ده دقیقه آخر همه چیز

 

دیوید اصرار داشت برایم توضیح بدهد که پدرش ده دقیقه آخر را چه کرده و چه گفته. پدرش هفتاد  سال زندگی کرده ولی انگار ده دقیقه آخر برایش از همه هفتاد سال مهمتر است. گفت اول در مورد مزه گراز حرف زد. گرازی که شکار کرده بودند, سالها قبل. پدرش از ده دقیقه سه دقیقه را در باره گزار و مزه داغ گوشتش حرف زده. پدرش انقدر غرق در یادآوری طعم گوشت گراز شده که بی‌ملاحظه از نامزد جدید دیوید پرسیده استف تو هیچوقت گوش حیوانی رو خوردی که تا ده دقیقه قبل قلبش می‌تپیده؟‌ با در نظر گرفتن اینکه استف یک ویگن تمام عیار است پرسیدن همچین سوالی ازش در همه حالات بی‌ادبی و بی‌احترامی محسوب می‌شه ولی برای کسی که قلبش از خود گراز هم کمتر وقت برای تپیدن دارد پرسیدن هر سوالی مجاز است. البته اون لحظه کسی نمی‌دانست در دقایق آخر به سر می‌برند برای همین بود که استف با دلخوری جواب داد که گیاهخوار است. پدرش معذرت خواست و گفت فراموش کرده بوده ولی بلافاصله بعد عذرخواهی و دقیقا پنج دقیقه مانده به مرگ، پدرش بدترین سوال ممکن را پرسید.

دیوید می‌گفت پدرش درحالی که سعی می‌کرده خودش رو روی تخت جابه‌جا کنه ناگهان بیخیال تعریف کردن باقی روایت گوشت گراز شده و رو کرده بهش و انگار نه انگار که نامزدش در اتاق کنار پنجره ایستاده، دست دیوید رو گرفته و با صدای آرام پرسیده این رو دوستش داری یا مثل قبلی باز دنبال یکی زن پولداری؟

پدرش مرد محترمی بوده، همیشه . تا همین شش دقیقه آخر. از این آدمهایی که بابت هر تک سرفه معذرت می‌خوان و هیچوقت کسی صدای بلندشون رو نشنیده. جز چند مورد شوخی وقیح در وقت مستی چیز دیگری درموردش شرمگین کننده نیست. متاسفانه از اونجایی که کسی نمی‌دونست اون لحظه ممکنه لحظات آخر عمرش باشه همه همون عکس العملی رو نشون دادن که به یک آدم غیر محتضر نشون می‌دن. استف همونجا از اتاق رفته بیرون و خودش هم با تشر دستش رو از دست پدرش بیرون کشیده و جوری وانمود کرده که اون هم داره می‌ره. پیرمرد گفته متاسفم دیوید، متاسفم. باورم نمی‌شه که این کلمات رو گفتم. حتی گراز رو. باورم نمی‌شه. تاثیر این آرامبخش‌هاست فکر کنم، گاهی چیزهایی می‌گم که فکر می‌کنم توی سرم گفتم ولی ظاهرا از دهنم بیرون اومده. جز تو و پرستار جین حضور باقی آدمها رو تشخیص نمی‌دم نمی‌دونم چند وقته ولی انگار خوابم و وقتی خوابم بیدارم، شایدم هردوش رو اشتباه می‌کنم. دیوید دیوار بین صدای سرم و بیرون رو تشخیص نمی‌دم ولی با همه اینها این رو یادم بود که در مورد ناتالی این رو گفتی؟ به من و مادرت؟ گفتی از زندگی روز مزدی خسته شدی، نمی‌خوای مثل من تا آخر عمرت یک لاقبا و دنبال نون بمونی و دلت یک خونه خوب می‌خواد و زندگی راحت؟

دیوید می‌گفت چانه پدرش می‌لرزید و دستش هم. یک لحظه استف رو فراموش کرده و  دست پدرش رو گرفته و درجواب پدرش گفته نگران نباش. حق با توست درسته که استف هم دستش به دهنش می‌رسه ولی این رابطه فرق داره با ناتالی. پدرش گفته می‌دونم دیوید، می‌دونم استف فرق داره، استف با ناتالی و کریستینا و دالی ولی تو، تو همون آدمی. این ما هستیم که همیشه همونیم.

دیوید پدرش رو بوسیده. خودش می‌گه نمی‌دونه چرا اینکار رو کرده. می‌گه امکان نداشت در بعد همچین افتضاحی پدرم رو ببوسم، یا راستش حتی قبل از همچین افتضاحی و درحالت عادی، ولی بوسیدمش. دیوید پرسید به عزراییل باور داری؟ گفتم نه؟ گفت منم ولی اون لحظه انگار یکی تو اتاق بود و هلم داد به سمتش. اون لحظه هیچ چیزی دلم نمی‌‌خواست جز بوسیدن پدرم. مثل اون وقتی که ماهی که گرفته بود رو بخاطر گریه من رها کرد در دریاچه. دلم خواست ببوسمش. موهای سفیدش رو دادم کنار و پیشونیش رو بوسیدم. بهم گفت برو از طرف من از استف معذرت بخواه. و خب اینجا پدر دیوید یک دقیقه فقط با پایان زندگی فاصله داره.

باقی داستان رو می‌دونیم.

دیوید بیرون در اتاق هنوز دست دور کمر استف که به حالت قهر به راهرو خاکستری خیره شده ننداخته که پرستارها می‌دوند به سمت در اتاق. ده دقیقه آخر عمر پدرش یکجورایی ده دقیقه آخر رابطه اون و استف هم بوده. گفت دلخوری باهاش موند و هرچقدر تلاش کردم نتونستم بهش ثابت کنم اون با ناتالی فرق داره. متاسفانه استف هم مثل پدرم فکر می‌کرد آدمها عوض می‌شن ولی ما همونی هستیم که بودیم. از ما البته منظورش من بودم, دیوید.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

5 پاسخ به ده دقیقه آخر همه چیز

  1. امید می‌گوید:

    بسیار متن احساسی و دلنشینی بود.

  2. Sahar می‌گوید:

    خیلی قشنگ بود آیدا جان

  3. شبنم می‌گوید:

    هر روز به آن قهوه خانه می رفت. هر غروب منتظر می شد تا آن زن او را بپذیرد و هر شب می رفت پیش او. هر شب پیش او می رفت و هر شب دوباره همان دهاتی ساده لوحی می شد که چیزی نمی دانست. در آستانه اتاق می لرزید. در کنار او, روی تخت, راست و بی حرکت می نشست. منتظر علامت خنده او می شد و آن وقت تب می کرد. ولع رنج آور و بی تاب کننده ای سراسر وجودش را می گرفت. چون برده و اسیری ذره ذره باز شدن این شکوفه را دنبال می کرد تا در آن لحظه آخر و دم بحرانی, دخترک مثل گلی که رسیده و آماده چیدن باشد, راضی می شد تمام وجودش را تسخیر کند. اما ونگ لانگ هرگز نمی توانست تمام وجود این دختر را تسخیر کند و این همان رنجوری و بیماری بود که وی را تب دار و تشنه نگه می داشت و حتی وقتی دختر می گذاشت تا آخرین حدی که می خواست از وجودش لذت ببرد, باز سیر نمی شد.
    وقتی اولان به خانه او آمده بود و زنش شده بود, به سلامت مزاج و صحت گوشت بدنش کمک کرده بود و معمولا مثل هر آدم قوی و تندرست, مثل حیوانی که جفت می خواهد, درباره او احساس شهوت می کرد. تصاحبش می کرد, راضی می شد, فراموشش می کرد و در کمال خشنودی پی کار خودش می رفت.
    اما در عشقی که به این دختر داشت, یک چنین رضایتی در خود احساس نمی کرد و صحت و سلامتی هم از آن عایدش نمی شد.
    شب ها وقتی که دختر از او سیر می شد, آن دست های کوچک ناگهان روی شانه های ونگ لانگ قوی می شد و او را با تندخویی عشوه آمیزی از در بیرون می کرد. در حالی که پول ونگ لانگ در سینه دختر پنهان بود, مرد بیچاره از عطش و گرسنگی شهوتش کاسته نشده بود و همان طور که آمده بود بازمی گشت. مثل این بود که آدم از تشنگی در حال مرگ باشد و بیاید آب شور دریا را برای رفع عطش بخورد! اگر چه آب است, خون او را خشک می کند و عطش او را شدیدتر و شدیدتر… تا اینکه آدم از آبی که خورده به سرحد جنون می رسد و لب تشنه تر از پیش جان می دهد! می رفت پیش آن زن و دوباره کام دل از او می گرفت. اما وقتی از او دور می شد باز ناراضی بود. هرگز از لذت وصل او سیر نمی شد و سحرگاه که به خانه برمی گشت, گیج بود و ناراضی.
    خاک خوب
    پرل باک
    مترجم غفور آلبا
    ص ۱۷۸

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *