غازهای مهاجر برگشتند

گفت کلاس پنجمی‌ها رو می‌برند اردو سه روزه. سه روز می‌رن یکجایی که حق ندارن موبایل هم ببرند. معلم‌ها فقط به والدینشون خبر می‌دن که رسیدن و بعد سه روز و سه شب اونجان. گفتم چه عالی. گفت منم سال دیگه کلاس پنجم شدم می‌شه این اردو رو برم؟ گفتم حتما. گفت دلت برام تنگ نمی‌شه؟ گفتم چرا خیلی ولی خب تو روزی که رفتی مهدکودک یا مدرسه هم دل من برات تنگ شد ولی خب من هم باید یادبگیرم که تو هم کم کم بزرگ می‌شی و دیگه همیشه کنار من نخواهی بود. همون کاری که من با مامان و بابام کردم مگه نه؟ بچه‌ها باید یک روزی برن. نگاهم کردی. فکر کنم معلوم بود دارم یک متن از پیش حفظ شده از کتاب “صد نکته برای تربیت فرزند” رو تکرار می‌کنم. شاید هم تعجب کردی از این سطح درک و شعور مادرت. درهرحال نمی‌دونم خوشحال شدی که گفتم می‌تونی بری اردو یا ناراحت، خوشحال شدی که مادرت منطقیه یا غمگین شدی که تو رو هم وارد روابط منطقی کردم. قبل اینکه کلاه ایمنی سرت بذار موهای آشفته خوشبوی سرت رو بوسیدم گفتم ناهارت رو برداشتی؟ گفتی آره. با همون کلاه ایمنی دوچرخه سفت بغلت کردم، اونطور بغلت کردم که همیشه ته دلم آرزو می‌کنم کاش بشه انقدر فشارت بدم به تنم که دوباره برگردی توی تنم و دوباره بدنیا بیارمت و دوباره دستم رو ول نکنی و دوباره.. از بغلم دراومدی، کلاه ایمنی دوچرخه رو سرت مرتب کردی و رفتی که بری مدرسه.

بهت دروغ گفتم پسرم. چه خوب که اینجا رو نمی‌تونی بخونی. بعد رفتنت گریه کردم. فکر کردم به این راهی که از اینجا روبرومه. راهی که قراره از اردوی سه روزه شروع بشه که هرروز تو مستقل‌تر بشی، که بهم بگی دم مدرسه نبوسمت و هرروز زیباتر و مستقل‌تر بشی و آماده‌تر برای رفتن. همونطوری که رسم روزگاره و همونطور که من رفتم، همونطور که مادرم یکروز از خونه مادرش رفته و مادرش و…..

اشکهام رو پاک کردم. عینک زدم اشکهام و چشمهای سرخم رو پنهان کنم و از در اومدم بیرون. یک دسته غاز مهاجر از بالای سرم با سروصدا پروازکردن به سمت برکه‌ای که شمال محله است. خنده اومد روی لبهام، صدای غازها یعنی زمستان تموم شده. غازها برگشتند که جوجه دار بشن و جوجه‌های کرکی همیشه گرسنه‌شون پردربیارن، گردن دار بشن، مستقل بشن و تا آخر تابستون باهاشون پرواز کنن به جنوب. به غازها حسودیم شد، غازها چه بهتر از من رسم روزگار رو بلدن. البته کی می‌دونه اونها هم روزی که جوجه‌شون برای اولین بار تنها روی آب چند قدم برمی‌داره و اوج می‌گیره و پرواز می‌کنه سرتو برکه نمی‌کنن گریه کنن. شاید دانشمندها تا حالا اشکهاشون رو ندیدن چون چند چکه اشک غاز در برابر یک برکه آب قابل رویت نیست.

دیدن غازها پر از امید بود و پر از نوید بهار و روزهای سبز. یکهو همه چیز خوب شد. غازها برگشته بودند و این یعنی یک زمستان دیگه تموم شده و چقدر زیبا تموم شده. نگاهت کردم از دور که با دوچرخه‌ات دور می‌شدی و فکر کردم چه قشنگ که یک تکه از بدنم جدا شده و آدمی که چندماه اول اگر ولش می کردم به حال خودش می‌مرد الان شده یک آدم دیگه . انگار قلبت داره خارج از تنم به زندگی ادامه می‌ده. برای قلبم که روی دوچرخه رکاب می‌زد و برای غازهای تازه از سفر رسیده دست تکون دادم.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

8 پاسخ به غازهای مهاجر برگشتند

  1. Efftee می‌گوید:

    Loved it!

  2. نام می‌گوید:

    “دیدن غازها پر از امید بود و پر از نوید بهار و روزهای سبز. ”
    ایرج ملکی نوشته این متنو؟
    این میزان سانتی‌مانتالیسم، میان‌مایگی و سطحی بودن آزاردهنده‌ست.

  3. اعتراف به این ضعف های انسانیم وگر نه قهرمان ذیاد داریم می‌گوید:

    بی نهایت لذت بردم…. شاید خیلی ها ساده تر از کنار این اتفاق رد بشن اتفاق جدا شدن از بچه ای که هر لحظه از زندگیشو حس کردی ضبط کردی ثبت کردی بهش پرداختی با شگفتی به تماشایش نشستی…. و این خیلی شجاعت میخواد که اعتراف کنی از رفتنش دلت کنده میشه درصورتی که میدونی باید بره…. عاشق اعتراف به این های انسانیم

  4. شیده می‌گوید:

    دنباله
    نمیدونم انگار جا کم بود
    نوشته بودم عاشق اعتراف به این ضعف های انسانیم وگر نه قهرمان که زیاد داریم

  5. فکر میکنم اگر احساس نبود آدم بین چرخهای زمخت منطقی زیستن له می شد . به هر حال مبارک است .

  6. بازتاب: دوستان من

  7. سعید می‌گوید:

    چند بار خونده م اینو و خیلی دوسش دارم..اون داستانکی که توی اون رادیوئه خوندین هم عالی بود.

  8. نجمه می‌گوید:

    آیدای پیاده‌رو و قلبش که روی دوچرخه رکاب می‌زنه…چه قدر همه چیز شتاب داره…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *