چهار. و از امفپولس و اپلونیه گذشته و به تسالونیکی رسیدند. باب هفدهم.

انجیل متی- باب هفتم

حکم مکنید تا برشما حکم نشود. زیرا بدان طریقیکه حکم کنید بر شما حکم خواهد شد و بدان پیمانه که بپیمایید برای شما خواهند پیمود.

لیلا گفت چیزی در گذشته جا گذاشته است. لیلا برای توصیف حسش به موبایلم که تمام راه جوری به دستم چسبیده بود که انگار انگشت ششمم باشد اشاره میکند و میگوید فکر کن وقتی با عجله به قطار میرسی, وقتی درها بسته می شود درست همانجایی که فکر میکنی رسیدی تازه یادت بیاید که موبایلت را روی میز در ورودی جا گذاشته ای. موبایل واقعا چیز مهمی نیست ولی خب واقعا گذراندن روز بدون موبایل سخت است. آدم فلج می شود. مدام با خودت تکرار میکنی مگه وقتی موبایل نبود چیکار میکردم ولی خب جواب این سوال, دلیل آوردن از گذشته برای توجیه کردن حال, حفره خالی نبودش را پر نمیکند. تو یک چیز مهم را جا گذاشته ای هرچند که زندگی بدون آن ممکن است و جایش خالیست. حس هرروز من همین است. من چیزی را جا گذاشته ام.

کتاب اول سموئیل- باب هفتم

و سموئیل بره شیرخواره گرفته آنرا بجبهه قربانی سوختتنی تمام برای خداوند گذرانید و سموئیل درباره اسرائیل نزد خداوند تضرع نمود خداوند اورا اجابت نمود. و چون سموئیل قربانی سوختنی را میگذرنید فلسطینیان برای مقابله اسرائیل نزدیک آمدند و آنروز خداوند بصدای عظیم بر فلسطینیان رعد کرده ایشانرا منهدم ساخت و از حضور اسراییل شکست یافتند.

ضمنا لیلا معتقد است عدالت وجود ندارد. عقوبت و عذاب در دنیا و آخرت وجود ندارد. می گوید پاداش برایم مهم نیست ولی عقوبت چرا. خیلی عصبی می شوم وقتی یادم میآد کسی بابت آوارگی من جواب پس نخواهد داد. حتی بیخواب نخواهد شد. قطار گیر کرده است. میگوید لابد یکنفر خودش را کشته. میگویم بدبینی, اینطور نیست. لابد باز یکی صبحانه نخورده سوار قطار شده قندش افتاده. همیشه همین است. لیلا همیشه همین است را تکرار میکند. گفتم مشکل من هم همین است, همین نبودن عقوبت . من هم می دانم نیست ولی نمی دانم اگر حالا که نیست با خشمم چه کنم . خشم فلجم میکند. فقط ایمان به عدالت است که به دادم خواهد رسید. لیلا سر تکان میدهد. میگوید متاسفم,عدالت و عقوبت وجود ندارد. قطار حرکت میکند.

انجیل یوحنا – باب سیم (سوم)

عیسی در جواب گفت آمین آمین بتو میگویم اگر کسی از سر نو مولد نشود ملکوت خدا را نمیتواند دید.

گفتم خوشحال شدم. ایستگاه بعدی ایستگاه منه. گفت من هنوز خیلی راه دارم. باید برم تا لورنس. گفتم بهتر نیست خط وسطی روی بلور پیاده بشوی و میانبر بزنی. گفت عجله ندارم. کسی منتظرم نیست. فکر کردم اگر جمعه عصر کسی منتظر آدم نباشد هیچوقت دیگر هم کسی منتظرش نیست. فکرم را با صدای بلند نگفتم. بلند شدم که بروم. گفت تلفنت. تلفنت را جا گذاشتی. تلفن را از روی صندلی برداشتم. لیلا رفت تمام نعل اسب خط یک را دور بزند. بلندگو اعلام کرد یک مورد اورژانسی دیگر پیش آمده و تا رسیدن گروه امداد قطار حرکت نخواهد کرد. از روی پله ها برقی برایش دست تکان دادم. حواسش نبود.

 

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

1 پاسخ به چهار. و از امفپولس و اپلونیه گذشته و به تسالونیکی رسیدند. باب هفدهم.

  1. شبنم می‌گوید:

    ما انسان‌های ناسپاسی هستیم. چون هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شویم خدا را به خاطر آن‌که دیگر مجبور نیستیم به مدرسه برویم، شکر نمی‌کنیم.
    وودی آلن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *