Hedge Karma

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده

 

مدتی است که کارمام یک به ده شده است. کارما یا همان رویکرد سرمایه‌گذاری یک به یک نیک و شر یا همان ترکیب “تو نیکی می‌کن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز” + “که را کُشتی که چنین کشته شدی زار”، در اصل قرار است برابر عمل کند . یعنی اگر یکی را کُشتی کُشته شوی و اگر یک نانی انداختی در دجله در یک بیابانی تکه نانی پیدا کنی. درمورد من چندوقتی است که این نظم بهم خورده است یعنی اگر پای کسی را لگد کنم کشته می‌شوم و اگر صد اشرفی پرت کنم در دجله در بیابان یک دو ریالی *پیدا می‌کنم. مثالها البته با کمی اغراق همراه بود ولی در عمل این نسبت ده به یک است و برای اثباتش سند هم دارم.

همه چیز از آن روز خرید فروشگاه No Frills شروع شد. نوفریلرز و فروشگهای مشابه که مدعی هستند اجناس را به نسبت چند فروشگاه خواربار ارزانتر می‌فروشند تمام تلاششان را می‌کنند که دلایل این ارزان فروشی رو هرجور شده در غالب منت یا حداقل خدمات به رویت بیاورند. طبعا بعد از چیدمان زشت و قفسه‌های دوزاری دومین راه برای اینکه به رویت بیاورند اینجا مغازه ارزان‌خرهاست این است که نیروی انسانی را به حداقل برسانند. بارها شده در آن سوله بی سر و ته انقدر کسی را پیدا نکردم که جای زردچوبه را نشانم بدهد که روی زمین نشسته ام سر میان دو دست و فریاد زده ام تورمریک کجایی؟ مغازه‌های ارزانتر جز عدم همراهی در یافتن زردچوبه اجناس خریداری شده‌ات را هم کیسه نمی‌کنند. هرچقدر مغازه‌ای گرانتر باشد روند کیسه کردن خریدها لوکس‌تر می‌شود. در مغازه Whole Food که همه چیز گرانتر و انسانی‌تر و کم‌هورمون‌تر است کیسه‌ها کاغذی و رایگانند. فروشنده جوری اجناست را مثل بازی تتریس در کیسه‌ها جا می‌دهد که اگر با کیسه‌هایت روی سطحی لرزنده ده دقیقه چاچا برقصی کماکان امکان ندارد ماستی بریزد یا تخم‌مرغی بشکند. فروشگاه‌های بعدی مثل Loblaws و Metro در درجه بعدی در کیسه گذاشتن هستند. آنها آنقدر خوش عشوه نیستند که بتوانند ساک بازیافتی کاغذی به خریدارنشان بدهند و از کیسه نایلونی آلوده‌گر استفاده می‌کنند ولی حداقل فروشنده لطف می‌کند و اجناست را همان وقتی که از روی دستگاه قیمت خوان عبور می‌دهد داخل کیسه می‌گذارد و حتی معمولا میوه و وایتکس را در کیسه‌های مجزا می‌گذارد و گاهی کیسه را دستت هم می‌دهد. بعد همه اینها یا بعبارتی بدتر از همه اینها نوفریلز است. در نوفرلیز نه تنها برایت کیسه نمی‌کنند بلکه زمانی که نوبتت می‌شود اولین سوال فروشنده این است چندتا کیسه می‌خواهی؟ تخمین زدن چندتا کیسه برای کیسه کردن چرخ خریدی به آن بزرگی لازم است آنقدر سخت است که باید یک واحد درسی باشد. چرخ دستی تا لبالب است و خیلی سخت است در لحظه فکر کنی چندتا کیسه این چرخ را به سامان می‌آورد. فرصتی نیست. پشت سرت جماعتی با چرخ‌های زردشان صف کشیده‌اند و حتی گوشه بسته بزرگ هیجده‌تایی نوشیدنی‌های مقوی آبی رنگ پشت سری کمرت را می‌خراشد. می‌گویی هفت تا و شک نداری که اشتباه کرده ای. فروشنده تف می‌زند به انگشتش و هفت کیسه زرد را پرت می‌کند رو تسمه نقاله و شروع می‌کند به رد کردن اجناس. اضطراب اینجا شروع می‌شود. اجناست روی تسمه راه می‌روند تا انتهایی بسیار دورتر از تو و تو محبوس شده‌ای بین چرخت و نوشیدنی‌های مقوی مرد پشت سری و نمی‌توانی چرخت را ول کنی و بدوی آنها را بگذاری داخل کیسه چون باید بایستی پول بدهی یا گاهی سوالات فروشنده را جواب بدهی یا حواست باشد آوودکاو هورمون دار در آستانه متلاشی شدنت را که به دلیل نرمی نصف قیمت بوده را به قیمت آووکادو سفت به پایت حساب نکند. محبوسی و همزمان نگرانی از پس به موقع کیسه کردنشان برنیایی. همینطور که بادمجانهای رو تسمه از پس خیارها راه می‌روند فکر می‌کنی هفت تا کافیه؟ سه تا کیسه خرید پارچه ای هم از خونه آوردم می کنه ده تا. کم نیست؟ زیاده نه؟چرا اینهمه کیسه گرفتی اینا فوقش چهارتا کیسه می‌خواستند؛ حالا کیسه چنده مگه پنج سنت؟ بیست سنت چیه حالا؟ کم نیاد؟ کم بیاد پول خرد ندارم کیسه اضافه بگیرم. اینها را توی کله‌ات می‌گویی و خودت لبخند می‌زنی به صندوقدار و نگرانی نکند آشغالهای نفر پشت سری را که مثل تو به تغدیه سالم علاقه‌مند نیست و جای بادمجان و کدو و بروکلی با هورمون بار آمده تمام چرخش چیپس و مواد شکردار است و بی توجه به چوب مرزی که بعد اجناست گذاشته‌ای دارد مزخرفتاش را هل می‌دهد بین سبزیجات تو را بزند به حساب تو. هزینه به کنار، مردم چه قضاوت می‌کنند ببیند من ده کیسه چیپس خریده‌ام. گاهی با نگاهی به پشت سری نگاه می‌کنم، می‌خواهم ببینم حواسش هست در کل چرخ من چیزی جز خوراک دام و طیور نیست و این زن جعفری‌خوار توانسته روح چیپس اندودش را منقلب کند یا نه؟ ولی او نگاه نمی‌کند، سرش در موبایلش است. این هم یک نشانه دیگر که من جز کدوخورای از او برترم. سرمن در موبایل نیست. ولی من دارم چه کاری می‌کنم که از او برترم؟ کتاب می‌خوانم؟ سودوکو حل می‌کنم؟ خیر من هم زل زده‌ام به محصولات چرخ او و فکر می‌کنم این چوبشور نوتلا دیگر چیست؟ اینها را می‌خورد ولی کماکان حداکثر ده کیلو از من چاقتر است. من پس اینهمه نخوردم فقط برای ده کیلو؟ جالب این است من در تخمین تعداد کیسه خیلی ضعیفم در برآورد وزن آدمها عالی. کار صندوقدار با خریدم تمام می‌شود و من چنددقیقه وقت دارم که پول را بدهم و بپرم سر کیسه کردن بادمجانهای روی پاستای قهوه‌ای سوار شده ته تسمه. چرخ را هل می‌دهم و فرز همه چیز را در نه کیسه جا می‌دهم. یک کیسه اشتباه کردم. کیسه هفتم رو میکنم در یکی از کیسه‌ها و از فروشگاه خارج می‌شوم.

دقیقا یکی از همین شبهای سرد که یک کیسه هم اشتباه برآورد کرده بودم وقتی رسیدم نزدیک ماشین یادم افتاد بسته بزرگ دستمال آشپزخانه را که زیر چرخ جایش داده بودم به صندوق‌دار نشان نداده‌ام. دستمال‌ها هشت دلار بودند و من ته پارکینگ پارک کرده بودم و سرد بود. درستش این بود که برمی‌گشتم، از در ورود دوباره وارد می‌شدم، کل فروشگاه را دور می‌زدم چون در ورود و خروجی‌ها با هم فاصله زیادی دارند. بعد از مالیدن چرخ به صد نفر که درحال فشاردادن آووکادو‌ها برای سنجش سفتی و نرمی‌شان بودند می‌رسیدم به صندوق، در صف می‌ایستادم و بعد از نیم ساعت نگاه قضاوتگر انداختن به چیپس و نوشابه‌های ملت می‌رسیدم به سرصف و سربلند و شرافتمند به صندوقدار می‌گفتم دستمالها را یادم رفته حساب کنم. لابد صندوقدار خسته هفت و نیم ساعت سرپا پشت دخل ایستاده نگاهم می‌کرد و در دلش می‌گفت ابله هشت دلار نوفیریلز به این بزرگی را نمی‌کُشد یا اصلا نمی‌شنید که چه گفته‌ام. پول را می‌دادم و دوباره هل می‌دادم چرخ دستی را با چرخ کجش روی برف‌ها تا ماشین و …

این کار را نکردم. فکر کردم هشت دلار نوفریلرز را نمی‌کُشد و همه چیز را بار ماشین کردم و چرخ را سرجایش گذاشتم ، سکه‌ای که فروشگاهای ارزان بابت چرخ گرو برمی‌دارند تا اگر چرخت را ول کردی وسط پارکینگ بابتش پولی ازت تیغ بزنند را برداشتم و سوار شدم و رفتم. هشت دلار را یادم رفته بود تا چند روز بعدش که برس گرمایشی مخصوص خشک کردن موهایم را که دوهفته قبلش هشتاد و سه دلار خریده بودم در رختکن ورزشگاه جا گذاشتم. دقیقا یکساعت بعد سراسیمه به دنبالش برگشتم و نبود. هماجا بود که یاد دستمالها افتادم. من بابت هشت دلار، هشتادوسه دلار جریمه شده بودم. از اینجا بود که متوجه نفرین کارمای یک به ده شدم. چند روز قبلش بجای سه دلار و بیست پنج سنت پول مترو، سه دلار و ده سنت انداخته بودم و ظهرش قهوه یک و نیم دلاری‌ام ریخت روی زمین یا تابستان که ناخن بزرگ پای کسی را لگد کردم و درحال معذرت خواهی بودم که یکی با چرخ کالسکه‌اش از روی هر دو پای من رد شد.

از وقتی اومدم سفر فکر کردم نفرینم تمام شده چون در فرودگاه وین وقتی خوابالود برای خودم قهوه و برای پسرم آب پرتقال و یک شیشه آب گرفتم فروشنده آب را حساب نکرده بود و من تا چندهزارپایی دکه‌اش که رسید را نگاه کردم متوجه اشتباهش نشدم. چند روز منتظر نشستم تا یک چیز بیست یورویی گم کنم و هیچ اتفاقی نیافتد. مطمئن بودم که نفرینم فقط در قاره آمریکا اثر دارد تا دیشب که رفتم برای اولدوز نرگس بخرم، گلفروش گفت بیست و پنج تومن، بیست و چهار تومن دستم بود ولی در کیف پولم پنج هزار تومنی داشتم. حوصله نداشتم کیفم را باز کنم و ضمنا اصرار داشتم که قابلیت چانه‌زنی‌ام را هم بعد سالها محکی بزنم ولی به غلط جای عشوه آمدن یا تقاضای تخفیف کردن گفتم بیست و چهار بدم؟ همینو دارم و دوتا ده تومنی و دو تا دو تومنی را دراز کردم جلوش. برداشت و در اوج بی انصافی صرفا بابت هزارتومن تخفیف که با دروغ به دست آمده بود گفت خب، ولی باور کن نرگسو به قیمت سرچهارراهی‌ها حساب کردم برات. با گلها دویدم بیرون و نزدیک بود روی سطح خیس و سنگی گل‌فروشی لیز هم بخورم که نخوردم. یاد هزارتومن تخفیف از راه حرام کسب شده‌ام نبودم تا همین الان زنگ زدم پیتزا بیاورند. آلبالوپلو از ظهر داشتیم ولی فکر کردم پیتزا سفارش بدهم که مادرم بلند نشود چیزی گرم کند. پیک پیتزا را که آورد و پول پیتزا را دادم و فکر کردم به رسم خارج انعامی به مردموتورسوار بدهم. از کیفم دوتا پانصدتومنی در آوردم و از نظر خودم هزارتومن انعام دادم. مرد از زیر کاسکت سرخ و سبیلهای سیاهش تشکر بلندبالایی کرد و رفت و وقتی دور شد متوجه شدم باز در شمارش و تحلیل صفرها اشتباه کرده
ام و هردو اسکانس پنج هزارتومنی بودند. کارمایم ظاهرا هنوز برقرار است.

*اگر واحد پول از ریال به تومن تغییر کند این نوشته بزودی یک نوشته دقیانوسی خواهد بود.

۱۵ نظر

  1. صادق گفته است :

    خوشبحالتون با این تمرین ِ نوشتن تان . عالی مینویسید

    دی ۱۴م, ۱۳۹۵ در ۴:۱۱ ب.ظ

  2. امید گفته است :

    کارما نیز چرتی بیش نیست

    دی ۱۴م, ۱۳۹۵ در ۴:۱۴ ب.ظ

  3. REYHANEH گفته است :

    مثل همیشه بی نظیر و چقدر روحم تازه شد

    دی ۱۴م, ۱۳۹۵ در ۴:۲۴ ب.ظ

  4. نسیم گفته است :

    آیدا جان ده هزار تومن دیگه تو ایران پولی نیست. این خودش یه جور شانس بوده چون اگه هزار تومن می دادی لابد پیکه یه چیزی هم بارت می کرد!

    دی ۱۴م, ۱۳۹۵ در ۵:۱۹ ب.ظ

  5. شادی گفته است :

    عالی بود مثل همیشه ، مدتی است خیلی کم مینویسد اینجا ،. لطفا بیشتر بنویسید خیلی دلمون تنگ شده برای نوشته ها و قلمتون

    دی ۱۴م, ۱۳۹۵ در ۸:۴۱ ب.ظ

  6. زهرا گفته است :

    بابا چه انتظاراتی دارید شما از سوپرمارکتی‌ها! :) این‌جا در آلمان، هیییچ سوپرمارکتی کیسه مجانی نمی‌ده، بسته‌بندی دیگه پیش‌کش! حتی سوال هم نمی‌کنن که کیسه می‌خوای؟ نمی‌خوای؟ چند تا می‌خوای؟ کیسه‌ها همون جا توی طبقه است. خود آدم باید هر تعداد می‌خواد برداره و بذاره جز خریدهاش.

    دی ۱۵م, ۱۳۹۵ در ۶:۵۷ ق.ظ

  7. فروزنده گفته است :

    خوش به حالت پس رفتی ایران.
    این موضوع در مورد مراکز خرید چقدر دقیق و جالبه. اینجا توی آلمان برات وسایل رو توی پلاستیک نمی کنن. وقتی آمریکا اومده بودم از یک سوپر مارکت خرید می کردم که ناگهان با این موضوع آشنا که چه عرض کنم تصادف کردم. نمی فهمیدم آدمی که اون طرف حسابدار ایستاده چه نقشی داره. کنارش زدم. الان می فهممم چه شوک شده بود. وسایل رو داشتم توی پلاستیک می کردم که شوهرم بهم گفت اینجا خودشون توی پلاستیک می کنن وسایل رو! چه متعجب شدم.

    دی ۱۵م, ۱۳۹۵ در ۸:۰۷ ق.ظ

  8. گلی گفته است :

    اینجا توی امریکا هم یه فروشگاه آلمانی هست به اسم “آلدی” مخفف All discount که مدعیه قیمتاش از جاهای دیگه کمتره و چون اروپاییه تکس هم نمیگیره. نه کیسه می ده و نه کیسه می فروشه، کارمند پشت دخلشم نه لبخند می زنه نه سلام میده، بعید نیست اگه معطلشم کنی یه دست کتکتم بزنه.

    دی ۱۵م, ۱۳۹۵ در ۱۲:۵۳ ب.ظ

  9. سحر گفته است :

    به این نتیجه رسیدم که ما توى استرالیا خیلى خوشبختیم! هم فروشنده هامون لبخند مى زنند، هم توى coles و woolworths مون کیسه مجانى میدن!
    جمع کن بیا اینجا آیدا! کارما هم خبرى نیست ظاهرا!

    دی ۱۵م, ۱۳۹۵ در ۷:۱۹ ب.ظ

  10. M گفته است :

    راستش توی فرانسه هم توی فروشگاه های معمولی هیچ صندوق داری بهت لبخند نمیزنه هیچ ساکی هم نمیده هیچ کمکت هم نمیکنه فقط لطف داره اگر تا شب اونجا مشغول جمع کردن وسائل خریداری شدت باشی غر نمیزنه و هیچی نمیگه و منتظر میمونه
    ضمنن اگر وسیله ای بیش از ۶ کیلو باشه با اخم میگه بگزارش تو چرخ دستی و بهش دست نمیزنه

    دی ۱۶م, ۱۳۹۵ در ۳:۵۱ ق.ظ

  11. sin گفته است :

    چه جالب. تو فرهنگی آلمانی، همه یا با خودشون کیسه میارن یا سبد خرید دارن یا تو ماشینشون جعبه های مخصوص این کار هست. احیانا اگر کسی کیسه بخواد هم خودش باید برداره. واقعن اگر کسی هفت تا کیسه پلاستیکی بخره ، همه بهش یه نگاه عاقل اندر سفیه میکنن چون اینجا مسایل محیط زیستی خیلی مهمه. فروشگاه آلدی هم مخفف Albrecht Diskont هست که فروشگاه متعلق به خانوداه آلبرشته که اتفاقا با وجودی که اینجا خیلی سرشون شلوغه، به نسبت خوش برخورد هستن . البته خوش برخوردی آلمانی با کانادایی متفاوته :)
    درباره دوتا پونصدی هم که میخواستی بدی به پیتزایی ، خداییش شانس آوردی. این کار رو میکردی خیلی ضایع بود. :D
    من سه سال پیش ایران رفتم رستوران نگهبان جلوی در رستوران در رو نگه داشت ، دو هزارتومن بهش دادم ، آنچنان نگاه گدا خودتی بهم انداخت که خجالت کشیدم. :)

    دی ۱۶م, ۱۳۹۵ در ۳:۵۷ ق.ظ

  12. حامد گفته است :

    خرید تو نوفریلز یک ماموریت دو نفرس.

    بهمن ۱م, ۱۳۹۵ در ۷:۴۰ ق.ظ

  13. zahraaa گفته است :

    ببین منم وقتی یه حقی از کسی ضایع میکنم منتظر این هستم که کائنات یه جایی جوابمو بدن، ولی نه در این حد سری. البته مال شما فکرکنم مدل نیروی جاذبه ی ذهنیتون باشه.

    بهمن ۳م, ۱۳۹۵ در ۵:۳۶ ب.ظ

  14. khers گفته است :

    مرزهای کارمندی رو داری در می‌نوردی :))

    بهمن ۲۰م, ۱۳۹۵ در ۱:۵۳ ق.ظ

  15. راحیل گفته است :

    ن اومد من باب آلمان غرغر کنم که دیدم دوستان قبل از من پوشش دادند موضوع رو :))
    من هم این کارما رو دارم. یه بار یه ده سنتی برداشتم، ده یورو فرداش گم کردم. دیگه گفتم گه خوردم و نشستم سر جام

    خرداد ۱۸م, ۱۳۹۶ در ۳:۱۶ ب.ظ

دیدگاهتان را بنویسید :