+۱۸

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده

 

هشدار/اخطار: به نظر من اگر باگت دوست دارید و اورال سکس (سکس دهانی ) دوست ندارید این نوشته را نخوانید. حتی اگر هجده‌ سالتون هم نشده نخوانید یا یواشکی بخوانید. می‌شد ننویسمش. ولی ظاهرا نشد.

 

مقدمه :رزلوشن می‌دونید چیه؟ خارجی‌ها (درنظر بگیرید که من یک کانادایی جا نیفتاده حساب می‌شم) روز سال نو نیت می‌کنند که یک کاری بکنند برای آن سال. همه رزلوشن‌هایی که من دیدم یا تحصیلی بوده یا وزنی. یکیش خود من. سال دوهزارودوازده در آستانه تحویل سال نو جایی بین خانه مرجان و فربد تصمیم گرفتم که دوهزار و دوازده بشوم چهل و نه کیلو و والسلام. چرا چهل  و نه؟ فکر کنم یکبار یکروزی سال چهل دو، از اون روزهایی که فکر می‌کردم چه خوشگلم رفتم رو ترازو و چهل و نه کیلو بودم. این عدد شده ملکه ذهنم. نیت چهل و نه کیلو همانا و از هفته بعد حذف نان و برنج و پاستا از زندگی همانا. از پارسال تا الان یک لقمه نون بی عذاب وجدان نخوردم. نمی‌گم خیانت نکردم به رزولوشن‌م، کردم ولی همیشه یک لقمه از این ور اونور کندم. اونجور که بشینم یک لواش را لوله کنم و خوب خیانت کنم، نه نکردم. فقط فکر کنم تو پاریس خوب خیانت کردم به رزولوشن و رفتم از مغازه سرخیابون یک باگت تازه خریدم و برگشتم خونه مایا و بی‌هیچ شریکی همه‌ش را خوردم، یک نفس. پیش خودم گفتم موزه نرفتی، نرفتی، برگردی بگی باگت هم نخوردم شادان سرت را می‌کند. اون باگت تنها خیانت با افتخار و تمام و کمال من در عالم هشیاری به رزولوشنم بود. درمستی پیش آمده صبح پاشم ببینم قابلمه لوبیا پلو باهام تو تخته. خیلی منظره ناخوشایندیه معمولا، ولی خب در هشیاری هنوز هرلقمه که پایین می‌رود انگار دارم زیر یک تعهد می‌زنم. اونم من که حالا نمی‌دونم چه کلیدی کردم به تعهدم به رزولوشن!  از آنطرف من عاشق نان‌ام. نان در هرشکلی عزیز من است. اگر شماعی‌زاده بودم حتما یک سینگل  داشتم “هرچی‌ میخوای ببر، نونم را نبر”. ضمنا تا مدتها فکر می‌کردم داریوش خونده “نون گندم مال من هرچی که دارم مال تو” و احترام عجیبی برای حسن سلیقه‌ و معاوضه نان گندم با همه‌ داروندارش قائل بودم. بعدا که فهمیدم می‌خوانده بوی گندم از چشمم افتاد و رفتم تو کار دیوید بوئی. نان نخوردن واقعا سختم است. من شش ماه بارداری ویارم نون بود. مردم مهر و توت فرنگی و پاته ویار می‌کنند، من فقط نون. نون خالی تازه درهر شکلی. هرچی می‌گفتند چی می‌خوری می‌گفتم نون داغ. حالا ببینید چی می‌کشم از این رزولوشن خود کرده. همه‌ش چشمم به نون مردمه. به لقمه‌ها. دیشب که می‌خوابیدم به شیشه نوتلا روی کابینت نگاه کردم و باحسرت تو دلم فکر کردم یک کیلو برم پایین، چهل و هشت کیلو که شدم یک باگت بزرگ می‌خرم و همش را با نوتلا می‌خورم. تا بشم  چهل و نه بعدش. با همین یاد و حسرت باگت خوابیدم.

 

القصه دیشب خواب دیدم با یک باگت گرم و تازه اورال سکس دارم. با اینکه تجسمش سخته ولی باور کنید. از این باگت کوچیک‌ها بود. نمی‌دانم از کجا می‌دونستم فقط اجازه دارم لیس بزنم  و مک و لیس. گاز و جویدن و قورت نداریم. هی وسط خواب فکر می‌کردم آخه چرا نخورمش اینکه باگته، ولی ته باگت تو خوابم معلوم نبود. تهش تو تاریکی بود. فکر می‌کردم یعنی وصله به کسی؟ یک کم امممم. امممم کردم که اگر باگت وصله به کسی که تو تاریکی نشسته بهم جواب بده. ولی نداد. ولی خب شک داشتم، گاز نزدم. بو کردم. لیسیدم. چه عطری داشت لامصب. باگت فرانسوی. فقط یک جاهاییش خشک بود. سق دهنم را می‌خراشید و اذیت می‌کرد. تو دلم می‌گفتم طاقت بیار، تف بزن، الان نرم میشه. همه خوابم همین بود. باگت را نخوردم. همش لیسش زدم. بوش کردم. مراسم کامل بود. حتی باگت روی لبم کشیدم، روی زبانم مزه باگت تازه می‌داد. بو هم کردم. باگت تازه و خیس زیربینی و …

 

به این برکت نونی که دستم نیست مو به موی خواب عین حقیقت بود. تازه من خیلی بهتر از این قادر به توصیف خوابم بودم. ملاحظه کردم که جدوآبادم اینجا را می‌خوانند. به نظرم وضعیتم حاد شده. بد نیست بی‌خیال رزولوشن‌م بشوم. آخ چه باگتم‌ه.

 

۶۰ نظر

  1. alaf گفته است :

    Khaili chert bood. To ke 18 salegit khob topol mopol budi. Alan nesf shodi.
    ـــــــــــــــــــ
    راست می‌گی یادم نبود که تپل مپل بودم. پس بیخیال شدم و برگردم به وزن دوران شباب. برم باگت را بخرم. ممنون از یادآوری

    اسفند ۱۰م, ۱۳۹۱ در ۲:۰۱ ب.ظ

  2. mehrnaz گفته است :

    چه جالب، منم عاشق نون هستم و انواع پنیر، درکت می‌کنم فراوون، چون منم عین تو، یه چند سالی‌ هست تو کار رژیمم، و آرزو به دلم مونده اون طور که دلم میخواد نون و پنیر بخورم، وای از بوی نون گرم، فکر کنم منم به زودی یه هم چین خوابی‌ ببینم…

    اسفند ۱۰م, ۱۳۹۱ در ۲:۵۷ ب.ظ

  3. مهدی صالح پور گفته است :

    چهل و نه شدن که تقریبا جزو محالات زندگی م شده. یاد دوران دبیرستان افتادم که چقدر خوب بود همش ۶۰ کیلو بودم… نه یه کیلو کم، نه یه کیلو زیاد!

    دوس ندارم یاد امریکن پای و برخوردشون با همبرگر بیفتم ولی خیلی بی ربط با پستت نیست! :دی

    + بوق! این بخش سانسور شد!

    اسفند ۱۰م, ۱۳۹۱ در ۲:۵۹ ب.ظ

  4. ققنوس روی کاناپه گفته است :

    عالی بود…
    من عمرا همچی بلای مزخرفی سر خودم بیارم….
    کشتیش که… آیدای بیچاره رو میگم…
    گور بابای کیلو!

    اسفند ۱۰م, ۱۳۹۱ در ۳:۱۲ ب.ظ

  5. Zara گفته است :

    من هم اورال سکس دوست دارم هم بگت! فعلن هم هیچ کدومش در دسترس نیست:(((

    اسفند ۱۰م, ۱۳۹۱ در ۳:۱۸ ب.ظ

  6. rampole گفته است :

    منم نمیخورم نون فیلان؛ ولی اصلن هم دلم نمیخواد! نون که هیچ،شکلات که میبینم عق میزنم!
    ولی مطلب تو به اندازۀ خوردنِ همون یه شیشه نوتلّا شیرینی بهم تزریق کرد :))

    اسفند ۱۰م, ۱۳۹۱ در ۳:۲۶ ب.ظ

  7. rampole گفته است :

    در ضمن اورال سکس خیلی خوبه! لینکت هم کردم
    (;

    اسفند ۱۰م, ۱۳۹۱ در ۳:۲۷ ب.ظ

  8. ana گفته است :

    خاک تو سر هرزه منحرفت کنن
    بابا یکی بیاد جمع کنه این زنیکه فاحشه رو
    _______________________________
    ana
    من میدونی که جواب کامنتهای مدل تورا نمی‌دم. کاملا باور دارم چیزی جز غرض و مرض باعث نمی‌شه کسی نظر بدون منطق برای کسی بگذاره. نظر منفی با توضیح یک چیز قابل قبوله و خزعبل و فحاشی یک چیز. همینطور که میبینی من خیلی بیشتر از تو مینویسم و با تمام اینکه تو هربار التماس میکنی “یکی این را جمع کنه” هنوز کسی من را جمع نکرده. فلذا به نظرم من باید تورا جمع کنم. من اصولا نظراتم را نخواهم بست. نه وقتش را دارم دونه دونه بخونم تایید کنم و نه اینکه میخوام آدمها ندونند که وقتی از خودت می‌نویسی چقدر در معرض توهین های آدمهای مثل تو هستی. ولی ممکنه بعد از این بعد یکی دو روز پاک کنم این چیزی را که نوشتی. اینجا وبلاگ تو نیست. کلی آدم (دقیقا کلی که حرصت در آد) ممکنه اینجا را بخونند که من را دوست داشته باشند. من پوست کلفتم ولی ممکنه اونها ناراحت بشن. برای همین خواستم بگم. تو بنویس. ولی من هم بعید نیست پاک کنم. به هرحال اینجا پیاده‌رو منه. نه مال آدمی مثل تو که بی‌هیچ منطقی فحاشی میکنه.

    اسفند ۱۰م, ۱۳۹۱ در ۳:۵۳ ب.ظ

  9. سارا گفته است :

    vay , cheghad kasifo lazeji…vaghean goftan ein chiza che maanii dare
    mellat zade be sareshoon be khoda
    khob dozet balast zang bezan tarafet ! chera dast be damane barekate khoda shodi to?

    اسفند ۱۰م, ۱۳۹۱ در ۳:۵۹ ب.ظ

  10. Mahsa گفته است :

    خانم سارا و انا،

    نخونین اگه ناراحتین! توهین نکنین! تحمل شنیدن و دیدن بعضى چیزا رو ندارین درست اما چرا با این لحن؟ متاسفم واقعا.

    اسفند ۱۰م, ۱۳۹۱ در ۴:۵۴ ب.ظ

  11. daaneshmand گفته است :

    چه بامزه این آنا یا عنا یه مدت رو وبلاگ من نظریه پردازی میکرد. گم گور شده بود اینجا بوده پس.
    آیدا عالی هستی تو. به جمع کپل های با عذاب وجدان خوش آمدی !!!

    اسفند ۱۰م, ۱۳۹۱ در ۵:۴۲ ب.ظ

  12. خاطره گفته است :

    وای خندیدم از دستت آیدا، ممنون، با مزه بود.

    اسفند ۱۰م, ۱۳۹۱ در ۶:۲۱ ب.ظ

  13. ماهور گفته است :

    سلام.مدت ها بود این جا رو

    نمی خوندم.یعنی نت نداشتم

    که نمی خوندم! لذت بردم از

    این نوشته.توصیف خواب خوب

    بود گر چه مقادیری حال مان

    را…آره خلاصه…!

    اسفند ۱۰م, ۱۳۹۱ در ۶:۵۰ ب.ظ

  14. صاب مرده گفته است :

    انقدر به خودت سخت گرفتی که آخرش به خوابت اومد!

    اسفند ۱۰م, ۱۳۹۱ در ۸:۲۹ ب.ظ

  15. مریم گفته است :

    شخصیتهای مزخرفی مثل alaf ، ana، و سارا و خیلی های دیگه امثال اینا، یه مشت عقده ای روانی اند که فقط مشغول جانماز آب کشیدن اینور و اونور هستند، وجود گند و گه گرفته و مغز لجن گرفته و متعفنتونو برید آب بکشید، اگه عرضه دارید البته :))))
    نامه فدایت شوم هم واسه ابله هایی مثل شما نفرستادن که لش مرگتونو بیارید اینجا و حال دیگران رو با افکار آشغالی و متعفن خودتون، بهم بزنید.
    عققققققق

    اسفند ۱۰م, ۱۳۹۱ در ۸:۳۷ ب.ظ

  16. melika گفته است :

    عزیزم‌ تو هم باگت نیاز داری هم اورال . هر پسری دوس داره اون باگت بهش وصل باشه چون کارت عالیه.

    اسفند ۱۰م, ۱۳۹۱ در ۸:۳۹ ب.ظ

  17. Moones گفته است :

    عاشق این زمانهایی هستم که خوابیم و مهارعقل نمیتونه سفت و سخت جلو تمنا وخواست شدیدی که داریم رو بگیره حالا مهم نیست که این خواست یه باگت ساده باشه که لابد حق مسلم ماست ولی میبینید چطور وقت خواب ادم کوچولوی نقنقوی ناخوداگاه از پشت هزار لایه منطق و استدلال میپره بیرون و میگه من میخوااااام.

    اسفند ۱۰م, ۱۳۹۱ در ۹:۲۱ ب.ظ

  18. آیدین احدیانی گفته است :

    خیلی خوب بود فقط نکته اینجاست که اگر یک بد بختی مثل من بخواهد خواب اورال با برنج ببیند چه کار سختی است ! باگت و کلا نان یه تیکه است این عشق ما لامصب تیکه به تیکه است .

    اسفند ۱۰م, ۱۳۹۱ در ۹:۳۰ ب.ظ

  19. Hamid گفته است :

    Dorod veblageton kheili ghashange ghalametonam girast az in b bad hameye dastanatono mikhonam

    اسفند ۱۱م, ۱۳۹۱ در ۱۲:۰۸ ق.ظ

  20. آنیما گفته است :

    باحال بود

    اسفند ۱۱م, ۱۳۹۱ در ۱۲:۱۶ ق.ظ

  21. ناهید گفته است :

    من رزولوشنم ۴۸ بود. ولی الان یه دو سه سالی هست روی ۵۳ موندم.
    من از خواب نگاری و تعمیم‌ش به واقعیت واقعن خوشم میاد
    این نوشته خیلی خوب بود.

    اسفند ۱۱م, ۱۳۹۱ در ۳:۰۷ ق.ظ

  22. ال گفته است :

    آدم جذب یه نفر میشه وقتی نقاط مشترک با اون آدم داره و یا وقتی “نفر” ویژگی رو داره که آدم نداره ولی از ته دل دوست داره داشته باشه. جذب شدن من به نوشته های شما از نوع دومه. قلم فوق العاده ای که دارین تا حالا باعث شده براتون بنویسم ولی اینبار همین تعهد به رزولوشن رو که من اصلا نداشتم و شما دارین.

    اسفند ۱۱م, ۱۳۹۱ در ۵:۲۴ ق.ظ

  23. From London گفته است :

    بابا اکیپ شما خیلی روشنفکریه من لنگم رو میندازم،
    باید پاشی بیای لندن اینجا علاوه بر باگت فرانسوی نونهای تپل انگلیسی هم داریم و همچنین من

    اسفند ۱۱م, ۱۳۹۱ در ۵:۳۷ ق.ظ

  24. ely گفته است :

    سلام آیدا جون به آنا حسودیم شد جوابش رو دادی !
    جالب بود , اورال سکس برا من سواله یعنی درک نیاز بهش برام سخته !!
    :D
    ______________________
    جسودی نداره. ببین الان نیاز من به باگته، به نیاز به اورال سکس هم می‌زسیم. بخاطر گل روی خانم انا هم شده می‌خوام جلسات ماهانه آموزش اورال سکس بذارم اینجا. شک نکن

    اسفند ۱۱م, ۱۳۹۱ در ۹:۱۷ ق.ظ

  25. بادوم گفته است :

    والا که بنده یک همچین حسی نسبت به پیتزا دارم!

    ولی کلا از این رزولوشن کلا نفرت دارم که همه اش احساس خیانت می کنم :دی

    اسفند ۱۱م, ۱۳۹۱ در ۱۰:۰۴ ق.ظ

  26. سمیه گفته است :

    جالب بود. دنیای خواب جای عجیب و غیر قابل توضیحی میشه گاهی. همینه که جالبه. من شنیدن خوابهای عجیب و غریب رو دوست دارم.
    به اون انسانهای معترض هم باید بگم: اول متن یه هشدار داشت. کم مایگی آدمه که با دیدن اون کنجکاو بشه متن رو بخونه بعد باز هم به خودش اجازه بده به حریم ذهن دیگران حمله بی ادبانه کنه. کلمات شما برای من از تصاویر خواب آیدا برای شما ناراحت کننده تر بود. متأسفم

    اسفند ۱۱م, ۱۳۹۱ در ۱۰:۴۱ ق.ظ

  27. oliver گفته است :

    واو,
    اینم یکی از اون پستهای فوق العاده و به یاد موندنی بود.
    خوش به حال تو که لااقل خواب چیزای دوست داشتنی رو میبینی
    :-)

    اسفند ۱۱م, ۱۳۹۱ در ۱۲:۰۳ ب.ظ

  28. دلسا گفته است :

    یک بار پاریس بودم … گارسن پسری بود با گوشواره و ابروهای تروتمیز! من چنگال را در نان باگتهای کوچک فرو کردم و دو تا پا درست کردم و شروع به رقص کردم …مثل چاپلین …پسره گارسن اومد و خیلی آروم درگوشم گفت : ببخشید منو ولی این برکت خداست و این کار درست نیست …بعد رفت …باور کن یه لحظه یخ زدم…نکته اینجاست که برای دیدن نتیجه حرفش منتظر نشد و رفت …فقط حرفش رو خیلی آروم و مودبانه گفت و رفت…بعد از اون بارها پیش اومد که باگت بود وچنگال هم بود ولی من دیگه نبودم…دین و ایمون درست و حسابی ندارم …خرافاتی هم نیستم …ولی حرف پسر تاثیرشو گذاشته بود …نمیدونم چرا بعد از خووندن متن شما یه لحظه ترسیدم… یاد این خاطره افتادم .
    همکار همیشه ساکتی داشتم که میگفت : جز راست نباید گفت… هر راست نباید گفت.
    امیدوارم همیشه سفره خودت و پسرت پر از نان باشد.

    اسفند ۱۱م, ۱۳۹۱ در ۱۲:۲۶ ب.ظ

  29. سمیه گفته است :

    آیدا پاک نکن این آنا رو ! میایم می خوونیم کامنتاش رو میخندیم بهش ! به خدا !

    اسفند ۱۱م, ۱۳۹۱ در ۱:۲۷ ب.ظ

  30. هاله گفته است :

    ها ها امروز باگت خوردم و مدام یاد تو بودم احتمالا در ما بقی ماجرا هم باز یادت می افتم

    اسفند ۱۱م, ۱۳۹۱ در ۲:۰۵ ب.ظ

  31. محمد رضا نجفی گفته است :

    اولین باری بود که اومدم اینجا.متنی که نوشته بودین رو دوست داشتم .نمی دونم چرا آدم هایی که با این پست مخالفت می کنند و به نویسنده اش حمله می کنند توجهی به این موضوع ندارند که چندین دهه از تئوری مرگ مولف می گذره و خیلی سطح پائینه که با یک متن که به قصد خوندن نوشته شده اینطوری برخورد می کنن.
    خانم نویسنده ی عزیز.من لحن و طنازی نوشته ی شما رو دوست داشتم و به نظرم اتفاقا از طنز پاکیزه ای هم برخورداره و یک جور حس معصومانه هم به من متقل می کنه در مورد آدمی که خودش رو از چیزی محروم می کنه و اون چیز به شکل متفاوتی در خوابش ظهور پیدا می کنه ..موفق باشین

    اسفند ۱۱م, ۱۳۹۱ در ۳:۴۸ ب.ظ

  32. مهدیه گفته است :

    به امید روزی که قصه مردی رو بنویس با رزولوشن نون؛منتها نون سنگک. انقدر لیس بزنه که وسطش سوراخ بشه اما نفهمه اون پشت تو تاریکی چیه!

    اسفند ۱۲م, ۱۳۹۱ در ۱۲:۳۵ ق.ظ

  33. کیقباد گفته است :

    البته امروزه باید خیلی مواظب بود . حتی توو خواب .
    چرا که یه جورایی “همه باگت نما و جو* فروشند ” .
    * جو = خروس قندی !

    اسفند ۱۲م, ۱۳۹۱ در ۱:۱۳ ق.ظ

  34. Møller گفته است :

    مثل همیشه عالی بود.
    زندگی خیلی کوتاهه، ارزش این رو نداره خودتو از خوردن نون، مخصوصا باگت فرانسوی محروم کنی.

    اسفند ۱۲م, ۱۳۹۱ در ۳:۰۲ ب.ظ

  35. سمیه گفته است :

    راستی نون که کالریش بالا نیست کالری گوشت در وزن مساوی با نون بیشتره . اینقدر الکی خودتو عذاب نده :)

    اسفند ۱۲م, ۱۳۹۱ در ۳:۵۴ ب.ظ

  36. amir گفته است :

    واقعاً جد و آبائت این جا رفت و آمد دارند و تو از اشتیاقت به اورال سکس و پورن دیدن می نویسی؟!

    اسفند ۱۳م, ۱۳۹۱ در ۳:۰۹ ق.ظ

  37. لیلاخانوم گفته است :

    غش غش غش غش به اونی که نوشته زنگ بزن طرفت، برکت خدا رو چیکار داری.
    هاهاهاهاهاهاهاهاهاها

    اسفند ۱۳م, ۱۳۹۱ در ۵:۰۰ ق.ظ

  38. sanaz گفته است :

    dar heine khondane dastan yade doktare 3sale kodam oftadam ke inghadr asheghe noone ke ghabl az khab tuye takhtesh ham bayad nan bokhore:D

    اسفند ۱۳م, ۱۳۹۱ در ۶:۳۴ ق.ظ

  39. ملیحه گفته است :

    خانم آیدا یا آیدای عزیز
    شرم بر شما که چنین متنی گذاشتدید ، فکر نکردید ما میخوانیم دلمان میخواهد ؛ آن وقت ما که دستمان به باگ درست و درمانی نمی رسد چه کنیم !؟ آخر میدانی آیدا جان (میتوانم اینطوری صمیمی خطابتان کنم) اینجایی که ما هستیم باگتهایش اصلن تعریفی ندارد!!
    و در مورد اورال هم که خوب چشم و گوشمان بسته تر از این حرفهاست …. هه هه

    اسفند ۱۳م, ۱۳۹۱ در ۱:۵۹ ب.ظ

  40. میلا گفته است :

    راستی شهر باریک را ۱ ماه پیش تصادفی دیدم داتلود کردم و خواندم وخیلی جالب بود راستش حسودیم شد به طنز نوشته هایتان .
    پیاده رو را هم از پایین تا بالا همه را گز کردم چه پیادروی باحالی بود.(باز حسودیم شد)

    اسفند ۱۳م, ۱۳۹۱ در ۲:۰۵ ب.ظ

  41. بهاره گفته است :

    عالی بود آیدای عزیز….به کوری چشم اونایی که جانماز آب میکشن….

    اسفند ۱۳م, ۱۳۹۱ در ۲:۵۸ ب.ظ

  42. رهرو گفته است :

    اى کاش می تونستى در مقابل کسانى که برات کامنتهاى توهین أمیز میزارن عکس العمل نشون ندى میدونى که فقط نشانه عدم اعتماد به نفست هست.
    این نوشته آت افتضاح بود، افتضاح

    اسفند ۱۴م, ۱۳۹۱ در ۱:۰۶ ق.ظ

  43. amir گفته است :

    احتمالا دیگه باگت نخورم
    امااز این به بعد با ولع بیشتر میخورم

    اسفند ۱۴م, ۱۳۹۱ در ۳:۰۴ ق.ظ

  44. بابک گفته است :

    لااقل برای من که نوشته هاتو رو دوست دارم جواب بنویس که دلمون خوش باشه نوشته های ما رو میخونی. من خیلی کم خواب می بینم. ولی از اورال سکس با نون باگت فکر نکنم خوشم بیاد. حالا به قول سمیه با نون سنگک یه چیزی. :)
    __________________
    فکر کن که نخونم. معلومه می‌خونم. با دقت.

    اسفند ۱۴م, ۱۳۹۱ در ۸:۲۱ ق.ظ

  45. نسیم گفته است :

    خدارو شکر باگت زیاد دوست ندارم چون به لطف این نوشته از چشمم کاملا افتاد. ممنون :)

    اسفند ۱۵م, ۱۳۹۱ در ۹:۱۷ ق.ظ

  46. AhmadReza گفته است :

    ay dorooghgoo! baba to dige che tokhme sagi hasti!khodemoonim roo khalezanaki roo dast nadari! az yetaraf be ana chosi miyai ke vaght nemikoni Comment ha ro bekhooni badesh be babak migi fekon nakhoonam , hamatoon eine hamin ASHGHAL

    اسفند ۱۵م, ۱۳۹۱ در ۱۲:۲۶ ب.ظ

  47. سمیه گفته است :

    به به ! عجب [...] کُس کشی هاهاهاها خوشم میاد خورزین به پیسی گیر دادین به نون

    اسفند ۱۵م, ۱۳۹۱ در ۱:۵۵ ب.ظ

  48. baran گفته است :

    ali bood

    اسفند ۱۵م, ۱۳۹۱ در ۳:۵۳ ب.ظ

  49. BARAN گفته است :

    خیلی بد بود…خیلی بد…متاسفم که اینو میگم ولی واقعا خوبه که باز هم حرمتها رو نگه داریم…حتی اگه فضا مجازیه …یا وقتیکه بخصوص موضوع بحث شما نانه…..
    کاض مثل قدیم, مثل پدرها و مادرهامون اگه یه تکه نان رو زمین دیدیم, برش داریم. نه اینکه یاد…..بیفتیم….
    جدا متاسفم…

    اسفند ۱۶م, ۱۳۹۱ در ۱۲:۵۵ ب.ظ

  50. ely گفته است :

    وای آیدا جون نمی دونی چقدر خرکیف شدم دیدم برام جواب گذاشتی :D دوست دارم

    اسفند ۱۶م, ۱۳۹۱ در ۲:۲۱ ب.ظ

  51. ely گفته است :

    راستی منتظر کلاس های آموزشیت هستم :P

    اسفند ۱۶م, ۱۳۹۱ در ۲:۲۲ ب.ظ

  52. ﺑﻬﺎﺭ گفته است :

    اﻭﻟﻴﻦ ﭘﺴﺘﻲ ه ﻛﻪﻭﺑﻼﮔﺖ ﺧﻮﻧﺪﻡ.ﺧﻴﻟﻴﻴﻴﻴﻲ ﺧﻮﺑه
    ﺁﺩﻡ ﺑﺘﻮﻧﻪ ﺧﻮاﺑﺎﻱ ﺳﻜﺴﻲ ﺷﻮ ﺑﻨﻮﻳﺴﻪ, ﺣﺴﻮﻭﻭﻭﺩﻱ ﻣﺮا ﺑﭙﺬﻳﺮ!

    اسفند ۱۶م, ۱۳۹۱ در ۱۰:۰۴ ب.ظ

  53. sara گفته است :

    کلاس آموزشی واسه خودت بزار که تو کفی بی تربیت ِچندش

    اسفند ۱۷م, ۱۳۹۱ در ۴:۳۳ ق.ظ

  54. ali گفته است :

    hahaha! divoone

    اسفند ۱۷م, ۱۳۹۱ در ۴:۳۶ ق.ظ

  55. Babak گفته است :

    آیدا، دوست ندیده من،
    دلسرد نشو از اینکه این کامنتها رو برات میزارن. هر کارجدیدی که انجام بدی، یک سری تاییدت میکنند، یک سری نادیده میگیرنت و یک سری هم سعی میکنند دلسردت کنند. ما مشکلمون تحمل نداشتن در مقابل چیزی که با عقائدمون جور در نمیاد، این ما ایرونی ها رو دیوونه میکنه. یک سیستم باینری سیاه و سفید داریم که طیف خاکستری توش جایی نداره. حالا فکر کن چطور میخایم با رنگین کمانی از عقائد کنار بیایم و بتونیم هر رنگی رو همونطوری که هست دوست داشته باشیم. شاید چیزی که توبا شجاعت مینویسی، چشم هموطنی رو به دنیایی باز کنه که پیش از این رنگ درش معنایی نداشت. اگرچه میدونم آدم منطقی و قوی هستی ولی یک وقتایی قویترین آدمها هم دلخوشی میخوان که کار کنند. مسیرت رو ادامه بده رفیق.
    ارادتمند،
    بابک

    اسفند ۱۷م, ۱۳۹۱ در ۵:۱۲ ق.ظ

  56. نسرین گفته است :

    من کلاً اهل کامنت خوندن نیستم، نمی‌دونم چی شد چشمم افتاد به کامنتای این پست، تا تهش رفتم
    حوصله داری؟ یه لقّشون بگو، جواب‌َم نده

    اسفند ۱۷م, ۱۳۹۱ در ۴:۲۸ ب.ظ

  57. جمال گفته است :

    خیلی تحریک کننده و در حال جذاب بود این نوشته.
    کاش دخترای داخل ایران هم مثل شما به راحتی احساساتشون رو بیان میکردن.

    اسفند ۲۰م, ۱۳۹۱ در ۱۲:۵۵ ق.ظ

  58. ely گفته است :

    بابک جان نظر حمایتی و تشویقیتون رو تایید میکنم فقط بدونین که تعصب و تفکر خشک صرفا مختص ایرونیا نیست جاهای دیگه هم هست منتها کم و زیادش فرق میکنه اما مجموعا لایک.
    آیدا جان سنت شکنی عرف متداول نوشتن زیبایی نوشتارت است.لذت می برم.

    اسفند ۲۴م, ۱۳۹۱ در ۴:۵۸ ق.ظ

  59. پرگل گفته است :

    آیدا جان میشه لطفا یه راهنمایی بکنی که خیلی لازمش دارم.تو چطوری بعد مدتها رفتی ایران و دستپخت مامان و اونهمه خوراکی های خوشمزه و مهمونی ها رو بودی و همون ۴۹ کیلو خارج شدی از اونجا؟من هر بار ۵ کیلو وزن اضافه میکنم.

    اسفند ۲۴م, ۱۳۹۱ در ۱:۳۸ ب.ظ

  60. shirin گفته است :

    hahahaha kheyli bahal bod keyf kardam :-))) khoshbakhtane man aslan non dost nadaram hala bego che bisalighe :-))) kolan man dar bande ghaza nistam aslan dost nadaram kheyli ghaza bokhoram vali asheghe khabam va faghat mano khab chagh mikone na ghaza :-(((( mibini har ki har chi dost dare hamon chaghesh mikone :-(

    اسفند ۲۸م, ۱۳۹۱ در ۵:۱۶ ب.ظ

دیدگاهتان را بنویسید :