بحر المیت

چیزی که مدام باعث تعجبم می‌شود این است که در زندگی یکنواخت من همه روزها شکل یکدیگر است ولی هیچ روزی شکل روز قبل نیست. مثلا همان زن سالخورده‌ای خانه سرخیابان که سالها هر روز عصر موقع برگشتن برایم دست تکان می‌داد مدتی‌ست برایم دست تکان نمی‌دهد پیرزن احتمالا یا بیناییش را از دست داده یا حافظه‌اش را. هرروز راس ساعت معین بیدار می‌شوم، ساموئل را بیدار می‌کنم تا بعد از کلی کش آمدن و فحش دادن به زندگی نفرین شده یکنواختش که نفرین یکنواختی‌اش  از دید خودش حتی دامنگیر موهای همیشه صاف و یک اندازه و یکرنگ من و لباسهای سیاه رنگ و وزن ثابتم هم می‌شود، برهنه از تخت بیرون بیاید و با همان چشمان نیمه بسته خودش را در آینه قدی برابر تخت خودش نگاه کند تا مطمئن شود هنوز سن بر مردانگی ناشتایش تاثیر نگذاشته و چشمان آبی‌اش برق بزند، بعد برود ادرار کند، ناشتا آب و عسلش را بنوشد و با صورت کف زده سه تا دوازده‌تا شنا برود و دوش بگیرد.

در این فاصله خودم زیردوش می‌روم و وقتی زیر دوشم طولانی‌تر از حالت غریزی پلک می‌زنم تا در تاریکی پشت پلکهایم کمی بیشتر بخوابم. همیشه از صدای ادرارکردن ساموئل است که بیدارتر می‌شوم.گوش به زنگ صدای قطره‌های آخرم و با شنیدنشان خودم را تا آنجا که بشود از بارش دوش دور می‌کنم و ناگهان آب دوش داغ می‌شود. هرروز ساموئل فریاد می‌زد آه، ببخش تو زیردوش بودی، یادم رفت. هرروز یادش می‌رود و سیفون می‌کشد و جهش آب داغ تن خیسم را می‌سوزاند.

با تمام یکنواختی زندگی من مدتی می‌شود که از ابتدا تا انتهای استحمامم با آب ولرم است. ساموئل دو سال است که بیمار است. صبح‌ها بیدارش نمی‌کنم. صبح‌ها همیشه صورتش خیس از عرق است. آینه‌ اتاق خواب را جمع کرده‌َام تا به لمس استخوانهای بیرون زده اش اکتفا کند و تصویر تن نحیف شده‌اش آزارش ندهد. صبحها موهایم را با سشوار خشک نمی‌کنم که بیدار نشود، با کلاه روی سکوی داخلی در ورودی صبر می‌کنم تا پرستار داوطلب برسد و بروم. آن طرف در، آن بیرون هر روز بوی تکراری خیابان، رطوبت چمن‌ها و ماندگی دریا را می‌دهد. مهم نیست آنطرفِ در هر بویی بدهد بوی دارو نمی‌دهد حتی اگر بوی خون گربه همسایه باشد. گربه همسایه کناری را دیشب ماشین زیر گرفته است، گربه له شده است و چسبیده است به آسفالت. شِرنود دارد تلاش می‌کند هرچه از گربه مانده است را جمع کند در یک کیسه پلاستیکی سیاه رنگ. به رسم همدردی کنار همسایه می‌ایستم ولی هوا مرطوب‌تر از آن است که بشود بیشتر همدردی کرد. به همسایه می‌گویم طفلک بُ عجب گربه مهربانی بود. همسایه نگاهم نمی‌کند می‌گوید این ب نبود، چارلی بود. همسایه نمی‌داند من اسم خودش را هم نمی‌دانم. چارلی هم حتما گربه مهربانی بوده است هرچند من چیزی بخاطرم نمی‌آید.

چیزی در این شهر تغییر نمی‌کند مثلا همین روزنامه مجانی قطار که سالها سمت چپ دکه فروش بلیت بود تا آن سالی که انقدر سرما به استخوان شهر رسوخ کرد که لوله‌های کنار دکه ترک خوردند و سیل روزنامه‌ها را برد. روزنامه‌ها را یک مدت گذاشتند سمت راست و چقدر دردسر ایجاد شد از همین یک تغییر. تازه عادت کرده بودیم به برداشتن روزنامه‌هایمان از سمت راست که نیمه شبی قبل از رسیدن آخرین قطار شب مردی برادرش را با دوازده ضربه چاقو در سمت راست دکه نفله کرد. دوباره روزنامه‌ها را گذاشتند سمت چپ و دوباره کلی دردسر برایمان درست شد تا عادت کردیم. اگر تغییری هم باشد باز برآیند همه این تغییرات صفر است. برآیند تغییرات من هم صفر است، هرروز همه کارهای روز قبل را تکرار می‌کنم حتی یکبار که حواسم نبود با یک بسته برنج قهوه‌ای آمدم خانه، پرستار ساموئل گفت تو که برنج قهوه‌ای دوست نداشتی خودم هم نمی‌دانستم چرا برنج قهوه‌ای خریده‌ام فردایش دقت کردم دیدم در قفسه جای برنجهای قهوه‌ای را با سفید عوض کرده‌اند و من از سرعادت همانجایی دستم را دراز کرده ام که هرروز می‌کردم. من تغییر نمی‌کنم، ثابتم، هرروز همان کار قبل را می‌کنم، موهایم را کوتاهتر یا بلندتر نمی‌کنم، ناخن‌هایم همیشه سفید لاک خورده‌اند و دوازده سال است که هر دو سال یک جفت کفش ایتالیایی ورنی سیاهرنگ فراگامو با سگک طلایی می‌خرم که مو نمی‌زند با جفت قبلی که دورانداخته ام.

من یکنواختم ولی هیچ روزی شکل روز قبل نیست چون ساموئل هرروز لاغرتر می‌شود، تازگیها حس می‌کنم صورتش آنقدر از داخل تهی شده که برای پوشاندن دندانهایش لبهاش را روی دندانهایش می‌کشد. همه جای بدنش اغراق شده استخوانی شده. گاهی وقتی خواب است آرام به استخوانی که از سر شانه‌اش بیرون زده است دست می‌کشم و سعی می‌کنم تجسم کنم کجای اسکلت سفید آویزان کنار آزمایشگاه طبیعی چنین برجستگی داشت، بخاطر نمی‌آورم. صبحی که برای بردن ساموئل آمدند وزنش از بُ یا چارلی یا هرچه که اسم گربه همسایه بود کمتر بود. روی تخت خودمان تمام کرده بود. دیگر سعی نمی‌کرد لبهایش را روی دندانهایش بکشد و چشمان آبی‌اش طوسی کمرنگ شده بود.مرگش ترسناک نبود ولی هوای اتاق را سنگین کرده بود. وقتی برانکارد را با کیسه سیاه رویش که برای ساموئل زیادی بزرگ بود را بیرون بردند گریه کردم. به پرستار زنگ زدم که نیاید. به خاله ساموئل زنگ زدم که برای مراسم کمکم کند. خاله‌اش هم گریه کرد ولی آخر سر اضافه کرد راحت شد و گفت بخاطر سوت سرسام آور کتری مجبور است برود و بعدا زنگ می‌زند. تلفن را که قطع کردم با اینکه خانه سالها بود که ساکت بود ولی ناگهان همه جا ساکتر شد. صدای نفس کشیدن سخت و خشک ساموئل قطع شده بود. رفتم آینه قدی را از زیرزمین آوردم. می‌خواستم ببینم کدام لباس را برای مراسم بپوشم. برهنه که شدم دیدم برآیند تغییر وزن من و ساموئل هم صفر بوده است. شکم مسطحم تبدیل به یک همبرگر چندطبقه شده بود و سینه راستم بسیار بلندتر از سینه چپم تا بالای آخرین دنده ام رسوخ کرده بود مثل پنیری که از لای همبرگر ذوب شود و بیاید تا بالای نان زیرین. هر جرمی که از ساموئل تصعید شده بود انگار چسبیده بود به تن من. هوای اتاق خفه بود و چرب. به آینه نزدیک شدم، موهایم دیگر قهوه‌ای نبودند، خاکستری بودند. از خودم چشم برداشتم تخت خالی در آینه پیدا بود. جای خالی ساموئل بین ملافه‌های سفید فرورفته بود و این خیلی عجیب بود، ساموئل که دیگر وزنی نداشت.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال و , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

3 پاسخ به بحر المیت

  1. امید می‌گوید:

    کمتر پیش میاد موضوعاتی مثل این موضوع،تکراری،اینقدر جذاب باشن.
    در مورد یک موضوع تکراری با لحن و قلم غیر تکراری موشتن هنره.
    متن متاثر کننده ای بود،اما قلمتون عالیه
    خوشحالم از آشنایی با این سایت و نوشته هاتون.

  2. Pourmehr می‌گوید:

    سلام
    خیلی خیلی امیدوارم که این پست تون تنها یک داستان تخیلی بوده باشه و شما یا هیچ فرد دیگه ای مجبور به تحمل جنین رنجی نباشید

  3. zahraaa می‌گوید:

    چقدر این داستان خووووب بود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *