آرشیو برای ماه : اردیبهشت, ۱۳۸۹

شادی عزیز مردان نه، مردان و بسیاری از زنان

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده

من وقت نداشته ام همه نوشته ها را بخوانم. نوشته را ویرایش نکرده ام. باید می نوشتم .هرچه زودتر تا سکوت من حمل بر بی موضعی من نشود.

 زن سی و یک ساله : با اسدلله امرایی قرار داشتم در کتابفروشی تندیس. مانتویی سیاهی پوشیده بودم   شلواری سیاه پوشیده بودم با روسری شالی بلند قرمز و  کفشهای قرمز. بچه را سپردم دست مادرم که راه ببرد تا قرار ما تمام شود.  مادرم گفت که ولیعصر را به سمت جنوب خواهد رفت. موبایل دست مادرم بود. بعد از قرار سرخوش و کتاب بدست مادرم را گم کردم. هرچه به جنوب رفتم نبود. کوروش قدیم را هم رد کردم. مادر و کالسکه نبودند. فهمیدم کارت تلفن ندارم. از مغازه دار خواستم اجازه بدهد که به تلفن مادرم زنگ بزنم. نمی گرفت. نگران گریه بچه گرسنه برای شیر بودم. پستانهایم تیر می کشید. دوبار مسیر را رفتم تا زرتشت و برگشتم. پژو نقره ای رنگ کنار خیابان سرعتش را با سرعت هروله من هماهنگ کرده بود و با من می آمد. از توی ماشین فریاد می زد :

” برسونمت شال قرمزی. می ترسی. کاریت ندارم. حالا بیا. کجا با این عجله . کفش قرمزی. دیگه چیت قرمزه؟ شورتت؟ … “

سر فاطمی بودم. چندین مرد آبمیوه می خوردند و به مکالمه پژویی و سکوت من گوش می کردند. مادرم را فراموش کردم. پسرم را هم. ایستادم و بلند داد زدم : ” مرتیکه جاکش کثافت. عوضی. متجاوز بد دهن . الدنگ  . ” همه فحشهایی که دادم بخاطرم نیست. ولی یک دل سیر فحش دادم. مردان آبمیوه خور و کارمندان خبرگزاری نگاهم کردند. پژو رفت. من هم دوباره شروع کردم به گشتن. درونم می لرزید. دستهایم هم می لرزیدند. ولی من به این لرزش عادت دارم. به سکوت مردان هم عادت دارم. در خیال خیلی ( خیلی را برای آن پنج درصد/نود پنج درصد حساس نوشتم ) از آنها من ” بی چاک و دهن ” ” بی حیایی” بودم  که مانند یک ” خانم ” سرم را پایین نیاندخته بودم و از ” کنار” یک متجاوز با متانت رد نشده بودم. در خیال خیلی از آنها چه ” طفلک ” است مردی که با من ” فمینیست پتیاره ” زندگی می کند.

 

دختر ده ساله : با مادرم سوار ماشین شده ایم. از سر پل سید خندان تا سه راه پاسداران. جلو نشسته ایم. من بین مادرم و راننده نشسته ام. برادر دو ساله ام در بغل مادرم است. برق رفته است و شب تاریک تاریک است. مهمان به خانه خاله می رویم. من تازه مانتو و روسری می پوشم. مانتو مدرسه تنم است با شلوار جین و روسری که هفت برابر سرم است. مرد راننده دستش را از روی دنده بر نمی دارد. دستش را روی پایم می کشد. نمی فهمم که چرا. بعد بیشتر می کشد. توی رانم. بین رانهایم. فشار می دهد. در گوشم می گوید : ” هیس ” آرام می گوید. نمی دانم چرا می ترسم. چرا می ترسم داد بزنم. فقط اشک می ریزم. مادرم حواسش به من نیست. دارد برادرم را آرام می کند که پوستی را که روی داشبرد انداخته اند را نکشد. که پیچ گوشتی نگاه دارنده لچکی شیشه را بیرون نکشد و مرد می مالد و هیس می کشد. من اشک می ریزم. پیاده که می شویم، مادرم پول را می دهد و در تاریک و روشنی شب چشمهای خیسم را می بیند. برایش با گریه می گویم چه شده است. تا میدان اختیاریه با هم می رویم و اشک می ریزیم.  مادرم دیگر جلو ماشین سوار نمی شود. اگر هم بشود بین من و راننده می نشیند. به پدرم نمی گوییم. چون بنا بر تعبیر مادرم از پدرم می ترسیم ما را دعوا کند. چون بنا بر تعبیر مادرم برای زن ” پیش می آید”  و باید ” مواظب ” بود. مطمئن هستم که اگر من در جوب افتاده بودم مادرم هزار بار برای پدرم تعریف می کرد که : ” آیدا افتاد تو جوب” ولی هیچوقت نگفت که راننده پای دخترمان را مالید. شاید می ترسید که صلاحیتش برای بیرون بردن من دیگر تایید نشود. مادرم که نمی دانست عکس العمل پدرم چه می توانست باشد. مادرم هم دفعه اولش بود که دختر ده ساله اش ” مالیده ” می شد. مادرم هم سکوت و پیشگیری را انتخاب کرد. 

جوان بیست ساله :  یکی از پسرهای مهندسی عمران دانشگاه در خیابان دست زده است به باسن یک از دخترهای عمران. در خوابگاه ولوله است. هم اتاقی من می گوید : ” بسکه می رن خیابون خیام ( محل تردد جوانان در قزوین آن سالها که من دانشجو بودم)  . بسکه بزک می کنند” حوصله بحث ندارم. ولی می دانم که خیابان خیام حق همه ماست. حق ماست که زیبا باشیم و راه برویم و بخندیم و کسی فکر نکند ” می خاریم” 

می دانم که مثالهای بالا برای خیلی از شما حکم ” خاطرات یک جوجه فمینسیت ” را دارد. می دانم که همه مردان ایرانی به زنان متلک نگفته اند. همه مردان زنی انگشت نکرده اند. ولی سکوت در برابر آزار خیابانی زنان کاریست که بسیاری از مردان نود و پنج درصد”  متلک نگو” و درصد بالایی از زنان کرده اند. سکوت در برابر قوانین نابرابر. سکوت در برابر حجاب اجباری. انگار نه انگار که حقوق نیمی از ساکنین کشورشان هر روز با به سر کردن روسری اجباری زایل می شود. انگار نه انگار که گشت ارشاد سر چهار راه به ” آزادی ” نیمی از کشور توهین می کند. روزی که ما در دانشگاه قزوین برای برداشتن چادر اجباری تحصن کردیم انگشت شمار بودند تعداد پسرانی که با ما تحصن کردند. از پنج درصد هم کمتر. خیلی از دختران هم نیامدند.  به مردان که مربوط نبود و زنان دیگر هم  نجیب تر بودند و ما دریده تر. سکوت در برابر آزاری که هر روز بر زنان سرزمین ما می رود کم از اعمال آن آزار نیست. من نیازی به کمک مردان آبمیوه خور نداشتم ولی بدم نمی آمد در نگاهشان یا کلامشان تشویق را حس کنم یا یکی از آنها به حمایت از من فریادی بکشد. من زنانی را که در خیابان به مردان متجاوز حمله می کنند دوست دارم. من هم با آقای قدوسی موافقم که کاربرد صرف لفظ مردان غلط است. باید نوشت “  مردان و بسیاری از زنان ”  . چون همه مردان دست برای گرفتن پستانهای زنی در خیابان دراز نکرده اند. ولی سکوت کرده اند . از کنارش گذشته اند. همه می دانیم که کسانی که موقع رخداد قتل یا سرقت در خیابان آبمیوه می خورند و قتل یا سرقت را نظاره گر هستند ” قاتل” یا ” دزد” نیستند. ولی به نظر شما چه هستند؟  من حق می دهم به خشم کهنه شادی که فاعل متلک و ناظر صامت آنرا با یک چوب بزند. ولی این را هم متذکر می شوم در در دسته ناظرین صامت و مروجین این فرهنگ ” اگر به شما تعرض شد خانم ” باش صرفا مردان نیستند. خیلی از ما هستیم!

از حقوق یک شهروند حداقل

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده

 

من  به خودم این حق را می دهم که گاهی روی یک نیمکت بنشینم و هیچ کاری نکنم. کتاب نخوانم. چیزی نخورم یا ننوشم. سیگار هم نکشم. به چیزی هم گوش ندهم. به خودم حق می دهم که این نیمکت هر جای این شهر باشد، بین ساختمان بانک سلطنتی و بانک مونترال. جایی که حتی یک درخت طبیعی هم نیست. جایی که در آفتابی ترین روز تابستان هم فقط هفده دقیقه در سایه آسمانخراش ها قرار نمی گیرد. من حق دارم در حوالی ساعت یک بعد از ظهر یک روز زمستانی نسبتا سرد بنشینم روی این نیمکت فلزی سرد و با پای چپم کالسکه بچه را تکان بدهم که بخوابد و با دستهایم خودم را تنگ در آغوش بکشم. همه آدمهای دور بر نیمکت خیابان ” شاه” به کاری مشغولند. امروز درجه حرارت هوا منفی دو درجه است .اکثر آدمها این ساعت روز در این نقطه تجاری شهر همزمان ناهارمی خورند و همزمان کتاب هم می خوانند.  بعضی ها ناهار می خورند و با هم حرف می زنند. دو نفر قهوه می خورند و با هدفون موسیقی گوش می دهند و باقی مردم سیگار می کشند. فقط من هستم که روی بی منظرترین نیمکت شهر نشسته ام و حتی فکر درست و حسابی هم نمی کنم. افکار پراکنده می آیند و می روند. گاهی خودم را آزمایش می کنم که آخرین فکرم را بخاطرم بیاورم. وقتی بخاطر می آورم لبخند می زنم.  

 

پیرزن با آن پیرهن گلدار رکابی که نزدیک می شود فکر می کنم شاید آدرس یا ساعت می خواهد. ولی می نشیند روی نیمکت. بچه را جوری تکان می دهم که انگار خیلی مشغولم. شروع می کند به حرف زدن. حتی اجازه نمی گیرد. حتی نمی پرسد که انگلیسی می فهمم یا نه.  این حق من است که کتاب نخوانم ولی کسی هم مزاحمم نشود. چرا باید همیشه برای دفع مزاحمان وسیله ای در دست یا در گوش داشته باشم . به خودم لعنت می فرستم که آن هدفون های کذایی را که به هیچ جا وصل نیست را در گوشم نگذاشتم. پیرزن گفت “بچه اولته؟ ” سر تکان دادم. گفت: ” من سه تا داشتم. ” گفت: ” این نیمکت که روش نشستی جای امنیه و اون یکی نه” نیمکت کنار دیوار را نشان داد. زنی روی نیمکت نشسته بود و کتاب می خواند و کرفس می خورد. پیرزن گفت : ” پارسال روی اون نیمکت برای من حادثه مرگباری رخ داد. ” شروع کرد به تعریف کردن حادثه با جزییات. متنفرم از آدمهایی که وقتت را با جزییات می گیرند. که من نشسته بودم. که هوا گرم بود. که منتظر برایان بودم. که تیر لیز خورد. یعنی لیز که نه شل بسته بودنش روی داربست… گفتم : ” آخرش… ” من آدم بی ادبی نیستم. ولی حق من بود که حرفش را قطع کنم. گفت : ” سرت را درد نیاورم . تیر خورد روی سر من و من مردم. ” بعد خندید و محو شد. آرام جوری که انگار چند ثانیه طول کشید. به آدمها نگاه کردم. مطمئن هستم کسی پیرزن را ندیده است. مردم اینجا اصلا به کار هم کار ندارند . کسی به کسی خیره نمی شود.  نگاه هم نمی کند. حتی اگر پیرزنی با پیراهن رکابی گلدار در سرمای انتهای زمستان روی نیمکت پارک داستان مرگش را برای کسی تعریف کند.

 

برای شما که مادرید هر چند غیر نمونه

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده

دست بردارید از این کتب مادر نمونه. بله نمونه بودن خوب است. ولی زنده بودن و دارای سلامت عقلانی بودن اولین شرط مادریست .

زن جیسون ده ماه پیش بعد از گذراندن شش ماه کلاس زایمان طبیعی،  شیر دهی و …  بعلت افت ضربان قلب بچه سزارین شد. بعلت ناراحتی روحی شدید بعد از سزارین و درد بخیه نتوانست تمام گفته های کلاس شیر دهی را مو به مو اجرا کند و تسلیم گریه های نوزاد گرسنه شد و به بچه شیر خشک داد. زن جیسون دچار افسردگی بعد از زایمان شد. به این نتیجه رسید که مادر خوبی نیست که نتوانسته است بچه اش را از سوراخ اصلی بدنیا بیاورد و مادر بدتری است که بچه اش را با شیر خودش در برابر هزاران مرض ایمن نکرده است. افسردگی بالا گرفت. آنقدر که دایم می خوابید و یادش می رفت کهنه بچه را عوض کند. بچه به سوزش ادرار مبتلا شد. برای بچه آنتی بیوتیک تجویز شد. زن جیسون دچار جنون شد. شروع کرد به پرت کردن اشیا.به فریاد کشیدن.  کارشان به جدایی کشید. نه جدایی عادی، فکر می کنم اجازه دیدن بچه اش را بدون حضور شخص سوم ندارد.

داستان مشابه این ( حالا نه به این غلظت ) خیلی شنیده ام . شک ندارم که هیچکدام از ما خروج از واژن مادرمان را بخاطر نداریم. حتی طعم شیرش را هم بیاد نمی آوریم. یادمان نیست چند بار بین پایمان در نوزادی عرق سوز شده است. نمی دانیم غذاهایی که خوردیم فریزری بوده یا تازه . ولی پیاده روی با مادرمان در خیابان را یادمان می آید. آب بازی در حمام را. عصرانه حتی جلو تلویزیون را و بغلش را که گرم بود و خواب آور.

این تبلیغ بیش از حد برای مادر نمونه بودن ، برای زایمان طبیعی ، برای شیر مادر دادن ، برای تهیه غذای تازه، برای گذراندن زمان مشخصی در روز با بچه و هزار مسئولیت  دیگر از یادمان می برد که ما باید مادری هم بکنیم. برای مادر بودن باید گاهی وقت برای خودمان هم داشته باشیم. باید لباس خوب بپوشیم. باید از خودمان راضی باشیم. باید روابط عاشقانه هم داشته باشیم. یادمان بماند نمیریم اگر یک جایش مطابق برنامه پیش نرفت. بچه های شیر خشک هم زنده مانده اند و زندگی کرده اند.  یادمان باشد که هنوز هستیم و تا مدتها باید باشیم. پراز انرژی و شاد . و از همه مهمتر زنده.

_____________________

قسمت دوم این نوشت هرا حذف کردم چون حس کردم که ” انتقاد پذیری” ام را زیر سوال می برد. هر چند خیلی انتقادی در کار نبود و من هم ادعای انتقاد پذیری ندارم ولی خوب ژستش را که می توانم بگیرم !