یک ستاره برای غذای خوک.

تذکر: متن زیر مملو از کلمه استفراغ است. اگر وسواس دارید ضربدر کوچک گوشه سمت راست بالای صفحه را بزنید.

بی‌اغراق می‌تونم بگم که بزرگترین اشتباهم تا امروز سفارش دادن این خوراک تایلندی بوده که یک ساعت پیش از طریق اوبرایت سفارش دادم و در در نظر بگیرید که زندگی کم اشتباهی هم نداشته ام. موقع سفارش دادنش حتی گرسنه نبودم و با اینکه دو روز قبل در کتاب “ناپدیدشدن” نوشته نیکزاد نورپناه خونده بودم که بوعلی سینا توصیه کرده تا گرسنه نشدید چیزی نخورید با خودم تکرار کردم بوعلی غلط کرد، بوعلی بیشتر می‌فهمه یا کایلا مربی چهل کیلویی اپلیکشن ورزش اینستاگرام یا آرش که اصرار داره اَش صداش کنیم و اون هم مدل کایلا تاکید میکنه بدن مدام و سرساعت باید بهش غذا برسه که نره تو فاز قحطی و شروع به ذخیره چربی. حتما اَش بهتر میفهمه شما هم اگر هیکل شش‌پک اَش و کایلا رو با هیکل ریقماسی شیخ‌الرئیس قیاس کنید حتما به سنت اون دوتا عمل می‌کنید و تبدیل می‌شید به یک موتور بلعنده کوک شونده.موتوری که سرساعت مقادیری سبزی، پروتئین آزمایشگاهی و کوفت و درد مصرف می‌کند. درهرحال در اوج سیری و بی‌نیازی در اپلیکشن تهیه غذا اوبرایت کمی بالا پایین رفتم و از رستوران تایلندی که چهارونیم ستاره از پنج ستاره را از آن خود کرده بود خوراکی که به لقب “ظرف باب الطبع خلق” مزین شده بود را سفارش دادم. قیمت غذا بود دوزاده و نیم دلار و تا لحظه ای که غذا به دستم نرسیده بود نفهمیدم این دزدهای ازگل برای حمل کردن این سطل پِهِن هشت دلار یا به زبان ریاضی هفتاد و پنج درصد قیمت خود غذا به پایم حساب کرده اند.

غذای بیست و خرده ای دلاری به دستم رسید. می‌شد بنشینم عین آدم پشت میز آشپزخانه یا مهمانخانه و غذا بخورم ولی جایش خودم را لوس کردم نشستم روی فرشی که هنوز از صدقه سرگربه ها کپه کپه مو از خودش بیرون می‌دهد و پاکت محتوی غذا را گذاشتم روی میز جلوی تلویزیون که مثلا فضا را آسیایی کنم. این ادا را از سریالهای ژاپنی دهه شصت یاد گرفته ام که بنشینم روی زمین و غذا رو بگذارم روی میز کوتاه. یادم می‌آید یکی از فامیل‌هامون می‌گفت اینا پیشرفت کردن چون با اینکه مدل اروپایی میزو صندلی رو اختراع نکردن ولی عقلشون رسیده و غذا رو مثل ما نمی‌ذارن رو سفره روی زمین و با همین میز کوتاه اون رو بیست سانت به دهنشون نزدیکتر می‌کنند. یادم نیست فامیلمون چگونه این را ربط می‌داد به پیشرفت ژاپن ولی خب همه می‌دانیم که قانون برتری فرمولی ساده است. تمدن یعنی پولدار بودن بدون تکیه بر درآمد نفتی که خب خودبه‌خود کل کشورهای خلیج را از لیست متمدنین حذف میکند و فرمول ساده ای ارائه میدهد :هرکشوری که از ایرانیان متمدن‌تر است هرکاری را که از قبل می‌کرده قطعا کاری بوده در راستای متمدن تر‌ شدنش حتی اگر آن کار حمل اسلحه در مدرسه باشد یا غذاخوردن کنار میز کوتاه.

غذا مزخرف بود. فقط یک مشت خوک که بیست و چهارساعته در فضولات خودشان دست و پا می‌زنند و بعضا از آن تغذیه می‌کنند ممکن است به همچین چیزی چهارونیم از پنج بدهند. غذا نه تنها لایق هیچ ستاره‌ای نبود که حتی آرزو می‌کرد اپلیکشن اوبرایت گزینه داشت که می‌شد برای غذا ستاره منفی داد تا من چهل ستاره زیر صفر بهش می‌دادم. شک نداشتم کل ظرف از کناره بشقاب باقی مشتریان جمع‌آوری شده است. نودلها یک رشته بلند نبودند، پاره پاره بودند و کوتاه شده. انگار دستی قبل از من آنها را با چنگال کوتاه کرده است. سبزی‌های غذا کهنه و گندیده بودند و معلوم بود اکثرا از کنسروهای ارزان روانه تابه شده اند. از ادویه خبری نبود. همه چیز غذا مزه تعفن و شکست می‌داد. شکستی که برای آدمی که حتی گرسنه هم نبود بیست دلار آب خورده بود. لعنت به خوکها با این ستاره دادنشان.

بعد از سه لقمه به این نتیجه رسیدم که باید این زباله را بیاندازم دور ولی بیست دلار و پنجاه سنت پولش را داده بودم. درست است که ما اینجا دلار درمی‌آوریم ولی بیست دلار و پنجاه سنت پول نصف باک بنزین است، پول پنج لیوان قهوه مرغوب و کف‌کرده استارباکس و ده لیوان قهوه بی‌مزه و رقیق تیم هورتونز. پول یک کیسه پرتغال است و یک پاکت شیر اورگانیک و سه بسته ماکارونی خشک و یک شیشه سس ماکارونی آماده. پول یک شلوارک تابستانی کودکانه. پول لاک هشت ناخن دست یا پنج ناخن پا. یعنی کم پولی هم نیست. من هم آدم متولی نیستم.حضور کلمه من و متمول در یک جمله بیشتر شکل یک جک است. این را تازگیها خیلی بیشتر از قبل فهمیده ام. آنروز که از دهانم در رفت و به دوستم حقوقم رو تازه پنج تا بالاترگفتم و او با وحشت گفت اوه خدای من چرا انقدر بهت کم میدن فهمیدم که حقوقم پایین است. فهمیدم خودم فکر میکنم اوضاع خوب است ولی اوضاع بد است. لازم نبود دوستم آشفته شود که بفهمم. خودم هم هربار به اوضاع و آینده فکر می‌کنم حالم بد می‌شود ولی خب بزرگترین و تنها حسن من این است که فکر نمی‌کنم. اگر فکر می‌کردم طبعا این ظرف لجن را به قیمت بیست دلار و پنجاه سنت آنهم وقتی که ابدا گرسنه نیستم سفارش نمی‌دادم.

غذا را دور نریختم. فکر کردم حیف است. باید بخورمش ولی از تصور حضور این حجم زباله در بدنم احساس نفرت بر من عارض شد. یاد حلول جن به بدن شخصیت کتاب ملکوت بهرام صادقی افتادم. آنجایی که جن را بیرون می‌کشیدند و چندین متر بود. انگار در من هم جنی بود که جز ترسناک و حجیم بودن، متعفن هم بود و بیست دلار هم قیمتش بود. فکر کردم خب بخور بعدش بالا می‌آوری. همانطور که در پاراگراف قبل عرض کردم من فکر نمیکنم و خب این دلیل خوبی است که بفهمید چرا. چون وقتی فکر میکنم به همچین نتایجی می‌رسم. یعنی چکیده فکر من این است، “سطل لجن را ببلع و بعد تلاش کن که بالا بیاوری”.

من بالا آوردن بلد نیستم. این ناتوانی در بالاآوردن مدتی است که سوژه شیرین‌زبانی من در جمع دوستان است. تا سه نفر آدم جایی تجمع میکنند زود بحث را می‌کشانم به اینکه من مست نمی‌کنم بلکه حافظه ام را در اثر نوشیدن مشروب از دست می‌دهم و بعد برای جمع که معمولا هم دارند چیزی می‌خورند با وقاحت تمام توضیح می‌دهم که متاسفانه از نعمت استفراغ کردن محرومم و خوش بحال آنها که الکل را بالا می‌آورند چون من بالا نمی‌آورم و حافظه‌ام را از دست می‌دهم. واقعا حرف دیگری ندارم که بزنم؟ در مستی نمی دانم از چه حرف می زنم ولی در هشیاری حس می‌کنم اگر از کتاب حرف بزنم به جمع فخرفروشی کرده ام، عقاید چپ و از آن مهمتر فقر نسبی اجازه نمی‌دهد حرف املاک و مستغلات و سفر سه ماهه به قلب آسیا را بزنم، یعنی حرفی هم ندارم که بزنم. از چندماه پیش شوخی‌های جنسی هم حوصله‌ام را سرمی‌برند برای هماهنگی با جمع چند شوخی زشت و سخیف می‌کنم که کسی حس نکند من فکر می‌کنم آدم مهمی هستم ولی خب معمولا بی‌میل و از روی جزواتی که از قبل تهیه کرده ام شوخی‌هایم را تکرار می‌کنم و مثل همیشه در هرهجوی موفقم. در مورد سیاست نمی‌خواهم حرف بزنم چون اشتیاق و زهرم را توییتر گرفته، حرف زدن از ورزش هم حس می‌کنم اشاره لوس ضمنی دارد به وزن حاضرین در جمع و هربار خودم جایی هستم که کسی مدام از ورزش حرف می زند دلم می خواهد در یک بشکه چربی غرقش کنم و خب می‌ماند همین روایت من ناتوانم از بالاآوردن . برای بالا آوردن لازم است که فرد بتواند با انگشت خودش معده اش را تحریک کند. من چندبار قبلا این کار را کرده ام، مست بوده ام و می‌خواستم سمومی را که خدا می‌داند اصلا چرا وارد بدنم کرده‌ام از تنم خارج کنم ولی متاسفانه هربار ناموفق بوده ام. همین شده که به تیتر سخنان جمعی‌ام اضافه کرده‌ام “بدن من چیزی را پس نمی‌زند”‌ و خیلی هم لابد از خودم خوش می‌آید که از فعل پس نزدن که مخصوص پیوند اعضا است برای همچین موضوع حقیری استفاده کرده ام.

همانطور که چمباتمه زده کنار میز وسط هال چوب چوب غذای نیمه جویده شده و متعفن را در دهانم می‌گذاشتم گوگل کردم چگونه استفراغ کنیم. از آنجایی که خودم را خیلی تیز و کاربلد گوگل می‌دانم مستقیم رفتم صفحه دوم جستجو. براین باورم که همه صفحه اولی‌های گوگل به این شرکت دراندردشت پول داده‌اند که صفحه اول باشند. پس جواب واقعی در صفحه دوم است. هیچوقت فکر نکردم کدام شرکت احمقی ممکن است پول بدهد به گوگل که بیا این صدچوق را بگیر و اگر یک نفر روش استفراغ کردن را جستجو کرد اسم من را در صفحه اول نشان بده. گفته بودم که فکر نمیکنم. صفحه دوم یک لینک بود به یک تالار گفتگو ، از اینها که همیشه فکر می‌کنی کدام بی‌کارهایی ‌می‌روند اینجا جواب ملت را می‌دهند. ظاهرا گفتگو یک سری غذابیمار بود. همینهایی که یا انقدر نمی‌خورند که چروک و اسکلت بشنود یا می‌خورند و بالا می‌آورند. راهکارهای زیادی برای بالاآوردن تمیز و بدون پاشیدن به لباس و اطراف و جلوگیری از جاری شدن ریمل نوشته شده بود. در انتها هم نوشته بودند اگر از اون سخت برگردون‌ها هستید بعد غذا یک عالمه آب حتی اگر شده زوری سربکشید.

آب زوری، رقیق کردن محتویات معده برای خروج. عجب نکنه جالبی. همانطور که غذا را می‌بلعیدم فکر کردم خب پس مشکل همین بود. بالا نمی‌آورم چون آب نمی‌خورم. بعد از این هروقت چیزی حالم را بهم زد آب می‌خورم. لقمه‌ای دیگر را گرفتم بین دو چوب و بلعیدم. اینبار حالم از مزه و خمیری بودن نودل ها بهم نخورد. احتمال به مزه متعفنش عادت کرده بودم. مثل همه کثافات دیگری که بعد از ده لقمه, ده روز, ده ماه بهشان عادت میکنم. لقمه ای دیگر بلعیدم و فکر کردم دستور آب را یکبار دیگر امتحان میکنم. خردمند و سرشار از دانش روشهایی برای استفراغ و مالامال از غذایی به کیفیت غذای خوک به به غذا خوردن کنار میز کوتاه ادامه دادم.

* کتاب “ناپدید شدن” نوشته نیکزاد نورپناه, نویسنده وبلاگ خرس نشر روزنه
https://www.novler.com/_novel/n37169/%D9%86%D8%A7%D9%BE%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%86

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

9 پاسخ به یک ستاره برای غذای خوک.

  1. HiJwr می‌گوید:

    مدتهاست متنهای تورو میخونم.
    شاید یه جور احساس نزدیکی و یا شاید هم یاد گرفتن خلق و خوی یک آدم غیر همجنس که جذابیت فردی داره برام.
    هر چی هست میخونم و نمیگذرم.
    نوشته هات خیلی شاهکار نیست ولی خوبه خوشم میاد انگار که یه همزادی اون ور دنیا داره چیزایی که باید تجربه کنم رو پیش پیش تجربه میکنه و بدون سانسور میگه.
    اون حس بدون سانسور رو خوب مینویسی و جدای همه شوخی های فوق این جالبترین نکته ای هستش که منو جذب نوشته هات میکنه.
    تو توییتر همیشه میخونم نوشته هاتو و روزانه نگاریتو دوست دارم. صاف میری میزنی به هدف. انگار میدونی به کجا بزنی و همین باعث میشه یه چیزی برام داشته باشه ولی بی اهمیت.
    موفق باشی آیدای عزیز.

  2. امیر می‌گوید:

    آیدا جان امیدوارم جنگی را که با خودت شروع کردی با موفقیت تمام کنی !

  3. روزبه می‌گوید:

    من همچنان به خوندن متن‌های شما (از معدود کسانی که همچنان «وبلاگ» می‌نویسند) ادامه می‌دم. الآن هم خیلی اتفاقی از تلگرام و کوییک ویوش، بعد از مدتها، صفحهٔ وبلاگتون رو باز کردم. وقتی دیدم دوتا کامنت هست، خیالم راحت شد که بشریت هنوز کاملاً منقرض نشده.
    امیدوارم استفراغ کردن رو هرچه بهتر یاد بگیرید. و نمی‌پرسم هم که آخرش بالاخره غذا در بدنتون باقی موند یا نه، راستش هیچ علاقه‌ای هم ندارم بدونم. ولی در مجموع، البته نمی‌شه گفت لذت، ولی یک نوع سرخوشی امطلوبی از خوندن این متن هم بهم دست داد.
    سلامت باشید

  4. زاناکس می‌گوید:

    من برعکس ماجرا یم تونم همیشه بالا بیارم و این امر کاملا ارادیه. ۲۳ سال اول زندگیم هر روز صبح بالا می اوردم تا خوابم بپره و بعد می رفتم مدرسه. بعد فهمیدم عه می شه بالا نیاورد دیگه . انی وی نودل خمیری نوش جونت یا هر چی خودت دلت می خواد

  5. سارا می‌گوید:

    بد نبود با اینکه خیلی خودزنی کرده بودی. فقط تا حالا جدی به این موضوع فکر کردی که آدم خسیسی هستی؟ قبلا هم چیزهای زیادی ازت خونده بودم که نوشته بودی چقدر سر خرج کردن ۵ دلار و ۱۰ دلار واقعا مسئله داری. شاید اگه جدی بگیری ش و سعی کنی یه کاری براش بکنی، خودت هم کمتر عذاب بکشی.

  6. این بنده خدا بد جور در غربت غریب افتاده است .

  7. عاطفه می‌گوید:

    مثل همه کثافتهایی که بهش عادت می کنیم واقعن حرف دل بود.دمت گرم

  8. پیمان می‌گوید:

    به نفر اول که گفته نوشته‌ها شاه‌کار نیست:

    بگم که اگر انتظار شاه‌کار در حد شاه‌کارهای تاریخی جهان رو ندارین حتما پست «آیدا نوه اسماعیل» این وبلاگ رو بخونین.

    در نوع وبلاگیش واقعاً شاهکاره :))

  9. الهه می‌گوید:

    سلام
    چرا انقدر خسیسی؟
    چرا؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *