آرشیو برای ماه : اسفند, ۱۳۸۸

جوجه برداشتن از لانه هر کسی کار غیر انسانی است، حتی از لانه نور!

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده

 

۱- در کتاب با کودک خود بازی کنید نوشته اند که انگشتان دستش را جلوی صورتش بگیرید و شعر مربوط به انگشتان دست را بخوانید. شعر انگلیسی است و چون من اصرار دارم که با کودک به زبان فارسی حرف بزنم شعر مشابه فارسی را می خوانم.

“این گفت بریم دزدی. این گفت چی چی بدزدیم؟ این گفت طشت طلای پادشاه. این گفت جواب خدا را کی بده؟

من من کله گنده!”

شما قضاوت بفرمایید این هم شد شعر که من برای بچه بخوانم. مضمون شعر فراخوانی است برای سرقت دسته جمعی . در طول شعر بیان می شود که حق الناس مهم نیست و صرفا جواب خدا را کی بده؟  در آخر شعر هم یک گردن کلفتی پیدا می شود که جواب خدا را می دهد ولابد  اموال دزدی را حلال می کند.

احتمالا اشعار دیگری برای بازی با انگشتان وجود دارد که من بلد نیستم. ولی همین که بلدم خیلی آموزنده است.

۲- نوشته های وبلاگ قبلی را از بلاگفا گرفته ام.به زودی  می گذارمشان اینجا تا اصالت پیاده رو معلوم شود. گفته اند که اصالت به تاریخ است؟ ( زود در مقیاس مادر یک بچه چهار ماهه متغییری است بین یک روز تا دو سال )

۳-  من هدیه خریدن دوست دارم. نه چون آدم خیلی  خوب و بخشنده ای هستم. چون به بهانه هدیه به هزار مغازه سرک می کشم. معمولا برای خودم هم هدیه می خرم که خاطرم نرنجد. فردی که قرار است هدیه بگیرد را با هدیه مجسم می کنم. در موردش فکر می کنم. چی گوش می کرد؟ سایه سبزمی زد؟ پشت باز می پوشید؟ چقدر از من بلند تر بود؟ کارتون نگاه می کرد؟

 این روزها در پی خریدن هدیه عروسی برای دوستی بسیار نزدیک و بی اندازه عزیز هستم. می خواهم برای خانه اش چیزی بخرم که ” حق الاداماد” هم رعایت بشود. به خانه اش فکر می کنم و شرمنده شده ام که نمی دانم خانه اش چه رنگیست. چه شکلیست. حالا که جهانی شده ایم و پراکنده ایم در پنج قاره بد نیست گاهی هم از خانه هایمان با هم حرف بزنیم. یا حداقل در خطوط به ایمیل ها یا چت هایمان فضا سازی کنیم. گاهی  از میز کارمان عکس بگیریم بگذاریم در فیس بوک. از مبل راحتی که رویش چای می نوشیم بنویسیم. بگذاریم نزدیکانمان ما را تجسم کنند. نه در مهمانی و کنار دریا. که روی مبلی که یک دهم روزمان را رویش می نشینیم.

۴-   نوشته  وبلاگ  این دوست مرا یاد خودم انداخت. نه یا ده ساله بودم که عموی شصت ساله ام جلوی همه پسر عموها و دختر عموها گفت : ” آیدا سبیل تو که از من هم بیشتره” امروز اگر بود می خندیدم. حتی شاید به عمو بزرگ  می گفتم ” جای دیگمو ندیدید ! ”

 وقتی بچه ای  و دیگران آینه ای هستند که خودت را در آن می بینی به این شوخی ها نمی خندی. گریه شاید نکنی. اگر مغرور باشی قایم می شوی. عموی من احتمالا نمی دانست که کودک نه ساله قادر به از بین بردن سبیلش نیست. مگر میشد که نداند.  نمی دانست که دختر ده ساله در مرز ورود به عالم زنان نیاز دارد به زیبا دیده شدن. عموهای ما خیلی چیزها را نمی دانستند یا نمی خواستند بدانند. حواسشان به خیلی چیزها نبود. می گویند از روی عمد کاری که نکرده اند. ولی باور کنید تخریب اعتماد به نفس یک بچه حتی غیر عمد هم جنایتی است برای خودش. کاش یادم باشد در مورد آنچه که انسانها حقی در انتخابش نداشته اند، نظر ندهم. رنگ پوست. سبیل. چاقی. لهجه .این نوشته من را برد به همه پنهان شدن هایم. به روابط تلفنیم. به همه پسرهایی که گفتند خوب حالا شما را می شه کجا دید و من فهمیدم که اینجا پایان رابطه است چون من نمی خواهم که دیده شوم. دقیق یادم هست که روزی که پسر خوشتیپ دانشگاه پای تلفن به من گفت دارد صورت زیبای من را تجسم می کند . باورم نشد. شک نکردم این همان دزد ناموسی است که آمده مرا بی سیرت کند. ولی دلم خواست که باورش کنم. کردم. راست گفت یا دروغ مهم نیست. من را از سایه بیرون کشید. طول کشید که صورتم را پشت مکالمات تلفنی پنهان نکردم. طول کشید که جلوی آینه که می ایستم خوشحال باشم از همان که هستم. حتی گاهی حس کنم زیبا هم هستم. یادم باشد از عموی هشتاد ساله ام تشکر کنم برای ده سال غم سبیل که در دل یک دختر ایرانی سبیلو انداخت.

من با سرما ” معاشقه ” می کنم

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده

 هرکس که دمای شهرش حداقل یک درجه از تورنتو گرمتراست این سوال را از من می پرسد.

” شما با سرمای آنجا چه می کنید؟ ”

دوست عزیز. این چه سوال بی معنی است که می پرسید؟ لطفن خودتان فکر کنید که با سرما چه کارهایی می شود کرد؟

 رویش تمرکز می کنیم گرم شود.

می فروشیمش به مردم نواحی استوایی جایش آناناس می گیریم .

هفته ای یکبار سفره ” یا ابن هاویه ” می اندازیم.

 مرتب گاز گل خانه ای تولید می کنیم که کره زمین گرم شود و تورنتو هاوایی شود و شهر شما سقز .

در طول زمستان از غذاهای نفاخ تغذیه می کنیم تا بوسیله باد روده هایمان به گرم شدن شهر کمک کنیم.

و …

چون ابله نیستم و بار ترحم و” تحقیر هوایی”  را در این سوال حس می کنم. فلذا پشت همین تریبون اعلام می کنم. من که پنجاه درصدم اردبیلی است و پنجاه درصد نروژی به شدت از سرما لذت می برم. چرا؟ زیرا پشه نداریم . سوسک پرنده نداریم. بهانه داریم که مرتب اسپرسو کنیاک بزنیم . کلاه و شال گردن و چکمه بپوشیم که شیک بشویم. آتش روشن بکنیم. مرتب همدیگر را در آغوش بکشیم. خیابان خواب نداشته باشیم. بجای راه رفتن هروله کنیم. گونه های گل انداخته داشته باشیم. و مانند اسکیمو ها قدر تابستان را بدانیم. و همه شبهای تابستانمان را تا دیروقت در کافه بنشینیم و آبجو بخوریم یا در خیابان برقصیم. چون می دانیم که زمستان در راه است  و ما باید با سرمایش یک کاری بکنیم.

این پیاده و آن پیاده

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده

 

چند وقت قبل آدرس www.piaderou.blogfa.com  که روزی روزگاری اجداد من در آنجا می نوشتند بسته شد. به تازگی توسط یک نویسنده جدید شروع به کار کرده است.  حقیقت این است که بنده نویسنده آن یکی پیاده رو نیستم . فلذا اگر کماکان منظور شما از پیاده رو بنده هستم لطفا آدرس را به www.piaderou.com تغییر بدهید.  

ارادتمند

این پیاده

شما در مستراح چه می کنید؟

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده

 

کتابها ملاک قضاوت آدمها نیستند. می دانم. آدمها را برحسب آنچه که می خوانند یا اصلا کتاب می خوانند یا نمی خوانند قضاوت نمی کنم. ولی به خودم اجازه داده ام در دلم احساس نزدیکی کنم با مسافر قطاری که ” زمان لرزه” را می خواند.

به خانه کسی که می روم چشمانم به دنبال کتابخانه می گردند. آنها که کتابخانه هایشان را پنهان نکرده اند در یک اتاق یا پستو بیشتر دوست دارم. می ایستم جلوی کتابخانه و نگاه می کنم. عالمی دارد وقتی کتابی آشنا پیدا می کنی. انگار هم مدرسه ای را پیدا کرده ای. ناگهان چندین صفحه حرف مشترک داری. وای بروزی که ببینی صاحب خانه همه آثار ونه گات را هم دارد. یا کامو را. یا بوکوفسکی را. یا کارور را. یا مارکز را. فقط نمی روم صاحب خانه را در آغوش بکشم و بگویم : ” همشاگردی سلام ” . دلم می خواهد باقی مهمانها را از خانه بیرون کنم و برای خودم و خودش نوشیدنی بریزم و بگویم : ” زنان” بوکوفسکی را خوانده ای؟

من قضاوت نمی کنم اگر در کتابخانه کسی هیچ کتاب مشترکی نباشد. سلیقه است دیگر. قضاوت نمی کنم اگر کتابخانه شان را قایم کرده اند. شاید فضا تنگ است. شاید دست دوستانشان کج است. شاید می ترسند چشم بخورد. شاید کتاب از کتابخانه می گیرند و معتقد به خریدن نیستند. ولی قضاوت می کنم وقتی در خانه کتابی نیست. معلوم است که نیست . زیر میز نیست. روی پاتختی. کنار مبل. هیچ جا نیست. فکر می کنم چایشان را چگونه پایین می دهند. چگونه قضای حاجت* می کنند. در قطار و مترو چه می کنند. شب چگونه می خوابند. وقتی بدخواب می شوند چه می کنند. وقتی افسرده هستند به مدد قوه تخیل کدام نویسنده آمریکای جنوبی شاد می شوند و یا به مدد کدام روس خودشان را حلق آویز می کنند. قضاوت نمی کنم. ولی از خودم سوال می کنند.

 

نکته : نگارنده دارای یک متابولیسم عالی است و فکر می کند درصدی از آن به مدد کتاب خواندن در مستراح است. بارها شده است که کتاب بد به تور اینجانب خورده است و آنقدر مستراح نرفته ام که ییوست گرفته ام. شاکرم که آنقدر کتاب خوب نخوانده دارم که هنوز مثل ساعت کار می کند. البته اگر کتابخوان مستراح گرا هستید حتما همیشه در خانه کرم آنتی همورویید داشته باشید یا حداقل برای توجیه حضور بیش از معمولتان دایما زور نزنید.

 

My Lies, Mi Lyphe

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده

قباد گفت که تو نمی توانی مثل کارور بنویسی. تو دروغ هات قسمتی از نوشته هات هستند.

من به دروغ هام وابسته ام. حق با قباد است. می خواهم خیال خواننده را راحت کنم که هرجا که خواست واقعیت را انکار کند دست به دامن دروغهای من بشود. با خودش بگوید : ” تخیلی است. ندیدی مرد داستان  قبل از با مغز به زمین خوردن در طبقه بیست و چهارم  تا ششم یکبار آدامسش را باد کرد و ترکوند؟ ” شاید ترکیدن آدامس کمک بکند که باور نکنیم هستند مردانی که با مغز به زمین می خورند.

من به دروغ وابسته ام. داستانهای کودکی یادتان است. همه آن دروغها که به خوردمان می دادند و می دهند . همه خانه های شکلاتی. جوجه های زشتی که روزی قو می شوند. بنده که نشدم. قو که سهل است، شنا هم بلد نیستم.  کچل کفتر بازی که به وصال دختر پادشاه می رسد. امروز همه محتاجیم به دروغ. هر چه بزرگتر بشوی دروغهای بزرگتری نیاز داری.

دیده اید تبلیغات این سازمانهای مسیحی را که کودکان کشورهای فقیر کمک می کنند؟ این سازمانهای خیریه آنقدر خوشنام نیستند که به محض شروع تبلیغ کسی خواهد گفت : ” دروغ می گند پدرسگها. یک صدم پول را هم نمی فرستند. همش را خرج کلیساهای اینور آبشون می کنند”. چه آرامشی می دهد این جمله. ناگهان حس می کنی اگر این بنگاه های دروغ هستند. پس آن کودک لاغر ولی شکم آماس کرده که سطلی به بزرگی خودش را حمل می کند هم دروغ است. آن کودک تراخمی هم ساخته فتوشاپ است.  این معجزه دروغ است. باری از دوش تو بر می دارد. یک دروغ می تواند همه حقیقت را کم رنگ کند. باقی تبلیغ با آن کودکان لاغرش می شود چیزی در مایه های ” چه کسی برای راجر ربیت پاپوش دوخت “

دروغ تسلی دل ماست. بگذارید بگوییم. من که ادامه خواهم داد. هرکس را هم به من دروغ بگوید دوست خواهم داشت. به آن دوستی که روزی بعد از دیدن شیون زنی عراقی از مرگ عزیزش گفت : ” کمی از عراق این بساطه . باقیش آروم و عالی شده ” در روز ولنتاین کارتی خواهم داد و مراتب عشقم را به او ابراز خواهم کرد. لطفا نفس بگیر جمله قبل خیلی بلند بود.

دلم می خواست دست بکشم از دروغهایم. چند داستان کوتاه نوشته بودم که واقعیت بود. فکر کنم همین روزها به دروغ مزینشان کنم.