شلوار زرد هم می‌تواند یک ضرورت باشد.

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده

عاشق شلوار زرد شدم. همه فکر و ذکرم شد شلوار زرد.پول نداشتم و قبل اینکه سفرگرون برم به خودم قول دادم یا پاریس گردی با عزت یا لباس‌های غیر ضروری (ضروری!)، فلذا بعد سفرم دارم لخت تردد می‌کنم. هیچ عذر موجهی خوبی برای خرید شلوار نبود. شلوار زرد یک نیاز نیست. خود شلوار در حالتی که شلوار نداشته باشی شاید یک نیاز باشد ولی شلوار زرد تا مچ پا نیاز داشتن خیلی لوکس است. همه اصول ضد مصرف‌گرایی را که می‌گویند شلوار زرد تحت هیچ‌ شرایطی یک نیاز نیست و حتی نمی‌تواند یک نیاز بشود را هم -در تئوری- می‌دانم ولی شلوار را می‌خواستم با تمام وجود. سعی کردم به شلوار فکر نکنم ولی بعد دوروز یک جور بیماری گرفتم که مدام در ذهنم می‌گفتم”آخی چه جای شلوار خالی” . ناگهان همه کمد لباسم تشکیل شد از بلوز و کفش و ژاکت‌هایی که فقط و فقط با شلوار زرد زیبا می‌شدند. هرچیزی بالاتنه تن می‌کردم فکر می‌کردم چقدر جای یک شلوار زرد این پایین خالیست. هرمجلسی دعوت می‌شدم فکر می‌کردم وای چقدر این مناسبت خاص یک شلوار زرد لازم داشت. حتی اونروز داشتم با کسی خیلی غمگین حرف می‌زدم و نشسته بودم در راه پله شرکت و آفتاب می‌تابید روی سرم. با موهام بازی می‌کردم و ناگهان حس کردم موهام درطول تابستان روشن شده و به آنطرف خطی گفتم من دارم بلوند می‌شم و همان لحظه با اینکه خیلی غمگین بودم فکر کردم “آخ، چقدر این موی رو به بلوند شدن من با شلوار یک زرد قشنگ می‌توانست قشنگ بشود”. کم‌کم انقدر وضعم حاد شد که پریروز موهام رو با کش مشکی بستم (من کلا دوتا کش دارم که هردو مشکی‌ست) و ناگهان فکر کردم “چقدر یک شلوار زرد با مویی که باکش مشکی دمب اسبی شده زیبا می‌شود” این نهایت وخامت عشق و سرگشتگی برای شلوار زرد است.

غریبه که نیستید، شلوار را خریدم. البته عشقمان دو طرفه بود. رفتم دیدم پنجاه درصد حراج شده و از کلا دو تا ازش مانده بود. یکی اندازه من و دیگری  سایز چهارده. اگر میلش نبود با من لیلی این حالت حراج شدن و صبر روی رگال برای منش پس چیست؟ از تلاشش متشکرم. امروز پوشیدمش و الحق خیلی با کش مشکی سر زیبا شده بود. به همه‌چی می‌آید. سربه زیرم کرده. مدام زل می‌زنم به پاهای موزی رنگم. همزمان باعث شده از خلق دوری کنم. مدام حس می‌کنم همه قهوه به دستهای دنیا می‌خواهند قهوه‌شان را بریزند روی شلوار من. همه چرب های جهان می‌خواهند به بهانه‌ یک جک لوس با دستهای چربشان بکوبند روی پای من. همه قصد معشوق من را کرده‌اند. یک جور خوبی منزوی شده‌ام با شلوارم. حتی به پرنده‌های برین آسمان آبی هم مشکوکم.

 

پ.ن. یکی بود یک زمانی که دوست مکاتبه‌ی من بود و با کلمه کاری کرد که روزی جاش مثل شلوار زرد ناگهان در زندگی من خالی شد. یعنی آدمی بود که هیچوقت درشهرمن زندگی نکرده‌بود ولی مدام جاش خالی بود. قطعه گم شده هرموقعیتی بود.هر رستورانی می‌رفتم فکر می کردم “آخی جاش چه خالیه” ، هرجایی می‌رفتم فکر می‌کردم آخ چه جاش خالی‌ست یا هروقت داشتم با دوستانی که او هیچوقت ندیده بود می‌خندیدم فکر می‌کردم وای چقدر اینجا به او هم خوش می‌گذشت. همیشه هم تشر می‌زدم به خودم که الاغ جای کسی که هیچوقت جاش پرنبوده که خالی نمی‌شود. لابد در ناخودآگاهم وقتی کش مشکی به موهایم می‌بستم فکر می‌کردم چقدر جای دستانش بجای این کش سر رو موهای من خالی‌ست! نه هیچوقت او حراج شد نه هیچوقت وسع من به وصلش رسید.

 

۲۸ نظر

  1. Linly گفته است :

    Shalvare zard mobarak! :)

    مرداد ۳۱م, ۱۳۹۲ در ۸:۲۸ ب.ظ

  2. moonalisacode گفته است :

    مثل همیشه خیلی خوب تصویر کردی حال ما آدما رو که مستاصل میشیم برای چیزی که میدونیم منطقی نیست ولی دلمون میخواد و اون قدر میخواد که تا به دستش نیاریم ول کن نیستیم. بابام همیشه بهم میگفت وِرِک که میکنی ول نمیکنی. نمیدونم کلمه ی وِرِک کجایی هست یا از چه ریشه ای میاد اما اگه لغت نامه تالیف میکردم میدادم در تعریف معنی کلمه این نوشته رو بگذارند که حق معنی رو به خوبی ادا کرده

    مرداد ۳۱م, ۱۳۹۲ در ۸:۳۸ ب.ظ

  3. saina گفته است :

    shoma ashk e maa ro dar biar raah be raah !
    Man ieki ro daarm ke kheili jaash khalie , badish ine ke oon jaie khalie mano ba ie gahribe por karde, pedar e facebook besooze ke emrooz didam pirhan e narenji ham pooshide , behesh ham mioomad, vali jaie man pishesh kheili khali bood,
    ie chizi minevisi, dard e del e adam baaz mishe , man ie shal e zard daram, mikhai bedamesh be to, zard e mozi nist, khardali e , vali kheili khoob e , ba hamechiz hatta ba royal blue setesh mikonam , oongahdr ke hamkhonam ghadeghanesh karde ie moddat e !
    Kash hameie oonaii ke jashoon khalie ie rooz por mishod , mordam az bas ghosse khordam in iek saal !

    مرداد ۳۱م, ۱۳۹۲ در ۸:۳۹ ب.ظ

  4. صاب مرده گفته است :

    آسوده کسی‌ که شلوار زرد ندارد، از قهوه دیگران خبر ندارد.

    مرداد ۳۱م, ۱۳۹۲ در ۹:۵۹ ب.ظ

  5. نگار گفته است :

    خیلی لذت می برم از خوندن این نوشته ها خیــــلــــــی زیــــاد :-)

    مرداد ۳۱م, ۱۳۹۲ در ۱۰:۴۵ ب.ظ

  6. زاد گفته است :

    وااای ، منم اینطوریم!! :))
    منتها پارسال تو تخفیف ۵۰% بهم وصال نداد کفشه ،، امسال تو تخفیف ۲۰% ریسک نکردم و جیبمو خالی کردم!! :دی
    یه ۲-۳تا ساعت هم باهاشون همین ارتباطو داشتم که از اون کله دنیا دست به دست رسید بهم.. :)
    یه سری شونم فقط خیالن.. فراری قرمز .. وسپا نارنجی :(
    سپاس از دوستم که این نوشته رو برام پیغام داد و ایول به شوما نویسنده :)

    مرداد ۳۱م, ۱۳۹۲ در ۱۱:۲۰ ب.ظ

  7. M گفته است :

    kheili ziba bood, ie dastan toolani va be nazar kam ahamiat baraie asl majara dar pei nevesht!!

    شهریور ۱م, ۱۳۹۲ در ۱۲:۱۱ ق.ظ

  8. سمیه گفته است :

    شرمنده مقدمه طولانی شلوار زردش خیلی بیخود بود اما پی نوشت به خصوص خط اخرش قشنگ!

    شهریور ۱م, ۱۳۹۲ در ۱۲:۲۷ ق.ظ

  9. غزال مقصودی گفته است :

    والله از شما چه پنهان من چندین سال است که عاشق یک دامن زردم، البته این دامن کتانی در کمر تنگ و دو پیله دار را من در کودکی داشتم ولی چند سالی ست در موقعیت هایی خیلی مهم در درگاه خانه هنگام استقبال از شخصی مهم خودم را در این دامن زرد میبینم. برای همین وسوسه زردتان را خیلی خوب لمس کردم با این تفاوت که من هنوز نیافتمش . کار بجایی کشیده که همین دیروز تصممیم گرفتم برم لااقل اون پیراهن زرد را بخرم چون آن شخص مهم دیگر دارد وطن را ترک میکند من حسرت بدل دامن زردم ماندم …با یک مشابه اش دلم را آرام کنم. عالی بود.

    شهریور ۱م, ۱۳۹۲ در ۱۲:۴۵ ق.ظ

  10. شبنم گفته است :

    وقتی این داستان را از آقای «سروش صحت» خواندم با خودم فکر کردم می توانم قسمت دوم را که مربوط به معجزه عشق است قبول کنم و اتفاقا خیلی هم برایم جالب بود اما قسمت اولش را که شخصی مثلا آقای صحت بدون دلیل اصرار داشته باشد هر روز حتما با یک تاکسی بخصوص به محل کارش برود ؛ برایم قابل هضم نبود و این هم اصل داستان :

    یک داستان واقعی / سروش صحت

    صبح ها مسیر ثابتی دارم و اگر عجله نداشته باشم آنقدر در ایستگاه منتظر می مانم تا تاکسی مورد علاقه ام برسد. در واقع راننده این تاکسی را دوست دارم.
    راننده پیر و درشت هیکلی با دست های قوی و آفتاب سوخته و چشم های مشکی رنگ است که تابستان و زمستان سر شیشه ماشین را باز می گذارد و با آنکه چهار سال است بیشتر صبح ها سوار ماشینش می شوم فقط سه چهار بار صدای بم و خش دارش را شنیده ام. ماشینش نه ضبط دارد، نه رادیو و شاید همین سکوت، حضورش را این چنین لذت
    بخش می کند. ما هر روز از مسیر ثابتی می رویم، فقط چهارشنبه ی آخر هر ماه راننده مسیر همیشگی مان را عوض می کند. یکی از چهارشنبه های آخر ماه به او گفتم «از این طرف راهمون دور می شه ها.» . «می دونم.» دیگر هیچ کدام حرفی نزدیم و او باز هر روز از مسیر همیشگی می رفت و چهارشنبه های آخر ماه مسیر دورتر را
    انتخاب می کرد. چهارشنبه آخر ماه پیش وقتی از مسیر دورتر می رفت، سر یک کوچه ترمز کرد نگاهی به این طرف و آن طرف انداخت، بعد گفت؛ «ببخشید الان برمی گردم» و از ماشین پیاده شد. دوباره کمی این طرف و آن طرف را نگاه کرد، یک کوچه را تا نیمه رفت و برگشت بعد سوار شد و رفتیم. به دست هایش نگاه کردم، فرمان را آنقدر محکم گرفته بود که ترسیدم از جا کنده شود، اما لرزش دست هایش پیدا بود، پرسیدم «حالتون خوبه؟» گفت «نه.» نگاهش کردم و بعد برایم تعریف کرد. چهل و شش سال پیش عاشق دختر جوانی می شود. چهارشنبه آخر یک ماه دختر جوان به او می گوید خانواده
    اش اجازه نمی دهند با او ازدواج کند. راننده از دختر جوان می خواهد لااقل ماهی یک بار او را از دور ببیند. دختر جوان قول می دهد تا آخر عمر چهارشنبه آخر هر ماه سر این کوچه بیاید. چهل و شش سال دختر جوان چهارشنبه آخر هر ماه سر کوچه آمده، راننده او را از دور دیده و رفته است. از راننده پرسیدم «دختر جوان ازدواج کرد؟» نمی دانست. پرسیدم «آدرسشو دارین؟» نداشت. در این چهل و شش سال
    با او حتی یک کلمه هم حرف نزده بود فقط چهارشنبه های آخر هر ماه دختر جوان را دیده بود و رفته بود. راننده گفت «چهل و شش سال چهارشنبه آخر هر ماه اومد ولی دو ماهه نمیاد.» به راننده گفتم «شاید یه مشکلی پیش اومده.» راننده گفت:
    «خدا نکنه» بعد گفت «اگر ماه دیگر نیاد می میرم.»

    شهریور ۱م, ۱۳۹۲ در ۱:۰۸ ق.ظ

  11. گلدونه گفته است :

    خیلی قشنگ بود

    شهریور ۱م, ۱۳۹۲ در ۲:۰۵ ق.ظ

  12. لیلا گفته است :

    اون دفعه تو نیویورک همه تون شلوار زرد نخریدین؟
    ـــــــــــــــــــــــــــ
    اون شل شد. یکروز داشتم باهاش راه می‌رفتم دوبرابر شد. این زردش مجلسی تره.

    شهریور ۱م, ۱۳۹۲ در ۲:۱۵ ق.ظ

  13. Allen G گفته است :

    آخ که چقدر دنیای این جاهای خالی‌ بزرگه، از آن جاهایی که هزار هزار فکر و خیال هم بریزی توش پر نمیشن که نمیشن. یک چیزی میخوان به همون بزرگی‌ به همون عظمت، مثل یک سیاه چاله شروع میکنه به بلعیدن تمام محتویات ذهنت، خالی‌ میشی‌ از همه چیز جز اون. کاش همهٔ جاهای خالی‌ با شلوار زرد پر میشد.

    شهریور ۱م, ۱۳۹۲ در ۲:۲۱ ق.ظ

  14. راحیل گفته است :

    وقتی شروع کردم به خوندن این پشت کم کم دو طرف لب هام کش اومد و لبخند شد تا وسطاش دیگه شده بودی خنده بلند بلند. بعدش دوباره لبخند و وقتی رسیدم به پی نوشت لبخند آروم آروم مجو شد، لب و لوچه ام آویزان و غمگین شد و فکر کردم راست راستی شلوراهای زرد زیادی است که به دست نمی آید…

    شهریور ۱م, ۱۳۹۲ در ۲:۵۴ ق.ظ

  15. ملیحه گفته است :

    ۱ – نوشتههایتان را خیلی دوست دارم ؛ چه راحت خرف دلتان را میزندید!
    ۲ – پ.ن این مطلبتان حرف دلم بود کسی که جاییش خالی است و خودش نیست و به احتمال بسیار زیاد خودش نمیداند جایش در زندگی دیگری خالیست

    شهریور ۱م, ۱۳۹۲ در ۳:۰۶ ق.ظ

  16. Dal DC گفته است :

    من هم تجربه ی عشق مکاتبه ای رو داشتم. خاصیت مهاجرته. خوشحالم که تنها نیستم و دیگران هم تجربه ش کردن.
    ___________________
    بی‌شماریم
    شک نکن

    شهریور ۱م, ۱۳۹۲ در ۸:۵۹ ق.ظ

  17. sally گفته است :

    love your unseen yellow pants my friend!

    شهریور ۱م, ۱۳۹۲ در ۹:۱۶ ق.ظ

  18. Shirin گفته است :

    Delam shlvare zard khast harvaght miram shlvare rangi bekharam akharesh ye shlvare siahe tang mikharam!!!!!!koli shlvare siah be niyate shlvare zard daram :)))))

    شهریور ۱م, ۱۳۹۲ در ۱۲:۳۶ ب.ظ

  19. Parisa گفته است :

    Fogholadeh boodiiii.

    شهریور ۱م, ۱۳۹۲ در ۶:۵۴ ب.ظ

  20. azam گفته است :

    خیلی خوب بود ایدا جون البته همیشه خیلی خوب مینویسی یک جور صصمیمی باهوشی مینویسی که دوست دارم من مخصوصا اون” جکه با دستهای چرب” بی نظیر بود

    شهریور ۲م, ۱۳۹۲ در ۱۲:۳۱ ق.ظ

  21. نلی گفته است :

    هوم!

    شهریور ۲م, ۱۳۹۲ در ۸:۰۸ ق.ظ

  22. پانته آ گفته است :

    آیدای عزیز قشنگ بود … من نوشته هات رو دوست دارم….
    مونالیزا کد عزیز: وِرِک یه کلمه کرمانشاهیه . یعنی خیلی ناجور کلید کنی و یه چیزی بخوای

    شهریور ۲م, ۱۳۹۲ در ۳:۱۳ ب.ظ

  23. میـــــــم گفته است :

    من هم بعضی وقتا همین طور ، ویر یه چیزی میفته تو تنم

    آخرش می خرمش و تقریبا ازش استفاده نی کنم !

    شهریور ۲م, ۱۳۹۲ در ۶:۵۱ ب.ظ

  24. سهیرا گفته است :

    همه ما جای خالی آدمهایی رو کنارمون بارها تجربه کردیم. ولی تو اونقدر خوب این حس جای خالی رو تصویر کردی که انگار این خود من بودم داشتم می نوشتم.

    شهریور ۴م, ۱۳۹۲ در ۱۲:۵۸ ق.ظ

  25. مامان گفته است :

    عاشق شلوار زرد شدن را تا سرحد مرگ درک میکنم!!

    شهریور ۵م, ۱۳۹۲ در ۸:۵۳ ب.ظ

  26. Leili گفته است :

    آیدا، تو یک فارسی زبان سکسی باهوشی !

    شهریور ۶م, ۱۳۹۲ در ۹:۴۷ ق.ظ

  27. م.الف .گندم گفته است :

    این اتفاق برای من درباره یک شلوار سبز افتاده یک سبز ماشی خاص بالاخره خریدم یک ماهی میشهبرعکس شما من فقط به شلوار فکر می کردم و تازه حالا دنبال چیزهایی هستم که با اون ست میشن مثل شال و روسری و کفش و کیف تازه اگه کسی رو ببینم که شلوار سبز پوشیده یواش میرم و کنارش می ایستم و پام رو به پاجه اش نزدیک می کنم تا ببینم سبز من خوشرنگ تره یا اون بله بله قبول دارم این یه جور خیانته

    شهریور ۱۵م, ۱۳۹۲ در ۳:۳۵ ق.ظ

  28. ali گفته است :

    خوب بود اما …
    آنقدر برای بدست آوردنش تقلا نکن آخر میدانی قهرمان میدان کم تحرک ترین بازیکن است!
    خیلی سعی کردید به موضوغ برسید و این باعث شده حجم کار بالا بره و استفاده نکردن از استعاره های تلفیقی محیط نوشته را سنگین کرده ! در کل بسیار خوب و پر معناست

    مهر ۱۵م, ۱۳۹۲ در ۴:۴۹ ب.ظ

دیدگاهتان را بنویسید :