از نشانه های یک کارمند درجه یک
من خیلی دیر فهمیدم که باردارم. هشت هفته بودم. وقتی عادت ماهانه مرتب نداشته باشی و قرص ضد بارداری هم بخوری مطمئن هستی که هرچه هستی هستی ولی باردار نیستی. فکر می کردم مردم بو می دهند. چند بار واگن مترو را عوض می کردم. باز بو می آمد. بوی الکل دهن مردم حالم را بد می کرد. فکر می کردم دچار تحول مذهبی آستانه سی سالگی شده ام. دلم می خواست سر بعضی از آدمها را بکنم. فکر می کردم عصبی شده ام. از گوشت بدم می آمد. فکر می کردم دارم گیاهخوار می شوم. خمیر دندان مزه گه می داد. فکر می کردم ” کرست ” چینی مشکل دارد .نشانه دیگری نبود. و من داشتم زندگی می کردم. فردای عید بود که برای افرا توضیح می دادم که دلم می خواهد سر به تن این و این و آن و این یکی و … نباشد که افرا گفت :” نکند حامله ای؟ “ این شوخی بود که ما چهار دوست همیشه با هم می کردیم. مثلا اگر کتی می گفت که دلش پیتزا با روغن کرمانشاهی می خواهد می گفتیم :” حتما حامله ای ؟” من هم خندیدم. افرا هم خندید. از سفر که برگشتم بی سر وصدا دستگاه را خریدم. به نظرم سیزده دلار گران بود. کلی در مغازه گشتم و ارزانترینش را خریدم. چون می دانستم با آن همه قرص که من خوردم بی شک باردار که نیستم و حیف پولام بود. سه روز صبح یادم رفت و به اشتباه شاش اول را هدر دادم. آنروز صبح چهارشنبه بود و من جلسه داشتم. خواب آلود نشستم سر توالت فرنگی و یاد دستگاه افتادم. باید سر پایین بگیرداش. باید روی آنجایش که شکل ال.سی.دی هست نشاشید. و هزار باید دیگر. مسواک می زدم که نوشت :”پرگننت”. هیچ حالی نشدم. مطمئن بودم که اشتباه می کند. ارزان خریده بودماش از قسمت حراج پس اشتباه می کرد. خمیر دندان حالم را بهم زد. فکر کردم که خمیر دندان کرست همیشه بوی گه می داده است. ” پرگننت ” آنجا بود و من می دانستم که تقصیر ” کرِست ” است. نشستم. روی زمین نشسته ام. نه چون فشارم افتاده بود. فکر می کردم اگر روی زمین بنشینم یعنی خیلی به اهمیت موضوع پی برده ام و خدای بالاسر می فهمد که من خیلی هم بی تفاوت نیستم. اعتراف می کنم اولین سوالی که به فکرم رسید این بود :” به رییسام چه بگویم ” نه به طبال فکر کردم نه به خانواده ام . نه به خودم. نه به خانه یک خوابه. به رییسام. نمی دانم چرا شرمم می آید که فقط به ریسسم فکر کردم. حس می کنم کارمند خیلی خوبی هستم و این آزارم می دهد.

مهری گفته است :
آخر سر هم نفهمیدیم، یک خط بود یا دو خط
______________
خط نبود. نوشت ” پرگننت”
تیر ۱م, ۱۳۸۹ در ۹:۴۴ ق.ظ
میترا گفته است :
حالا واقعا چجوری با وجود قرص حامله شدی؟!!
___________________________________
خانواده نشسته.
تیر ۱م, ۱۳۸۹ در ۹:۴۷ ق.ظ
آیدین احدیانی گفته است :
این هم برای آن ها که فکر می کنند قرص ۱۰۰% علاجه واقعه پیش از وقوع می کند و نکرد . البته خیلی خوب شد که نکرد
___________________-
عالی شد
تیر ۱م, ۱۳۸۹ در ۱۰:۲۳ ق.ظ
Foxy Lady گفته است :
جانا سخن از زیان ما می گویی
دمت گرم
تیر ۱م, ۱۳۸۹ در ۱۰:۳۵ ق.ظ
شکیبا گفته است :
وقتی غرق زندگی شدی ، خیلی چیزها رو دیر متوجه میشی .
تیر ۱م, ۱۳۸۹ در ۱۰:۳۶ ق.ظ
بهتاش گفته است :
طبال! بیچاره طبال! آنقدر خوب بوده که لازم نبود نگرانش باشید!
_________________________
باور بفرمایید در آن لحظه فقط باید نگران خودم می بودم
تیر ۱م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۰۱ ق.ظ
سولوژن گفته است :
عالی بود!
_______________-
ممنون
تیر ۱م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۰۸ ق.ظ
فریبا گفته است :
خیلی با مزه بود حالا بهش چی گفتی؟
________________________
لازم نشد بگم. شرکت را فروختند و من بی رییس شدم
تیر ۱م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۰۵ ب.ظ
اشک ماه گفته است :
وقتی انتظار حاملگی نباشد اما می شوی اماده نیستی اما… و خیلی اگر های دیگه. و نتیجه .. یا پذیرفت یا انکار…
تیر ۱م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۳۴ ب.ظ
الف گفته است :
D-:
تیر ۱م, ۱۳۸۹ در ۱:۲۵ ب.ظ
rs232 گفته است :
خیلی باحال نوشتی آیدا جان. البته ببخشید من به جمع زنانه سرک کشیدم. ولی خوب خدا را چه دیدید شاید یک روزی این تجربه ها به درد من هم بخورد!
_______________________
آر. اس. دو . سه . دو . جایی ننوشته ام که جمع زنانه است. شما هم خوش آمدید. جمع بسیار همگانی است
تیر ۱م, ۱۳۸۹ در ۴:۴۸ ب.ظ
عسل گفته است :
به خدا که دیده ام این دغدغه ی خیلی از زنان شاغل بوده.
__________________
لحنت خیلی کتاب آسمانی گونه است عسل .
تیر ۱م, ۱۳۸۹ در ۷:۰۸ ب.ظ
نغمه گفته است :
سلام .
اما توی این مطلب یه مسئله برای من سوال شد.. شوهر این خانم کی بود…
_______________________-
می دانم که از من ( همان خانم) سوال نکردید . ولی نکته این نوشته اصلا شوهر خانم نیست
تیر ۱م, ۱۳۸۹ در ۸:۰۱ ب.ظ
بین التعطیلین گفته است :
موضوعی ساده که با قلم شما خوشمزه شد . من خوابم میاد
تیر ۱م, ۱۳۸۹ در ۸:۲۳ ب.ظ
مهرنوش گفته است :
به طبال فکر نکردی؟ طبال اسم همسرتان است؟
تیر ۱م, ۱۳۸۹ در ۸:۳۴ ب.ظ
فرشته گفته است :
عالی مینویسید.محشر مینویسید. خدا اون لحظه رو که میبینی نوشته “پرگننت “برای کسی که نمیخواد پیش نیاره.خیلی سخته.
تیر ۱م, ۱۳۸۹ در ۱۰:۴۳ ب.ظ
کیقباد گفته است :
مهم نیست رییس یک شرکتی باشی با چهار پنج نفر کارمند و یا شرکتی با دو هزار نفر پرسنل . مهم نیست رییس یک ادره ی دولتی باشی با هفتصد کارمند یا رییس یک دفتر خصوصی یا نیمه خصوصی باشی با هفت تا کارمند . بهر حال رییس هستی و رییس ، رییس است و باید که بداند و آگاه باشد پرسنل و کارمندان ، بویژه خانم های کارمند ، چه حال و روزی دارند و حواسش باشد مثلا آن چند روزی که در ماه اخلاقشان و اوقاتشان تلخ است هی بهشان گیر ندهد و اگر …
و اگر حامله شده اند …
و اگر …
راستی این رییس بیچاره از کجا بداند اینهمه را ؟!
مخصوصا” اگر رییسی باشد که بزور توو صورت خانمهای کارمند نگاه میکند چه برسد به شکم و برآمدگی ی احتمالی ی شکمشان ؟!
حالا اینم بعد از گذشت سه چهار ماه که بزرگ شد و بالا آمد بالاخره قابل تشخیص است اما آن پنج شش روز اوقات تلخی ی ماهیانه را چطور تشخیص بدهد و چه خاکی بر سرش بنماید ؟!
خدا نصیب گرگ بیابان نکند رییس بودن آنهم رییس بودن در ایران ، آنهم ایران امروز و چهار پنج تا هم کارمند زن داشتن !
حالا کسی نگه ای بابا اتفاقا” خیلی هم خوبه و این رییس ها چه ها که نمیکنند و چه و چه و چه .
چرا که اهل فن خوب میدانند که از این خبرا نیست و آواز دهل شنیدن از دور خوش است .
و از این خانم های کارمند برای رییس میماند همان اخم و تخم و اوقات تلخی پنج شش روز در ماهشان و نیزاز عالم و آدم متنفر بودشان در آن یکی دو ماه اول !
بخصوص که این عالم و آدم ، رییس هم باشد !!
تیر ۱م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۲۳ ب.ظ
بنفشه خاتون گفته است :
خدا نکشتت آیدا.
تیر ۱م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۵۴ ب.ظ
احسان گفته است :
خوشا به حالم که هیچ وقت حامله نمی شم و لازم نیست به رییسم فکر کنم.
تیر ۲م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۰۹ ق.ظ
نسیم گفته است :
همکار های کلهم مرد من و رئیس دانشمند من تا ماه هفتم بلکه هم هشتم هیچی از مساله من نفهمیدن.البته خدائیش هم زیاد معلوم نبود. بعد میدونی از کی فهمیدن؟ از یک مشاور سوئدی که ما اون زمان داشتیم و نمیدونم اون چطوری فهمیده بود! تازه کلی هم به رئیس سفارش کرده بود که هوای منو داشته باشه و اون چقدر داشت!
با این نوشته تون کلی یاد ایام افتادیم آیدا جان.
تیر ۲م, ۱۳۸۹ در ۱:۰۱ ق.ظ
نزهت گفته است :
احساس میکنم خدا خواسته که بی دغدغه باشه این مرحله از زندگیت عزیزم_یعنی اضطراب قبل از بارداری رو نداشته باشی و این خیلی خوبه
تیر ۲م, ۱۳۸۹ در ۱:۲۲ ق.ظ
من، یک ایرانی گفته است :
بیچاره بچه ناخواستهای که با خودخواهی و لذت جویی تو و رییست به دنیا میاد. فکر کردی به این؟
___________________________-
رییسم هیچ دخالتی نداشته است هموطن.
تیر ۲م, ۱۳۸۹ در ۱:۳۳ ق.ظ
اراکده گفته است :
بچه ات پسره ننه !
تیر ۲م, ۱۳۸۹ در ۱:۳۷ ق.ظ
wc گفته است :
انگار خیانت شده به اقای رئیس
تیر ۲م, ۱۳۸۹ در ۲:۰۷ ق.ظ
راحله گفته است :
خیلی تصادفی امدم، ولی فکر کنم خودم بخوام بمونم . فکر کنم یکی از پر ابهام ترین لحظات دنیاست
تیر ۲م, ۱۳۸۹ در ۵:۰۶ ق.ظ
عطا گفته است :
آیدا بهقرآن من نوشتههات رو ویراستاری میکنم ال نیمفاصله و اینها
بابا!!!!!!!!!!!
_______________________________-
می فرستم برات قبل اینکه بره رو ایر
بابا برای نیم فاصله من یک نرم افزار استفاده می کنم که به شدت سرعن رایانه بنده را کم می کند. بعضی وقتها حوصله ام سر می رود و خاموشش می کنم و با فاصله کامل به زندگی ادامه می دهم
تیر ۲م, ۱۳۸۹ در ۶:۵۶ ق.ظ
قطره گفته است :
به رییست ! شاید نگران بودی که بفهمه که ۸ هقته پیش چرا صبح دیر آمدی و کمی هم زیبا شده بودی
تیر ۲م, ۱۳۸۹ در ۷:۰۲ ق.ظ
اردیبهشت گفته است :
چقدر قشنگ وصفش کرده بودی.مرسی.من وقتی حامله شدم،تنها زن در محل کارم بودم و رئیسم وقتی فهمید کلی غر زد و گفت:به این دلیله که هیچوقت کارمند زن نمی گیرم.
تیر ۲م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۰۹ ب.ظ
الناز گفته است :
من هم اون لحظه پر تردید دو خطی رو یادم میاد. و البته منتظرش نبودم. یاد همه کارای نکردم افتادم.فکر کنم بعد حدود ۳ سال دارم از بهت در میام.
تیر ۲م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۴۴ ب.ظ
سیگار خاموش گفته است :
حالا بابای بچه کیه؟
تیر ۲م, ۱۳۸۹ در ۱:۵۳ ب.ظ
لیدا گفته است :
خیلی صمیمی و قابل لمس می نویسی…مرسی…
تیر ۲م, ۱۳۸۹ در ۳:۴۲ ب.ظ
علی گفته است :
سلام:
اول اینکه از دیر کرد آپ کردن گله مند هستیم.
دوم : متنتان فوق العاده شیرین بود.
شراب میدهند هان، دو دست را سبو بگیر
دو دست را بلند کن بلند شو وضو بگیر
طلوع دف شمس را به صبح من غزل بگو
دو بیت از شکر بخوان ، سه مصرع از عسل بگو
( حافظ ایمانی )
تیر ۲م, ۱۳۸۹ در ۱۰:۴۵ ب.ظ
حامد داراب گفته است :
خدایا،خدایا،من نیاز به یه معجزه دارم،یه این طرفی،یه اون طرفی.
وبگاه نمایشعر و سینما تجدید مطلب شد
حضورتان را دریغ نفرمایید
این شماره با :
دونالد بارتلمی
دیوید ممت
علی حاتمی
عبدالکریم سروش
ماری و مکس
سید مهدی موسوی
فاطمه اختصاری
کریستوف کیشلوفسکی(آبی)
محمد حسینی مقدم
مهدی اخوان ثالث
حسین منزوی
علی خامنه ای
رسول یونان
هفت دقیقه تا پاییز
قطب الدین صادقی
الهام میزبان
شعر علمی تخیلی
و
شهرام میرزایی
تیر ۳م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۱۳ ق.ظ
یاسمن گفته است :
خب بجه ناخواسته با وجود همه پیشگیری ها…. سر من هم امد ایدا جان .پنج سال پیش بود..اما من تصمیم دیگری گرفتم.نگذاشتم که بیاید… در ان لجظه به درس ناتمامم به وضعیت کاری معلقم و به هزار کاری که ارزو داشتم بکنم و نکردم و یا لازم بود انجام دهم و وجودش مانع می شد فکر کردم… به مهد کودک های نصفه نیمه شهر محل زندگیم فکر کردم که شیرخوار به سختی می پذیرفت و باید ماهها در انتظار می ماندی…در ان لحظه به این ها فکر کردم و با تمام مخالفت ها و التماس های همسرم نخواستمش یعنی ازش متنفر شدم . این که امده تا زندگی منو نابود کنه….. پشیمانم؟ واقعا نه…. اما الان که کمی زندگیم / زندگیمان شکل گرفته . رسمی شدیم . پولکی داریم بازهم خیلی دلم نمی خواهد و اگر اصرار های همسر نباشد شاید هیچوقت…اما حالا که مجبورم دلم می خواهد بدانم چه لذتی درش نهفته است که اینقدرخیلی ها به دنبالش هستند و برایش بالا و پایین می کنند؟
تیر ۳م, ۱۳۸۹ در ۱:۵۵ ق.ظ
نشمیل گفته است :
ایدا خانم کلی حال کردم که نوشتی روی دستگاه شاشیدی و ادرار نکردی!!!گاهی از خودم میپرسم اینکه ادم یک مرتبه حامله بشه چه حالی پیدا می کنه؟ من ترجیح میدم خودمو اماده کنم برای مادر شدن
تیر ۳م, ۱۳۸۹ در ۳:۰۸ ق.ظ
لیانا گفته است :
یه سوال دارم هر چند شاید خنده دار باشه ! حالا این ایلیا خان کوچولو که پدر قانونی نداره فامیلیش چی شده ؟! احدیانی ؟
تیر ۳م, ۱۳۸۹ در ۵:۱۱ ق.ظ
مغولستان خارجی گفته است :
اگه شوهر نداشتی راستی راستی هم فشارت میفتاد و هم برای خدات با مغز میومدی رو کاشی.
خداراشکر که این دفعه گربه بود…
تیر ۳م, ۱۳۸۹ در ۵:۵۸ ق.ظ
یکی گفته است :
خدمت دوستانی که پرسیدند با قرص چه جور میشه حامله شد عرض کنم به خصوص خواهران مکرمه ای که در ایران پر گوهر حضور دارند شما باید قرص را روزانه در ساعات مشخصی بخورید اگر خوردن قرص رو یکروز فراموش کنید اونهم به مدت تنها دوازده ساعت !باید از روشهای دیگر جلوگیری استفاده کنید .مثل کاندوم
و روشهای دیگه ای که به دلیل حضور خانواده چیزی نمی گم.ضمنا در چنین حالتی خوردن قرص رو هرگز قطع نکنید به دلیل موارد هورمونی .قرص رو بخورید از روشهای دیگه هم استفاده کنید تا مشکلی پیش نیاد.مثال :مثلا هر روز صبح ساعت نه صبح قرص رو میخورید اگر یکروز تا ساعت نه شب فراموش کردید قرص رو بخورید.دیگه وضعیت خطرناکه حسن!و باید حواستون بشه و گرنه شما هم باید به رئیستون جواب بدید
تیر ۳م, ۱۳۸۹ در ۷:۱۵ ق.ظ
ویدا گفته است :
حال میکنی که راه میرم حال مدیرمو میگیرم؟اصلن باور میکنی؟
تیر ۳م, ۱۳۸۹ در ۹:۴۲ ق.ظ
آیدا گفته است :
یعنی نوشته های تو معرکه ان …یعنی شاهکارن و تازه چه بهتر که جواب میدی به بعضی کامنت ها که خودش به اندازه مطلب اصلی بامزه و عالیه . من بابت بعضی کامنت ها معذرت میخوام ، آخه هنوز به داشتن ” نویسنده خوب زن اونم از نوع سانسور نشونده اش” که فقط از عرفان و ابرام حرف نزنه و اصرار به پاکی اش رو توو چش مردم نکنه ، عادت نداریم
تیر ۳م, ۱۳۸۹ در ۱۰:۳۸ ق.ظ
آیدا گفته است :
فکر کنم منظورم رو بالا بد جوری گفتم ، منظورم این بود که تو بی نذیری و شهامت نداشته همه مارو یکجا داری … شاید یکی از دلایل بی نظیر بودن و گیرایی نوشته هات هم همین باشه .منو یاد فروغ میندازی اما از نوع داستان نویسش
تیر ۳م, ۱۳۸۹ در ۱۰:۴۳ ق.ظ
مامان شنتیا گفته است :
ایدا جان برای این من این مساله برعکس اتفاق افتاد بارها امتحان کردم و این دو خط لعنتی پیدا نشد و سهم من اشک بود و اشک بچه ها هدیه خداوند هستند و هدیه بی خبر و ناخواسته شیرین تر
تیر ۳م, ۱۳۸۹ در ۱:۱۶ ب.ظ
بانو گفته است :
آیدا کاش زود به زود بنویسی.
از وبلاگ توکا پیدات کردم، و چه خوشحالم که پیدات کردم.چسبوندمت به فیوریتام که وقت ناهارم بخونمت. وقتی گفتی با قرص حامله شدی انگار برق منو گرفت. خاک بر سرم اگه من بشم چی؟ خونهٔ یک خوابه و همه منتظر ازدواج ما در ایران! میتونم آدرس فیس بوکتو بگیرم؟
عالی و متفاوت مینویسی
تیر ۳م, ۱۳۸۹ در ۸:۵۱ ب.ظ
هلیا گفته است :
آیدا نوشته هات بوی زندگی میده…اما خمیر دندانهای کرست هم بوی گه میدن!
تیر ۳م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۴۵ ب.ظ
هلیا گفته است :
آیدا نوشته هات بوی زندگی میده…اما خمیر دندانهای کرست بوی گه میدن!
تیر ۳م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۴۶ ب.ظ
سروی گفته است :
زنانگی رو خوب شرح می کنید …لذت می برم ،
و …
خمیردندان کرست در هر حالی بوی گه می ده.
تیر ۴م, ۱۳۸۹ در ۱:۰۸ ق.ظ
farzane گفته است :
من هلاک دیدن اون لحظه م.افسوس که ما تو ایران زندگی می کنیم و هر گز نمی تونم این لحظه رو تجربه کنم…بارداری از مردی که ( واسه تو احتمالا ) دوستش داری و هیچ نیازی هم به توضیح دادن به خاله وعمه و مامانو قانون هیچی نداری….من می میرم واسه اون بچه از عشق
تیر ۴م, ۱۳۸۹ در ۲:۵۵ ق.ظ
ارغوان گفته است :
من هم حالم از این خمیر دندانهای کرست چینی به هم می خوره+بوی دهان مردم در مترو…..یعنی یک تست بدم؟!:-))
خیلی لذت بردم آیدای عزیز
تیر ۴م, ۱۳۸۹ در ۸:۰۳ ق.ظ
نسیم گفته است :
بعدا به قرصها لعنت نفرستادی که ارزان و از قسمت حراج نخریده بودی ؟
تیر ۴م, ۱۳۸۹ در ۸:۲۳ ق.ظ
ریحانه گفته است :
ان قسمت نشستن روی فقط محض اینکه نشان دهی یک اتفاق مهم افتاده را باهات حال کردم…ادم بعضی اوقات انگار جلوی دوربین داره زندگی میکنه
تیر ۵م, ۱۳۸۹ در ۴:۱۰ ق.ظ
saba گفته است :
ye rooz ye bachehe ba vojoode masrafe ghorse zedebardarie mamanesh be donya miyad,mibinan dastesho mosht karde o faghat angosh biadabish baze,vaghti moshtesho baz mikonan mibinan ghors tooshe.
jok bood in..
تیر ۵م, ۱۳۸۹ در ۶:۲۰ ق.ظ
SARA گفته است :
بدجور باهات حال میکنم
از همون موقع تو خوابگاه قزوین که همهمون از دست وراجی های تو به حسین آقا شاکی می شدیم… می دونستیم چرتکه میندازیو یکیو پیدا میکنی که سوارش شیو… مثل همه تمرینایی که حل نمیکردیو تقلب های سر امتحانو هزار چی دیگه…
ولی خدائیش فکر بچه بی پدر و این حرفا رو عمرن … با جانمازی که تو توی خوابگاه آب می کشیدیو نمازهایی که می خوندی…
دلم میسوزه واسه پسرت که حتی نتیجه یه تجاوز جسمی هم نیست که در اونصورت نیاز شهوانی یکی توش تامین شده بود… میسوزه دلم که تنها وسیله ایست برای تامین نیازهای مالی و زندگانی نداشته ات که خود قادر به تامینش نیستی مثل همه قصه هایی که تو خوابگاه از خودت در میاوردی… بالغ شو آیدا
________________________________________________
سارا
نمی دانم من همان آیدا متقلبم که تو می شناسی یا من زاده ذهن تو هستم. من هیچوقت جرات تقلب نداشتم. خیلی هم از این بابت متاسفم. آخرین بار هم که نماز خوانده ام ئانش آموز مقطع راهنمایی بوده ام. این مهم نیست که من همان آیدا هستم یا نه. ولی مهم این است که چیزی در من تو را عذاب می دهد. در انتخاب من در زندگی. من برای این عذاب که ایجاد می کنم در زندگی آدمهایی که همه دنیا را با خط کش خودشان متر می کنند احترام و ارزش عجیبی قائلم .در طول پنج سال وبلاگ نویسی مشابه تو زیاد دیده ام. ضمنا می دانم که کجایاین نوشته را درست نفهمیده ای که دچار برخی از سو تفاهمات شده ای . ولی می دانم که اگر درست هم می فهمیدی جای دیگری را قضاوت می کردی. پس چه فرقی می کند که من برایت توضیح بدهم یا ندهم. باور کن من هم بدجور باهات حال می کنم
با مهر
آیدا
تیر ۵م, ۱۳۸۹ در ۶:۵۳ ق.ظ
شعله گفته است :
آدم وقتی کارمند خوبی میشه که کارش براش مهم باشه، و وقتی هم که کار در رأس برنامهها هست طبیعی هستش که که بارداری رو باید برای رئیس بیش از هر کسی تفهیم کرد…
تیر ۵م, ۱۳۸۹ در ۹:۲۳ ق.ظ
امیرپویا گفته است :
خوب بچت چند سال دیگه این نوشته رو بخونه چه حالی بهش دست میده :دی د
_________________
می نشیند رو زمین و به رییسش فکر می کند
تیر ۵م, ۱۳۸۹ در ۹:۵۸ ق.ظ
nazi گفته است :
هاها ها کلی خندیدم، یاد خودم افتادم که چند وقت پیش رفتم تست حاملگی خریدم یه چیزی تو مایههای ۱۱-۱۲ دلار دقیقا همین حس داشتم، رفتم ارزونترین پیدا کردم. خدا رو شکر “البته برای من” که حامله نبودام.من هم همش به کارم فکر میکنم… اما خوش حال باش که نه خواسته حامله شدی.
تیر ۵م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۲۹ ق.ظ
ابرپیما گفته است :
یادمه شاید دو سال و نیم پیش بود. سر خیابان عباس آباد منتظر ماشین بودم که بروم سر کار. خیلی هم دیرم شده بود. ماشین گشت ارشاد پیچید توی خیابان، آرام از جلوی جمعیت گذشت و راست پای من نگه داشت و مردی با چهره ای کابوس وار گفت: سوار شو! در همان حالی که داشتم به سر تا پایم نگاه می کردم، با خودم گفتم: حالا به رئیسم چی بگم؟ گرچه چند لحظه بعد فهمیدم که منظورش من نبودم.
پی نوشت: پس این داستان خانه آفتابی که بارور می کند، جدیه! اگر تورنتو بودیم، خانه را می گرفتیم ولی حتما قبلش لوله هایمان را می بستیم!
تیر ۵م, ۱۳۸۹ در ۷:۳۸ ب.ظ
پل گفته است :
عاشقش نیستی ، عاشقت نیست پس بچه چرا؟ هیچ جای نوشته هات بوی عشق نمی دن مرد ، طبال !!
انتخاب تو از زندگی اینه؟ اما قول بده مراقب مرد کوچکت باشی
تیر ۵م, ۱۳۸۹ در ۹:۴۸ ب.ظ
بهاره گفته است :
آیدا جان نوشته هات به دلم میشینن. قشنک مینویسی. من هم ۲ ماه قبل از بچه دار شدم و از نگاه مادرانهت هم لذت میبرم.
اون قسمت ۱۳$ رو خوب اومدی. یه دفعه که به آقای شوهر گفته بودم تست رو سر راهش بگیره، از داروخونه بهم زنگ زد که این تسته گرونه به نظرم یه ۲-۳ هغته منتظر شیم تا ببینیم حامله ایم به صرفه تره!!
تیر ۵م, ۱۳۸۹ در ۱۰:۵۶ ب.ظ
eli گفته است :
همیشه عاشقه اینه نوشته هاتم که راحته و خودسانسوری نمیکنه و اگه شاشش بگیره میشاشه!!!(این برا من کلی سانسور داشت که به مدد وجودت بهش غلبه کردم)
تیر ۵م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۳۴ ب.ظ
ساناز گفته است :
همیشه جسارتی در نوشته هات هست که دلم میخواست داشتم…
آرشیو وبلاگت رو دوبار خودنم.هنوزم موقع چایی ساعت ده صبح تو اداره بعضی قسمتهاشو می خونم.
تیر ۶م, ۱۳۸۹ در ۳:۵۸ ق.ظ
نیکو گفته است :
خب من واقعا نمی دانم این همه سوء تفاهم از کجا آمده در ذهن بعضیا!
اما جالب بود. خیلی سال پیش تر مادرم که کارمند بود با دیدن جواب آزمایش(آن موقع از این دستگاه ها نبود و یک آزمایش خون ساده می دادند) به رئیسش فکر کرده بود. وقتی برایم تعریف کرد ناخودآگاه لبخند زدم. مادرم کارمند خوبی بود.:D
موفق باشی.
تیر ۶م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۲۸ ب.ظ
پروین گفته است :
تنها آدمی که نظرشو عوض نمککنه آدمیه که نظری نداره من لینکتون کردم آیدا خانم لطفا شما هم لینک کنید
تیر ۶م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۵۱ ب.ظ
یک مطلقه! گفته است :
سلام
یکم : تبریک می گم.
دوم : تبریک می گم .
سوم : بهش بگو با وجود آقای رئیس … تو نگه داشتی و ترجیه داده شد به خیلی چیزها!!!
تیر ۸م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۲۷ ق.ظ
نوید گفته است :
قصه جالب بود و از اون جالبتر کج فهمی بعضی از خوانندگان عزیز و البته خونسردی تو در مقابل بعضی کامنت ها. پاسخی که به “SARA” دادی رو چند بار خوندم و هی دلم خنک تر و خنک تر شد. دل تگری میل دارید ؟
تیر ۹م, ۱۳۸۹ در ۵:۱۴ ق.ظ
یولداش گفته است :
جالب انگیزناک بود
تیر ۹م, ۱۳۸۹ در ۹:۴۶ ب.ظ
KOOHYAR گفته است :
vali khodemonim khodet to byeki az posthat ke hamotaghiyato sharh dadi neveshti ke ” digar namazr doroogh nakhandam”
pas piyadeh ro jan shoma ham bale..!!
chi chi baba maghtae rahnamaei!!!
تیر ۱۱م, ۱۳۸۹ در ۳:۱۹ ق.ظ
Aida گفته است :
کوهیار منظور من از نماز زمان راهنمایی نماز واقعی بود ( چون سارا گفته بود جانماز آب میکشیدی). نمازی که من در خوابگاه میخواندام که دوره اش هم بسیار کوتاه بود صرفاً جلوی آن هم کلاسی مومنم بود که آن هم کاملا معلوم بود محض ظاهر سازیست، با لاک نخون پا و بی وضو از ترس ریختن ریمل! امکان نداشت کسی را به شک بیندازد که من ” جا نماز آب میکشم” . خانوم سارا که من اصلا به خاطر نمیاورمش از من به عنوان یک انسان معتقد به نماز آاوو روزه یاد کرده که من تاکید کردم دورهٔ نماز خوندن من بر میگردد به دوران راهنمایی
تیر ۱۱م, ۱۳۸۹ در ۲:۰۹ ب.ظ
KOOHYAR گفته است :
ah ah hanooz mese dokhtar motevasetaye to iran khodeto ba bazi kalamat farib midi…
khanoome hame chi dan!! janam ab keshidan yani namaze dorogh khandan yani be namaz ke bavare kheiliyast yeki mese ham otaghit ba lake nakhon tohin kardan … bepazir eshtebaheto chera hey dar miri to? einke ba kalamat azar midi digarano ghashang nist bebin mese eine ke yeki ro table babaye bachat poshake pipi bachasho avaz kone yani be eshgho eteghade un tohin kone eine kari ke to kardi… man khodam bidinam ama nemiyam ba dahane alkol khorde vastam jelo saf vase namaz khodam iran boodam tarbiyat modares boodam khafan tarin uni iran ama yadam nemiyad namaz zooro ejbar boodee bashe….paradox eijad nakon va hey be digaran hamleh nakon
تیر ۱۲م, ۱۳۸۹ در ۴:۳۵ ق.ظ
aida گفته است :
من هجده ساله بودم. نماز برایم حکم باور ره نداشت. حکم همان حجاب اجباری را داشت که سرم بود. بدون حجاب من را دانشگاه راه نمیدادند و من فکر میکردم بی نماز هم من رو بیرون میاندازند. به باور کسی توهین نکردم. باور هم اتاقی من قانون مملکت من بود. و این غلط است. باور و اعتقاد قلبی اگر تبدیل به قانون بشود بعضیها مجبورند بهش تظاهر کنند. شاید بزرگتر و قدرتمند تر که بشوی دیگر نترسی ولی وقت ضعیفتری میترسی. از انجمن اسلامی میترسی. از اینکه بگی در خانه ویدئو داری میترسی. شاید من از جا نماز آب کشدن منظور سارا را به ” نماز خوان واقعی بودن، و ادعای تقوی داشتن ” برداشت کرده بودم.چون فکر نمیکردم منظورش کل دورهٔ تحصیل است. من ۴ سال خوابگاه قزوین بودم و کل دورهٔ نماز خونی به یک ترم هم شاید نرسد. بعدش دوست پسر داشتم و چادرم رو هم برداشتم ( به چادر تظاهر نمیکردم چادر حجاب اجباری دانشگاه ما بود که با آمدن آقای خاتمی حذف شد) . برای همین این خانم سارا باید من رو بهتر بشناسد و نگوید من ” جا نماز آب میکشدم” . آقای کوهیار من به کسی حمله نمیکنم. انقدر هم شهامت دارم که خودم رو گذشتم تو بتهٔ نقد. توهین هم به کسی نمیکنم. خانم سارا به هر دلیلی از نوشتهٔ من این برداشت رو کرده که من با رئیسم خوابیدم که به پول برسم و کودکی هم از این راه حاصل شده. ایشون متقدنند من چون پر حرف بودم پیشبینی میشود که به این راه کشیده بشم. من صرفاً جواب ایشون رو دادم. حالا اگر شما به این میگید حمله اجازه بدید در فرصتهائ آاتی من حمله را نشون شما میدم
تیر ۱۲م, ۱۳۸۹ در ۱۰:۳۷ ق.ظ
aida گفته است :
ضمنا ” دختر متوسط تو ایران” یعنی چی؟
تیر ۱۲م, ۱۳۸۹ در ۱۰:۳۸ ق.ظ
داش آکل گفته است :
من در مورد کوهیار می تونم بگم که آقا بعضیا هستن چشم دیدن محبوب شدن بقیه رو ندارن! خانم نویسنده هر چی بوده به خودش مربوطه. مهم اینه که الآن با نوشته هاش کلی آدمو سرگرم میکنه و محبوبه.
تیر ۱۳م, ۱۳۸۹ در ۲:۲۲ ق.ظ
mahshid گفته است :
khaili bade k too iran too sharayete moshabehe to basham. na???? chan ruze hes mikonam hamelam ama nemikham test konam.a bache mikham v na babaye bache. na az tars na… az khastegie. bache unghad omide bozordi nis k pa bar sare yase zendegie man bzare.
تیر ۱۴م, ۱۳۸۹ در ۷:۱۰ ق.ظ
منصور گفته است :
مهندس که تو ایران شدی نوشتنو که از ایران بودی شروع کردی ببینم تو که به فرنگی بودن -۴۰- درجه افتخار مکینی ماحصلش واسه تو چی بوده؟ طلاق و شراب خور حرفه ای شدنو آخرشم یه بچه بی پدر؟ نه جالبه خدائیش بعد هم میگی به خلق که به انخاب نحوه زندگیت چرا ایراد میگیرن؟ این دکون بازاروهم راه انداختی که نمایش مظلومیتت به اون مرد باشه که ازدواج کنه باهات؟
تیر ۱۴م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۳۱ ب.ظ
... گفته است :
سه تابی بی چک حروم کردم تا فهمیدم چه خبره؟اولی و دومی هیچ چیزی نشون ندادند و نمیدونم چرا دلم راضی نمیشد و سومی روهم تست کردم.نوشته بود با قطره چکون ۴ قطره بریزید.ریختم وهیچی ظاهر نشد.من هم یک ساعت دیگه همونجورکه گذاشته بودمش کنار کاسه توالت قبل از اینکه بندازمش دوراز حرصم دقیقا روی همون ال سی دیش با شدت تمام شاشیدم.به دقیقه نکشید که دو تا خط پر رنگ پیدا شدحالم اصلا خوب نیست.من کوچکترین نشانه های یک انسان درجه ۵ رو هم ندارم.چون دارم فکر میکنم چرا تو مواجهه با وقایع مهم باید به همه چیز فکر کنم جز خودم و احساسم.
تیر ۲۴م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۳۳ ق.ظ
حسین گفته است :
ای گفتی
man ye roozı ye hamchın moshkelı dashtam
aslan ham nemıfahmıdam mozoo chıe
ta ınke bande khoda
valı khoshhalam mısham ke hamkaram hamele beshan che ayb dare
nemıdoonam chera raısa ınja jnjoorıan valı badbakhtıe man ıne ke bazıa mahı chand bar perıod mıshan
مرداد ۷م, ۱۳۸۹ در ۳:۴۶ ب.ظ
ساکن پارس گفته است :
بی تربیت . ادرار… نه ش…. فرهنگتو نشان دادی….. بدبخت اون بچه ای که تو الاغ ماده. مادرش بشی….. حلم بهم خورد اذ سبک و طرز نوشتن کثیفت…..تودنتویی هستی دیگه . کثافت
مرداد ۲۰م, ۱۳۸۹ در ۶:۲۵ ق.ظ
یسنا گفته است :
مثل همیشه زنانگی رو خوب نشون دادید.مرسی
مرداد ۲۵م, ۱۳۸۹ در ۱۰:۴۹ ق.ظ
سالی گفته است :
azabe vojdan oon vaghti hastesh ke be dasthaye kuchulye baby negah mikoni , be oon biniye kuchulu tu chehrash khireh mishi bad be khodet migi chera oon moghe ina ro tajassom nakardam bad be fekre raeesam budam?!!!oonjast ke azabe vojdan adam ro divuneh mikoneh
مرداد ۲۷م, ۱۳۸۹ در ۹:۲۶ ق.ظ
Mortelle گفته است :
تو با خوندن این کامنت ها مشکل اعصاب پیدا نمی کنی؟
شهریور ۲م, ۱۳۸۹ در ۷:۰۷ ق.ظ