جوجه برداشتن از لانه هر کسی کار غیر انسانی است، حتی از لانه نور!
۱- در کتاب با کودک خود بازی کنید نوشته اند که انگشتان دستش را جلوی صورتش بگیرید و شعر مربوط به انگشتان دست را بخوانید. شعر انگلیسی است و چون من اصرار دارم که با کودک به زبان فارسی حرف بزنم شعر مشابه فارسی را می خوانم.
“این گفت بریم دزدی. این گفت چی چی بدزدیم؟ این گفت طشت طلای پادشاه. این گفت جواب خدا را کی بده؟
من من کله گنده!”
شما قضاوت بفرمایید این هم شد شعر که من برای بچه بخوانم. مضمون شعر فراخوانی است برای سرقت دسته جمعی . در طول شعر بیان می شود که حق الناس مهم نیست و صرفا جواب خدا را کی بده؟ در آخر شعر هم یک گردن کلفتی پیدا می شود که جواب خدا را می دهد ولابد اموال دزدی را حلال می کند.
احتمالا اشعار دیگری برای بازی با انگشتان وجود دارد که من بلد نیستم. ولی همین که بلدم خیلی آموزنده است.
۲- نوشته های وبلاگ قبلی را از بلاگفا گرفته ام.به زودی می گذارمشان اینجا تا اصالت پیاده رو معلوم شود. گفته اند که اصالت به تاریخ است؟ ( زود در مقیاس مادر یک بچه چهار ماهه متغییری است بین یک روز تا دو سال )
۳- من هدیه خریدن دوست دارم. نه چون آدم خیلی خوب و بخشنده ای هستم. چون به بهانه هدیه به هزار مغازه سرک می کشم. معمولا برای خودم هم هدیه می خرم که خاطرم نرنجد. فردی که قرار است هدیه بگیرد را با هدیه مجسم می کنم. در موردش فکر می کنم. چی گوش می کرد؟ سایه سبزمی زد؟ پشت باز می پوشید؟ چقدر از من بلند تر بود؟ کارتون نگاه می کرد؟
این روزها در پی خریدن هدیه عروسی برای دوستی بسیار نزدیک و بی اندازه عزیز هستم. می خواهم برای خانه اش چیزی بخرم که ” حق الاداماد” هم رعایت بشود. به خانه اش فکر می کنم و شرمنده شده ام که نمی دانم خانه اش چه رنگیست. چه شکلیست. حالا که جهانی شده ایم و پراکنده ایم در پنج قاره بد نیست گاهی هم از خانه هایمان با هم حرف بزنیم. یا حداقل در خطوط به ایمیل ها یا چت هایمان فضا سازی کنیم. گاهی از میز کارمان عکس بگیریم بگذاریم در فیس بوک. از مبل راحتی که رویش چای می نوشیم بنویسیم. بگذاریم نزدیکانمان ما را تجسم کنند. نه در مهمانی و کنار دریا. که روی مبلی که یک دهم روزمان را رویش می نشینیم.
۴- نوشته وبلاگ این دوست مرا یاد خودم انداخت. نه یا ده ساله بودم که عموی شصت ساله ام جلوی همه پسر عموها و دختر عموها گفت : ” آیدا سبیل تو که از من هم بیشتره” امروز اگر بود می خندیدم. حتی شاید به عمو بزرگ می گفتم ” جای دیگمو ندیدید ! ”
وقتی بچه ای و دیگران آینه ای هستند که خودت را در آن می بینی به این شوخی ها نمی خندی. گریه شاید نکنی. اگر مغرور باشی قایم می شوی. عموی من احتمالا نمی دانست که کودک نه ساله قادر به از بین بردن سبیلش نیست. مگر میشد که نداند. نمی دانست که دختر ده ساله در مرز ورود به عالم زنان نیاز دارد به زیبا دیده شدن. عموهای ما خیلی چیزها را نمی دانستند یا نمی خواستند بدانند. حواسشان به خیلی چیزها نبود. می گویند از روی عمد کاری که نکرده اند. ولی باور کنید تخریب اعتماد به نفس یک بچه حتی غیر عمد هم جنایتی است برای خودش. کاش یادم باشد در مورد آنچه که انسانها حقی در انتخابش نداشته اند، نظر ندهم. رنگ پوست. سبیل. چاقی. لهجه .این نوشته من را برد به همه پنهان شدن هایم. به روابط تلفنیم. به همه پسرهایی که گفتند خوب حالا شما را می شه کجا دید و من فهمیدم که اینجا پایان رابطه است چون من نمی خواهم که دیده شوم. دقیق یادم هست که روزی که پسر خوشتیپ دانشگاه پای تلفن به من گفت دارد صورت زیبای من را تجسم می کند . باورم نشد. شک نکردم این همان دزد ناموسی است که آمده مرا بی سیرت کند. ولی دلم خواست که باورش کنم. کردم. راست گفت یا دروغ مهم نیست. من را از سایه بیرون کشید. طول کشید که صورتم را پشت مکالمات تلفنی پنهان نکردم. طول کشید که جلوی آینه که می ایستم خوشحال باشم از همان که هستم. حتی گاهی حس کنم زیبا هم هستم. یادم باشد از عموی هشتاد ساله ام تشکر کنم برای ده سال غم سبیل که در دل یک دختر ایرانی سبیلو انداخت.

شبنم گفته است :
یاد یکی از بستگانمون افتادم که همیشه لفظ “سیاه” رو پسوند نامم می کرد.بیشتر از ده سال گذشته و من هنوز به سیاهی فکر میکنم…شانس با من بود که این روزا برنزه مده:)
اسفند ۶م, ۱۳۸۸ در ۲:۲۶ ب.ظ
Marjan گفته است :
gahi ke vase dokhtarak dastan mikhoonam va sharmande misham az Jack ii ke rafte balaye derakht e loobiya ke ghaaz e tokhm talaye div ro bedozde, ya boz e zangole pa ii ke ba shakh zade shekam e gorg ro ba khoobi va khoshi pare karde…, ba khodam migam khosh be hale Aida ke balade az khodesh dastan besaze
va mohtaj e in dastanhaye zed e akhlagh e ghadimi va akhlaghi-asabkhoor kon e jadid nist
______________________________
شما لطف دارید. داستانهای من چه به درد بچه ها می خوره؟ ولی از صبح یک شعر من در آوردی برای انگشتهاش در آوردم می خونم.
اسفند ۶م, ۱۳۸۸ در ۲:۴۰ ب.ظ
حس ارغوانی گفته است :
این بلا سر من هم اومده خوهار اونم به بدترین شکلش از جانب پدرم که هیچ وقت نخواهم بخشیدش
اسفند ۶م, ۱۳۸۸ در ۳:۱۳ ب.ظ
sooski گفته است :
پسر یازده ماهه من عاشق تاب بازی در پارک هست و من براش دنبال شعری مناسب میگشتم که یاد *تاب تاب عباسی* افتادم… ولی چون نمیخواهم او را با مفهوم خدا بزرگ کنم و می خواهم باور داشتن به خدا و مذهب رو به انتخاب خودش بگذارم (وقتی بزرگ شد) نتونستم شعر بالا رو بدون دستکاری بخونم…
به جای *خدا منو نندازی* خوندم *کاشکی منو نندازی*
اسفند ۶م, ۱۳۸۸ در ۳:۵۸ ب.ظ
negar گفته است :
un ruzo nagu ke moghe’ khundan “khaleh” sooske mirese va khanoom dore miofte tu shahr az marda miporse ba chi mizananaesh. sar akharam (albatte be shive iy kamelan manteghi va dar khor e seatayesh) agha mooosharo entekhab mikone ke ba dom e nazokesh mizane. moteassefaneh in khoshbakhti diri nemipayad chon agha mushe (ke zaheran dast o pa cholofti ham bude) mifoteh tu dig e aash va mimire.
اسفند ۶م, ۱۳۸۸ در ۶:۳۸ ب.ظ
لیلا گفته است :
سلام
از این پست خیلی لذت بردم.خیلی پیاده رو تر از پست های قبلی بود: نشانه تطابق کامل با مادر بودن!
این وبلاگ یک سری بازی برای بچه ها دارد، البته اکثرا برای سنین بالاتر ولی ممکن است برایتان مفید باشد.
http://berimbazi.persianblog.ir/
اسفند ۶م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۳۲ ب.ظ
Marjan گفته است :
ma yek version e jadid e khaleh-sooske darim ke toosh, khale sooske az mooshe miporse age davamoon she mano ba mosht mizani? mooshe ham mige, na khoda be door, haminja ghol behet midam, nazok tar az gol bet nagam.
bad ham ba khoobi va khoshi aroosi mikonand va “babaye khaleh sooske” yek jash e aroosi vasashoon migire. dar morede jahaz amma harfi zade nashode!
اسفند ۶م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۴۳ ب.ظ
ماهی گفته است :
…کاش به تک تک کلماتی که به بچه ها می گفتیم دقت می کردیم، به همه چیزهایی که می شنوند، می بینند، یاد می گیرند…اما نمی شود،..
اسفند ۷م, ۱۳۸۸ در ۲:۳۴ ق.ظ
لیلا گفته است :
یکی از دایی های من هم به کرات به سه چینی که روی شکمم میافتاد اشاره میکرد.دختر تپل ده ساله ای بودم. شرم و خجالتی که در من توی اون لحظه شکل میگرفت باور کردنی نیست. هنوز هم بعد از یک زایمان مواظبم موقع نشست شکمم چین نخوره و دیده نشه. باعث شد همیشه صاف بشینم. ؛)
اسفند ۷م, ۱۳۸۸ در ۳:۱۰ ق.ظ
aram گفته است :
حق با شماست
این مسله برای اکثریت ما اتفاق افتاده
تخریب شخصیت انهم به صورت نا خوداگاه
اسفند ۷م, ۱۳۸۸ در ۴:۲۵ ق.ظ
:) گفته است :
.پس این یکی رو چی میگی؟ لی لی لی لی حوضک،گنجیشکه اومد آب بخوره افتاد تو حوضک،این درش آورد،این سرشو برید،این پختش،این گفت حالا اینو کی بخوره؟، این گفت من من کله گنده!!! این کی دستورالعمل سلاخیه! من اینو اینجوری عوضش کرده بودم و برای خواهر کوچولوم می خوندم:لی لی لی لی حوضک،گنجیشکه اومد آب بخوره افتاد تو حوضک،این نجاتش داد،این پرهاشو خشک کرد،این گرمش کرد،این گفت کی آزادش کنه؟ این گفت من من کله گنده…
اسفند ۷م, ۱۳۸۸ در ۴:۳۳ ق.ظ
الاهه گفته است :
نوشتن رهاست..دوستش دارم!! موفق باشی
اسفند ۷م, ۱۳۸۸ در ۵:۵۶ ق.ظ
لبهایت به انضمام ماتیک گفته است :
یکم : قحطی تراته ی کودکانه که نیامده ، می توانی از “چشم چشم دو ابرو” استفاده کنید ، مرتبط تر و آموزنده تر هم هست. ضمنن ! آیه نازل نشده که ترانه ی فارسی یادش بدهی ، بعدها خودش عقل دارد انتخاب می کند
دوم : هیچ وقت دختر نبودم که آن دغدغه ها که گفتی را تجربه کنم ، اما دوست داشتم علم آنقدر پیشرفت کند که بتوانم به صورت “پاره وقت” دختر شوم ببینم چه خبر است
باید جذاب باشد
_______________________________________________
تجربه تخریب شخصیت در کودکی خاص دختران نیست. پسران هم به همان اندازه در معرض تخریب شخصیت هستند. خوشحالم که شما تجربه اش نکرده اید
اسفند ۷م, ۱۳۸۸ در ۶:۱۸ ق.ظ
Darvag گفته است :
تخریب شخصیت بچه ها امری طبیعی شده!
من هیچ وقت نمی بخشم…
بچه ها تنها موجوداتی هستند که بهشون اعتقاد کامل دارم
_____________________________________
البته عذر می خواهم که این را توضیح را می دهم ولی شما دومین نفری هستید که جمله ” من هیچوقت نمی بخشم” را بکار می برید. باور کنید زندگی و اکثر اتفاقاتی که در طول آن رخ می دهند، هیچگدام آنقدر بزرگ و سهمگین نیستند که لایق جمله ” من هیچ وقت نمی بخشم ” باشند.
با خودمان تکرار نکنیم که من هیچوقت نمی بخشم. همین نبخشیدن ها و رد نکردن ها و تلنبار کردن دلگیریهاست که باعث می شود در سی سالگی بشویم کوهی از خشم و کینه . من اصلا فکر نکردم که باید عمویم را ببخشم یا نبخشم. اصلا حرف عذر خواهی نیست. حرف یاد گرفتن یک نسل از نسل دیگر است.
فکر کنم نوشته بعدی این را توضیح بدهم.
اسفند ۷م, ۱۳۸۸ در ۶:۴۱ ق.ظ
ارغوان گفته است :
این اتفاق برای منم افتاده….اون هم به جرم اضافه وزنی در سن دبستان!چند سالی طول کشید که از دستش خلاص شدم ولی این چند سال برای یک دختر بچه حکم تبعید را داشت!(بدون اغراق میگم!)این جمله دوست داشتنی بود(این همان دزد ناموسی…….)
اسفند ۷م, ۱۳۸۸ در ۹:۵۸ ق.ظ
سارا گفته است :
همین حس را با همین جمله عمویم روزی که ۱۳ ساله بودم به من داد و خدا میداند چند سال طول گشید تا از لا به لای این خاطرات گنگ زیباییم را بشناسم و جرات خیره شدن به آینه را پیدا کنم…
اسفند ۷م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۳۶ ق.ظ
یگانه گفته است :
من هم هرگز نبخشیدم – الا رغم حرف شما همچنان هم نبخشیدنم ادامه دارد – اما یاد گرفتم این رفتار را هرگز درباره فرزندم انجام ندهم .
اسفند ۷م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۳۸ ق.ظ
آیدین احدیانی گفته است :
من رو هم برای ابروهایم مسخره می کردند آن ها که می دانیم … چیز عجیبی نیست . برای داشنگاه رفتن هم مسخره شدم – برای نوع پوششم – برای ریش هایم – برای عقایدم و…
خیلی گریه کردم برای همه این ها اما گذشت . امروز شاید درست نباشد اما حتی وجود آن آدم ها نه برایم مهم است و نه میبینمشان اما می بینم که من هم مثل همه آدم های عادی و نه سوپر استار توسط همه دیده می شوم و نیمی مرا می پسندند و نیمی نمی پسندند و داستان به همین سادگی است . امروز من خود را برای کسی تعریف نمی کنم راحتم آرامم هویت پیدا شده است و قتی نبود شکننده بودم . خیلی شکننده .
اسفند ۷م, ۱۳۸۸ در ۱:۴۲ ب.ظ
افروز گفته است :
آیدای عزیز، خوشحالم آنچه که نوشتم را دوست داشتی، هم کتابت را بسیار دوست دارم و هم وبلاگت را. از خواندن هیچکدامشان سیر نمی شوم.
اسفند ۷م, ۱۳۸۸ در ۱:۴۳ ب.ظ
بهاره گفته است :
پیادهرو جان، اصولن از این مفاهیم ارزش گذاری تو شعرای کودکی ما زیاد دیده میشه. مثلا تو “یه توپ دارم قلقلیه” اونجا هم باید مشقامونو خوب انجام بنویسیم تا بتونیم یه توپ از بابامون عیدی بگیریم. تازه کادو هم نهها عیدی. بد اونجا که تو شعره “تپولیم تپولو” مامان ای خوب رو تعریف میکنه….مامان ه خوب وقتی که “: میشینه توی خونه و میدزه دونه دونه…” . یا حتا توی شعره “توپه سفیدم”… قراره که با بچهأی “خوب” بازی کنیم.
اسفند ۷م, ۱۳۸۸ در ۱:۵۵ ب.ظ
atash گفته است :
Aida, I agree about the “put down” feeling that kids, teenager can easily feel with a non sense sentence.
But u r so cute, u r one of the very rare cases that when I saw them in real life i was waw, I wasn’t expect some one that good looking
اسفند ۷م, ۱۳۸۸ در ۶:۲۶ ب.ظ
سیما گفته است :
یک کتاب منتشر شده که هفت هشت تا شعر پنج انگشت داره که تقریبا (به جز یکی) همه ی شعرهاش قشنگ و لطیف اند و از دزدی و اینها توش خبری نیست. من برای دخترهام می خونم. خود کتاب هم طراحی خوبی داره و شبیه دسته. اسمش متاسفانه یادم نیست.
اسفند ۷م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۱۰ ب.ظ
سیما گفته است :
این رو هم ببینید:
http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=76640
اسفند ۷م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۱۵ ب.ظ
سه شنبه گفته است :
برای ما هم همین را می خواندند البته با کمی تغییر : کوچیکه گفت بریم دزدی ، بعدی گفت چه دزدی ؟ بعدی گفت گوسفندی بزی ، اشاره گفت : من مرد خدام ، شصت گفت : من دور از شماهام . ویکی دیگه که یه کم ترسناکه : کوچیکه افتاد تو چاه ، بعدی درش اورد ، اون یکی شستش ، این یکی پختش ، شصت هم خوردش !
اسفند ۷م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۱۱ ب.ظ
ناشناس گفته است :
یادش بخیر! چه عالمی بود بچگی! من از جمله بانمکه!حالم بهم میخورد. همه خواهرم، بور و چشم سبز بودن و من سبزه تیرهای که قشنگ نیست، ولی بانمکه!!! به دلم مونده بود یکی من رو با خواهرام ببینه و بعد از کلی تعریف و تمجید اندر وصف زیبائی اونها برای خالی نبودن عریضه،اون جمله لعنتی رو در وصف من نگه: بانمکه!!! عاشق قصه جوجه اردک زشت بودم و شوق قو شدن توی دلم غنج میزد. الان با اینکه از نظر دیگران کماکان بانمکم، ملی وقتی توی آینه نگاه میکنم غرق خوشی میشم که رویام به حقیقت پیوست. حالا دیگه میدونم حس زیباشناسی آدما با هم متفاوته و دنبال تائید قو شدنم از طرف کسی نیستم. اگرچه خودم بهش ایمان دارم.
اسفند ۸م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۲۷ ق.ظ
کیقباد گفته است :
تجربه نکرده ام حتی از نوع پسرانه اش اما بسیار غصه خورده ام برای چنین تجربه کننده هایی ، چنین له شده ها و چنین له شونده هایی .
به جز له شدن هیچ تعبیری رساتر نیافتم .
باز هم زمانی برای گریستن !
اسفند ۸م, ۱۳۸۸ در ۱:۴۸ ق.ظ
مسعود گفته است :
یاد یکی از معلمهام افتادم ، پس از مدتی که به قیافه م زل زده بود ، بهم گفت فلانی تو هم خیلی بدقیافه ای ها!
مدتها بود که دیگه این شعرها و بازیهای کودکانه رو فراموش کرده بودم…. مرسی
اسفند ۸م, ۱۳۸۸ در ۲:۱۷ ق.ظ
هدی گفته است :
ما هم از ورسیون کی کشتش، کی پختش،…استفاده می کنیم!
اسفند ۸م, ۱۳۸۸ در ۳:۴۳ ق.ظ
آرش قاسمیان گفته است :
آخ که چقده خوشحال شدم میخوای با بچه ات فارسی حرف بزنی…خیلی خوبه…
تخریب شخصیت یا کاری که باعث کاهش اعتماد به نفس بچه بشه..جنایت بزرگیه…شاید بخشیدنی باشه ولی فراموش شدنی نیست…واثراتش باقیه…من بنا بدلایلی درزمینه رانندگی اینطوری شدم الان گواهینامه دارم رانندگی بلدم ولی قبل از بیرون رفتن با ماشین از ۱۰ ساعت قبلش انگار ۱۰ نفر دارن جروواجرم میدن اینقده بدم میاد و نگرانم
اسفند ۸م, ۱۳۸۸ در ۶:۲۹ ق.ظ
ainlii گفته است :
man in amu tuno bebinam khodam sibilasho dune dune mikanam va un kasi ke digaran ro maskhare mikone khodesh anghadr noghteye zaf dare ke beshe behesh salha khandid be har hal khoda negahesh dare barat:D
اسفند ۸م, ۱۳۸۸ در ۸:۵۵ ق.ظ
قلم فرانسه گفته است :
این کوچول موچوله! این مادر کوچوله! این عبا بلنده! این دعا کننده! این شپش کشنده. . .
گفتم یه بازیه انگش ارائه بدم کامنت خالی از لطف نباشه!
اسفند ۸م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۳۳ ب.ظ
محسن گفته است :
روضه خوان میخواند : اون ملعون نشست رو سینه ی آقا سرشو برید پرت کرد وسط میدون.سر مبارک خاکی شد.حضرت این صحنه رو دید اومد با شمشیر زد به دل سیاه اون ملعون ….حضرت تیر رو از گلو بیرون کشید خون پسر شیش ماهه رو پرت کرد سمت آسمون گفت خدااا….
و من ۵ سالم بود.
اسفند ۸م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۱۸ ب.ظ
آیدا گفته است :
آخه یعنی پسرکت اینقده بزرگ شده که دیگه باید بازی انگشتا رو یادش بدی ؟ ای خدااااااا
اسفند ۹م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۲۸ ق.ظ
بنفشه خاتون گفته است :
عموی شما که جای خود دارد سوم دبیرستان بودم اولین متلکی که در خیابان شنیدم این بود: “این دختره یا دماغ؟؟”"
اسفند ۹م, ۱۳۸۸ در ۲:۰۴ ق.ظ
آرزو گفته است :
چقدر خوب است که بچه های امروز زبان دارند به درازی خیابان ولیعصر تهران. کمتر کسی جرات می کند اعتماد به نفسشان را خط خطی کند.
اسفند ۹م, ۱۳۸۸ در ۴:۵۷ ق.ظ
maryam گفته است :
ye barname kodak ham salhaye akhir television midad ke sheresh in bood: ahooye daram khoshgele farar karde ze dastam doorish barayam moshkele kashki ono mibastam, man akharesho avaz mikardam va baraye pesare khaharam mikhoondam: ba inke doorish moshkele khoob shod ono nabastam:d dar morede sibil ham man ke mikham beram leiser konam:))
اسفند ۹م, ۱۳۸۸ در ۹:۳۶ ق.ظ
... گفته است :
chera dar facebook nistin?
اسفند ۹م, ۱۳۸۸ در ۹:۴۰ ب.ظ
اسدالله امرایی گفته است :
سلام دوست خوبم
یک ایمیل با یاهو فرستادم.جی میل ظاهراً مشکلات دارد.در خدمت هستم
اسفند ۹م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۵۸ ب.ظ
ali گفته است :
Aida jan
in weblog ro mikhoundam
yade to oftadam
nemidoonam bahash ham nazari ya ghablan khoundish ya na??
http://nesvan.wordpress.com/
اسفند ۱۰م, ۱۳۸۸ در ۵:۴۶ ق.ظ
Darvag گفته است :
سلام
ببخشید دیر جوابتونو دادم دسترسی به اینترنت نداشتم.
عارضم به خدمت شما که من اصلا آدم کینه ای نیستم اطرافیانم اینو میدونن اما در این مورد خیلی دلگیر شدم…یه بچه شش ساله….
اسفند ۱۰م, ۱۳۸۸ در ۷:۰۲ ق.ظ
روزبه گفته است :
زخمهای عمیقی که بعد از مدتی خوب میشن ، ولی جاشون واسه همیشه باقی میمونه
اسفند ۱۰م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۱۶ ق.ظ
بهار گفته است :
هی آیدا خیلی خوب می نویسی
اینجا به من خوش می گذره
به لیستم اضافت کردم
اسفند ۱۱م, ۱۳۸۸ در ۳:۱۳ ق.ظ
بهار گفته است :
اااااااه
از خوتدن نوشته هات خر کیف شدم
اسفند ۱۱م, ۱۳۸۸ در ۳:۲۰ ق.ظ
آیلار گفته است :
یادم می آید یکبار هم از معلمات ننوشته بودید که به ابرویتان ایراد گرفته بود تخریب اعتماد به نفس کودک در حد تیم ملی جنایت است
اسفند ۱۱م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۲۴ ق.ظ
نسیم گفته است :
میزان تخریب اعتماد به نفس یک کودک گاهی به حساسیت آدمها هم بستگی داره ،۱۰ سال پیش وقتی دختر خاله ام اورتودنسی کرده بود دائی ام به دختر خاله ام گفت عزیزم تو که خر شدی دهنه زدی ! دختر خاله ام خندید و اصلا واسه اش مهم نبود با اینکه فقط ۱۴ ساله اش بود اما من که ۲۰ ساله بودم خیلی ناراحت شدم … حالا تصور کن اگر این رو به خود من می گفت چقدر غصه می خوردم !
اسفند ۱۱م, ۱۳۸۸ در ۲:۰۵ ب.ظ
gilda گفته است :
به نظرم همه ی قایم شدن ها و کم آوردن های روزگار بزرگی مون بر می گرده به همون دوران بچگی..همون موقع هایی که خیلی زوده واسه خرد شدن
اسفند ۱۳م, ۱۳۸۸ در ۸:۴۷ ق.ظ
حدیث گفته است :
قسمت اول نوشته ات ما را به یاد کودکیم انداخت که پدرم برایم هر شب یک داستان از کتاب ” طوطی نامه” را میخواند و من عاشقش بودم و اتفاقا ترجمهٔ انگلیسی هر داستان در صفحهٔ مقابل بود و من به پدرم اعتراض میکردم که چرا انگلیسیاش را نمیخواند! قسمت چهارم نوشته ات (مسالهٔ سیبیل و مشابه آن) هم به عقیدهٔ من “verbal abuse” است. متاسفانه این واژه مقابل فارسی ندارد!
اسفند ۱۳م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۵۸ ق.ظ
امینه گفته است :
اولی بیدار شد و گفت به چه هوای خوبی. دومی گفت نون و پنیر چای و شیر به چه غذای خوبی. سومی گفت خوب بخوریم که وقت بازی شل و ول نباشیم. چهارمی گفت اینور و اونور بپریم آب روی هم بپاشیم. پنجمی گفت … این آخری رو یادم نمیاد.
اسفند ۱۴م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۱۳ ق.ظ
نشمیل گفته است :
من کارام برعکس شده حالا بزرگترها پیشم حفظ ظاهر میکنن و بچه ها میگن:دندونت چرا کج؟
اسفند ۱۴م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۳۱ ق.ظ
ستایش گفته است :
دمت گرم
کی به این نوشتت خندیدم و یاد خودم افتادم اگه اون موقع می دونستی تنها نیستی شاید با مشکت راحت تر کنار می امدی
اسفند ۱۴م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۱۷ ق.ظ
داریوش معمار گفته است :
سلام
با چند شعر تازه به روزم
لطفان سر بزنید نظر بدهید.
اگر ممکن است لینک مرا هم اضافه کنید.
با مهر
اسفند ۱۶م, ۱۳۸۸ در ۶:۰۱ ق.ظ
وحید گفته است :
“عمو دست قیچی …”
…سفیدی برف چشم را می زد ؛ خیابان آناتول فرانس ، خالی از ازدحام بود ؛ دختر کنار دست پسر ، ایستاده بود ، و هر دو به دور دستی خیره بودند . برف لحظه ای از بارش باز نمی ایستاد ؛ سرما تا مغز استخوان هاشان را می آزرد . دختر نگاهی به پسر انداخت و گفت :
…” سردمه بابک …!”
اسفند ۱۶م, ۱۳۸۸ در ۶:۴۶ ق.ظ
shahrzad گفته است :
خوب مامان کوچولو وقتشه که یه پست جدید بذاری!
آخه ما هم بچه هات حساب میشیم!
اسفند ۱۷م, ۱۳۸۸ در ۶:۲۷ ق.ظ
وحید گفته است :
باید زمین گذاشت قلم ها را
دیگر سلاح سرد سخن کار ساز نیست
باید براى جنگ
از لوله تفنگ بخوانم
با واژه فشنگ “قیصر امین پور”
نیازی است که بگویم مثل همیشه شاهکار بود …
اسفند ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۵:۲۸ ق.ظ
من گفته است :
شما چقدر دیر به دیر آپ می کنید کوچولو داشتن هم مصیبتیه ها!
اسفند ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۱:۳۰ ب.ظ
سعیده گفته است :
سلام
خیلی خوبن اینایی که نوشتید
باهاشون زندگی می کنم
یا بهتر بگم زندگی منم همینجوراس
اون متنی که اولش زندگی خوابگاهتون بود چیزیه که الان دارم تجربه اش می کنم
خیلی اینجا خوبه!مخصوصا این روزا که نوشته ی خوب نایابه!!توی نت منظورمه آ:-)
اسفند ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۱:۵۳ ب.ظ
گلی گفته است :
یک شعر به زبان سمنانی بهت یاد می دم مال انگشتان دو دست هست و هر کلمه مال یک انگشت ولی معنیشو نمی دونم فقط یادمه مادر بزرگم برایم می خواند ولی عمرش کفاف نداد معنایش را بپرسم
هاچین
واچین
کربلا کنجین
تخت جرو
وردارو برو
با مزس نه ؟
فروردین ۸م, ۱۳۸۹ در ۳:۱۲ ق.ظ
علی امیری گفته است :
قسمت چهارم را الان خوندم؛ نمیتونم جلوی اشکامو بگیرم ؛ همکارم مستاصل میپرسه: چچچچچی شدی یهو؟!!!
اردیبهشت ۸م, ۱۳۸۹ در ۹:۳۹ ب.ظ
ریحانه گفته است :
گفتید جمله هیچ وقت نمی بخشم را به کار نبرید..خب من طور دیگری می گویم..هیچ وقت فراموشم نمی شود..همیشه دختران اطافم را دیده ام و احساس مناسب نبودن برای انتخاب شدن در من بیشتر به وجود امده
مرداد ۳۰م, ۱۳۸۹ در ۱۰:۴۵ ق.ظ