به درد نبودن می‌خوردم

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده

همه این سالها می‌خواستم از اولین همکارم بنویسم ولی اسمش یادم نمی‌اومد تا اونروز که سر خیابان یکی دیگه از همکارهام رو دیدم و بدون اینکه من سوال کنم گفت که از برایان خبر داره و خوبه. برایان؟ چطور ممکنه این اسم یادم رفته باشه. وقتی اسم کتاب قبلیم رو می‌گذاشتم چرا یاد اسم برایان نیافتدم. این مهم نیست، مهم این است که من بعد عمری کسی را دیدم که خوب بودن کسی دیگر را لایق خبر شدن می‌دانست و بهم گفت “برایان خوبه” به جای اینکه مثل همه آدمها بگه “راستی برایان رو یادته؟ افتاد در چرخ گوشت و مرد” هرچند من بیشتر منتظر خبر دوم بودم.
برایان یک مرد چهل و پنج ساله بود وقتی من بیست و پنج ساله بودم. یکسال بود اومده بودم کانادا و صبح‌ها دانشجو بودم و عصرها در مغازه‌ای بنام ردیو شَک کار می‌کردم؛ مغازه‌ای زنجیره‌ای برای فروش چیزهای الکترونیکی و سیم، واقع چهارراه یانگ و سنت کلر، جنب استارباکس که دیگر نیست. از برایان خوشم نمی‌آمد چون خیلی هیز بود ولی راستش این است که هیچوقت نفهمیدم از او بدم می‌آمد چون هیز بود یا از او متنفر بودم چون من را قابل هیزی کردن نمی‌دانست. برایان درحضور مشتری‌ها جور رفتار می‌کرد که انگار رییس من است ولی او هم یک فروشنده بود با سابقه بیشتر از من. همه مشتری‌های خوب و قشنگ و کمیسیون دار را بر می‌داشت برای خودش و پیرزنهای روسری نایلون به سر بسته‌ای که با چرب و چرک ترین کنترل از راه‌دورهای تلویزیون وارد مغازه می‌شدند تا ما برایشان باتری عوض کنیم را می‌سپرد به من. تازه در همان حال مرغ از لای کنترل بیرون کشیدن هم من را مدیریت می‌کرد و درحالی که داشت برای مشتری چربش چندتا تلفن بی‌سیم چند گوشی‌دار سفارش می‌داد به من می‌گفت نگاه کردی باتری AA می‌خواهد یا AAA؟ برایان ابله تو اینجا را نمی‌خوانی ولی مگر می‌شود نگاه نکرد؟ چطور ممکن است من باتری بزرگتر را بچپانم در جای باتری کوچکتر یا باتری کتابی را جای قلمی یا برعکس؟ الدنگ. برایان البته خودش یک دابل آ بود در جای یک تریپل آ. کره چشمهایش برای کاسه چشمخانه‌اش بزرگ بود مثل وزغ‌ها. خودش می‌گفت یکجور بیماری است و شبها باید پلکهایش را چسب بزند والا پلکهایش بسته نمی‌شود و چشمهایش خشک خواهد شد و کور می‌شود. اینها را شمرده شمرده جلو صورتم لب می‌زد و می‌گفت همانطور که ما گاهی با ناشنوایان حرف می‌زنیم چون فکر می‌کرد من انگلیسی نمی‌فهمم که خب البته اگر فرض کنیم که دوازده سال از آنموقع گذشته و من تازه اینی هستم که هستم احتمالا حق با برایان بود. من بیماری برایان را باور نمی‌کردم حتی انقدر لجوجم که همین الان جستجو نکردم ببینم برایان چرا شبها چشمهایش را چسب می‌زد. لج کرده بودم که باورش نکنم چون او هم باور نمی‌کرد من در کشور خودم مهندسی بوده‌ام و چای و بیسکوییت سلامت جلویم می‌گذاستند، درصنعت خودرو کار می‌کردم. همانطور که من امروز باور نمی‌کنم راننده اوبر بنگلادشی در کشورش دکتر پوست بوده است یا آن یکی نوازنده ترومپت در مینسک. ما همه از ته هرم با ناخن خود را بالا می‌کشیم تا نه از بالا بلکه از کمی بالاتر از کف چاه به آنهایی که چنگ انداخته‌اند به دیوارها نگاه کنیم و بگویم حتما تو دکتر بودی؟ حتما تو بابات معروفترین شاعر سومالی بوده؟ پس اینجا چه می‌کنید؟ همانکار که خودت می‌کنی نادان.
اینها مهم نیست، مهم این است که “برایان خوب است”. من با برایان لج کرده بودم که نمی‌فهمید من دارم تلاش می‌کنم خودساخته بشوم والا در وطنم کار و موقعیت آنچنانی دارم و آنجا ما نفت داریم، و روسری توهمی بیش نیست و یک لچک نازک است و حرف حرف حرف و چرند، چرند، چرند. برایان با چشمان بیرون زده اش به تلاش من برای مجاب کردنش پوزخند می‌زد. لابد برایان هم مثل من همانقدر به دستمال کشیدن به تلویزیون یا جارو کردن کف مغازه برای خودساخته شدن یک مهندس با هوش متوسط باور داشت، که من به سربازی اجباری رفتن یک جوان و هدر دادن عمرش به بهانه مَرد شدن.
برایان عاشق زنها بود یا حداقل اینجور می‌گفت. لباس فرم مغازه شلوار کرم بدترکیبی بود با تیشرت سه دگمه مشکی که کوچکترین اندازه‌اش هم برای من بزرگ بود و کلا این ترکیب بیشتر برای مردها طراحی شده بود، مثل البسه فرم اکثر مغازه‌هایی که با الکترونیک سرکار دارند. من از دانشگاه می‌رفتم سرکار، ساعت شش عصر و خسته و دوش نگرفته و با این لباس انقدر بی‌اعتماد به نفس بودم که مطمئن باشم وقتی برایان از عشقش به زن‌ها حرف می‌زند من کوچکترین سهمی در این علاقه ندارم من برای برایان یک جعبه تلویزیون بودم، حتی خود تلویزیون هم نه، یک جعبه مقوایی چهارگوش با یونولیتی گوش‌خراش داخلش. زنهایی که برایان ازشان حرف می‌زد کفشهای پاشنه بلند می‌پوشیدند با جورابهای نایلون نازک رنگ پا و حتی یکبار با دست روی هوا برجستگی عضله پشت ساق پای این زنها را ترسیم کرد و من ناخودآگاه روی پنجه‌هایم ایستادم.
dx/dy=(1+tan x)^2sec^22x
رادیو شک و مخصوصا مغازه ما دکان بدبختی بود که بیشتر محل تامین سیم و کابل و باتری ملت بود تا چیزهای گرانتر. اینجا آدمها دوست دارند چیزهای بزرگتر را از مغازه‌های بزرگتر بخرند برای همین کسی برای تلویزیون شصت اینچ یا سیستم صوتی مزاحم ما نمی‌شد. خود دکان هم در محله سالمندان قرار داشت و همین بود که شبهای پاییز و زمستان از ساعت هفت به بعد تقریبا کسی در مغازه یا حتی خیابان نبود. آماده باش بودن فروشنده در فروشگاه ما اجباری بود، ظاهرا یکی از مدیران موفق یک فروشگاه زنجیره‌ای آشغالی گفته بود مشتری‌ها دوست ندارد موقع ورود فروشنده‌هایی را ببیند که لم داده اند، ای مرده‌شور من خریدار را ببرند اگر برایم مهم باشد، فلذا تنها اتکا ما کف پاهامان بود، شکنجه الکی دوران مدرن، برای همین رییس گفته بود حتی وقتی کسی نیست هم اجازه نداریم به دخل تکیه بدهیم ولی من تکیه می‌دادم تا درد پایم بهتر شود. برایان هم برای خودش پرسه می‌زد و الکی برچسب قیمتها را صاف می‌کرد و حرص می‌خورد که فروشش حتی به پانصد‌تا هم نرسیده چون ظاهرا سالها قبل فروشنده طلایی جنوب تورنتو بوده – یعنی کلا در بین ده تا مغازه مثلا- و این افت فروش اذیتش می‌کرد. از این افت بیشتر نگاه من که خودم را در شان این شغل نمی‌دانستم و با همین لبخند احمقانه‌ای که سالهاست دارم با خودم حملش می‌کنم و فروشی در حد چهل دلار او را نگاه می‌کردم که دست و پا می‌زند تا در پایینترین نقطه کورپریشن طلایی بشود. انگار خودم چه کسی بودم یا قرار بود چه بشوم؟
گاهی هم کنار من می‌ایستاد و تکیه می‌داد به دخل و نگاهم می‌کرد. نگاهش تیز و خیره بود طوری همیشه فکر می‌کردم پشت شلوار کرمم لک شده است یا چاقم یا چیزی لای دندانم است. این نگاه خیره و توام با نفرت احتمالا تقصیر برایان نبود، آن ساعت شب ما هردو یک زن و مرد سرخورده با بیست سال فاصله سنی بودیم که یکی‌ از ما فکر می‌کرد ده سال بعد دنیا را عوض خواهد کرد و آن یکی فکر می‌کرد ده سال قبل فکر نمی‌کرده ده سال بعد هم با یک بچه مهاجر ایرانی به دخل تکیه زده باشد و آماده باشد مشتری در شب زمستان کنترل تلویزیونش خراب بشود و در برف بیاید کنترل همه چیزـحریف بخرد. برایان دوست داشت از ماشینهای که رفقایش داشتند حرف بزند، همه گرانقیمت بودند، از سفرهایی که قرار بود برود و زنهای زیبا. همسر خودش فیلیپینی بود و می‌گفت انقدر زن آسیایی دوست دارد که برایش مهم نیست او انگلیسی بلد نیست. مخترع جمله “تنش با من حرف می‌زند” قبل از وبلاگ نویس‌ها احتمالا برایان بود. من خیلی لجم می‌گرفت که او معیار رابطه‌اش این بود که زن فیلیپینی‌اش کم حرف و کم توقع و سازگار است. من دنبال تعالی رابطه می‌گشتم و فکر می‌کردم این یکجور برده‌داری است که برایان رفته است با کسی ازدواج کرده که از حرفهایش معلوم است انسان بی‌پناهی بوده و تنها بخاطر پاسپورت برایان با او زندگی می‌کند ولی برایان خوشحال بود و گاهی از عضله پشت پای زنش که دندانگیر است برایم حرف می‌زد.
متاسفانه داستان برایان هیچ فراز نشیبی ندارد، شاید این همه سال هم صبر کردم تا جایی مثلا بخوانم مردی از خشکی چشم مرد که برایان ارزش نوشتن پیدا کند ولی هیچ اتفاقی نیافتاد. ما باتری فروختیم و تلفن و جارو کشیدیم و سیم بستیم وچندماه بعد من استعفا دادم و از آن مغازه رفتم. روز آخر برایان بغلم کرد و گفت برنگرد اینجا تو باهوشی. همیشه می‌خواستم از برایان بنویسم و بیشتر از نوشتن دلم می‌خواست یکبار ببنمش و وقتی دیدمش بگویم اوه برایان ما همه باهوشیم و همه جا مثل همه، اینجا، شرکت من، ناسا، ولی حال برایان خوب است و احتیاج به این جمله “از بالای من” ندارد. او هم یک چیزی گفته که خداحافظی را کمی متفاوت کند، هرچند که من آن لحظه ترجیح می‌دادم بجای این تعاریف از سر محبت و اجبار فقط موقع خداحافظی بگوید نرو.

۴ نظر

  1. ss گفته است :

    اینکه ملت باور نمیکنن تو ایران تو صنعت خودرو به عنوان مهندس کار میکردی به خاطر سنت بوده . کجای دنیا ادم بیست و سه چهار ساله تو صنعت خودرو کار میکن? من خودم البته تو صنعت خودرو کار کردم البته نه ازبیست و سه سالگی ;)

    تیر ۸م, ۱۳۹۵ در ۱۱:۴۱ ب.ظ

  2. سوچی گفته است :

    یه ساعت فلسفه بافتم و نوشتم برای تشریح آخرین جمله که ختم میشه به “نرو” و من اشتباها خونده بودم “برو”. بعد که برای تصحیح عینکم رو زدم دیدم که برو نیست و نرو هست ، حسرتم از بی دلیل بودن فلسفه بافیم که مجوز معتبری برای ابراز چسان فسان فلسفم بود از نشنیدن “نرو” شما بیشتر شد.زکی بخشکی شانس.

    تیر ۹م, ۱۳۹۵ در ۶:۱۰ ق.ظ

  3. نازنین گفته است :

    آرشیوی پیاده رو که دیگه نیست…
    و چه حیف.
    روزایی که همه ی حسم از زندگی میشد بی پناهی ، تنها جایی که داشتم همین پیاده رو بود.
    و خوندن چن باره ی نوشته هات

    تیر ۱۶م, ۱۳۹۵ در ۱۱:۳۳ ق.ظ

  4. فائزه گفته است :

    حس عجیبیه اینکه فکر میکردی که میری و یه روز برمیگردی و به برایان که روت حساب نمیکرده نشون میدی که آره باهوش بودی و جایگاه تو اونجا نبود و ناسا و عوض کردن دنیا…
    من هم مثل تو تنها تو بیست و سه سالگی و مدرک مهندسی هر رستورانی کار کردم و مورد توجه قرار نگرفتم به همین رویا پردازی رسیدم که یه روزی برمیگردم به همون مجل کار و نشون میدم که تو جایگاه بهتریم…بعد که کارهای بهتری هم پیدا کردم که ازشون راضی نبودم و همین حس رو داشتم هم به همین ونوال ختم شدند.
    ته ماجرا این منم که راضی نیستم وگرنه برایان ها دنبال فروش باتری های بیشتر بودن و دغدغه های معقول تری داشتن شاید

    تیر ۱۷م, ۱۳۹۵ در ۱۲:۲۳ ق.ظ

دیدگاهتان را بنویسید :