دو. و پدرم استاد هدفگیری با شیشه خالی ویسکی بود.

 

مقاله کارور در سوگ پدرش را خواندم و وسط قطار گریه کردم. از گریه در جای عمومی متنفرم, چه کسی باور می کند یکنفر دارد برای کتاب گریه میکند, حتی خندیدن هم قضاوت می شود چه برسد به گریستن. اگر در جای عمومی موقع خواندن کتاب بخندی ممکن است فکر می کنند دیوانه شده ای چون کتاب مگر چقدر میتواند یکنفر را بخنداند فوقش یک لبخند شیک صد دلاری. طبعا اگر گریه کنی که بدون شک دردی بزرگتر است که باعث گریه کردنت شده. معمولا سخت است باور اینکه یک نویسنده بتواند با کلمات چنان اندوهش را منتقل کند که به گریه بیافتی. یا بقول مادرم کسی در روضه برای حسین گریه نمی کند همه برای خودشان گریه میکنند.

God bless shades

همین اتفاق جاری شدن ناگهانی اشک بدون عارض شدن حالت گریه در اعضا صورت با کتاب سوگواری شرمن الکسی برای مرگ مادرش و سوگنامه بارت هم  برایم افتاده بود. الان که فکر میکنم اجتمالا اصلا قضاوت حضار در مترو صحیح است. کسی که با تمام کتابهای سوگواری والدین میگرید لابد درد یا ترسی بزرگ را پنهان میکند.

ولی کماکان چه رازی هست در مرگ والدین پیر, این طبیعی ترین روند هستی که اینطور هم نویسنده هم خواننده را  محزون می کند. به نظرم نویسندگان این درد را خیلی دردناک تر از تجربه از دست دادن والدین در سن کم منتقل میکنند. یک دلیلش شاید این باشد که در مرگ والدین جوان ما برای کودک گریه می کنیم در مرگ والدین در سن طبیعی برای خود آنها.

اوایل فکر میکردم این عشق به والدین و ترس از از دست دادنشان فقط خاص من است که پدر و مادر خیلی خوبی داشته ام و احتمالا کیفیت بودن آنهاست که اینطور فکر به نبودنشان را ترسناک می کند.ولی اینطور نیست. کافیست روایت کارور از پدر الکلی اش را بخوانی یا شرمن الکسی از خشونت مادرش و که حتی بعد مرگش هم رگه های ترس یک کودک از خشم مادرش را در نوشته می بینی  متوجه میشوی حزن از دست دادن والدین آنقدرها مرتبط به کیفیت والدین نیست.  برای یک کودک مرگ والدین از دست دادن منبع اتکا و حمایت است ولی برای بزرگسال که برای حیاتش وابسته به حضور والدین نیست و حتی به عیبهای والدینش دقیقا آگاه است این سوگواری بیشتر از درک والدینت می آید. انگار انقدر بزرگ شدی که بفهمی الکلی شدن, خشم داشتن, ترک کردن خانواده, جدایی, فقر و هزار چیز دیگر که والدینت تحمل کرده اند چقدر ساده ممکن است بر سر خودت هم بیاید – یا آمده است – و چقدر ساده ممکن است تو شرمن الکسی  با اینهمه ادعای قدرت استیصال و بی پناهی مادر خودت را زندگی میکنی یا مثل ریموند سینیور الکلی شده باشی و تو هم بتوانی شیشه ویسکی را دقیقا به سمت هدف پرت کنی ناگهان دیوار طلبکاری و قضاوت و حتی حقیر دیدن  بین کودک و والدین کنار می رود و اینبار به عنوان یک آدم بالغ که از نزدیک شاهد “زندگی نکردنشان ” بوده ای برایشان گریه می کنی.

این اندوه و سوگ برای از دست دادن والدین انگار ربطی به بزرگسالی فرد دارد. هرچقدردر بزرگسالی بیشتر با مشکلات مشابه والدینت روبرو شوی, هرچقدر تجربه والدین بودنت نزدیک بشود به آنچه آنها بوده اند حتی درمورد مشکلات و عیبهایشان بیشتر درکشان میکنی.از دید نویسنده که دیگر کودک نیست و خودش هم مردیست  پدر قدرتمند و زورگو و الکلی تبدیل میشود به انسانی تنها, بیمار وقتی خودش هم سالهاست که یا درگیر اعتیاد به الکل است یا درحال فرار از آن . مادرت دیگر آن زن بی عرضه که با مردی ازدواج کرده که دوستش ندارد ولی بخاطر بچه ها تحمل می کند نیست. خودت باید درگیرش بشی, تا بفهمی که رابطه چیز پیچیده ای است و خروج از آن  به این سادگی ها نیست. باید بفهمی تامین نیازهای ساده زندگی و معاش ساده توسط یک نفر گاهی انقدر سخت است که مادرت چاره ای نداشته جز زندگی با پدرت و دوختن لحاف و جاخالی دادن به شیشه های آبجو.

شاید هرچقدر بیشتر سن والدینت را زندگی کنی بیشتر درکشان کنی و آنوقت برای زندگی نکرده شان یا برای نگاه از بالای خودت به آنها بیشتر سوگوار شوی.  وقتی جوانی بیست ساله هستی فکر میکنی اگر پدرت به آروزهایش نرسیده لابد بی عرضه بوده ولی شاید وقتی به جایی میرسی که امنیت و رفاه فرزندت یا مهاجرت یا ترس , این ترس بی ناموس یا تلاش برای محافظت از آدمی که دوستش داری باعث میشود از آرزوهاست خداخافظی کنی و تبدیل به کارمندی بشوی که فکر میکردی هیچوقت نخواهی شد حس میکنی پدرت دیگر پدرت نیست, نسخه سبیل دار خود توست. در عکسها مردی را نمیبینی افسرده که عرضه نداشت و به دنبال آرزوهایش نرفت, مردی را میبینی که انقلاب, جنگ, نداشتن پشتوانه مالی برای ادامه تحصیل, تن ندادن به نماز خواندن و ریش گذاشتن برای پیشرفت, فقر و ظلم , موشکباران, صاحب خانه , همه همه را قبل از تو و برای تو زندگی کرده است. آنجاست که دلت میخواهد دست بندازی دور گردن عکس پدر چهل ساله ات و بگویی چقدر می فهمتت بهروز.

 

شرمن الکسی – مجبور نیستی بگویی دوستم داری

مقاله زندگی پدرم از ریموند کارور – کتاب   Fires

خاطرات سوگواری- رولان بارت

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 پاسخ به دو. و پدرم استاد هدفگیری با شیشه خالی ویسکی بود.

  1. شبنم می‌گوید:

    این قانون نه فقط در مورد والدین که در روابط انسانی با همه ی آدمها صدق می کند. شخص بالغ دیگران را قضاوت نمی کند بلکه رفتار آنها را تحلیل می کند و به علت این رفتار می پردازد.

  2. سمیه می‌گوید:

    این احساسی بود که در مورد پدرم داشتم و مطلب تو انگار که از روی من نوشته شده است. ❤

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *