عشق و انگلیسی

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده

سال سوم دبیرستان به عشق دوست دایی جوانم می رفتم کلاس زبان نیمه خصوصی که دایی و دوستش می رفتند. من بودم و آقای معشوق و دایی. سالیان سال است که فکرم مشغول این است که من عاشق بودم آنها چه غلطی می کردند در آن کلاس؟ یادم نمی آید ولی کلی پول هر جلسه کلاس بود. استاد آقای سی و پنج/شش ساله ای بود که آمریکا چند سال درس خوانده بود و برگشته بود. شده بود استاد زبان دانشگاه آزاد. خانه اش در اختیاریه بود و یک اتاقش را کرده بود کلاس.  یادم نیست چی خوانده بود. لیسانس مدیریت داشت فکر کنم. کتاب ” استریم لاین ” درس می داد و در آن یکسال که ما شاگردش بودیم نصف جلد یک را هم تمام نکرد.

اول کلاس با سلام علیک گرم شروع می شد. حال اکثر اقواممان را نه به انگلیسی که به فارسی می پرسید. گزارش هوا را از ما می گرفت در صورتی که می توانست پنجره را باز کند و سرش را بگیرد بیرون. یک ربع هم تعارف می کردیم که چای می خوریم یا نه. شربت می خوریم یا نه. مرگ من. بخدا تعارف نمی کنم. تازه دمه. بعد کتاب را باز می کردیم. استاد جز ما سه تا نخاله یکی عاشق، یکی معشوق، یکی گلابی شاگرد دیگری نداشت. برای همین کتابش از هفته قبل باز می ماند سر همان درس سکه گرفتن در تلفن عمومی. بعد شروع می کرد به درس دادن. تک  تک کلمات را معنی می کرد. نه یک معنی. بیست تا معنی. آخرش هم کتاب وبستر کلفتی را باز می کرد و دویست تا معنی منسوخ شده کلمه را هم می کشید بیرون. معمولا حرف اضافه را هم معنی می کرد. ” اَت ” یعنی در. ولی نه همیشه! گاهی در انتهای فعل معنیش فرق می کند. مثلا ” لوک اَت ” یعنی ” نگاش کن” ببینید “در” وجود ندارد. ول هم نمی کرد. کل کلاس یک ساعت بود . ساعت دو تا سه روزهای پنج شنبه. دایی مهربان تا می رسید سر کلاس خوابش می گرفت. چرت می زد. من چون عاشق بودم و حواسم پی یک نظر از معشوق بود خوابم می پرید. معشوق هم که با عشق همه معانی ” کوین (سکه)” را یادداشت می کرد.

گاهی هم استاد پاک می زد به طبل بی خیالی و شروع می کرد به خاطره تعریف کردن از آمریکا. ما هم که سه تا ممل آمریکایی با بزاق روان گوش می سپردیم به وصف العیش. ساعتی چقدر پول ” آنموقع ” شهریه کلاس زبان نیمه خصوصی می دادیم تا بشنویم که در آمریکا مردم خیلی خوشبختند.مردم صبح می دوند. عصر می دوند. هروقت که بتوانند ” نایکی” را می کشند به پایشان و می دوند.

در طول یکسال کمی آتش عشقم فروکش کرد. معشوق دریک دنیا دیگر بود. می گفت ” خواهرزاده دوست آدم مثل خارزاده خود آدم است ” که البته من تعبیرش می کنم به اینکه ” آیدا تو بَر رو نداری” یعنی اگر من عوض آن دوتا ابروی مردافکن یک جفت ابروی کمانی داشتم شاید همه چیز عوض می شد. در هر حال من  حوصله ام سر رفت ولی شهامتش را نداشتم بعد از یکسال تلف کردن پول اعتراف کنم که استاد خنگ و پشت‌هم‌انداز است. تا اینکه استاد وقاحت را به حدی رساند که در یک روز بهاری پیشنهاد داد که جلسه بعدی کلاس را برویم پارک قیطریه و استاد در دامان طبیعت تک‌تک درختان را با دستان مبارکش لمس کند و نامشان را به انگلیسی به ما بگوید. در همان هفده سالگی حس کردم که این بی‌شک تعبیر دقیق ” در پاچه کسی کردن” است . کلی پول بگیری بعد مثل راج کاپور راه بیفتی وسط درختها و دست بزنی و نام انگلیسیشان را بگویی. خرامان و چرخ زنان. سه تا نخاله هم دنبالت بیفتند و هیچگاه هم نتوانند صحت گفته‌هایت را بررسی کنند  چون اسم درختان را به فارسی هم نمی دانند. همانجا بود که قید عشق و انگلیسی هم‌زمان را  زدم. رفتم به دنبال معشوقی دیگر. کلاسی دیگر.

۶۲ نظر

  1. ریحانه گفته است :

    تقریبا ۹۰% دختر ها در زندگیشان از این خریت ها دارند..حالا معشوق بعدیت چه بود یا کجا بود؟

    آبان ۱۰م, ۱۳۸۹ در ۱:۲۳ ب.ظ

  2. بید مجنون گفته است :

    “همانجا بود که قید عشق و انگلیسی هم‌زمان را زدم. رفتم به دنبال معشوقی دیگر. کلاسی دیگر.“


    اینکه شهامتش را داشتید و هر دو را از دم تیغ گذراندید جذابترین قسمتش بود
    فراوانند کسانی که شهامت چنین کاری را ندارند و افسردگی ماحصلش را به جان می خرند

    آبان ۱۰م, ۱۳۸۹ در ۱:۳۸ ب.ظ

  3. قطره گفته است :

    خواب دیدم برای کنسرت آمده ام و تو را دیدم آنجا در حالی که اصلا نمیدانم جه شکلی هستی اما خوابت را دیدم
    بعد گفتم تو ایدای پیاده رویی ؟؟ بغلت کردم و گفتم چه خوب که دیدمت دوست داشتم بیرون از نوشته هات لمست کنم !! جالب بود که میدیمت !! نمیدونم این تصویر بدون ِ هیچ آگاهی از کجا آمده بود
    ….

    آبان ۱۰م, ۱۳۸۹ در ۲:۲۷ ب.ظ

  4. دوشیزه- متولد اسفند گفته است :

    آیدا همیشه جوری می نویسی که ادم رو مبهوت می کنی.
    یک جور تلخی که تلخی های زندگی خودمان هم یادمان می آید و آه از نهادمان بلند می شود… ولی این درد، لذت دارد. این ببینی کسی چقدر زیبا درد را به قلم می کشد و تو را برای لحظاتی هم که شده تو را به خودت نزدیک تر میکند

    آبان ۱۰م, ۱۳۸۹ در ۳:۱۰ ب.ظ

  5. آیدا گفته است :

    همیشه من خدایی تازه -عشقی تازه میخواهم

    آبان ۱۰م, ۱۳۸۹ در ۵:۰۲ ب.ظ

  6. lotus گفته است :

    great story! thanks for sharing

    آبان ۱۰م, ۱۳۸۹ در ۶:۲۰ ب.ظ

  7. الی گفته است :

    سلام .از این که وبلاگتان را پیدا کردم خوشحالم.از نوشته هایتان لذت می برم.

    آبان ۱۰م, ۱۳۸۹ در ۱۰:۳۹ ب.ظ

  8. کوچه نادری گفته است :

    منم کلاس انگلیسی رفته ام ولی عشقی در کارش نبود. همه اش اشتیاق یادگیری این زبان دوست داشتنی با معلم های نه چندان کارکشته…

    آبان ۱۰م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۳۰ ب.ظ

  9. آسپرین ... گفته است :

    اما گل عشق را در عصری یافتیم که با عشق بیگانه بود! ..همچون یک پیاده رو که از آن میگذرند بی آن که از کسی بگذرد!

    آبان ۱۱م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۱۱ ق.ظ

  10. هلیا گفته است :

    استاد جز ما سه تا نخاله یکی عاشق، یکی معشوق، یکی گلابی شاگرد دیگری نداشت!
    خیلی این گلابی خنده بود :)

    آبان ۱۱م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۵۴ ق.ظ

  11. نسیم گفته است :

    بر حسب اتفاق گذرم به بلاگت افتاد …
    نوشتت عالی بود …
    حتما گاه و بی گاه به اینجا سر خواهم زد

    آبان ۱۱م, ۱۳۸۹ در ۱:۰۹ ق.ظ

  12. آیدین احدیانی گفته است :

    عالییییییییی بود

    آبان ۱۱م, ۱۳۸۹ در ۱:۳۲ ق.ظ

  13. حوا گفته است :

    دایی مهربان تا می رسید سر کلاس خوابش می گرفت. چرت می زد. من چون عاشق بودم و حواسم پی یک نظر از معشوق بود خوابم می پرید. معشوق هم که با عشق همه معانی ” کوین (سکه)” را یادداشت می کرد.
    ——————
    آفرین دختر

    آبان ۱۱م, ۱۳۸۹ در ۱:۴۶ ق.ظ

  14. گل کو گفته است :

    خیییییییییییلی با حالی آیدا

    آبان ۱۱م, ۱۳۸۹ در ۱:۵۷ ق.ظ

  15. محیا گفته است :

    من خیلی از نوشته هات لذت می برم کتاب رو هم خوندم اینجا که نمیشه خرید و از طریق همون لینک کنار وبلاگ گرفتم و خوندم عالی بود واقعا.
    همه دخترها این جور عشق ها رو تجربه می کنند و خیلی کارها به خاطرش انجام می دهند.

    آبان ۱۱م, ۱۳۸۹ در ۲:۴۲ ق.ظ

  16. ندا گفته است :

    چه قدر این استاد نازنین شما شبیه دکتر مهیمنی ماست که فرانسه درس می دهد!

    آبان ۱۱م, ۱۳۸۹ در ۳:۲۰ ق.ظ

  17. ندا گفته است :

    چه قدر این استاد نازنین شما شبیه دکتر مهیمنی ماست که فرانسه درس می دهد!

    آبان ۱۱م, ۱۳۸۹ در ۳:۲۱ ق.ظ

  18. رها گفته است :

    این داستانت چه قدر اشنا بود
    یعنی ازین استاداو ازین اقوامو دوستاشون دورو ور همه ما حضور گرمی داشتند
    البته نه الان
    برای دوران طفولیتمون

    آبان ۱۱م, ۱۳۸۹ در ۴:۴۹ ق.ظ

  19. پگاه گفته است :

    یه جایی /نمیدونم کجا/ خوندم که صیادها برای گرفتن میمون ها یه ترفندی دارن، از سوراخ نارگیل یه موز میندازن توش. میمونه دستشو از سوراخ رد می کنه و موز رو می گیره تو مشتش. اما مشتش با موز از سوراخ رد نمیشه و حاضر هم نیست مشتشو باز کنه. اینقدر درگیر اینکار میشه که صیاد میاد و گیرش میندازه. ما آدمها گاهی مثل اون میمونه حاظر نیستیم مشتمون رو باز کنیم و رها بشیم. خوش بحال تو که تونستی

    آبان ۱۱م, ۱۳۸۹ در ۵:۳۳ ق.ظ

  20. نگین گفته است :

    عجیب شبیهیکی از استادان گرامی بنده بود

    آبان ۱۱م, ۱۳۸۹ در ۶:۱۳ ق.ظ

  21. محمّد گفته است :

    کلاً فکر کنم کلاس رو توی خونه تشکیل بدن همین جوری میشه. یه دوره عکاسی (۳ماه) با یه استادی مجبور شدم بگیرم، البته قضیه مثل مال شما عشقی درش نبود، منتها، همین جوری توی رودربایستی! ولی عین خودتون حرص خوردم.

    آبان ۱۱م, ۱۳۸۹ در ۶:۳۶ ق.ظ

  22. مریم گفته است :

    مثل همیشه کشنده و جذاب و عالی. عجیب میشه همذات پنداری کرد با نوشته هات آیدا جان

    آبان ۱۱م, ۱۳۸۹ در ۹:۴۵ ق.ظ

  23. آنیما گفته است :

    خیلی خوب نوشتی.لینکت میکنم اگه اشکالی نداره

    آبان ۱۱م, ۱۳۸۹ در ۹:۴۷ ق.ظ

  24. shabnam گفته است :

    merciii

    آبان ۱۱م, ۱۳۸۹ در ۱۰:۱۹ ق.ظ

  25. saeid گفته است :

    EY baba, man migam che shagerdam hey vel mikonan o miran.
    shayad mesle on ostade to bigham

    آبان ۱۱م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۲۵ ب.ظ

  26. شکلات شور گفته است :

    معلوم شد عشقه هم بی معنی بوده ها

    خیلی تازه بود با تصویرای قدیمی مثل فیلمای بیژن امکانیان

    آبان ۱۱م, ۱۳۸۹ در ۲:۰۳ ب.ظ

  27. شکلات شور گفته است :

    کاش شما هم جواب می دادید به کامنتا
    خوشکل می نویسین آخه

    آبان ۱۱م, ۱۳۸۹ در ۲:۰۴ ب.ظ

  28. مهدی گفته است :

    سلام. منم یک خواهرزاده در همین شرایط دارم، منتها کاش تکلیف دایی رو معلوم می کردید!
    جالب و خوندنی بود…از آشنایی با شما خوشوقت شدم.
    پیروز باشید.

    آبان ۱۱م, ۱۳۸۹ در ۴:۰۷ ب.ظ

  29. ali گفته است :

    good story ,you should keep study ENGLISH
    it may be usefull some day

    آبان ۱۱م, ۱۳۸۹ در ۹:۱۹ ب.ظ

  30. نسیم گفته است :

    چه جالب ماهم سال اول دبیرستان عاشق دوست داییمان بودیم و مرتب سرتمرینات کاراته شان حاضر می شدیم در باغ پدربزرگ که مثلا علاقمند به ورزشهای رزمی هستیم وبعد دوست داییمان دستی هم به سرمان می کشید و می گفت چطوری خوشگله؟ طوری که به یه بچه پنج ساله میگن خیلی دردداشت.

    آبان ۱۲م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۰۳ ق.ظ

  31. نسیم گفته است :

    آها راستی قربون شما هم برم.
    پسر که ماه است حالش خوب است؟

    آبان ۱۲م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۰۵ ق.ظ

  32. سبز گفته است :

    می بینی عشق په کارایی با آدم می کنه؟ یثکسال وقت بذاری و با اشتیاق بری سر کلاس یک ابله بشینی فقز برای اینکه در هوای معشوق تنفس کنی. و چه خوب که ولش کردی معشوق خنگ را. البته دیر به نتیجه رسیدی باید زودتر از اینا ولش می کردی. قشنگ بود و پر از حس نوستالژی. امروز با وبلاگت آشنا شدم. خوشبختم. سبز

    آبان ۱۲م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۵۸ ق.ظ

  33. مامان امیرسام گفته است :

    آیدا جون کتابتو خوندم خیلی لذت بردم ، سبک نوشتن متفاوتی که داری بیشتر از همه جذبم کرد. فکرشو بکن هزارتا کار داشتم و چهارچشمی فرو رفته بودم تو مانیتور و داشتم میخوندم … به دوستام هم توصیه کردم.
    عالی بود…. (آیکون تشویق و تشکر)

    آبان ۱۲م, ۱۳۸۹ در ۳:۳۶ ق.ظ

  34. شیرین-د گفته است :

    واقعا عالی بود!!!

    آبان ۱۲م, ۱۳۸۹ در ۱:۰۵ ب.ظ

  35. mary گفته است :

    Is your book,شهر باریک, available in Iran?

    آبان ۱۳م, ۱۳۸۹ در ۲:۰۹ ق.ظ

  36. فائزه گفته است :

    like

    آبان ۱۳م, ۱۳۸۹ در ۴:۴۰ ق.ظ

  37. انوشکا گفته است :

    عالی بود :))

    آبان ۱۴م, ۱۳۸۹ در ۶:۵۹ ق.ظ

  38. آنالی اکبری گفته است :

    قبل از شروع اولین جلسه ی کلاس زبان توی حیاط ایستاده بودیم. باران می آمد و سر نیمه بی مویش در حال خیس شدن بود. از آن دخترهایی بود که در ۱۲ سالگی ادای ۱۷ ساله ها را در می آورند و در ۱۷ سالگی ادای ۲۵ ساله ها و در ۲۵ سالگی ادای ۲۰ ساله ها را.
    از او خوشم آمد. از سر نیمه بی مویش که مقنعه ی مشکی را رویش انداخته بود و با آن رژ لب صورتی پر رنگ می خندید.
    فکرش را هم نمی کردم که با شروع اولین جلسه ی کلاس او را روی صندلی کناری ام ببینم.
    وقتی آدامسش را در آورد و گرد کرد و زیر میز چسباند فهمیدم از فاصله ی نزدیک دیگر از آن دخترهای دوست داشتنتی نیست که دوست داری خیس شدن سر نیمه بی مویشان را زیر باران ببینی.

    آبان ۱۴م, ۱۳۸۹ در ۹:۵۰ ق.ظ

  39. elham گفته است :

    man ham daghighan dar yek kelase khosusi zaban avalin bar ashegh shodam,vali asheghe khode moalem,kholase hamun baese eshgh be zabanam shod,alan ke yadash mioftam az khane rude bor mishavam az karhayi ke dar 17 salegi baraye jalbe tavajoh mikardam,dar 22 salegi baz kelase khosusi gereftam in bar baraye rafe eshkal baraye yek emtehan,in bar moalem ashegham shod ke in yeki aslan barayam khandedar nis,koli ham dardesar keshidam ,fek mikonam khasiate zaban jadid yadgereftan ast in ashegh shodan.yad gereftane ye zabane jadid yad gereftane yek zendegiye jadide

    آبان ۱۴م, ۱۳۸۹ در ۲:۲۷ ب.ظ

  40. فاطمه گفته است :

    سلام ایدا جان بحث هایی که مطرح میکنی در زندگیهمهمون هست ولی هر کسی عینکی برای خوب دیدن وتحلیل ان رو نداره ولی شما یکی از اون معدود افراد هستین.که این قدرتو دارن واز واقعیات فرار نمیکنن.ممنون. لحن کلامتون بسیار جذابه و خودش یه جور کلا نویسندگیم هست .خوشبختم از اشناییتون

    آبان ۱۴م, ۱۳۸۹ در ۴:۲۱ ب.ظ

  41. مژگان گفته است :

    سلام
    ایدا جون تو که اولین عشقت همون پسره دانشگاه آزاد بود که ریاضی می افتادید؟
    دوست دارم بهم سر بزنی

    آبان ۱۵م, ۱۳۸۹ در ۴:۲۳ ق.ظ

  42. سوفی گفته است :

    نوشته هایت جذاب و خواندنی هستند و مهمتر آنکه خیلی خودت هستی بی هیچ واهمه ای در بیان آنچه می خواهی بگویی و بسیار با شهامت.

    آبان ۱۵م, ۱۳۸۹ در ۷:۴۴ ق.ظ

  43. مائده گفته است :

    خیلی زیبا بود.مرسی

    آبان ۱۵م, ۱۳۸۹ در ۸:۲۳ ق.ظ

  44. مادمازل ایکس!! گفته است :

    نوستالوژیک بود!
    منم اولین بار در عمرم عاشق دبیر زبانم شدم وهنوز مزه عشقش زیر زبانم هست .بااینکه بعدش باز هم عاشق شدم.اما ان عشق خام و در بحبوحه نوجوانی یک چیزی بود لامصب!

    آبان ۱۵م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۳۷ ق.ظ

  45. قلم فرانسه گفته است :

    عشق اول فقط یه خاطره است؟

    آبان ۱۵م, ۱۳۸۹ در ۳:۱۰ ب.ظ

  46. زی زی گفته است :

    معشوقی دیگر
    کلاسی دیگر

    آبان ۱۵م, ۱۳۸۹ در ۱۰:۲۵ ب.ظ

  47. هاله گفته است :

    خوشا به اون روزا که سال به سال معشوق عوض میکردیم.خیلی خوب مینویسی آیدا.
    به من سر بزن.
    چیزیم نیست خرد و خمیرم فقط همین!

    آبان ۱۵م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۲۲ ب.ظ

  48. چیزنوشت گفته است :

    معرکه بود … همین !! … یه جورایی یاد داستان های جمالزاده افتادم .. چرا !!؟؟

    آبان ۱۶م, ۱۳۸۹ در ۱:۲۱ ق.ظ

  49. اهل قشم هستم گفته است :

    خیلی باهال بود بازم بهتون سر میزنم

    آبان ۱۶م, ۱۳۸۹ در ۱۰:۲۶ ب.ظ

  50. پارمیدا هدایتی گفته است :

    کلا ادم تو این سن کافیه یه معلم مجرد پیدا کنه دیگه همه چی تمومه.
    رویا و اسب نارنجی و …
    امروز بعد از قرنی اومدم چرا سیگار بداست رو خوندم.عالی بووووود.البته اونجا نظرم و کامل تر گفتم

    آبان ۱۷م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۲۱ ق.ظ

  51. علی امیری گفته است :

    خانم آیدا خیلی از خوندن این پست لذت بردم .چه قشنگ توصیف میکنید و اینکه گاهی از اختیاریه میگید خیلی دل انگیزه ، معمولا کم از اختیاریه میشنوم . ممنون از هنر نوشتنتان.

    آبان ۱۸م, ۱۳۸۹ در ۴:۲۲ ق.ظ

  52. امیر حسین گفته است :

    من رو یادته؟ کافه فهامه؟ سایتت رو گم نرده بودم. در ضمن لینک کتابت کار نمی کنه و من دوست دارم بخونمت

    آبان ۱۸م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۳۸ ق.ظ

  53. ع.ف گفته است :

    آیدا…

    آبان ۱۸م, ۱۳۸۹ در ۲:۲۲ ب.ظ

  54. marjan گفته است :

    نوشته ات حسابی من را برد به سالهای جوونی. منم کلاس زبان میرفتم البته توی موسسه و برای خودم در مورد معلمم چه خیالبافیها که نمیکردم. آحرش هم معلمه با یکی از همکلاسیهام ازدواج کرد و …
    دوران خوشی و بیخبری…

    آبان ۱۸م, ۱۳۸۹ در ۶:۳۵ ب.ظ

  55. مریم گفته است :

    آخخخخ از این عشق های دبیرستانی … خداییش عشقیه در نوع خودش

    آبان ۱۹م, ۱۳۸۹ در ۱:۱۴ ق.ظ

  56. شکیلا گفته است :

    آیدا جان سلام
    مدت هاست در قبال وسوسه ی خوندن کتابت از روی لینک مخصوص دوستان ساکن ایران مقاومت میکنم. اعتراف میکنم حتی بازش هم کردم اما نتونستم بخونمش یعنی هنوز وجدانم اجازه نداده بهم. خوب آخه چه کار کنم من تو amazon.de نتونستم پیداش کنم.
    یه راهی پیشنهاد بده بهم برای خریدش در آلمان.
    کاش خودت با کیوسک میومدی اینجا هم میدیدمت هم از خودت کتاب رو با امضای خودت میخریدم

    آبان ۱۹م, ۱۳۸۹ در ۹:۱۸ ق.ظ

  57. شکیلا گفته است :

    ببخشید آدرس ایمیل قبلی درست نیست

    آبان ۱۹م, ۱۳۸۹ در ۹:۲۱ ق.ظ

  58. گیلگمش گفته است :

    چطور میشه دو تا آدم تو همون سن ۱۷ سالگی یک تجربه رو داشته باشن؟ خیلی خیلی جالبه. البته با این تفاوت که کلاس زبان من کلاس کنکور بود.

    آبان ۱۹م, ۱۳۸۹ در ۹:۵۳ ق.ظ

  59. سامان گفته است :

    عشق ها،
    خیابان ها،
    کلاس ها…
    عشقی دیگر،
    خیابانی دیگر،
    کلاسی دیگر…

    آبان ۲۰م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۳۹ ق.ظ

  60. پلاتیپوس گفته است :

    عالی بود…!

    آبان ۲۰م, ۱۳۸۹ در ۶:۳۰ ق.ظ

  61. مینا گفته است :

    خیلی عالی بود خوشمان آمد

    آبان ۲۰م, ۱۳۸۹ در ۷:۵۹ ق.ظ

  62. مهسا گفته است :

    آیدا خدااا بود ..خیلی وقت بود سر نزده بودم بت ..کلی نیشم وا شد :دی

    آبان ۲۵م, ۱۳۸۹ در ۵:۲۹ ق.ظ

دیدگاهتان را بنویسید :