مدفوع کلاغ و ریشه های شک من فی الباب عدل الهی

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده

 نوزده سالم بود. برای اولین بار قرار بود دوست پسر جدی داشته باشم. پسری از هم دانشگاهی هایم که ورودی دوسال بالاتر از من بود و دست بر قضا آنقدر ریاضی یک اش را افتاده بود که با من که خودم هم جز افتاده ها بودم همکلاس شده بود. کلاسمان آخرین کلاس عصر بود و کلن هفت نفر در کلاس بودند که به هر بهانه ای نمی آمدند سر کلاس. ولی ما دوتا بدلیل دیدن هم می آمدیم سر کلاس. استاد هم تعجب می کرد که این دو تا درس نخوان حالا چه علاقمند شده اند به قضیه ساندویچ. عطر و اودکلن می زدیم و دل می دادیم به ریاضی. کلاسمان آخرین کلاس چهارشنبه ها بود و تازه بعد کلاس ساعت هفت شب می رفتیم تهران.

یک ترم همه خلاف ما این بود. گاهی پفک هم به هم تعارف می کردیم. حتی در یک صندلی اتوبوس نمی نشستیم. من می نشستم کنار یک سرباز که خوابش می برد و شل می شد و می افتاد روی من و او هم می نشست کنار یک پیرزن که دایم از او خواهش می کرد ساکش را بگذارد بالا و ساکش را بگذارد پایین. بعد از یک ترم شازده زحمت کشیدند و آمدند از من سوال کلیشه ای سریالهای ظهر ایران را پرسیدند. ” جزوه تان را می تونم ببرم کپی کنم” . جزوه من! اگر خط من را که سی سالم است الان دیده باشید می توانید حدس بزنید که یازده سال پیش هیروگلیف می نوشتم. در هر حال ما جزوه را دادیم و ایشان هم شماره شان را با یک اردکی چیزی لای جزوه به ما برگردانند. یک هفته نخوابیدم و تمرین کردم با صدای خانم خامنه ای حرف بزنم . بعد زنگ زدم. چون از اول طی یک حادثه آدمها فکر می کردند من مرد روشنفکر دوست دارم او هم گفت برویم اجرای ارکستر سمفونی ببینیم. لازم به تاکید است که من مرد فرفری ٬سبزه ٬بازو دار دوست دارم. حالا اگر روشن فکر هم بود خوب بود. به خودش مربوط است.

پنجشنبه ای که قرار بود برویم من دو ساعت ابرو برداشتم. هر جا را که می شد مویش را کند کندم. عطر گلاب زدم به همه جا. روسری مادر عزیزمان را هم کش رفتم. از این روسریها بود که آشفته نشانت می داد. میدان ولی عصر قرار داشتیم. دوست ریاضیدان هم تا جا داشت به خودش رسیده بود. پوستین یکی از اجدادش را هم تنش کرده بود که عمیق تر و غیر زمینی تر به نظر بیاید. سلام کردیم و من شروع کردم به حرف زدن. حرف زدن ابزار اصلی دست من است. جواب هم می دهد. ناگهان نصف صورتم گرم شد. گرمایی مطلوب و مرطوب. فکر کردم سکته کرده ام. ولی دست که زدم دیدیم کلاغ ریده روی سرم. چه ریدنی . بی اغراق دویست پنجاه گرم. گرم و خیس به رنگ سبز و سفید ابر و بادی. لای موهایم پر بود از مدفوع کلاغ. نیم ساعت جوریدم تا ان را از لای مو و ابرویم در آوردم. ولی شک ندارم که از منظر آن مو فرفری بالابلند که از بالا ناظر بود هنوز هم منظره کله من بود و ریق های که گلوله گلوله به ریشه موهای من تنیده شده بودند.

کنسرت تمام شد و برگشتم خانه . برای مادرم توضیح دادم که چه شد. فرمودند : ” ریدن پرنده روی سر انسان خوش شانسی می آورد. باورت نمی شود امروز صبح کیف پولم را گم کرده بودم ولی شاگرد عباس آقا آوردش گفت در مغازه آنها جا مانده بوده است. مال همین خرابکاری کلاغ بوده.  ”

فکر کنم همانجا به عدل الهی شک کردم. عدلی که به سر من می ریند تا اقبال به مادر من رو کند. این شک در من ریشه دار شده است. مانند حرکت مورچه ای سیاه ، روی تخته سنگی سیاه ، در دل شبی تاریک! *

 

* حدیث

۵۵ نظر

  1. Marjan گفته است :

    neveshtehaye in modelito yavash yavash mikhoonam, tamoom nashe!

    Aali bood bazam

    مهر ۱۷م, ۱۳۸۸ در ۴:۱۳ ب.ظ

  2. حیاط خلوت گفته است :

    :) ))
    عالی بود !
    قلم طنزتون حرف نداره ..
    توصیفات اون دوستیا خیلی خوب بود

    مهر ۱۷م, ۱۳۸۸ در ۴:۲۹ ب.ظ

  3. Yas گفته است :

    So funnyyyyyy…..

    مهر ۱۷م, ۱۳۸۸ در ۵:۲۱ ب.ظ

  4. matin گفته است :

    کلی‌ رفته بودم تو حال و هوای عشق و عاشقیهای اون وقتا و همینطوری خوش خوشانمون شده بود از این توصیفات که یهو آخرای نوشته همچین بلند زدم زیر خنده که همه اهالی خونه را از خواب پروندم.برادر گرامی‌ هم خواب آلود زمزمه فرمودند اللهم اشفى مرضنا

    مهر ۱۷م, ۱۳۸۸ در ۷:۱۲ ب.ظ

  5. ف. گفته است :

    میگن از یکی‌ می‌پرسن آقا شما ناراحت نمیشی‌ اینقدر برات جوک می سازن؟ میگه:‌ای آقا اینا واسه شما جوکه اما واسه من خاطره هست. از این خاطرات منم زیاد دارم، ولی‌ گاهی‌ وقتا خیلی‌ فیلم هندی می شد.
    دست مریزاد!

    مهر ۱۷م, ۱۳۸۸ در ۷:۵۷ ب.ظ

  6. شیوا گفته است :

    خیلی خندیدم. ممنون. خواندنی مینویسی.

    مهر ۱۷م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۲۰ ب.ظ

  7. شیوا گفته است :

    میتونم بپرسم کجا درس خوندین؟
    ________________________________________
    قزوین

    مهر ۱۷م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۲۳ ب.ظ

  8. جواد گفته است :

    کلاغ از همون اول خلقت نقش موثری تو زندگی آدما داشته. شانس داشتی تو زندگی شما فقط در حد ریقیدن تاثیر کرده.

    مهر ۱۷م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۲۹ ب.ظ

  9. بنفشه گفته است :

    عالییییییییییییی بود
    اولش از خنده ترکیدم بعد خودمو یه لحظه گذاشتم جاتون حالم بد شد داشتم بالا می آوردم فکر کردم بابا این طرف نویسنده است، داستان نوشته واقعی نیست که .حالا داره حالم یکم بهتر می شه ……..

    مهر ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۱:۰۳ ق.ظ

  10. fafa گفته است :

    ای بابا چه اشکال داره خرابکاری کلاغ مال ما باشد و شانسش را مادرمون تجربه کنه…
    اما خاطره جالبی بود…نگفتید حالا اندکی از شانس نصیب خودتان هم شد یا نه؟ دوستیتون خوب آغاز شد؟ به سرانجام خوبی رسید؟

    مهر ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۱:۱۰ ق.ظ

  11. لیلی.. گفته است :

    محشر بود, البته منظورم نوشته است نه عدل الهی !

    مهر ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۱:۵۷ ق.ظ

  12. خاتون گفته است :

    خدا خیرت بده واسه کلاس عملی که گذاشتی. من الان یعنی بطور عملی همین یه واحد عدل الهی رو یاد گرفتم (آیکون نشون دادن دندون)

    مهر ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۲:۱۴ ق.ظ

  13. sare گفته است :

    ریدن هم ریدنهای قدیم.الان سرت هم از یمن برکت کلاغ مثل بستنی قیفی سس شکلاتی بشه لنگه جوراب عمه بزرگت هم پیدا نمیشه.

