آرشیو برای ماه : مهر, ۱۳۹۵

بزهای میکده دوکِ شهر کنت

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده

نشستم کنار بار, صندلی آخر, یعنی جایی که اگر می‌خواستم به چیزی تکیه بزنم دیواری کنارم بود. اگر می‌خواستم؟ واقعا لازم داشتم تکیه بزنم. می‌خواستم ولی نزدم مثل همیشه و همینجور قوز کرده و تکیه کرده به خودم نشسته بودم در صندلی آخر بار و همزمان سعی می کردم بدون رجوع به گوگل بفهمم فوتبال صامتی که از تلویزیون پشت شیشه های الکل پخش می شود بین کدام دو تیم است. لیوان آبجویی که سفارش داده بودم بزرگ بود جوری که هربار میخواستم بلندش کنم باید زور مختصری میزدم. از وزن لیوان برای نگه داشتن صفحه کتابی استفاده می‌کردم که جلویم باز بود ولی نمی‌خواندمش. بین تظاهر کردن به خواندن کتاب و نگاه کردن فوتبال گاهی چشمهای‌ام را هم  را ریز کرده بودم ببینم حروف اول یکی از تیمها با E شروع می شود یا با F. پیش دکتر چشمم هم که می‌روم هربار همین مکافات را دارم. دلم نمیخواهد شماره ام بالاتر برود برای همین زور میزنم که این دو حرف را از هم تشخیص بدهم. شماره چشم چه من دلم بخواهد چه نخواهد خودش می‌رود هرجا که بخواهد برود ولی من از اینکه رو کاغذ ثبت بشود سه و نیم می‌ترسم، تا وقتی سه هستم بیناترم. همه چیز روی کاغذ است که جان می‌گیرد و مستند می‌شود و از حوزه اختیار من خارج. در مطب دکتر هربار یک چیزی می‌پرانم ای یا اف ولی هربار بعد از اینکه دکتر عدسی جدیدی به عینک عظیم و از سقف آویزان جلو صورتم اضافه می کند و می‌بینم اشتباه کرده ام و هربار تعجب میکنم که حتی اگر پای انتخاب الله بختکی هم در میان باشد آمار می گوید حداقل باید پنجاه درصد موارد اشتباه نکنم و من صد در صد موارد اشتباه میکنم, مثل باقی زندگی.

 

مرد میانسال که وارد بار شد حس کردم طعمه‌ش منم. از دور معلوم بود. از طعمه منظورم این نیست که من آهوی کوچک دشت بودم و او گرگ درنده. اگر بخواهم از طبیعت مثال بزنم ما هردو دوتا بز بودیم ولی من آن بزی بودم که دلش میخواست برود روی صخره نازک در بدترین جای ممکن بایستد ولی تنها باشد و او آن بزی بود که دلش میخواست با یک بز دیگر جست بزند در مرغزار. شلوار جین رنگ و رفته ای پوشیده بود که مثل همه شلوارجینهای مردان میانسال خیلی گشاد بود و به تنش زار میزد با یک پیرهن کتان که انداخته بود روی شلوارش. موهایش بیشتر سفید بود تا سیاه, یا بهترش میشود بیشتر سفید بود تا بور. نزدیکم که شد قبل از اینکه دستش برسد به صندلی کناری گفتم منتظر کسی هستم، بز جست زد عقب.  لابد پیش خودش فکر کرد من منتظر مردی هستم برای همین دو صندلی از من فاصله گرفت. یک صندلی برای مردی که خواهد آمد و یک صندلی هم بین خودش و مرد چون احتمالا دلش نمی خواست شانه به شانه مرد باشد. کف آبجو رو از روی لب بالاییم پاک کردم. آبجو مزخرفی بود و طبق معمول به خودم فحش دادم که از آبجوگیران محلی کوفتی حمایت کرده ام تازه آن هم با لیوانی به این بزرگی.

 

مرد به می فروش سفارش یک نوشیدنی داد. گوش نکردم چه, برایم مهم نبود. هیچ چیزی برای مهم نبود جز اینکه حرف اول اف است یا ای. داشتم فکر میکردم اینکه من با کلید کردن روی اف و ای بودن یک اسم سعی میکنم به هیچ چیزی فکر نکم مدیتیشن حساب میشود یا نه. فکر کردم به ملینه ایمیل بزنم و بپرسم ولی نپرسیم چون دلم نمیخواست موبایلم را در بیاورم. با تظاهر همه جانبه چهره فرهنگی خوبی به خودم گرفته بودم. زنی کنار بار, با کفشهایی پاشنه دار، با کتابی در پیش رو, آبجویی بزرگ با طعم کوفت, که به فوتبال هم زل می زند، یک ترکیب زشت و دروغین از زنی هم‌زمان ظریف و مستقل ولی همزمان خارج از کلیشه که جای شراب آبجو می‌نوشد و فوتبال می‌بیند. خیلی‌ها واقعا اینطوری هستند ولی من آنروز اینجور نبودم بیشتر یک بز روی تخته سنگ بود، تنها، در آستانه پرتگاه ولی حداقل جدا از باقی بزها. واقعا درآوردن موبایل میتوانست گند بزند به این تصویر تلفیقی روشنفکر و فوتبال فهم و پاشنه بلند و آبجو خورم. فقط این نبود, موبایل ته کیفم بود چون دیگر منتظر پیامی نبودم, جمله محبت آمیزی, عکسی, قلبی و… برای همین موبایلم تبدیل شده بود به یک شی بلااستفاده, همان چیزی که باید باشد, چیزی برای تماسهای ضروری که خب جایش توی کیف بود.

چند دقیقه اول نگاه مرد مدام روی من بود و هربار نگاهش را حس میکردم یادم میافتاد باید ادای آدم منتظر را در بیاورم نگاه می‌کردم به در یعنی خیلی منتظرم ولی من منتظر هیچکس نبودم و هیچکس هم در جهان منتظر من نبود. درست است جمله قبل باید غمگین باشد ولی باور کنید گاهی هم خوب است, اینکه هیچکس نداند در آن لحظه شما کجایید و از آن مهمتر هیچکس تخمش هم نباشد شما کجایید یکجور رهایی کثافت خوبی دارد که بی شباهت نیست به جدا شدن بادکنک گازی از نخش، حالا گیرم هم که تهش به ترکیدن منجر شود. در تظاهر به انتظار کارم به جایی کشید که موبایل را هم از کیفم در آوردم، فقط یک پیام داشتم از استارباکس که تولدم را تبریک می‌گفت. تولدم نبود، پدرمادرم شناسنامه‌ام را زود گرفته‌اند ولی استارباکس بدبخت که این چیزها را نمی‌داند. الکی چیزی هم در موبایل نوشتم که مرد فکر کند دارم آدرسی چیزی می‌دهم و بز توی مرغزار هم بالاخره سرش را برگرداند رو به تلویزیون بار.

 

یک ساعت بعد, آبجویی که دیگر گرم شده بود  را حساب کردم، کتابی که لک لیوان رویش افتاد بود را در کیفم گذاشتم و بلند شدم که بروم. الکل گرم آبجو مزخرف , فکر کردن مدام به ای و اف, نخواندن کتابی که تظاهر به خواندش میکردم و فکر کردن مدام به کسی که تظاهر به “دوست نداشتنش” میکنم باعث شده بود یادم برود به مرد کنار بار گفته ام “منتظر کسی هستم” . مرد هم سرش گرم بود ولی ظاهرا او یادش نرفته بود. از کنارش که رد میشدم گفت نیامد؟ گفتم بله؟ و بلافاصله یادم افتاد به مرد یکساعت پیش چه گفته ام گفتم نه، کار پیش اومد براش. چرا گفتم نه؟ چرا توضیح دادم؟ این چه توضیح مزخرفی بود ظهر یکشنبه به یکی می‌دادم؟ چه میگفتم؟ نیامده بود خب. صورت مرد کمی سرخ شده بود با همان صورت سرخ گفت You can do better .میدانستم گفتن  این جمله به زن قال گذاشته شده یکجور شگرد دلبری مردانه است. به بز روبروم نگاه کردم و گفتم No I can’t. و این تنها جمله راستی بود که از سر صبح تا حالا گفته بودم. باقی همه دروغ بود.

– از بز که می نوشتم مدام یاد صدرا محقق بودم که مدافع و حامی , آمارنگه دار همه بزهای کوهی ایران بود و الان در بازداشته, کاش زودتر برگرده و عکس بزهای تنهای زاگرس رو برامون توییت کنه.

ته سیگارها بر روی اسطرلاب

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده

تاریک بود و رگبار. انگار نه انگار که ساعت هفت عصر است. پرسیدم چرا نمی روید تو، خیس شدید. جواب داد پسرم حدود شش اومده ماشینم رو برداشته برده سرخیابون برام بنزین بزنه ولی هنوز برنگشته نگرانم. گفتم نگران نباشید، دیر نشده که، شاید بعد بنزین رفته جایی کاری داشته. گفت نه، همونجاست، یعنی پمپ بنزین بود، سه بار زنگ زدم هربار هم جواب داد و پمپ بنزین بود. گفتم شاید گفته پمپ بنزینم شما نگران نشید. کلافه شد، جواب داد نه، اونجا بود، پمپ بنزین بود. شنیدم صدای پمپ بنزین می‌اومد. ادامه داد می‌گم نکنه پول نداشته روش نشده ازم پول بخواد؟ نکنه ایستاده برای مردم بنزین می‌زنه  یا گدایی می‌کنه پول بنزین من رو دربیاره. گفتم گدایی؟ محاله. بیست دلار بنزین رو حتما داره. گفت اون مرد دیگه هیچی نداره، تو نمی‌دونی بعد از اینکه زنش رفت به خاک سیاه نشست، زنه زیرسیگاری رو از زیر خاکستر سیگار روشنش برداشت و برد. بچه‌ام هیچی نداره ولی غرورش نمی‌گذاره بگه پول نداره. خودم زن، به دلت نیاد ولی زن‌ها سنگدلند. حیف که بچه‌هاش نوه‌های خودمند والا آرزو می‌کردم همین بلا سر بچه‌های خودش بیاد ببینه چی می‌کشم من از دست رفتن پسرم رو می‌بینم. بعد سی سال کار یک پول بنزین نداره. ته سیگارش رو پرت کرد توی باغچه. لجم گرفت خواستم بگم  از کجا می‌دونید حالا، شاید پول داره ولی معتاد شده داره کنار پمپ بنزین شیشه می‌کشه ولی نگفتم. چونه‌اش می‌لرزید. گفتم چتر یا ژاکت می‌خواهید؟ گفت نه دخترم خیلی گرمه برای ژاکت، تو برو.

روی پله‌ها خونه‌اش چندتا ته سیگار خیس و له شده بود ته سیگارها کنار هم شکل یک وی  الفبای انگلیسی بودند که یک دسته‌اش کمی کوتاهتر از دسته دیگرش باشد. رسیدم خونه، کنار صندلی قرمز در ورودی یک زیرسیگاری خالی بود، پراز آب باران و بدون ته سیگار. روی پله‌های من هیچ ته سیگاری نبود. ناگهان یادم افتاد که ازش نپرسیدم پمپ بنزین از پشت تلفن چه صدایی می‌ده.

و مادرمسیح لابد در در دل گفت آه ای پدری که درآسمانها هستی بگذار پسرمان بیشتر درد نکشد و برود و مسیح مرد.

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده

شوماخر : هرروز یا هرهفته کمی اغراق است ولی خیلی پیش می آید که اخبار وضعیت سلامتی شوماخر را چک کنم.مایکل شوماخر قهرمان اتوموبیل‌رانی نزدیک به سه سال پیش نه پشت رل، که روی چوبهای اسکی دچار حادثه شد و به کما رفت. در چندماه اول اخبار مرتب به روز می‌شدند، اخباری در حد شوماخر پلکش را تکان داد ولی کم کم فاصله خبرها بیشتر و بیشتر شد. از دسامبر دوهزاروسیزده مایکل شوماخر در کما بود تا ژوئن سال بعد که اعلام کردند از کما درآمد ولی چقدر از کما درآمد؟ این را جایی درست ننوشتند. خانواده نمی‌خواهند از وضعیت سلامتی او حرف بزنند که کاملا محترم است ولی از اینکه شوماخر خودش نمی‌آید پشت تریبون، گیرم تکیه زده به همسر مهربانش که در تمام این دوره سبزی زیستی درکنارش بود از مهربانی خانواده‌اش، کمک پزشکان یا حتی دعای مردم تشکر کند نشان می‌دهد شوماخر دیگر شوماخر قبل نشد، یا همین که هربار من در مربع جستجو می‌نویسم شوماخر+ سلامتی و می‌روم در قسمت “اخبار” و خبر آخر معمولا این است “وضعیت نامعلوم سلامتی شوماخر” تاکیدی بر این امر است که شوماخر جایی بین دشک ضد زخم بستر و نور کج پنجره زل زده به سقف به کندی عبور زندگی از کادر پنجره امروزش در قیاس با سرعت عجیب عبور زندگی در برابر کادر پنجره ماشین دیروزش فکر می کند. نمی‌دانم چرا من انقدر پیگیر وضعیت شوماخرم، یا حتی با تمام تنفری که از آریل شارون داشتم با پشتکار پیگیرش بودم همه آن هشت سالی که در کما بود. شاید کش دادن برزخ بین مرگ و زندگی توسط علم و ثروت آزارم می‌دهد. برای همین است که اگر جا بود اضافه بر همه عناوین عاریه‌ای که برای قسمت شرح حال شبکه‌های اجتماعی دست و پا کرده‌ام یک عنوان دیگر هم داشته باشم حتما خودم را “آیدا، پیگیر وضعیت برزخیان” معرفی می‌کردم.

(این پاراگراف رو چندماه قبل نوشتم. امروز خبرها رو نگاه کردم و شوماخر چند قدم برداشته

http://www.gamenguide.com/…/michael-schumacher-latest-news-…)

بمیر ولی حرکت قطارها را مختل نکن : دوستی دارم که داوطلبانه برای شماره امداد مترو کار می‌کند. شما امداد مترو یا همان Helpline معروف که صرفا مخصوص مترو نیست و یک شماره تماس است که معمولا در جاهای خود‌کشی‌‌خور می‌نویسند و از شما می‌خواهند اگر با دیدن ریل قطار یا پل دروازه طلایی به خودکشی فکر کردید با این شماره تماس بگیرید. بگذریم که اولین سوال من از دوست روانشناسم این بود که مترو تورنتو که آنتن نمی‌دهد چطور زنگ بزنم؟ گفت باز به نیمه خالی لیوان نگاه کردی؟ درحالی که این نیمه خالی لیوان نبود حقیقت فنی بود. یعنی جز مشترکین موبایل ویند که تنها شرکتی است که در مترو تورنتو آن هم در چند ایستگاه از ما بهتران، آنتن می‌دهد باقی ما مشترکین بل و راجر و .. در معرض خودکشی بدون حق اولیه روانکاوی هستیم. اینکه دولت از ما توقع دارد وقتی به پریدن فکر می‌کنیم زود سه پله یکی کنیم، برویم بیرون، سه دلار و بیست و پنج سنت بلیت مترومان هم بسوزد، بعد زنگ بزنیم و تازه اگر قانع نشدیم دوباره سه دلار و بیست و پنج سنت بدهیم, کلی پله بیاییم پایین, برسیم دم ریل و بپریم واقعا توقع نابه‌جایی است. البته گفتند چند تلفن عمومی در هر ایستگاهی هست، رفتم بررسی کردم راست می‌گفتند ولی کو دوزاری؟ گفتند خط امداد مجانی است و یک دکمه مستقیم روی تلفن‌های عمومی مترو دارد و آنجا بود که بالاخره ساکت شدم ولی خب آن روبرو روی پوستر “به پریدن فکر می‌کنی زنگ بزن به .. “ننوشته خب اگر نه ویند داری نه دوزاری برو دکمه مجانی رو بزن.درهرحال دوستم می‌گفت یکبار پیرمردی زنگ زده به خط و اولین سوالی که کرده این بوده “سرتون شلوغه؟” و او فکر کرده چقدر پیرمرد ملاحظه دارد و این گفته نه ابدا و پیش خودش فکر کرده اگر بگویم بله شلوغ است لابد یارو می‌گوید مرسی و میرود می‌پرد جلو خط دو ولی بعدا متوجه می‌شود دلیل سوال پیرمرد به انتهای زندگی رسیدن ولی کماکان سنگر ادب را ترک نکردن نبوده، پیرمرد صرفا سوال کرده بوده چون قصد خودکشی نداشته، حوصله‌اش سر رفته بوده و می‌خواسته زنگ بزند یک جایی نصیحتشان کند از این کارها که اکثر مسن‌های تنها می‌کنند. وقتی هوا سرد نیست چهارپایه می‌گذارند دم در و با صورتهای سفید و نرم و زیبایشان که کهولت هم مثل نوزادی دوباره معصومش کرده نگاهت می‌کنند و تو چه می‌دانی قصد شکارت را دارند برای خاطره، خاطره، خاطره. یکبار خانم هشتاد . خرده ای ساله‌ای از روی ساعت بیست دقیقه برای من خاطره خریدن کل سینه رو یقه کتش را تعریف کرد. خاطره خاصی هم نبود آدرس بیش از حد دقیق یکجایی را می‌داد با ذکر دست‌اندازها و سگ‌های بی‌قلاده مسیردر شهری ساحلی در مکزیک که سی و سه سال پیش گل سینه را که گل سینه خاصی هم نبود از انجا خریده بود. پیرمرد به دوستم گفته این آدمهایی که به شما زنگ می‌زنند را اگر رای‌شان را بزنید – ضمنا من تا همین اواخر فکر می‌کردم این اصلاح رای کسی را زدن در اصل رگ کسی را زدن است و حتی فکر می‌کردم خالق این ضرب المثل ناصرالدین شاه است که با زدن رگ امیر کبیر نظرش را عوض کرد، واقعا نمی‌دانم چرا برای توجیه یک غلط شنیدن ساده انقدر دست به دامن تاریخ مالامال از دموکراسی ایران شدم و ضمنا الان جستجو کردم همین رای زدن هم جایی نبود و احتمالا من کلا دارم چرند میگویم- درهرحال (اگر انقدر از این شاخه به آن شاخه نپرم مجبور نمی‌شوم انقدر هم درهرحال بگویم) پیرمرد گفته کسی که بخواهد خودکشی کند در یک حال برزخی است که که معمولا می‌کند، یعنی هرچقدر هم شما تلاش کنید نظرش را عوض کنید باز یک روزی خودش را از یک جایی پرت می‌کند، یا اینکه رگش را می‌زند. گفته شما با این کارتان فقط زندگی نباتی آن فرد را طولانی تر می‌کنید. گفته خودش از سی سالگی تا پنجاه میخواسته خودکشی کند ولی مدام مانع اش شده اند و بعد در پنجاه سالگی یکبار سکته ناقص کرده و گفته هورا ، دیگه طبیعی بمیریم و رو آورده به اتانازی با بیکین و آبجو و چربی‌جات ولی متاسفانه مانورمرگش هیچوقت تبدیل به جنگ نشده و سی سال است یک لنگه پا مانده منتظر مرگ. پیرمرد بیشتر شاکی بوده چرا ملت مرگ را یک شکست می‌بینند و فکر می‌کنند حتما باید هرجور شده جلویش را بگیرند. طبیعتا دوستم توضیح داده که خیلی‌ها بعد از یک شوک ناگهانی، بیکاری؛ جدایی؛ مرگ نزدیکان و .. ممکن است به خودکشی فکرکنند و وظیفه همه ما جلوگیری از این تصمیم آنی است.

نه تنها با دوستم موافقم که حتی گاهی با خودم که از برزخ نیم‌زنده بودن می‌ترسم هم مخالفم چون اول فیلم بیل را بکش چیزی که خیلی من را خوشحال میکرد این بود که زن نمرده بود. نگذاشته بودند بمیرد.چند سال با توانایی‌های یک بروکلی قد بلند زنده مانده بود تا بالاخره یک روز بیدار شود و برود پیش بچه اش و این وسط چند بچه را هم بی‌مادر کند ولی به درجه رفیع انتقام گرفتن برسد. من هیچوقت نمی توانم قاطع به اطرافیان بگویم اگر من بروکلی شدم سیم را بکشید چون واقعا نمیدانم آن لحظه شاید دلم بخواهد زنده بمانم, شاید امید داشته باشم به پیشرفت علم. البته اینکه چقدر علم در چهار پنج سال پیشرفت خواهد کرد که شوماخری که امروز قدم لرزان برمی‌دارد را چهارسال بعد اماترومن شمشیر به دست کند را کسی نمی‌داند ولی شاید امید آدمهای اطراف و خود آدم هم همین باشد ولی اگر نکند چه؟ اگر بکند چه؟

بگذارید من بروم : در مستندی در مورد بهترین روش اعدام جایی درمورد اعدام با داروهای من درآوردی که بعد از تحریم اعدام توسط پزشکان/داروسازان در بعضی زندانهای آمریکا استفاده می‌شود توضیح می‌دهند که احتمالا لحظه‌ای وجود دارد که بیمار از نظر عضلانی فلج می‌شود ولی درد را حس می‌کند یعنی دارد درد می‌کشد تا بمیرد، دردی شدید ولی نمی‌تواند فریاد بزند یا دست و پا تکان بدهد. آنجاست که با خودت فکر می‌کنی مردن یا بهتر بگویم کشتن آدمها انقدرها هم ساده نیست و واقعا هم نیست. من از مردن نمی‌ترسم، بیشتر غمم می‌گیرد بخاطر پسرم ولی از نیم‌مرده بودن خیلی می‌ترسم. از نیم‌مرده بودن منظورم یک استعاره روشنفکری که ملت برای هنرپیشه ممنوع التصویر بکار می‌برند نیست. منظورم این است نکند روی تخت بیمارستان دراز بکشم، سالها، و فقط پلکم بپرد و بشنوم یا حتی درد بکشم و کسی دردم را نشنود و کف پایی که حتی نمی‌توانم تکانش بدهم بخارد و من جز چشمان تارم راهی برای برای ارتباط با دنیا نداشته باشم. نکند راهی نداشته باشم بگویم بگذارید من بروم.

علاقه‌مندان به سکس خشن یک کد دارند، معمولا یک کلمه که هرجایی که مرز خشونت از حد گذشت با گفتن آن کلمه امن به آدم/آدمهایی اطرافشان می‌فهمانند که این جیغ و نزن و نسوزون و مردم و اینها دیگر عشوه نیست واقعا بس است. کاش همه ما یک پلک زدن امن داشته باشیم برای آن روز. “سه بار بسته، دوبار نیم بسته” بگذارید من بروم.

ضمنا درخاطرات یکی از آدمهای علاقه‌مند به سکس خشن خواندم که کلمه امنش را گذاشته بوده “مادرمسیح باکره نبوده” همین شده که یکبار تا سرحد مرگ کتک خورده چون می‌گفته مادرمسیح ولی درد نمی‌گذاشته به آخر عبارت برسد و خب اون ابلهی هم که داشته با فروکردن پونزهای رنگی لپ‌های کونش را تزیین می‌کرده به ذهنش نمی‌رسیده شاید واقعا این آدم دمر بسته شده روی تخت الان مادرمسیح را صدا نمی‌زند و منظورش آن جمله امن قراردادشان بوده. نگارنده از پیروانش خواهش کرده بود از کلمات کوتاه و حتی دو سیلابی استفاده کنند و جای گنده‌گوزی‌های مذهبی و سیاسی از کلماتی مثل هلو، قارچ ، گورخر را کلمات امن قراردهند. کاش یکی همین خواهش رو از کارگردانان فیلمهای سینمایی بکند که جای دردنیای تو ساعت چند است، یا دیشب باباتو دیدم آیدا یک چیز کوتاهتری بگذارند یا از خود من با آن اسم کتاب ششصد سیلابی‌ام.