کسی دلتنگ لایک زننده نخواهد شد.

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده
تا قبل اینستاگرام شاید موقعیت مشابه فقط وقتی ایجاد می شد که از جلو خونه ای که روزی خونه تو بوده یا جایی که خونه دوست نزدیکت بوده بگذری و چراغ خونه روشن باشه و پرده ها کنار. بعد ببینی آدمهایی که روزی دوستانت بودن دارن دور یک میز شام باهم شام میخورن. بچه ات داره روی زمین با یکی قطار بازی میکنه. مردی که روزی دوستش داشتی داره صفحه گرامافون رو عوض می کنه. خونه گرمه و آدمها شاد و بعد دستهات رو بذاری کناره صورتت, خم شی و بچسبی به شیشه و زل بزنی و منتظر بشی خودت از آشپزخونه با کاسه سالاد بیای سرمیز و بشینی پیششون و شروع کنی بلند بلند چیزی رو تعریف کردن همون لحظه ناگهان یادت بیافته تو اینور شیشه ای, اینور خیابون…
این موقعیت امکان رخ دادنش برای اجداد طرد شده قبل اینستاگرامی ما خیلی بعید بود و شاید برای همین بود که آدمها انقدر برای “دنیا بدون من” خودشون عزاداری نمیکردن. شاید تنها راه حل ندیدن باشه که وجود ابزارک های دیدن واقعا کار رو سخت کرده. زندگی اینور پنجره کار سختیه و اینکه از خودت توقع داشته باشی “بفهمی” گاهی توقع اضافه است از خودت.
واقعا خوشحالم به زندگی بعد مرگ باوری ندارم چون واقعا دلم می سوخت برای اموات که هرروز مثل ماه های گذشته من بالای میزی پرواز کنن که بازماندگانشون بدون حس کردن جای خالیشون شام میخورن و شاهد زندگی خودشون منهای خودشون باشن. هرچند که نسخه پیچیده شده توسط جهان همینه: فراموش کردن به قصد بقا.

۸ نظر

  1. laleh گفته است :

    تصویرسازی‌اش عالی بود. به خصوص وقتی متن رو می‌خونی و آخر سر دوباره موضوع‌اش رو می‌خونی. آفرین!

    تیر ۲۳م, ۱۳۹۵ در ۵:۱۵ ق.ظ

  2. الهام گفته است :

    چه قشنگ بود!

    تیر ۲۶م, ۱۳۹۵ در ۱۰:۱۸ ق.ظ

  3. یلدا گفته است :

    :(

    تیر ۲۶م, ۱۳۹۵ در ۱:۴۴ ب.ظ

  4. سروش گفته است :

    سلام خسته نباشید
    من راستش رو بخواین از تو پیشنهادای توییتر رفتم توی پروفایل شما و از اونجا آدرس این سایت رو برداشتم(هر دو قسمت از سر کنجکاوی:دی)
    وارد پروفایلتون که شدم با خوندن توییتای پر انرژی و مثبت حس خوبی بهم دست داد و با نگاه کردن به فالوور فالویینگ های شما کنجکاو شدم بدونم کی هستید ولی از اونجا چیزی دستگیرم نشد و اومدم این سایت.
    برعکس پروفایل اینجا خیلی خورد توی ذوقم. از طراحی بد سایت بگیر تا بی نام و نشون بودنش که اونم به خاطر استفاده از قالب ورد پرسه
    زیاد به من ربطی نداشت ولی دوست داشتم بهتون بگم که برای بهتر کردن سایتتون میتونم کمکتون کنم، من طراح سایت توی یکی از شرکتای خوب ایرانیم آدرس سایتِ شرکت و ایمیل خودم رو گذاشتم نگاه کنید به نمونه کار ها و اگه خواستین ایمیل بدید تا سایتی عینا شبیه اون چیزی که توی تصور شماست درست کنیم و بهتون تقدیم کنیم.
    میتونیدم ایگنور کنید البته پیام رو که نکنید، ناراحت میشم :دی
    خلاصه یه نگاه بکنید خبر بدید هرجوری که فکر میکنید بتونم کمکتون کنم برای بهبود سایت، میکنم.
    ایمیلو که دادم و آدرس سایتم دادم، خودمم توی توییتر با آیدی ‘در جستجوی نیلتون’ هستم دیگه اگه خواستید مطمئن بشید.
    موفق باشید

    تیر ۲۷م, ۱۳۹۵ در ۲:۵۸ ق.ظ

  5. نیلو گفته است :

    سروش عزیز دیر آمدی ! پیاده رو یکی از قدیمی ترین و پر پست ترین وبلاگ های ایرانه. اگه دو سه ماه پیش آمده بودی می فهمیدی چی می گم و دیگه تو ذوقت نمی خورد. آیدا دو بار وبلاگش را بسته و آرشیو کرده. این چیزی که تو می بینی یکی دو ماهه که راه افتاده. من با پیاده رو وبلاگ خون شدم :)

    تیر ۳۱م, ۱۳۹۵ در ۳:۲۹ ب.ظ

  6. samoleyk گفته است :

    هـی، آیــدای غـمگین!
    ———————–
    یه آدم ۶۰ ساله که بچـّه‌هاشم پـیشش نیستن مگه چـکار می‌تونه بکنه بعد از دیدن عـکسای ایـنستاگـرامت، به غـیر از حـرص‌خـوردن آخه؟
    نمی‌دونـم. لابد ارزشـشو داره برات.
    پس بذار دعا کنم در حقّ تـو لااقل:
    – برو دخـترم که هــــرگـز دلیلی برای منـّت‌کشیدن نداشـته باشی.
    .

    مرداد ۲م, ۱۳۹۵ در ۹:۳۲ ق.ظ

  7. فروزنده گفته است :

    من مدت ها پیش توی یکی از نوشته های لوا زند باهات آشنا شدم. فک کنم. انقد ازش گذشته که یادم نیست دقیق این بود دلیلش. اما درباره این نوشته ات که” جانا سخن از دل ما می گویی” یا چیزی شبیه این.
    من همیشه فیس بوک باز بودم. اون موقع ها که مد بود و اینستاگرام هنوز مد نشده بود. بعد یه باری رفتم بیمارستان یک ماه طول کشید. هیچ کس از دوستان فیس بوکیم حتی متوجه غیبت من نشدن. انقد این مسله برام سنگین بود که با یک سوال تاریخی مواجه شدم. آیا فیس بوک ما رو در دوستیهامون تنبل نکرده؟ خلاصه اینکه من بعد از اون اتفاق تصمیم کبری گرفتم و فیس بوک رو بستم. البته دروغ چرا؟ خیلی هم کار پایان نامه بهم فشار آورده بود. با خودم فکر کردم اگه می خوام وقت به نوشتن بذارم برم توی وب لاگم بنویسم. و اگه دوستی دلش برام تنگ شده شخصا بیاد دنبالم اونجا منو بخونه و معاشرت کنه یا ایمل بده و از این حرفا.. فعلا که جواب داده. یا نداده. مهم اینه که من هنوز دارم همینطوری سر می کنم.

    مرداد ۷م, ۱۳۹۵ در ۱:۱۹ ق.ظ

  8. Nam گفته است :

    #اینستاگرام #ریکوئست #کانفرم #شاید_این_جمعه_بیاید_شاید

    مرداد ۲۸م, ۱۳۹۵ در ۳:۵۱ ب.ظ

دیدگاهتان را بنویسید :