نگارنده جوینده عاطفه است

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده

پیش درآمد : این نوشته یک نک و نال نیست. تجربه است. توصیف است. توصیف موقعیتی که خیلی از ما شاید درگیرش باشیم. کوچ در این موقعیت نقش کاتالیزور را بازی می کند.  

جویندگان عاطفه یادتان می آید. زنان و مردانی که برای پیدا کردن والدین خونی خود به روزنامه ایران (؟) آگهی می دادند. همیشه برای من سوال بود که خون تا چه حد می تواند این همه فاصله زمانی و شاید مکانی را پر کند. چیزی که مرا به پدر و مادرم نزدیک می کند مگر چیزی جدا از کلی خاطره ، آشنای مشترک و ایجاد شدن سلیقه های یکسان  ( به زور/ تاثیر محیط /انتخاب ) است ؟ رابطه با والدین که بیست سال از هم دور بوده اید لابد می شود چیزی مثل اولین مکالمه با پسری/دختری که سه روز قبل در خیابان شماره تماسش را به آدم داده است.

-          خونه تان کجاست؟

-          بلوار مین یاب

-          اا. نداعلی روزنگار را می شناسی. خیابون سوم می شینند

-          پژو داره

-          نه . پاترول

-          نه نمی شناسم.

-          چی گوش می دی؟

-          پینک رابینز. تو چی؟

والی آخر                              

در روابط شماره تلفنی به حمد ختم مکالمه به ” الان چی تنته؟ ” معمولن این یخ فاصله ترک بر می دارد. ولی در روابط با پدر مادر خونی که کشش جنسی وجود ندارد . ممکن است ماهها مجبور بشوید برای همدیگر توضیح بدهید که چی گوش می دهید.

چسناله از اینجا آغاز می شود. فکر کنید شش سال است که مهاجرت کرده اید. خانواده شما در این شش سال سه بار شما را دیده اند که مجموع این سه دیدار  هشت هفته هم نمی شود. خانواده شما تابحال کانادا نیامده اند. نمی دانند دوستان شما چه شکلی هستند. شما چه می پوشید.خانه شما کجا و چه شکلی است. آشپزی بلد هستید یا نه. تفریحتان چیست. با چه کسی زندگی می کنید.  از خانه پدری که بیرون آمدید زنی بیست و پنج ساله مهندس ماب بودید. امروز زنی سی و یک ساله هیچ چیز ماب هستید. به اندازه دو هزار و صد و نود و دو روز خاطره غیر مشترک دارید. هزاران مکان رفته اید که آنها نمی شناسنند. شش سال فرصت داشته اید که آدم دیگری بشود. دغدغه هایتان شاید عوض شده باشد. شاید رویکردتان به الکل تغییر کرده باشد. و همه این تحولات برای آنها هم رخ داده است. این می شود که گاهی در مکالمات تلفنی با مادرتان حس می کنید که مادر شما را از روزنامه ایران پیدا کرده است. گاهی مجبور می شوید که برایش توضیح بدهید که ” نظرتان ” با نظر ایشان متفاوت است. این قسمت دردناک جریان نیست. قسمت دردناک آنجا است که از سکوت مادرتان می خوانید که او هم حس می کند که شما را نمی شناسد ولی سکوت کرده است چون فکر می کند به این ریسمان نازک  باقی مانده نباید ور رفت. شاید پاره شود.

 

۵۹ نظر

  1. Laleh گفته است :

    ):very true….

    بهمن ۵م, ۱۳۸۸ در ۹:۳۳ ب.ظ

  2. anar گفته است :

    even if they could come and go you would still feel this some times.

    بهمن ۵م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۰۳ ب.ظ

  3. Bita Bina گفته است :

    Paareh nemishe
    Hih vaght. Its only gives you and her and everyone involved a chance to think harder and push our limits in thought and ideals, even in taste

    Its purely a learning experience

    بهمن ۵م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۰۶ ب.ظ

  4. Y گفته است :

    From personal experience, I can tell you that when they get the chance to visit you even once, everything will be much better. The distance will be much less if they have an idea when you’re talking about your place, your friends, where you go, where you work and etc. In the meantime, you can record videos from them. I think the main problem is that they are not able to build a realistic picture of your stories and have to rely too much on their imagination.

    بهمن ۵م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۰۲ ب.ظ

  5. synapse گفته است :

    salam emrooz kheyli ghamgini,delet tang shode ?!

    ye mohajer ke mese to delesh tangide…
    payande IRAN

    بهمن ۵م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۱۳ ب.ظ

  6. باران گفته است :

    وای نه ! اینجوری گفتی ،ته دلم خالی شد یعنی چند سال دیگه منو و برادرم دیگه همو خوب نمی شناسیم.

    الان که پشت تلفن اینقدر حرف هست واسه گفتن .بعدن همش می شه سکوت ؟!

    چه تلخ !

    بهمن ۵م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۱۹ ب.ظ

  7. دوشیزه (متولد اسفند) گفته است :

    اینقدر این حس غریبگی رو عالی توصیف کردی که من هنوز نرفته، کاملا حس کردم چی میگی…. و چقدر تلخه!!!

    بهمن ۶م, ۱۳۸۸ در ۱:۴۱ ق.ظ

  8. لیلا گفته است :

    این فقط مربوط به مهاجرت نیست. تقریبا برای خیلی ها در همین فاصله سنی یا هر زمانی که شروع به ساختن “من” واقعی خودشان می‌کنند و برای خودشان صاحب نظرات اختصاصی (به معنی جدا از نظرات موروثی خانواده است وگرنه این نظریات جدید هم چندان اوریجینال نیستند…) می‌شوند پیش می‌آید. راستش مادرها هم اول کمی سعی می کنند که ما را به راه راست هدایت کنند و بعد می‌پذیرند وکمی بعد حتی از این شکل جدید لذت هم می‌برند.
    از این جا به بعد رابطه وارد مرحله جدیدی می‌شود که به شکل دو آدم بالغ با هم تعامل می کنیم. اتفاقا رابطه زیباتر می‌شود.

    بهمن ۶م, ۱۳۸۸ در ۲:۰۳ ق.ظ

  9. نغمه گفته است :

    من درک می کنم که چی می گی! فاصله فقط این نیست که مشترکات کم می شه… این هم هست که نحوه تعبیر و تفسیر واقعیات هم متفاوته…! مهاجرت هویت آدم رو تغییر می ده.

    بهمن ۶م, ۱۳۸۸ در ۳:۱۵ ق.ظ

  10. مونا گفته است :

    فاصله همیشه نقش بدی بازی میکنه

    بهمن ۶م, ۱۳۸۸ در ۳:۵۵ ق.ظ

  11. بنفشه خاتون گفته است :

    جوینده یابنده است.

    بهمن ۶م, ۱۳۸۸ در ۴:۳۹ ق.ظ

  12. شاه خاموش گفته است :

    آیدا احدیانی معرکه ست.

    بهمن ۶م, ۱۳۸۸ در ۴:۵۵ ق.ظ

  13. عماد گفته است :

    یعنی ارزشش را داره؟

    بهمن ۶م, ۱۳۸۸ در ۵:۵۳ ق.ظ

  14. آیدین احدیانی گفته است :

    ولی برای بعضی ها مثل من همیشه این حس ترسناک است ! و واقعا …

    بهمن ۶م, ۱۳۸۸ در ۶:۴۳ ق.ظ

  15. tara گفته است :

    I just feel so guilty for all I put them through, and how they try to understand everything my way, how my mum learns the differences between Gtalk and Skype and when to use which, all just for me. and the huge amount of waiting I force on them (although (not deliberately
    what for?

    بهمن ۶م, ۱۳۸۸ در ۸:۵۴ ق.ظ

  16. متین گفته است :

    من کاملا درک می کنم حرفت رو و فقط می خواستم اضافه کنم که لازم نیست شش سال باشد کانادا رفته باشی و در این مدت خانواده کم دیده باشندت و .. تا رابطه به این شکل در بیاید. خیلی ساده تر از این ناگهان می فهمیم که چقدر غریبه شده ایم. الان دیدم لیلا هم همین را کامل تر و باحوصله تر از من گفته

    بهمن ۶م, ۱۳۸۸ در ۹:۳۱ ق.ظ

  17. سمیه گفته است :

    خاصیت فاصله ها همینه …

    بهمن ۶م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۱۷ ق.ظ

  18. ali mirtar گفته است :

    I think it is because of learning curve in people.

    Even in 50 years ago, families who
    live in same place start to degrade.
    It used to happen in higher ages like 45- 50

    nowadays it happens in younger ages because learning curve is steeper

    People who immigrate, choose to have even more steeper learning curve and it makes the degrade point even to be sooner.

    It is all matter of time. but in every bodies life, there is a time that children and parent feel they can not understand each others.

    بهمن ۶م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۲۰ ق.ظ

  19. shirin گفته است :

    mareke bood,mesle hamishe.

    بهمن ۶م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۵۷ ق.ظ

  20. خاتون گفته است :

    اول اینکه تبریک بابت تولد کوچولوت. اگه بگم بهت حسودیم شد بهم نمی‌خندی؟ دلم واسه همون لحظه که متنت رو خوندم یه کوچولویی خواست که اندازه‌ی دستای من باشه. که بتونم هر وقت که خواستم بغلش کنم و هر وقت که خواستم ببوسمش. خیلی خوبه که تنهایی تو با یه همچین هدیه‌ای پر شده. امیدوارم فاصله‌ی تو و اون قد فاصله‌ی تو و مامانت نشه که اونم فکر کنه مامانش از تو روزنامه پیداش کرده : )

    بهمن ۶م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۵ ب.ظ

  21. نوشا گفته است :

    این دقیقا چیزیه که من هم هر بار با هر تلفن حس می کنم. چیزی که قضیه را خیلی سخت تر می کنه فرمالیته شدن روابط هست. یعنی پای تلفن می پرسی چه خبر… همه ظاهرا خوبن. همه ظاهرا سلام می رسونن.
    بعد با یک نفر که از دم خونتون رد می شده چت می کنی می بینی ۱۰۰۰ تا اتفاق افتاده که تو ازشون خبری نداری…
    اعتراض هم که می کنی در نهایت می شنوی که تو نمی دونی… خیلی وقته نیستی نمی تونی درک کنی برای همین برات نمی گیم که خودت هم کمتر اذیت بشی!

    بهمن ۶م, ۱۳۸۸ در ۱:۴۴ ب.ظ

  22. ناشناس گفته است :

    man mamanamo mikhammmmmmm mikham bargardam:-((

    بهمن ۶م, ۱۳۸۸ در ۱:۴۹ ب.ظ

  23. مهرک گفته است :

    این فاصله رو یکبار دیگه هم درک خواهی کرد . وقتی که پرت ۲۳ سالش شده و چیز مشترکی زیاد ندارید . تازه اگر بتونی خودتو خیلی باهاش اپ دیت کنی. توی انجامش ادم خیلی سختش میاد . الان من توی ۷ سالگی پسرم اینو میبینم .مثلا نمیتونم اینو حفظ کنم پرسپولیس سروره استقلال خرتره .تازه اینا خیلی سادن .

    بهمن ۷م, ۱۳۸۸ در ۱:۰۰ ق.ظ

  24. نسرین گفته است :

    به نظرم این فاصله ها و مهاجرت نیست که آدمو تغییر می ده. گذر زمان و تجربه هاست که دیدگاه آدمارو عوض می کنه. مطمئن باش اگه پیش خانوادت بودی شاید بازم نمی شناختنت یا حداقل دلیل تغییرت نمی فهمیدن حداقل الان مجبور نیستی به خاطر اون تغییراتی که نسبت به باورای اونا کردی بهشون توضیح بدی.

    بهمن ۷م, ۱۳۸۸ در ۲:۰۳ ق.ظ

  25. فریبا گفته است :

    حس تلخیه و تلختر میشه وقتی بیان میشه و باور میشه ولی خوب کاریش نمیشه کرد
    حتی به زور ارتباط مجازی

    بهمن ۷م, ۱۳۸۸ در ۲:۳۱ ق.ظ

  26. سارا گفته است :

    فقط فاصله نیست که این ریسمان رو پاره می کنه، گاهی اوقات حتی وقتی کنارشون هستی اونقدر دنیا های ذهنیت ازشون دور میشه که یه روز چشم باز می کنی میبینی دیگه نمیشناسیشون و نمیشناسنتو اتصالتون فقط شده بند یه عالم خاطره ی دور که اونقدر نازکه که به یه کلام ممکنه ببره

    بهمن ۷م, ۱۳۸۸ در ۲:۴۲ ق.ظ

  27. کافه اسپرسو گفته است :

    کتاب که برای دانلود گذاشتید را خواندم از خیلی از داستانکهاش خوشم امد ممنون
    ___________________________________________
    داستانک چیست؟ همان داستان کوتاه است؟

    بهمن ۷م, ۱۳۸۸ در ۵:۳۴ ق.ظ

  28. ye Irani گفته است :

    vayy manam dirooz ke dashtam ba mamanam harf mizadam hamin heso dashtam vali fekr kardam shayad manam ke intori shodam nemidoonam chera dige harfashoono nemifahmam :((((

    بهمن ۷م, ۱۳۸۸ در ۷:۰۹ ق.ظ

  29. حدیث گفته است :

    وقتی‌ نوشته هایت را دربارهٔ غربت می‌خوانم احساس می‌کنم فکر من را انوشته ای، تجربه‌های مشترکمان هستند حتما.

    من هم ۶ سال است که اینجا هستم، هنوز دارم تلاش می‌کنم که رابطه مثل قبل باشد. هنوز هر روز با مادرم صحبت می‌کنم و برایش همه چیز را توضیح میدهام . بدبختی اینجاست که همه چیز با ایران فرق دارد حتا کوچکترین کارها به روش دیگری انجام میشوند. دیگر ماه‌ها و روزهایی که مادر پدرم را ندیده ام نمی‌ شمارم . اینقدر حس ترسناکی است که تازگیها جرأت فکر کردنش را ندارم.

    آرزویم این است که مادرم به خانه‌ام بیاید.

    بهمن ۷م, ۱۳۸۸ در ۸:۲۷ ق.ظ

  30. Mohsen S. گفته است :

    My argument my whole life; exactly. Thank you.!!! It’s all about being connected. As long as you are connected you relate, otherwise it’s irrelevant.

    بهمن ۷م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۳۸ ق.ظ

  31. Darvag گفته است :

    فاصله
    روابط فرمالیته
    ریسمان نازک
    عدم شناسایی طرفین!!!
    خیلی جالب خیلی…
    مثل همیشه زدی توی خال

    بهمن ۷م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۱۹ ق.ظ

  32. کتایون گفته است :

    باید چکار کرد که این اتفاق نیافته؟

    بهمن ۸م, ۱۳۸۸ در ۱:۱۶ ق.ظ

  33. badboy گفته است :

    خیلی روان، خوب و با ایده های نو می نویسید.
    آدم نوشته های قشنگ شما را که میخواند، قصد میکند که دیگر وبلاگ نویسی را ببوسد و کنار بگذارد.( حسودی ام شد :دی)

    بهمن ۸م, ۱۳۸۸ در ۲:۱۳ ق.ظ

  34. فانوس به دست گفته است :

    خیلی حرف دارم راجع به مطلبت اما نمیدونم چرا دستم نمیره به نوشتن
    اگه فکر میکنی ممکنه همین ریسمان هم پاره بشه
    بهش ور نرو
    ما کاش سعی میکردیم
    محکمش کنیم
    به حرمت تمام خاطه های قشنگی که با هم داشتیم
    این و برای پدر و مادر نمیگم
    واسه کسایی که دوستشون داشتیم میگم
    همه ی اونا
    درباره ی روزنامه ی ایران و آگهی و … موافقم

    بهمن ۸م, ۱۳۸۸ در ۵:۰۴ ق.ظ

  35. آیدا گفته است :

    این فاصله فقط برای کسایی پیش میاد که پیچیدگی ذهنی دارن و اصولا پیشرفت میکنه ذهنشون و ظرفیت هاش . دیدگاهاشون تغییر میکنه و طبعا مهاجرت یکی از اون کاتالیزورهاییه که آدمای مستعد رو بیشتر و سریعتر تغییر میده. به قول بقیه بچه ها ، این میتونه توی ایران و در همسایگی عزیزانمون هم اتفاق بیوفته … کم هم نیستن کسایی که هشتاد ساله دور از وطن و خونوادن و همچنان توی خونشون عین قهوه خونه مش قنبره و حتی عاشورا ها پای منبر حاج اقا فلانی میشینن و نذری گیر میارن و تلفن رو هم که دست میگیرن با ایران هزار ساعت از دبه نمک و کوزه روغن و بقیه اشتراکات حرف میزنن … این تویی که ویژه ای و پیشرو ،طبیعیه که که دیگران هم اینو میفهمن. تو هم اگر میرفتی و شوهری برات انتخاب میشد و لباس عروس پفی میپوشیدی اینقدر تفاوت احساس نمیکردی  

    بهمن ۸م, ۱۳۸۸ در ۶:۵۵ ق.ظ

  36. Maryam گفته است :

    man daneshgah tehranam ke raftam in fasele bood hata vaghty har shab baraie khanevadam tarif mikardam az ahvale roozam..inja ham ke amadam har 2 3 mah ye bar dir e dir 6 mah ye bar yek didari darim vali baz ham fasele hast..bishtar mishe ba sorate aheste ama peivaste..iradi ham nadare..chon ma ekhtelaf nadrim,ma mokhtalef hastym.

    بهمن ۸م, ۱۳۸۸ در ۹:۳۴ ق.ظ

  37. سمر گفته است :

    این مساله برای من در مورد دوستانم که در ایران هستند صدق می کنه. با وجودی که چند سالی هست که از ایران خارح شدم ولی باز هم دنیای ذهنی ام با پدر و مادر فرسنگ ها فاصله نداره. شاید این هم مرهون خواهرم هستم که پدر و مادرم رو نسبت به دنیای بیرون آپ دیت نگه می داره و ما می تونیم به سادگی هم دیگه رو درک کنیم و همین طور من هر روز با خانواده ام در تماسم و همیشه طوری از برنامه های زندگی ام براشون تعریف می کنم که انگار همین الان از سرفرار از میدون ونک اومدم.
    ولی با دوستام در ایران نه…نمی دونم دنیای متفاوتی پیدا کردیم که ترجیح می دم هروقت حرف می زنم تنها از خاطرات دور باهاشون صحبت کنم.

    بهمن ۹م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۲۰ ب.ظ

  38. مکتوب گفته است :

    شایید گفتنه این حرفم هم تلخ باشه و هضمش سنگین.ولی به نظرم نیاز به رفتن به مکان خاصی نیست.در واقع در مورد خودم این فاصله اتفاق افتاده و هر روز که گذر زمان رو شاهد هستم بیشتر میشه.

    بهمن ۹م, ۱۳۸۸ در ۵:۰۴ ب.ظ

  39. ناشناس گفته است :

    از دل برود هر آن که از دیده برفت…
    بستگی داره که از قبلش چقدر نزدیک بوده باشید ولی در نهایت همین طوری میشه که گفتی.

    بهمن ۹م, ۱۳۸۸ در ۵:۳۶ ب.ظ

  40. نجمه گفته است :

    می دونی این اتفاق حتی واسه منی هم که از خونه زدم بیرون و رفتم یه شهر دیگه هم اتفاق افتاده… ازتغییر دیدگاه نسبت به سیگار و آسمون جلی بگیر تا هر چی که تو ملکوت اعلی و بت های خونوادگی پرورده شده.
    آره این حفاظت از نخی که نباس پاره شه مث یه جیغ بلند بعضی وقتا می زنه تو ذوق یا آدمو به وحشت می ندازه….هر چی هست رعشه برانگیزه.

    بهمن ۹م, ۱۳۸۸ در ۹:۱۴ ب.ظ

  41. مینو گفته است :

    خیلی ها هم هستند در شهر خودشون و نزدیک خونوادشون این احساسات رو دارند وبه این مربوط نمیشه که ازدواج کرده باشی بچه داشته باشی لباس پفی پوشیده باشی یانه

    بهمن ۱۰م, ۱۳۸۸ در ۴:۲۷ ق.ظ

  42. ناشناس گفته است :

    man hata 6 sal ham nist ke oomadam va kheili bishtar az 3 bar didameshoon, vali in fasele ke goftid, shayad faghat baraye ine ke jense tajrobiatemoon kolan fargh mikone ,engar az hamoon lahze ke az khoone oomadi biroon in risman shoroo be kesh oomadan mikone , omidvaram hich vaght pare nashe!!!

    بهمن ۱۰م, ۱۳۸۸ در ۱:۰۹ ب.ظ

  43. samar گفته است :

    سلام
    ایدا جان از خواننده های جدید هستم.یه سوال دارم.شما تا حالا ازدواج نکردین؟تنهایی اونجا؟

    بهمن ۱۰م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۵۹ ب.ظ

  44. me گفته است :

    shahre barik ro khundam.ghashang bud.
    merci

    بهمن ۱۱م, ۱۳۸۸ در ۱:۵۵ ق.ظ

  45. بیتا گفته است :

    خیلی شبیه شمام، اما هنوز قبل از تجربیات شمام. تازه ۲ سال دیگه اپلای می کنم، اما همین الانم که حدودیک سال و نیم پیش خانواده م نبودم احساس می کنم دنیام عوض شده. هیچ مرز و اعتقادی ندارم، فقط دارم رعایتشونو می کنم!

    بهمن ۱۱م, ۱۳۸۸ در ۸:۱۰ ق.ظ

  46. مهرنوش گفته است :

    لازم نیست تمام تفاوت ها را به روش بیاری!

    بهمن ۱۲م, ۱۳۸۸ در ۳:۳۲ ق.ظ

  47. ناشناس گفته است :

    بعد از هر دگردیسی، ریسمان‌های پوسیده ارتباطمان پاره می‌شوند تا ریسمان‌های محکم‌تری ما را به هم پیوند دهند و این زیباست، اگرچه پاره شدن ریسمان‌ها ناخوشایند است. اما حفظ ریسمان‌های پوسیده ناخوشایند‌تر است.
    پویا و پایدار باشی آیدا جان.

    بهمن ۱۳م, ۱۳۸۸ در ۱:۱۹ ق.ظ

  48. ناشناس گفته است :

    کتاب زیبایتان را خواندم و حس درماندگی نیاز در تمام وجودم رخنه کرد.
    با تشکر از سخاوت بی‌کرانتان.

    بهمن ۱۳م, ۱۳۸۸ در ۱:۲۶ ق.ظ

  49. خاطره‌های غیرمشترک « جایی دیگر گفته است :

    [...] شده در Uncategorized با افسانه در فوریه ۲, ۲۰۱۰ خوندن عبارت «خاطره‌های غیرمشترک» برای من خیلی سنگین بود. کار خاصی نمی‌کردم. فقط [...]

    بهمن ۱۳م, ۱۳۸۸ در ۵:۳۱ ق.ظ

  50. Sasan گفته است :

    well said

    بهمن ۱۴م, ۱۳۸۸ در ۶:۱۶ ق.ظ

  51. eli گفته است :

    سلام …”شهر باریک” را خواندم بعضیاشو چند بار خوندم…برام یه تجربه تازه بودن با آدم های به قول سامان قهرمان ..”نامرئی”…رو جنسیتی بودنش مقاومت داشتم اما وجه نامریی وجودم دوسش داشت بسکه همه چی طبیعی خالصانه و بدون دورویی بود و خلاصه عالی بود …مرسی

    بهمن ۱۴م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۴۸ ق.ظ

  52. بیتا گفته است :

    نظرمو پاک کردی؟
    ____________________________
    من نظر کسی را پاک نمی کنم. پاک هم اگر بکنم نام نویسنده را می گذارم باشد و متن را پاک می کنم و می نویسم چرا. شاید نظرتان به دستم نرسیده

    بهمن ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۳۴ ق.ظ

  53. آیدا گفته است :

    توی ایران که بودم یه مجله گرافیک بود که خیلی دوستش داشتم …. مجله خوب و پرباری بود … اما اصلا ترتیب چاپش هرگز معلوم نبود …یعنی بود ، خیلی دیر به دیر چاپ میشد . دهن ما صاف میشد که هی بریم دکه های دوره شهر رو سر بزنیم و ببینیم که نیومده …. حالا حکایت وبلاگ توهستش … که خیلی دیر به دیر مینویسی … و من هی میام میبینم خبری از چیزه جدید نیست … این آقای نی نی ، کاسه کوزه همه مارو به هم ریخته با اون لپاش

    بهمن ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۵:۲۴ ب.ظ

  54. دانشمند گفته است :

    آیدا، این عوض شدن ها پیش میاد. من روزی ده دقیقه با مادرم حرف میزنم. چهار سال گذشته و برای خودم پیشرفتهایی کردم و رک و راست برای مادرم تعریف میکنم که مثلا با دوست پسر زندگی میکنم و همه چیز خوبه و سر جاشه و مادرم اول تقلا کرد و بعد راضی شد و کم کم داره برام خوشحالم میشه ! شاید این از انعطاف پذیریشه، ولی خلاصه طوری رابطه از پای تلفن هندل شده که میتونم براش بگم از هر چی میخوام و از خوشی ِ من خوش باشه و زیاد با معیارهای خودش مقایسه نکنه. خلاصه، درگیر باید کردشون و در جریان گذاشتشون شاید

    بهمن ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۹:۴۶ ب.ظ

  55. ندا گفته است :

    سلام
    با اجازه این مطلب رو تو فیس بوک گذاشتم چون خیلیییییی خوشم اومد ازش.

    بهمن ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۳۷ ب.ظ

  56. سیاوش گفته است :

    فاصله، فرسنگهای بین شما و مادرت نیست، بلکه نسلی است که اختلاف دارید. این کمبود را با همسر خود پر کنید.

    اسفند ۱۲م, ۱۳۸۸ در ۳:۵۷ ب.ظ

  57. فروز گفته است :


    مثل همیشه عالی

    اردیبهشت ۱م, ۱۳۸۹ در ۸:۰۹ ق.ظ

  58. من گفته است :

    شما مسخره ترین و بی شعورترین وآشغالترین وب سایتی هستید که توی عمرم دیده ام همچنین مطالبتان بی نهایت بی محتوا ست وبه درد آشغالدونی می خورد

    اردیبهشت ۲۹م, ۱۳۸۹ در ۱:۰۴ ب.ظ

  59. من گفته است :

    این آیدا هم خیلی دیوونه وخله خدا شفاش بده

    اردیبهشت ۲۹م, ۱۳۸۹ در ۱:۰۹ ب.ظ

دیدگاهتان را بنویسید :