خانه رو به آفتاب
خانه اول من و مرد خانه ای بود که حیاطش پر بود از علفهای هرز. ابتدا خانه مرد بود و او اولین بار در یک شب مهتابی در همان حیاط مرا آنطور نگاه کرد که انگار می خواست ببوسد. یا آنطور که یعنی بیا من را ببوس. چند ساعت بعد من مرد را به پشتوانه همان نگاه بوسیدم .شاید برای همین بود که من فکر می کردم حیاط زیباترین طبیعت ” وحشی ” کانادا را دارد. خانه کوچک بود و من و مرد دوستش داشتیم. زن صاحبخانه و پسرش که در طبقه بالا زندگی می کردند هردو گوشهایشان سنگین بود و چه موهبتی از این بالاتر در جهان برای یک نوازنده جاز وجود دارد. از آن خانه خیلی زود رفتیم. مرد فهمید که من عاشق آفتاب هستم. خانه کمی کم نور بود و کم پنجره داشت.
خانه بعدی پنجرهای به بزرگی یک دیوار داشت رو به خیابان و آفتاب. حیاطش هم بزرگ بود. زیرزمینی هم داشت که صدا از آن درز نمی کرد. زیر زمین شد اتاق تمرین مرد و بالا شد خانه. زیرزمین آن خانه را خیلی دوست داشتم. نه فقط بخاطر اینکه از کیوسک و آبجیز بگیر تا فرامرز اصلانی و بابک امینی در آن ساز زده بودند بلکه بخاطر لطفی که راه رفتن روی صدای ساز مرد داشت. زمین زیر پایم به گوش ناظر سوم شخص ” گرومپ گرومپ ” و به گوش خودم ” لا لا لا لا ” می لرزید. خانه پنجاه – شصت ساله بود. شومینه هیزمی داشت. من و مرد زمستان شاخه ها بریده شده توسط شهرداری را جمع می کردیم و در زیر زمین خشک می کردیم و بعد مرد ارهشان می کرد و عاقبت می سوختند. گاهی یکی از آن هزار پاها که تهشان هم شاخک دارد و تند راه می روند از تنه خشک کنده بیت المال تورنتو می جهید بیرون و من هم جیغ زنان کنده را ول می کردم و دو پله یکی می دویدم بالا. شبها کندهها را می سوزاندیم و روی میز پنیر و شراب می چیدیم. صدای سوختن و شراب عالمی داشت. من آن خانه را خیلی دوست داشتم . خانه مهمان دوست بود. خانه رقص. خانه آرامش. خانه گرومپ گرومپ . خانه آفتاب. خانه نوشتن و نواختن. یک روز صبح در حال قهوه خوردن در ” فنجان دوم ” به مرد گفتم خانه ارزان شده است. یکی بخریم. مرد گفت باشد. باور کنید کل مکالمه ما دو ساعت هم طول نکشید. هفته بعدش خانه بعدی را خریدیم. وسعمان به خانه زیرزمین دار نمی رسید. یک آپارتمان کوچک خریدیم. نه برای سرمایه گذاری بیشتر برای اینکه می خواستیم زندگی در مرکز شهر تورنتو را هم تجربه کنیم.
این خانه سومین خانه ای بود که دیدیم. من آدم گشتن نیستم. می دانم چه می خواهم. آدم سرمایه گذاری هم نیستم. آدم سرمایه بر باد دادنم. این خانه ایوانی دارد رو به دریاچه. آب معلوم است. روزی که با دوست بنگاهی نی نوازمان آمدیم برای دیدن این خانه مستقیم رفت توی ایوان و گفت :” جان می دهد برای علف کشیدن ” . خانه را خریدیم. خانه در میان محله کافه ها و گالری ها است. کنار بازار میوه.سه چراغ مانده به آب. ده دقیقه مانده به همه ساختمانهای بلند. ایوانش را مرد گل کاشته است. دیوارهایش رنگیست.اتاقش سه دیوار دارد و یک دیوارش پنجره ایست قدی که رو به آب و آفتاب باز می شود. خانه اول ایلیاست. چند وقت بود که فکر می کردیم خانه برای ایلیا تنگ است. ایلیا باید اتاق خودش را داشته باشد. مخصوصا حالا که روی زانو می رود و به زودی به هیبت همان هزارپاها راه خواهد افتاد. همینجوری زنگ زدیم به صاحب خانه قبلی. و او هم همینجوری گفت : ” برگردید. من شما را خیلی دوست دارم. مستاجرم می رود” . همه چیز همینجوری درست درست است. ما می رویم که ایلیا روی ” لا لا لا لا” پدرش راه برود. شاید خودش هم گرومپ گرومپی کرد. این خانه را هم می دهیم اجاره. کاش کسی ساکنش شود که قدر من قدر آفتاب را بداند. البته گاهی شک می کنم. خانه است که آفتابگیر است یا ته دل من است که انقدرگرم و روشن است.
پینوشت : به کمانگیر و سایه گفتم نمی دانم چرا ماه خردادی هر چه می کنم نوشته ای در شان خرداد بنویسم نمی شود. عشق گیر گرده است در گلوگاه نوشتنم. قرار شد ننویسم تا عشق بخوابد. نخوابید. الان حق دارید به من همانقدر بخندید که به خواننده ترانه معروف ” همه چی آرومه” می خندید. گیر می کند دیگر. حالا از فردا درست می شوم.
پینوشت دوم: بگذارید تبلیغ هم بکنم. خانه ما را اگر دوست دارید اجاره کنید بروید اینجا. مشخصاتش را ببینید. ولی اگر قصد بچه دار شدن ندارید لوله هایتان را ببندید که ما دومین زوجی هستیم که محض ورود به این خانه زادو ولد کرده ایم. ظاهرا آفتابش بارور می کند.

elino گفته است :
ey kash man dar torento boodam.aan vaght hatman khaneye shoma ra ejare mikardam,be khatere aftabash.shayad dele man ham barvar shavad!
خرداد ۵م, ۱۳۸۹ در ۹:۱۴ ق.ظ
میرزا گفته است :
حظی بردم.
خرداد ۵م, ۱۳۸۹ در ۱۰:۲۰ ق.ظ
صفورا گفته است :
اگه من تورنتو بودم ۱ لحظه هم تعلل نمی کردم واسه اجاره کردنش. عاشق نما و نورگیریش شدم!
مهمتر اینکه اگه اینقدر در امر باروری تسهیل ایجاد می کنه کار ما راحت می شد چون چند ماهی هست که دستمون بند این اموره!
ـــــــــــــــــــــــــ
تا باشه دست بند این امور باشه
خرداد ۵م, ۱۳۸۹ در ۱۰:۵۱ ق.ظ
فاطمه گفته است :
چقدر آفتابی بود این نوشته
خرداد ۵م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۴۴ ق.ظ
الهام گفته است :
ahsant az in hasharat mitarsam kunatunam kheyli bahale
ـــــــــــــــــــــــــــ
ممنون.
خرداد ۵م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۵۵ ب.ظ
آیدین احدیانی گفته است :
چقدر خوب بود . خیلی دلم می خواست از تو مرد بیشتر بدانم . تصویر سازی ذهنم کامل تر شد . ایلیا رو دوست د ارم بچلونم که قرار اتاق داشته باشه ! آخه این تپل و چه به اتاااااق
ــــــــــــــــــــــ
اتاق دو نبشی هم خواهد داشت . خودش و مرغی به روزگار خوشی را در آن خواهند گذراند
خرداد ۵م, ۱۳۸۹ در ۲:۰۸ ب.ظ
خرمگس گفته است :
قبلاً عکسشو توی فیس بوک دیده بودم،همون پنجره قدی که ایلیا با بار و بنه ش پهن شده جلوش و به دیوارش یه قفسه کتابه…حالا رفت نشست رو مخم دیگه از جاش بلند نمیشه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ایلیا هم دیگه رفته قاطی بچه معروفها
خرداد ۵م, ۱۳۸۹ در ۲:۲۵ ب.ظ
آیدا گفته است :
اگه بالکن آفتابی نباشه !ایلیا از کجا گل بیاره بخوره که بعد به زور از دهنش در بیارین گلهاشو؟…. همیشه واسه به دست آوردن چیزی ، یه سری چیزا رو باید از دست داد
____________________________
همنام عزیز. خانه بعدی یک حیاط دارد به وسعت زمین فوتبال. ابلبا سبد سبد گل دارد که بلمباند
خرداد ۵م, ۱۳۸۹ در ۵:۰۴ ب.ظ
Laleh گفته است :
mesle hamisheh zibaa va delneshin neveshti, mersi
خرداد ۵م, ۱۳۸۹ در ۹:۳۷ ب.ظ
پریچه گفته است :
حس کردم انگار من این پست رو نوشتم!خیلی قشششششنگ
خرداد ۵م, ۱۳۸۹ در ۱۰:۵۴ ب.ظ
درنین گفته است :
سلام
دلنشین تر از دلنشین بود.
بهترین ها
خرداد ۵م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۵۷ ب.ظ
وحید گفته است :
منزل نو مبارک ؛ یعنی منزل قبلیتان مبارک …
خدا ایلیاتان را هم به شما ببخشد.
ـــــــــــــــــــ
ممنون
خرداد ۶م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۳۵ ق.ظ
مژده گفته است :
حیف که به من ویزا نمی دن,والا هم آفتاب لازم دارم هم بچه…….
خرداد ۶م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۴۹ ق.ظ
آیدا گفته است :
سلام عزیزم
منم عاشق خونه ی آفتاب گیر زیر زمین دارم
خوش به حالتون
خرداد ۶م, ۱۳۸۹ در ۱:۵۸ ق.ظ
hossein گفته است :
حیف
حیف که اونجا نیستم , حتما اجاره اش میکردم
یه لحظه به خودم گفتم اره تو هم باید تلاش کنی …
تا
یه تشکر , اهنگ فوقالعاده بود . واسه من …
خرداد ۶م, ۱۳۸۹ در ۴:۱۱ ق.ظ
hossein گفته است :
با هجازه کتابت رو هم دانلود کردم , شرمنده که نشد بخرم !
خرداد ۶م, ۱۳۸۹ در ۴:۱۴ ق.ظ
اسم ندارم ولم کنین گفته است :
یک در دنیا و صد در آخرت…
خرداد ۶م, ۱۳۸۹ در ۶:۰۷ ق.ظ
م. گفته است :
سلام. من وبلاگی دارم به اسم وب سایت شما. برای اینکه ببینم بلاگ اسپات در گوگل سرچ ااضافه ش کرده یا نه، با این اسم سرچ کردم و به سایت شما برخوردم.
سلام! خوش وقتم
ـــــــــــــــــــــــــــ-
من هم خوشوقتم. زنده باد پیاده رو
خرداد ۶م, ۱۳۸۹ در ۶:۴۶ ق.ظ
مهتاب گفته است :
خیلی وقت می یام تو پیادروت قدم می زنم اما زیاد شلوغی نمی کنم و می رم اما الان خواستم بگم بیشتر بنویس واقعا لذت می برم از نوشته هات انگار یه جورایی تصویر زندگی خودم و می بینم تو نوشته هات یا شاید ارزو هام
شاد باشی
_____________________
به روی چشم. فقط شما بیا این ایلیا را نگه دار که هرچی من تایپ می کنم ایشان پاک نکنند.
خرداد ۶م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۰۸ ب.ظ
مهرتاب گفته است :
این سوال صرغا جهت فضولی پرسیده میشه و دلیل دیگه ای نداره….بنابراین توام اگه دلت خواست جواب بده….بابای ایلیا شوهر توئه؟
ـــــــــــــــــــ
به من ایمیل بزن
خرداد ۶م, ۱۳۸۹ در ۲:۲۲ ب.ظ
نوشین گفته است :
اتفاقان با این که هوا گرمه ولی تو دلم قحطی گرما است چه خوشحالم خانه تو رو به آفتاب است
خرداد ۶م, ۱۳۸۹ در ۳:۱۳ ب.ظ
امیرپویا گفته است :
شهر ما آفتابش مرده، خانههایش هم ویران است …
خرداد ۶م, ۱۳۸۹ در ۹:۴۴ ب.ظ
حامد گفته است :
ممنون بابت نوشته هاتون ارشیوتون وکتابتون شما خانوم با شهامتی هستین که خودتون رو ابراز کردید و می کنیذ نه سرکوب در ضمن تو این نوشته یه چی عجیب وجالب بود اینکه شما شوهرتون رو فقط با کلمه مرد اورده اید فکر میکنم این کلمه بار احساسی چندانی نداره.
خرداد ۶م, ۱۳۸۹ در ۱۰:۴۰ ب.ظ
عصربارانی گفته است :
ما که اینجاییم گفتنمان نمی آید برای نوشتن (البته ترس هم هست از آینده)شما که جای خود دارید
خرداد ۷م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۱۱ ق.ظ
مریم گفته است :
مامان بابای من زمان انقلاب فعال سیاسی بودن و مرامشون عشق را دور از آرمانهای نجات بخش خلق می دانسته٬ ولی خوبیه عشق همین است٬ سنگین است ولی سبک می کند آدم را. اگر در میانه ی این خردادها و روزهای پرحادثه عشق نباشد پس خنکای مرهم کجاست؟ اگر این حوادث و اتفاقات در متن زندگی نباشه که فیلم سینمایی می شه!! همینجوریه زندگی باید بری تظاهرات بعد هم با محبوبت پیک بزنی شب هم قبل خواب برای آزادی بی گناه بیانیه بنویسی بعد بخزی به آغوش محبوبت.
من که نمی تونم آپارتمان شما را اجاره کنم (راهم یه کم دوره یه قاره ی دیگه هستم) ولی عکساش رو دیدم و از بس اینجا ویکتوریا نشین (خانه های انگلیسی قدیمی تو مایه های خونه خانم هویشام) شدم که یهو احساس کردم واااای خانه…
خرداد ۷م, ۱۳۸۹ در ۲:۰۸ ق.ظ
sara گفته است :
sabr kon tooka darad miaiad shaiad ejare ash kard!:D
خرداد ۷م, ۱۳۸۹ در ۱۰:۰۷ ق.ظ
مهسا گفته است :
منم خانه رو به آفتاب و ته دل گرمو روشن میخوام
خرداد ۷م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۰۴ ب.ظ
زهرا گفته است :
عزیزم
خرداد ۱۱م, ۱۳۸۹ در ۵:۵۹ ق.ظ
لیانا گفته است :
چند وفتی هست که نوشته هاتونو می خونم ، دوست دارم این سبک نوشته رو ! ساده ، صمیمی و بی ریا و شاید چون به سبک نوشته های من شبیهه ! اما من وب لاگ ندارم چندین سر رسید تاریخ گذشته شده مونس شب و روز من ! نوشته هات به من آرامش میده ! ممنونم
، راستی من اسم شما رو در فیس بوک سرچ کردم چیزی نیومد ! خوشحال میشم در فیس بوک باهاتون در رابطه باشم ، شاد باشی
خرداد ۲۵م, ۱۳۸۹ در ۲:۴۶ ب.ظ