شما در مستراح چه می کنید؟
کتابها ملاک قضاوت آدمها نیستند. می دانم. آدمها را برحسب آنچه که می خوانند یا اصلا کتاب می خوانند یا نمی خوانند قضاوت نمی کنم. ولی به خودم اجازه داده ام در دلم احساس نزدیکی کنم با مسافر قطاری که ” زمان لرزه” را می خواند.
به خانه کسی که می روم چشمانم به دنبال کتابخانه می گردند. آنها که کتابخانه هایشان را پنهان نکرده اند در یک اتاق یا پستو بیشتر دوست دارم. می ایستم جلوی کتابخانه و نگاه می کنم. عالمی دارد وقتی کتابی آشنا پیدا می کنی. انگار هم مدرسه ای را پیدا کرده ای. ناگهان چندین صفحه حرف مشترک داری. وای بروزی که ببینی صاحب خانه همه آثار ونه گات را هم دارد. یا کامو را. یا بوکوفسکی را. یا کارور را. یا مارکز را. فقط نمی روم صاحب خانه را در آغوش بکشم و بگویم : ” همشاگردی سلام ” . دلم می خواهد باقی مهمانها را از خانه بیرون کنم و برای خودم و خودش نوشیدنی بریزم و بگویم : ” زنان” بوکوفسکی را خوانده ای؟
من قضاوت نمی کنم اگر در کتابخانه کسی هیچ کتاب مشترکی نباشد. سلیقه است دیگر. قضاوت نمی کنم اگر کتابخانه شان را قایم کرده اند. شاید فضا تنگ است. شاید دست دوستانشان کج است. شاید می ترسند چشم بخورد. شاید کتاب از کتابخانه می گیرند و معتقد به خریدن نیستند. ولی قضاوت می کنم وقتی در خانه کتابی نیست. معلوم است که نیست . زیر میز نیست. روی پاتختی. کنار مبل. هیچ جا نیست. فکر می کنم چایشان را چگونه پایین می دهند. چگونه قضای حاجت* می کنند. در قطار و مترو چه می کنند. شب چگونه می خوابند. وقتی بدخواب می شوند چه می کنند. وقتی افسرده هستند به مدد قوه تخیل کدام نویسنده آمریکای جنوبی شاد می شوند و یا به مدد کدام روس خودشان را حلق آویز می کنند. قضاوت نمی کنم. ولی از خودم سوال می کنند.
نکته : نگارنده دارای یک متابولیسم عالی است و فکر می کند درصدی از آن به مدد کتاب خواندن در مستراح است. بارها شده است که کتاب بد به تور اینجانب خورده است و آنقدر مستراح نرفته ام که ییوست گرفته ام. شاکرم که آنقدر کتاب خوب نخوانده دارم که هنوز مثل ساعت کار می کند. البته اگر کتابخوان مستراح گرا هستید حتما همیشه در خانه کرم آنتی همورویید داشته باشید یا حداقل برای توجیه حضور بیش از معمولتان دایما زور نزنید.

Kimia گفته است :
Well said. I do feel close to people with bookshelves too… I feel home
بهمن ۲۶م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۲۵ ب.ظ
اراکده گفته است :
برای خوندن بعضی وبلاگ ها باید از این کرمی که معرفی کردید بصورت موضعی استفاده کنیم و یا قورتش بدیم… زیر جلدیه یا قرصه…
سلام خانوم شاعر
بهمن ۲۷م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۷ ق.ظ
لیلا گفته است :
شاید روزی من میزبانتان باشم که عادت دارم قبل از آمدن مهمان، کتاب های پخش و پلا در سطح خانه را جمع کنم و روی میز کارم در اتاق کارم بگذارم و درش راببندم، از بس که از اظهار نظر آدمها در مورد کتابی که می خوانم بدم می آید. فرصت نمیدهند فکر خودم را در مورد کتاب بسازم.
راستی، اینها را که می نویسید میترسم فردا گذاشتن کتاب نیمه باز روی عسلی و پاتختی و کاناپه تبدیل به مد جدید بشود، مثل خیلی چیزهای دیگری که در خانه داریم و فقط برای داشتن است نه استفاده کردن.
در ضمن بردن کتاب به مستراح برای من با دنیا آمدن بچه مختومه شد: چطور می شود وقتی هر لحظه ممکن است گریه کند با خیال راحت صحبتهای افراد یا جزئیات مکانی را پیگیری کرد؟
بهمن ۲۷م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۵۲ ق.ظ
باران گفته است :
نکته ای که گفتی واقعن قابل تامل بود آیدا جان
بهمن ۲۷م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۵۷ ق.ظ
پریا گفته است :
خدا مرا ببخشد.من هم بد جور قضاوت میکنم.خوابگاه که بودیم برای پیچیدن ابزارآلات مصرف شده ی زنانگی روزنامه در توالت ها میگذاشتند.چه کیفی میداد روزنامه خواندن در توالت.کاهی که فکرم یبوست میگرفت میرفتم توی توالت آخری خودم را حبس میکردم.این بار نه برای روزنامه.برای کتابی که با خودم میبردم.از خوابگاه که برگشتم دیدم مهمانهای گه و بیگاه خانه ،کتابخانه ی خانه را که انگار من متولی اش بودم خالی کرده اند.به لطف دله دزدی هایشان طبع همه ی فامیل روان شده است
بهمن ۲۷م, ۱۳۸۸ در ۱:۲۹ ق.ظ
کیقباد گفته است :
چه زیباست اول که وارد میشوی چشمانت در جستجوی کتاب است و کتابخانه و چه حال گیر است آنهایی که وارد میشوند و همه چیز را میبینند الا کتاب و کتابخانه و از همه چیز میگویند و میپرسند الا از کتاب .
عمری است داریم با این جماعت سر میکنیم و البته کمال احترام هم بهشان داریم یعنی عمری است به خیلی ها کمال احترامات فایقه را داریم . ولی خداییش خیلی زور داره با این جماعت کتابنخوان و بی توجه به کتاب و کتابخانه زیستن و سر کردن . آقا با این کارشون انگار فحش خوار مادر به آدم میدن !
اصلا بیخیال . بما چه ؟ آقا دلشون میخواد کتاب و کتابخونه و کتابخونا رو دوس نداشته باشن . زور که نیس . هس ؟!
بهمن ۲۷م, ۱۳۸۸ در ۲:۳۰ ق.ظ
آرزو گفته است :
خوش به حال نگارنده!
متابولیسم عالی را گفتم البته.
بهمن ۲۷م, ۱۳۸۸ در ۲:۵۶ ق.ظ
نسیم گفته است :
آیدا جان بسکه همه آمدند و کتابی امانت گرفتند و نیاوردند که من کتابها را به اتاق خواب که لااقل حرمتی برای عدم ورود همگانی دارد انتقال دادم ولی اگر به خانه ما بیایی حتماکتابی روی یخچال (عالی ترین مقام وامن ترین محل!) خواهی یافت که چون ناتمامند کسی انهارابرای ابدامانت نخواهد گرفت.
بهمن ۲۷م, ۱۳۸۸ در ۳:۱۶ ق.ظ
گیتی گفته است :
آن سال هاهر وقت کتاب جدیدی در خانه می خریدیم باید چهارچشمی مراقبت می کردیم پدرم به مستراح نبرد
یعنی غافل می شدیم تا بپرسد چیست و چه خریدی میدیدم بابا و کتاب غیب شدند ! حتی تن تن هایم هم از این قاعده مستثنی نبود…
من کتاب هایم را نگه می دارم اما او هنوز که هنوز است با ۷۸ سال سن همیشه کتابی در دست دارد و هر جا می رویم اول به سراغ کتابخانه طرف می رود اما هر چه می خواند همان جا می گذارد یا با اصرار می دهد به کس دیگر که بخواند…هیچ وقت کتاب جمع نکرد نمی دانم چرا…
بهمن ۲۷م, ۱۳۸۸ در ۳:۴۶ ق.ظ
رسول گفته است :
کتاب بهترین وتنهاترین دوست من در هر حال است …!
پس زنده باد کتاب !
بهمن ۲۷م, ۱۳۸۸ در ۴:۵۹ ق.ظ
maryam گفته است :
man ketabe shoma ro download kardam va khoondam, kheili vaght bood ke mikhastam tabrik begam, kheili doosesh dashtam:) shabihe hich kodoom az ketabhye ke ta behal khoondam nabood va tabrik kholase:*
____________________________________________________
ممنون
بهمن ۲۷م, ۱۳۸۸ در ۶:۱۰ ق.ظ
سمانه گفته است :
سلام آیدا جان
کتاب” زنان” به فارسی ترجمه نشده ؟
مرسی
_______________________________________
فکر نمی کنم شده باشد. یعنی اگر هم بشود در ایران نمی شود چاپش کرد. داستان روابط بوکوفسکی با تمام زنان زندگی اش است. با ذکر همه جزییات.
بهمن ۲۷م, ۱۳۸۸ در ۶:۱۷ ق.ظ
سمانه گفته است :
مرسی آیدا جان
من ترجمه یک فصلشو خوندم .دوست داشتم بتونم بقیه شو پیدا کنم.یک کسی یک فصل رو ترجمه کرده بود.آره تو ایران که نمیشه چاپش کرد.من ایران نیستم.گفتم شاید ترجمه شده باشه بیرون ایران
چند تا کتاب خوب معرفی میکنید که بشه از اینترنت گرفت؟
______________________________________________
بهت ایمیل می زنم
بهمن ۲۷م, ۱۳۸۸ در ۹:۵۷ ق.ظ
قهوه وسیگار گفته است :
بعـــــــــله !
بهمن ۲۷م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۰۱ ق.ظ
ainlii گفته است :
motmaenam age biaie khaneye ma hoselat sar khahad raft chon ketabhaye khaneman asan ba ruhieo heso halet damkhor nis ama mese hame baxe web benevis ghashang minevisi matne zibaie bud
movafagh bashi
بهمن ۲۷م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۱۸ ق.ظ
ainlii گفته است :
dar zemn mostarah naaaaaaa
talar e andishe
بهمن ۲۷م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۲۰ ق.ظ
شادی گفته است :
داشتم فکر میکردم که چی بگم که جامع و کامل و مربوط به چفته های شما باشه و حس خودم رو هم برسونه
از ونه گوت میگم که همه ی گفتنی ها رو گفته
: من دبون توجه به آنچه در آطرافم اتفاق میافتاد، در کتابهای مطرح ، که بسیاری از آنها هم کتابهای بسیار مفرحی بودند،بتوانم دلایلی بیابم که به زنده بودن خود افتخار کنم…..
بهمن ۲۷م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۵۴ ق.ظ
شادی گفته است :
داشتم فکر میکردم که چی بگم که جامع و کامل و مربوط به چفته های شما باشه و حس خودم رو هم برسونه
از ونه گوت میگم که همه ی گفتنی ها رو گفته
: من بدون توجه به آنچه در اطرافم اتفاق میافتاد، در کتابهای مطرح ، که بسیاری از آنها هم کتابهای بسیار مفرحی بودند،بتوانم دلایلی بیابم که به زنده بودن خود افتخار کنم…..
بهمن ۲۷م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۵۵ ق.ظ
هرا گفته است :
سلام. فایل کتابت رو دانلود کردم و خوندم و بلافاصله به دوستم پیشنهاد کردم بخوندش.
فکر میکنم نوشته ساسان قهرمانی در اول کتاب گویای همه چیز باشد. نمی تونم بگم کدوم داستان را بیشتر دوست دارم،از نظر من اونچه که یک نویسنده رو متمایز میکند سبک منحصر به فرد خودش است! داستانهای تو هم استادانه و به سبک خاص خودت است. من شخصاً با یکی دوتا از داستانها زیاد رابطه برقرار نکردم که این هم چیزی از ارزش کارت کم نمیکند و صرفاً سلیقه من است. بهرحال منتظر کارهای جدیدت هستم.
(راستی اگه دوست داشتی بهم سربزن، داستانک ها مو بخون)
بهمن ۲۷م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۵۳ ب.ظ
درد من گفته است :
خیلی قشنگ بود
بهمن ۲۷م, ۱۳۸۸ در ۱:۲۸ ب.ظ
Darvag گفته است :
تنها دوست من کتاب و البته بهترین دوست
بهمن ۲۷م, ۱۳۸۸ در ۱:۵۴ ب.ظ
مهرنوش گفته است :
همشاگردی سلام:)
بهمن ۲۷م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۲۷ ب.ظ
Marjan گفته است :
man laptop mibaram oon too, hame moshkelat e metabolismi e adam ro hal mikone
بهمن ۲۷م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۲۵ ب.ظ
شبنم گفته است :
سلام .وبلاگتون خیلی جذبم کرد.در این بحبوحه قلمبه نویسی ها ،ساده نوشتن از دغدغه های نیمچه مشترک،هنری است که جای تبریک داره
بهمن ۲۸م, ۱۳۸۸ در ۲:۰۴ ب.ظ
شبنم گفته است :
سلام.وبلاگتون جذبم کرد.در این بحبوحه قلمبه نویسی ها،ساده نوشتن از دغدغه های نیمجه مشترک ،هنری است که جای تبریک داره
بهمن ۲۸م, ۱۳۸۸ در ۲:۰۷ ب.ظ
اقا وبانو گفته است :
« مثل یک همکلاسی »…
سالهاست هی هی …هر روز..هر شب..توی نت پرسه میزنم و به خساب خودم با ادم هایی مثل شما اشنا میشوم..و هی هی هی میخانم تا تمام شوند و نفر بعر..خلاصه کلی ادم خورده ام…و خوبیم این است که کلی جا دارم..
بیشتر از این که صحبت کتاب باشد..حظ میکنم وقتی متنی میخوانم که نوسنده اش ان چرا که قصد داشته بگوید ، گفته است…درمقابل کلمات درمانده نبوده..
مانا باشید…بدرود
بهمن ۲۸م, ۱۳۸۸ در ۳:۵۴ ب.ظ
آیدا گفته است :
خدا یان ای بووک رو ور بندازه که مارو از چشم تو انداخت
________________________________________
جریان جیه ؟ تو از کجا افتادی؟
بهمن ۲۹م, ۱۳۸۸ در ۷:۴۴ ق.ظ
بهار گفته است :
ولی الان خیلی از کتابها توی کامپیوتر آدمها است. شاید دیگه نشه این مدلی دیدشون و رابطه برقرار کرد و …
بهمن ۲۹م, ۱۳۸۸ در ۶:۲۵ ب.ظ
چیلی گفته است :
آیدا سلام
من هم از طرفداران پر و پاقرص کتاب خواندن در مستراح هستم و از وقتی اومدم فرنگ نمی دونی چه حالی می ده وقتی تو توالت خونه مردم یک سبد قشنگ پر از کتاب و مجله می بینم! جایی که زندگی می کنم هم البته جا برای کتابهام در توالت داره! بچه گی ها که مستراح فرنگی در ایران باب نبود کتاب را زیر بلوز می بردم و پشت شیر توالت با هزار مصیبت جاسازیش می کردم که به امر آب و آبکشی سر و سامان بدم اما این اواخر به یمن خانه با توالت فرنگی کابینت دار هروقت ایران میرم کتابهام سر و سامان می گیرن البته بگذریم از غر غر های بی پایان خواهر و برادر که چرا مکتابهای ما را*به مستراح می بری!
خنده دار اینجاست که وقتی مدتی مهمان دوستی عزیز بودم وقتی از حال و روز نزار بنده جویا شد که چند وقت بود اجابت مزاج نکرده بودم خودش با دست خودش کتابی از کتاب خانه برایم آورد و راحتم کرد! وگرنه این عادت مطالعه عجیب با سیستم گوارش گره می خوره که گره اش هم همون هموروئید خودمون است.
از این بحث ها بگذریم. اگر کتاب نبود اگر خواندن نبود زندگی من بی معناترین اتفاق عالم بود.
*(صفت مالکیت اینجانب حتی با ذکر نام بنده و تاریخ خردید در پشت کتاب به غلت دوری از وطن مالیده شده است!)
بهمن ۲۹م, ۱۳۸۸ در ۹:۴۵ ب.ظ
Hana گفته است :
وقتی آدم کتابخوان باشد آدمهای کتابنخوان را از بالا نگاه میکند و هیچ وقت هم یادش نمیرود که “در خانه آنها کتاب نبود، مگر میشود بدون کتاب هم زندگی کرد؟”
سه سال زندگی با هم خانهٔ کتابنخوان به من یاد داد که این نگاهی که خیلی سعی میکردم بگویم “قاضی نیست” ولی بود را جمع وگور جور کنم و به جای چشم چرانی دنبال کتابهای آدم ها، عادتهای دیگرشان را ببینم و کارهایی که در زمانی که من کتاب میخوانم آنها انجام میدهند و ارزششان از مطالعه کمتر نیست. هر آدمی عادتی دارد برای اوقات بیخوابی و تنهایی و غصه و مستراح.
من هم از همان کتابخوانهایی هستم که سه چهار کتاب بیشتر در خانه ندارند. بعد از مهاجرت تصمیم گرفتم دیگر کتاب نخرم و فکر میکنم تصمیم درستی بود.
اسفند ۵م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۳۰ ب.ظ
silk گفته است :
سلام می تونیدچندتا کتاب خوب امریکای جنوبی توی وبلاگتون معرفی کنید تا من هم بی نصیب نمونم.
______________________
حتمن. به محض اینکه برگشتم. هنوز در سفرم
فروردین ۳م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۵۵ ق.ظ
ویدا گفته است :
مرگ بر ای بوک
فروردین ۹م, ۱۳۸۹ در ۴:۰۰ ق.ظ
پسر قمی گفته است :
دیگه از بس باریکی دیدیم حالمون هم خورد
فروردین ۱۲م, ۱۳۸۹ در ۱:۲۱ ب.ظ
پسر قمی گفته است :
دیگه از بس جای باریک و تنگ و تاریک دیدیم حالمون هم خورد
فروردین ۱۲م, ۱۳۸۹ در ۱:۲۲ ب.ظ
وبلاگ نویس گفته است :
گاهی هم هست که کتابی روز و رزقت را هم می برد و به قضای حاجت هم فکر نمی کنی . فکر کنم مستراح نرفتن دلیل خوبی برای کتاب خواندن نیست . چون بیشتر از نیاز به یک مستراح نیاز به نگاه به یک در بسته است.
فروردین ۲۰م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۰۷ ب.ظ
تیرا گفته است :
وبلاگتون عالیییییه
فروردین ۲۳م, ۱۳۸۹ در ۶:۳۸ ق.ظ
ریحانه گفته است :
برای یک کرم کتاب هیچ چیز دوست داشتنی تر از ÷یدا کردن این وب نبود. البته من کتاب عزیزم و اونا رو توالت نمیذارم. اون تو به جریانات کتاب هام فکر میکنم.
اردیبهشت ۱۱م, ۱۳۸۹ در ۲:۱۷ ق.ظ
ساناز گفته است :
hi, i live in iran ,how can i buy this narrow city book?is this available in tehran?
اردیبهشت ۱۱م, ۱۳۸۹ در ۱۰:۵۲ ب.ظ
ریحانه گفته است :
میشه برای من چند تا از کتابهای خوب را که مجبورت می کنند ۲۴ ساعت پلک نزنی را بنویسید..محتاجیم به خدا…
مرداد ۳۰م, ۱۳۸۹ در ۱۰:۵۴ ق.ظ
Helia گفته است :
تعریف کتاب زنان بوکوفسکی رو خیلی شنیدم…کاش متن اصلیش به دستم می رسید
(
مرداد ۳۱م, ۱۳۸۹ در ۱۰:۰۰ ق.ظ