماهیچه ای. روحم زیر پوستم همه چیز را حس می کند. ضربه. حرارت. صدای بلند. زخم. روحم مصون نیست. پوستم نازک است و تنم تهی. اصلن کرم را می خواهم برای همین. برای اینکه پوستم را کلفت بکند. گفتم که من یک بچه دو ماهه دارم که هنوز تا چند وقت من را لازم دارد.