دست در کوچه و بستر حضور مانوس دست تو را می جوید

راستش اینه که شاملو همه آنچه رو که  می خواستم به تو بگم رو گفته. هزار بار بهتر و هزار بار کاملتر.گیرم اون به آیدا گفته و اینبار آیدا به تو میگه

 

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری!
چه بی تابانه تو را طلب می کنم!
بر پشت سمندی
گویی
نو زین
که قرارش نیست.
و فاصله
تجربه یی بیهوده است.
بوی پیرهنت،این جا و اکنون.

کوه ها در فاصله
سردند.
دست در کوچه و بستر
حضور مانوس دست تو را می جوید،
و به راه اندیشیدن
یأس را
رج می زند

بی نجوای انگشتانت فقط.
و جهان از هر سلامی خالی است

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *