آرشیو برای ماه : بهمن, ۱۳۹۶

رونوشت به معاونت تنهایی بریتانیای کبیر

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده

 

خانم و آقایی که اسمتان را نمی دانم و دیروز مورخ بیست و ششم ژانویه دوهزاروهجده ساعت هفت و پنج دقیقه عصر سوارِ آخرین واگن شمالی خط یک مترو شهر تورنتو به سمت شمال بودید و من در بین ایستگاه‌های لارنس تا یورک شمالی پیچیده در کتی سیاه, کلاهی سیاه, شلواری سیاه, کیفی سیاه, نیم‌چکمه هایی سیاه و دلی سیاه‌تر روبرویتان نشسته بودم. سلام.
خانم عزیزی که اگر درست حدس زده باشم شصت ساله بودی با پوستی براق و قشنگ و موهایی خرمایی.کت بلند سیاه زمستانی برتن داشتی که حتی در قطار هم کلاهش را روی سر گذاشته بودی و شال‌گردن ابریشمی سفید و گل درشتی را از روی کتت دور گردنت گره زده بودی. نه به قصد گرما، برای زیبایی و زیبا بود. شلوارت کرم رنگ بود و کفشهایت که زمستانی هم نبودند هم‌رنگ شلوار. مرتب و زیبا بودی و تمام این چند ایستگاه که هم‌سفر بودیم را بدون تکیه زدن به صندلی تقریبا در لبه صندلی نشسته بودی.

آقایی که احتمالا بین شصت تا هفتاد ساله بودی با کت بلند سبز یشمی و شلوار جین سورمه ای و کفشهای چرمی بنددار قهوه ای. سبیل سفید زیبایی داشتی و خنده ای بلندتر و زیباتر. دو کیسه از یکی از فروشگاهی دست دوم فروشی تورنتو در دست داشتی و بوی پیپ و زمستان میدادی.

آقا و خانمی که سعی کردم توصیفتان کنم و کاش می‌شد صدایتان و لحنتان و خنده‌تان را هم اینجا بنویسم ولی نمی‌شود. خواستم همین جا از شما تشکر کنم که تمام این سه ایستگاه در مورد نرح کرایه تاکسی از چهارصد دستگاه تا بیست و چهار اسفند باهم بحث کردید. نمیدانم از چه سالی حرف میزدید که کرایه دویست تومن بود ولی در مورد صد تومن با هم به تفاهم نمیرسیدید. آقای سبیل دار حتی نمی دانم تو برای اثبات ادعایت چه سندی در موبایلت پیدا کردی که آنرا به خانم همراهت نشان دادی. زن با خونسردی موبایل را از دستت گرفت و دست برد زیر کلاه کت زمستانی, عینکی زیر کلاه بود که من ندیده بودم, عینک را به چشم زد و نگاه کرد و تو پیروزمندانه با سبیلهای سفیدی که می خندیدن نگاهش میکردی . قانع نشد. دوباره بحث کردید در مورد کرایه ها. اسم خیابانهای تهرانی را با نام‌های قدیمیش میگفتید و از هر سمتش به سمت دیگرش میرفتید  و کرایه‌ها را با هم مرور می‌کرد. قطار کندتر از روزهای عادی می‌رفت، شاید ریل‌ها مشکلی داشتند، شاید قطاری جایی ایستاده بود و باقی قطارها به ملاحظه‌اش کندتر حرکت می‌کردند شاید هم مدیریت مترو تورنتو فکر می‌کرد کسی در ساعت هفت ربع روز جمعه عصر کار واجبی ندارد. برای همین چشمهایم را بستم و به شما گوش کردم، ناگهان تنهایی عصر جمعه زنی سیاه پوش که به خانه ای سیاه و تاریکش برمیگشت پرشد از یاد جمعه‌های خانه پدربزرگش و عموهایش در میدان ژاله. حوض آبی, ستونهای بزرگ حیاطی که هنوز آنجاست یا همان حوض و همان ماهی‌ها. ایوان و تخت چوبی و پیکان زرد عمویش, پیکان سفید پدرش, وانت پیکان آن یکی عمو, موتور پسرعمو, و ….. چشمهایم را بستم و یادم آمد چهارصد دستگاه کجاست, خیابان قزوین, دروازه دولت, بهارستان و … شما سخاوتمندانه همه خیابانها رو برایم شمردید.

همه اینها را نوشتم تا بگویم اگر روزی اینجا را دیدید بدانید زنی که در عصر جمعه آن شب هیچکس را نداشت با شما برگشت به کودکی که سفره هایش عمود بر هم بود و صدا بود و تنهایی بعیدترین کلمه ممکن بود. من یادم نیست کرایه بیست و چهار اسفند تا میدان ژاله چقدر بود فقط یادم هست که مادرم در میدان بهارستان دست من را می‌فرشد و رو به سواری‌ها داد می‌زد صد تومن پشت کارخونه برق ِژاله و من چند دقیقه بعد از دروازه‌ای وارد خانه‌ای می‌شدم که نور داشت و قناری و مادربزرگم و هزار دخترعمو و پسرعمو و سبد بستکتبال و پاسوربازی کردن پدر و عموهایم و بوی برنج و سینی‌های بزرگ چای . از شما ممنونم که یادم آوردید چقدر آن جمعه ها در قیاس با این تنهایی مطلق عمیق سیاه بی‌سرانجام قشنگ بود. کاش قیمت داشتم که به چند تومان فروختمش؟

یازده سال بعد

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده

یازده سال بعد یادم افتاد در فیلم اعدام صدام دقیقا بالای سکوی اعدام، قبل از انداختن طناب اعدام دور گردنش، با آن گره کاریکاتوری بزرگش که گویا بعدا گفتند زیادی بزرگ بوده و گردن صدام را از جا در آورده، یکی از ماموران اجرای حکم – تو بخوان جلاد – به صدام، – باز بخوان جلاد – که پالتو بلندی پوشیده چیزی را توضیح می‌دهد.
فیلم یا حداقل نسخه‌ای از فیلم که در یاد من مانده است، همان که اخبار نشان داد صدای مامور را پخش نمی‌کند. صورتش هم پشت به دوربین است هرچند که اگر هم بود توده ای بود پوشیده شده در کلاه سیاهی با سه سوراخ که سراسر صورتش را پوشانده بود. مامور با دقت چیزی را برای صدام توضیح می‌دهد و در میان عرایضش با هر دستش به گردن خودش اشاره می‌کند. توضیحاتش به نظر بسیار عادی و روال معمول می آید ولی من ترس را در دستانش حس می‌کردم یا حداقل اینجور به خاطرم مانده است. ترس نهفته بود در دقت و ادبی که موقع بیان جملاتی در مورد گردن محکوم به اعدام با طناب دار بیان می‌کرد. در هرحال در این دست مراسم گردن نقش مهمی دارد.

بعد از پایان توضیحات صدام که با قیافه‌ای شاگردی که شیر فهم شده است مرد را نگاه می‌کند، معلوم است سوالی ندارد. آدم چه سوالی می‌تواند داشته باشد در مورد کیفیت اعدامش؟ آنهم صدام. البته اگر من بودم لابد چند سوال داشتم، مثلا می‌پرسیدم جاش می‌مونه؟ یا حداقل چندتا فحش می دادم یا یکی دوتا شعار. ولی صدام هیچوقت سوالی ندارد، واضح است که او از خودش هم سوالی ندارد. آدمهایی مثل صدام و باقی دیکتاتورها سراسر جوابند. شاید اگر گاهی سوال هم می‌کردند انقدر دیکتاتور تمام و کمالی از آب در نمی‌آمدند. لازمه دیکتاتور بودن شک نکردن است و خب سوال داشتن برادرِ شک کردن است. صدام بعد از توضیحات صرفا کمی گردنش را جلو می‌آورد تا مرد دستمال سیاهی را دور گردنش ببندد و مرد دستمال را دور گردنش می‌بندد. مرد امروز زنده است؟ یاران صدام خدمتش نرسیده اند؟ خودش را دار نزده است؟ اگر زده باشد شک ندارم حداقل در سی ام دسامبر دوهزار یازده اگر یک نفر جز من به صدام فکر می‌کرد خود آن مرد بود.
تمام این یازده سال یکبار هم یاد این صحنه نیافتده بودم تا شب سی‌ام دسامبر کناردریاچه یخ زده درگ. چرا باید در بهترین لحظات ممکن آنهم در آن حال مستی مایل به بیهوشی، با آن موسیقی عالی و کنار آتش شومینه چوبی ناگهان یادم بیافتد امشب سالگرد اعدام صدام است؟ شاید چون سردم بود و داشتم فکر می‌کردم امشب مجبورم با همین پالتو بر تن بخوابم. بعد یادم افتاد اوا چه جالب صدام هم با پالتو مرد، با پالتو گذاشتنش لای ملافه. این چه دسته‌بندی مزخرفی است که ذهن من در بایگانی‌ش دارد. راستی چرا باید انقدر سریع پالتو خوابیدن را به با پالتو مردن صدام مربوط کند. البته راستش آن شب یاد خود صدام انقدر نیافتادم که یاد آن حوله یا دستمال سیاه افتادم که دور گردنش بستند؟ شما می‌دانید چرا؟ ترسیدند طناب دار گردنش را بخراشد؟ یعنی نظام قضایی انقدر به فکر سلامت پوست محکومین به اعدام است؟ اگر اینطور است که چقدرعالی. از باقی شب چیزی یادم نیست.