بزهای میکده دوکِ شهر کنت

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده

نشستم کنار بار, صندلی آخر, یعنی جایی که اگر می‌خواستم به چیزی تکیه بزنم دیواری کنارم بود. اگر می‌خواستم؟ واقعا لازم داشتم تکیه بزنم. می‌خواستم ولی نزدم مثل همیشه و همینجور قوز کرده و تکیه کرده به خودم نشسته بودم در صندلی آخر بار و همزمان سعی می کردم بدون رجوع به گوگل بفهمم فوتبال صامتی که از تلویزیون پشت شیشه های الکل پخش می شود بین کدام دو تیم است. لیوان آبجویی که سفارش داده بودم بزرگ بود جوری که هربار میخواستم بلندش کنم باید زور مختصری میزدم. از وزن لیوان برای نگه داشتن صفحه کتابی استفاده می‌کردم که جلویم باز بود ولی نمی‌خواندمش. بین تظاهر کردن به خواندن کتاب و نگاه کردن فوتبال گاهی چشمهای‌ام را هم  را ریز کرده بودم ببینم حروف اول یکی از تیمها با E شروع می شود یا با F. پیش دکتر چشمم هم که می‌روم هربار همین مکافات را دارم. دلم نمیخواهد شماره ام بالاتر برود برای همین زور میزنم که این دو حرف را از هم تشخیص بدهم. شماره چشم چه من دلم بخواهد چه نخواهد خودش می‌رود هرجا که بخواهد برود ولی من از اینکه رو کاغذ ثبت بشود سه و نیم می‌ترسم، تا وقتی سه هستم بیناترم. همه چیز روی کاغذ است که جان می‌گیرد و مستند می‌شود و از حوزه اختیار من خارج. در مطب دکتر هربار یک چیزی می‌پرانم ای یا اف ولی هربار بعد از اینکه دکتر عدسی جدیدی به عینک عظیم و از سقف آویزان جلو صورتم اضافه می کند و می‌بینم اشتباه کرده ام و هربار تعجب میکنم که حتی اگر پای انتخاب الله بختکی هم در میان باشد آمار می گوید حداقل باید پنجاه درصد موارد اشتباه نکنم و من صد در صد موارد اشتباه میکنم, مثل باقی زندگی.

 

مرد میانسال که وارد بار شد حس کردم طعمه‌ش منم. از دور معلوم بود. از طعمه منظورم این نیست که من آهوی کوچک دشت بودم و او گرگ درنده. اگر بخواهم از طبیعت مثال بزنم ما هردو دوتا بز بودیم ولی من آن بزی بودم که دلش میخواست برود روی صخره نازک در بدترین جای ممکن بایستد ولی تنها باشد و او آن بزی بود که دلش میخواست با یک بز دیگر جست بزند در مرغزار. شلوار جین رنگ و رفته ای پوشیده بود که مثل همه شلوارجینهای مردان میانسال خیلی گشاد بود و به تنش زار میزد با یک پیرهن کتان که انداخته بود روی شلوارش. موهایش بیشتر سفید بود تا سیاه, یا بهترش میشود بیشتر سفید بود تا بور. نزدیکم که شد قبل از اینکه دستش برسد به صندلی کناری گفتم منتظر کسی هستم، بز جست زد عقب.  لابد پیش خودش فکر کرد من منتظر مردی هستم برای همین دو صندلی از من فاصله گرفت. یک صندلی برای مردی که خواهد آمد و یک صندلی هم بین خودش و مرد چون احتمالا دلش نمی خواست شانه به شانه مرد باشد. کف آبجو رو از روی لب بالاییم پاک کردم. آبجو مزخرفی بود و طبق معمول به خودم فحش دادم که از آبجوگیران محلی کوفتی حمایت کرده ام تازه آن هم با لیوانی به این بزرگی.

 

مرد به می فروش سفارش یک نوشیدنی داد. گوش نکردم چه, برایم مهم نبود. هیچ چیزی برای مهم نبود جز اینکه حرف اول اف است یا ای. داشتم فکر میکردم اینکه من با کلید کردن روی اف و ای بودن یک اسم سعی میکنم به هیچ چیزی فکر نکم مدیتیشن حساب میشود یا نه. فکر کردم به ملینه ایمیل بزنم و بپرسم ولی نپرسیم چون دلم نمیخواست موبایلم را در بیاورم. با تظاهر همه جانبه چهره فرهنگی خوبی به خودم گرفته بودم. زنی کنار بار, با کفشهایی پاشنه دار، با کتابی در پیش رو, آبجویی بزرگ با طعم کوفت, که به فوتبال هم زل می زند، یک ترکیب زشت و دروغین از زنی هم‌زمان ظریف و مستقل ولی همزمان خارج از کلیشه که جای شراب آبجو می‌نوشد و فوتبال می‌بیند. خیلی‌ها واقعا اینطوری هستند ولی من آنروز اینجور نبودم بیشتر یک بز روی تخته سنگ بود، تنها، در آستانه پرتگاه ولی حداقل جدا از باقی بزها. واقعا درآوردن موبایل میتوانست گند بزند به این تصویر تلفیقی روشنفکر و فوتبال فهم و پاشنه بلند و آبجو خورم. فقط این نبود, موبایل ته کیفم بود چون دیگر منتظر پیامی نبودم, جمله محبت آمیزی, عکسی, قلبی و… برای همین موبایلم تبدیل شده بود به یک شی بلااستفاده, همان چیزی که باید باشد, چیزی برای تماسهای ضروری که خب جایش توی کیف بود.

چند دقیقه اول نگاه مرد مدام روی من بود و هربار نگاهش را حس میکردم یادم میافتاد باید ادای آدم منتظر را در بیاورم نگاه می‌کردم به در یعنی خیلی منتظرم ولی من منتظر هیچکس نبودم و هیچکس هم در جهان منتظر من نبود. درست است جمله قبل باید غمگین باشد ولی باور کنید گاهی هم خوب است, اینکه هیچکس نداند در آن لحظه شما کجایید و از آن مهمتر هیچکس تخمش هم نباشد شما کجایید یکجور رهایی کثافت خوبی دارد که بی شباهت نیست به جدا شدن بادکنک گازی از نخش، حالا گیرم هم که تهش به ترکیدن منجر شود. در تظاهر به انتظار کارم به جایی کشید که موبایل را هم از کیفم در آوردم، فقط یک پیام داشتم از استارباکس که تولدم را تبریک می‌گفت. تولدم نبود، پدرمادرم شناسنامه‌ام را زود گرفته‌اند ولی استارباکس بدبخت که این چیزها را نمی‌داند. الکی چیزی هم در موبایل نوشتم که مرد فکر کند دارم آدرسی چیزی می‌دهم و بز توی مرغزار هم بالاخره سرش را برگرداند رو به تلویزیون بار.

 

یک ساعت بعد, آبجویی که دیگر گرم شده بود  را حساب کردم، کتابی که لک لیوان رویش افتاد بود را در کیفم گذاشتم و بلند شدم که بروم. الکل گرم آبجو مزخرف , فکر کردن مدام به ای و اف, نخواندن کتابی که تظاهر به خواندش میکردم و فکر کردن مدام به کسی که تظاهر به “دوست نداشتنش” میکنم باعث شده بود یادم برود به مرد کنار بار گفته ام “منتظر کسی هستم” . مرد هم سرش گرم بود ولی ظاهرا او یادش نرفته بود. از کنارش که رد میشدم گفت نیامد؟ گفتم بله؟ و بلافاصله یادم افتاد به مرد یکساعت پیش چه گفته ام گفتم نه، کار پیش اومد براش. چرا گفتم نه؟ چرا توضیح دادم؟ این چه توضیح مزخرفی بود ظهر یکشنبه به یکی می‌دادم؟ چه میگفتم؟ نیامده بود خب. صورت مرد کمی سرخ شده بود با همان صورت سرخ گفت You can do better .میدانستم گفتن  این جمله به زن قال گذاشته شده یکجور شگرد دلبری مردانه است. به بز روبروم نگاه کردم و گفتم No I can’t. و این تنها جمله راستی بود که از سر صبح تا حالا گفته بودم. باقی همه دروغ بود.

– از بز که می نوشتم مدام یاد صدرا محقق بودم که مدافع و حامی , آمارنگه دار همه بزهای کوهی ایران بود و الان در بازداشته, کاش زودتر برگرده و عکس بزهای تنهای زاگرس رو برامون توییت کنه.

۸ نظر

  1. maryam karbalaeeahmad گفته است :

    سلام آیداجان مثل همیشه عالی بود نوشته هایت را دوست دارم . از ینکه در انتهای داستان اشاره به صدرا محقق کرده بودی جاذبه ی داستان به مراتب بیشتر شد . قلمت هماره مانا

    مهر ۳م, ۱۳۹۵ در ۴:۴۹ ق.ظ

  2. نجات گفته است :

    نکنه ننویسی یه وقت

    مهر ۳م, ۱۳۹۵ در ۷:۲۰ ق.ظ

  3. Samo Keyk گفته است :

    نازی. پـیرمـرد بی‌چاره!
    .

    مهر ۳م, ۱۳۹۵ در ۷:۴۰ ق.ظ

  4. سوچی گفته است :

    معمولا اسامی تیمهای فوتبال با حرف F شروع میشه که حرف اول فوتبال هست و با حرف C ادامه پیدا میکنه که حرف اول کلوب یا کلاب هستش ، مثل FC Bayern یا یه چیزی تو همین مایه ها. نتیجه اخلاقی اینکه این مفهوم هست که حرف ابتدائی رو مشخص میکنه.
    میلان کوندرا تو یکی از کتاباش که الان اسمش یادم نیست از قول قهرمان زن رمانش بیان میکنه که ” آه مردان دیگر برای دیدن من سرشان را بر نمی گردانند” . نیمه پر لیوان رو ببین، اینکه هنوزهستند کسائی که سرشونو بچرخونند.

    مهر ۴م, ۱۳۹۵ در ۳:۴۸ ق.ظ

  5. کیوان گفته است :

    تبریک تولد از استارباکس خیلی جالب بود منم وقتی از همه جا تبریک تولد برای اخر شهریور میگیرم یاد تلاش پدر و مادرم برای زود فرستادنم به مدرسه می افتم

    مهر ۴م, ۱۳۹۵ در ۶:۱۵ ق.ظ

  6. asi گفته است :

    برای من یکی که بهتره هیچ پیرمردی سرش رو به طرفم نچرخونه! تنهایی خیلی بهتره از معاشرت با پیرمردها، که زنهای هم سن خودشون رو از رده خارج می بینند ولی خودشون رو نه:)

    مهر ۷م, ۱۳۹۵ در ۹:۵۷ ب.ظ

  7. معمولی گفته است :

    خب این اولین تلاش من برای برای نظر گذاشتن پای پست ها وبلاگی بقیه بعد از سالهاست و این افتخار نصیب شما شد. رک و راست سه پاراگراف از متن نیمچه ادبی و شرح حال نویسی شما رو نخوندم. دوتای اول و یکی آخر. تقریبن با خوندن همین چند تا جمله تصویری که از شما توی ذهن من تداعی شد آدمی متوسط و بدون هیچ ویژگی خاص هستین که مدام در تلاشه برای ارائه ی یک فیگور از خودش، که برخلاف تصور شما اون هم حتی خیلی خاص و ارزشمند نیست. تلاش برای نوشتن از روزمره ی نه چندان جالبتون با پشت سر هم ردیف کردن استعاره ها و صفات آبکی واقعن چیز خواندنی به بار نمیاره. خیلی دوست داشتم موقعی که این چرندیات رو تایپ میکردین کنار دستتون بودم و به قیافه تون نگاه میکردم و حس رضایت تون بعد از نوشتن این چرندیات بی ارزش رو به چشم میدیدم.

    مهر ۲۰م, ۱۳۹۵ در ۷:۳۹ ق.ظ

  8. ye mamane dobareh az Toronto گفته است :

    khoob bood khoob bood
    kheili vaght bood nayoomadeh boodam inja
    baz ham benevis

    اسفند ۵م, ۱۳۹۵ در ۱۱:۲۵ ق.ظ

دیدگاهتان را بنویسید :