خودت را توصیف کن
رفتم کرم صورت بخرم . خانم قرمز پوش، خوش قد بالا با صدایی بدون زیر و بم و خرده ای احساس پرسید : ” خودت را توصیف کن؟ ” . شک ندارم منظورش پوستم بود. اینکه کجاش چرب و کجاش خشک است. یا به چی حساس ولی نمی دانم چرا با سرعت برق از ذهنم گذشت که بگویم.
من . من سی و یک سالم است. یک بچه دو ماهه هم دارم که تازگیا آنقدر به هویت ام چسبیده که بعد از اسمم بلا فاصله می گویم : ” یک بچه دو ماهه – یا ایکس ماهه – دارم” . همین جا زیر پتو تو کالسکه خوابیده است. مهاجرم. لهجه ام مال ایران است. خودم هم لابد مال ایرانم. چند وقتی است که مجاب شدم که تنها هستم. چند سالی می شود. یعنی اصلن معتقدم آدمها همه تنها هستند و بی خودی فکر می کنند که نیستند. مرض دارم که به آدمها یادآوری کنم که هستند. دوست دارم آدمها را بخندانم. دوست دارم. دیدن خنده آدمها را دوست دارم. بحث نمی کنم. به نظرم کلن بی فایده است. در سنی که من هستم که خیلی بی فایده است. داد نمی زنم هیچوقت. تا به حال نزدم جز موقع شعار دادن یا از جلو نظام. ولی زبانم می تواند تلخ بشود. خیلی تلخ. آنقدر تلخ که گاهی وسط دعوا خودم به خودم نهیب می زنم : ” ای بابا چرا اینهمه عذابش می دهی . جاش بردار این گلدون را بزن تو سرش. جاش زودتر خوب می شه. ” گریه کردن در تنهایی را دوست دارم. از وقتی همان بچه دو ماهه آمده دیگر تنها نیستم. دایم کسی هست. همین بچه دایم هست. نباید جلوش گریه بکنم. تازه وارد است. زیر دوش گریه می کنم. یا سر چاه مستراح. الان یک مدت است که حس می کنم خالی شدم. تهی. شاید از تابستون به این طرف. دقیقن نمی دانم از کی به این طرف. انگار صرفن همین پوست است و زیرش روحم است. نه چربی و نه استخوانی و نه ماهیچه ای. روحم زیر پوستم همه چیز را حس می کند. ضربه. حرارت. صدای بلند. زخم. روحم مصون نیست. پوستم نازک است و تنم تهی. اصلن کرم را می خواهم برای همین. برای اینکه پوستم را کلفت بکند. گفتم که من یک بچه دو ماهه دارم که هنوز تا چند وقت من را لازم دارد.

ماهی گفته است :
“روحم مصون نیست”
چقدر این نوشته با آدم حرف می زند، فوق العاده بود…
دی ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۰۳ ق.ظ
Marjan گفته است :
doostet daram Aida,
دی ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۲۰ ق.ظ
م. گفته است :
آیدا…
آیدا؟
آیدااااااا…..
دی ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۶:۱۶ ق.ظ
Ali گفته است :
واقعا تامل برانگیز و زیبا بود,دیگر ننویس “من نوشتن تمرین میکنم”بنویس “من یک نویسنده ام”.
دی ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۷:۲۵ ق.ظ
khanandeh گفته است :
post-partum depression?
دی ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۷:۴۲ ق.ظ
kimia گفته است :
Manam hamintor, except that I stronly believe in arguing. Its much more constructive
دی ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۸:۱۵ ق.ظ
امین گفته است :
یادت رفت بگی که یه نویسنده هم هستی یه نویسنده که هر وقت چیزی مینویسه مدتی مارو تو حسادت باقی میزاره
دی ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۸:۴۲ ق.ظ
نیلوفر.ح گفته است :
چه لذتی بردم از نوشتت آیدا!
منٍ خواننده ی خاموشت اینو حتما باید می گفتم اینجا!
دی ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۸:۴۷ ق.ظ
آزاده گفته است :
امروز خیلی افسرده ام اگه بپرسن چرا نمی دونم یعنی توضیحش پیچیدس ریشه هاش عمیقن …آره همه تنهان, نمی دونم من که تنهام ولی قبول کردنش سخته
دی ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۹:۴۰ ق.ظ
رنگینک گفته است :
این که گفتی بچه ی دو ماهه تا مدتی بهت نیاز داره درست درسته…..بعد از مدتی دلش استقلال میخاد و نیازی نمی بینه
اما بدی قضیه اینجاست که دیگه تو یعنی مادر تا آخر عمر یه جور وابسنگی بهش پیدا می کنی یا وابستگی و نیاز تعبیر به نگرانی که اون صد مرتبه از الان که موظف به نگهداریش هستی سخت تره!
دی ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۲۳ ق.ظ
آیدین احدیانی گفته است :
تنهایی خیلی بد است . خیلی اوقات محدود به جای خاصی هم نیست
دی ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۰۵ ق.ظ
anar گفته است :
I really liked this post…
دی ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۲۶ ب.ظ
آرزو گفته است :
دوست می داریم این نوشتنتان را که چقدر یک دست است و چقدر آدم دلش می خواهد مدام بیاید اینجا تماشا!
خوش و خرم باشید.
دی ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۵:۱۹ ب.ظ
آرزو گفته است :
بی ذوقانه تر از این نمی توانستم برای این پست کامند بگذارم. هر چی فکر کردم دیدم همدلی کردنم نمیاد.
شاید هم مجاب شدیم به اینها
دی ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۵:۳۰ ب.ظ
نازنین گفته است :
وای که اعتیاد به چیاده روی در این پیاده رو چقدر لذتبخشه… منم سعی کردم احساساتی ننویسم آیدا جان اما دیگه نشد.
دی ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۹:۳۵ ب.ظ
حمیدرضا گفته است :
آیدای پیادهرو پاشو بیا ایران، اینجا هوایش، آفتابش پوست را کلفت میکند. احتیاجی هم نیست بابت پوست کلفت شدن کرم بخری که به خاطرش دلار بپردازی.
دی ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۱۶ ب.ظ
عماد گفته است :
بعد آن خانم فروشمنده چه گفت؟
دی ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۲۰ ب.ظ
seenaz گفته است :
مدتهاست دارم فکر می کنم که ما تنهاییم هممون و من هم به همه می گم که بفهمن و موقع ناراحتی اینقدر عذاب به خودشون ندن چون هیچ کس کمکشون نمی کنه هیچکس .و باید حجم تنهایی رو، به تنهایی دوام بیارن .پس چه بهتر که بدونن تنهان و فقط و فقط تو این دنیا خودشون رو دارن .و ااین خوده تنها رو عذاب ندن ،گناه داره
دی ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۵۸ ب.ظ
جواد گفته است :
این تصویر “گریه میکنی سر مستراح” خیلی تکون دهنده بود. تجسم کردم وقتی گریه میکنی اشکات که عصاره احساس و وجودت هستن میرن ته یه چاه دهن باز سیاه. ازون مستراحایی که قدیما تو خونه ها بود. خیلی تصویر درستیه یعنی توصیف درستی از وضع موجوده. وضع موجود زندگی همه ما.
دی ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۱:۵۷ ق.ظ
مامان وحیده گفته است :
.یک تازه واردم.وقتی این پست را خواندم دلم پر شد از تنهایی.چقدر روزهای جمعه احساس تنهایی میکنم.در کشور خودم.در خانه خودم.من هم وقتی همسن شما بودم یک پسر چندماهه داشتم.مادر بودن هم سخت است.پسرم ۴ساله است و من باید دلتنگیهایم را پنهان کنم تا روح لطیفش آزرده نشود و این سختر است
دی ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۲:۳۰ ق.ظ
آیدا گفته است :
چه کرمی کلفت تر میکنه پوست را آیا ؟ چه کرمی روح له شده زیر پوسته نازک رو ترمیم میکند ؟ اون خانوم قرمز پوش رو کجا زیارت بکنیم ؟
دی ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۲:۵۶ ق.ظ
سارا گفته است :
کلا حوصله ندارم متن های طولانی رو بخونم. متن های طولانیم رو هم شیر نمی کنم به همین دلیل که حوصله ندارم. اما این سارای بی حوصله نشست کلی از پست هاتو خوند. کلی هم کیف کرد. تمرین لازم نداری آیدا.
دی ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۹:۱۹ ق.ظ
آناهیتا گفته است :
دوست عزیز:
من مدتها بود که دیگر وبلاگ نمی خواندم.بعد از اینکه تب تند وبلاگ نویسی به عرق نشست من هم دیگر چیزدندان گیری پیدا نکردم. آنوقته “آیدا” می خواندم و خورشید خانوم و پینکفلویدیش و استامینوفن و…که آیدا بیشتر از همه و چقدر ادبیات خوبی داشت و خاص بود به نسبت خیلیها.تا اینکه از قضای روزگار وبلگ توکا را خواندم و خواندم و در میان لینکها ، تو پیدا شدی.نثرت واقعا قوی و زیباست ، حرفهای مفت و قلمبه و شعاری تحویل نمی دهی و طنز کمرنگ هم نوشته ات را زیباتر می کند.خوشحالم که حالا باز آیدای دیگری آمده که نوشته هایش دلنشین باشد و قابل درک وحس کردنی.
دی ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۹:۴۹ ق.ظ
ZafMaR گفته است :
۱۰۰ امتیاز باید واسه این پست کنار گذاشت…
دی ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۵۶ ق.ظ
خرمگس گفته است :
همین چند وقت پیش داشتم به یکی می گفتم:«مامانا خیلی پوست کلفتن،به نظرم من یکی قابلیت مامان شدن نداشته باشم اصلاً».حالا که میگی فکر می کنم اونا هم از اولش پوست کلفت نبودن،اونا هم یه زمانی دخترهای شاد نازنازی بی دغدغه ای بودن که مامان شدن،هنوزم فکر می کنم قابلیت مامان شدن ندارم
دی ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۳۲ ق.ظ
لعیا گفته است :
سلام من با سایت شما از طریق خانم شین آشنا شدم حرف دل منو زدید منم تو کشور خودمون غریبم و از پدر و مادرم دور دور الان ۸ ماهه که ندیدمشون. و احساس تنهایی میکنم. بچه که بزرگتر بشه بیشتر احساس تنهایی میکنی من ۱ پسر ۴ ساله دارم و هرچی بزرگتر میشه از من دورترمیشه و هیچی تنهایی منو پر نمیکنه .هیچ چیز ارزش اینو نداره که آدم از پدر و مادرش دور بشه هیچ چیز. الان فهمیدم که خیلی دیره خیلی .موفق باشی
دی ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۷ ب.ظ
یگانه گفته است :
من هم یک بچه دارم ، یک بچه ۲۰ ساله . او دیگر به من احتیاجی ندارد اما من به او احتیاج دارم .
دی ۲۳م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۰۷ ب.ظ
Aso گفته است :
“از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛ با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند.”
Dr. Ali Shariati
Ziba bood Aida, kheili ziba!
دی ۲۳م, ۱۳۸۸ در ۲:۳۷ ب.ظ
Darvag گفته است :
پوستمون هر چقدرم کلفت بشه بازم گذارش به دباغ خانه میوفته!
دی ۲۴م, ۱۳۸۸ در ۳:۵۳ ق.ظ
سمیه گفته است :
و هی داریم پوست کلفت تر می شویم!
دی ۲۴م, ۱۳۸۸ در ۴:۱۹ ق.ظ
الف نون گفته است :
نظرم حذف شد؟
دی ۲۴م, ۱۳۸۸ در ۷:۱۶ ق.ظ
قاسمی گفته است :
وب جالب و پرمحتوایی دارید از روستایی بکر و دور افتاده برای شما در هر کجای این کره خاکی که هستید آرزوی بهروزی و موفقیت دارم.
ارادتمند شما قاسمی از روستای خان آباد
http://www.khanabadd.com
دی ۲۴م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۴۳ ب.ظ
Tahereh گفته است :
you know you write great.. I love to see you …to know you more
دی ۲۵م, ۱۳۸۸ در ۳:۱۱ ب.ظ
مهدی یار گفته است :
به احترام پست خوابگاهتون باید کلاه از سر برداشت !
لک آمنت یا موسی!
دی ۲۶م, ۱۳۸۸ در ۷:۲۰ ب.ظ
بنفشه خاتون گفته است :
آیدا جان شنیدم خیلی از خانوم ها بعد از زایمان به این احساس دچار میشن.حتما ” با یه متخصص صحبت کن آروم میشی و این روزها هم میگذره
دی ۲۷م, ۱۳۸۸ در ۱:۴۵ ق.ظ
نسیم گفته است :
آیداجان الان میتونی گریه کنی ولی وای بروزی که بچه یک کم بزرگترشدمث دختر من دیگه هیج جیزو نمیتونی مخفی کنی مگر اینکه یک زندگی شبانه برایت خودت درست کنی همان کاری که من کردم
دی ۲۷م, ۱۳۸۸ در ۴:۱۱ ق.ظ
زینب گفته است :
وبلاگ خیلی قشنگی داری اگر خواستید منو با نام (روزنامه نگار تازه کار) در وبلاگتان لینک کنید بعد به قسمت نظرات وبلاگ من بیایید و اعلام کنید تا من هم شما را با هر اسمی که می خواهید لینک کنم. اسم وبلاگ من روزنامه نگار تازه کاره. اینم آدرسش http://rooznegar2.persianblog.ir
راستی برای افزایش بازدید؛ پیشنهاد می کنم؛ کد این لینک باکسها را درقالب وبلاگتان بزارید.
جهان باکس http://www.jahanbox.com/
امین باکس http://www.aminbox.com/
آرام باکس http://www.arambox.com/
ارم باکس http://www.erambox.com/
جوان باکس http://www.javanbox.com/
دی ۲۷م, ۱۳۸۸ در ۷:۴۵ ق.ظ
لیلا گفته است :
آیدا جان
سلام
پوستت کلفت تر میشه یواش یواش. اما روحت نازکت تر و مصونیتش کمتر. و هویت جدیدت هم هر سال با تولد پسرت تغییر میکنه. مثلا وقتی بخواهند ازت که خودت رو نوصیف کنی خواهی گفت آیدا هستم یک پسر سه یا ایکس ساله دارم تازه اگه دو تا نشده باشند که دیگه فکر نکم بگی آیدا. میگه مامان یه دختر ایگرگ ساله و یک پسر ایکس ساله. چه میشه کرد. امروز یه جایی خوندم زنها سرشتشون آفریده شده برای فدا شدن . یعنی خودشون می خوان که فدا بشن. همینه که هست. حالا هی روش کرم و پن کیک بمابیم.
دی ۲۷م, ۱۳۸۸ در ۸:۴۵ ق.ظ
مهر گفته است :
چقدر این احساس نوزاد دو ماهه داشتن قشنگ است…پس تنها نیستید.یک نوزاد دو ماهه که حالا حالا ها به شما احتاج دارد
دی ۲۷م, ۱۳۸۸ در ۹:۰۷ ق.ظ
علیرضا گفته است :
واقعا ذهن زیبایی دارین ….
بهمن ۷م, ۱۳۸۸ در ۲:۲۶ ق.ظ
ناشناس گفته است :
سلام.برای اولین باراومدم اینجا.این سری تفکرات امروزه همه گیر شده اما این نیز بگذرد.حافظ بخون.به من که خیلی کمک می کنه.
بهمن ۲۰م, ۱۳۸۸ در ۱:۰۳ ق.ظ
هلیا گفته است :
سلام…اولین بار نیست که میام…اما اولین باره که نظر میدم…
الان هول شدم نمیدونم چی بنویسم…ولی نی نی رو ببوس
فروردین ۶م, ۱۳۸۹ در ۱:۲۳ ب.ظ
مونا گفته است :
مزخرف بود
فروردین ۲۸م, ۱۳۸۹ در ۳:۱۲ ق.ظ
مهتاب گفته است :
اگه این پوست کلفت نشه…چطوری با درونمون روبرو بشیم؟؟؟
باید پوستمون کلفت بشه تا هیچ وقت خجالت زده روحمون نشیم.
زیبا می نویسید.
اردیبهشت ۲۹م, ۱۳۸۹ در ۹:۲۵ ب.ظ