My Lies, Mi Lyphe
قباد گفت که تو نمی توانی مثل کارور بنویسی. تو دروغ هات قسمتی از نوشته هات هستند.
من به دروغ هام وابسته ام. حق با قباد است. می خواهم خیال خواننده را راحت کنم که هرجا که خواست واقعیت را انکار کند دست به دامن دروغهای من بشود. با خودش بگوید : ” تخیلی است. ندیدی مرد داستان قبل از با مغز به زمین خوردن در طبقه بیست و چهارم تا ششم یکبار آدامسش را باد کرد و ترکوند؟ ” شاید ترکیدن آدامس کمک بکند که باور نکنیم هستند مردانی که با مغز به زمین می خورند.
من به دروغ وابسته ام. داستانهای کودکی یادتان است. همه آن دروغها که به خوردمان می دادند و می دهند . همه خانه های شکلاتی. جوجه های زشتی که روزی قو می شوند. بنده که نشدم. قو که سهل است، شنا هم بلد نیستم. کچل کفتر بازی که به وصال دختر پادشاه می رسد. امروز همه محتاجیم به دروغ. هر چه بزرگتر بشوی دروغهای بزرگتری نیاز داری.
دیده اید تبلیغات این سازمانهای مسیحی را که کودکان کشورهای فقیر کمک می کنند؟ این سازمانهای خیریه آنقدر خوشنام نیستند که به محض شروع تبلیغ کسی خواهد گفت : ” دروغ می گند پدرسگها. یک صدم پول را هم نمی فرستند. همش را خرج کلیساهای اینور آبشون می کنند”. چه آرامشی می دهد این جمله. ناگهان حس می کنی اگر این بنگاه های دروغ هستند. پس آن کودک لاغر ولی شکم آماس کرده که سطلی به بزرگی خودش را حمل می کند هم دروغ است. آن کودک تراخمی هم ساخته فتوشاپ است. این معجزه دروغ است. باری از دوش تو بر می دارد. یک دروغ می تواند همه حقیقت را کم رنگ کند. باقی تبلیغ با آن کودکان لاغرش می شود چیزی در مایه های ” چه کسی برای راجر ربیت پاپوش دوخت “
دروغ تسلی دل ماست. بگذارید بگوییم. من که ادامه خواهم داد. هرکس را هم به من دروغ بگوید دوست خواهم داشت. به آن دوستی که روزی بعد از دیدن شیون زنی عراقی از مرگ عزیزش گفت : ” کمی از عراق این بساطه . باقیش آروم و عالی شده ” در روز ولنتاین کارتی خواهم داد و مراتب عشقم را به او ابراز خواهم کرد. لطفا نفس بگیر جمله قبل خیلی بلند بود.
دلم می خواست دست بکشم از دروغهایم. چند داستان کوتاه نوشته بودم که واقعیت بود. فکر کنم همین روزها به دروغ مزینشان کنم.

Kimia گفته است :
lOVELY..
Dorugh Tasalie Dele maast..
بهمن ۱۳م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۲۰ ب.ظ
آرش قاسمیان گفته است :
آره…دروغ…چه قشنگ…مثل مواد مخدر و الکل میمونه…مدتها به خودم دروغ میگفتم…اگه خوب باشی …کار بد نکنی ال میشه بل میشه…خدا و فلان و…ولی نشد…خدارو شکر از خیالات بیرون اومدم تو ترکم…خماری و بدن در بعد از ترک…خوب میشم…خوب میشی…بدرود
بهمن ۱۳م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۲۶ ب.ظ
Marjan گفته است :
من نمیدانم برای متنی که اینقدر دقیق است, ظریف است, شجاعانه است و آدم را به گریه میاندازد و به فکر وا میدارد چه کامنتی بگذارم. شاید بهترین کار این باشد که هی دوباره بخوانمش و هیچ نگویم, اما آنوقت از کجا بفهمی که چقدر آدمهایی هستند که دوستت دارند و منتظرند برایشان بنویسی.
بهمن ۱۳م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۴۰ ب.ظ
رسول گفته است :
خیلی قشنگ بود تلنگری بود برایمان!
بهمن ۱۳م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۴۴ ب.ظ
یکپیکی گفته است :
سلام،
دربارهی این نوشته ایمیلی براتون فرستادم،
بهمن ۱۴م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۳۳ ق.ظ
Al گفته است :
salam Aida jan shoma dige faceboiok nisti ya maro hazf kardi? delam yeho horri rikht
بهمن ۱۴م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۴۹ ق.ظ
Darvag گفته است :
چقدر بده که دروغ تا این حد به ما نزدیک شده…
و روز به روز نزدیک تر
و احتمالا جزئی از ما میشه
بهمن ۱۴م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۵۴ ق.ظ
شادی گفته است :
نکتهی مهم اینه که سنگ هم نشیدیم از بس به خودمون و بقیه دروغ گفتیم
بهمن ۱۴م, ۱۳۸۸ در ۱:۱۹ ق.ظ
مسعود گفته است :
راست گفتی در مورد دروغ!
بهمن ۱۴م, ۱۳۸۸ در ۱:۵۰ ق.ظ
حس ارغوانی گفته است :
چه شجاعانه!
بهمن ۱۴م, ۱۳۸۸ در ۴:۲۶ ق.ظ
الهام(بهشت) گفته است :
“یک دروغ می تواند همه حقیقت را کم رنگ کند.”
نوشته ام و چسبانده ام کنار مانیتورم تا حواسم را خوب جمع کنم به قربانیان هر دروغم.
آیدا این جمله شاهکاره
بهمن ۱۴م, ۱۳۸۸ در ۶:۵۶ ق.ظ
soroosh گفته است :
هنر تنها نوع مشروع دروغ گویی است. کسی هم که توش دنبال واقعیت می گرده ول معطله.
بهمن ۱۴م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۲۱ ق.ظ
سکنجبین بانو گفته است :
دروغ قشنگ گفتن هم هنری واسه خودش…
بهمن ۱۴م, ۱۳۸۸ در ۱:۳۵ ب.ظ
وحید گفته است :
اپیزود یک
… پیرمرد ؛ فرتوت و علیل ، سوار بر ویلچر ، به کمک دو مامور ، که دو طرفش بودند ، وارد صحن دادگاه شد . از ظاهرش معلوم بود که آنقدر خسته و درمانده است که نای باز نگداشتن پلکهایش را هم ، از پشت آن عینک ته استکانیش ، برایش مشکل بود ! وقتی در جایگاه اتهام در مقابل قضات قرار گرفت ؛ همهمه حضار به یکباره فروکش کرد ، و دو مامور هم از او فاصله گرفتند .
بهمن ۱۴م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۵۶ ب.ظ
گیتی گفته است :
حالم جا میاد وقتی می نویسید. این دروغ نیست.
بهمن ۱۴م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۵۶ ب.ظ
آیدین احدیانی گفته است :
بچه که بودیم می گفتند دروغ نگو شبیه سیرو……. می شوی ! الان همه سیرو…… شده اند !
بهمن ۱۵م, ۱۳۸۸ در ۳:۳۷ ق.ظ
بنفشه خاتون گفته است :
راستش بدون این دروغ ها دیگه نمیشه زندگی کرد…
بهمن ۱۵م, ۱۳۸۸ در ۷:۳۳ ق.ظ
امینه گفته است :
به نظرم دروغ اسمیه که بزرگترها برای ناتوانی خودشون در تخیل انتخاب کردن تا هروقت بچشون مغزش به کار افتاد خفش کنن. خوبه که جدیش نمیگیری.
بهمن ۱۵م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۳ ب.ظ
baran گفته است :
rast migooyee.be dorough migooyeem khhobim va hame chiz khoob ast. injoor doost dashtany tar hastim.
vaghty haghighat ra begooye talkh mishavy va kasy talkhy at ra neminoushad.
بهمن ۱۵م, ۱۳۸۸ در ۲:۵۲ ب.ظ
مریم بهرامی گفته است :
واقعیتی تلخ بود که من روزگارم را با آن سپری می کنم
بهمن ۱۵م, ۱۳۸۸ در ۳:۰۴ ب.ظ
Afra گفته است :
این پستت منو یاد این آهنگ انداخت:
How much deception can you take?
How many lies will you create?
How much longer until you break?
Your mind’s about to fall
آهنگشو گوش کن.
http://www.youtube.com/watch?v=HhNkbmEkrCg
بهمن ۱۵م, ۱۳۸۸ در ۷:۱۹ ب.ظ
آیدا گفته است :
اینه زندگیمون : دروغ میخوریم، دروغ بالا میاریم … اما خوده دروغ رو به راستی نقل کردی
تنها راسته زندگی بچه هان …تصوری از دنیای بدون اونها ندارم
بهمن ۱۵م, ۱۳۸۸ در ۷:۳۶ ب.ظ
mehrnaz گفته است :
Dear Aida, why your book is not available at Amazon .ca? Is there any book store that I can buy it in Ottawa?
thanks
______________________________________________-
مهرانگیز عزیز
متاسفنه آمازون کانادا صرفن کتابهایی که ناشر معروف دارند یا بالای هزار نسخه فروش داشته اند را قبول می کند. کتابفروشی در اوتاوا کتاب من را ندارد. نام کتابفروشی ایرانی اتاوا چیست؟
بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۳۲ ب.ظ
یه مامانه دو باره از تورنتو گفته است :
چرا از فیس بوک محو شدید؟
بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸ در ۳:۳۱ ب.ظ
شعله گفته است :
عزیز، ههمچین با غیض نوشتی، آدم فکر میکنه انگاری توی اون لحظه دلت میخواسته قباد بره آدامسش رو بترکونه…
….بگذار پیاده رو پیاده رو بمونه…
بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸ در ۶:۰۹ ب.ظ
misagh گفته است :
شاید گل تو دست خدا بود
ولی
من حاصل خاکبازی شیطانم
بهمن ۱۷م, ۱۳۸۸ در ۱:۱۳ ب.ظ
غزل گفته است :
خانم آیدا پست ” غربت یعنی..” را پاک کردید؟متاسفانه پیدایش نمی کنم!!
________________________________________-
غزل
متاسفنه آن نوشته قسمت دیدگاهش دچار حمله ویروسی شده بود و حدود دوازده هزار دیدگاه جفنگ گرفته بود. چون نمی توانستم دیدگاه ها را تک به تک پاک کنم نوشته را برداشتم ! ( پاک کردن صورت مساله)
بهمن ۱۷م, ۱۳۸۸ در ۸:۰۹ ب.ظ
کرم کتاب خور گفته است :
شهر باریک را با استفاده از لینکی که داده بودید دانلود کردم و خواندم… متشکرم.
بهمن ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۰۹ ب.ظ
afsaneh گفته است :
اونقدر تعداد حقایق تلخ زیاده که چاره ای نمونده جز تلفیقشون با دروغ … تا قابل تحمل تر بشن.
بهمن ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۱:۵۷ ق.ظ
محمد گفته است :
سلام
تو وبلاگ دوستم مطلبی به نقل از شما خوندم و براش کامنت گذاشتم دوست دارم شما هم کامنت من رو بخونید.
http://meysam-amiri.blogfa.com/post-208.aspx
بهمن ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۲۷ ب.ظ
اسدالله امرایی گفته است :
سلام آیدا
امیدوارم بتوانم کتاب را گیر بیاورم. در بارهاش زیاد شنیدهام. کارهای نیستانی و کریم زاده را هم خیلی دوست دارم. امیدوارم دوستی که به ایران میآید نسخهای برایم تهیه کند.
بهمن ۲۰م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۰۴ ق.ظ
غزل گفته است :
من خیلی از آن متن لذت بردم و حسش کردم.امکانش نیست که برام ایملش کنید؟
بهمن ۲۰م, ۱۳۸۸ در ۱:۱۸ ق.ظ
یار دبستانی گفته است :
مطالبتو دوس دارم خیلی زیاد
موفق باشی
راسی به وب تازه تاسیس من سر بزنی خوشحالم کردی در حد فیلی که اسب سواری کنه
بهمن ۲۰م, ۱۳۸۸ در ۱:۳۵ ب.ظ
بی سواد خوش مرام سبز اندیش گفته است :
سلام
بسیار وبلاگ خوبی دارید، و من از مطالب شما بسیار استفاده کردم و مطالب عالی دارید
۲۲ بهمن سبز است
حتماً در ۲۲ بهمن سبز شرکت کن و این شعار رو هم رواج بدید
وای اگر موسوی حکم جهادم دهد
ارتش عالم نتواند که جوابم دهد
V V V V V V V V
22 بهمن سبز است
به وبلاگ من سر بزنید من شما رو تو پیوند ها ی وبلاگم اضافه کردم شما هم همین کار رو انجام بدید
سر بلند و پیروز و سرفرازو سبز باشیید
با تشکر
یا حسین V
بهمن ۲۱م, ۱۳۸۸ در ۵:۲۰ ق.ظ
rokhsana گفته است :
من هم بارها سعی کردم اما همیشه تهش به اینجا رسید که آدم های دروغگو را دوست تر داشتم.حقیقت دردناکیست اما هویتمان با آن شکل گرفته و کاریش هم نمی شود کرد
بهمن ۲۱م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۰۲ ق.ظ
کافه اسپرسو گفته است :
کلا اگر صداقت بخرج بدی فکر می کن دروغ می گی ولی وقتی دروغ می گی فکر می کن صداق داری:(
بهمن ۲۳م, ۱۳۸۸ در ۳:۰۶ ب.ظ
کیقباد گفته است :
اگر راست باشه اینکه میگن دروغ ناشی از ترسه و بیشتر دروغ ها یه جورایی از ترس نشات میگیره و ته دروغ بالاخره میرسه به ترس ! ، فک کن چه کیفی داره وقتی نترسیدن راست گفتن . نترسیدن و راست نوشتن .
وقتی که بخاطر هیچی و هیچکس و فقط برای خود ، برای دل خود ، برای خود خود ،راست گفتن و راست نوشتن و دروغ نگفتن.
چه حس خوبی داره ، چه سبکباری داره نترسیدن،دروغ نگفتن!
پس اگه درست باشه که دروغ ناشی از ترسه ،در نتیجه راستگویی نشونه ی شجاعته . شجاعت هم فقط مال آدمای شجاعه . حتی اگه همه بگن این شجاعت نیست و حماقته و …
همه شجاع نیستن ، ما هم پدر پسر شجاع نیستیم ولی …
ولی خوش بحال آدمای نترس . چه لذتی میبرن اونها…
و کجا دانند حال آنها!سبکباران ساحل ها…
بهمن ۲۴م, ۱۳۸۸ در ۴:۰۶ ق.ظ
هرا گفته است :
سلام. عجب قلمی داری دختر… من که بریدم. کتابت رو دانلود کردم بخونم. حتماً برات کامنت میذارم و نظرم رو میگم (امیدوارم توی دلت نگی کی از تو نظر خواست. :ِ)
بهمن ۲۵م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۰ ب.ظ
اتی گفته است :
سلام.مثل همیشه عالی مینویسید.
بهمن ۲۸م, ۱۳۸۸ در ۲:۲۳ ق.ظ
فاطمه گفته است :
سلام آیدای عزیزم
من خواننده ی همیشگیت هستم. منو ببخش که هرگز کامنتی ندادم
دلم برات خیلی تنگ شده بود وخوشحالم که دوباره پیدات کردم.
به نظرم حقیقت تلخ گواراتر از دروغ شیرینه.
خودم ابله ترین آدم رو زمینم.تا دلت بخواد از دروغهای این و اون و بیشتر از کسایی که دوستشون داشتم آسیب دیدم.اما خودم هرگز دروغ نمیگم.
البته ۲ساله که ترک کردمش چون وقتی دروغ میگی دیگه خودت نیستی.دلم خیلی پره.شاید همین باعث شد بنویسم
به هر حال به خودم قول دادم به محض اینکه حالم خوب شد دوباره بخندم.
هر چند میدونم خدا دروغگوهارو بیشتر تحویل میگیره
اسفند ۱۷م, ۱۳۸۸ در ۹:۵۹ ق.ظ
فاطمه گفته است :
راستی خبری از جالبات داری؟
jalebat-e-man???????
اسفند ۱۷م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۰۰ ق.ظ