روزی برای سطل‌های آبی

یک چیزی رو می‌دونی؟

سه‌شنبه‌ صبح‌ها شلوغ‌ترین صبح هفته است برای من. شاید چون روز آشغال‌هاست؟ آشغال‌ها و بازیافتی‌ها رو دوهفته یکبار می‌برند و زباله‌های طبیعی رو هر هفته. یعنی اینجور حساب کن که هر سه‌شنبه من باید یک سطل سبز و یک سطل آشغال (سیاه) یا بازیافتی (آبی تیره) رو بگذارم دم در. اگر یک هفته اشتباه یا فراموش کنی تا دو هفته با سطلی مالامال از زباله گرفتار خواهی بود. هر سه شنبه من باید به خاطر بیاورم که سطل‌ها را فراموش نکنم و از آن مهمتر رنگها را. شب‌ها نمی‌شه آشغالها رو گذاشت دم در، راکونهای ابله حتما ظرف رو چپه می‌کنند و صبح‌های سه شنبه من آخرین چیزی که کم داره جمع کردن نواربهداشتی و کیسه و ظرف خالی قهوه از روی برف با چنگکه. هیچوقت یادم نمی‌مونه این هفته نوبت زباله خشکه یا بازیافتی. باید پرده رو بزنم کنار و نگاه کنم ببینم باقی همسایه‌ها چه سطلی رو دم در گذاشتن، آبی تیره یا سیاه. و خب این روزهای پایان پاییز انقدر ساعت شش صبح اون بیرون تاریکه که محاله بتونم تشخیص بدم همسایه‌ها چه رنگ سطلی رو گذاشتن دم در و امروز نوبت کدام زباله است. اگر بچه هم رنگ سطل رو یادش نیاد گاهی مجبورم با دمپایی بروم وسط سرما و سرک بکشم روی چمن‌های یخ زده خانه جورج تا ببینم سطلشان چه رنگی است. 


باقی بدوبدوها احتمالا مثل روزهای دیگه است. صبح باید یادم باشد هوا را چک کنم تا ببینم ایلیا چندلایه باید لباس بپوشد، لایه ها رو بگذارم روی صندلی. شلوار، زیرپوش، بلوز، ژاکت، جوراب، شلوار اسکی و …. کیفش را بگردم ببینم کلاه و دستکش و کلید را جا نگذارد. ناهارش را درست کنم و گرم بپیچم در یک کیف غذا و بعد دوباره همان را در کیف ثانویه که حرارت راویولی گند نزنه به میوه‌های میان‌ وعده‌اش و برای زنگ تفریحش خوراکی بگذارم. یکی شکردار، یکی سالم. این را نباید یادم برود. ناهارش یکی بیسکوییت، یکی هویج یا سیب. این چیزها مهم است، ناهار تازه درست کردن در گرگ و میش صبح مهم است. می‌دونی چرا؟ همین ریزه کاریهای الکیست که باعث میشه هی فکر نکنی چقدر مادر مزخرفی هستی. البته با تمام اینها کماکان فکر میکنی مادر مزخرفی هستی ولی خب چندتا هویج کمک میکنه برای چند ثانیه کمتر این حس رو بکنی. قاشق چنگال برای پاستا نباید یادم برود. امضا کردن امتحان فرانسه‌اش. زیر امضا باید بنویسم که معلمش چه کتابی برای بهبود دیکته فرانسه‌اش پیشنهاد می‌کند و باید حواسم باشد در همین جمله خودم غلط دیکته نداشته باشم چون واقعا نقض غرض است. باید ظرفهای دیشب را بشورم. دلم نمی‌خواهد وقتی معلم پیانو می‌آید خانه بوی پیاز بدهد. باید ملافه‌ها را از خشک کن در بیاورم که تا شب دوباره نمدار نشوند. باید حمام بروم، تختم را درست کنم، برای ناهار خودم سالاد درست کنم، باید یادم باشد لباس برای کلاس ورزش بردارم. برس برای خشک کردن موهام که از وقتی چتری زده‌ام بعد ورزش پدرم را در می‌آورد. اوه دیدی جوراب یادم رفت. کتاب برای خواندن در راه. کفش پاشنه دار که سرکار عوض کنم. باید یادم باشد شامپو خشک ببرم بعد از ورزش موهایم را مرتب کنم. باید یادم باشد قبض آب را بدهم و همزمان یادم باشد زنگ بزنم به تعمیرکار سیفون بگم قبض آب دو برابر مدت مشابه اومده و من فکر می‌کنم سیفون نشتی دارد. باید یادم باشد کارت مترو را از جیپ پالتوی قرمز بردارم که دم در مترو یادم نیافتد کارتم جا مانده. باید یادم باشد صبحانه بخورم چون کار درستی نیست صبحانه نخوردن. دمای خانه را کم کنم که گاز اضافه نسوزد و لی‌لی‌های تازه پلاسیده نشوند. باید یادم باشد حال چشم مادرم را بپرسم که روز قبل خونریزی کرده.

می‌دونی گاهی از تجسم سرم در صبح روز سه‌شنبه خنده‌ام می‌گیره. فکر کردن به کله ای پر از رنگ سطل و شلواراسکی یدک ایلیا و لنگه دستکش و آبکش کردن راویولی و لباس خودم و جلسه ده صبح و قبض آب ..همه در هم تنیده داخل کله من.

 

امروز دقیقا وسط این آشفتگی یکهو یاد تو افتادم. شاعرانه نیست می‌دانم ولی بین سرک کشیدن از پشت پرده در پی رنگ سطل جورج و خشک کردن دستکشهای نمدار بچه با سشوار ناگهان یادم افتاد مردی هست که دیوانه‌وار دوستش دارم و دوستم داره. مردی که بی اغراق می‌پرستمش. وقتی بغلم می‌کنه ناگهان تمام این فکرها آروم می‌گیره. دیگه دیرم نیست. دیگه نگران نیستم. دیگه محاله چنگال غذای بچه رو یادم بره. دیگه میتونم بدون ترس از صدای یخچال بخوابم. میتونم براش از داستانهای توی سرم حرف بزنم. میتونم باهاش بخندم. بعد زمان کش اومد. دیگه دیرم نبود. باخیال راحت نشستم روی صندلی آشپزخونه. قهوه‌ام را نوشیدم، به صدای قل زدن راویولی‌ها گوش کردم و به تو فکر کردم. تو رو تجسم کردم با اون چشمای ریز و عمیق که وقتی نگاهم میکنی زیباترین زن جهان می‌شم. همه چیز تو کله‌ام یکهو مرتب شد و می‌دونی چی شد؟ رنگ سطل رو یادم اومد. رنگ سطل آبی بود و دقیقا سه‌شنبه صبح من خوشبخترین زن زمین شدم.

 

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

16 پاسخ به روزی برای سطل‌های آبی

  1. حدیث می‌گوید:

    آیدا چه حال خوبی. منم مادر تنهام و توی سرم همه این ها هست…اما عشق نیست. حسرتش هست کنار هزار حسرت دیگه. آرزو می‌کنم از عشق سرشارتر بشی و آرزو می‌کنم من هم عاشق شم.

  2. X-Virus می‌گوید:

    البته باحالش اینه که تا رفتی تو عشق و عاشقی رنگ سطل یادت اومد! راستش پریروز رفته بودم خونه داییم اینا. با دختر دایم داشتیم تو آشپزخونه حرف میزدیم یهو داییم اومد گفت “دیشب ساعت ۲ و نیم صبح یهو میگه
    -حسام بیداری!
    + ها! چیه چی شده؟! حالت بده! (آخه زن داییم سرطان داره)
    – نه یادم اومد اسم مغازهه چی بود!

    خلاصه جریان رنگ سطل زبالست!
    فیلم ۹ ماه رو حتمن ببین!

  3. میثم می‌گوید:

    زندگی اونجا هم داستان زیاد داره هااا
    چ خوبه که اینجا تفکیک ذباله به هیچ جای هیچکس نیست

  4. حالا هر کی می‌گوید:

    راویولی، دیکته فرانسه، کلاس پیانو و… چیزهایی که به نظر خیلی عادی میان ولی تعمدا گفته میشن تا نشوندهنده کلاس فرهنگی نویسنده باشه. نویسنده‌ای که هنوز گیر نشون دادن این چیزا و من از شما بهترم هست، شاید اگه عادی نوشته میشد تو ذوق نمیزد ولی تعمد انتخابت کاملا معلومه.

  5. آتوسا می‌گوید:

    حالا هر کی تو هم خعلی باهوشی ها

  6. حالا هر کی می‌گوید:

    آتوسا خانم نمیدونم خیلی باهوشم یا نه ولی متاسفانه هنوز گفتن این چیزایی که تو متنه نشوندهنده کلاس فرهنگی بالاتر و البته شوآف حساب میشه و به غلط به معنی من خاصم و از شما بهترم، با اینکه چیزایی که نوشته برا زندگی به غربی عادی حساب میشه اما برا خواننده ایرانی نه، یکی (تو تهران) هم یه بار تو اینستا پست گذاشته بود که دخترش رو بعد از کلاس فرانسه برده سوشی بخورن چون غذای محبوب بچه ده ساله‌شه. جدا از ذائقه‌ای که برا اون سن عجیبه و اینکه ممکنه ماهی خام به نفع سلامت بچه نباشه کاش میشد به این آدما گفت قربان اگه اینقدر این چیزا عادیه و خاص نیست جار زدن نداره دیگه، صمنا الان خیلی‌ها فرانسوی بلدن و دیگه خاص نیست و به بچه‌هاتون زبانهای دیگه یاد بدین که اینم عوام‌الناس کشفش کردن! همه شرایط فرهنگی و اقتصادی ایران رو میشناسیم و‌می‌فهمیم چی عادیه و چی شوآفه.

  7. مژده می‌گوید:

    الان با خوندن این نوشته احساس مادر بی کفایت کردم. مثلا تو اون قسمت چند لایه لباس. تو قسمت ناهار تازه…اونم در حالی که امروز جمعه، دوازده ساعت لاینقطع به خانه و خانواده خدمت کردم. چرا چونین است..:/

  8. نادر می‌گوید:

    خیلی نوشته های شما افتضاح شده اخیرا. ای کاش کمی بیشتر مطالعه کنید و هر مطلبی را منتشر نفرمایید.

  9. پرستو می‌گوید:

    @میثم. زباله مگه با ز نیست؟ با ذ دیگه چرا آخه؟

  10. سعید می‌گوید:

    حالا هر کی عزیز، شاید هم شما در عمق وجودت پذیرفتی که کسی که زباله اش رو تفکیک میکنه، یا سوشی میخوره، یا بچه اش کلاس فرانسه میره فرهنگی بالاتر داره یا باکلاس تره، یا کسی که سوشی نمیخوره و بچه اش کلاس فرانسه نمیره بی فرهنگه که از دیدن این جزئیات دلخور میشی و به نویسنده توصیه میکنی که حذفشون کنه که نوشته برای یکی که در تهران زندگی میکنه عادی باشه. برای خودت وزارت ارشادی هستیا 🙂

  11. حالا خر کی می‌گوید:

    جناب سعید بنده اینطور فکر نمیکنم، و الا تفکیک زباله که اونم در غرب معمولا اجباریه باقی چیزهایی که ذکر کردی برای من نشون دهنده کلاس فرهنگی بالاتر نیست و توصیه‌ای برای حذفشون هم به آیدا خانم نکردم. حتی گفتم اگه عادی نوشته میشد تو ذوق نمی‌زد. همه اینها برای زندگی یه غربی مسائل روزمره است و همونقدر که ممکنه شما ترکی بلد باشی اونا فرانسه یا آلمانی یا… بلد باشن، موضوع چیز دیگه است. داستان قسم حضرت عباس و دم خروسه، آیدا تو خیلی نوشته‌هاش، اینجا و جاهای دیگه میخواد بگه احساس حقارت و خود کم بینی نسبت به غربیها نباید داشت و… اما خودش هنوز گیره، هنوز تعمد به رخ کشیدن مظاهر رندگی غربی رو داره، شاید بگی برای کسی که عرب زندگی میکنه خب اینها میشه مسائل روزمره زندگیش، اینکه بچه تو مدرسه بهش زبان فرانسه آموزش میدن، اینکه یاد گرفته چند جور غذای ساده و سریع فرنگی مثل پاستا درست کنه، اینکه مجیوره زباله رو تفمیک کنه و بردن زباله‌ها زمانیندی داره و اینکه امکانش رو داره برای بچه‌اش معلم پیانو بگیره، بله خق باشماست اینا عادیه اما اگه عادی گفته بشه، قطار کردنشون پشت هم تو این متن بیشتر جنبه خودنمایی داشت، نمیدونم چی ولی یه چیزی تو این متنه که اینجوری نشوتش میده که داره شوآف میکنه. در ضمن اون داستان سوشی خوری بعد از کلاس پیانو مربوط به شخصی بود که تهران زندگی میکرد، شهری که نه کلاس پیانو رفتن برای همه بچه‌هاش عادیه و نه اکثرا میدونن سوشی چی هست. آیدا تورنتوست.

  12. این جور که شما روزگار می گذرانی نامش هر چه باشد زندگی کردن نیست .
    بر ما گذشت نیک و بد اما تو روزگار
    فکری به حال خویش کن این روزگار نیست
    بگذر ز صید و این دو سه مه با عماد باش
    صیاد من بهار که فصل شکار نیست .
    عمادخراسانی

  13. سرندیپ می‌گوید:

    آقا یا خانوم «حالا هر کی». از چیزی که دارم می‌گم مطمئن نیستم ولی از اون جا که درصد بالایی از کانادایی‌ها فرانسوی زبان هستند و زبان اول تورنتو انگلیسی (یعنی زبان انگلیسی در مدارس تورنتو به عنوان زبان خارجه نمی‌تونه تدریس بشه وقتی زبان بومی هست). گمونم وقتی در مدارس اون‌ها بخواد زبان خارجه‌ای تدریس بشه به احتمال خوبی می‌تونه فرانسوی باشه، همون طور که به ما عربی تدریس می‌شد در مدارس ایران.

    این رو گفتم که بگم به نظرم چیز عجیبی نیست. مثل ایران نیست که فقط بخش خیلی مرفه و به اصطلاح باکلاس بچشون رو کلاس فرانسه بفرستن.

  14. مهدیه می‌گوید:

    سلام , مرسی که این قدر خوب می نویسید آیدا خانوم عزیز
    عرضی دارم با شما . کجا می تونم باهاتون صحبت کنم؟

  15. مصی می‌گوید:

    زبان انگلیسی و زبان فرانسه هر دو زبلن رسمی کانادا هستن.اول و‌دوم ندارن.

  16. مهیار می‌گوید:

    دوست عزیز. خانم یا آقای حالا هرکی. کلاس پیانو و دیکته فرانسه و راویولی واقعن تو کانادا لاکژری نیست. شاید از دید خواننده ایرانی اینجوری باشه.

    آیدا جان عشقت مبارک.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *