گفتم برات سبزی خشک هام پروانه گذاشته اند.

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده

گفتم برات که خواب مادربزرگم رو دیدم؟ همون شب بعد کنسرت که اومدم خونه. سرم پر بود از فکرها, از نفرتها, عشقها, شرمندگی, پشیمانی و گذشته و آینده و تنها چیزی که در سرم نبود امید بود. تصاویر تو کله ام چه شکلی بود؟ شکل صحنه ای که از نیکلاس جار میدیدم, مردی زیبا در هاله ای از غبار و نورآبی بین دود و صدا. بین هزار آدم بودم ولی انگار تنهای تنها. جای کنسرت کجا بود؟ دنفورت هال, محله یونانی ها. مستی هم به دادم نمی رسید, سرخوشم نمی کرد, برعکس بدتر و بدترم می کرد. آخرش وقتی بلیت بخش امانت کت رو پیدا نمی کردم و یارو حاضر نبود بین هزاران هزار کت سیاه رنگ بگرده ببینه کدومش مال منه از غم نشستم رو زمین, گم شدن بلیت کت چیه که آدم بخاطرش زانوش خم بشه؟ شایدم مست بودم و غم رو بهانه کردم. بهانه اش کردم برای نشستن چون دلم میخواست بشینم. الان یادم نمی آد چطور ولی آخر داستان کتم پیدا شد ولی خودم پیدا نشدم. گم و گم تر شدم اونقدر که وقتی که بعد اون شب طولانی رفتم لنزهام رو دربیارم که بخوابم فکر کردم خب حالا گریه کنم. نپرس چرا. چراش رو نمی دونم, چرا نداره, گریه کردم. ایلیا هم نبود و به خودم حق گریه با صدای بلند رو دادم. خونه صدای ترسناکی می داد, من و یخچال و سکوت نیمه شب با هم گریه می کردیم. من قبل یخچال و سکوت نیمه شب خوابیدم.

همون شب خواب دیدم مادربزرگم, مادر مادرم اومده خونه من با خاله ام. همون خاله ای که ده سال قبل از بدنیا اومدن من سوخته بود و مرده بود. هفده ساله بود وقتی آتش گرفت, شعله ور می دویده و می سوخته روی پشت بام. چقدر مرگش غمگین بود. غمش سالها بود, تا من بدنیا بیام هم بود, بعدش هم بود, تا مادربزرگم بمیره هم بود. مادربزرگم تا سالها زیرپوش دخترش رو نگاه داشته بود. هیچکدام از ما شبیه اش نشدیم, من شبیه اون خاله ام شدم که صدای خوبی داشت, البته من صدای خوبی ندارم, دخترخاله ام شبیه عمه اش شد, اون یکی دخترخاله ام شبیه مادرش بلندبالا و خیلی قشنگ ولی هیچکدوم شبیه مهین نشدیم. جز آیدین که اگر چتریهاش رو پس می زدی زیر موهای قهوه ای خودش یک ردیف موهای بور و قشنگ میدیدی, انگار زیر موهاش هایلایت باشه. اون زیر موهاش شبیه مهین بود و مادربزرگم بغض میکرد هربار موهای آیدین رو میزد عقب. حالا هردو در آشپزخانه من بودند. مادربزرگم شکل سالهای قبل از بیماریش بود, قدبلند و درشت اندام با موهای یکدست سفید و کوتاه و خوش حالت. زیباترین موی سفید دنیا رو داشت. واقعا مشابه اش رو تا امروز ندیدم. لباس کرم رنگ جلو دکمه دار قشنگی پوشیده بود با کفشهای بنددار ساده و کرم رنگی که همیشه می گفت هرکسی میرود اروپا یک جفت برایش بیاورد. رفته بود روی چهارپایه ایلیا و طبقه های بالای کابینت رو تمیز می کرد. خاله ام پشت میز نشسته بود و عجیب بود که با اینکه هفده ساله مرده بود سنش بالا رفته بود و الان زن قشنگ پنجاه شصت ساله ای شده بود؛ کمی شکل مادرم, کمی شکل ژیلا, کمی شکل شهلا. عینک قشنگی به چشم داشت و موهاش کوتاه و قهوه ای بود و حرف نمی زد. ساکت ساکت بود. مادربزرگم ولی حرف می زد, بدون وقفه و ترکی. دعوام می کرد که چقدر شلخته ام که طبقه های بالای کابینتم رو گند برداشته و عین خیالم نیست. باورت می شه جمله به جمله اش رو یادمه. ترکی و قشنگ با همان صدای بم و محکمش که وقتی با هم تنها بودیم ترانه های ترکی می خوند. شیشه های نخود و لوبیا رو در می آورد و تمیز می کرد. من و مهین هرکدام روی یک صندلی میز آشپزخانه نشسته بودیم و کمکش نمی کردیم. قابلمه بزرگی روی گاز بود, گفت برام خورشت درست کرده. گفت به خودم نمی رسم و حواسش هست روزهایی که بچه ام پیشم نیست هیچی نمی خورم. نگرانم بود, ته دعواش پر بود از نگرانی. بغض کرده بودم, دلم میخواست از خونه من بروند و تنهام بگذارند. گفتم امروز کار دارم و کاش یکروزی بیایید که ایلیا هم باشه. گفت الان اومدیم که تو تنهایی. باورت میشه یادمه که سرم تو موبایلم بودو رفته بودم توییتر. تایملاین توییتر رو میرفتم پایین, چیزی نبود فقط میخواستم نگاهش نکنم. گفت اون “اُلموش” رو بگذار کنار. منتظر چی هستی؟ خبر, نامه؟ به موبایلم می گفت الموش. گفت هیچی نمی آد پاشو دوتا سیب زمینی پوست بکن. گفتم من ناهار نمیخورم. تنها باشم معمولا نونی چیزی میخورم. کارش رو ول کرد, شروع کرد دعوام کردن, اینبار خیلی دقیقتر یادمه چه گفت, کلمه به کلمه یادمه. گفت حیفم,حیفم .. حیفم. هزاربار گفت و با جزییات از آدمهایی حرف زد که فکر میکردم نمیشناسه چون وقتی اومدن اون مرده بوده و از پدربزرگم. از آقاخان و انتظاری که براش کشیده و گفت یادته با زنش خوش بود و حتی نیومد من رو ببینه؟ یادم بود. گفت کسی نمی آد, منتظر نباش, امیدوار نباش. برات نوشتم که انقدر مکالمه واضح بود و انقدر جزییاتش یادم مونده که می ترسم. چرا باید داد می زد سرم که آخرش مرگه, زندگی کن, مثل من نباش این درست نیست, مثل آقاخان باش. معلوم بود هنوز پدربزرگم رو دوست داره ولی به اینکه اون تونسته بگذاره و بره و پشتش رو هم نگاه نکنه حسادت می کنه. تو می دونی چرا باید دوتا مرده بیان دیدن آدم و بگن آخرش مرگه؟ وقتی اونا بگن دیگه نمیشه باهاشون بحث هم کرد, قبول کن وضعیت سختی بود.
مهین با دو انگشت از زیر عینک اشکهاش رو پاک میکرد. حرف نمی زد و گریه اش بی صدا بود. مادربزرگم دوباره با تحکم تایید کرد که حیفی, حیف, قدر خودت رو بدون. خاله مهین با سر تایید کرد. می خواستم بهش بگم حیف تو بودی که انقدر قشنگ و جوان مردی ولی چیزی نگفتم. در آخرین عکسهایی که از مهین هست بچه یکی از بچه های فامیل رو بغل کرده, دختر خیلی قشنگیه, کمی روشنتر از مادرم. موهاش رو بالا جمع کرده, یک جایی مثل پیکنیکه یا شاید در راه سفری زدن کنار چای بخورند. مادرم دست انداخته گردنش و هر دو می خندن, یکسال کمتر باهم فاصله سنی داشتن. مادرم بعد مرگ مهین تنهاترین آدم دنیا شد, دوتا خواهر دیگه داشت ولی اون دوتا کوچکتر بودن و همسن هم و خب سخته هم اتاقی آدم, خواهر آدم, نزدیکترین دوستت یکروز بسوزه و بمیره. اونشب هرسه تا خیلی گریه کردیم, در آشپزخانه من و برای تنهایی هرکدوم. تنهایی مهین در قبر, تنهایی مصی بعد از رفتن آقاخان, تنهایی من و ..
برات نوشتم که یکجایی از خواب فکر کردم مامان مصی از پله ها پایین می آد و بغلم میکنه ولی نکرد. توی خواب یادم بود که هردو سالهاست که مرده اند و می دونستم مادربزرگم تاکید داشت بغل کردن مرده در خواب تعبیر خوبی نداره. برای همین بغلم نکرد نه؟ همدیگر رو نگاه میکردیم و میدونست چقدر دلم میخواد بغلم کنه مثل همه بچه گی و نوجوانیم که مواظبم بود. نگاهم کرد ولی از پله های چهارپایه پایین نیومد. یکی از پروانه های ظرفهای سبزی خشک عتیقه من دورمون می پرید و من در نیمه شب آشپزخانه خودم در خونه ای که فقط صدای بخچال سکوتش رو می شکست دیگه تنها نبودم. صبح که بیدار شدم حس می کردم خونه بوی شال ترکمن قشنگش رو میده.برات نوشتم که امروز میخوام کابینتهای بالای رو از پروانه ها تمیز کنم و خونه و بک گراند موبایل و میل باکس و زندگی رو اگر زورم برسه, از امید و انتظار.

۱۲ نظر

  1. علی گفته است :

    آخرش مرگه. زندگی کن.

    آبان ۲۲م, ۱۳۹۵ در ۱۲:۲۸ ب.ظ

  2. نیل گفته است :

    اشک

    آبان ۲۲م, ۱۳۹۵ در ۱۱:۵۷ ب.ظ

  3. شقایق گفته است :

    چه خوب بود!

    آبان ۲۳م, ۱۳۹۵ در ۱:۳۳ ق.ظ

  4. عاطفه گفته است :

    مدتها بود که انیهمه ازت خوب نخونده بودم
    خیلی خیلی زندگی داشت آیدا

    می دونی چرا داینسورها منقرض شدن
    چون خودشون رو شرایطشون را نپذیرفتن خودشون رو تطبیق ندادن و منقرض شدن

    اینو یکی به نام مهین بهم گفته که پریروز تولدش بود و سالهاس مرده
    خودشم نتونست تطبیق پیدا کنه…. منقرض شد
    حیف مهین
    به قول مامان مصی حیف تو حیف

    آبان ۲۷م, ۱۳۹۵ در ۷:۴۴ ق.ظ

  5. نازنین گفته است :

    فقط تو میتونی انقدر خوب بنویسی از حس و حال هایی که تجربه ی مشترک خیلی از ماهاست.

    لطفا اینبار ارشیو پیاده رو پاک نکن.
    باورکن برای من و خیلی های دیگه, پیاده رو و پست های قدیمیش میتونه تنها پناه باشه موقع هجوم تنهایی

    آبان ۲۷م, ۱۳۹۵ در ۱۰:۴۵ ق.ظ

  6. دختر مشرقی گفته است :

    خانم احدیانی عزیز. چه اشکی ریختم پای این پست. چه لذتی بردم از خواندنش. مرسی برای قلم قشنگت.

    آذر ۹م, ۱۳۹۵ در ۲:۵۰ ق.ظ

  7. بیوگرافی ترلان پروانه + عکس - خبر | خبر گفته است :

    […] پیاده رو » گفتم برات سبزی خشک هام پروانه گذاشته اند. […]

    آذر ۲۰م, ۱۳۹۵ در ۱:۴۱ ق.ظ

  8. فروزنده گفته است :

    نوشته ات من رو یاد همه خوابهای مبهمی که از خونه ای در کوچه ای در نقره دشت رشت ، می ندازه که مادربزرگم توش زندگی می کرد. کاش بیای و اون قصه ها رو بنویسی…
    خونه با سقف سفالی، حیاط بزرگ با حداقل پنج خانوار مستاجر و یک حوض با کاشی های رنگ رفته سبز….

    آذر ۲۵م, ۱۳۹۵ در ۹:۳۷ ق.ظ

  9. farah گفته است :

    به توانایی ت در نوشتن غبطه میخورم چقدر روون مینویسی چه قلم رامی داری

    دی ۲۰م, ۱۳۹۵ در ۱۰:۵۲ ق.ظ

  10. کیانا گفته است :

    گریم گرفت
    عالی بود.

    دی ۲۱م, ۱۳۹۵ در ۸:۲۸ ق.ظ

  11. شادی گفته است :

    ای بابا.این موقع شبی اشکمو دراوردی.تموم هم نمیشه این اشکا.

    بهمن ۱۳م, ۱۳۹۵ در ۱۲:۳۶ ب.ظ

  12. مهرناز گفته است :

    عالی عالی عالی

    بهمن ۲۴م, ۱۳۹۵ در ۱:۴۶ ب.ظ

دیدگاهتان را بنویسید :