عقل معاش؛ روح عیاش

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده

 

الف .آخر سال دوهزارودوازده ده‌هزاردلار عیدی گرفتم. هرسال هزار دلار می‌گرفتم که یک مقداریش هم خراج می‌دادم می‌ماند هفتصد تا حدودا . امسال درحال بربری خوردن حساب بانکیم را باز کردم دیدم ده‌هزار دلار در حسابم نشسته. من بزدلم. یعنی همیشه ترجیح می‌دهم نداشته باشم تا بعدا پس بدهم.یکبار هم بهم مالیات چربی برگردانند سردولت را خوردم که بیا ببر. انقدر که دولت هفت قدم رو به قبله برداشت که بابا پارسال اشتباه کردیم.  برای همین ایمیل زدم به رییس که من فکر می‌کنم یک صفر اشتباه شده؛ بیا بردار ببر پولت را. موقع ایمیل زدن ، ار فرط روراستی و ساده‌دلی و حلال خوری، مو نمی‌زدم با پیرمرد زیر نایلون نشین فیلم “پذیرایی ساده”.  هنوز چای دوم بعد ناشتا را فوت می‌کردم که رییس ایمیل زد که پول حلال است. مال خودت. پارسال خیلی زحمت کشیدید و بلاه بلاه.

نه هزاردلار مابه التفاوت بین توقع و حقیقت, برای من که متعلق به طبقه متوسطم پول خوبی است.  می‌دانید با پولم چه کردم؟ اول رفتم دفتر هواپیمایی کی.ال.ام و با پول رییس به رییس خنجر زدم. هزارودویست دلار دادم بلیطم را یک هفته انداختم عقب. خانم پشت صندوق مبهوت نگاهم میکردم که روزی پانصدوچهل‌وهشت هزار و پانصد و هفتادویک تومن خرج می‌کنم که هفت روز بیشتر بمانم. هرجور حساب می‌کنم حق داشت. قبل از تغییر بلیط ده بار سوال کرد “چیزی پیش اومده”؛ ” پیش‌امدی پیش آمده؟” گفتم نه. یک کیک یزدی داد به ایلیا. می‌خواست وقت بگذرد.ایلیا گفت مامان بیبی مافین. هرچقدرهم خودتان را خسته کنید که بچه سوپرایرانی باربیاید باز سر “بیبی مافِن” یا سوپ خطاب کردن “دیزی” لو می‌دهد. درهرحال وقت را هم کش داد ولی من گفتم هرچقدر قیمتش است باشد، بنداز عقب. چقدر وقت ادای این جمله شیک بودم. چقدر شکل جوانی‌های افسانه بایگان بودم. پا روی پا. خرده مافین روی همه جای پالتو. انداخت عقب.  حیفش می‌آمد طفلی. به همه کیف و کفشهایی که می‌شد خرید فکرمی‌کرد لابد.

باقی پول چه شد؟ رفت پای قرضهایم. حقیقت این است که من همیشه مقروضم. یک “باگی” چیزی ته مغزم است که می‌گوید وقتی قرض نداری انگار پس انداز داری! خیلی باگ جالبی است. زاده زندگی در خارج است. والا پدر من اگر صد تومن قرض داشته باشد مدام از حس خفه گی می‌نالد. اینجا خب آدم  اعتبار دارد. یکجور احمقانه‌ی اعتبار را با پول خودم اشتباه می‌گیرم.بالای حساب “خط اعتباریم” زده بیست هزاردلار اعتبار، و من حس می‌کنم  ” اوه مای گاش، چه کنم با این همه پول” . خب این باگ است. این حماقت و نداشتن عقل معاش است که من مادامیکه مقروض نیستم شادم. فکر می‌کنم خیلی الکم را آویخته‌م و حالا باید خوش بگذارنم.

ب. چند روز پیش کتاب سه بچه خوک را برای ایلیا می‌خواندم و دیدم خوک وسطی مو نمی‌زند بامن. داستان سه تا خوک بودند که تصمیم می‌گیرند مستقل بشنود. خوک اولی خانه از کاه می‌سازد چون خیلی کون گشاد است. خوک دومی خیلی گشاد نیست ولی آینده نگر هم نیست، پس خانه از چوب می‌سازد. خوک آخری که آخر شعرو و آینده نگری‌ست خانه آجری می‌سازد. (البته حتما سرمایه هم دارد که می‌رود آجر می‌خرد- ما خوک دومی‌ها همیشه اینجور خودمان را خر می‌کنیم) گرگ می‌آید خانه خوک۱ را با فوت ویران می‌کند. خوک اولی در‌میرود خانه خوک دومی. دوتایی ساز می‌زنند و شادی. گرگ خانه دوم را هم با لگد ویران می‌کند. دوتایی در‌میروند خانه خوک سوم. و آنجا در مامن مستحکم آجرها، با شومینه خدمت گرگ می‌رسند. من خوک دومم. خوکی که کون گشاد نیست. مثل خرکار می‌کند. بهترین کارمند جهان است. از صبح ساعت نه کار‌ می‌کند تا ساعت نه شب گاهی. ولی عقل معاش ندارد. دوست دارد بعد از ساعت شش به اعداد فکر نکند. به آینده فکر نکند. لم بدهد، کتاب بخواند، فیلم ببیند، شراب بخورد و فیلم ببیند و توکل کند گرگ فوتش نکند.

خوک شماره دو بودن احمقانه است. هم کار‌میکنی هم به لگد بندی. خوک شماره یک حالش بهتر است. حداقل شاعری کرده. عاشقی کرده. کلا از دولت مستمری می‌گیرد. گاهی خانه پدرش است. گاهی مستقل می شود و گردنبند می‌سازد. کلا به آینده فکر نمی‌کند. آینده یا با با لاتاری تامین می‌شود یا در پناهگاههای ارزان . خوک شماره سه هم که تکلیفش معلوم است. صبح می‌رود سرکار. عصر ورزش. شنبه‌ها به حساب بانکی‌ش می‌رسد. خانه می‌خرد. دوتا را چهارتا می‌کند تا در هفتاد سالگی خیلی وضعش خوب باشد. من جدی نمی‌فهمم کاربری خوک دو بودن چیست! اون وسط نشستی که همانقدر سرکوفت بخوری که خوک یک و تقرییا دوسوم خوک سه کونت پاره شود.

جالب این است که طی نوشتن این سطور به این نتیجه رسیدم که احتمالا می‌روم خوک یک بشوم.

 

ج. یک کفشی است که خیلی دوستش دارم. هفتصد دلار است. با مالیاتش می‌کند حدود هفتصد و نود دلار. سالهاست عاشق این کفشم. از وقتی دانشجو بودم. طی این نه سال ده برابر این کفش، کفش خریده‌ام. حالا گیریم ارزانتر ولی تعداد زیاد. ولی این کفش عزیز نخریده‌ام. توجیه ‌م این است که آدم باید همه‌چیش به همه‌چیش بیاید. یعنی نمی‌شود کفشم هفتصد دلاری باشد و به نسبت آن پالتو هزاروپانصد دلاری تنم نکنم. خانه یک میلیون دلاری نداشته باشم. همین است که هفت هزار دلار کفش خریده‌ام و هنوز کریستین لوبوتن عزیزم را نخریده‌ام. این چکیده شعور اقتصادی من است، فکر کنم. خیلی مفتخرم به خودم.

د. تمام انشا بالا مال این است که امروز خوشحال شدم فهمیدم حسابم با کاپیتالیسم صفر است و بعد ناگهان یک صدای منتقد عوضی درونم فریاد زد، خوشحالی ابله؟ شعوراقتصادی نداری؟  تو این سن و سال چون بدهی نداری خوشحالی. تو به فوت بندی. فوقش به لگد. و همین شد که الان همان خوشحال کاذب هم نیستم.

 

امضا

خوک شماره دو

 

 

 

۴۷ نظر

  1. قایق سوراخ گفته است :

    من با خوک یک یا سه بودن موافقم.چون هر دو با خودشون در صلح به سر میبرند،یعنی اصلا فلسفه اون دو تای دیگه رو قبول ندارن ولی خوک دوانگار خودش قبول داره که مسیر یک به سه یه مسیر تکاملیه، واسه همین در آرزوی سه شدنه که خیلی هم سخته چون نه سرمایه اش رو داره نه پیش زمینه فکریشو.ولی…شاید هم همین که میدونه داره تلاششو می کنه و به خوک یک شدن تن نداده راضیش کنه. در اصل میخواستم بگم که ایول،خیلی خوب مینویسی.

    دی ۲۷م, ۱۳۹۱ در ۳:۴۶ ب.ظ

  2. سمیرا گفته است :

    این چیزا یاد گرفتنیه. اگه پدر و مادر عقل معاش نداشتند، در مورد خودم عرض می کنم، بچه ای که من باشم هم یاد نمی گیره!

    دی ۲۷م, ۱۳۹۱ در ۵:۳۴ ب.ظ

  3. Zara گفته است :

    Link kafesh ro midi please?

    دی ۲۷م, ۱۳۹۱ در ۵:۴۷ ب.ظ

  4. ترانه گفته است :

    خوشبحالتون انجا به شماما عیدی هم میدن. به ما که هیچی نمیدن

    دی ۲۷م, ۱۳۹۱ در ۵:۵۳ ب.ظ

  5. sara گفته است :

    همین ده هزار دلار گرفتنتان و پروسه اش ، به تنهایی خیلی جذاب بود و حتی جای پرورش بیشتر داشت، تا همراه با ذهن شما در آن لحظه ها باشیم و باز هم مثل نزدیک شدن فرزندتان به خیابان و ترس شما، “نفس” ما هم بگیرد.
    نوش جانتان عیدیتان.

    دی ۲۷م, ۱۳۹۱ در ۶:۱۹ ب.ظ

  6. الهام گفته است :

    این که گفتی همه چیز آدم به همه چیزش بیاید را دوست دارم.

    دی ۲۷م, ۱۳۹۱ در ۶:۴۷ ب.ظ

  7. Atash گفته است :

    ida sakht migiri.
    Take it easy… Its very good not to have any loan. Imagine not getting that money would have take ypu how long to repay the credit loans..

    I have the loans and thinking weather or not i should have a wedding. Its more than 6 months im thinking about it. And now after a month of finalizing that i wil, have the wedding and choosing my gawn im again panicking if what im doing is make sence

    دی ۲۷م, ۱۳۹۱ در ۱۰:۲۴ ب.ظ

  8. M گفته است :

    Do you guys understand the meaning of privacy
    How could you put all your life on Internet
    More I read these BS more understand how low life you are
    Get the life please
    I won’t read this kind of shit any more
    Veblag is equal with no life no dignity
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    ببین من جدی بعنوان یک آدمی که سالهاست وبلاگ می‌نویسه و می‌خونه این را می‌گم. من اصلا از نظر شاکی و عصبانی و حتی فحاشی ناراحت نمی‌شم. حالا شما که خیلی فحشی هم نمی‌دی. ولی من فکر می‌کنم وبلاگ خوندن تو را عصبی می‌کنه. مخصوصا وبلاگ من. چرا جاش یک چیز دیگه نمی‌خونی که این همه حرص نخوری. اگر اصرار داری بخونی بنده با ” زندگی حقیرانه = low life ” در خدمتم، ولی آخه ارزش داره این همه حرص و اینا.

    دی ۲۷م, ۱۳۹۱ در ۱۰:۳۸ ب.ظ

  9. صاب مرده گفته است :

    مبارکه! ولی واقعا به همین راحتی هزار و دویست دلار رو دود کردی؟
    ______________________
    و این دومین کار خوبی بوده که درزندگیم برای خودم کردم. باور کن. هیچ کاربری بهتری براش نداشتم. در سطح شخصی. در سطح جهانی خوب خیلی کارها میشد باهاش کرد

    دی ۲۷م, ۱۳۹۱ در ۱۰:۴۲ ب.ظ

  10. آیدین احدیانی گفته است :

    دقیقا این پول کثیف اما خوش مزه مغز من رو هم روزانه تسخیر می کنه ! من پس انداز می کنم شما هم بکن . باور کن خوک ۳ همچین بد موجودی نیست . بعد از مدتی خوک ۳ هم شراب می خوردو کتاب می خواند .

    دی ۲۷م, ۱۳۹۱ در ۱۱:۰۳ ب.ظ

  11. شبنم گفته است :

    ” پدر بزرگم همیشه می گفت : زندگی جور گیج کننده ای کوتاه است . به گذشته که نگاه می کنم ، زندگی آنقدر به نظرم کوتاه می آید که به زحمت می توانم بفهمم ، چطور ممکن است ، مرد جوانی – برای مثال می گویم – تصمیم بگیرد به طرف دهکده ی بعدی بتازد ولی نترسد که – گذشته از حوادث بین راه – مهلت همین زندگی معمولی خوش و خرم ، بارها کوتاهتر از زمانی باشد که برای چنین سفری لازم است ! ” کافکا
    آدم ها دو دسته اند . دسته ی اول جاده ی زندگی را دراز و باریک می خواهند و دسته ی دوم کوتاه و عریض . گروه اول همه گونه تدبیر از رژیم غذایی گرفته تا برنامه های منظم ورزشی و . . . به کار می گیرند تا این زندگی مزخرف را چند صباحی بیشتر کش بدهند و طولانی اش کنند ! اما دسته ی دوم به خودشان سختی نمی دهند و از هیچ خوشیی فروگذار نیستند . به طول زندگی اهمیتی نمی دهند و به نظر آنها مهم کیفیت آن است . و وقتی ما می بینیم مرگ چقدر به ما نزدیک است مطمئنا روش دسته ی دوم را بیشتر می پسندیم . خب البته این وسط هستند عده ای که به مارماهی مانند نه این تمام و نه آن !
    مال و ثروت ، همان طور که بودنش خوب است ، خرج کردنش هم باید با شأن صاحبش همخوانی داشته باشد . تهیه ی وسایلی که در دید مردم است باید با تیپ و قواره و شخصیت آدم جور در بیایند و گرنه اسباب مضحکه است . مثل گدایی که کت شیک و گران قیمتی را که به او بخشیده اند از روی لباسهای کهنه و وصله دار تنش کند . وقتی ما از ماشینی خوشمان می آید اگر آن را زیر پای یک تازه به دوران رسیده ببینیم ، آن خودرو هم از چشممان می افتد !

    دی ۲۷م, ۱۳۹۱ در ۱۱:۱۵ ب.ظ

  12. دومان گفته است :

    آیدا خانیم

    سلام

    سنین یایزی لاریندان چوخ لذت آپاریرام. چوخ ساده و اوره گه یاتمالی یازیرسان.

    آما خب بو دفعه احساس ائیله دیم کی بو مطلب چوخ “از دفتر خاطرات شخصی” دی تا بیر آنلام و تجربه کی اشتراکا قویولسون.
    دومان
    ـــــــــــــــــــــ
    دومان جان
    نه اصلا نیست. کلا من به تعداد انگشتانم دستم چیز شخصی دارم. آنها هم شخصی حساب می‌شوند چون با کسی مشترکند. والا هرچیز که تمام و کمال به خودم ربط داشته باشد شخصی نیست

    دی ۲۷م, ۱۳۹۱ در ۱۱:۴۲ ب.ظ

  13. آترا گفته است :

    کفشو بخر … وقتی این همه ساله فراموشش نکردی بخرش دیگه :)

    دی ۲۸م, ۱۳۹۱ در ۱:۲۰ ق.ظ

  14. ماری گفته است :

    من خوکی بین خوک دو و سه هستم! نیمی از از خانه رو از آجر می سازم و مثلن سقفش رو هم از چوب !

    دی ۲۸م, ۱۳۹۱ در ۱:۴۱ ق.ظ

  15. نهال گفته است :

    منم دقیقا مثل تو ام ! هر چی کار بکنم پولش می ره پای سینما و تئاتر و جلسات مختلف و صد البته آژانس. چون من اساسا آدم تنبلی نیستم اما درباره اینکه هی تاکسی تاکسی کنم به حد مرگ تنبلم !

    دی ۲۸م, ۱۳۹۱ در ۲:۰۵ ق.ظ

  16. آزاده گفته است :

    به به، ۱۰ هزار دلار را عشقست و یک هفته بیشتر پیش پدر و مادر بودن و کفش فیلان. پس انداز حالا هنوز واسه سن ما زوده آیدا. بر نامده و گذشته بنیاد مکن.
    روح عیاش و خیام خان

    دی ۲۸م, ۱۳۹۱ در ۲:۳۳ ق.ظ

  17. ali گفته است :

    از خوندن این پست خیلی لذت بردم. عالی بود.

    دی ۲۸م, ۱۳۹۱ در ۶:۲۵ ق.ظ

  18. نیو گفته است :

    آیدا چرا مدل موهاتو عوض نمیکنی؟!
    _______________________
    ده سال دیگه عوض می‌کنم

    دی ۲۸م, ۱۳۹۱ در ۶:۵۱ ق.ظ

  19. نوشا گفته است :

    کل مطلب که خیلی خوب بود، به خصوص یه هفته بیشتر.
    ولی قسمت “زندگی حقیرانه” خیلی صادقانه و صمیمی نشست به دل من.
    ولی یه سوالی، یعنی تو همه این نه ده سالی که گذشته و با این همه مدل کفش های جدید عزیزی که اومده، هنوز همون اولی که پسندیدی به دلته؟
    چه خوب که دلت یه دله.

    دی ۲۸م, ۱۳۹۱ در ۱:۴۱ ب.ظ

  20. Linly گفته است :

    ده‌‌‌ هزار دلار عیدی; خوب این اینجا یه کمی‌ عجیب به نظر میاد. من که تا به حال ندیدم این مبلغ “عیدی” رو یه شرکت کانادایی به کار منداش داده باشه.. تا آنجایی که من میدونم یه مهمونی‌ -در حد کلاس شرکت- میتونه باشه. فکر کنم این “عیدی” تو یه جورایی خاص است. نمیدونم، نظرم رو گفتم…

    دی ۲۸م, ۱۳۹۱ در ۳:۳۴ ب.ظ

  21. M گفته است :

    Don’t worry Aida, told you already won’t read your bs any more but the question is as a professional low life why can’t
    you take these kind of opinion?
    You need to know also I am 50 years old and have been reading since I was 8 so you need to know who are you dealing with.
    Also what I said is about the whole veblag writing not only you, but you want to take it personal do it, won’t expect better from you. Unfortunately I know a lot about your life, you are very good at showing how innocent and caring you are. But end of the day we know who we are …..
    This was your answer won’t read yours & any other veblag any more, you guys are your own readers, my time worth much much more.
    Adios

    ___________________________-
    خانم میم،
    می‌دونم که شما من را می‌شناسید.میدانم که شما خیلی کتاب خوانده‌اید. می‌دانم ۵۰ساله‌اید. چند سال است لوس‌آنجلس زندگی می‌کنید. برای همین هم گفتم چرا خودتان را با مطالبی که اذیت‌تان می‌کند ازار می‌دهید. بهم برنخورد اصلا کامنت شما. می‌دانم کلا نظرتان درمورد وبلاگستان فارسی بود ولی خوب چون من مخاطب بودم من جواب دادم

    دی ۲۸م, ۱۳۹۱ در ۳:۴۰ ب.ظ

  22. Zara گفته است :

    این کی که این حرف ها را در مورد وبلاگ نویس ها می زنه اما حتی بلد نیست وبلاگ را درست بنویسه?! آقا وب web!

    دی ۲۸م, ۱۳۹۱ در ۶:۴۵ ب.ظ

  23. هما گفته است :

    آبدای عزیز
    واقعا مدت ها متنی به این دل نشینی توی وبلاگستان نخونده بودم. سال هاست وبلاگ می خونم و گاهی می نوشتم، اما واقعا این از اون متن هایی بود که خیلی ساده و صمیمی بود. شاید هم همذات پنداری
    بای د وی، مرسی!

    دی ۲۸م, ۱۳۹۱ در ۸:۵۱ ب.ظ

  24. پروین گفته است :

    در اینکه نوشته ات فوق العاده بود و عالی (مثل همیشه) که حرفی نیست.
    اما اجازه هست یه چیزی به جناب “ام” بگم؟ یه چیز کوچولو … چون میدانم خودت احتمالا محلش نخواهی گذاشت دیگر. ام جان، آیدا هم نگران نباشه، ما نگرانیم خوب!!! بهش میگویی ” نگران نباش، گفتم که دیگر مطالبت را نخواهم خواند .” یعنی الآن نخوانده حدس زدی بهت گفته حرص نخور و برو مطالب عالی ئی که از ۸ سالگی میخواندی را بخوان؟ واعجبا…..
    و دیگر اینکه،
    دوست خوب، اناگلیسی کامل بلد نیستی اصلا و ابدا عیبی محسوب نمیشود. اما در یک وبلاگ فارسی به انگلیسی مغلوط کامنت بگذاری زیاد جالب نیست. از ما گفتن.

    دی ۲۸م, ۱۳۹۱ در ۹:۰۰ ب.ظ

  25. پروین گفته است :

    یک چیز دیگر
    حالا شما به حرف خواننده هات گوش نکن و لینک کفش ات را نگذار. ما که الآن خودمان می رویم سایت “کریستین لوبوتن” را میگردیم دنبال کفشهای ۷۰۰ دلاری اش!!
    __________________________________–

    http://us.christianlouboutin.com/ca_en/shop/women/elisa.html

    دی ۲۸م, ۱۳۹۱ در ۹:۰۲ ب.ظ

  26. پروین گفته است :

    ببخشید … یک آپدیت بدهم و بروم. مشکل ما حل نشد. رفتیم سراغ نیم چکمه هایش. چون گفته بودی باید کفشم به پالتوی هزار و پانصد دلاری ام بیاید، و نگفتی به لباس شب دوهزاردلاری ام، فکر کردیم حتما عشق قدیمی تان نیم چکمه بوده ونه کفش مجلسی. اما نیم چکمه ها همه از نهصد دلار به بالا بودند. حیف شد … حالا ایشالا که به وصالش برسی. ما هم ندیدمش مشکلی نیست!
    پ ن: الآن که فکر میکنم میبینم استدلال چکمه ای ام پایه هایش لرزان بود خیلی :دی

    دی ۲۸م, ۱۳۹۱ در ۹:۰۹ ب.ظ

  27. M گفته است :

    To Prveene zize veblag khan and nevees:
    English is easier than fanglish for me , as you said mine is not perfect and I am ok with it, ( i dont have farsi )it is good enough for you to undrestand and get angry. lol
    and I knew is weblog not veblog but just don’t want to admit you guys have a website….
    And last but not least I am not and won’t read this diary any more, but if you say some thing you got to hear an answer with wrong English .
    Ps:: between you and I how low life you are to search for the stupid boots???

    دی ۲۸م, ۱۳۹۱ در ۹:۴۸ ب.ظ

  28. M گفته است :

    Aida
    Glad you know who I am !!
    So you better shut up about one of my dearest person in life and be careful what you say, otherwise I will add some interesting subjects for your readers !
    _________________________
    من خیلی وفت است در مورد عزیز ترین آدم زندگی شما حرفی نمی‌زنم. شما هم کاش بعد از هفت سال این همه خشمگین نبودید. ضمنا ایمیل من هست aida.ahadian@gmail.com بحث کردن در محل نظرات سخت است. اگر خواستید برای من همانجا ایمیل بزنید. اگر هم دوست دارید که در برابر همگان باشد. من بعدا می‌گذارمش اینجا. ادای آدمهای بزرگوار را در نمیآرم. ناراحت شدم که بعد از هفت سال انقدر از من خشمگینید.

    دی ۲۸م, ۱۳۹۱ در ۱۰:۱۱ ب.ظ

  29. M گفته است :

    Yes I am still very angry at the way you handled that situation, having insomnia one night took me to the past and read your diary and found out about all lies you said …. Aida we both know what kind of person he is, funny part is when I told him, he laughed and said ” don’t worry we both belong to our real world now and we were not for each other”
    That is all he said and I asked him if he ever read your thing the answer was no!
    You know about all your accusation! Thief !cursing ! Controlling !
    Come on Aida be honest with yourself.
    No I won’t need your email address, I don’t want to be in touch with you, every thing has a price in life and remember I told you that I will be your friend no matter what………………. I had done nothing bad to you, after what you did to him, you show me your true color.
    I said what I wanted to say and I am done, you will never hear from me here or any where else.
    Lets put a stop on this, or it is not fair maybe you need to defend yourself and buy your aberoo!
    Just don’t trigger me to say more. What made me angry was what you wrote on here… No need to discuss it via email.
    If I am 50 you are 40.

    دی ۲۸م, ۱۳۹۱ در ۱۱:۰۱ ب.ظ

  30. From London گفته است :

    عالی بود
    اینا چی میگن؟
    M & Parween??????

    دی ۲۹م, ۱۳۹۱ در ۵:۱۵ ق.ظ

  31. ali گفته است :

    Dear M

    How about YOU getting a life!

    Instead of spamming people’s posts with BS

    Just a suggestion, since you care so much about time

    دی ۲۹م, ۱۳۹۱ در ۱۱:۳۸ ق.ظ

  32. Nina D گفته است :

    گاهی خوکهای شماره ۳ که از اصالت بی بهره اند خلاء شخصیتی شون رو با تلنبار کردن انواع و اقسام مدارک میخوان پر کنند غافل از اینکه راه بیهوده میرن. میخوام اشاره کنم که فقط خونه آجری نیست که تلنبار میشه.. میدونی.. مگه نه اینکه “احمدی نژاد” هم “دکتره”! :)
    گاهی خوکهای شماره ۳ باورشون میشه که بدجنسی همان زرنگیه.. بعد کم کم دیگه حتی یه قطره عشق هم تو وجودشون نمی مونه و سر و پاشون نفرت میشه و این نفرت رو به هر کی از دور و نزدیک بهشون برسه “هدیه” میکنن.. اینا معمولا توهم از دست دادن “حریم شخصی” دارن چراکه خودشون همیشه در صدد اند به حریم شخصی دیگران حمله کنند.. مرگ در یک قدمیست.. کمی “عشق”.

    دی ۲۹م, ۱۳۹۱ در ۶:۴۹ ب.ظ

  33. t گفته است :

    M jan, kheili be nazar mozakhraf miaee , agar in He iie ke migi ba homa zhen e moshtarak dashte bashe ,,,ke Aida khoob karde ,,har kar karde ….hahahahaha…

    دی ۲۹م, ۱۳۹۱ در ۸:۳۳ ب.ظ

  34. پروین گفته است :

    مرسی بابت لینک کفش. خیلی قشنگ بود. ایشالا میخری اشون به زودی.

    دی ۲۹م, ۱۳۹۱ در ۱۰:۰۰ ب.ظ

  35. Zara گفته است :

    Mrs. M
    I don’t know your issues with this weblog, but accept the reality, weather you like it or not! we, have “Weblogs” and they are on the “web”.

    ببخش آیدا! من آمدم دنبال لینک کفش:ی لینک را گرفتم. مرسی.

    دی ۲۹م, ۱۳۹۱ در ۱۰:۵۳ ب.ظ

  36. sara گفته است :

    حال این روز های من. هر کلمه اش برام یه وزنی داشت. مرسی از کامنتت

    Nina D گفته است :

    گاهی خوکهای شماره ۳ که از اصالت بی بهره اند خلاء شخصیتی شون رو با تلنبار کردن انواع و اقسام مدارک میخوان پر کنند غافل از اینکه راه بیهوده میرن. میخوام اشاره کنم که فقط خونه آجری نیست که تلنبار میشه.. میدونی.. مگه نه اینکه “احمدی نژاد” هم “دکتره”!
    گاهی خوکهای شماره ۳ باورشون میشه که بدجنسی همان زرنگیه.. بعد کم کم دیگه حتی یه قطره عشق هم تو وجودشون نمی مونه و سر و پاشون نفرت میشه و این نفرت رو به هر کی از دور و نزدیک بهشون برسه “هدیه” میکنن.. اینا معمولا توهم از دست دادن “حریم شخصی” دارن چراکه خودشون همیشه در صدد اند به حریم شخصی دیگران حمله کنند.. مرگ در یک قدمیست.. کمی “عشق”.

    دی ۳۰م, ۱۳۹۱ در ۱۰:۱۲ ق.ظ

  37. ana گفته است :

    وای چه آبروریزی ! این |م انگار خیلی ازت میدونه… بابا مجبوری این همه دروغ میگی آخه؟

    دی ۳۰م, ۱۳۹۱ در ۱:۵۵ ب.ظ

  38. sara گفته است :

    at ana
    اصلن به فرض هم یا حتمن که ایدا دروغ می گه به قول شما، و البته اصلن فرض کنیم داستان سرایی می کنه. شما بخون لذتتو ببر. این انتقادات که میاید ریشه یابی می کنید که آیا یکی راست گو هست یا دروغگو کار درستی نیست. آدم به عنوان یک آدم همواره در حال تغییر و باز پرسش از خودش هست، ممکنه حتی در یک لحظه یه جور دیگه فکر کنه. و حتی از حافظه اش ، خاطرات خودش رو یه جور دیگه بکشه بیرون. تعبیر هر کس از هر اتفاقی هم نوعی داره و نمی شه راحت گفت دروغگو. مثل اینکه الان من حس می کنم که فلان رفتار دوستم در حق من بخاطر فلان کار من بود و کلی تحلیل هم جلوش میارم اما اگه اون دوست من بدونه یا حتی افرادی که شاهد ماجرا بودن من رو دروغگو خطاب کنن. لطفن سعی کنیم راحت آدم ها رو قضاوت نکنیم. از نوشته ها ی آیدا یا هر کس دیگه که کاملن شخصی هستن و این آدم بدون توهین به کسی داره حرف می زنه مثل بقیه فقط بشنویم بخودمو برگردیم. کمی خودمون رو تو موقعیت های دیگه قرار بدیم. رفتار “ام” زننده بود، لطفن دیگه زننده ترش نکنین.
    بگذارید خوش باشیم که از این آدم ها که هنوز از هم می تونن فرضن در محیط عمومی حتی ابروی کسی رو ببرن کم داریم.
    اصلن فرض دروغگو بودن نویسنده، عمل زشت تر و غیر اخلاقی تر “ام” رو توجیح نمی کنه. ایشون با این سن و سال باید جایگاه خیلی چیز ها رو درک کنه.
    من به نوبه ی خودم واقعن اذیت شدم.
    امیدوارم همیشه اینجا جوش خوب باشه و گرم. و گند به این محیطی که به میزبانی ایدا ایجاد شده نزنیم.
    با سپاس

    دی ۳۰م, ۱۳۹۱ در ۵:۲۴ ب.ظ

  39. مجید گفته است :

    من صرفاً جهت تنویر افکار عمومی و البته یک مقدار هم ارضای شهوت فضولی خودم پیشهاد می کنم شما داستان مشکلت رو با سرکار خانم M از LA رو در یک پست مجزا بنویس. البته اگر خیلی خصوصی یا ناموسیه بی خیال شو.
    جون خانم M و He که براشون اهمیتی نداره پس اگر خودت OK هستی روش فکر کن.

    دی ۳۰م, ۱۳۹۱ در ۹:۲۸ ب.ظ

  40. سمیه گفته است :

    دوستانی که اینقدر درباره راست و دروغ وبلاگ مانور میدن . اون بالا نوشته ” پیاده رو شرح حال من نیست. نوشته های من است.” دوست دارید بخوونید پس بخونید دوست ندارید بخوونید خب مجبورون نکردن که ! نخوونید !

    بهمن ۱م, ۱۳۹۱ در ۱:۵۵ ب.ظ

  41. sahar گفته است :

    bebin man kari be harfe hichki nadaram vali bishtar vaghta az khoundane neveshtehat in ehsas soragham miad ke to adam sadeghi nisti .ba khodetam sadegh nisti.bekhatere hamin montazer nobel nabash zendegito bekon.saay kon adam behtari bashi .chatriatam bezani bad nist.shabihe falgiraye armani shodi.kolan ziadi to hessi.man nemidounam M kieh vali noe javab dadane to behesh neshoun mideh ke chghadr dasto pato gom kardi.

    بهمن ۱م, ۱۳۹۱ در ۳:۰۹ ب.ظ

  42. ونداد گفته است :

    @ سحر و خیلی از کامنت گذار های با شعور!!!
    کی شما هارو مجبور کرده بیاید بخونید این وبلاگ رو؟
    کورید اون بالا واسه امثال شما ها نوشته:
    پیاده رو شرح حال من نیست. نوشته های من است.
    قشری که فکر می کنه یه کم با فرهنگه و وبلاگ می خونه میاد نصیحت می کنه مدل موهات رو عوض کن….شبیه فال گیر های ارمنی شدی!!!آدم چی می تونه بگه به همچین سطح شعوری؟؟؟میشه سه روز به نظرات سحر و بعضی دیگه از کامنت ها خندید….
    سحر خانوم شما نمی گفتی آیدا دیگه به زندگیش ادامه نمی داد!!!الان چون شما گفتی آیدا سعی می کنه آدم بهتری باشه!!!
    میشه من رو هم از نصیحت های گوهر بارتون بهره مند کنید؟لطفا…خواهش می کنم!!!بدون نصیحت ها و کامنت های شما زندگی واسه خیلی ها بی معنیه!!!

    بهمن ۱م, ۱۳۹۱ در ۶:۱۶ ب.ظ

  43. Anonymous گفته است :

    ببین چرا اینقدر اصرار داری خودتو ناشناس جلوه بدی بعد تو کامنتهات یه چیزی میگی که خودتو لو بدی!?
    دختره بدی بودی و کارای بد زیاد کردی دیگه کسی دوستت نداره و باهات بازی نمیکنه حالا رو دیوار خونه مردم فحش می نویسی و رو ماشینشون خط میندازی!!! آروم بگیر یکم.
    در ضمن تو که ادعای هوش و زکاوتت میشه چرا خلاقیت به خرج ندادی و یه مدل موی متفاوت انتخاب نکردی که حالا کارت به اینجا برسه؟!! احتمالا از این جوابهایی که به سمتت نشونه میره نوازش میگیری میدونم اما اینو باید میگفتم. ببین آروم بگیر یکم.

    بهمن ۲م, ۱۳۹۱ در ۷:۳۵ ق.ظ

  44. ننه قدقد گفته است :

    تقریباً بیشتر کامنت ها رو خوندم. می خواستم یک چیز دیگه بنویسم اصلاً که مامنت دونو باز کردم حالا دلم می خوا یه چیز دیگه بنویم. اول خواستم بنویسم همیشه از بچگی فکر می کردم بخش خوک دوم واقعی و عادلانه نیست چون خونه چوبی با لگد نباید خراب بشه و فکر می کردم خوک دوم زحمت کافی کشیده بود. پست قشنگی بود یعنی فکر می کنم که زندگی طبقه متوسط همیشه خیلی ناعادلانه هست و خوک دوم یک جورهایی شبیه قشر متوسط جامعه میشه و مات و مبهوت موندم به کامنت ها که یک بار شما درباره یک کفشی نوشتی اینهمه آدم می خوان برن اون کفشو لابد بخرن! اول فکر کردم شوخیه اما بعد فهمیدم این همون دنیای واقعیه!

    بهمن ۲م, ۱۳۹۱ در ۸:۳۴ ب.ظ

  45. خ.الف.نون گفته است :

    حتی به نظرم هر کدوم از این خوکا طیفی‌ان. مثلاً شما آخر طیف خوک شماره دویی، یا حداقل نیمه دومش. من نیمه اولی‌ام ولی به خوک سومی فک می‌کنم همه‌ش!:|

    بهمن ۹م, ۱۳۹۱ در ۳:۴۸ ق.ظ

  46. پیاده رو » قطره قطره جمع گردد، ناگهان سوراخ شود. گفته است :

    [...] تا حساب کتابش برگردد سرجای اولش. قبلا عرض کرده بودم که من آدم عادی‌ام ولی به برنامه ریزی معاش که می‌رسد شیرین…بعد از نوشتن آن چک کذایی یک هفته، روزی پنج دقیقه زل زدم [...]

    مهر ۱۶م, ۱۳۹۲ در ۶:۵۸ ب.ظ

  47. لیلا گفته است :

    از همین پست جدیدت رسیدم اینجا! دوباره خوندمش! کامنت ها رو هم خوندم! رفتم کفش رو دیدم! خاکم بر سر! خب چرا این کفش باید ۷۰۰ دلار باشه! (امضا خوک شماره ۱ ایران نشین نفهم!)

    مهر ۱۷م, ۱۳۹۲ در ۶:۴۲ ق.ظ

دیدگاهتان را بنویسید :