آرشیو برای ماه : فروردین, ۱۳۹۶

رساله‌ای در باب انقراض و روشهای پیشگیری از آن

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده

 

بهش شب بخیر می‌گی، روش رو میکشی، می‌بوسیش، به سوال چی خواب ببینمش جواب در خور می‌دی. ازپله‌های تخت تقریبا به سقف رسیده‌اش می‌آی پایین، پله یکی مونده به آخر رسیدی که میگه بوس از چشمم نکردی. دوباره می‌ری بالا، چشمهاش رو بسته ولی منتظره. قیافه‌اش رو شکل کسی کرده که منتظر قلقلکه و مضطرب، پلکهاش رو می‌بوسی، چشمهاش زیر پلکهای بسته‌اش می‌خندن. میگی خوابهای خوبی ببینی. دوباره می‌پرسه مثلا چی؟ با مفهموم دعا و آرزو در معنای کلی حال نمی‌کنه، دوست داره دقیق براش آرزو کنی. می‌گی خواب شهر لگو ببین. سکوت می‌کنه، رضایت داره از جوابت.

دوباره برمی‌گردی پایین. نزدیک در اتاقش می‌پرسی چراغ رو خاموش کنم؟ اول میگه باشه دستت به کلید نرسیده که  می‌گه نه، “بالشی” نیست. بالشی اسم عروسک خوابشه. عروسک خواب در اصل عروسک نیست، یک دستمال چهارگوش نرمه که بعضا سری خرگوشی چیزی به یک گوشه اش متصله. دستمال رو مادر در نوزادی بچه بین لباسهاش نگه می‌داره تا وقتی نوزاد تنها در تخت خودش می‌خوابه با بوییدن اون جای خالی مادرش رو کمتر حس کنه. بالشی شش و نیم سالشه که در مقیاس عمر این جور زلم زیبموهای کودک‌داری که به شدت در معرض فرسایش سخت بر اثر تف‌مالی شدن و شستشو مکرر قرار دارند، عمر خیلی زیادی محسوب می‌شه.

“بالشی” نیست. کمتر از یک ثانیه همه چی از حالت لحظات ملکوتی در آستانه خواب خارج می‌شه، پتوش کنار می‌ره و قبل از اینکه بتونی چیزی بگی می‌بینی گرفت نشست و شروع کرد به گشتن تخت. تو کاری از دستت بر‌نمی‌آد و خودت این رو خوب می‌دونی پس منتظر می‌ایستی کنار کلید برق، این یک کار رو خوب بلدی، صبر کردن. صبر می‌کنی و کمی هم حرص می‌خوری چون می‌دونی مدتهاست که بالشی به اندازه سابق مهم نیست. از اینکه در سفر یا هر دو هفته یکبار که سه شب خونه نیست اون را با خودش نمی‌بره واضحه مثل قبل برای خوابیدن بهش نیاز نداره فقط می‌خواد تا قبل از خاموش شدن چراغ وقت بکشه. در سکوت کنار کلید انتظار می‌کشی. سعی می‌کنی فکر بکنی بعد خاموش کردن چراغ چه کارهایی باید بکنی تا زمان بگذره.

تمام کردن داستان حمل فیل. برای نوشتن خیلی خسته‌ام کله ام کار نمی‌کنه. سالاد درست کن بعد بنویس؟ کی حال داره کاهو بشوره یک چیزی می‌خورم حالا. آخ آخ لباسها رو نریختم تو خشک کن. ننداز تو خشک کن هم پول برقش خیلی زیاد می‌آد و همه لباسهات شل و ول می‌شوند. ساعت چنده؟ اوج قیمت برقه؟ نَه دیگه گذشته. نُه شده؟ حتما شده. ای بابا نُه شده این هنوز نخوابیده. حالا مهم نیست خوابید برم زیر زمین لباسها رو پهن کنم. قبلش شراب بریزم؟ شراب رو ببرم زیرزمین اصلا، لباس پهن کردن با شراب. چقدر زیبا، در مایه زنان ساده کامل. اگر مانیکور کرده بودم خوراک استوری اینستاگرام بود. شراب بخورم بعدش خوابم می‌گیره داستان می‌مونه. داستان رو امشب نمی‌شه بنویسی. اصلا داستان چی می‌گه وقتی اینهمه کار داری. درس‌ت رو خوندی؟ درس نخوندم. از دوشنبه شروع می‌کنم مرتب درس خوندن. امروز دوشنبه است. دوشنبه بعد. حالم بد شد کاش به درس فکر نکنم. به چی فکر کنم؟ آهان یادم باشه تی‌شرتهای بسکتبالش رو بندازم تو خشک کن چون اونا رو فردا می‌خواد بپوشه. باقی رو می‌اندازم رو بند ولی. تی‌شرت اونقدر‌ها برق مصرف نمی‌کنه چند دقیقه خشک کن بسه برای دوتا تیشرت سایز هفت ساله؟ ده باید بس باشه. دَرست رو چرا نمی‌خونی؟ گوجه. به گوجه فکر کنم. گوجه چرا نخریدی؟ چرا دیروز اینهمه خرید کردم گوجه فرنگی نخریدم؟ چرا؟ چون لیست خریدی که تو جیبم بود مال هفته قبل بود یا شاید دوهفته قبل. لیست جدید جیب راستم بود و لیست قدیم جیب چپم. باز خوبه جز گوجه باقی مایحتاجم هر هفته تکراریه. راستی کدوم ابلهی لیست خریدهاش رو بعد مصرف تو جیب پالتوهاش نگه می‌داره؟ تو، تو که لباسهای خیست هنوز تو ماشینه، کاهوات رو نشستی، داستانت رو ننوشتی، درست رو نخوندی،بچه‌ات هم هنوز بیداره. تو که میمیری ولی آدم نمی‌شی. باقی اینجوری نیستن؟ باز گیر دادی به خودت. کاش به گوجه فکر کنی. گوجه. گوجه.

“بالشی” هنوز پیدا نشده. چند عروسک دیگه رو که در عملیات جستجو برای بالشی سهوا پیداشون کرده کرده ردیف کرده کنار تختش . دامبو، خرس، چِراخ – اسم یک سگ خاکستریه و سگی که اسم یک سگه. حالا داره از طبقه بالای تختش لحافش رو می‌تکونه، از بالای تخت  زرورق آب‌نبات و پاکن و کارت پوکمون می‌باره روی فرش قرمز اتاق و آخرش یک دستمال کوچک و چرک  متصل به یک کله خرگوشِ تک گوش که تو فقط می‌دونی هفت سال پیش خرگوش بوده از درز روکش لحاف می‌افته کنار کارتهای پوکمون. چشمهاش برق می‌زنه. نگاهش می‌کنی، قدش واقعا بلند شده ولی هنوز برق چشمانش وقت پیدا کردن “بالشی” و لباس خواب محبوبش که بلوز و شلواری است پر از عکس دایناسورهای کارتونی و انسانهای اولیه با چماق به دنبالشون، لو می‌ده که یک کودک در طبقه بالای تخت نشسته.

شک ندارم من هم از فکر اینکه بچه‌ام هنوز بزرگ نشده و هنوز لباس دایناسوری تن می‌کنه چشمام برق می‌زنه ولی کسی نیست برقشون رو ببینه و برام تایید کنه. بالشی رو از زمین برمی‌دارم. زرورق‌ها ، کارتها و پاک‌کن‌ها رو می‌گذارم بعدا بر دارم. بالشی رو پرت می‌کنم براش بالای تخت. رو هوا می‌قاپه و بوسش می‌کنه. هرشب نگرانم که بالشی از کهولت پودر بشه ولی خوشبختانه هنوز این اتفاق نیافتده. دوباره برمی‌گرده زیر لحافش که عکس هواپیماهای ملخی داره. بالشی کهنسال با گوشهای ساییده و سوراخ شده‌اش و رنگی خاکستری چرکمرده‌اش هم کنارش خوابیده. نگاهشون می‌کنم. یاد روز اول می‌افتم که بالشی یک عروسک صورتی نرم و ابریشمی بود و بچه من یک پسر گرد ده ماهه با موهای نازک و چهارتا دندون. تصویر “بالشی” پیر و صاحب قد بلندش با سبیلهای کمرنگ، هر دو قاب شده در تصویر هواپیماها و دایناسورها تصویر کمدی رو ایجاد کرده. برای بار هزارم می‌گم شب بخیر. می‌گه شب بخیر.

خونه ساکته. دلم می‌خواد چیزی گوش بدهم ولی سکوت انقدر زیباست که دلم نمی‌آد بشکنمش. شیر آب رو باز می‌کنم رو کاهوها. شراب رُزه صورتی رو از یخچال در می‌آرم و کمی برای خودم می‌ریزم. شروع می‌کنم به خرد کردن خیار و  زیر لب زمزمه می‌کنم “پُرَتْ ز رنج من همه دوسیه”. دوباره من و شب تنها شدیم و اگر فکر لباسهای خیس نبود می‌خزیدم در بغل شب و برای گند زدن به تصویر رومانتیکی که در جمله قبلی با فعل خزیده ساخته‌ام یک مستند در مورد قاتل‌های زنجیره‌ای می‌دیدم. شیر را بسته ام و سکوت انقدر غلیظ است که صدای انبساط چوبهای کف خانه را می‌شنوم  ولی دقیقا همون لحظه که مطمئنی خوابیده یکهو صدات می‌کنه، آیدا. مطمئنی چیزی شده، دل درد، یادش رفته مسواک بزنه، جوراباشو می‌خواد، تشنه‌شه یا هر بهانه ای که طی سالها تجربه برای عقب انداختن ساعت خواب کشف کرده. شاید هم می‌خواد در مورد تیشرت بستکبالش تاکید کنه. با بی میلی می‌گم بله؟ از اتاق تاریکش می‌پرسه. اگر دایناسورها بیشتر married  می‌کردن از بین نمی‌رفتن نه؟ خیلی وقته می‌دونم مغز بچه‌ها کلا یکجور دیگه کار می‌کنه مثلا وقتی داری نصیحتشون می‌کنی یا از فواید خوردن سبزیجات می‌گی و جدی نگاهت می‌کنن هر لحظه ممکنه سوال کنن پشه‌ها زورشون بیشتره یا مگس ها. با همه این مغزشون قبل خواب انقدر به بیراهه می‌ره که هرچقدر هم عادت داشته باشی به سوالهای بی‌ربط باز تعجب می‌کنی. می‌گم دایناسورها بخاطر سرمای هوا از بین رفتن. دو بار تکرار می‌کنه می‌دونم ولی اگر married  می‌شدن بیشتر بچه می‌آوردن و بعد سرما هم لابد چندتاشون زنده می‌موندن، مثل موشها  و سوسکها و خرگوش‌ها که خیلی بچه می‌آرن و هیچوقت از بین نمی‌رن. نمی‌دونم حوصله بحث باروری دایناسورها رو ندارم، یا اینکه وقتی چیزی منقرض شده چه فرقی داره دلیلش چی باشه که  تسلیم می‌شم و می‌گم درست می‌گی اگر بیشتر ازدواج می‌کردن احتمالا الان چندتایی‌شون هنوز این دور و برها بودن. می‌گه هوم. نمی‌بینمش ولی از جوابش معلومه خوشحاله. حال محققی رو داره که نتایج تحقیقات امروزش به نتیجه رسیده. هنوز در چشم بچه‌ام هم گوگل منم هم آکادمی نوبل. اگر من بگم درست می‌گی همونقدر خوشحال میشه که انگار نوبل گرفته. سکوت می‌شه، معلومه با نوبلش و بالشی خوابش برده.

حالا که ساکت شده فرصت کردم فکر کنم و می‌دونی، شاید هم حق با اون باشه، مگر نه اینکه نصف باغ وحش‌های جهان تمام وقت دارن منت حیوانات افسرده و به استغنا رسیده در معرض خطرانقراض را می‌کشند که یک جفتگیری مختصری بکنن که منقرض نشن. شاید اگر در عصر دایناسورها هم یک جماعت خیری بودند و واسطه می‌شدند که ازدواج تیراناسور و آلواسور‌ها بیشتر سر بگیره الان سکوت سنگین خونه ما رو صدای بامب بامب پاهاشون موقع عبور از خیابون می‌شکست.