مست از ویسکی، دم پیشخوان، دست انداختم گردن دوستم و گفتم «آخ چه مست خوبی‌ام آیدین» گفت:« بمیرم، دلت خیلی برای برادرت تنگ شده، نه؟» گفتم :« هان؟ کی؟ آهان. آره.»

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده

مست از ویسکی، دم پیشخوان، دست انداختم گردن دوستم و گفتم «آخ چه مست خوبی‌ام آیدین» گفت:« بمیرم، دلت خیلی برای برادرت تنگ شده، نه؟» گفتم :« هان؟ کی؟ برادرم؟ آهان. آره.»

۱.  حقیقت اینه که دلم تازگیا دیگه به اون حال احساسی قدیم دیگه تنگ نمی‌شه چون دل تنگی شده یک حس مدام. همونقدر که به نفس کشیدن یا ضربان قلبم عادت کردم و مدام بهشون فکر نمی‌کنم ، باورکردم دلتنگی هم اونجاست، یکجایی بین معده و قلبم و مدام جمع و باز می‌شه. مدام اونجاست. دل تنگی مثل نبض میزنه ولی بعضی وقتها تیرهم می‌کشه. یک عکس جدید در فیس بوک یا یک تاریخ آشنا می‌تونه زخم رو فعال کنه و جایی در پایان دنده‌هام و سرمعده‌ام شروع کنه به سوختن. مثل زخم معده که من نداشتم هیچوقت ولی شنیدم که خیلی درد داره. گاهی نشستم پشت میزم و دنیا مثل همیشه است ولی  یکهو دلتنگی می‌آد و حس می‌کنم از این حد دلتنگی دارم می‌میرم و خم می‌شم. درد خیلی فیزیکی و عجیب از معده‌ام می‌ره تا سینه‌ام. گاهی سینه چپ و گاهی سینه راست. بعد شقیقه‌هام تیر می‌کشند و کمی بعدتر حس می‌کنم پوست سرم آب رفته و تنگ شده و بعد درد تموم می‌شه  و کل این اتفاقات سه ثانیه یا کمتر طول میکشه. بعد رو به جدولی که جلو روم بازه و رو به اعداد قیمت ساعتی برق می‌‌گم ول کرد، کجا بودیم؟

۲. آیدین عکس گذاشته از مادروپدرم و نوشته «مامان و بابا اولین شام، خونه من». مامان و بابا هیچوقت شام نیومدن خونه من. نشده هیچوقت من براشون میز بچینم و بابا اون جمله معروفش رو بگه « ببر این بشقاب منو من تو همین بشقاب سوپم غذا می‌خورم» انگار که درد یک بشقاب تخته. بیست و دوم اکتبر می‌شه دهسال که اومدم. ده سال خوب عددی‌ست برای خودش. دلم خواست یکبار درمی‌زدند دررو باز می‌کردم بابا و مامان بودند. بابا می‌نشست پشت میز آشپزخونه و به مامان می‌گفت « خونه دخترآدم یک چیز دیگه‌ست» و من ته دلم به آیدین می‌خندیدم.

۳. یکجور عجیبی حس می‌کنی بعضی از آدمها آفریده‌ می‌شوند برای دلتنگی. برای اینکه عاشق چیزها و کسانی باشی که دورند ازت. برگشتن و یا وصل شدن بهشون خیلی کار سختی باشه. مدام براشون بنویسی، آخ چقدر دلم تنگه برات و گاهی فکر کنی پاشو جای چس ناله برو اونجا. بعد حساب کنی چقدر گرونه، یا چه سخته، یا چقدر با بچه جابه‌جا شدن کار سختیه و بعد تیربکشه اون سرمعده لامصب و باز فکر کنی آخ چقدر جات خالیه … و درد خوب بشه و تموم

۴. عصر یکشنبه  بارونی و خیس و پاییزی،جلو پرچم انگلستان آبجو خوردنم چی بود؟

۵. به ادبیات دوران گوگل ریدر بخوام بنویسم باید بگم « عمری داد زدم از فواید عدم تعلق به مکان، به فرد به … الان چندوقته تعلق داشتن رو هم دوست دارم یا بعبارت کارپه تعلقمه»

 

 

نظرات بسته است.