ماحدیانوپولو

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده

احدیانی فامیل بزرگی نیست. کل احدیانی های زنده فامیل ما پانزده نفر می باشند. در سطح جهان هم خیلی پراکنده نیستیم. جز چهار تا که خارج از ایران هستند باقی همه ساکن تهرانند. در روایات هست که نام خانوادگی ما ” احدیان ” بوده و پدر بزرگم بعد از دعوایی که با برادرانش کرده فامیلش را به ” احدیانی” تغییر داده است . پدرم روایت دیگری دارند . می گویند که نام خانوادگی ” احدیان ” خلق را دچار شبهه می کرده که ما ارمنی هستیم. برای همین پدربزرگ یک ” ی ” به انتهایش اضافه کرده است. در هر حال  به دلیل این ” ی” ما شدیم یک فامیل جمع جور که صفرش پدربزرگم است . احدیانی‌های جهان دو وجه مشترک دارند.

یک : تا آنجا که من دست به گوششان مالیده ام ، پشت لاله گوش همه شان غضروف تیزی قرار دارد. فقط خودشان می دانند و بس. به هیچ دردی هم نمی خورد. زیبایی و زشتی هم ندارد. صرفh یک غضروف است که اگر روزی قسمت شد سوپ ” احدیانی ” درست کنید زیر دندانتان قرچ خواهد کرد.

دو : از اینرسی خیلی بالایی برخوردارند. حضور ” خیلی ” در این جمله ضروری بود . اجازه بدهید توضیح می دهم.

احدیانی در برابر هر تغییر بشدت مقاومت می کند. هر تغییری. از جابه‌جا کردن مبل بگیر تا ازدواج. اولین ماشین احدیانی‌ها پیکان بود. عموهایم آنقدر پیکان خریدند که حتی وقتی وسعشان از پیکان هم فراتر رفت دو سه تا پیکان هم‌زمان می خریدند. آنقدر که همه باغچه ها را صاف کردند تا برای پیکان‌ها جا باشد. فقط به پیکان باور داشتند و بس. تا ایران خودرو خط پیکان را بست.   پدرم از روزی که با مادرم دوست شد شش سال طول کشید که راضی بشود ازدواج کند. به گفته خودش از تغییر می ترسید. می ترسید از پس‌اش بر نیاید. بعد هم که آمدند خواستگاری یک سال طول کشید که بیایند بله برون  و الی آخر. دختر عموهایم ازدواج نکرده اند. اگر هم به‌زور دگنک یک احدیانی ازدواج کند دیگر جدا نمی شود .  یکی همسرش یکبار زد و دندانش را شکست. مال او هم پایدار است. اینرسی داریم. کار عوض نمی کنند. همه شان هر اداره دولتی که استخدام شده اند همانجا هستند. سی سال. چهل سال. هرقدر که پا بدهد. سفر فقط به اردبیل می روند. همین. همواره هم اول می روند آستارا بعد اردبیل. هیچوقت از راه دیگری نمی روند. مثلا از تبریز. خانه عوض نمی کنند. شهر ابدا. محله هرگز. انقدر از خانه نمی روند که صاحبخانه می رود دادگاه. حکم تخلیه می گیرد. من اینجور که هستند ( هستم ) را دوست دارم. خانه هایشان بوی همیشه را می دهد. بی نیاز به فیس بوک و اورکات ، هیچوقت رد دوستی را گم نمی کنند چون همیشه در یک آدرس با یک شماره تلفن هستند. هرازچند گاهی مخابرات یک چیزی سر و ته شماره‌شان اضافه می کند. مجردهایشان همیشه مجردند و متاهلهایشان همیشه متاهل. لازم نیست دایم با خودت کلنجار بروی که آقای ” ایکس” شوهر الان دخترعمویت است یا شوهر قبلی. می دانی که عموی بزرگت فقط رقص عربی دوست دارد و از زمان ” آپارات ” و بعد ” نوار بتا” تا الان که ” بلو- ری” نگاه می کند همه‌اش “  نادیا عبدالنصر” بوده است. فقط همین یک نوار را دارد و دایما تبدیلش می کند به تکنولوژی جدیدتر. می دانی که دختر عموهایت دقیقا چه کار می کنند. حتی اسم همکارهایشان را هم می دانی. می دانی که هروقت برگردی موهایشان همان شکل قبل است پس می توانی همیشه چشمانت را ببندی و به همان شکل تجسمشان کنی.

حالا این وسط من‌ام. کسی که در یک شهر و قاره بند نمی شود. کسی که شوهر می کند و جدا می شود و عاشق می شود. کسی که بچه دارد. کسی که در یک کار بند نمی شود. من حکم مارکوپولوی خاندان را دارم. هروقت که به ایران می روم دختر عموهایم و عموهایم قهوه دم می کنند . می ریزند در همان فنجانهای سی ساله. می نشینیم دور هم  روی زمین و می گویند : ” تعریف کن” و من حس می کنم من ، آیدا احدیانی ملقب به دخترعمو کوچیکه ، پیرترین احدیانی هستم که این همه خاطره برای گفتن دارم و به مثابه یک سرخپوست پیر با سخاوت تعریف می کنم .

” نیویورک خیلی بزرگ است… “

۷۵ نظر

  1. عماد گفته است :

    من که ازدواج کرده ام و بچه هم دارم. اما اینکه دختر عموهایتان پایبند به زندگیشان خواهند شد در این دورانی که جدایی مد روز شده است باعث می شود تا برای دوستان و اقوام مجردم ازشان خواستگاری کنم.
    _________________________
    احدیانی زیاد فکر می کند. برو دوسال دیگر بیا جواب بگیر

    تیر ۱۶م, ۱۳۸۹ در ۹:۲۹ ب.ظ

  2. بانو گفته است :

    آیدا جان چه خوب که تند تند مینویسی.

    واه که این پیکان سرطانی بود.فکر می‌کنم یه ۱۰ سالی‌ انرژی از ما گرفت تا پدر را راضی‌ کنیم از پیکان سوئیچ کنه رو پژو، و همچنان با همان پژو خوشحال است.

    من فکر می‌کنم اکثر میگویم قدیمیها اینجورند، و من میگذارم پای قانع بودنشان.

    تیر ۱۶م, ۱۳۸۹ در ۹:۳۶ ب.ظ

  3. Anar گفته است :

    من دلم میخواد بدونم احدیانی‌های دیگه راجع به این پست چه حسی دارند.
    _____________________________
    جز پدرم و برادرم کسی اینجا را نمی خواند. مگر اینکه آنها برایشان تعریف کنند. اگر فهمیدم حتما خبرت می کنم.

    تیر ۱۶م, ۱۳۸۹ در ۱۰:۴۹ ب.ظ

  4. میرزا گفته است :

    عالی بود. عالی

    تیر ۱۶م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۲۰ ب.ظ

  5. یادداشت های یک بیگانه گفته است :

    دختر عمو کوچیکه بازم برامون اینجا تعریف کن که خوب تعریف می کنی :)

    تیر ۱۶م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۴۲ ب.ظ

  6. کتایون گفته است :

    پیرترین احدیانی
    :)

    تیر ۱۶م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۵۳ ب.ظ

  7. بنده خدا گفته است :

    احدیان هم با شما نسبت دارند؟ یکی شان عضو هیات علمی دانشگاه شریف است. در پژوهشکده نانو فعالیت می‌کند.

    تیر ۱۷م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۴۲ ق.ظ

  8. مریم فتح الهی گفته است :

    دارم به کسی فکر می کنم که عاشق می شود … مادر می شود اما باید خودش باشد

    سلام

    دعوتید

    تیر ۱۷م, ۱۳۸۹ در ۴:۲۶ ق.ظ

  9. من گفته است :

    الان ابنایی که گفتی خوبه یا بد؟

    تیر ۱۷م, ۱۳۸۹ در ۱۰:۴۱ ق.ظ

  10. مارکوپلو دم کشیده گفته است :

    قبلا چند باری اینجا کامنت گذاشته بودم. چند بارشو یادم نیست ولی گذاشتم!
    اول می خواستم مرتبط با پستت بنویسم ولی بعدااین یافتن اولین مارکوپلو دنیای مجازی (البته اولین چیزی که من دیدم)باعث فوران احساس دم کشیدگی مان شد. هر چند مارکو بودن ما به شما نمی رسد.
    از طرف من قربان صدقه فسقلی بروید.

    تیر ۱۷م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۳۴ ق.ظ

  11. صفورا گفته است :

    خانم آیدا من گیج شده ام اینجا. از طرفی در گوشه سمت راست وبلاگ شما نوشته شده است که این وبلاگ شرح حال شما نیست و از طرفی این چند پست آخر طوری روایت می شوند که انگار واقعا شرح حال شما هستند! حالا یا بودن آن جمله دیگر محلی از اعراب ندارد و تصمیم شما این شده است که شرح حال نویسی کنید یا اینکه در نویسندگی بسیار زبردستید (که البته هستید!)
    ________________________________
    صفورا کماکان شرح جال نیست. نوشته است.

    تیر ۱۷م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۰۵ ب.ظ

  12. ابرپیما گفته است :

    شیکاگو هم شهر قشنگیه. اگر بیایید، خوشحال میشوم که شهر را نشانتان بدهم.

    تیر ۱۷م, ۱۳۸۹ در ۱:۵۹ ب.ظ

  13. آیدین احدیانی گفته است :

    خداااااااااا بود بالیخلی چای

    تیر ۱۷م, ۱۳۸۹ در ۲:۰۰ ب.ظ

  14. آیدین احدیانی گفته است :

    می دونم اینجا بالیخلی ننوشته بودیا

    تیر ۱۷م, ۱۳۸۹ در ۲:۰۱ ب.ظ

  15. بهار خانوم گفته است :

    اوهوم! یه نفر که با کل فامیل فرق داره..، تازه اوایل سعی می‌کنن انکارت کنن بعد که می‌بینن نه تو کلا مدلت متفاوته یواش یواش شروع می‌کنن این ور و اون ور درباره تو و موفقیت هات حرف زدن…

    تیر ۱۷م, ۱۳۸۹ در ۲:۳۶ ب.ظ

  16. سروی گفته است :

    پدر من هم اینرسیش زیاده … خیلی

    حتی با تغییر دکور خونه هم مخالفت می کنه ،
    اما من نه ، با هر تغییری موافقم ، گاهی فکر می کنم زیادی نتوع طلب هستم ،
    به هر حال روحم به تجربه های نو علاقه داره.

    پاراگراف آخر نوشته تون رو خیلی دوست دارم … خیلی

    زیبا می نویسی بانو

    تیر ۱۷م, ۱۳۸۹ در ۱۰:۵۱ ب.ظ

  17. سارا گفته است :

    تو که تو نیویورکی و شب ها پایه تمرین کیوسکی دادشمو دیدی نه؟؟؟حسام و می گم:)

    تیر ۱۸م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۱۳ ق.ظ

  18. محمّد گفته است :

    چقدر خوبه که احدیانی ها همونطور موندن. چقدر خوبه که میشه هر لحظه ای که بخوای تجسمشون کنی :) و چقدر خوبه که با این همه تغییری که داری، هنوز هم جزو احدیانی ها حساب میشی و چیزای هیجان انگیز براشون تعریف میکنی.

    تیر ۱۸م, ۱۳۸۹ در ۲:۱۰ ق.ظ

  19. لیانا گفته است :

    من واقعا گیج شدم اگه اینا شرح حال نیست پس چیه؟! یعنی همه ی این نوشته ها یه آیدای خیالی با یه زندگیی که دوست داشتی داشته باشیه؟! مگه میشه؟! اینا که عینه واقعیته!! گیج شدم

    تیر ۱۸م, ۱۳۸۹ در ۸:۳۹ ق.ظ

  20. سینیور زامبی گفته است :

    آیدای پیاده رو که میگن تویی پس؟

    تیر ۱۸م, ۱۳۸۹ در ۳:۰۸ ب.ظ

  21. صنم گفته است :

    وای خداجون مدتها بود اینقدر از خوندن یک پست بلاگی کیفور نشده بودم … من خودم عاشق تغییرم اما میترسم :( از بس بچه بودم مامانم دعوام کرده از همه چی میترسم … خوش بحالت آیدا

    تیر ۱۸م, ۱۳۸۹ در ۷:۰۰ ب.ظ

  22. eli گفته است :

    اعتراف به فامیلیت با یک دزد فقط از شخصیت خداگونه آیدا بر میاد

    تیر ۱۹م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۲۲ ق.ظ

  23. هما گفته است :

    ما هم اردبیلی هستیم
    از شدت شباهت دهانم باز موند
    مخصوصا اون پیکان رو خوب اومدی یا فقط سفر به اردبیل
    حالا خانواده ما یه خصوصیت دیگه ای هم داره، اینکه وقتی چیزی خراب بشه تعمییر نمی کنن و دور نمی اندازن و یکی نو می خرن
    زیاد طول می کشه که یه تصمیم بگیرن که خودمم رسما
    :-)

    تیر ۱۹م, ۱۳۸۹ در ۶:۰۷ ق.ظ

  24. درنین گفته است :

    سلام

    خیلی‌ عالی‌ بود.

    بهترین ها

    تیر ۱۹م, ۱۳۸۹ در ۷:۳۳ ق.ظ

  25. آیدا گفته است :

    فرق بکنی با بقیه احدیانی ها یا نکنی ، خوب چیزی هستی ، خیلی خیلی خوب چیزی هستی

    تیر ۱۹م, ۱۳۸۹ در ۱۰:۲۱ ق.ظ

  26. فرناز گفته است :

    سلام مارکوپولوی احدیانی.
    خواندن نوشته هایتان خوب بود…

    تیر ۱۹م, ۱۳۸۹ در ۲:۰۵ ب.ظ

  27. پانته آ گفته است :

    من هر وقت می گم من اینرسی ام زیاده مردم متوجه منظورم نمیشن!
    خوشحالم که متفاوتی!

    تیر ۱۹م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۰۷ ب.ظ

  28. مریم ماهانی گفته است :

    موقع خوندن خوش گذشت. شباهت خانوادگی زیاد داریم. مخصوصا اون ی که آخر فامیلیتون بود.

    تیر ۱۹م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۳۱ ب.ظ

  29. تلخون گفته است :

    چقدر عالی نوشتی . فکر میکردم درباره خانواده ما داری توضیح میدی . گرجه من مارکوپولوشون نیستم !

    خیلی لذت بردم .

    تیر ۱۹م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۵۲ ب.ظ

  30. پریا گفته است :

    حالا جریان عکس پروفایل رو فهمیدم.

    تیر ۲۰م, ۱۳۸۹ در ۳:۳۳ ق.ظ

  31. مداد گلی گفته است :

    آیدا ی پیاده رو که حالا آیدا ی مارکوپلو شده است همانی است که اگر خواستم بزرگ شوم دوست دارم همان آرامشش را داشته باشم.
    توی وبلاگم مهمانت کرده ام. مهمانیه وبلاگت را دوست دارم.

    تیر ۲۰م, ۱۳۸۹ در ۳:۳۴ ق.ظ

  32. زهرا گفته است :

    آیدا احدیانی!دوستت دارم

    تیر ۲۰م, ۱۳۸۹ در ۷:۰۴ ق.ظ

  33. سامی گفته است :

    آیدا جان من بین شما و خانوم ترقی شباهتهای زیادی میبینم. شما هم مثل ایشون خاطره باز هستین
    البته چه احدیان چه احدیانی به احدی ربط نداره که آیدا احدیانی!!!

    تیر ۲۰م, ۱۳۸۹ در ۸:۲۶ ق.ظ

  34. sara گفته است :

    salam ayda jan
    hamin aan ketabeto khoondam, rastesh kheili chasbid …fekr kardam namardiye ke nayam o chizi nagam…delam gerft yek kami rastesh ..shaydam az aval gerfte bood ..ama keifesho bordam.khoondane ketabo migam.dastet dard nakone

    تیر ۲۰م, ۱۳۸۹ در ۱۰:۳۱ ق.ظ

  35. سارا گفته است :

    خوب است که تمرین نوشتن می کنی …
    اگر می نوشتی که لابد باید از خجالت کاغذ پاره هامان را پاره می کردیم.

    تیر ۲۰م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۱۵ ق.ظ

  36. ناما جعفری گفته است :

    شبیه یک تف سر به زیر

    تیر ۲۰م, ۱۳۸۹ در ۷:۲۲ ب.ظ

  37. بهار گفته است :

    آره نیویورک شهر بزرگیه ،
    خوبیه احدیانیاهم اینه که یه آیدا بینشون هست !

    تیر ۲۰م, ۱۳۸۹ در ۸:۲۱ ب.ظ

  38. Helia گفته است :

    هه هه هه آیدا…این حنیفی ها هم پیکانشان را خیلی دوست داشتند…خوب شد که خط تولیدش نابود شد!

    تیر ۲۱م, ۱۳۸۹ در ۶:۰۸ ق.ظ

  39. saeed گفته است :

    سلام.وبلاگ قشنگی داری.اگه مایل بودی با سایت ما تبادل لینک کنی لینک سایت مارو به عنوان ” موزیکفا ” لینک کنید و نام وبلاگتونو از طریق (yahoo id : saeedt69)
    یا ایمیل saeedt69@gmail.com به ما اطلاع بدید تا لینک شما رو تو سایت بزارم

    تیر ۲۱م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۱۹ ق.ظ

  40. ننه قدقد گفته است :

    دیگر چسبیده ام به این وبلاگ و فکر نکنم به این آسانی ها کنده شوم. خیلی زیبا نوشته بودید.
    پست های قبلی را هم خواندم. زمان مثل باد می گذرد. یادم می آید زمانی که با حسرت به مانتوهای جلوبسته چشم می دوختم و چون بچه شیر می دادم از خریدشان محروم بودم. این حس را فراموش کرده بودم و امروز با خواندن پست شما یادم آمد.

    تیر ۲۱م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۲۷ ق.ظ

  41. gilda گفته است :

    ye ahdianie doos dashtani ke vase ashegh shodan ezdevaj kardano joda shodan kolli jesarat dare

    تیر ۲۱م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۴۹ ب.ظ

  42. ززر گفته است :

    بابای من که هنوزم پیکانشو داره!
    دق کردیم از دس بابامو اینرسیاش

    تیر ۲۱م, ۱۳۸۹ در ۴:۱۱ ب.ظ

  43. الهام گفته است :

    جالب بود!!!

    تیر ۲۱م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۱۵ ب.ظ

  44. نازنین گفته است :

    آیدای پیاده رو زیبا می نویسد…بسیار زیبا…

    تیر ۲۲م, ۱۳۸۹ در ۳:۲۳ ق.ظ

  45. خانوم گفته است :

    با این حساب تو دومین احدیانی پذلرای تغییرهستی. اولیش پدر بزرگت بوده.

    تیر ۲۳م, ۱۳۸۹ در ۲:۳۸ ق.ظ

  46. ریحانه گفته است :

    از روزمرگب بیش از حد خسته نمیشوند…؟…قشنگ نوشته بودی

    تیر ۲۳م, ۱۳۸۹ در ۶:۱۷ ب.ظ

  47. بنفشه خاتون گفته است :

    جایی که نوشته بودی میشینن با چایی دورت خدا میدونه که یه لحظه یاد شرخپوست ها افتادم!یهو دیدم خودت همینو نوشتی.
    راستی تا حالا شنیدی بهت بگن خوش به حالت؟ واگه شنیدی هیچ فکر کردی پس چرا اونها یه تغییری نمیدن به اوضاع؟

    تیر ۲۴م, ۱۳۸۹ در ۳:۲۴ ق.ظ

  48. ایرج رفیع گفته است :

    راه های زیادی برای تمرین نوشتن هست
    یکیش اینه که سوژه های خوب و ننویسی نه یانکه ایدهی خبو را ننویسی
    مثلا وقیت میخوای درباره ی درخت بنویسی.. اونقدر درباره ی شاخه اش بنویسی که یک نوشته یمنسجمدرباره شاخه اش شه اوقندر درمورد شاخه اش بنویسی که کلی تمرین شه

    من تمرین نوشتن هاییودوست دارم که درباره ی چوب پنبه یه عالمه بنویسه ادم!!!

    اصلا چیزی به اسم ترمنی نشوتن معنا نداره ها….
    نوشتن خودش همه چیزو توجیهمیکنه تمرین نوشتن اغاز نوشتن ادامه ینوشتن همه ش هنگام نوشتن اتفاق میفته

    میخوانمت

    تو هم بخواااان

    نظر دادم توهم بده

    به نظرم از این سبک نوشتن فرار کن… مخاطبووول کن… این نحوه ی نوشتن اشباع شده…

    این نوع نوشتن روون که بعضی جاها بیشتر یک ططططنز ساده لوحانه داره تا ظریفکاری که به ظنز هم میره…

    بعضی اوقات پس از گرم دشن سطرهایی پشت سر هم نوشته میشه بدون فرک

    اون سطر ها یا بهترینند یا بد ترین
    بعضی اوقات از بهترین ها سعی کن بتونی لحن منحصر به فرد خودت رو پیدا کنیی….

    من موافق تمرینه نوشتنم اما بیجائه
    ضرف نوشتن برای همه چیز کافیه چه عمال بیرونی چه عامل درونی

    حتی میشه تو نظردهی یک وبلاگ یا سایت هم اونقدر نوشت که همه جوره ارضات کنه….

    لذت بردن از نوشتن نیاز به خودخواهی دیوانه کننده ای داره…

    هیچ خودخواهیی نیاز به جرات نداره مگر خودخواهیی که موقع لذت بردن در افرینش اثر هنری سراغ ادم مییییییاددد ک

    تو الان با یه خودخواهه تمام عیار رو به رویی

    فقط یه پاراگراف از نوشتت رو خوندم!!!!

    تیر ۲۵م, ۱۳۸۹ در ۶:۳۲ ب.ظ

  49. کیقباد گفته است :

    قشنگ بود . ممنون .

    تیر ۲۶م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۱۶ ق.ظ

  50. یه دوست... گفته است :

    چیزی برای گفتن نیست. اینجا صدا به صدا نمی رسه…

    تیر ۲۶م, ۱۳۸۹ در ۱۰:۲۵ ب.ظ

  51. caligula گفته است :

    اینطوری که شما شانس زده ترین احدیانی بودین ! زندگی ِ کسل کننده و به شدت نرمالی دارند!!

    تیر ۲۷م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۰۳ ب.ظ

  52. مریم گفته است :

    آفرین
    فقط همین رو میتونم بگم

    تیر ۲۷م, ۱۳۸۹ در ۴:۳۸ ب.ظ

  53. صراحی گفته است :

    گرم
    صمیمی
    دوست داشتنی

    تیر ۲۷م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۴۵ ب.ظ

  54. امین گفته است :

    چشمتون روشن آقا نیستانی هم که کانادایی شد.

    تیر ۲۸م, ۱۳۸۹ در ۲:۱۳ ق.ظ

  55. ناشناس گفته است :

    سلام آیدا

    یک چیزی هم برای خدا بنویس
    خدایی که همین نزدیکیست پشت این شب بوها پشت آن کوه بلند

    “افوض امری الی الله ان الله بصیر بعباد”

    مارا هم دعا کن آیدا ما را هم دعا کن در مناجات عاشقانه ات ما را هم دعا کن
    در زمزمه های عافانه وپاکت
    در خلوتهای زیبایت از ماهم یاد کن
    خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن ز غمهای دگر غیر از غم عشقت رها کن
    آیدا ما را دعا کن از خدا بخواه که به ماهم عنایتی کند

    دوستت دارم چون خدا تو را دوست دارد

    تیر ۲۸م, ۱۳۸۹ در ۹:۵۱ ق.ظ

  56. تاراش ها گفته است :

    قیصر این روزهای ما…

    تیر ۲۹م, ۱۳۸۹ در ۷:۲۷ ق.ظ

  57. توکا نیستانی گفته است :

    احدیانی، اولاً یادم باشه فردا غضروفت را نگاه بکنم و دوماً، بیا یه کتاب دیگه شروع کنیم، وقتشه

    _____________________
    وقتش ست نیستانی. بریم تو کار “کمیک بوک”

    تیر ۳۰م, ۱۳۸۹ در ۶:۱۰ ب.ظ

  58. رها گفته است :

    همیشه خوندن بیوگرافی ها برام جالب بوده و تو یکی از خوبترین روشهارو واسه معرفی خودت انتخاب کردی
    خوشحالم که باهات آشنا شدم . چطور می تونم تو ایران کتابتو تهیه کنم؟
    راستی توکا رو سپردیم دست شما دیگه .

    تیر ۳۰م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۰۴ ب.ظ

  59. اعترافات یک قلم گفته است :

    خیلی قشنگ و روون بود .از خوندنش لذت بردم .ممنون
    و باید بگم از اشنائیتون خیلی خوشحالم

    مرداد ۱م, ۱۳۸۹ در ۶:۰۳ ق.ظ

  60. کرم کتاب خور گفته است :

    جالب بود با خیلی از خصوصیات بابای من وجه اشتراک داشت!

    مرداد ۳م, ۱۳۸۹ در ۹:۵۹ ب.ظ

  61. ساناز گفته است :

    خوب حال می کنی ها آیدا جان.دوستت هم اومد تورنتو…

    مرداد ۴م, ۱۳۸۹ در ۲:۴۷ ق.ظ

  62. سید حامد احمدی گفته است :

    با “اینترنت اکسپلورر” وارد “جهنــــم” شوید!

    مرداد ۴م, ۱۳۸۹ در ۴:۳۱ ق.ظ

  63. زهرا گفته است :

    آیدا بنویس..دلمون پوسید/ماچ و موچ

    مرداد ۵م, ۱۳۸۹ در ۵:۱۳ ق.ظ

  64. دانشجو گفته است :

    با سلام
    اینجانب دانشجوی دوره کارشناسی رشته روانشناسی بالینی دانشگاه علامه طباطبایی هستم و برای تکمیل پایان نامه ام نیازمند تکمیل پرسشنامه هایم توسط دانشجویان دانشگاه های آزاد شهر تهران هستم. موضوع پژوهش من بررسی رابطه بین ابعاد عشق و تعدادی از ویژگی های فردی می باشد و برای پرکردن پرسشنامه ها حداقل شرط لازم این است که آزمودنی هم اکنون داری رابطه عاشقانه با شخصی دیگر و یا افکار عاشقانه درباره شخصی دیگر باشد. لازم به توجه است که نمونه من بایستی از دانشجویان دانشگاه های آزاد تهران باشد ولی شرکت تمامی دانشجویان کشور در این پژوهش مجاز است وجواب آزمون به آنها داده خواهد شد. در پایان خواهشمند است فیلد مربوط به دانشگاه را بدرستی پر کنید تا در انتخاب اعضای نمونه پژوهش دچار اشتباه نشویم.
    برای شرکت در آزمون آدرس زیر را در مرورگر خود کپی کنید و کلید اینتر را فشار دهید.
    Azmoon.freei.me
    از مسئول وبلاگ خواهشمندم برای اعتلا و پیشرفت سطح علمی جامعه این آگهی را حذف نکند تا سایر بازدیدکنندگان هم در صورت تمایل بتوانند شرکت کنند.
    با سپاس

    مرداد ۶م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۱۷ ق.ظ

  65. farangis گفته است :

    خوبی احدیانی ها این هست که یک زن سرخ پوست همیشه عاشق دارند

    مرداد ۶م, ۱۳۸۹ در ۹:۰۴ ق.ظ

  66. دورآباد گفته است :

    سلام. خونواده جالبی داری.

    مرداد ۶م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۴۲ ق.ظ

  67. ونداد گفته است :

    بنویسید………زود تر بنویسید………!!!

    مرداد ۶م, ۱۳۸۹ در ۲:۵۶ ب.ظ

  68. ریحانه گفته است :

    سلام ایدا…میشه بهم کمک کنی و قسمت دوم پست بلاگم رو بخونی..ممنون می شم

    مرداد ۷م, ۱۳۸۹ در ۴:۳۵ ق.ظ

  69. آیدا گفته است :

    از کمیک بوک بیشتر وقتشه که یه پست جدید آپ کنی ، مُردم از بس اومدم قصه احدیانی هارو خوندم هر بار که به امید پستی جدید توی پیاده رو قدم گذاشتم

    مرداد ۷م, ۱۳۸۹ در ۷:۳۳ ب.ظ

  70. آذین گفته است :

    بسیار بلاگ خوبی داری

    مرداد ۸م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۰۵ ب.ظ

  71. سارا گفته است :

    انگار وسط این خانواده ایستادم………عالی بود

    مرداد ۹م, ۱۳۸۹ در ۳:۳۴ ق.ظ

  72. سحر.ق گفته است :

    آیدا جان این اولین باه که وبلاگت رو میخونم…واقعا زیبا و جذاب مینویسی…خواسته یا ناخواسته منو که خیلی خندوندی…راستش من هم یه وجه مشترک با احدیانی ها دارم…منم همیشه از تغییر میترسیدم…ولی چند وقتیه دارم با این حس مبارزه میکنم.

    مرداد ۹م, ۱۳۸۹ در ۴:۳۱ ق.ظ

  73. ونداد گفته است :

    پاراگراف آخر بارها و بارها خوندم….

    مرداد ۱۶م, ۱۳۸۹ در ۱۰:۵۲ ب.ظ

  74. مینا گفته است :

    من و خواهرم هم احدیانی ها را کامل می شناسیم و با گفته هایت صد در صد موافق هستیم اما امبد واریم کوچکترین احدیانی مجزا ازاین
    قاعده باشد.

    مرداد ۱۹م, ۱۳۸۹ در ۱:۲۵ ب.ظ

  75. آخی ی ی ی گفته است :

    وای جیگر من بود این پست

    مرداد ۳۰م, ۱۳۸۹ در ۱:۰۱ ب.ظ

دیدگاهتان را بنویسید :