پنج, شش و هفت. اگر رامین اینجا بود.

دارم فکر میکنم اگر رامین کانادا زندگی میکرد احتمالا نه هیچوقت وبلاگ مینوشتم نه توییتر نه هیچ. انقدر حرف زدن باهاش – حتی حرف نزدن باهاش – خوشبختم میکنه که لازم ندارم جایی دیگه ای حرف بزنم.

البته واقعیت اینه که دو روز قبل یک خونه از سایت ایر.بی.اند.بی گرفته بودم که در بدو ورود برق از پریزهاش رفت و طبعا لپ تاپ برق لازم داشت و مودم ایننترت از کار افتاد و کولر کار نکرد و از همه مهمتر کی وقت معاشرت با رامین را میگذارد پای وبلاگ.

البته اینطور هم نیست اگر رامین هم بود یا من ایران هم بودم احتمالا باز همه این کارها را میکردم. اگر توییتر و وبلاگ نبود اصلا ما از چه چیزی حرف میزدیم. مگر نه اینکه اصلا ما همه همدیگر را همینجا پیدا کردم. پس جمله اول کنسل است.

انقدر دیدن سولماز و رامین در کانادا عجیب است که از هرچه بخواهم حرف بزنم باز از بودن آنها حرف میزدن. شده است شکل زمان نوزاد بودن ایلیا که به نظرم حرف زدن از هرچیز دیگری تلاش مذبوحانه ای بود برای حرف نزدن از ایلیا. الان هم وضع همین است. جنس دیگر از خوشبختی است که حالا عزیزترین رفیقم هم میداند من کجا زندگی میکنم.

 

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

1 پاسخ به پنج, شش و هفت. اگر رامین اینجا بود.

  1. شبنم می‌گوید:

    دانه باشی مرغکانت برچنند
    غنچه باشی کودکانت برکنند
    دانه پنهان کن بکلی دام شو
    غنچه پنهان کن گیاه بام شو
    هر که داد او حسن خود را در مزاد
    صد قضای بد سوی او رو نهاد
    چشمها و خشمها و رشکها
    بر سرش ریزد چو آب از مشکها
    دشمنان او را ز غیرت می درند
    دوستان هم روزگارش می برند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *