مشاهدات من از فراز تپه ” ناب”
۱٫ خانه آقای ” ه ” را به ما داده بودند. خانه بر فراز تپه ” ناب” قرار داشت. محله بسیار زیبا. شیب تپه ناب تند است. گاهی آنقدر تند که دسته کالسکه می سایید به دماغم. هن و هن کنان می رفتم بالای تپه . گاهی هم ماشین کابلی سوار می شدم. سانفرانسیسکو شهر زیباییست. بی خانمان هم زیاد دارد. بی خانمانهایش هم مانند اکثربی خانمانها یک سبد خرید بزرگ دارند لبالب از زندگی که در یک سبد جا می شود. من نمی دانم چطور می توانند هر روز آن سبد سنگین را تا بالای تپه های شهر ببرند. خانه پولدارها بر فراز ثپه ها قرار دارد. شاید هیچوقت بی خانمها دستشان به پولدارها نرسد.
۲٫اگر دست داد که عاشق کسی بشوید که روی صحنه می رود بشوید. عاشق نوازنده یا خواننده یا هنرپیشه تثاتر یا رقصنده یا شعبده باز و یا حتی مارگیر.حتی اگر قسمت شد روی صحنه روندگان را ببوسید ببوسید. لذت عجیبی دارد نشستن و نگاه کردن معشوق از پایین صحنه. آنطور که تو در تاریکی باشی و او زیر نور.
۳٫ فرشتگان مقرب ، اگر زنی را دیدید که در برابر آینه لباسی را به قیمت یک جزیره برای اولین با برتن می کند و بجای بررسی لباس بر تنش سعی می کند ببینید چقدر دسترسی به پستان لباس خوب است. اگر دیدید زن مرتب سعی می کند پستان را بیرون آورده و تو ببرد. بیرون آورده و سر جایش بگذارد. اگر دیدید زن سعی می کند ببینید جنس لباس برای پوست لطیف ضرر ندارد و لباس را روی صورتش می مالد. قضاوت عجولانه نکنید که زن رقاص کاباره های بقول خودتان ” آنچنانی ” است. شاید زن بچه شیر می دهد و از روزی که بچه شیر می دهد صرفا ” دسترسی بی خطر به پستان ” لباس برایش مهمتر از مدل یا رنگ یا حتی قیمت لباس است .

آیدین احدیانی گفته است :
و با فرزند به دیدن معشوق روی صحنه رفتن هم عالمی دارد . مگه نه ؟
تیر ۱۴م, ۱۳۸۹ در ۱۰:۴۲ ب.ظ
آیدین احدیانی گفته است :
راستی تو نظر دادن اول شدم . خوشحالم الان
تیر ۱۴م, ۱۳۸۹ در ۱۰:۴۳ ب.ظ
نسیم گفته است :
همه فرشتگان مقرب فدای اون زن که اینقدر به فکر بچه کوچولوش هست.
تیر ۱۴م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۰۱ ب.ظ
ناشناس گفته است :
ببین این شماره ۲ یک مقداری ضایع بود نوشتنش .به نظر می آد داری جواب اون خواننده احمق رو می دی که در مورد اظهار نظر غیر منصفانه کرده بود.عزیز تو بیتر از این حرفهایی
تیر ۱۴م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۰۲ ب.ظ
ناشناس گفته است :
ببین این شماره ۲ یک مقداری ضایع بود نوشتنش .به نظر می آد داری جواب اون خواننده احمق رو می دی که در مورد اظهار نظر غیر منصفانه کرده بود.عزیز تو بهتر از این حرفهایی
تیر ۱۴م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۰۳ ب.ظ
عماد گفته است :
همسر من نیز زمانی که بچه شیر می داد فقط به همین موضوع فکر می کرد.
تیر ۱۴م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۲۴ ب.ظ
ارام گفته است :
زیبا بود ممنون
تیر ۱۴م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۴۲ ب.ظ
نیما گفته است :
آخه میگن بچه حرومزاده بد جور به دل آدم وصله… جای جنس پیراهنت به این فکر کن جواب اون بچه بی پدرو وقتی سرخوش در نقشه های شیطانیت وقتی تنها به این فکر می کردی که بعد از همسرت که با خفت ترکت کرد به او نشان بدی که کسی هست که خواهان توست< ، بدی!
تیر ۱۴م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۴۸ ب.ظ
سارا گفته است :
خبرش رسیده تمرینشون تو نیویورک بوده…منم کنسرت می خووووواااام:(
بعدشم…از اینکه از یه تپه به سختی بالا برم و اخرش به یه خونه ی سفید برسم….خوشم می اد:)
تیر ۱۵م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۱۰ ق.ظ
کیقباد گفته است :
یکی هم بر دارد و به بعضی حروم زاده ها ! بگوید ای حرومزاده ها ! اینقدر حروم و حلال نکنید .
کثافتای حروم زاده ! توو اون مغز کپک زده تون نمیگنجه که اون بچه ایی که دنیا میاد چه ربطی داره باینکه اون دوتایی که بهم چسبیدند بقول شمای کثافت ، چسبیدنشون حروم بوده یا حلال . اگه بقول شمای کثافت ، دو نفر کار حروم انجام داده اند ، اون بچه ای که درست شده چه تقصیری داره که تو و امثال توی حرومزاده ! باید بهش بگن حرومزاده ؟!
کثافت فکر کردی چون ننه ات قبل از خوابیدن توو بغل بابات چار تا کلمه ی عربی از یه نفر به اسم عاقد شنیده و بعدش چار تا زن کل کشیدن و شب توو حجله قبل از دخول احیانا” یه بسم الله هم گفتن – که خیلی ها نمیگن ! – و بعدش تو پس افتادی و حالا افتخار میکنی حلال زاده هستی و تخم نابسم الله نیستی چه گلی ( گهی ) سر خودتو و جامعه ات زدی که اگر تخم حلال نبودی نمیزدی ؟!
تویی که در آن مغز چون پهنت کلمه ی عشق و رابطه ی عاشقانه و بچه ی حاصل از عشق هرگز جایی ندارد و فقط چسبیده ای به حلال زادگی و حروم زادگی !و نمیدانی چه درصد عظیمی از زنان این دیار نطفه ی مردانی را میپذریند که کوچکترین عشق و علاقه ای به او ندارند و آن مرد فقط مردشان است ، شوهرشان ، شوهر رسمی و عقدی شان ، حلال شان ، و نه عشقشان !
و نتیجه هم میشود طفل حلال زاده ای چون تو !
مطمین باش یک روزی این واژه ی منحوس حرامزاده ، از فرهنگ این مملکت رخت بر خواهد بست و آنوقت تو میمانی حلال زادگی ات که دیگر آنوقت دوزار سیاه ارزش نخواهد داشت !
حالا میبینی !
تیر ۱۵م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۳۲ ق.ظ
نسیم گفته است :
مرسی کیقباد.حالم بد شده بود تااینکه جوابت رو خوندم.
آیدا جان ببخشید یک کم خصوصی شد.
تیر ۱۵م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۵۷ ق.ظ
سروی گفته است :
مادر بودن حس فوق العاده ایه ،
اینکه دیگه فقط خودت نیستی ،
اینکه به دیگری که مال خود ِ خودته هم باید فکر کنی ،
اینکه گاهی ، حتی ، اون موجود کوچک ِ بی دفاع ، از خودت هم واجب تر میشه…
مادر بودن حس فوق العاده ایه بانو …
خوش به حالت …
خوش به حال کودک …
تیر ۱۵م, ۱۳۸۹ در ۲:۳۸ ق.ظ
غزل گفته است :
ای بابااااااا، لطفاً “از نشانههای یک کارمند درجه یک” رو یک بار دیگه با حوصله و با آرامش بخونید تا کجفهمیهاتون برطرف شه!
تیر ۱۵م, ۱۳۸۹ در ۲:۴۵ ق.ظ
Hengameh گفته است :
Merci keyghobad . Beh onvane ye madar azat mamnoonam
تیر ۱۵م, ۱۳۸۹ در ۲:۵۸ ق.ظ
رهاورد گفته است :
اوه اوه ! چه خبره بابا! مستر کیقباد آرام بگیر جانم حالا یکی امده چیزی گفته شما خودتو اذیت نکن جانم… تو که عین اون فکر می کن صد بار بهش گفتی حرومزاده! پس تو باور تو این کلمه وجود داره و به طرز شنیعی هم اطلاق می شه… اما اشتباه نکن جانم به سمت کسی که با خشم سنگ پرت می کته که نباید پاره سنگ پرتاب کرد… اروم تر لطفا این فضا تعلق به کس دیگه ای داره که قابلیت تلیل نسبتا خوبی داره بذار به عهده خودش… اما خودمونیم اینجا تو امریکا هم فرزند بدون ازدواج یه مساله است یه چیز غیر معمولیه باور بفرمایید مثالا اگه گرل فرند من امشب بگه بم که بارداره واسه من مثل خریدن یه دامن عادی نیست غیر عادیه می فهمی نه واسه من که واسه خودشم که امریکائیه همین طور….بعد ایدا جان نوشتن که نا خواسته و بی برنامه حالیکه قرص ضد بارداری می خوردن باردار شدن ببین پس بچه نمی خواسته چرا؟ چون عادی نیست …ای بابا
تیر ۱۵م, ۱۳۸۹ در ۳:۱۳ ق.ظ
نغمه گفته است :
آنجلینا جولی هنوز رابطه اش با بردپیت تو رسانه هاست چرا؟ چون ادواج نکرده بچه دارن اما امیت نمیدن با م حال میکنن آیدا جان تو هم مینجوری حال کنحالا هر کی هر چی خواست بگه
تیر ۱۵م, ۱۳۸۹ در ۳:۴۶ ق.ظ
سارا گفته است :
چقدر شیرین حس مادری را به تصویر کشیدی
تیر ۱۵م, ۱۳۸۹ در ۳:۴۹ ق.ظ
مسعود (غلامعلی) اعتمادپور گفته است :
بهت لایک دادم زن.
کوفتت بشه.
تیر ۱۵م, ۱۳۸۹ در ۴:۴۵ ق.ظ
محسن گفته است :
این احمق کامنت گذار اگر بخش سوم نوشته رو – که از دل بود – خوب میخووند هیچوقت به خودش اجازه نمیداد به یک مادر مهربون توهین کنه.
تیر ۱۵م, ۱۳۸۹ در ۶:۰۲ ق.ظ
Helia گفته است :
سلام آیدای عزیز…با اون قسمت دوم موافقم…حالا نمیشه بر عکسش اتفاق بیفته…من برم روی صحنه و یکی از اون پایین کیفور بشه:))
راستی این که اینجا هر کی هر چی دلش میخواد میگه یه کم یه جوریه…یه فکری به حالش بکن…دوست ندارم کامنتدونی وبلاگ آیدا احدیانی رو اینجوری ببینم!
در حالی که شاید یه عده با اسم مستعار و بدون آدرس عقده های روانیشونو خالی می کنند!
______________________-
هر دوش خوب است. ولی وقتی تو بالایی او کیف می کند.
عقده نیست. رویکرد آدمها به یک تابو است. من حتما یک روز در موردش خواهم نوشت ولی الان ترجیح می دهم سکوت کنم.
تیر ۱۵م, ۱۳۸۹ در ۸:۳۸ ق.ظ
امان الله گفته است :
خوش به حال اون بچه که این همه احساس قشنک پشت سرشه، به بچت حسودیم میشه آیدا
تیر ۱۵م, ۱۳۸۹ در ۱:۰۸ ب.ظ
سروش گفته است :
خیلی زیبا بود آیدای پیاده رو. پست هاتو دوست دارم. خیلی احساس خوبی دارم که هی قضاوتت می کنند و تو هی هیچی نمی گی
یه روزی در مورد این هم بنویس. بنویس که به خاطرِ اعتماد به نفسِ زیاده یا چی؟
تیر ۱۵م, ۱۳۸۹ در ۱:۱۵ ب.ظ
من گفته است :
چقدر با صبر و بزرگوارید تبریک
تیر ۱۵م, ۱۳۸۹ در ۱:۵۰ ب.ظ
Marjan گفته است :
خیلی معرکه ای که اسم این رفتار رو میزاری یک جور رویکرد آدمها به یک تابو و نه یک عقده. هر چه هست، رویکرد تاسف برانگیزی ا که یک کودک را نشانه گرفته.
لباسی به قیمت یک جزیره یعنی چه؟
تیر ۱۵م, ۱۳۸۹ در ۲:۴۶ ب.ظ
جان سخت گفته است :
چقدر دوست داشتم آن شماره ۳ را و چقدر از تفاوتهای شماره ۱ متنفرم !!!
تیر ۱۵م, ۱۳۸۹ در ۴:۱۰ ب.ظ
daneh گفته است :
I just wanted to say Bravo!to you and your decisions.Totally agree with the live performance thing…
love
تیر ۱۵م, ۱۳۸۹ در ۷:۵۸ ب.ظ
مونا گفته است :
این حست خیلی قشنگه
و این که جواب احمقا رو نمیدی دوست دارم :-*
تیر ۱۵م, ۱۳۸۹ در ۱۰:۵۰ ب.ظ
یک پنجره ... گفته است :
تبریک می گم به :
تو، به خاطر بزرگواری و مهربانیت .
مرد طبال، به خاطر تو .
پسر کوچولوت ، به خاطر تو .
—————
وَه که چه زیاد است اینجا تو … و چه کم است او !
به کمی اش بسپارٌ ، بدان پشیمان می شود .
تیر ۱۶م, ۱۳۸۹ در ۳:۵۷ ق.ظ
لیانا گفته است :
قشنگ بود ، راستی نمی خوای بالاخره جواب منو بدی و بگی که ایا در فیس بوک عضو هستی یا نه؟! چرا جواب نمی دی؟!!!
_____________________-
فکر می کردی دادم. بله هستم به نام Aida Ahadiany
تیر ۱۶م, ۱۳۸۹ در ۵:۲۸ ق.ظ
سولماز گفته است :
مطمئنم که روزی هزار بار اون کوچولوی مامانی رو می بوسی، منم دلم خواست…
تیر ۱۶م, ۱۳۸۹ در ۹:۴۳ ق.ظ
elahe گفته است :
fek konam farghe asasiye zane aashegh o marde aashegh hamine . ke dar chenin mogheyiati zan mahve tamashaye mashoogh az khod bikhod shode o mard az tariki estefade karde o baghye ro did mizane!! albate shabahate har do ham ine ke consert az yadeshoon mire!!
تیر ۱۶م, ۱۳۸۹ در ۹:۴۴ ق.ظ
بی تا گفته است :
خوشا مادر مهربان هوشمند دلربایی که تویی!
تیر ۱۷م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۰۴ ق.ظ
روز روشن گفته است :
خیلی اتفاقی اومدم این جا… و خیلی اتفاقی تر این نوشته رو خوندم… و وقتی که خوندم،مخصوصا قسمت دومش رو، به طرز عجیبی احساس کردم که چقدر زیاد می شناسمت…
وقتی به آدما می گی که چه لذت غیر قابل وصفی می بری وقتی معشوقت رو می بینی که- جدا از همه ی عالم انگار- ساز می زنه و سازی که می زنه، موسیقی ش، حرکت دستاش و مهم تر از همه احساسش، تو رو تا کجاها می بره… و وقتی آدما بعد از شنیدن این حرفا، بهت پوزخند می زنن… و وقتی تو به خودت قول می دی که دیگه هرگز از احساساتت واسه شون چیزی نگی… یهو نوشته ی یه کسی رو می خونی که شبیه تو فکر میکنه… که شبیه تو “احساس می کنه”…… خیلی لذت بخشه…
ممنونم ازت به خاطر حس خوبی که بهم دادی.
تیر ۱۸م, ۱۳۸۹ در ۵:۳۴ ق.ظ
psycho گفته است :
منکه همیشه با مورد ۳ مشکل دارم .مخصوصن شیر دادن توی مهمونی اعصابمو میریزه بهم.
تیر ۱۹م, ۱۳۸۹ در ۳:۰۳ ق.ظ
ریحانه گفته است :
قسمت سوم جالب بود
تیر ۲۳م, ۱۳۸۹ در ۶:۰۲ ب.ظ
بی پدر خودشیفته گفته است :
این سه صحنه رو خیلی دوست داشتم. مثل فیلم سه گانه ی رنگها بود. یه پست به نام فانتزی دارم که شبیه اینه.
راستی نکته ی اون لباس جاممه دار جدا غلط انداز بود آبجی.
ببینم فامیل احدیانی دارای اینرسی شدید شما اتفاقا اصفهانی نیستند؟
فامیل بابام منم اینطوری هستند.
تیر ۲۶م, ۱۳۸۹ در ۴:۴۱ ق.ظ