Wii خانواده ما
هر روز نامه می فرستند که ” Wii ” بخرید تا بچه هایتان چاق نشوند. عمیق که فکر می کنم من و آیدین هم اگر چاق نشدیم مال همین ” وی ” بود. ما هم مشابهه اش را در خانه داشتیم. من دوازده ساله بودم و آیدین چهار ساله. در خانواده اصالت گرا ما حتی تکنولوژی هم ” عتیقه اش” ارزشمند بود. من تا اول دبیرستان نمی دانستم لباس پرسپولیس قرمز است و استقلال آبی. از نظر من لباسی پرسپولیس شورتش سیاه بود مال استقلال سفید. ا سالها یک تلویزیون سیاه سفید فینگر تاچ داشتیم که روی چهار پایه لاغر چوبی سوار بود.
من و آیدین از ساعت چهار می نشستیم جلوی این تلویزیون برفکی به امید یکساعت برنامه کودک. گاهی هم یکی از ما می نشست آن دیگری آنتن سیار را نگه می داشت. نوعی ایثار خانوادگی بود. آیدین آن روزها به ازای هر وعده غذایی یا میان وعده ، ” چای شیرین ، کره مربا ” می خورد. همیشه یک سینی بزرگ استیل جلویش بود و مشغول ” لقمه” گرفتن بود. ما از برنامه ” گم شده ها” شروع می کردیم. به نظرم برای کودکی ما خیلی برنامه سنگینی بود. بعد هم اخبار استان و شهرستان را نگاه می کردیم. آیدین آنقدر دقیق نگاه می کرد که پیش از اینکه یاد بگیرد ” پاریس ” پایتخت فرانسه است یاد گرفت ” روستای زازران” از توابع فلاور جان است. خلاصه اینکه تا ساعت پنج آیدین دو تا لیوان چای شیرین می خورد و من ده الی دوازده تا نارنگی .
یادم می آید وفتی تیتراژ برنامه کودک پخش می شد و آن بچه کوچک انیمیشن جلوی پرده راه می رفت آیدین هیجانزده می شد . وقتی دو تا کفتر می آمدند و آن پرده ( که من تا سالها نمی دانستم چه رنگیست چون در تلویزیون ما خاکستری بود ) را بالا می بردند و نوشته مقدس ” برنامه کودک و نوجوان ” دیده می شد ، آیدین شروع می کرد به بالا پایین و پریدن و هر روز تذکر می گرفت که “چای را روی فرش نریزی” گاهی هم می ریخت. از اینجا به بعد تلویزیون ما تبدیل به ” Wii” می شد. چون فینگر تاچ و حساس بود و داغ هم کرده بود هر چند دقبقه یکبار کانالش می پرید. یعنی خودش ناگهان می زد کانال هشت که آنروزها برفک خالص بود. هر چند دقیقه یکبار من یا آیدین بلند می شدیم و می رفتیم جلوی تلویزیون و کانال یک را فشار می دادیم. این” برو و بیا” و “بشین و پاشو” تا پایان برنامه کودک ادامه داشت. شاید دو سه سال بعد بود که آیدین کشف کرد اگر با تف روی کانال یک بزنی تا زمانی که تفت خشک نشده باشد کانال ” نمی پرد” از آن روز به بعد آیدین تفی که کفاف یک ساعت را بدهد روی کانال یک می انداخت و ما یک ساعت برنامه کودک می دیدیم. از آن روز بود که چای شیرین ها و نارنگی ها گوشت شد به تنمان و دیگر نی قلیونی نیستیم.

ریحان گفته است :
کلی ذوق کردم!
یادم رفته بود این قضیه تف و تلویزیونی که ۸ تا کانال داشتو!
منو داداشمم همین ماجرا را همیشه داشتیم.
دی ۲۸م, ۱۳۸۸ در ۹:۴۸ ق.ظ
Nima گفته است :
My parents have kept their black and white TV in their basement.They think it was the best TV they have ever had. You can not believe how hard we fight them years ago to convince them to change it to colorful one .you just shout me to the times we always had fights based on technologies
Khoob baashi
دی ۲۸م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۱۴ ق.ظ
باران گفته است :
یادش به خیر
هم چیز اون زمون حس و حالش بهتر بود
حتی کارتوناش با اینکه سیاه سفید می دیدیم اوایل
آخی!دلم برای اون تیتراژ برنامه کودک تنگ شده.اون پسر کوچولو
دی ۲۸م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۴۱ ق.ظ
قهوه و سیگار گفته است :
خب خانوم الان نمیگین که یکی مثل من غرق میشه توی حس های نوستالژیک و میمیره؟
قاتلم شمایییید ها…..
وای من عاشق اون تیتراژ اولیه برنامه کودک هستم و بودم….یادم اومدش الان
دی ۲۸م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۴۶ ق.ظ
قهوه و سیگار گفته است :
لینک شدید,دوست داشتید بنده رو هم لینک کنید خوشحال میشم.
دی ۲۸م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۴۶ ق.ظ
امین گفته است :
ایول کاملا پرتم کرد به اون زمان ولی من اون برنامه فاخره گمشدهارو اون برنامه کودکی که گفتی رو با اون تیتراژ اعصاب خوردکن و… فقط به عنوان خاطره دوست دارم و به شدت wii یا هر محصولی مثل اینو ترجیح میدن به سرگرمی های اون موقع البته میدونم منظورت تقریبا حس و احساسی بود که ما توش غوطه ور شدیم و فک میکنم میدونم داشتی سعی می کردی چی بگی ولی من بازم اگه مجاز به انتخاب باشم بسیار علاقمندم تو فضای الان و همین دوره کودکی کنم
دی ۲۸م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۵۷ ق.ظ
حس ارغوانی گفته است :
تف به این زندگی تف
دی ۲۸م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۱۶ ق.ظ
لیلا گفته است :
یادش به خیر. ما تلویزیون پارس داشتیم. زرد بود. آخرای عمرش سیاه سفید شده بود و هی می پرید و باید می زدیم تو سرش تا درست می شد. آنتن نداشتیم، یه تیکه سیم دراز زده بودیم به پشتش و رها کرده بودیم پشت مبل. گاهی میوه می چسبوندیم به ته سیم، گاهی پاستیل و گاهی می بستیم به بالای کتابخونه تا تصویر صاف بشه. هیچ وقت هم نشد.
یه دفعه بردیم تا تعمیرکاری نزدیک خونه مون بعد از اینکه تعمیر شد، میوه فروشمون با فرغون آوردش تا خونه
دی ۲۸م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۴۳ ق.ظ
شادی گفته است :
من رو بردی به بیست و دو سال پیش و دوران جنگ و رفت و آمد برق
همین تلویزیون ها رو وصل میکردیم به باطری ماشین و اوشین میدیدیم.
الیته آدم بزرگها اینکارو میکردند.
دوران بدی بود
اما به یا دماندنی
راستی چه رازی توی چای شیرین بود که همیشه میریخت
چه رازی توی تیتراژ برنامه کودک بود که وادارمون میکرد همراه اون بچه راه بریم و بپریم هوا
اما حیف که اون توی هوا میموند و ما می افتادیم زمین
…
من رو بردی به ۲۲ سال پیش
مرسی
دی ۲۸م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۴۶ ق.ظ
نجمه گفته است :
ما هم خیلی دردسر داشتیم ولی از یه روش دیگه از حالت نی قلیونی در اومدیم…
اونقدر ذوق زده بودم همیشه که تا ذوقم می خواست تموم شه برنامه کودک هم تموم م یشد و یه کف بری تا روز بعد…و انتظار طولانی برای روز کودک و تلوزیون که اونم همیشه ما رو تو کف می زاشت…خلاصه کودکی کفکی ای داشتیم ما سوای برفکی بودن…کلی حال داد.مرسی دختر
دی ۲۸م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۳ ب.ظ
فهیم گفته است :
عالی بود…
دی ۲۸م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۳۵ ب.ظ
Montra گفته است :
سلام
خیییلی خوشم اومد. مرسی.
دی ۲۸م, ۱۳۸۸ در ۱:۲۴ ب.ظ
ماهی گفته است :
این نوشته من را بُرد به کودکی، به تمام ذوق زدگی ها، لذت ها، طعم ها…ممنون
دی ۲۸م, ۱۳۸۸ در ۳:۳۱ ب.ظ
توکا نیستانی گفته است :
از اول هم معلوم بود این پسر یه نابغه است
دی ۲۸م, ۱۳۸۸ در ۳:۵۰ ب.ظ
hamsadeh گفته است :
hahahahahaaa
دی ۲۸م, ۱۳۸۸ در ۴:۰۲ ب.ظ
آرزو گفته است :
ملال آورترین قسمتش وقتی بود که نقاشی های بچه ها را نشان می داد و هیچ وقت نقاشی من را نشان نداد و چه اصراری هم داشتم!
دی ۲۸م, ۱۳۸۸ در ۷:۱۴ ب.ظ
ناشناس گفته است :
e? pas iin pardehe ghermez bood?!
دی ۲۸م, ۱۳۸۸ در ۸:۱۵ ب.ظ
نسیم گفته است :
ماهم یک تلویزیون بلموند داشتیم که هنوز تو انیاری خونه مامان ایناست به مامانم میگم کمدش کن بسکه درش قشنگه و رنگ و طرح داره!راستی ما یک همسایه داشتیم که پسری داشت که کمی مشکل ذهنی داشت هرروز بعد از ظهرها عقربه ساعت خونشون رو میذاشت رو پنج بعد مارو صدا میزد که بریم برنامه کودک نگاه کنیم.نمیدونم چرا اینو یادم اومد؟
دی ۲۸م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۰۹ ب.ظ
t گفته است :
kare moraba va sini ,, ma ham hamintor, akhbar ham ba che valaeii goosh mikardim, bavarm nemishe ye zamani bache boodim
دی ۲۸م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۳۵ ب.ظ
امیرپویا گفته است :
با حال بود،یکم هم تلخ بود دلم سوخت براتون
دی ۲۸م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۵۰ ب.ظ
مهرک گفته است :
خیلی عالی بود .فقط یک چیزی یادت رفته اینه که قبلش هم یادته اعترافات منافقین رو نشون میدادن . یک میز چوبی با پارچه سبز که به دیوار پشت اویزون بود . ما دلمون به همون یک ساعت برنامه خوش بود . الان دل پسرمو با هیچ چیزی نمیتونم خوش کنم بازم میخواد .
دی ۲۹م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۰۰ ق.ظ
عماد گفته است :
وای که چقدر همه چیز ملموس و نوستالژیک بود!
دی ۲۹م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۲۰ ق.ظ
کیقباد گفته است :
فکر نمیکنین کمی تا قسمتی خیلی برگشتین عقب ؟!
آخه این گم شده هایی که قبل از سرود و شروع شدن برنامه ها و آمدن مجری ی اعلام برنامه و اخبار استان و … نشان میدادند که مال خیلی وقت پیشه .
شما مگه چند سالتونه ؟
این گم شده ها که مال دوره ی کودکی ی ما چهل ساله هاس . فکر نمیکنین خیلی برگشتین عقب ؟!
دی ۲۹م, ۱۳۸۸ در ۲:۱۶ ق.ظ
الی گفته است :
وای خدای من این کشف بی نظیر تف باید ثبت بشه چون هنوزم تو ایران از این خانواده های اصیل پیدا میشن…
دی ۲۹م, ۱۳۸۸ در ۲:۱۷ ق.ظ
زیزیلی گفته است :
یه ذره طولانیه ولی حیفم اومد ننویسم. ببخشید.
ما هم تلویزیون سیاه و سفید داشتیم ولی ۱۴ اینچ با کانال چرخشی.
من و خواهرم کلاس سوم و چهارم بودیم یه روز که مدرسه مون عدسی می داد از پدرم پول دو تا عدسی رو گرفتیم ولی چون معلم دینیمون گفته بود اگه پول بریزید ولی چون معلم دینیمون گفته بود اگه پول بریزید تو صندوق صدقات خدا آرزوتون رو برآورده میکنه و اگه آرزوتون این دنیا برآورده نشه تو آخرت حتما برآورده میشه با خواهرم تصمیم گرفتیم مشترک یه کاسه عدسی خوردیم و بقیه پول رو ریختیم تو صندوق صدقات.
ظهر سر نهار جریان رو برای بابام تعریف کردیم و گفتیم ما که این دنیا تلوزیون رنگی نداریم پول انداختیم تو صندوق صدقات که اقلا خدا اون دنیا به ما یه تلویزیون رنگی بده و بابام اینقدر دلش برامون سوخت که فردای اون روز واسمون یه تلویزیون رنگی پارس رنگی از اونایی که توی کمد بودند، خرید.
ولی خداییش صندوق صدقات با برکتی بود تو یه روز آرزومون رو برآورده کرد
دی ۲۹م, ۱۳۸۸ در ۳:۲۲ ق.ظ
mohamad گفته است :
تلویزیون ما تفی نبود. تایم استراحت داشت
مثلا تو دیدن اوشین حتماً باید یک استراحت ۱۵ دقیقه ای می کرد
دی ۲۹م, ۱۳۸۸ در ۳:۵۴ ق.ظ
k kalij گفته است :
ما هم از این تلویزیون ها داشتیم. کانالش هم می پرید. بابا می گفت واصه رطوبت اینجاست. ما هم می رفتیم سشوار می اوردیم می گرفتیم جلوش تا درست شه. درست هم می شد. البته فقط برا چند دقیقه.
دی ۲۹م, ۱۳۸۸ در ۴:۰۳ ق.ظ
آیدا گفته است :
وااااااای دختر ، تو نثرت بی نظیره ، عالیه ، حرفه ایه ، دیگه تمرین نوشتن نکن ، همه اینارو کتاب کن …من به راحتی میتونستم به جای اسم آیدین ، اسم آرمین برادرم رو بزارم و غرق بشم توی خاطرات عینا” مشابهی که البته بدون تف به ورزش سپری میشد در حین برنامه کودک دیدن …
دی ۲۹م, ۱۳۸۸ در ۴:۵۴ ق.ظ
Darvag گفته است :
جالب بود و زیبا و خاطره انگیز
دی ۲۹م, ۱۳۸۸ در ۸:۰۳ ق.ظ
samira گفته است :
در مورد متن ما برای وصل کردن امدیم
من اصلاح طلب هستم،به آقای خاتمی،موسوی و همه اصلاح طلبان ارادت فراوان دارم، من طرفدار آزادی بیان و آزادی اعتقادی هستم، من خواهان جامعه ای هستم که در آن هرکس اعتقادات خود را داشته باشد و به گونه ای که می پسندد خدا را ستایش کند، من خواهان کشوری هستم که هیچ کس بر حسب ظاهر دیگران را قضاوت نکند، من نماز می خوانم،چادر سر می کنم ولی پس از ۸ سال دوستی با نزدیکترین دوستم هنوز نمی دانم نماز می خواند یا نه، چون هیچ وقت این اجازه را به خود ندادم که در حریم خصوصی اعتقاداتش وارد شود، همه دوستانی که نظر دادند نظرشان قابل احترام است ولی من احساس کردم که همگی دارند قضاوت اشتباهی می کنند. من همه جور دوستی دارم و برای همشون احترام قایلم. اگر صد بار دیگر هم به دنیا بیایم سبزم و سبز باقی می مانم. من هرگز تا امروز اعتقادات کسی را زیر سوال نبردم چون خودم را کامل نمی دانم که از نا کاملی دیگران خرده بگیرم. به امید روزی که ایرانی سرافراز و مردم سالار داشته باشیم.
دی ۲۹م, ۱۳۸۸ در ۸:۱۳ ق.ظ
SEPEHR گفته است :
برادرتان انگار به مصارف تف واقف بوده اند-یادتان باشد اگر دیدیدش جای من از مصارف تف زیر پتوی پلنگی هم سووال بفرمایید-یادش به خیر-مارو بردی اون دور دورها-خدا یک در این دنیا صد در همین دنیا نصیبتان کند
دی ۲۹م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۳۵ ق.ظ
م. گفته است :
تلویزیون ما تفی نبود باید میزدیم تو سرش تا درست شه . الان هم خیلی فرق نکرده باید بزنم تو سر کنترل تلویزیون تا کار کنه . اصلا خیلی از وسایل خانه ی ما کتک لازم هستند .حتی باید تو سر کیس کامپیوترم تا رایترش راه بیفته . من سوار سفینه فضایی هم بشم مطمئنم باید بزنم تو سرش یا یه جاییش تا راه بیفته
دی ۲۹م, ۱۳۸۸ در ۱:۴۰ ب.ظ
سارا گفته است :
نمی دانم چقدر وقت است که دارم می خوانم و می خوانم و می خوانم . ولی پر شدم از یک سر مستی کودکانه و دوست داشتنی
محشر می نویس
سلام
دی ۲۹م, ۱۳۸۸ در ۲:۱۹ ب.ظ
شقایق گفته است :
عالی بود. تلویزیون ما هم دقیقا کتکی بود تا نمی زدی توی سرش کار نمی کرد. مزه چای شیرین و کره و مربا رو هم هیج وقت فراموش نمی کنم مخصوصا وقتی خونه مادربزرگ بودیم. یادش بخیر کودکی !!!
دی ۲۹م, ۱۳۸۸ در ۴:۵۱ ب.ظ
کیقباد گفته است :
جالبه که بیشتر کامنتگذارا تایید میکنن که تلویزیون اونا هم کتکی بوده و تا نمیزدن توو سرش درست کار نمیکرده .
نکنه امروز هم باید از همین روش استفاده بشه تا تلویزیون درست کار کنه !
دی ۲۹م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۳۹ ب.ظ
ایرن گفته است :
ما هم یه میل بافتنی می کریدم کنار دکمه ی کانال تا بتونیم کارتون ببینیم….
دی ۳۰م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۰۴ ق.ظ
آیدین احدیانی گفته است :
عالی بود
من دیوانه قسمت چایی شیرین شدم ( با ۳ قاشق شکر البته )
دی ۳۰م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۰۹ ق.ظ
من گفته است :
خیلی زیبا بود..
می دونی وقت های زیادی که بحث خاطره های کودکی می شه من از خاطره ی ترس آور این گمشده ها که قبل اخبار استان بود می گم اما هیچ کی یادش نمیومد انقدر که دیگه داشتم به این نتیجه می رسیدم که شاید توهم بوده
دی ۳۰م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۰۴ ب.ظ
محسن گفته است :
آی این خاطرات قدیمی حال میده آی.
دی ۳۰م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۱۵ ب.ظ
محیا گفته است :
عالی بود
و وای از عکسهای گمشدگان که هنوز که هنوزه جای حکاکیشون باقی مونده.
من که عاشق اون پسرک بودم و خواهرم به جایش با دستهای پشت سر این طرف و اون طرف می رفت.
یادش بخیر
بهمن ۱م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۴۴ ق.ظ
مهستا گفته است :
چه جالبه که همه خاطره هایی از تی وی های قدیمی دارن! ما هم یه فیلیپس داشتیم با رنگ صورتی و خاکستری فیلم نشون می داد مثلا من هیچ وقت نمی دونستم لباس بقیه چه رنگیه …گاهی هم که رنگی می شد همه کمرنگ بود!(البته اونموقع توی بوشهر می شد کانالهای عربها رو با آنتن معمولی دید برنامه اونا رنگش درست بود اما ایران نه!)
بهمن ۱م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۴۳ ب.ظ
salvo گفته است :
http://darvazteroon.wordpress.com/
آگهی رادیو دروازه تهرون
برای شنیدن
بهمن ۱م, ۱۳۸۸ در ۲:۴۳ ب.ظ
peymaneh گفته است :
سلام . خیلی زیبا بود . یادش به خیر … فکر کنم آن یک ساعت برنامه کودک خودمان خیلی بیشتر مزه می کرد که حالا این چندین و چند کانال ۲۴ ساعته که برنامه های ویژه کودکان نشان می دهند
بهمن ۱م, ۱۳۸۸ در ۲:۴۹ ب.ظ
peymaneh گفته است :
که حالا = تا حالا
بهمن ۱م, ۱۳۸۸ در ۲:۵۰ ب.ظ
سمیه گفته است :
یاد سریال اوشین افتادم که یکشنبه شبها نشون میداد . چوب کبرین میذاشتیم تا ساعت ۹-۱۰ شب که سریالو ببینیم …یکی نبود بهمون بگه آخه شما رو چی به اوشین؟!! :دی
بعد چقدر منتظر می شدیم تا یک کارتون ببینیم وااای …خدای من و دعوا با داداش بزرگه سر اینکه نوبت توئه انتنو درست کنی یا من که منجر به سقوط تی وی از روی میز می شد. وروزها از دیدن همون برنامه های دورنگ پربرفک بی نصیب می شدیم .
بهمن ۲م, ۱۳۸۸ در ۴:۳۲ ق.ظ
آرش گفته است :
خیلی خیلی قشنگ بود.وای از این کودکی که رفت و رفت و رفت.
بهمن ۲م, ۱۳۸۸ در ۸:۲۷ ق.ظ
ali گفته است :
to bi naziri
بهمن ۲م, ۱۳۸۸ در ۹:۱۶ ق.ظ
sahar گفته است :
oon qesmate gomshodeha ba music classic , bekhosoos sanfoni 5 bethoven!!!! man tavalod e 57 am va khoda midoone che hese vahshatnaki mikardam badha ba shenidan e classical music !!!! thanks god i got over it! hanooz moondam bar tebqe che ravanshenasi sadistic ii oon gomshodeharo dorost saat 4 ta 5 neshoon midadan !!! rasti mage shoma shabake 2 barname koodakesho nemididin oon 5 ta 6 bood!!!! ma bayad be mamanemoon eltemas mikardim ejaze bede! …. che dorani bood ,
بهمن ۲م, ۱۳۸۸ در ۹:۲۲ ق.ظ
sally گفته است :
man hamba hame ham aghidam,mah bood,ali bood
بهمن ۲م, ۱۳۸۸ در ۵:۲۹ ب.ظ
زی زی گفته است :
بوی اون بچه ای که می پرید و صدای بق بق بقویی که داشت و اون کبوتری که من وقتی فهمیدم چه رنگیه دیگه پخش نشد و جاش رو داد به تیتر های جدید تر منو قلقلک میده و حالمو یه جورایی می کنه ….
بهمن ۲م, ۱۳۸۸ در ۹:۵۹ ب.ظ
chista گفته است :
tv ما باید با کف دست می زدی توی سرش… سیاه و سفید… خش.. برفک… خشششششششش… مو سیقی متن : ” برفک .. خشش “.
بهمن ۳م, ۱۳۸۸ در ۳:۵۲ ق.ظ
sara گفته است :
سلام خانم ما هم از وب شما خوشمان امد هم از نوشته ها و قالبش…ما که عمرامان کفاف به این تلویزیون ها و تف ها قد نمی دهد ولی یادمه که صبح کله سحر فقط به عشق این برنامه ی کودک و نوجوان از خواب بلند می شدیم و نون و کره و عسلمان توی تلوزیون میل می شد!
بهمن ۳م, ۱۳۸۸ در ۱:۳۴ ب.ظ
کافه اسپرسو گفته است :
یاد محله برو بیا و گلابی و النگ و دولنگ و… افتادم
بهمن ۳م, ۱۳۸۸ در ۸:۲۸ ب.ظ
rokhsana گفته است :
اتفاقا انگار چیزهایی که سخت تر بدست میان لذت بیشتری دارن.مطمئنم بچه های امروزی یک صدم ذوقی که ما واسه برنامه کودک توی اون تلویزیون های ذغالی می کردیم نمی کنن
بهمن ۳م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۰۳ ب.ظ
taha گفته است :
.
.
.
.
اصلا به من چه که در این شهر……لب گرفتن جرم است و تجاوز مد!!!
.
.
.
بهمن ۴م, ۱۳۸۸ در ۴:۲۵ ق.ظ
دوست ژرفا گفته است :
سلام دوست عزیز یک لینک در سایت شماست که آدرس ژرفاست
خواستم بدونم از ژرفا خبری ندارید؟جای دیگه نمی نویسه؟
میتونید لطف کنید و کمکم کنید؟
________________________________________
من آدرس ایمیلش را دارم. فکر کنم جای دیگری نمی نویسد. می خواهی ایمیلت را به من بده که بگویم خودش ا تو تماس بگیرد
بهمن ۴م, ۱۳۸۸ در ۵:۵۶ ق.ظ
HamNaam گفته است :
Ghorboone ghalamet beram ey hamnaam!
بهمن ۴م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۰۲ ق.ظ
siamak گفته است :
be ma ham sari bezan khosh misham bebinamet
بهمن ۴م, ۱۳۸۸ در ۲:۵۶ ب.ظ
saye گفته است :
عالی بود منم به یاد گذشته افتادم
بهتر شد از قلکهایی که برای جبهه پر میشد و یا عکسهای بیرنگ کتابهای درسی ننوشتی
بهمن ۵م, ۱۳۸۸ در ۳:۱۰ ق.ظ
مونا گفته است :
مال ما یه سونی رنگی کوچیک بود شاید چون قدمت من کمتر از شماست ولی همونم گاهی مجبور بودیم چوب کبریت بزاریم کنار چرخ دنده ولومش…!
راستی چرا برنامه ها و کارتونهای اون موقع اینقدر قشنگ بود و مال الان اینقدر مزخرف….
بهمن ۵م, ۱۳۸۸ در ۵:۵۹ ق.ظ
پ.ح گفته است :
چقدر از ته دل خندیدم با این همه غمی که از خواندن مطلب دیگرت در مورد سبزها مرا گریاند
قلمت همیشه توانا
مرا متحیر می کنند بعضی ها با قلمشان
تو هم
خندیدنم برای تصور داداش کوچولوت با سینی چای و کره مربا بود
پایدار باشی رفیق
بهمن ۸م, ۱۳۸۸ در ۱:۳۹ ق.ظ
baanooj گفته است :
من و داداشم از پنجره طبقه سوم تف می انداختیم کف حیاط. هر کی تفش گنده تر بود برنده بود. البته واضحه که من همیشه می باختم. اصلا اون وقتی بچه بود همیشه یه تف وسط لبش آویزون بود.نمی دونم اینهمه تف از کجا می اومد؟
بهمن ۸م, ۱۳۸۸ در ۷:۱۶ ق.ظ
شهره گفته است :
دو سالی می شه که جسته گریخته وبلاگت رو می خونم همیشه هم دوستش داشتم ولی این پست با بقیه فرق می کرد. خیلی دوست داشتنی تره و خیلی زندگی توش هست. فکر کنم اثر نی نی کوچولوییه که الان هست ولی قبلا نبود. دمش گرم.
بهمن ۸م, ۱۳۸۸ در ۸:۰۸ ق.ظ
zahra گفته است :
فوق العاده بود این پست!فوقالعاده!!
بهمن ۱۲م, ۱۳۸۸ در ۹:۵۶ ق.ظ
an!s گفته است :
جالب است که هر چه بزرگتر میشویم پایمان بیشتر در این نوستالزیها گیر میکند !(zh کیبوردم کار نکرد!معذرت)
بهمن ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۵:۴۰ ق.ظ
an!s گفته است :
وبلاگتان کنج خلوتیست برایمان!گاها سر میزنیم و نفسی تازه …
اینجا را دوست داریم …
برای حرف هایی که خودمان نمیتوانیم بزنیم!
… !
بهمن ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۵:۴۴ ق.ظ
پویا گفته است :
بعد از مدت ها کلی از ته دل خندیدم.
حالا که گفتی، منم یه چیزهایی از این پرش کانال یادم میاد. ولی تلویزیونی که من یادمه رنگی بود و به این شدت هم نمی پرید.
خوب مینوسی، به تمرینت ادامه بده. پاینده باشی.
اسفند ۳م, ۱۳۸۸ در ۳:۰۷ ب.ظ
پری سا گفته است :
خیلی خوب بود .نمی دانم باید بگویم یادش بخیر یا نه. اما روزهایی داشتیم.
اسفند ۸م, ۱۳۸۸ در ۵:۲۵ ق.ظ
مریم گفته است :
http://www.4shared.com/file/231065250/1486a178/__online.html
می تونید در لینک بالا موزیک تیتراژ ابتدایی برنامه کودکمونو دانلود کنید و لذت ببرید.
کودک بمانید
اسفند ۸م, ۱۳۸۸ در ۲:۴۵ ب.ظ
فروز گفته است :
خدا خیرت بده آیدا…از بس خندیدم….
اردیبهشت ۴م, ۱۳۸۹ در ۶:۰۹ ق.ظ
برزو گفته است :
حدودده سال پیش شخصی بنام اسماعیل سلیمی راکه جانبازودرزمن جنگ دچارموج گرفتگی بوددرمسیربستری شدن دربیمارستان ف ارابی کرمانشاه فرارکرد وتاکنون ازاواطلاعی نداریم لطفااگرازاوخبری داریدبه تلفن۰۸۳۲۵۲۲۹۸۵۸اطلاع داده ومزدگانی بزرگی دریافت کنید ایشان۳۹ساله هستند
اردیبهشت ۱۴م, ۱۳۸۹ در ۶:۱۴ ق.ظ
دلسوز گفته است :
احمد شجاعی که ظاهرادکتراست باتزریق آمپول سقط به خانمی بیچاره که بارداربود هردوراکشت امابااعمال نفوذ گریخت اوازکاربرکنارشداینک دراشترینان از توابع بروجرد شبکه بهداشت کارمیکندخواستم مردم اورابشناسند تامثل ماعزادارنشوند زن اوهم مامااست مراقب باشیددرمعرض نسخه های کشنده آنان قرار نگیرید
اردیبهشت ۱۴م, ۱۳۸۹ در ۶:۲۳ ق.ظ
ترکاشوند گفته است :
آقای دلسوز ممنونم ازروشنگریتون هرکجای دنیاهستید خداعمرتون بده وتسلیت مرابپذیریددکتراحمدشجاعی رامیشناسم دربیمارستان شهید چمران مخفیانه کار میکندوزن مامایش هم اونجا کارمیکندپارسال برای یکی از دوستانم در منزل سوزن ضدبارداری زدندو۸روز خونریزی کرد وعاقبت مردزن بیچاره چون بدون اجازه شوهرش اینکارراکرده بود خونریزی رامخفی کرد وکسی نفهمید حمیده خانم بیچاره چرامرد.فقط من میدانم دکتراحمد شجاعی وزنش اوراکشتند وعذاب وجدان دارم ومیترسم فاش کنم امیدوارم شوهر مرحوم حمیده باخبرشود هرچند خورشید پشت ابر نمی ماند
اردیبهشت ۱۴م, ۱۳۸۹ در ۶:۳۳ ق.ظ
پور مولا گفته است :
دوستانیکه احمدشجاعی رامیشناسیدتاجاییکه من اطلاع دارم بخاطر قتل مادر ونوزاد دادگاهی شد اما مورد دوم را نمیدانم اما خداراخوش نمیاد سکوت کنیدیا آدرس شوهر مرحوم حمیده رابدهید یاخودتان بامدارک غیر قابل انکاربه مقامات قضایی اطلاع دهید تاعذاب وجدان نکشید وبفکرآخرت باشید
اردیبهشت ۱۴م, ۱۳۸۹ در ۶:۳۹ ق.ظ