آرشیو برای ماه : آذر, ۱۳۹۶

و راس ساعت هشت صبح ماه اوت سال دوهزار و هفده, تئودور ناگهان پیر شد.

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده

شنیدم که با خنده به پیشخدمت پشت پیشخوان گفت دفعه ده یا شاید دوازده و بعد خودش و پیشخدمت از بالا بودن رقم پاسخش ریسه رفتند. سوال را نشنیده می‌دانستم. در همان ده دقیقه کمتر یا بیشتری که کنار بار نشسته بودم پیشخدمت از هر مشتری جدیدی که برای سفارش نوشیدنی به پیشخوان چوبی کهنه ولی لاک و صیقل خورده  تکیه می‌داد می‌پرسید بار چندم است که به این شهر سفر می‌کنید. با اینکه واضح بود جواب کمترین اهمیتی برایش ندارد ولی در پرسیدن این سوال تردید نمی‌کرد چون مطمئن بود تمام حاضرین در رستوران مسافرند همانطور که تمام خدمه رستوران محلی. عمیق اگر فکر کنی چیز غمگینی است وقتی هیچ فرد محلی در رستوران حاضر نیست جز برای خدمت به مسافران. غمگین است که ساکنین شهر نمی‌توانند کنار تو لبی تر کنند ولی در میخانه‌ای که بهترین رام‌ها در گنجینه خود دارد نه عمیق فکر کردن دیری می‌پاید نه غم.  حُسن الکل این است که هر فکرغمگینی راموقتا می‌شورد و می‌بر حتی چیزهایی به مراتب غمگین‌تر از خدمت یک طرفه محلی‌ها به توریستهای صاحب دلار.

ده الی دوازده بار عدد زیادی بود. ده دقیقه گوش کردن به سوال تکراری پیشخدمت و پاسخ‌های متنوع مسافران شاد و سرخ از آفتاب  کافی بود برای فهم اینکه ده الی دوازده بار سفر به یک مکان ثابت فارغ از سن مسافر رقم قابل توجهی است و در حالت بدبینانه یک جور اعتیاد به مکان حساب می‌شود. برای همین سر از روی کتابی که تظاهر به خواندنش می‌کردم چرخاندم تا چهارنفری که کنار پیشخوان و در نقطه کور چشمم ایستاده بودند را بهتر ببینم. بابت همین زحمت مختصر است که به خودم اجازه می‌دهم مثل داستانهای بالزاک با جزییات توصیفشان کنم هرچند وصف ظاهرشان کوچکترین اهمیتی در باقی این جریان ندارد و حتی شک دارم اصلا باقی جریان خودش کوچکترین اهمیتی داشته باشد.

درهرحال ده-دوازده‌باره‌ها چهارنفر بودند، دو زن و دو مرد. تخمین سنشان کار سختی بود، می‌توانستند بین شصت تا هشتاد سال باشند. وقتی مو سفید می‌شود و پوست چین می‌خورد تخمین سن کار سختی می‌شود. جز موی سفید، لباسهای روشن رنگی اشتراک دیگرشان چهار حلقه ساده ازدواج بود در پوست سرخ انگشتانشان فرو رفته بود و نشان می‌داد هرچهارنفر زمان ازدواج به مراتب لاغرتر یا حداقل صاحب پوست کشیده‌تری از امروزشان بوده اند. لازم نبود نگاه کنم حتما پای زنها دچار اختلال بیرون زدگی استخوان کنار انگشت بزرگ بود و حتما مردان هم واریس مختصری داشتند و زمان باعث شده بود باسن هرچهار نفر به سمت رانها رسوخ کند هرچند ساعد مردها و ساق خوش فرم زنها با وجود پوستی که برای عضله گشاد شده بود لو میداد صاحبنشان روزی ورزشکار بوده اند . هردو یک زن و یک مرد هردو گیوه پارچه ای قشنگی به پا داشتند و آن یکی زن و مرد کفشهای چرمی جلوباز به نظر گرانقیمت. فقط از روی هماهنگی کفشها بود می شد حدس زد کدوم زن با کدام مرد در ارتباط است. زنها شلوارک خاکی به پا داشتند با تیشرتهای روشن گشاد و مردها پیراهن مردانه کتان آستین کوتاه خوش‌دوخت سفید و آبی و شلوارکوتاه پارچه ای خاکستری و سورمه‌ای. مردان منهای موی سفیدشان به مراتب جذاب‌تر از همسرانشان پا به سن گذاشته بودند. اضافه وزن کمتری داشتند و بخاطر نداشتن آرایش پاکیزه تر و شیک تر دیده می شدند.  زنها در عوض سرخوشتر بودند. موهاشان را طبقه طبقه کوتاه کرده بودند و هردو علاوه بر لاک سرخ ناخنها، آرایش نه خیلی مختصر ولی قشنگی داشتند. زنی که دوازده را فریاد زده بود به یکی از مردها گفت برید بیرون بنشینید تا همه صندلی‌ها را نگرفتند، ما هم نوشیدنی‌ها را می‌گیریم می‌آییم بیرون. مردی که به گواه گیوه برزنتی خاکستری رنگش همسر زن بود با سرتایید کرد و دست کرد در جیب شلوارکوتاه ولی خوش دوختش یک مشت سکه درآورد. عینک طبی با قاب آبی خوشرنگی را که بالای سرش تکیه داده بود به چشم زد و چند سکه انتخاب کرد و در لیوان انعام انداخت. از ابتدا تا انتهای مراسم انعام دهی دستش به شدت می‌لرزید. چندبار نزدیک بود سکه‌ها یا عینک از دستش رها شوند. زنها و مرد دوم در سکوت نگاهش می‌کردند. سکه‌ها در کف دستش بهم می‌خوردند و صدای ضعیفی تولید می‌کردند که در هیاهوبهم خوردن  لیوانهای میخانه گم می‌شد.
مردها رفتند. اینبار نه با سر که با تن چرخیدم تا نگاهشان کنم. مردی که دستش نمی‌لرزید نیم قدم عقب‌تر راه می‌رفت انگار که مراقب باشد. مردها از پشت سر خیلی جوانتر و برازنده‌تر بودند. پنجاه ساله حدودا ولی مرد گیوه به پا با ترس قدم برمیداشت. مثل کسی که از استحکام گامهایش مطئمن نباشد, مثل مستی که بی تعادل راه می رود ولی خودش فکر میکند دیگران این را نمی بینند.

زنها و من هرسه نه زیرچشمی که علنی و خیره دورشدن دو مرد را به سمت نور غلیظ بیرون میکده دنبال کردیم. می فروش پشت سرمان ریتمیک ظرف درست کردن کوکتیل را بالای سرش تکان می‌داد و زیرلب ترانه‌ای اسپانیایی زمزمه می‌کرد. مردها در نور خیابان محو شدند. زن گیوه پوش  آه کشید و با صدایی بدون زنگ خنده به دوستش گفت : دیدی چقدر یکهو پیر شده؟ باور کن یک شب پیر شد.. دوستش گفت : آره، گفته بودی بهم ولی فکر کردم داری گنده‌اش می‌کنی. حق با توست ظرف نه ماه چطور ممکنه یکی انقدر ناگهانی پیر بشه ولی باز شکر کن که اینجور که معلومه خودش هنوز نمی‌دونه که یکهو انقدر پیر شده.