بایگانی ماهیانه: آبان ۱۳۹۵

گفتم برات سبزی خشک هام پروانه گذاشته اند.

گفتم برات که خواب مادربزرگم رو دیدم؟ همون شب بعد کنسرت که اومدم خونه. سرم پر بود از فکرها, از نفرتها, عشقها, شرمندگی, پشیمانی و گذشته و آینده و تنها چیزی که در سرم نبود امید بود. تصاویر تو کله … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۱۲ دیدگاه

دست در کوچه و بستر حضور مانوس دست تو را می جوید

راستش اینه که شاملو همه آنچه رو که  می خواستم به تو بگم رو گفته. هزار بار بهتر و هزار بار کاملتر.گیرم اون به آیدا گفته و اینبار آیدا به تو میگه   چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌تان را بنویسید: