بوی چمدان از وطن آمدگان
آن سالها که بجای “کیندر” یک جور تخم مرغ شانسی عجیبی بود که از تویش بلبل حلبی در می آمد. آن سالها که تنها اسمارتیز خاطرات من ”مروارید” بود. صابون پدرم گلنار بود و شامپوی مادرم ” خمره ای” گاهی کسی از فرنگ می آمد. فرنگ رفته های آن موقع مثل ما بخیل نبودند. برای همه سوغاتی می آوردند. آب نباتی و صابون داوی. شاید رژلبی و اسمارتیزی. یک جفت جوراب برای پدرم و مام زیر بغل برای مادرم و آدامسی برای من و برادرم که بچه بود و بلد نبود آدامس بجود و همه را قورت می داد. سوغاتی ها را در یک کیسه خارجی برایمان می آوردند. من که جز کیسه سیاه یا مشما یا کیسه بیرنگ و گاهی هم صورتی کمرنگ با راه راه های سفید شفاف کیسه ای ندیده بودم ، کیسه را هم جزو سوغاتی حساب می کردم . شلوار گرمکن مدرسه ام را بزور می کردم توی کیسه و می بردم مدرسه که همه بدانند ما هم فامیل فرنگی داریم. سیب و ساندویچ لواش و پنیرم را هم می گذاشتم توی کیسه. کیسه بوی فرنگ می داد. بوی صابونی که بی شک گلنار و نخل زیتون نبود. بوی آدامسی که نه خروس بود نه از آن سکه هایی دندان شکن و نه خرسی که بقول مادرم بوی ” توالت ” می داد.
من کیسه های از فرنگ آمده را بو می کردم. فرنگ را از روی بوی کیسه تجسم می کردم. گاهی دلم می خواست سرم را بکنم توی کیسه ولی مادرم گفته بود که خفه می شوم و می میرم. آنروزها فکر می کردم چه مرگی بهتر از مردن میان بوی داو و فرنگ.
سالها گذشته است. من فرنگ نشینم. این روزها هر کس مرا می بیند که تازه از ایران برگشته ام می گوید : ” از ایران بگو”. بیشتر آنها می پرسند که نمی توانند برگردند. نمی دانم از کجایش بگویم. نمی خواهم خون به دلشان بکنم. نمی خواهم بگویم تهران هنوز زیباست هنوز کوه دارد و هنوز گرمایش استخوان گرم کن است. از بازار نمی خواهم حرف بزنم. ایران شده است آن صابون داو که در وسع همه نیست. دلم می خواست کلی کیسه داشتم که بوی کولر آبی و خاک آب خورده و گردوی تازه می داد و می دادم همه آنها که نمی دانند به چه جرمی و از کی تبعید شده اند می کشیدند روی سرشان. شک ندارم که این کیسه ها کسی را خفه نمی کند.

زیبا گفته است :
آیدای عزیز
خیلی زیبا نوشته بودید، احسنت
اردیبهشت ۱۲م, ۱۳۸۹ در ۹:۵۴ ب.ظ
راه رو گفته است :
آی حرصم میگیره از این نوشتههایی که مینویسید فقط برای اینکه ادای دلتنگی دربیارید.
دوست بزرگوار! دلت تنگ شده برو و دیگه برنگرد، کی جلوتو میگیره؟ آدم وقتی یک مدت استرس و فشارهای روحی و جسمیاش کم میشه یادش میره جهنم زندگیش چه شکلی بود.
آی حرصم میگیره از شمایی که ادای دلتنگی درمیآری، آی حرصم میگیره.
______________________________________________________
برای من ایران هیچوقت جهنم نبوده. هیچوقت. نوشته را هم برای خودم ننوشتم. برای انهایی نوشتم که نمی توانند برگردند. اول بخوان بعد ” حرص” ات بگیرد
اردیبهشت ۱۲م, ۱۳۸۹ در ۹:۵۶ ب.ظ
کتایون گفته است :
من فرنگ نشین نیستم و هنوز هم که هنوز است عاشق آن بوی توی چمدان فرنگ رفته هام. گرچه که عاشق نمای البرز وقتی هوای تهران تمیز باشد و عاشق بوی نان سنگکی وقتی از کنارش رد می شوی عاشق چنار های خیابان ولی عصر در همه فصول هم هستم. دلم می خواست آزادانه می توانستم بیایم و برگردم. دلم می خواست وضع معیشتی ما ایرانیان که روی پول نفت خوابیده ایم آنچنان بود که دلم این همه برای دایی هام که یکی شان را سی سال است ندیده ام تنگ نمیشد. پول بلیط این همه وحشتناک نبود که فکر سفر هم به ذهنم خطور نکند… ما همه اسیریم. یک عده آن سو یک عده این سو و هیچ سمتی دل آرام نمی گیرد
اردیبهشت ۱۲م, ۱۳۸۹ در ۱۰:۵۲ ب.ظ
علی امیری گفته است :
عرض میکنم :
۱ / قلمتان نوازش گر و شیرین است .
۲ / بوی داو و فرنگ من را هم در دوران کودکی و جوانی سرمست میکرد ؛ اما … این روزها که همه اون “بوها” تو ایران فراوونه ؛ دیگه دلم نمیخواهد که جائی غیر از ایران باشم. ( جهت روشن سازی عرض میکنم که هیچ وقت هم پول ندارم ؛ تقریبا !! )
اردیبهشت ۱۲م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۲۰ ب.ظ
مژده گفته است :
یادم می یادعمه من اوون صابونا و خرت و پرتارو نگهداشته بودو موقع عروسی پسرش گذاشته بود توو چمدوون عروس .فک کن توو شمال بعضی هاشون انقد مونده بود,روش یه لکه هایی شبیه زنگ زدگی پیدا کرده بود.
اردیبهشت ۱۲م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۳۱ ب.ظ
sasan گفته است :
khokshel bod nostalojic bod bye
اردیبهشت ۱۲م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۳۵ ب.ظ
نازنین گفته است :
نمیدانم تاکی باید این داستانها را بشنویم .تا وقتیکه اینجا هستیم تمام فکر و رویاهامان آنجاست . همینکه با هزار بدبختی خودمان را به آنجا میرسانیم تازه بیاد کوجه و پس کوچه های اینجا میافتیم . درست مثل آن آشنا که از محلهایی حرف میزد که هر گز ندیده بود .
فرصت پیدا کرده ای و رفته ای بر سر سفره ای آماده نشسته ای . خب دردت چیست ؟ دنبال خاطرات دوران کودکیت هستی ؟ از آنها هم که شکایت داری !خب اینکه کاری ندارد ِ برگرد ببینم چند روز میتوانی اینجا را تحمل کنی .آنموقع شروع میکنی و همیشه با این جمله هم شروع میکنی ” ما که اونجا بودیم “!
ببینم دلت برای هوای آلوده و ترافیک جم و رشوه و گیر کردن توی راهرو ها و پله های آسانسور خراب و حرفهای نامربوط مردان هرزه و نو گلهایی که در کنار خیابان و آشکارا با چند نفر مشغول چانه زدن است تنگ شده ؟ خب چرا برنمیگردی ؟!
____________________________________
این بار که اومدم برای تو شامپو داو از سر سفره آماده می آورم. چرا انقدر عصبانی هستی.
اردیبهشت ۱۲م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۳۶ ب.ظ
آرش قاسمیان گفته است :
اینایی که حرصشون میگیره میگن چرا دلت تنگه از خودشون میترسن…تو عمق وجودشون یه حسی میگه برگرد ولی خفش کردن…میترسن با این مطالب شما دوباره بیدار بشه
اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۴۳ ق.ظ
فریق تاجگردون گفته است :
ما آدمها انگار از زمین کنده شدهایم و در هوا معلقیم. نه در وطن آرامیم نه در فرنگ
ما نسل برباد رفتهایم خانم
اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۸۹ در ۱:۱۰ ق.ظ
نسیم گفته است :
من نمیخوام در مورد دلتنگی بگم که این خصلت آدمیزاده که هرچی که نداشته باشه بیشتر میخوادش حتی وطن!میخواستم بگم کی می تونست به این خوبی توصیفش کنه که اینقدر ملموس و دلنشین باشه؟
اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۸۹ در ۱:۴۶ ق.ظ
کیقباد گفته است :
اینکه به کسی که اونور آبه و دلتنگه، بگی خب چرا موندی برگرد بیا ، حرف خوبی نیس ولی اینکه به کسی که اینوره و شکوه میکنه بگی خب چرا نمیری اونور ، حرف بدیه .
حالا ببین چقد فاصله اس بین خوب نبودن و بد بودن !
فاصله ای به بزرگی ی اینجا تا اونجا !
اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۸۹ در ۲:۱۷ ق.ظ
سمیرا گفته است :
ؤااااااااااای…عالی بود…دلم هوای اون روزها رو کرد..
اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۸۹ در ۲:۳۳ ق.ظ
جاسوس اجاره ای گفته است :
نمیخواهم با شما مخالفت کنم. اما مسئله اینجاست ، کسی که اینجا را به هر دلیلی ترک می کند ، زمانیکه آن دلیل رنگ خودش را لا به لای زیباییهای کشور دوم از دست داد و سردی و معدود بدیهای سرزمین دوم باعث پررنگ شدن درکه و دربند و تعارف و سیبیل و گوشکوب و هندوانهء توی جوب می شود. اینجاست که با شما مخالفم !! شما دلتان برای این کشور تنگ نمی شود !! شما دلتان وطن می خواهد ! هر کجا که باشد، هم زبان و هم فرهنگ و هم شکل شما ! شما یادتان می رود که تمام آن چیزهایی که دلتان برایش تنگ شده بخش بسیار کوچک از جایی ست که همان خوبیهایش زیر لگد و مشت و خاک و خون و درد و نفاق و دشمنی و کینه دفن شده !!. بله ! آفتاب هم هنوز استخوانهای شکسته را گرم می کند !! هم نسل عزیز من ، شما دلتان وطن می خواهد ! اسمش را بگذاریم سرزمین اولیه ، نه ا ی ر ا ن !
اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۸۹ در ۲:۳۶ ق.ظ
محمّد گفته است :
شاید این کوتاه بودن دست از جایی که دوسش داریم، این عدم دسترسی و دور موندن، باعث میشه که خیلی چیزا برامون متفاوت جلوه کنه. مثل فرهنگ رفتن توی بچگی هامون…
چقدر ناراحت کننده است حس دور از وطن بودن
اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۸۹ در ۲:۴۶ ق.ظ
ابی گفته است :
من یکی بعد از ۹ سال هیچ وقت حس رفتن به اصطلاح وطن رو نکردم
اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۸۹ در ۳:۱۱ ق.ظ
راه رو گفته است :
خب، فکر میکردم تنها منم که اینجوری فکر میکنم که ایران جای برگشتن نیست. در ضمن تایید و حمایت از سخنان “جاسوس اجاره ای” از شما و بقیه بزرگوارن که دلشون برای زندگی در ایران تنگ شده و با حسرت و با وجود اینترنت و تلویزیون میگویند “از ایران بگو” درخواست میکنم به ایران برگردید و زندگی واقعی را تجربه کنید.
بد خالی بستی، این جمله “از ایران بگو” چه جوری به ذهنتون خطور کرد؟
اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۸۹ در ۳:۱۶ ق.ظ
نسیم خواجوی گفته است :
پست آخرم راجع به دوستان نازنیمه که یکسال گذشته از ایران رفتن و یا در حال رفتن هستند . این هم یک وجهه دیگه ایه از زندگی کسایی که می مانند
اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۸۹ در ۳:۴۰ ق.ظ
نسیم خواجوی گفته است :
کتاب شهر باریک را خوندم و خیلی دوست داشتم، ای کاش ایران بودی می دیدمت و راجع بهش حرف می زدیم
اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۸۹ در ۳:۴۲ ق.ظ
پاسپارس گفته است :
صابون داو را می شود به سر و تن نزد و با همان گلنار و خمره ای سرکرد. ولی نمیشود ایران نیامد. من فرنگ نشین نیستم و اهلش هم نیستم. اما دستهایی درکاراند که دارند هلام می دهند به آن سو. میدانم اگر از بد روزگار گذارم افتاد آن طرفها، از همان روز اول باید در به در به بیافتم به دنبال همان کیسه هایی که بوی کولرآبی و خاک میدهند. تا بکشم روی سرم که خفه نشوم…
اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۸۹ در ۵:۱۲ ق.ظ
نازنین گفته است :
دنباله:
دلتنگ نباش ! بیشتر مهاجرتهابرای رفاه نسل بعد صورت میگیرد . فرزند و یا فرزندانتان در آینده با خاطرات دوران کودکی آنجا بزرگ میشوند .آنجا وطنشان میشود . پدر و مادر همه دلتنگیها را تحمل میکنند که فرزندانشان دارای وطن باشند .ببینید مهاجرین اولیه که آمریکا و یا استرالیا را ساختند با خاطرات دوران کودکی خود چگونه وداع کردند و وطنی جدید برای فرزندان خود ساختند .گرچه شما سهمی در ساختمان آنجا ندارید ولی اجازه دهید تا بچه های شما در این ساختمان لذت ببرند و سهمی نیز داشته باشند
اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۸۹ در ۵:۱۷ ق.ظ
حدیث گفته است :
اشکم در آمد! باز هم احساس مشترک!
برای اینکه چیزی به دست بیاوری همیشه چیزی را از دست میدهی! همیشه همینطور بوده است!
اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۸۹ در ۶:۳۴ ق.ظ
یه آدم معمولی گفته است :
تمام این هایی رو که گفتی بر من هم گذشته. با این تفاوت که عمق نفرتی که من از بوی کولر آبی و خاک و صابون گلنار و… دارم بیشتر از اونیه که روزی دلم بخواد براشون تنگ بشه.
اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۸۹ در ۷:۴۶ ق.ظ
- گفته است :
آن روزها گذشت. صف شیرو دفترچه بسیجو ماشین کپسول گازیو شامپوی تخم مرغی ی زرد و تپل. من از اون شامپو خوشم نمی آمد.
حالا سال ها از آن روزها می گذرد . حالا همه گلان ویتامینه می خرند و شامپو صحت زیتونی اما من هنوز هم خوشم نمی آید.
اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۸۹ در ۸:۳۰ ق.ظ
Dariush گفته است :
دوست عزیز
تازه دانشگاهم توی المان شروع شده بود که انقلاب شد و جنگ و تغییرات عجیب و غریب، چادر اجباری شد و توی خیابونها به همه بیخود و بیجهت گیر میدادند، و خلاصه پس از اتمام تحصیل، به ایران برگشتم و بعد از یک سال سر وکله زدن با دولت و امت مسلمان با اجازتون پس از کم کردن ۲۱ کیلو وزن و با روحیه ای تاسف بار دمم رو گذاشتم روی کولم و دوباره به المان برگشتم.
حتمن شنیدین، داستان غورباغه ای رو که میزارنش توی یک ضرف و روش اب میرزن ومیزارن تا اروم اروم اب به جوش بیاد و غورباغه پخته بشه، حالا اگه اول اب رو جوش بیاریم بعد اون غورباغه رو بندازیم توش با شوک وارده غورباغه فورن میپره بیرون، شرایط زندگی در ایران هم یه جورائی با این داستان بی ربط نیست، برای کسی که خورده خورده به شرایط اجتماعی ایران بعد از انقلاب عادت کرده یا بهتر بگم یاد گرفته چه جوری تحمل کنه با کسی که یکدفعه از المان میپره وسط ایران قابل مقایسه نیست.
با وجود این تجربه بعد از سی و دو سال زندگی در المان هنوز چمدانهایم برای بازگشت اماده اند، و از امید و تلاش برای خاتمه دادن به حاکمیت جهل و جنون و بیرون راندن غاصبان کشورمان دست بر نمیدارم،
این بوها، نگاهها، خاطرات کودکی و نوجوانی،
و این بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی، هم دست از سر ما برنمیدارد.
شاد و پایدار باشید
اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۸۹ در ۸:۳۱ ق.ظ
شیدا.م گفته است :
شاید این دلتنگی برای کسانی که به خاطر مسایل سیاسی رفتن و ناخواسته مجبور به فرار شدن صدق بکنه. ولی برای کسانی که با ازدواج کردن از ایران خارج شدن و اون لزوم وحشتناک فرار از محیط خفقان رو حس نکردن شاید درست نباشه.
اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۸۹ در ۸:۳۶ ق.ظ
دختر مریخی گفته است :
مدتیه وبلاگت رو میخونم، خیلی قشنگ و صادقانه مینویسی. از این پستت خیلی لذت بردم، برام خیلی نوستالژی داشت.
اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۸۹ در ۸:۴۹ ق.ظ
نوشا گفته است :
خیلی قشنگ بود…
اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۸۹ در ۸:۵۰ ق.ظ
دختر مریخی گفته است :
متاسفم از اینکه میبینم بعضیها خیلی بی ادبانه با این صداقتت رفتار کردن!
در ضمن از کتابت هم لذت بردم، ممنون
اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۸۹ در ۸:۵۷ ق.ظ
سعید گفته است :
من خیلی از شما کوچیکترم. عجیب بود که من حتی داو و مام زیر بغل رو هم یادم هست! من که کفرم در میاد از نوشتههای خوب شما!!
اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۸۹ در ۹:۰۷ ق.ظ
shirin گفته است :
to baz mahshar kardi dokhtar.engar khat be khat ehsase man bood.
اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۸۹ در ۱۰:۴۸ ق.ظ
پنزا گفته است :
خیلی قشنگ مینویسید…
تقریبا همه نوشته هاتون…وقتی میخونم اون لحظه توی فکرم هیچ چیز ازاردهنده ای نیست
اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۰۴ ب.ظ
آیدین احدیانی گفته است :
منو یاد چمدون خاله های گرامی انداختییییییییییییی
اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۰۸ ب.ظ
یگانه گفته است :
جالب ماجرا اینجاست که همه ی دور از وطن ها در همان یکی دو روز اول و مقایسه ی اینجا و آنجا ، تمام احساسات نوستالژیک شان فروکش می کند و فوراً شروع به غر زدن و ایراد گرفتن از همه چیز و ناراحتی می کنند
اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۱۳ ب.ظ
هلیا گفته است :
و من هنوز چقدر صابون های داو آنجا را می خواهم…
اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۴۸ ب.ظ
آزاده گفته است :
به عنوان یک فرنگ نشین که امکان رفتن به تهران رو ندارم باید بگم که داستان اینه که در حد همون کیسه مشکل حل می شه! خوبی در فرنگ بودن و دور بودن اینه که فقط اون چیزهای خوب یاد آدم می مونه.
اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۵۴ ب.ظ
مهشید گفته است :
هفته های اول فقط از آرامشم لذت می بردم…ناه های بعد دلتنگی و نوستالژی…حالا همه چی مرتبه…نوستالژی ها سرجاش…آرامشی که اینجا دارم و ایران نداشتم هم سرجاش…با هم منافاتی ندارند…با این که همه ما دلمون وطن می خواد موافقم…اما لابد وطنمون انقدر کوچیک و تنگ بوده که برای به دست آوردن چیزای دیگه دل بکنیم و دور شیم…
با این حال این احساس گناه دست از سر من بر نمی داره که تا وقتی ایران نیستیم و بهم نپیوستیم اون ایرانی که می خواهیم وطن دلپذیرمون باشه اتفاق نمی افته…
اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۸۹ در ۱:۵۶ ب.ظ
مرتضی گفته است :
سلام آیدا جان
اسم وبلاگ من با اسم وبلاگت یه جوری شبیهه ولی من بدون هیچ پیش فرض ذهنی و به استناد اینکه قصد دارم نوشته هامو از خلال پیاده رو ی های مکرر، رو نت بیارم این اسمو انتخاب کردم. اگه این شباهت به زعم تو جالب نیس و ناراحت کننده، زودتر خبرم کن تا اسم وبلاگمو عوض کنم.
شاد باشی و سبز
اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۸۹ در ۲:۳۵ ب.ظ
اینور و آنور گفته است :
از آنجائی که از اول یاد گرفتیم که زندگی امروز را هدر بدیم به امید بهشت فردا، لذت بردن از آنچه را که داریم بلد نیستیم. برای همین هم هست که همیشه ناراضی هستیم. همیشه خوشبختی در جائی در آن دورهاست، اینور که باشیم در آنور است و برعکس. چقدر خوب بود به آنچه که داریم فکر می کردیم نه به آنچه که نداریم.
اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۸۹ در ۲:۴۷ ب.ظ
dead گفته است :
good writing, a little too sentimental for my taste though
اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۸۹ در ۲:۵۳ ب.ظ
نازنین گفته است :
نیازی نیست که برایم صابون و شامپو و دیگر مواد پاک کننده و شوینده بیاوری .من شکمم را با داو و امثالهم صابون نمیزنم .پسشکشتان !آنچه را که نمیتوانی آنرا بیاور . شمعی, چراغی , پنجره ای و ….
اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۸۹ در ۱۰:۲۹ ب.ظ
ویدا گفته است :
تمام بچگیم اومد جلو چشمم با اون کیسه هات
اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۳۳ ب.ظ
زو گفته است :
میدونم که حرف بی منطقی میزنم.ولی درک اینکه وسط هموطنات تو وطن خودت احساس غربت کنی…زندگی هیچ وقت اونی که ما میخواستیم نبوده.
اردیبهشت ۱۴م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۱۳ ق.ظ
سبزه قبا گفته است :
چفدر زیبا نوشتی.
نمیتونم تصور کنم با این نوشته به این لطیفی حرص کسی در بیاد.
خوب معنی دلتنگی همینه. جای چیزی یا حسی توی دلت خالیه. کسی هم دنبال راه حل نیست, خیلی وقتها تو خود ایران هم آدم دلش تنگ برای گوشه ای از خاطراتش تنگ میشه. من اصلا اهل حسرت خوردن نیستم اما تابستون گدشته با اینکه اینجایی که من هستم بینظیر و زیباست, تصور بوی خاک و نم کولر و میوه های تابستونی دلم و فشار میداد.
اردیبهشت ۱۴م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۵۲ ق.ظ
زهرا گفته است :
به هر حال من میگم خوبه که رفتی..موقعیت بهتری داری و دلتنگی..دلتنگی بد هم نیست..و آیدا!جواب ایمیل های منو کی میدی؟نظرتو میخوام بدونم
اردیبهشت ۱۴م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۵۶ ق.ظ
بهار گفته است :
یادم میاد اون روزا از دبی برای دوستامون موز می آوردیم . باز کردن قوطی پپسی را عشق بود . برای اینکه از گمرک رد بشیم یک جین شورت از نوع خارجی و دو جین جوراب می پوشیدیم،آخه بابت چیزای خوبی که برای خودمون می خریدیم هم باید …
آه ه ه ه ه ه
روزهای نرفته از یاد !
اردیبهشت ۱۴م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۵۶ ق.ظ
زهرا گفته است :
و من با “زو”هم موافقم
اردیبهشت ۱۴م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۵۷ ق.ظ
درنین گفته است :
سلام
عالی بود، ولی دلتنگی فزود.
بهترین ها
اردیبهشت ۱۴م, ۱۳۸۹ در ۳:۰۳ ق.ظ
ناهید گفته است :
سلام ایدا جان
همه جا خاک کوه درخت …. هست وطن به نظر من فرهنگ است نه خاک و کوهو دشت…… تو چون کار فرهنگی می کنی زبان وب لاگت فارسی است تو همیشه همراه وطنی
اردیبهشت ۱۴م, ۱۳۸۹ در ۹:۵۸ ق.ظ
باران گفته است :
این نوشته از خاطرات دور بلند می شد و منو دقیقا یاد حس های بچگی خودم انداخت. راست می گی واقعا بوی کیسه های خارجی بود که آدمو پرت می کرد به یه دنیای دیگه.
دلم می خواست یه “به همین سادگی” به نوشتت اضافه کنم! ساده برای اینکه وقتی کسی می خونه دنبال بحث “ایران بهتر است یا خارج” نگرده! فقط یاد بچگی بیفته و اون زمانی که انگار توی یه جزیره کوچیک زندگی می کرد…
اردیبهشت ۱۴م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۵۶ ق.ظ
آدم برفی گفته است :
اگه می تونستم یه کله با کلی دود بالاش برات می زدم!!!
اگه اومدی خودتو معرفی کن.
اردیبهشت ۱۴م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۰۷ ب.ظ
مینا گفته است :
و چه خوب تمرین میکنی … دستهای یخ زده من هم گرم شد !
اردیبهشت ۱۴م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۳۳ ب.ظ
مینا گفته است :
و چه خوب تمرین میکنی … حتادستهای یخ زده من هم گرم شد !
اردیبهشت ۱۴م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۳۳ ب.ظ
علی گفته است :
خیلی متشکرم، خیلی زیبا بود. فقط ای کاش قسمت نظرات رو نخوانده بودم.
اردیبهشت ۱۴م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۵۸ ب.ظ
فریناز گفته است :
آیدا جان عجب حس مشترکی
چقدر با یک کیسه سیگار مارلبرو توی مدرسه کلاس می گذاشتیم.هنوز تصویر کابوی روی پلاستیک کاملا یادمم هست ممنون
اردیبهشت ۱۴م, ۱۳۸۹ در ۲:۲۹ ب.ظ
ناشناس گفته است :
nemidanam az koja shoroh konam,Salhas az vatan doram,yak robe garne misheh, ehsas deltangi barye vatan bazi vagtha kheyk dargiram mikoneh hata barye kochehaye khake va pore chaleh choleh ham delam tang misheh.hala bekheale saboon o injor chiza. yadam har vagt az beyron miamadim to khone bayad shalvarhamon mitekomekondim ..in ehsasat khaylee tabey hast ava aramesh bakhsh va rafteh rafteh jozey az vojodam.barye har kase in ehsas yeke nist.
اردیبهشت ۱۴م, ۱۳۸۹ در ۵:۲۰ ب.ظ
میترا گفته است :
با علی موافقم کاش قسمت نظرات رو نخونده بودم. عالی بود. مرسی
اردیبهشت ۱۴م, ۱۳۸۹ در ۹:۰۱ ب.ظ
tannaz گفته است :
سلام. من یک بار از آن تخم مرغ شانسیها یک جوجه حلبی در آوردم که هنوز هم دارمش.
اردیبهشت ۱۴م, ۱۳۸۹ در ۱۰:۱۵ ب.ظ
seabird گفته است :
باز هم خوب نوشتی هم دانشگاهی
اردیبهشت ۱۵م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۱۶ ق.ظ
وحید گفته است :
تهران بودی یه سری هم بما می زدی خب …!
اردیبهشت ۱۵م, ۱۳۸۹ در ۵:۴۰ ق.ظ
؟! گفته است :
ممنون از نوشته تون. بسیار قشنگ و با احساس بود.
فقط اینکه من موندم که بعضی از دوستان چه سرعتی در کپی پیست کردن مطلب دیگران دارن.
من همین پریروز مطلب شما رو خوندم و امروز به طور اتفاقی دیدم که توی این وبسایت(http://righoo0.wordpress.com/2010/05/05/%D8%A8%D9%88%DB%8C-%DA%86%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%88%D8%B7%D9%86-%D8%A2%D9%85%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86/) عینا و واو به واو کپی شده و لینک داده شده به وبسایت بالاترین…
ـــــــــــــــــــــــــــــ
ممنون. من به بالاترین نامه نوشتم و خواستم که برش دارند. ممنون
اردیبهشت ۱۵م, ۱۳۸۹ در ۲:۱۱ ب.ظ
وطن زاده گفته است :
سلام
چقدر زیبا احساس خودتونو بیان کردید
بسیار زیبا
اردیبهشت ۱۵م, ۱۳۸۹ در ۸:۳۳ ب.ظ
دنگ دنگ گفته است :
سلام،
از نوشته هات خیلی خوشم میاد. خاطراتی و تصاویری تو ذهنم زنده شد که سالها تو گنجه زیرزمین پس کوچه ترین محله های ذهنم جا گرفته بود.
روی خودتو و ایلیا رو میبوسم.
اردیبهشت ۱۵م, ۱۳۸۹ در ۹:۳۵ ب.ظ
ســپــیــد گفته است :
فرنگ نشین بودن و دلتنگ بودن برای وطن,هیچ تناقضی با هم ندارد. اینکه چرا کسی که ترک وطن کرده با تمام اشکها و دلتنگیهایش بر نمیگردد قصه و غصه دیگریست. هیچ کسی از مابه دیگری حتی توضیح و اثبات این حس رابدهکار نیست. هجرت این قوم خود حکایتیست تلخ به رنگ تبعید. دردا اگر امروز بوی کولر آبی, بوی نان سنگک پای سفره ای که میهمانش آشنایی قدیمیست ,بوی مادر و هر آنچه سهم مـنی” از زندگی بوده با “آزادیِ” ساده ترین بهانه های زندگی فاصله ای غمناک دارد… ما همه سرگردان یک دردیم… خواه آواره فرنگ, خواه خسته در دامان وطن…
اردیبهشت ۱۵م, ۱۳۸۹ در ۱۰:۳۹ ب.ظ
سمان گفته است :
نوشته ات زیبا بود. بوی فرنگ برای من شوینده ای بود که لباس های بابا وقتی برمیگشت این بو رو می داد. بوی عروسک ها و لباس های دست دومی که بابا از حراجی های لندن می آورد.من با نازنین موافقم ما دیگه صابون داو نمی خوایم با خودتون چراغ بیارید. اگر هنوز دلتنگ وطن هستید یا همان که بی رحمانه سرزمین اولیه خواندند! ما همون غورباقه هایی هستیم که زیر ظرفشون آتیش روشن کردن و داریم کم کم می پزیم اما بیرون نمی پریم! ما هم آرامش رو دوست داریم اما از ساختنش بیشتر لذت می بریم. یکی از متعلقات انسان چیزیست به اسم سرنوشت جمعی. همان که خدا می گه تغییرش نمی ده مگر این که خودمون تغییرش بدیم. شاید بوی کولر آبی برای این نوستالژیکه که سرنوشت جمعی ای رو به یاد می آره که از دستش دادید. امیدوارم شما چراغ بیارید ما هم این جا روشنش کنیم.
اردیبهشت ۱۵م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۴۲ ب.ظ
آیدین احدیانی گفته است :
راستی من عاشق پاستیل های از فرنگ برگشته ها بودم هنوز هم که هنوز است هاریبو روحیه من رو متحول می کنه
ــــــــــــــــــــــــ-
نوشتم کف دستم با خودکار. پاستیل برای گوشه دل یادت نرود
اردیبهشت ۱۶م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۰۴ ق.ظ
حامد گفته است :
من یک پسرم. پسری که وقتی به انسانی نگاه می کرد او “انسان” بود. نه مرد بود نه زن. پسری که “نمالید” “انگشت نکرد” و با “متلک” نیازرد. پسری که از “کنار آمدن” دختران کشورش با قوانین اجباری و سو استفاده “برخی از” مردان از این قوانین رنج کشیده است. همچنین رنج کشیده است از سوظن دختران به “همه” پسران “که این قدرت قانونی بینهایت را برای چه می خواهید. حتما استفاده خواهید کرد”. رنج کشیده است از جبهه گیری دختران که “حالا که قدرت دارید ما هم می خواهیم” رنج کشبده است از اینکه هیچ کس صدایش را نمی شنود که”این قدرت بینهایت را نمی خواهم” رنج کشیده است از این فضای حقوقی خشن مبارزه برای تساوی. پسری هستم که قدرت “بیشتر” را نمی خواهم. حمایت بیشتر نمی خواهم. ولی آیدا جان! این برخورد شما و خانم صدر یک رنج دیگر را به دل من افزود. و آن اینکه پسران زیادی (حتی آنها که به زعم شما “بد” نیستند) گفتند : “حالا نه اینکه خیلی از دختر ها نمی خوان”.
این مبحث را- به نظر من- باید اخلاقی حل کرد. “حقوقی” نگاه کردن لازم است اما کافی نیست. من به دختران حق می دهم ولی نمی دانم آیا دختران و زنانی که آزادی می خواهند من و امثال من را می پذیرند یا ما هنوز “لولو” هستیم؟
اردیبهشت ۱۶م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۰۷ ق.ظ
حامد گفته است :
راستی این نوشته ات محشر بود! کودکی خود من بود. هنوز بوی “خارج” که آن زمان برای من فقط “دوبی” بود را احساس می کنم
اردیبهشت ۱۶م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۱۱ ق.ظ
بوی چمدان از وطن آمدگان « Righoo0's Blog گفته است :
[...] [...]
اردیبهشت ۱۶م, ۱۳۸۹ در ۱:۴۶ ق.ظ
ناشناس گفته است :
دوری از وطن برای ایرانیها یک تجربه سختیی هست، ما ایرانیها بسیار به گذشته و خاطراتمون وابسته ایم و بیان این احساسات بسیار تسکین بخش هست. و دلیلی نیست که چون شما از شنیدن این احساسات خشنود نیستیید لاجرم ما زبان بربندیم. تلاش گران این سوی دنیا برای وطن کم نیست. میتوان دور از وطن هم ایرانی بود و ایرانی فکر کرد.
اردیبهشت ۱۶م, ۱۳۸۹ در ۶:۰۳ ق.ظ
مری گفته است :
سلام دوست عزیز
میخواستم یک درخواسته دوستانه ازتون داشته باشم . امکانش هست یک متن تاثیرگذار در حد یک پاراگراف ۵ خطی در رابطه با یک کیوسکدار روزنامه (دکه دار) برایم بنویسید.امیدوارم کمکم کنید.ایمیلم هست ممنون میشم
بدرود
______________________________
مری
داستان؟ یا متن؟ منظورت از تاثیر گذار چیست؟
اردیبهشت ۱۶م, ۱۳۸۹ در ۶:۲۳ ق.ظ
shirin گفته است :
che delam gereft
khaterati ke tahe ghalbam bod yeho omad joloye chesham yade madar bozorgam oftadam ke hamishe boye kharej midad hamishe saram to kifesh bod boye kharej boye khobi bod boye arezohaye man bod
hala ke injam delam tange onjast tange hamon kif ba boye kharej
(((((((
اردیبهشت ۱۶م, ۱۳۸۹ در ۹:۴۲ ق.ظ
banoo گفته است :
nemidoonam vaghean che ehsase iye ke beyne aksare mohajeran vojod dareh…khieli aliee bood…ama in dardnake ke na invari hastim na oonvari
اردیبهشت ۱۷م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۰۸ ق.ظ
ناردانا گفته است :
زلال بود متن تان. آن ورش دلتنگی ساده تان پیدا بود
اردیبهشت ۱۷م, ۱۳۸۹ در ۱۰:۳۶ ق.ظ
بنفشه خاتون گفته است :
من هنوز عاشق بوی خارجم؛ مسخره است نه ؟
اردیبهشت ۱۷م, ۱۳۸۹ در ۹:۲۵ ب.ظ
نانای گفته است :
نوشتت خیلی خوبه اوکی؟ ولی جون مادرت تمومش کن به فنا دادین مارو با این اراجیف
اردیبهشت ۱۸م, ۱۳۸۹ در ۵:۱۰ ق.ظ
شاهرخ گفته است :
سلام.
وب خوبی داری بهت تبریک می گم. واقعاً حیفم اومد که لینکت نکنم. امیدوارم همیشه تو کارات موفق و مؤید باشی.
من که لینکت کردم خوشحال می شم که تو منو لینک بکنی.
بای.
اردیبهشت ۱۸م, ۱۳۸۹ در ۶:۲۱ ق.ظ
مریم گفته است :
سلام
منم دقیقا مثل تو بودم ، با این تفاوت که من بابام از دبی می امد چه حس خوبی بود یک لباس مثل لباس حنا داشتن ، اما الان من هم با تو متفاوته من هنوزم در مام وطن هستم و این روزها به شدت نگران وطن هستم
اردیبهشت ۱۸م, ۱۳۸۹ در ۱۰:۱۳ ق.ظ
Hamid Reza گفته است :
You has written exellent but I want to add the black pastilles that were tasted horrible and we shou show off to our family that they are delicious!! Thanks
اردیبهشت ۱۸م, ۱۳۸۹ در ۱۰:۴۴ ق.ظ
سرطان گفته است :
بغضم ترکید
اردیبهشت ۱۸م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۵۹ ق.ظ
shadowlessman گفته است :
سلام و امید وارم خوب باشید.
چند تا از داستانهاتونو خوندم.
بهتره که برای احترام به کسایی که وقتشونو میذارن و نوشته هاتونو میخونون و نظر میدن پاسخ بذارین. آدمهایی که تحریکتون می کنن یا حرصوشون میگیره لایقه پاسخ هستن ؟
یا بقیه احمقن که باعث غرور کاذب شما میشن؟
امیدوارم تحریکت نکرده باشم.
تشکر لازمه که بهتر ارتباط برقرار کنی. وقت کردی سر بزن
______________________________________________-
باور کن من خیلی دوست دارم پاسخ بگذارم ولی وقتم کم است. ولی سعیام را خواهم کرد.
اردیبهشت ۱۹م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۳۵ ق.ظ
مریم گفته است :
عالی بود. خیلی قشنگ نوشته بودینش.
ما در آستانه ی رفتن از ایرانیم. دیگه اون بوی فرنگ اونجور که در کودکی سرمستمون می کرد نمی کنه ولی می دونیم که چاره ای جز رفتن نداریم. و می دونیم که دلمون برای بوی کولر آبی و خاک نم خورده حتما تنگ می شه. کاملا درک می کنم حال اونهایی رو که نمی تونن برگردن. با اینکه هنوز نرفته ام ولی درک می کنم.
مرسی به خاطر همه ی نوشته های زیباتون.
شاد باشین و خرم
اردیبهشت ۲۱م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۰۹ ق.ظ
nc گفته است :
شدیدا این نوشته رو دوس داشتم و چقدر قشنگ دوران کودکی و مسافرهای فرنگ رفته اون زمان رو توصیف کردی. حتما پاستیل خرسی هم جزء اون سوغاتیها بوده نه ؟؟؟ که روزی یه دونه میخوردیم که تموم نشه .
اردیبهشت ۲۱م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۳۷ ق.ظ
درد من گفته است :
نقطه سر سطر بچه ها بنویسید
فردا مال ماست بچه ها بنویسید
اردیبهشت ۲۱م, ۱۳۸۹ در ۳:۲۱ ق.ظ
sanaz گفته است :
AALIIIIIIIII bood va tamaman khaterat khode man!!! jalebe in roozaha ziad khateratam ra az zaban digaran mishenavam.
ali bood
اردیبهشت ۲۱م, ۱۳۸۹ در ۱:۳۹ ب.ظ
کافه اسپرسو گفته است :
یک گلدان شعمدانی کافی بود
اردیبهشت ۲۱م, ۱۳۸۹ در ۱:۴۸ ب.ظ
Saba گفته است :
kheili aaaali bud, merc ke lezatbakhsh nevehste budid!
اردیبهشت ۲۱م, ۱۳۸۹ در ۸:۰۲ ب.ظ
Behnaz گفته است :
beh onvaneh yek farang neshin, delam barayeh sabooneh golnar tang mishod hamisheh. Yek dafeh pedaram goft chi biyaram az iroon, goftam sabooneh golnar! hanooz ham delam nayoomadeh azash estefadeh konam va har chand vaght yek bar boosh mikonam va negah beh yadeh booyeh ghadim!
اردیبهشت ۲۱م, ۱۳۸۹ در ۹:۴۷ ب.ظ
مریم گفته است :
منم هم بوی اون پلاستیکا رو دوست داشتم هم طعم شکلاتای مربعی که روزی یه مربعشو می خوردم که تمومنشه! اون موقع فرنگ رفتمون عموم بود که واسه پاش که توی جنگ خمپاره خورده بود تحت درمان بود…حالا امروز عموم تهران ، از این اوضاع بیزاره، می گه خیلی منگ بوده که همون جا نمونده و عشق وطن کورش کرده بوده!!!
اردیبهشت ۲۳م, ۱۳۸۹ در ۹:۲۸ ق.ظ
حامدخان گفته است :
عالی بود.می خواستم برای
اردیبهشت ۲۴م, ۱۳۸۹ در ۱:۴۶ ق.ظ
حامدخان گفته است :
عالی بود می خواستم برای دوستای فرنگ نشینم لینکش کنم گفتم اذیت می شن نکردم.
اردیبهشت ۲۴م, ۱۳۸۹ در ۱:۴۸ ق.ظ
hadis گفته است :
دوست دارم هنوز ایران شبیه ایران بچگیهایم باشد! ساده پاک شفاف! اما گویی لایه غباری قطور رویش را پوشانده است که حتی میترسم با دستهایم غبار را کنار بزنم، میترسم با واقعیت روبه رو شوم…
اردیبهشت ۲۵م, ۱۳۸۹ در ۹:۱۷ ق.ظ
امین گفته است :
فارغ از محتوا،قلم قدرتمندی دارین! تبریک..
منو برد به خاطرات نوستالژیک ایام بچگی..هرچند با انتهای مطلبتون موافق نبودم..
اردیبهشت ۲۵م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۳۳ ق.ظ
سامی گفته است :
واقعا کارتون عالیه.
حس خاطره ای که از بوی قلم شما می آد بیرون مثله همون آدامس خروسه دیوونه کنندست. برای لحظاتی یاد دیار کردم…
راستی من همیشه کارهای شمارو میخونم. هنر شما عالیه…
اردیبهشت ۲۵م, ۱۳۸۹ در ۱:۲۶ ب.ظ
فروز گفته است :
آنقدر غبار از صحراهای عراق و عربستان برای ما به ارمغان آمده که حتی دیگه طاق بستان رو هم نمیبینیم…
چه بخواهیم چه نخواهیم خفه میشیم
کل هوای اینجا حکم کیسه ای رو داره که بالاجبار درش زندگی میکنیم
پاکی هوا پیشکش
کاش حال و هوامون کمی از این نامطبوعی در میومد…
اردیبهشت ۲۸م, ۱۳۸۹ در ۲:۱۴ ق.ظ
آنالی اکبری گفته است :
آدامس متری صورتی که بوی دمپایی می داد، قرص ویتامین، لباس های چروک از چمدان در آمده، پاستیل با طعم شربت سینه
اردیبهشت ۲۹م, ۱۳۸۹ در ۲:۵۱ ق.ظ
شاهرخ گفته است :
سلام بی معرفت. نیستی. آپم یه سر بزن. بای تا های.
بعدشم قالبت خیلی گنده. به دل نگیری ها. فقط میونم که بگم عوضش بکن تا نظر بدن مردم.
خرداد ۴م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۰۵ ق.ظ
آرایه گفته است :
جدای از اینکه متنت خیلی قشنگ بود ولحظات نستالوژیک رو خیلی قشنگ با کلمه ها جفت و جور کرده بودی؛ باید بگم آدمها همیشه حسرت اون بخشی رو میخورن که ندارن و این طبیعیه. ضمنن فهمیدن اینکه خیلی از ایرانیها ناچارند مهاجرت کنند چرا برای بعضیها سخته؟ چرا حق احساس دلتنگی برای گذشته ها رو برای آدمای اطرافمون قائل نمیشیم؟
خرداد ۱۹م, ۱۳۸۹ در ۲:۲۶ ب.ظ
شاهرخ گفته است :
__*##########*
__*##############
__################
_##################_________*######
__##################_____*##########
__##################___*#############
___#################*_###############
____#################################
______###########آپ کردم ###############
_______#############################
________###########################
___________*#####################
____________*##################
_____________*###############
_______________#############
________________##########
________________*#######*
_________________######
__________________####
__________________###
هرچند یه کم دیر بهتون گفتم ولی چشم به راهم_ _***__*_**—————-_(/_\)
خرداد ۲۵م, ۱۳۸۹ در ۴:۴۲ ق.ظ
ناشناس گفته است :
وطن انسان جاییست که در آن زندگی میکند. این دلتنگی ها هم ربطی به وطن ندارد؛ دلتان برای خاطرات قدیم تنگ شده. آنهایی هم که نرفتهاند و ماندهاند هم دلشان برای خیلی از این قبیل چیزها تنگ است.
دیدها را وسیعتر کنیم…
تیر ۴م, ۱۳۸۹ در ۶:۱۱ ق.ظ