باران حریف ما شد.

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده

راشد غریبه بود, حرف خیلی زود از هوا و کیفیت قهوه کشید به پناهجویان سوریه ای و شروع کرد توضیح دادن در مورد سایتی که برای کمک و مشارکت در اسکانشون طراحی کرد. از قوانینی که گفت که حامی هردوطرف خواهد بود و بعد از هاروارد حرف زد و اینکه چقدر ادامه تحصیل در رشته مدیریت به بارور کردن مغز مهندسیش کمک کرده. من ساکت تر بودم, حرف نداشتم, همیشه در برابر فارغ التحصیلان دانشگاه های بهتر از دانشگاه خودم – بخوانید تقریبا همه دانشگاه ها- دست و پایم رو گم میکنم. معمولا برای عوض کردن بحث دو روش دارم لودگی یا خودزنی و آنروز حوصله هیچکدام را نداشتم. از پروژه هایی گفت که در خاورمیانه مدیریت می کنه و اینکه چقدر خوب مدیریت منابع طبیعی بلده. کم کم داشت عصبیم می کرد این تجربه رو قبلا در مورد بعضی دانشجویان شریف داشتم اگر یک جایی حواست  بهشون نباشه بعید نیست وسط مهمونی یک پروژکتور جیبی که از خنزرپنز فروشی دانشکده روبات ام.آی.تی خریدن رو در بیارن و چراغها رو خاموش کنن و شروع کنن به اسلاید و منحنی نشون دادن. برای لودگی دیر شده بود خودزنی بهترین راه بود, گفتم قابلیت مدیریتم صفره و معمولا در هر پروژه ای کار همه رو خودم انجام می دم. فکر کردم بی خیال میشه ولی گفت حیف که دیر شده و الا دوست دختری داشت به نام اما که مربی مدیریت بوده و ام.بی.ای داشته و فیلمهاش تو یوتیوب است وخیلی باهوش بوده و… همه افعال گذشته بود. فکر کردم لابد جدا شدن ولی هنوز دلش یا چشمش پیش زن مونده که مدام داره ازش حرف می زنه, گیرم با افعال ماضی ولی اینجور نبود؛ افعال ماضی بودند چون زن مرده بود.

امروز در صفحه فیس بوکش متوجه شدم اِما مرده است.دنبال اما نمی گشتم, اسم راشد رو کامل بخاطر سپرده بودم که بروم بگردم ببینم در مورد پروژه اسکان راست می گفته یا نه.  پیداش کردم, هاروارد کنار پروفایلش می درخشید. از هاروارد گذشتم و رفتم سروقت  سایت و صفحه اسکان و بعد عقب عقب برگشتم روی صفحه اش و رفتم سراغ عکسهاش, آخرین عکس خودش بود و زن جوانی با موهای بلند و طلایی ناب به نام اما, تولد اِما رو تبریک گفته بود و نوشته بود “اِمای خیلی عزیزم اگر زنده بودی الان سی و پنج ساله بودی و امشب می رفتیم رادنیز”. اِما در عکس جوان و شاداب و خندان بود. باقی عکسها را نگاه کردم, اما همه جا بود, روی یک عکس تگ شده بود, زدم روی اسمش و رفتم صفحه اما. در صفحه اما دنبال نشانه ای از نزدیک شدن مرگ می گشتم, عکسهای بیمارستان, عکس آب شدگی, نوشته های نشانه افسردگی حاد.هیچ چیزی نبود. همه چیز درست بود و شکل صفحه های ما, خبرهای دست اول, عکس گربه, عکسهای مهمانی. تا اول ماه مه عکس داشت, خودش با قهوه, خودش با خرچنگ, خودش و مرد طراح سایت در اروپا, در واشنگتن, در دانشگاه هاروارد و عکس کاور, عکس دو تا بچه. عکس مال ماه آوریل بود, یک دختر و پسر هفت و پنج ساله یا کمی بالا یا پایینتر. هردو بارونی و چکمه لاستیکی با رنگهای زنده بر تن داشتند و عکس در یک فروشگاه کودکان تورنتو گرفته شده بود. بچه ها خوشحال بودند شرح عکس بچه ها رو خوندم “هیچ بارانی ما را خیس نخواهد کرد ” یا در ترجمه بهتر “هیچ بارانی حریف ما نخواهد شد”.

دعا کردم بچه های خواهرش باشند یا برادرش, مرگ خاله و عمه دردناک است ولی خب مردن برای یک مادر کار سختی است. من تنها مشکلم با مادر بودن در حال حاضر این است که حق مرگ به خودم نمی دهم, مردن هیچوقت برایم انقدر دور از دسترس نبوده است و مدام از فکر پسرم که دلش برای تنگ شود دلشوره می گیرم برای همین فکر کردم اِما هم لحظه ای که داشته می مرده به این فکر کرده چه کسی بچه هایش را  بغل خواهد کرد اگر گریه کنند یا خواب بد ببینند. آخ اِمای قشنگ کاش تو مادر این دوتا نباشی.

در پنجره کناری اسمش را با کلمه آگهی ترحیم در قسمت جستجو نوشتم و اولین جستجو جواب سوالم آمد. عکس خودش بود و آگهی نوشته بود “مرگ ناگهانی اِما را در سی و چهار سالگی به اطلاع همه اقوام, همکاران و آشنایان می رسانی”م و ادامه داده بود “یاد اما برای فرزندانش تیم و سارا, پدرومادرش راشل و استفان, یار مهربانش راشد  و پدر بچه ها جیسون همیشه عزیز خواهد ماند”. اما همه را زیر باران گذاشته بود و قبل از تابستانی که در عکسی که با قهوه گرفته بود برای آمدنش شادمانی کرده بود, رفته بود. وقتی همه قطعات پازل داستان زنی که ده دقیقه قبل حتی نمی دانستم وجود دارد تکمیل شد شروع کردم به گریه کردن. اصلا نمی دانم چرا برای یک غریبه اینطور بلند گریه می کردم. عکس اما آنجا بود, زنده و آماده زندگی و اما یکدفعه مرده بود و تازه مگر فرقی می کرد, یکدفعه یا ریز ریز, اما مرده بود و دیگر نبود که برای بچه هایش بارانی بخرد و قهوه بنوشد و زیر عکسهای راشد قلب بگذارد و با پدر مادرش کنار درخت کریسمس عکس بگیرد. آگهی ترحیم و آخرین عکس فیس بوک اما ده روز هم فاصله نداشتند, عکس آگهی ترحیم یکی از عکسهای پروفایل اما بود و بچه های کاور فوتو هنوز در بارانیهایی زرد و قرمزو چکمه های لاستیکی بالا پریده بودند.

اما نمانده بود که ببیند باران حریف بچه ها خواهد شد یا نه. من حریف اشک نشدم و برای مرگ غریبه ترین زن دنیا گریه کردم.

۹ نظر

  1. شادی گفته است :

    ای وای! من هم دارم برای اما و بچه هایش گریه می کنم! باز تو لااقل یک تصویر از اما در ذهنت داشتی، من چه!

    مهر ۱۵م, ۱۳۹۵ در ۸:۱۸ ق.ظ

  2. پیرمرد بدبخت بیـچاره گفته است :

    “همـذات‌پـنداری” کردن، غـریبه و آشـنا سرش نمی‌شه.

    مهر ۱۵م, ۱۳۹۵ در ۸:۳۱ ق.ظ

  3. تنها عیب پدر و مادر بودن | عارفه در لندن گفته است :

    […] باران حریف ما شد […]

    مهر ۱۶م, ۱۳۹۵ در ۱۲:۲۶ ب.ظ

  4. سوچی گفته است :

    شکسته که باشی ( خواستم بگم فلبت که شکسته باشه ، دیدم خیلی بالیودی میشه) همیشه بهانه ای برای گریه هست. حتی فضولی در فیسبوک شخصی یک نفر یا یاداوری مادر هاچ زنبور عسل.

    مهر ۱۷م, ۱۳۹۵ در ۱:۴۷ ق.ظ

  5. ملیحه گفته است :

    منم گریم گرفت!

    مهر ۱۷م, ۱۳۹۵ در ۳:۲۱ ب.ظ

  6. زهرا گفته است :

    ای وای من…
    منم گریه‌ام گرفت…
    برای قصه‌ی زن غریبه‌ای که از زن ندیده‌ای شنیدم!

    مهر ۲۰م, ۱۳۹۵ در ۵:۰۳ ق.ظ

  7. Reader گفته است :

    I find your application of a somewhat insulting opinion to a large range of people grouped as Sharif University of Technology alumni extremely appalling. General labeling of groups of people a slippery slope and I simply expected more from you.

    آبان ۹م, ۱۳۹۵ در ۷:۵۹ ب.ظ

  8. ایمان گفته است :

    چقد غبطه می خورم به شما خانوما که راحت اشک می ریزید و راحت می شید .ما چی .بریزیم ته دلمون .
    فقط یاد اون جمله افتادم کاش باران بیایید و ما برویم

    آبان ۱۵م, ۱۳۹۵ در ۷:۰۴ ق.ظ

  9. عاطفه گفته است :

    چقدر خوب و نزدیک به دلم مى نویسى لعنتى! ۳>

    آذر ۴م, ۱۳۹۵ در ۹:۳۹ ق.ظ

دیدگاهتان را بنویسید :