هیچ

آن سال والدینم تازه به فقر رسیده بودند. آنها زوجی متعلق به طبقه متوسط بودند که هنوز اصول فقر را بلد نبودند و حتی در وصف فقر از استعاره‌های بورژوایی استفاده می‌کردند. همان وقتی که مجبور شدیم به یک خانه دو اتافه – دو اتاق خوابه نه، دو اتاقه – بدون حمام با دستشویی مشترک و آشپزخانه‌ای در آن سر حیاط نقل  مکان کنیم پدرم در توصیف فقرمان گفت گاهی آدم می‌رسد به ته استخر و باید شنا کند و برگردد روی آب و ما نه ته دریا, نه دره که کماکان ته “استخر” بودیم.

صاحب خانه الکلی بود و زن صاحب‌خانه همیشه نگران بود ما آب گرمها را تمام کنیم برای سهیلا آب گرم نماند. سهیلا لاغر بود و خجالتی و بخاطر دیسک گردن همیشه گردنبند طبی داشت، عینک ته استکانی می‌زد و با آن مانتو و مقعنه سیاه بیشتر شکل یک سایه بود تا یک آدم. حتی باورش هم سخت بود که سهیلا انقدر یا اصلا آب گرم نیاز داشته باشد. در هرصورت که ما حمام نداشتیم و می‌رفتیم سرخیابان حمام نمره و کل آب گرم مصرفی ما به اندازه یک قابلمه هم نبود. ما ته استخر بودیم و معمولا آدم ته استخر خیلی آب مصرف نمی‌کند.

دو اتاق پایین دست شهرناز و شوهرش بود. شوهرش مجید راننده تریلی بود و کمتر خانه بود و بیشتر در جاده. شبهایی که خانه بود تقریبا هرشب شهرناز رو سوار می‌کرد  می‌رفتن تا جایی نزدیک دروازه قزوین که مجید معجون مخصوص بخورد. شهرناز همیشه با دلخوری می‌گفت اینهمه معجون و هیچ. هیچ زندگی شهرناز و مجید را ما هم حس می‌کردیم. اتاقها دیوارهای نازکی داشتند و شبها تا دیروقت صدای ویدیوهای موسیقی عربی و ترکی مجید را می‌شنیدیم. آنها کف استخر نبودند. درست است ساکن دو اتاق بدون حمام با دستشویی مشترک بودند ولی کماکان بتاماکس داشتند و مجید از سفرهای بین‌الملی که می‌رفت نوتلا و شکلات می‌آورد. شهرناز لباسهای مجید را با تاید خارجی که جعبه بزرگی هم داشت در تشتی وسط حیاط می‌شست بی توجه به صدای زن صاحب خانه که فریاد می‌زد آب گرم را مصرف نکنید سهیلا می‌خواد بره حموم. از ویدیو و عطر لباسها واضح بود که جایی که برای ما ته استخر بود برای شهرناز و مجید میانه آب بود .

هیچ را می‌گفتم. همیشه تا دیروقت صدای موسیقی ترکی و عربی می‌آمد. هیچوقت نتوانستم انقدر بیدار بمانم که بدانم بعدش چی ولی از شهرناز و صورت غمگینش معلوم بود که بعدش هم هیچ. حتی لازم به حدس زدن نبود، شهرناز مدام از هیچ حرف می‌زد. برای مادر من، حتی برای سهیلا که نباید این چیزها را که راز زنان است می‌فهمید. مادرم از اینکه شهرناز در مورد مسائل اینچنینی برایش درددل می‌کرد دلخور بود. مادرم از شرمندگی روابطش را با تمام دوستان روی آبش قطع کرده بود و ته استخر او مانده و بود شهرناز و حرف هیچ. یادم نیست چندماه بعد ساکن خانه قدرت شدن بود که  صبح جمعه شهرناز را دیدم که ایستاده کنار در دستشویی سر حیاط. یک حوله در دستش انگار نگهبانی می‌داد . گفت مجید دارد حمام می‌کند. صورتش می‌خندید. مادرم به پدرم که معترض بود چرا مرتیکه الدنگ نرفته حمام سر خیابان و دستشویی را اشغال کرده تشر زد یک کم صبر کند. حتی خانم قدرت هم اینبار درباره تمام شدن آب گرم لازم برای حمام سهیلا حرفی نزد. همه ایستاده بودیم کنار شهناز تا یک شب غیرهیچش را جشن بگیریم انگار همه حتی من که هنوز انقدر کوچک بودم که ربط معجون و بچه نداشتن شهرناز و درد هیچ را بفهمم می دانستم باید ادرارم را نگه دارم چون این حال موقت است از فردا شب دوباره شهرناز می ماند و دیگر هیچ.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

11 پاسخ به هیچ

  1. عطیه می‌گوید:

    مثل همیشه جذاب نوشتی! تا آخر که خوندم، هیچ… منتظر بقیه هیج ها هم هستم…

  2. بیتا می‌گوید:

    عالی مثل همیشه

  3. علی می‌گوید:

    عالی..

    از این به بعد می‌خونمتون. البته بصورت افلاین.

  4. Kamshin می‌گوید:

    No potion heals the impotency when the guy is in the closet and does not want to come out

  5. پیمان می‌گوید:

    از سهیلا کم گفتی. شخصیت سهیلا برام جذاب شد. بگو ازش

  6. بیتا می‌گوید:

    خیلی زیبا

  7. زهرا می‌گوید:

    زیبا نوشتی

  8. سمیرا می‌گوید:

    مثل همیشه عالی. زیبا و بی نقص می نویسی

  9. شبنم می‌گوید:

    اگر چه این ابیات با متن پست ارتباطی ندارند ولی تشابه لفظی عنوان پست من را به یاد این شعر انداخت که حیفم آمد اینجا نیاورم:
    هیچ
    مردی ز شهر هرگزم از روزگار هیچ
    جان از نتاج هرگز تن از تبار هیچ
    از شهر بی‌کرانه‌ی هرگز رسیده‌ام
    تا رخت خویش باز کنم در دیار هیچ
    از کوره‌راه هرگز و هیچم مسافری
    در دست خون هرگز و در پای خار هیچ
    در دل امید سرد و به سر آرزوی خام
    در دیده اشک شاید و بر دوش بار هیچ
    در کام حرف بوک و به لب قصّه‌ی مگر
    بر جبهه نقش کاش و به چهره نگار هیچ
    دنبال آب زندگی از چشمه‌سار مرگ
    جویای نخل مردمی از جویبار هیچ
    دست از کنار شسته نشسته میان موج
    پا بر سر جهان زده سر در کنار هیچ
    اصلی گسسته مانده تهی از امید وصل
    فرعی شکسته گشته پر از برگ و بار هیچ
    خون ریخته ز دیده شب و روز و ماه و سال
    در پای شغل هرگز و در راه کار هیچ
    دیوانه‌ی خردور و فرزانه‌ی جهول
    عقل‌آفرین دشت جنون هوشیار هیچ
    با عزّ اقتدار و به پا بند ذلّ و ضعف
    با حکم اختیار و به دست اختیار هیچ
    هم خود کتاب عبرت و هم اعتبارجوی
    از دفتر زمانه‌ی بی‌اعتبار هیچ
    چندی عبث نهاده قدم در ره خیال
    یکچند خیره کوفته سر بر جدار هیچ
    عمری فشانده اشک هنر زیر پای خلق
    یعنی که کرده گوهر خود را نثار هیچ
    قاف آرزوی باطلم از دشت پرغراب
    سیمرغ‌جوی غافلم از کوهسار هیچ
    ناآمده نتاجی‌ام از پشت هول و وهم
    نابافته نسیجی‌ام از پود و تار هیچ
    گم کرده راه پیکی‌ام از شهر بی‌نشان
    پیغام پر زپوچ رسانم به یار هیچ
    خاموش قصه گویم و گویای اخرسم
    بی‌پای بادپویم در رهگذار هیچ
    گویایی سکوتم و بیتابی درنگ
    تمکین بیقراری‌ام و بیقرار هیچ
    صرّاف سرنوشتم و سنجم بهای خاک
    نقّاد بادسنجم و گیرم عیار هیچ
    بیع و شرای خونم و بیّاع داغ و درد
    بازارگان مرگم و گوهرشمار هیچ
    جنس همه زیانم و سودای هیچ سود
    سوداگر خیالم و سرمایه‌دار هیچ
    سیم سپید سوخته‌ام در شرار پوچ
    زرّ امید باخته‌ام در قمار هیچ
    گنجینه‌ی دریغم و ویرانه‌ی فسوس
    اندوهگین بیهده افسوس‌خوار هیچ
    آیای بی‌جوابم امّای بی‌دلیل
    گفتار پوچ گونه و پنداروار هیچ
    ناپایدار کوهم و برجای مانده سیل
    گردون‌نورد گردم و گردون‌سپار هیچ
    گردنده‌روزگارم و چرخنده آسمان
    لیل و نهار سازم و لیل ونهار هیچ
    پرگار سرنگونم و عمری به پای سر
    بر گرد خویش دور زده در مدار هیچ
    عزلت‌نشین خانه‌ی بی‌آسمانه‌ام
    محنت‌گزین بی در و پیکر حصار هیچ
    سرمست هوشیاری و هشیار مستی‌ام
    بر لب شراب هرگز و در سر خمار هیچ
    اندیشه‌ی محالم و سودای باطلم
    معنی‌تر از صورت و صورت‌نگار هیچ
    در وادی فریبم و لب‌تشنه‌ی سراب
    در خانه‌ی دروغم و چشم انتظار هیچ
    آزاده‌ی اسیرم و گریان خنده‌روی
    گریان ز چشم خنده بر این روزگار هیچ
    بدنامی حیاتم و بر صفحه‌ی زمان
    با خون خود نگاشته‌ام یادگار هیچ
    صلح‌آزمای جنگم و پیکارجوی صلح
    بی‌هم‌نبرد هرگز و چابک‌سوار هیچ
    تیر هلاک یافته‌ام از شغاد کید
    خطّ امان گرفته از اسفندیار هیچ
    بر دوش خویش کشته‌ی خود را کشیده‌ام
    تا ظلم‌گاه معدلت از کارزار هیچ
    محکوم بی‌گناهم و معصوم بی‌پناه
    مظلوم بی‌تظلّم و مصلوب دار هیچ
    دردم ازین که تافته‌ام از امید سرد
    داغم ازین که سوخته‌ام در شرار هیچ
    کس خواستار هرگز، هرگز شنیده‌اید؟
    یا هیچ دیده‌اید کسی دوستار هیچ؟
    آن هیچ‌کس که هرگز نشنیده‌ای منم
    هم دوستار هرگز و هم خواستار هیچ
    (مظاهر مصفا)

  10. سمیه می‌گوید:

    چقدر هیچ رو خوب نوشتی 🙂

  11. ساده نویس می‌گوید:

    هیچ برای تو هیچ است .
    وقتی که ما زمینی خریده بودیم و دیگر مستاجر نبودیم و آشپزخانه اتاق دوم مان بود و حمام تا خانه ما برای ما پنج بچه که بزرگمان یازده سالش بود ، نیم ساعتی راه داشت از میان کال و گرد و خاک و جایی که کولی ها زندگی می کردند . ما اما دلمان خوش بود که یک دیوار خانه مان سفید است و آنهم مهمان نشین بود و دیوار خانه خودمان ، آن سمتش سیمانی نبود حتی آجری بود و زمستان ها سوز سرد می زد و دلمان خوش بود که مستاجر حداقل نیستیم و همه اینها یعنی این که هیچ برای تو هیچ است و برای ما و شهناز خود زندگی است .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *