در حافظه‌ فیل‌م، از یاد نخواهی رفت

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده

پاول آستر از مرگ دوست نوجوانیش در برابر چشمانش بر اثر رعد و برق گفت. تصویری با گذشت پنجاه و شش سال و خدا می‌داند چندبار بازگو کردن و چندین بار نوشتن هنوز تازگی و دردش را از پشت کلماتش و غمی که موقع روایتش می‌گفت حس می‌کردی. فراموشش نکرده بود ولی معلوم هم نبود یک عمر زندگی با تصویر خشک شدن یک دوست در برابر چشمانت در یک دشت وسیع برایش خوب بوده یا بد؟

فراموش کردن خودخواسته باید هنری باشد که هر کسی از آن بهره‌مند نیست. همیشه فضیلت را در به یادآوردن برایم تعریف کرده‌اند. آدمهایی که شماره یادشان می‌ماند، تاریخ تولد، لطف دیگران، جزییات کتاب، نام بازیگران فیلم، آدرس، نام آدمها، قرارها، چیزهایی که تعریف کرده‌اند، آنچه شنیده‌اند و … من هیچکدام را یادم نمی‌ماند. اگر قرار به طبقه بندی باشد حافظه نامرتبی دارم، چیزهایی عجیبی یادم می‌ماند که کوچکترین کاربری ندارند و حتی بعضی وقتها شک دارم که این خاطره متعلق به خود من است یا یکی تعریف کرده و من انقدر در فضایش فرورفته ام که امروز حس می‌کنم خاطره من است. گاهی کتابی را که خوانده‌ام فکر می‌کنم فیلمش را دیده‌ام، پنجاه درصد فیلم‌های که دیده‌ام را وقتی از من بپرسند دیده‌ای می‌گویم نه، وقتی شروع به تعریف می‌کنند یادم می‌آید دیده‌ام، همان وقت هم پایان فیلم درست یادم نیست برای همین می‌توانم سه برابر بیشتر از آدمهای معمولی از یک فیلم لذت ببرم چون سه بار فیلم را می‌بینم و هربار از پایانش میخکوب می‌شوم.
بیشتر آدمها را محال است در چند ثانیه -دقیقه، ساعت، روز- به خاطر بیاورم، قرارهایم را اصلا، چند روز است دارم فکر می‌کنم چند پیش یکی برایم تعریف کرد که دایی‌اش کارگردان یک تئاتر معروفی است و من چقدر برای دایی و تئاتر دایی ابراز ارادت کردم ولی الان نه اسم “یکی” یادم است، نه اسم تئاتر، نه اسم دایی که خب مهم هم نیست ولی چی مهم است؟ کلا بخاطر آوردن چه چیزی دقیقا مهم است و چه چیزی نیست؟ نفرت یادم نمی‌ماند و این خوب است. مادرم گاهی مجبور می‌شود برود سررسید یک سالی را بیاورد فلان تاریخش را باز کند و برایم بخواند “امروز فلانی دخترم را خیلی چزاند و این غمگینم می‌کند” و سعی کند به آتش نفرتم فوت کند شاید شعله بکشد ولی معمولا یادم نمی‌آید و او سرخورده می‌شود که یک گوسفند بی‌رگ زاییده. بیشتر چرندیات خنده‌دار یادم می‌ماند ، خاطراتی از آدمهای غریبه در سطح شهر و جز این چرندیاتی که در مغزم ثبت می‌شود چیز دیگری درست یادم نمی‌ماند و از همه بدتر چیزهایی که برای آدمها تعریف کرده‌ام را. آدمها معمولا باور نمی‌کنند که خود”م یادم نیست و خب حق دارند من هم دیگر اصرار نمی‌کنم و گاهی الکل و گاهی خودم را سرزنش می‌کنم ولی واقعا مشکل این بخاطر نیاوردن نیست. امروز می‌دانم که من آدمی با حافظه ماهی هستم ولی مشکل این است که همین ماهی قادر نیست چیزهایی را که دوست دارد یا لازم است فراموش کند را از خاطر ببرد. آدمی که کودکی فرزندش را مثل یک غبار محو به خاطر می‌آورد و گاهی از این بی‌رحمی حافظه اش گریه‌اش می‌گیرد آنوقت جزییاتی عجیب با بو و رنگ و دما و لحن در حافظه‌اش حک شده است، چیزهایی که باید پاک بشنود ولی لامصبها نمی‌شوند. نمی‌شوند.

میان برنامه: سالها پیش در یک از سفرهایم به ایران در یک شب خلوت وسط هفته با خانواده به رستورانی رفتیم که جوجه کباب بخوریم. ناگهان در باز شد کریس د برگ و خواننده گروه آریان و چندنفر دیگر از در آمدند تو. به سنت همیشه جوری رفتار کردم که انگار من عادت دارم هرشب هرجا جوجه کباب می‌خورم یک کریس د برگ از در بیاید تو. خاله‌ام ولی حرف گوش نمی‌کرد اصرار داشت که همه کارهای زشتی که ندیدبدیدها (آدمهای درست، طبیعی و معمولی ) با کریس د برگ در جوجه‌کبابی انجام می‌دهند را انجام بدهد. مثلا استفاده از من در نقش مترجم که برو بهش بگو خاله‌ام عاشق آهنگهاته، برو بهش بگو یک دهن برامون بخونه، ببین خودشون دوربین دارن یک عکس از من و آقای برگ بگیرین (زمان این اتفاق قبل از جهانی شدن موبایلهای دوربین دار بود). در هرحال انقدر خاله‌ام شلوغش کرد که من مجبور شدم یک کم انگلیسی مجیز آقای برگ را بگویم و برایش توضیح بدهم آن زنی که مثل بچه‌های پنج ساله با همه وجودش دارد با ایشان بای بای می‌کند خاله عزیز من است و عاشق ترانه “بانویی در جامه سرخ”. باقی جزییات یادم نیست ولی همین‌جا خاطره‌ام کات می‌شود و در تصویر بعد جوجه کبابها هنوز در بشقابند ولی آقای کریس در برگ در پشت پیانو سیاه وسط رستوران نشسته و آهنگ محبوب خاله من و باقی را می‌نوازند و خاله من دارد انگشترهایش را در می‌آورد که دو انگشتی از آن سوتهای استادیومیش بزند. این خاطره را حتما بعد از برگشتن از ایران برای کسی یا کسانی تعریف کردم ولی راستش همان وقت هم انقدر به نظرم همه‌چیز سورئال بود که وسطهایش شک کردم نکند رویا و واقعتیم باز درهم شده است تا همین چند ماه پیش که متوجه شدم خواننده گروه آریان در توییتر است. از او پرسیدم که آیا از خاطره من صحت دارد؟ عکس برایم فرستاد که نشان می‌داد هیچ‌جای خاطره‌ام را خواب ندیده‌ام. از آن روز انگار یک خاطره نو ته کمدم پیدا کرده باشم هر مجلسی دعوت می‌شوم اولین سکوت جمع را مصادره می‌کنم و صدایم را صاف می‌کنم و می‌گویم “راستش جوجه‌کبابم اون جوجه کبابی که من موقع اجرای زنده کریس د برگ خوردم، تعریف کردم براتون؟”

دلم می‌خواست همانقدر که چیزهایی به این سرعت از خاطرم محو می‌شوند بدون آنکه حتی بتوانم تشخیص بدهم خواب بوده‌اند یا واقعیت می‌توانستم روی چیزهایی تمرکز کنم و آهسته آهسته فراموششان کنم و یک روز صبح بیدار بشوم و با لحن کسی که زبان مادریش را هم فراموش کرده فکر کنم “آه خدای من چه خواب خوبی دیدم “.
نمی‌شود. کسی یاد کسی نداده است چگونه باید فراموش کرد. برای تمرین به خاطر آوردن گردو می‌خوریم، جدول حل می‌کنیم، خاطره می‌نویسیم ولی برای فراموش کردن چه باید کرد؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

“آه خدای من ” فکر نکنم این چیزی بود که می‌خواستم بنویسم، احتمالا فراموش کردم چه می‌خواستم بنویسم.

۷ نظر

  1. علی گفته است :

    عالی. عالی.

    اسفند ۱۴م, ۱۳۹۵ در ۱۱:۲۹ ق.ظ

  2. گلی گفته است :

    اصلا بعضی ادما، جاها، بوها و اتفاقها برای فراموش نشدنن، تلاش واسه رها شدن ازشون بیهودست.

    اسفند ۱۴م, ۱۳۹۵ در ۴:۱۴ ب.ظ

  3. علی گفته است :

    واقعن زیبا نوشتید.

    اسفند ۱۵م, ۱۳۹۵ در ۱:۱۸ ق.ظ

  4. مینا گفته است :

    چقدر قشنگ نوشتین. مثل یه داستان کامل تعلیق داشت.

    اسفند ۱۵م, ۱۳۹۵ در ۱۰:۵۲ ق.ظ

  5. احسان گفته است :

    تو چجورى میتونى اینقدر خوب بنویسى؟

    اسفند ۱۸م, ۱۳۹۵ در ۱۰:۰۳ ب.ظ

  6. فروزنده گفته است :

    من گاهی مرز بین واقعیت و خیال رو در مرور خاطره های مشترک با همسرم از دست می دم. یعنی واقعا یک چیزهایی رو به شکل هولناکی عوض می کنه و بر اساس میل خودش دستکاری می کنه. بعد من باهاش صحبت نرم و بعد دیگه جدی و تهش دلخوری که بابا این رو داری اشتباه می گی. اگه دوست داری به این قضیه اینجوری فکر کنی باشه اما این توهم برت نداره که دقیق همین شکلی هست. اما راستش جدیدا به شکل هولناکی فکر می کنم نکنه من دارم اشتباه می کنم و اون داره دقیق یاد می یاره!!!!!! خیلی ترسناکه. ادم به خاطره هاش هم اعتماد نداره!
    خواستم بگم موضوع جالبی رو انتخاب کردی . آفرین

    اسفند ۲۴م, ۱۳۹۵ در ۱۱:۳۱ ق.ظ

  7. نفیسه گفته است :

    کتاب the sense of an ending رو خوندین ؟ موقع خوندن این پست یاد اون کتاب افتادم.

    فروردین ۱م, ۱۳۹۶ در ۴:۵۴ ب.ظ

دیدگاهتان را بنویسید :