رییسم ” ان ” است. نه چون موهایش قرمز و سبیلش زرد و پوستش صورتی است. نه چون ” مرئوس ” ها همیشه رییس را ” ان ” می پندارند. من خودم همیشه مرئوس بوده ام و خیلی وقتها رییسم را دوست هم داشته ام. همین آخری را آنقدر دوست داشتم که وقتی اخراج شد اشک در چشمانم جمع شد. می دانم پیش خودتان چه فکرها که نمی کنید. ولی خوب من از یک رابطه ساده بین رییس و مرئوس حرف می زنم و ایمان دام رییس خوب هنوز نمرده است وانسان می تواند دلش برای رییسش تنگ شود. نه برای این ” ان” ! چرا اَن است؟ چون وقتی ساعت ده صبح برایش ایمیل می دهی که می شود من ساعت سه بروم خانه تا ساعت یک ربع به سه جواب نمی دهد. می خواهد شما را در حالت تعلیق نگاه دارد. بلاتکلیف. می خواهد باور کنید که بدون او هیچی نیستید. فکر نکنید که می گذارد فکر کنید سرش شلوغ است یا ایمیلتان را ندیده است. چون از ساعت ده تا سه صدها ایمیل بی ارزش برایتان می فرستد تا نشان بدهد هیچ سرش شلوغ نیست.
Aida ,
Why closet door is open? Why donkey penis is long?
Regards,
Your Boss*
و وقتی شما جواب می دهید. دراز است تا برود در حلق هرچه مرئوس بدبخت است در کمتر از کسری از ثانیه پاسخ می دهد. ” تَنک یو ” تا به شما ثابت کند که هیچ کاری ندارد و هیچ مشکل ارتباطی هم بین ایمیل های شما نیست. همه چی درست است ولی او که جبّار است و قهّار است می خواهد شما را بین زمین آسمان نگاه دارد.
رییس واقعاً ان است. این برداشت شخصی من نیست. پیش آمده است که یکبار بیش از معمول کارم در مستراح طول کشیده است. آدم است دیگر. شاید فندق زیاد خورده بودم و آب کم. شاید عشقم کشیده بود که بنشینم در مستراح و خیره شوم به گرداب شاش و فکر کنم. باور کنید هیچ آدمی از سر انتخاب و سیری آنقدر نمی نشیند روی کاسه مستراح که بواسیرش یک سانتیمتر بزند بیرون و پاهایش خواب برود و جای آرنجهایش روی رانهایش سرخ سرخ بماند. حتما دردی داری که انتخاب کرده ای خودت را تبعید کنی به آن انفرادی بد بو و بد صدا. وقتی برگشتم سر میز رییس گفت که : ” نگرانت شدم . نبودی! ” این یعنی رییس حساب شاشیدن روزانه شما را دارد و دقایقش را داده است به بلک بری و هربار که می روی مستراح کرنومترش را راه می اندازد و امروز نگران شده است و لابد می خواسته قیچی بیاورد. قد رییس بلند است. سر بلند می کنی که جوابش را بدهی. ناگهان حس می کنی که صورتش چه آشناست. چشمانت را ریز می کنی و دقیق نگاهش می کنی. درست است او دقیقا شکل همان ” ان ” ای است که یک هفته است در آروزی دیدنش می سوزی و می سازی و خون گریه می کنی!
*با تشکر از مترجم گوگلی برای این ترجمه صادقانه
احدیانی فامیل بزرگی نیست. کل احدیانی های زنده فامیل ما پانزده نفر می باشند. در سطح جهان هم خیلی پراکنده نیستیم. جز چهار تا که خارج از ایران هستند باقی همه ساکن تهرانند. در روایات هست که نام خانوادگی ما ” احدیان ” بوده و پدر بزرگم بعد از دعوایی که با برادرانش کرده فامیلش را به ” احدیانی” تغییر داده است . پدرم روایت دیگری دارند . می گویند که نام خانوادگی ” احدیان ” خلق را دچار شبهه می کرده که ما ارمنی هستیم. برای همین پدربزرگ یک ” ی ” به انتهایش اضافه کرده است. در هر حال به دلیل این ” ی” ما شدیم یک فامیل جمع جور که صفرش پدربزرگم است . احدیانیهای جهان دو وجه مشترک دارند.
یک : تا آنجا که من دست به گوششان مالیده ام ، پشت لاله گوش همه شان غضروف تیزی قرار دارد. فقط خودشان می دانند و بس. به هیچ دردی هم نمی خورد. زیبایی و زشتی هم ندارد. صرفh یک غضروف است که اگر روزی قسمت شد سوپ ” احدیانی ” درست کنید زیر دندانتان قرچ خواهد کرد.
دو : از اینرسی خیلی بالایی برخوردارند. حضور ” خیلی ” در این جمله ضروری بود . اجازه بدهید توضیح می دهم.
احدیانی در برابر هر تغییر بشدت مقاومت می کند. هر تغییری. از جابهجا کردن مبل بگیر تا ازدواج. اولین ماشین احدیانیها پیکان بود. عموهایم آنقدر پیکان خریدند که حتی وقتی وسعشان از پیکان هم فراتر رفت دو سه تا پیکان همزمان می خریدند. آنقدر که همه باغچه ها را صاف کردند تا برای پیکانها جا باشد. فقط به پیکان باور داشتند و بس. تا ایران خودرو خط پیکان را بست. پدرم از روزی که با مادرم دوست شد شش سال طول کشید که راضی بشود ازدواج کند. به گفته خودش از تغییر می ترسید. می ترسید از پساش بر نیاید. بعد هم که آمدند خواستگاری یک سال طول کشید که بیایند بله برون و الی آخر. دختر عموهایم ازدواج نکرده اند. اگر هم بهزور دگنک یک احدیانی ازدواج کند دیگر جدا نمی شود . یکی همسرش یکبار زد و دندانش را شکست. مال او هم پایدار است. اینرسی داریم. کار عوض نمی کنند. همه شان هر اداره دولتی که استخدام شده اند همانجا هستند. سی سال. چهل سال. هرقدر که پا بدهد. سفر فقط به اردبیل می روند. همین. همواره هم اول می روند آستارا بعد اردبیل. هیچوقت از راه دیگری نمی روند. مثلا از تبریز. خانه عوض نمی کنند. شهر ابدا. محله هرگز. انقدر از خانه نمی روند که صاحبخانه می رود دادگاه. حکم تخلیه می گیرد. من اینجور که هستند ( هستم ) را دوست دارم. خانه هایشان بوی همیشه را می دهد. بی نیاز به فیس بوک و اورکات ، هیچوقت رد دوستی را گم نمی کنند چون همیشه در یک آدرس با یک شماره تلفن هستند. هرازچند گاهی مخابرات یک چیزی سر و ته شمارهشان اضافه می کند. مجردهایشان همیشه مجردند و متاهلهایشان همیشه متاهل. لازم نیست دایم با خودت کلنجار بروی که آقای ” ایکس” شوهر الان دخترعمویت است یا شوهر قبلی. می دانی که عموی بزرگت فقط رقص عربی دوست دارد و از زمان ” آپارات ” و بعد ” نوار بتا” تا الان که ” بلو- ری” نگاه می کند همهاش “ نادیا عبدالنصر” بوده است. فقط همین یک نوار را دارد و دایما تبدیلش می کند به تکنولوژی جدیدتر. می دانی که دختر عموهایت دقیقا چه کار می کنند. حتی اسم همکارهایشان را هم می دانی. می دانی که هروقت برگردی موهایشان همان شکل قبل است پس می توانی همیشه چشمانت را ببندی و به همان شکل تجسمشان کنی.
حالا این وسط منام. کسی که در یک شهر و قاره بند نمی شود. کسی که شوهر می کند و جدا می شود و عاشق می شود. کسی که بچه دارد. کسی که در یک کار بند نمی شود. من حکم مارکوپولوی خاندان را دارم. هروقت که به ایران می روم دختر عموهایم و عموهایم قهوه دم می کنند . می ریزند در همان فنجانهای سی ساله. می نشینیم دور هم روی زمین و می گویند : ” تعریف کن” و من حس می کنم من ، آیدا احدیانی ملقب به دخترعمو کوچیکه ، پیرترین احدیانی هستم که این همه خاطره برای گفتن دارم و به مثابه یک سرخپوست پیر با سخاوت تعریف می کنم .
” نیویورک خیلی بزرگ است… “
۱٫ خانه آقای ” ه ” را به ما داده بودند. خانه بر فراز تپه ” ناب” قرار داشت. محله بسیار زیبا. شیب تپه ناب تند است. گاهی آنقدر تند که دسته کالسکه می سایید به دماغم. هن و هن کنان می رفتم بالای تپه . گاهی هم ماشین کابلی سوار می شدم. سانفرانسیسکو شهر زیباییست. بی خانمان هم زیاد دارد. بی خانمانهایش هم مانند اکثربی خانمانها یک سبد خرید بزرگ دارند لبالب از زندگی که در یک سبد جا می شود. من نمی دانم چطور می توانند هر روز آن سبد سنگین را تا بالای تپه های شهر ببرند. خانه پولدارها بر فراز ثپه ها قرار دارد. شاید هیچوقت بی خانمها دستشان به پولدارها نرسد.
۲٫اگر دست داد که عاشق کسی بشوید که روی صحنه می رود بشوید. عاشق نوازنده یا خواننده یا هنرپیشه تثاتر یا رقصنده یا شعبده باز و یا حتی مارگیر.حتی اگر قسمت شد روی صحنه روندگان را ببوسید ببوسید. لذت عجیبی دارد نشستن و نگاه کردن معشوق از پایین صحنه. آنطور که تو در تاریکی باشی و او زیر نور.
۳٫ فرشتگان مقرب ، اگر زنی را دیدید که در برابر آینه لباسی را به قیمت یک جزیره برای اولین با برتن می کند و بجای بررسی لباس بر تنش سعی می کند ببینید چقدر دسترسی به پستان لباس خوب است. اگر دیدید زن مرتب سعی می کند پستان را بیرون آورده و تو ببرد. بیرون آورده و سر جایش بگذارد. اگر دیدید زن سعی می کند ببینید جنس لباس برای پوست لطیف ضرر ندارد و لباس را روی صورتش می مالد. قضاوت عجولانه نکنید که زن رقاص کاباره های بقول خودتان ” آنچنانی ” است. شاید زن بچه شیر می دهد و از روزی که بچه شیر می دهد صرفا ” دسترسی بی خطر به پستان ” لباس برایش مهمتر از مدل یا رنگ یا حتی قیمت لباس است .