    مهر ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۲:۲۴ ق.ظ

  14. آیدین احدیانی گفته است :

    ۱٫ خیلی خندیدیم ( من و کسی که می دانی )

    ۲- موی فرفری شاید – سبزگی حتما و لی بازو …

    ۳- آن بنده خدا که گفتی خیلی حتما سختی کشیده از سوتی های کلا ماها و نمونه ای دیگر خاطره تالار وحدت:((

    ولی خدا بود ممنون

    مهر ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۳:۲۵ ق.ظ

  15. لیلا گفته است :

    و من عاااشقتم آیدای پیاده‌رو با این قلم فوق‌العاده‌ای که داری. خوش به حال اون “کودک آینده” که الان داره در رحم تو وول می‌خوره :دی

    مهر ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۵:۴۹ ق.ظ

  16. کیقباد گفته است :

    العهده علی الراوی :
    تعریف عدل : العدل ُوضعَ شیء فی موضعه
    ترجمه برای اونایی که خدای ناکرده عربی شون ضعیفه:
    قرار گرفتن هر جیزی را در جای خودش ؛ عدل گویند!!!

    مهر ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۶:۰۷ ق.ظ

  17. آیدا گفته است :

    پروردگار بود این نوشته

    مهر ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۶:۵۰ ق.ظ

  18. همراه گفته است :

    اینقدر در داستان دیدار غرق بودم که …. واقعا سیاه شدم از خنده! برای همه پیش میاد لحظاتی که برای خود آدم سنگینه ولی برای بقیه کمدی. ممنون. عالی مینویسی. بیخود بودن عقایدی مثل اینکه این شانس میاره رو هم خیلی عالی منتقل کردی. برای دل خوشکنک اون بیچاره ای که براش پیش میاد یک چیزی میگن دیگه…

    مهر ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۷:۵۷ ق.ظ

  19. امین گفته است :

    خوب بود.

    مهر ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۸:۰۳ ق.ظ

  20. ع.خ گفته است :

    گمان کنم کلاغها سراغ همه ی انانها میروند.دست کم برای یک بار!باور کنید قاطبه ی انسانها این بلا سرشان آمده.آن چنان که اگر کسی بر خلاف آن ادعا کند میشود در انسانیتش “شک”نمود.

    مهر ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۹:۴۱ ق.ظ

  21. دوردست گفته است :

    سلام خوب بود برای اولین بار از خواندن یک وبلاگ اون هم سر کار جلوی همکارا بلند بلند خندیدم!
    دمتون عجالتا تپل گرم

    مهر ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۹:۵۷ ق.ظ

  22. ناشناس گفته است :

    Khaili mozakhraf bood faghat az to bar miyad hamchin chizaee berini roo internet
    boosh ta portugal miyad

    مهر ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۳:۴۱ ب.ظ

  23. گلناز گفته است :

    من خیلی دلم میخواد از اولین دوست پسر، از اولین آدمهای خاص و از داستان های عاشقانه آب دوغ خیاریم بنویسم، همیشه نگرانم نکنه طرفی که ازش مینویسم، بیاد گذری، روزی، وبلاگم رو بخونه و مایه دردسر و خجالت و ناراحتی بشه.

    چه کار میشه کرد؟

    مهر ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۴:۰۲ ب.ظ

  24. بچه محل گفته است :

    دهنم سرویس شد اینقدر خندیدم

    مهر ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۲۲ ب.ظ

  25. مونا گفته است :

    خیلی باحال بود .خیلی خودمو کنترل کرم بلند نخندم ولی داشتم خفه میشدم . آخه محل کارم هستم .

    مهر ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۳۲ ب.ظ

  26. جوادی گفته است :

    نوشته جذابی است
    و اگر بخواهیم همه ی حرفهای بزرگتر هایمان را گوش دهیم نه تنها به عدل الهی بلکه به خود خدا هم شک می کنیم

    مهر ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۳۸ ب.ظ

  27. shahla گفته است :

    ى

    مهر ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۲۹ ب.ظ

  28. ali گفته است :

    cheghadr raftam tou hal o havaye classaya saate 7 e beinol va bargashtane badesh be tehran

    …………….
    Norooziano bad o tarikio khak o khol o miniboosaye sabze meidoon

    مهر ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۳:۱۹ ق.ظ

  29. کافه کافکا گفته است :

    خیلی نوشته ی عمیقی بود
    یاد فریاد بشریت در اجتماع ماشینی افتادم
    موید باشید

    مهر ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۳:۵۰ ق.ظ

  30. جمال گفته است :

    سلام. بسیار زیبا بود. بازم میام خدمتتون. با شعر وداستان بروزم. بفرمایید.

    مهر ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۴:۴۹ ب.ظ

  31. صادق گفته است :

    سلام
    ببین خیلی عالی بود . حال کردم .

    مهر ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۰۵ ب.ظ

  32. بنفشه خاتون گفته است :

    این ذکر حدیثتون در انتهای متن منو کشته .محشر بود

    مهر ۲۰م, ۱۳۸۸ در ۴:۵۲ ق.ظ

  33. آرش گفته است :

    آخرش چی شد؟….زنش شدی یا ریدن یه کلاغ مانع ازدواج فرخنده شما شد؟…این مهمه….
    ___________________________________________________
    مگر آدم با هرکی دوست شد زنش می شود. من کلن ئر طالعم نبوده زن کسی بشوم .حالا چه کلاغ برینه بر سرم چه شاهین اقبال!

    مهر ۲۰م, ۱۳۸۸ در ۶:۳۸ ق.ظ

  34. مجتبی گفته است :

    سلام،
    می تونم نظر آیدا رو در مورد لینک زیر بدونم؟!
    http://persianweblog.ir/topblogs/topblogs.aspx
    نظرسنجی وبلاگ های برتر “بانوان و کودکان”!
    حالا جالب تر اینکه آنی (دختر ترشیده) و ویولت و خانم زیپ (از بین اینایی که من وبلاگشونو دنبال می کنم) لینک این نظرسنجی رو تو وبلاگشون گذاشتن!
    ____________________________________________________________
    بنده منظور از این نظر سنجی را نمی فهمم و احتمالن نخواهم هم فهمید! ولی قطعن آنی و ویولت دلیلی داشته اند که لینکش را گذاشته اند.

    مهر ۲۰م, ۱۳۸۸ در ۹:۴۶ ق.ظ

  35. شری گفته است :

    وای بی نظیر بود . خیلی بانمک مینویسی. دستت درد نکنه جونم

    مهر ۲۰م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۰۱ ق.ظ

  36. سارا گفته است :

    اتفاقا هفته پیش داشتم به دوستانم تعریف می کردم که دخترخاله من این اتفاق سرش اومده. هنوزم یادمه وقتی گفته بودی چه تعجبی کرده بودم

    مهر ۲۶م, ۱۳۸۸ در ۲:۳۸ ق.ظ

  37. طناز گفته است :

    خیلی بی ادبی حتما تو کتابت هم از این الفاظ حال به هم زن زیاد استفاده کردی
    ________________________
    شک نکن

    مهر ۲۶م, ۱۳۸۸ در ۳:۵۹ ب.ظ

  38. الی گفته است :

    خوشمان آمد…دست مریزاد

    مهر ۲۷م, ۱۳۸۸ در ۳:۰۰ ق.ظ

  39. کوچولوی جمع گفته است :

    می خواستم بنویسم عالی بود گفتم اول نظر بقیه را بخونم بعد بنویسم. ماشالا انقدر قشنگ نوشتی هیچکی دلش نیومده نظر نده. بازم عالی بود.

    مهر ۲۷م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۴۰ ب.ظ

  40. اتاق تمام فلزی گفته است :

    چون ریدن تیره ی مورچه ای سیاه، در شبی تاریک، بر سنگی سیاه!

    مهر ۲۷م, ۱۳۸۸ در ۵:۲۷ ب.ظ

  41. فاطمه گفته است :

    فقط خواستم سپاس گذاری کنم چرا که با دیدن این پست در این وضعیت بدی که دچارم بعد از مدت ها خندیدم آن هم از نوع مقدس صدا دارش.خانم آیدا متشکرم احتمالا این دخترک به خوانندگان وبلاگتان بپیوندد

    مهر ۲۸م, ۱۳۸۸ در ۱:۱۲ ب.ظ

  42. roya گفته است :

    فوالعاده بود بعد از حالگیری توی محل کار واقعا لذت بردم

    آبان ۲م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۰۱ ق.ظ

  43. orphangirl گفته است :

    vay aida joon delam mikhad alan pisham boodi seft fesharet midadam va bekhatere inke tu inhame ghosse o deltangi inhame khandundin yedune boooset mikardam. aaaaliii booood

    آبان ۴م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۲۳ ب.ظ

  44. افشین گفته است :

    خانم احدیانی
    سپاس! کلی خندیدم. خداوند این دخترک نوشته تان را گزندها دوربداراد…

    آبان ۷م, ۱۳۸۸ در ۴:۵۲ ق.ظ

  45. افشین گفته است :

    دوباره بسیار خندیدم! در ستون دیدگاه های تازه وب شما به این شکل ثبت شدیم!:(افشین در مدفوع کلاغ و ریشه های شک من فی الباب عدل الهی!!!)
    می گن نخند بهر کسی، اول خودت بعدا کسی!

    آبان ۷م, ۱۳۸۸ در ۴:۵۹ ق.ظ

  46. فروزان گفته است :

    همیشه خوب مینویسی…. این عالی بود…و من یک زن چپ دست هستم که منو به وبلاگت کشوند و ماندگار کرد…همیشه منتظر نوشته هات هستم

    آبان ۹م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۵۹ ق.ظ

  47. امیر گفته است :

    خیلی خوب بود. دستتون درد نکنه.

    آبان ۱۲م, ۱۳۸۸ در ۵:۲۵ ق.ظ

  48. فرزند پاییز گفته است :

    اگر احیاناً اطرافتان کلاغ دیدید، لطفاً بگویید بیاید بریند روی سر ما!

    آبان ۱۳م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۸ ب.ظ

  49. فائزه ماهیچی گفته است :

    سلام
    مشکل کار کلاغ بی خبر از همه جا نبوده.
    مشکل روسری مادر سر شما بوده که کلاغ را در تقسیم اقبال به اشتباه انداخت!

    آبان ۲۰م, ۱۳۸۸ در ۵:۱۴ ق.ظ

  50. نسترن گفته است :

    این کلاغها موجودات بسیار باهوش و عجیبی هستند یکبار من و خواهرم توی پارک نشسته بودیم و دلمون از دست یه بنده خدایی پر بود و زمزمه می کردیم کسی که به ما نریده بود کلاغ…دریده بود همون لحظه عجیب ترین اتفاق عمرمون افتاد یک کلاغ کله من وخواهرم و نشونه گرفت و کار خودش و کرد. این و که تعریف کردی یاد اولین خاطره دوستی خودم افتادم پسری سبزه مو فرفری اما به جای کلاغ خودش به سرم مستراحید.

    آبان ۲۸م, ۱۳۸۸ در ۶:۴۳ ق.ظ

  51. زمزمه گفته است :

    از خواندن داستانت لذت بردم.مرسی.

    آذر ۴م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۲۳ ب.ظ

  52. لبهایت به انضمام ماتیک گفته است :

    من هم در اولین قرارم با یکی از همکلاسی های دلبر ! دیرم شده بود و وقت نداشتم قضا بخورم ، یخچال را باز کردم و چیزی جز چندتا “قارچ” پیدا نکردم ، همونطوری گاز زدم و به سرعت به محل قرار رفتم ، چشمت روز بد نبیند ، آنقدر وضعم بد بود که یادم نمی آید در همان دقیقه ی اول که داشتم ترکش می کردم عذر خواهی کردم یا نه … اسهال ل ل

    ولی کلاغ کلا موجود دوست داشتنی است
    حسین پناهی یه روز گفت :توکلاغا رو دوس داری؟ من نمی فهمم که چرا همه از کلاغ بدشون می آد.

    البته دو هفته بعدش مراسم خاکسپاریش بود

    بهمن ۳۰م, ۱۳۸۸ در ۸:۴۱ ق.ظ

  53. عظیم گفته است :

    جالب بود. ادامه بده

    اردیبهشت ۱۲م, ۱۳۸۹ در ۴:۳۹ ق.ظ

  54. گدار ایراج گفته است :

    در روزگاری که گربه مدفوعش را دفن میکند که مبادا ادمیزاد ببیند . کلاغ زبان بسته هم که مانند نقل ونبات بر سرمان میریزد و از ما دریغش نمیکند نکوهش میشود.
    جالب مینویسید.منتظر مطالب بعدیتان !!

    اردیبهشت ۱۲م, ۱۳۸۹ در ۴:۵۵ ق.ظ

  55. ونداد گفته است :

    چه قدر لذت بخشه خوندن وبلاگ شما…….حیف که دارم از آخر به اول می خونم

    مرداد ۱م, ۱۳۸۹ در ۴:۱۴ ق.ظ

دیدگاهتان را بنویسید :