برش روسی

بوریس کلم‌ها رو ساطوری کرد و گفت اوایل واقعا به یک عده مشخص پول می دادند تا جاسوسی “ما” رو بکنند. از ما منظورش خودش بود,” آدمهای عادی”. گفت اوایل سرایدار ساختمانشان و دختر واحد نود و سه جاسوس بودند. همه می دانستند و چیز عجیب یا سری نبود. جاسوس‌ها اداره و کارت شناسایی و مرخصی استعلاجی داشتند.  جاسوسی تقریبا یک کار علنی بود. سرایدار وقتی تماس تلفنی را به واحد کسی وصل می کرد تلفن را قطع نمیکرد و اگر می‌گفتی روچاخف متشکرم که خط رو وصل کردی ولی چرا روی خط ایستاده ای با جدیت میگفت، آقای بوریس، قصدم مزاحمت نیست، حسب الامر دارم “استراق سم” میکنم. روچاخف یک جاسوس رده پایین بود و حتی از تلفط صحیح وظایفش عاجر. ما هم به این وضع عادت کرده بودیم. پای تلفن به گرانی می‌گفتیم “کولاک” و به امید می‌گفتیم “خوراک ماهیچه”.


آنها سالها بعد متوجه شدند مردم از شناخته ها کمتر هراس دارن تا ناشناخته‌ها. از اسلحه یا حتی لوله تانکی که به سمتشان نشانه رفته کمتر می‌ترسند تا از اسلحه‌ای که شک دارند در جیب پشتی مردیست که فکر می‌کنند ممکن است مامور دولت باشد چون سبیل‌هایش رنگ مامورین دولت است و با با گستاخی و زورگویی می‌خواهد  نوبت بانکت را از آن خودش کند. هرچقدر تردید‌ها بالاتر برود ترسها هم بیشتر خواهد شد. برای ایجاد همین تشویش از آنچه نمی‌دانی و ایجاد و حمایت از پروژه “او هم با ماست” را آغاز کردند. دیگر از روچاخف‌ها خبر نبود. آنها شروع کردند تا به ما تلقین کنند هر آدمی که از خیابان عبور می‌کند، هر کاسبی، هر صدای پشت دیواری، هر قوم و خویشی، هر معشوقی یا هر کودکی می‌تواند یک جاسوس باشد و حتی او هم با ماست. برای اینکار فقط یک ابزار لازم داشتند..اینکه به یاد بدهند تا مدام از خودمان سوال کنیم “اگر جاسوس نیست پس چرا؟…”

اگر جاسوس نیست چرا در این وضعیت نایاب بودن خوراک‌های وارداتی استطاعت این را دارد در سال یک شب ماکارونی بخورد؟ اگر جاسوس نیست از کجا آورده برای خودش کلاه گیس جدید خریده؟ اگر جاسوس نیست چرا دولایه پرده به سرسرا زده است؟ اگر جاسوس نیست چرا در این وانفسای سانسور کتاب آشپزیش مجوز گرفته است؟ اگر با حکومت نیست چرا صدای خنده‌ خودش و زنش دیشب همه خیابان را برداشته بود؟ در این وضعیت غمبار، در این همه فشار جز جاسوس‌ها چه کسی می‌تواند چیزی برای خندیدن پیدا کند؟ اگر جاسوس نیست اگر از خودشان نیست اصلا چرا قدش بلند است؟ مگر نه اینکه کمر مردمان عادی سالهاست که زیر فشارها خم شده است؟
اگر آدم خودشان نیست چرا…؟


بوریس کلم‌ها را در دیگ ریخت. پرسید فلقل زیاد دوست داری؟ گفتم نه. گفت کم می‌ریزم و یک قاشق سرپر فلفل خالی کرد در دیگ.

بوریس گفت بعد از بازنشست کردن روچاخف‌ها و تدوین اساسنامه جدید  تعدادی مامور مخفی بین ما بود که کارشان مثل روچاخف استراق سمع نبود. آنها وظیفه داشتند که غیر مستقیم به ماها تلقین کنند که اطرافمان پر از جاسوس است و هرکس که چیزی دارد که ما نداریم، جوری فکر می‌کند که ما نمی‌کنیم، چیزی پوشیده‌است که ما نپوشیده‌ایم، حتما مامور یا وابسته به دولت است. مثلا یکی‌شان کارش این بود که در صف نان به نفر کناری خودش نق بزند که دیدی فلانی چه نون برشته‌ای از شاطرگرفت. لابد وصل است به جایی والا من اینهمه سال ساکن این محله ام و از همین نونوایی نون می‌گیرم و نون به این خوبی نصیبم نشده. یا یکی‌شان کنار دیواری می ایستاد و درحالی که بوی نامرئی شوربا را نشان رهگذری میداد با صدایی آرام زمزمه میکرد، در این وضع اقتصادی کدام خانه را سراغ داری که اینجور بوی غذایش بپیچد تا ته کوچه؟ اینها حتما دمبشان به بالا وصل است.

بوریس می‌گفت کم‌کم شک آمد. البته اول همه به این حرفها می‌خندیدیم. حرفهایی کودکانه بود و پر از توهم ولی کم‌کم زودباورترها شروع کردند به شک کردن که شاید حق با زنی است که معتقد است ایوان یا هرکسی که بچه‌اش دانشگاه معتبر قبول می‌شود جاسوس است. بوریس گفت به آدمها توضیح می‌دادیم که خدای من، چطور ممکن است ایوان جاسوس باشد؟ چون پسر نابغه‌اش از در هشت سالگی رادیو دستی می‌ساخت و ده بار در مسابقات ناحیه اول شده حالا دانشگاه قبول شده؟ معلوم نبود این پسر دانشگاه قبول می‌شود؟ یا چطور می‌شود روساریا جاسوس باشد، چون پول کوپن یکماه گوشت و مرغش را خرج فر موهایش کرده؟ او صرفا یک گیاهخوار قرتی است، نه جاسوس. ولی همین چیزهای ساده کم کم جدی شد. یک عده از ما شروع کردند به باور کردن و دیگران را مجاب کردن. دیگر کاری از دست باقی ما ساخته نبود. آنها به هدف رسیده بودند. ماموریت مامورهایشان رو هم کم کم تمام کردند. دیگر نیازی به آنها نبود. دیگر جمعیت زیادی از ما باور داشت شاگرد اولها وابسته‌اند، خوشحالها بابت تظاهر به خوشحال بودن سهم شادمانی دریافت می‌کنن، آوازه‌خوان‌ها، بازیگرهای تئاتر، آنهایی که خارج از کشور زندگی می‌کنند، آنهایی که داخل کشور زندگی می‌کنند ولی نمی‌خواهند بروند، آنهایی که در این وانفسا حامله می‌شوند، همه مامور دولتند. هرکس جنس پوست بهتری دارد، موهایش نمی‌ریزد، همسرزیباتری دارد، پدرش هنوز نمرده است حتما از جایی تامین می‌شود که از ما بهتر مانده است.

کم کم تنها شدیم. همه از اطرافیانشان یا ترسیدند یا بابت تن دادن به آدم فروشی منزجر شدند. توهمی که چند سال قبل‌تر همانطور بهش می‌خندیدیم که به “استراق سم” روچاخف، دیگر ابزار دفاعی اکثریت شده بود برای رهایی از فشار کاستی‌ها، ناکامی‌ها، ضعف‌ها، شکستها، حسادت‌ها، سوالهای بی‌جواب و عشق‌های ناکام. آنها پیروز شدند، از ما چیزی دیگر چیزی نمانده بود.

برش رو چشید. برگشت رو به من و با چشمهای سرخ گفت ما الان می‌تونیم همدیگر رو بدریم چون همه عمیقا باور داریم مشکل ما با فردی که داریم می‌دریم شخصی نیست، او جاسوس است و خشم ما ابدا ناشی از اختلاف عقیده یا کاستی‌های ما نیست. ما حق داریم به مرگ نیلا بخندیم چون نیلا از اونها بوده، اگر از اونها نبود پس چرا شال قرمز و گوش‌واره سرخ می‌انداخت، مگر نه اینکه رنگ سرخ لباس و سمبل آدمهای حکومته؟ چرا نباید نیلا رو تو خیابون هو می کردیم؟ چرا نباید همه ازش متنفر باشیم؟ چرا نباید بهش زباله پرت می‌کردیم؟ او یک جاسوس کثیف بود که گوشواره سرخ داشت و با ترانه‌های شاد رادیو دولت روی میز آشپزخانه ضرب می‌گرفت. گوش کردی؟ ترانه‌های رادیو. جز یک جاسوس چه کسی با ترانه رادیو دولتی روی میز خالی ضرب می‌گیرد. و خب ما چرا باید برای خودسوزیش دل می‌سوزاندیم.

از “ما” احتمالا دوباره منظورش خودش بود, آدمهای عادی. جالب بود که بوریس هنوز فکر می‌کرد اون بیرون کسی اون رو آدم عادی می‌بینه. هرچی نباشه قد برای یک آدمی عادی زیادی بلند بود و موهاش هم هنوز نریخته بود. خارج از کشور زندگی می کرد و کارمند دون پایه یک بانک بود، چند عکس کنار ساحل منتشر کرده بود و یک تویوتای قدیمی داشت. چطور ممکن بود همچین کسی یک “آدم عادی” باشه؟ کاسه برش داغی که جلوم گذاشته بود رو چشیدم. خیلی تند بود و کمی هم شور از اشک چشم‌های بوریس. کاسه را پرت کردم روی زمین. بوریس با چشمان خیس نگاهم کرد ولی چیزی نگفت. بلند شدم و از در زدم بیرون. بوریس خودش می‌دانست هیچ آدم حسابی برشی رو که یک جاسوس درست کرده نمی‌خورد. 

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

3 پاسخ به برش روسی

  1. فاطمه می‌گوید:

    اما وقتی دو گلوله آخر را برای محکم کاری به بدن بی جان کوچکترین دخترش شلیک کرد، تازه یادش افتاد برای ترکاندن مغز خودش گلوله نگه نداشته است. نگاهش چند لحظه روی دختر ثابت ماند و بعد سعی کرد به زور گریه کند. شاید خیلی هم به زور نبود. ولی عصبی شده بود. نه به خاطر اینکه دخترش را کشته بود. چون حساب گلوله ها را نگه نداشته بود. روی زمین پر از خون شده بود و اما که وسواس تمیزکاری داشت، تن بی جان دخترک را لای پتویی که وقت نکرده بود آخر هفته قبل بشورد پیچید و بعد انداخت توی یک گونی بزرگ و شروع کرد به سابیدن زمین. وسط های کار هر از گاهی صدای هق هقی از خودش در می آورد ولی چشم هایش اشک نداشت. وقتی کارش تمام شد و دست هایش را شست، سرش را بالا آورد و چند ثانیه به تصویر خودش توی آینه زل زد. چهره اش هیچ وقت برایش عادی نمی شد. انگار در یک سالگی گیر افتاده بود. هر دفعه که روبروی آینه می رفت منتظر بود با آدم دیگری مواجه شود ولی هر دفعه همان قبلی بود. گاهی بهم ریخته تر و گاهی نه. برگشت به محل حادثه و روی مبل نشست و به گونی کنار اتاق زل زد. داشت فکر میکرد وقتی دختر بزرگش از مدرسه برسد برایش ماکارونی درست کند یا زرشک پلو با مرغ. بعد به نظرش رسید که گونی کنار اتاق خیلی اضافی است. چشمش به اسلحه روی میز افتاد. گذاشتش روی گونی و روی میز را دستمال کشید و بعد باز دستهایش را شست. یک یادداشت کوچک برای دخترش گذاشت که هر وقت رسید برای خودش املت با رب درست کند. بعد اضافه کرد که یک کوکای لایت هم توی یخچال است. باز نشست روی صندلی. داشت به خودش ناسزا می گفت که فهمید خسته است. آخرین باری که خسته نبود را به خاطر نمی آورد. همکارش، لری، سه هفته پیش موقع نهار بهش از برادر افسرده اش گفته بود و اینکه احتمال برگشت افسردگی بعد از دو دوره، برای دفعه سوم به هفتاد درصد می رسد. اما لبخند زده بود و گفته بود متاسف است ولی متاسف نبود. مدتی بود که اشتها نداشت ولی وقتی غذا می خورد دوست نداشت غذایش تمام شود. فراموش کرده بود توی زندگی چی را بیشتر از همه دوست داشت. احتمالا زمانی دخترهایش را، ولی انقدر دور بود که توی ذهنش رنگی از آن زمان باقی نمانده بود. اسلحه را توی کیف دستی اش گذاشت و با گونی توی ماشین گذاشت. برگشت داخل آشپزخانه و چند لحظه به کارد آشپزخانه خیره شد. ولی اصلا حوصله زور زدن نداشت برای همین فکر برداشتن کارد را از سرش بیرون کرد. دوباره صدایی شبیه گریه ازش درآمد. رفت به اتاق خواب دخترهایش و به عکسی که با پدرشان، روی، گرفته بودند نگاه کرد. اما نمی دانست روی کجاست. رفت سمت گاراژ و یک قوطی چهار لیتری خالی برداشت و انداخت توی ماشین. سه ساعت رانندگی کرد تا به نقطه بی سکنه ای خارج از شهر برسد، بعد وارد خاکی شد و نیم ساعت دیگر هم رانندگی کرد. از ماشین پیاده شد و یک لوله پلاستیکی از صندق عقب بیرون آورد و کمی بنزین ریخت توی قوطی. بعد هم گونی را از ماشین بیرون آورد و بنزین را خالی کرد روی گونی. وقتی برگشت تا کبریت بردارد چشمش به پلاستیک پاستیل خرسی روی صندوق عقب افتاد. دوباره صدایی شبیه گریه ازش درآمد. در آن لحظه و همه سه ماه قبلش ناراحتی اما به قدری بود که فکر می کرد امکان ندارد هیچ چیزی بتواند او را ناراحت تر از چیزی که هست بکند. قدرت فکر کردنش را هم کم و بیش از دست داده بود. بیشتر از چند اتفاق بعد را نمی توانست پیش بینی کند و حتی همان پیش بینی کوتاه هم سریع از ذهنش پاک می شد. کبریت را روشن کرد و انداخت روی گونی. کمی عصبی بود. ولی درست فکر کرده بود. اما ناراحت تر از چیزی که بود، نشد.

  2. Bahar می‌گوید:

    .Perfect such a mature writing

  3. sam می‌گوید:

    زبان قاصر است برای ستایش چنین نبوغی در نوشتن.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *