۱. پنج‌هزار و صد و چهارده روز بعد و سگ کماکان گرمش است.

چهارده سال پیش ایستاده بودم روبروی مغازه کلبه-رادیویی(۱) تا از وقت استراحت سیگارم استفاده کنم. من سیگاری نبودم و نیستم و احتمالا نخواهم شد ولی خیلی زود فهمیدم تنها راه تنفس گرفتن از کار فروشندگی در مغازه مهجور کلبه‌-رادیویی تقاطع خیابان سنت-کلر و یانگ تظاهر به سیگاری بودن است. استیو سیگاری بود و برای همین او این حق را داشت که هر ۱ساعت یکبار از تاریکی و خاک و سیم‌های مغازه رو به ورشکستگی مغازه فرار کند و به هوای سیگار برود کنار پیاده‌رو بایستد و به آفتاب و عابرین نگاه کند. من چون بهانه سیگار رو نداشتم فقط حق داشتم بروم دستشویی که در زیرزمین مغازه بود. بین کارتن‌های خالی تلویزیون و ویدیو و سیم و کابل و بوی گند زباله‌های تلنبار شده و فضله موش. زود فهمیدم که راه نفس کشیدن فقط از فدا کردن ریه‌ می‌گذرد برای همین شروع کردن به تظاهر به سیگاری بودن. 

 

پانزده سال پیش من سیگاری نبودم، امروز هم نیستم ولی یک پاکت سیگار خریده بودم و هر وقت درد زانوهایم از سرپا ایستادن مدام خسته‌ام کرد یا تحمل دیدن هزار تلویزیون روشن مغازه از توانم خارج شد پاکت را جلوی مدیر مغازه تکان بدهم و بگویم من می‌روم سیگار.

حسنش این بود که بخاطر امنیت مغازه در هرلحظه فقط یک نفر اجازه داشت برای سیگار کشیدن از مغازه بیرون برود و مجبور نبودم با استیو هم‌سیگار بشوم. برای همین از مغازه  دور نمی‌شدم، می‌ایستادم همان کنار، تکیه می‌دادم به دیوار بین مغازه و کافه کناری و زل می‌زدم به رهگذرها، تنها مشکل این بود که باید حواسم به زمان ‌می‌بود. برای یک سیگاری واقعی سیگار نقش ساعت شنی را بازی میکند، یک سیگار یعنی ۵ دقیقه و من سعی می کردم خودم را با سیگار دیگران تنظیم کنم. یا با شمردن دفعاتی که چراغ عابر سبز و قرمز می‌شود. چند وقت متوجه شدم که آنها می‌دانند من سیگاری نیستم، شاید از بوی سیگاری که نمی‌دادم، از فندکی که هیچوقت نداشتم و خب دیگر لازم نبود دروغ بگویم. هرچند ساعت یکبار از مغازه می‌زدم بیرون. تکیه می‌دادم به دیوار بین مغازه و کافه کناری و زل می‌زدم به پیاده‌رو. پیاده‌رو شریان زندگی بود در چشمان من. آدمهای پیر و جوان در حال دویدن، راه رفتن با کالسکه و دوچرخه و سه‌چرخه و صندلی چرخدار از جلوی چشمم رد می‌شدند. زوجهای عاشق، آدمهای تنها، پیرهای منزوی، دیوانگانی که با خودشان حرف می‌زدند. فصلها در پیاده‌رو عوض می‌شدند. لباس تن آدمها. مرد بی‌خانمانی که صبح‌ها با فروش روزنامه رایگان مترو از ملت گدایی می‌کرد و شبها می‌رفت خانه و کسی از اهل به رویش نمی‌آورد که روزنامه‌ای که می‌فروشد رایگان است یا شبها کجا می‌خوابد. همانجا بود که یادگرفتم  در زندگی شهری بهترین تفریح خیره شدن به پیاده‌روست. 

 

در آن روز سوم مرداد  پیاده‌رو پر بود از آدم و سگ و کودک.همه رنگی. من تیشرت سه دکمه سیاه تنم بود و شلوار کرم رنگ. لباس اجباری مغازه. در عوض مردم پیاده رو  شاد و رنگی بودند. تابستان اول مهاجرت بود و از آن روزهایی که با خودم فکر می‌کردم من اینجا چکار می‌کنم.بدون سیگار کنار پیاده‌رو ایستاده بودم و عبور زندگی را از جلوی چشمهایم نگاه می‌کردم. کاری که حتی قبل از اختراع تلفن هوشمند کماکان کار عجیبی بود. جایی ندیدم جز پاریس که برای زل زدم به رهگذران بهانه از آدم نخواهند. می‌خواهی پیاده‌رو را نگاه کنی، بفرما ما صندلی‌ها را اصلا بخاطر تو رو به پیاده رو چیده‌ایم. درهرحال از آن روزها جز ابر خاکستری افسردگی و یک جنس تنهایی عجیب که عمقش انقدر زیاد بود که حس می‌کردم ته قنات گیر کرده ام  چیز زیادی یادم نیست ولی حس گرم و رنگی آنروز را خوب یادم است. به سگی که کنارم بسته شده بود و از گرما داشت له له می‌زد نگاه کردم و یادم است که فکر کردم یکروز من هم از این پیاده رو با لباس رنگی و بچه می‌گذرم.

 

همانشب رفتم خانه و اولین  پست وبلاگم را نوشتم. اسم وبلاگ را بی هیچ فکری گذاشتم پیاده‌رو. جایی که خودم زندگی می‌کنم و زندگی دیگران را تماشا می‌کنم. بهترین انتخاب. اولین نوشته وبلاگم دو خط بود.نوشتم:

 

نوشته اول:

سگ کنار پیاده‌رو بسته شده است و گرمش است.

من هم گرمم اس و. سگ نمی‌داند که من هم بسته شده‌ام. 

 

دیروز بدون برنامه ریزی قبلی پسرم که بخاطر آسیب مچش نمی‌تواند کلاس تنیسش را برود آمد ساعت ناهار دنبالم. آبمیوه خریدیم و برعکس همیشه که دلش می‌خواست یکجا بنشینیم گفت پیاده دو ایستگاه برویم پایین تر.  باهم پیاده‌رو شرقی خیابان یانگ را گرفتیم و از قبرستان رد شدیم و رسیدیم جلو مغازه که الان جوراب فروشی شده است. پسرم ایستاد بند کفشش را ببند. مردی جلوی مغازه سیگار می‌کشید. گفتم من اینجا کار می‌کردم. از همان پایین گفت گفتی قبلا. ناگهان یاد آنروز افتادم. یادم بود که یک روز تابستان بود ولی یادم نبود دقیقا چه روزی. می‌دانستم حدود چهارده سال قبل بوده و خب امروز داشتم از جلو مغازه با لباس رنگی و بچه رد می‌شدم. در این سالها تفریبا هزاربار از جلوی مغازه با بچه، بی ‌بچه، با لباس رنگی، با شال و کلاه و ..  رد شده بودم ولی یاد آنروز نیافتده بودم.

 

  شب آرشیو قدیمی بلاگفا را نگاه کردم.دقیقا سوم مرداد بود.همان روز که  من و سگ گرممان بوده و پیاده‌رو را شروع کردم. اوایل نوشته بلند نمی‌نوشتم. برای کسی نمی‌نوشتم. برای فرار از تنهایی می‌نوشتم، برای فارسی نوشتن می‌نوشتم. نگران نظر مخاطب نبودم و برای همین وبلاگم خاک نمی‌خورد. 

 

خرافاتی شدم و حس می‌کنم این عبور در روز گرم سوم مرداد با لباس سبز و پسرم از جلو مغازه، دیدن مردی که سیگار می‌کشد و سگی که گرمش است همه یک نشانه است. یکماه می‌خواهم برای تشکر از وبلاگم، برای این معجزه دیجیتال که من را از ته آن قنات خاکستری تا اینهمه نور آورد. برای تمام دوستانی که این سالها برایم پیدا کرد و از همه مهمتر کمکم کرد در سرزمینی که عاشقانه دوستش دارم “فراموش نشوم” هر روز یک چیزی بنویسم. شده یک خط.حتی شده  مثل نوشته او فقط. یک خط بنویسم.

 

سگ گرمش است.

 

(۱) Radio Shack- فروشگاه زنجیره‌ای فروش لوازم الکترونیکی که برخلاف رقیبانش مغازه‌های کوچکتری داشت و سالها قبل توسط شرکت دیگری خریداری شد و به سورس تغییر نام داد  

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

12 پاسخ به ۱. پنج‌هزار و صد و چهارده روز بعد و سگ کماکان گرمش است.

  1. Hamidreza می‌گوید:

    سلام
    بسیار لذت بردم و ممنواز این نوشته تون. خیلی خوب به جزییات که به چشم یه تازه وارد و مهاجر میاد دقت کردین. مربوط به دورانی میشه که دارین سعی میکنین دنیای جدید رو بشناسین و باهاش خو بگیرین. ولی دلتنگی و تنهایی باعث میشه سخت بگذره این روزها (روزاهای لباس تیره پوشیدن تا روزهای لباس رنگی پوسیدن) و اصلا حس خوبی نیسن. خوشحالم که روزهای لباس ساه پوشیدنتون تموم شده و خوشحالید.
    ممنون دوباره و تا نوشته های این ۲۹ روز باقی
    از طرف یه مهاجری که بعد ۶ سال هنوز تو ایران مونده و خودش رو تو لباس رنگی وشاد خیلی نمیبینه
    سگ کنار پیاده‌رو بسته شده است و گرمش است.
    من هم گرمم اس و. سگ نمی‌داند که من هم بسته شده‌ام.

  2. ساناز می‌گوید:

    چه خوب که باز هم نوشتی آیدا. من از اون قدیمها می‌خوندمت. هربار که می‌بینم نوشتی انگار از یه دوست قدیمی خبردار می‌شم. بیشتر بنویس 🙂

  3. نازلی باروطیان می‌گوید:

    آیدا جون، باریکلا که هنوز مینویسی و منم سالهاست که نوشته هاتو میخونم. خیلی خوبه که توی تلگرام لینکشو میذاری چون من یادم میره به اینجا سر بزنم.
    حس اون روزهاتو کاملا میفهمم. ماها که مهاجرت کردیم هممون کمابیش همین چیزا رو تجربه کردیم. همیشه منتظر نوشته هات هستم

  4. مهرناز می‌گوید:

    یه سری وبلاگ هستن که تو لینک اینو ریدرم اضافه شده. تو شیرشده های دیگرون، مطلبی خوندم و خوشم اومده و فالو کردمشون. وبلاگ شما هم از این دست بوده. شک ندارم، چون وقتی امروز برای اولین بار بازش کردم، همه جاش برام غریبه بود. حتی اینکه نویسنده اش یه زنه.
    لذت بردن از این نوشته، داستان شروع یه وبلاگ همیشه جذاب بوده. ممنونم به خاطر نوشتنتون.:)

  5. شبنم می‌گوید:

    همیشه از خواندن نوشته های شما لذت برده ام. ممنون که می نویسید.

  6. نازنین می‌گوید:

    سال هشتاد و هشت رسیدم به پیاده رو. و اینجا موندگار شدم.
    و یادمه همه ی وقتایی که چند باره و چند باره تو حال و هوای مختلف پستایی که دوست داشتم و میخوندم.
    و چقدر غمگین شدم روزی که دیدم آرشیو پیاده رو دیگه در دسترس نیست.
    شاید گفتنش لزومی نداشته باشه ولی ممنونم بابت این تصمیم وپست هایی که قراره تو این ۳۰ روز برامون به اشتراک بذارید

  7. الهام می‌گوید:

    چه تصمیم خوبی آیدا جون! چه ماه خوبی بشه این ماه 🙂

  8. آزیتا- آسیه می‌گوید:

    منم سال۸۸ اومدم توی پیاده رو، از طریق نازلی و آرش رسیدم به بهترین پیاده روی که میشد رسید. سالها بعلت بلاگ بودن این محیط نتونسته بودم بیام و روز نویس ها و داستانهای قوام یافته ی زیبات رو بخونم تا اینکه اومدم نزدیکت و تونستم بدون فیلتر پیدات کنم؛ سه چهار سالی میشه که توی این رفتن و اومدن ها راحت پیدات می کنم. حالا ها هم که تو کشورم هستم به یمن فیلترشکن ها بعد از گرفتن آدرس تلگرامت از آرش دوباره به بهترین پیاده روی جهان رسیدم بی اینکه بخوام منتظر بشم که ۹ هزارکیلومتر رو پرواز کنم و راحت تر ولی با فاصله حرف ها و دل نوشته های فاخرت رو بخونم. زنده باد. به خیلی ها معرفیت کردم. همیشه نویسا باشی

  9. مهسا می‌گوید:

    سلام.پیاده رو رو خیلی ساله که میخونم.قبل از ۸۸ حتی.نوشته هاتون خیلی عالیه.هر جا آیدای پیاده رو چیزی بنویسه اولین لینکی هست که بازش میکنم.خوشحالم که قراره هر روز اسم پیاده رو رو بولد شده ببینم
    ممنون بابت این تصمیم خوبتون

  10. رضا بهمنی می‌گوید:

    لذت خاصی داره خوندن نوشته های شما. انگار دارم خاطرات خودم رو مرور میکنم، البته هیچوقت همچین خاطره ای نداشتم،منظورم اینه خیلی احساس یکی بودن میکنم با نوشته ها، نمیدونم چرا

  11. انا می‌گوید:

    چه خوب که أین تصمیم رو گرفتى

  12. رضا بهمنی می‌گوید:

    چقدر لذت داره اینجا آمدن و خوندن.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *